خورشید خانوم



« March 2002 | Main | May 2002 »


April 30, 2002


من شايد يه چند روزی آفتابی نشم. حالم زياد خوب نيست. بی حوصله شدم. دچار روزمره گی شدم. نوشتنم هم نمياد. فردام که 320 تا ورقه بايد صحيح کنم. شايدم نوشتم. نمی دونم.




برای شبح عزيز:
از يه دختری که قربانی يک ازدواج ناموفق بود پرسيدن که نظرت راجع به ازدواج چيه. يه خورده فکر کرد و گفت قفس، بدبختی، رنج، فحش، کتک. از يه دختری که از دست محيط هميشه متشنج خونه فراری بود پرسيدن نظرت راجع به ازدواج چيه. گفت "رهايی، راه فراری از اين ديوانه خانه." از يه دختری هم که خيلی سعی کرده بود نرمال بمونه و خودشو تو بازی بزرگترا دخالت نده پرسيدن نظرت راجع به ازدواج چيه؟ گفت:"ازدواج يه قرارداده. می تونه افتضاح باشه. می تونه عالی باشه. اما به هر حال لازمه اش تناسبه. عشق يه احساسه. يه جورايی افراطه. يه جور بيماريه روانيه. يِه آدمی اونقدر از خودش خوشش مياد که وقتی يه آدم جالب و مورد پسند می بينه به هيچ عنوان حاضر نيست خودشو از داشتن اون محروم کنه. احساس می کنه وای خدا چقدر می خوام اون رو به دست بيارم. اين احساس خواستن شديد که صد درصد با خودخواهی شخص در ارتباطه رو اسمشو گذاشتن عشق. هيچ تضمةنی نيست که بعد از وصال عاشق و معشوق اون عشق باقی بمونه.حالا مگه اين خودخواهی می تونه اساسی برای يه ازدواج باشه؟ عاشق ديوونه می شه، حسود می شه، مشنگ می شه. ازدواج که بچه بازی نيست که دو تا مشنگ بيفتن به جون هم توش. به نظر من اگه دوتا آدم باهم همه جوره تناسب داشته باشن، (از همه نظر، فکری، روحی، سليقه ای، فرهنگی، عادات شخصی، حتی پوزيشن سکس) اونوقت می تونن همديگه رو واقعا و نه الکی دوست داشته باشن وبا هم حال کنن. و به نظر من وقتی هم بتونن با هم حال کنن اونوقت می تونن با هم ازدواج کنن. يه زن و شوهر مجبورن n سال ريخت همديگه رو تحمل کنن. وقتی با هم حال نکنن حرصشون از دست هم در مياد و شروع می کنن به هم گير دادن. ولی وقتی با هم حال کنن اين n سال براشون قابل تحمل يا حتی زيبا می شه. البته حرف از چون و چرای ازدواج تو جامعه زن ستيز ايرونی بيخوده. حالا ما هر چی هم حرف بزنيم ايران فقط تهران يا شهرهای بزرگ نيست. ايران يه کشوريه که ده کوره هايی داره که توش دختر رو تو سنين خيلی پايين شوهر می دن. الان تو همين شهر تهرون تو همين کلاس خودم اين ترم يک شاگرد 16 ساله با حالتهای فوق العاده بچه گونه دارم که نامزد کرده. 6 ماه پيش آرايشگرم يک عروس 10 ساله داشته.مگه می شه تو اين جور آدما رفت سراغ تناسب و حال کردن و اين چيزا رو گرفت. تو مملکت ماازدواج يعنی يه رابطه بی معنی که بايد باشه، چون رسمش همين بوده. مردم تو کار نيمه گمشده و يه شريک باحال برای ادامه زندگی و تنها نبودن نيستن. اصلا فکر نمیکنن حتی که آيا بايد ازدواج کنن يا نه. و چرا؟ من خودم موافق ازدواجم. اما می گم آدم وقتی ازدواج میکنه که بدونه دقيقا از زندگيش چی می خواد. کسی رو که خواسته هاش موازی زندگی خودشه پيدا کنه. و حالتی باشه که با ازدواج زندگيش بهتر شه و يه چيزی بهش اضافه شه. نه اينکه بشه يه خانوم خونه دار احمق که شوهرش تغذيه اش کنه و باهاش دوچرخه سواری کنه و زنه هم از اون ور بهش سرويس بده. ازدواج بايد يه همدلی باشه بين دو نفر برای اينکه از زندگيشون لذت بهتری ببرن و وقتی بلا بدبختی دارن 2 تا مغز برای حلش داشته باشن. اما تو اين مملکت ازدواج قيد و بنده. اصلا از کلمه عقد معلومه. اينجا ازدواج يعنی بستن دست و پا. محدوديت ايجاد کردن خواسته يا ناخواسته برای همديگه. خودخواهی. توقع بيش از حد. قفل زدن رو شر و شور جوانی" از يه دختر ديگه که هيچ مشکلی تو زندگيش نداشت پرسيدن نظرت راجع به ازدواج چيه؟ گفت"بابا اين سوالها چيه می کنی؟ بذار فعلا پسر بازيمو بکنم! ازدواج کيلويی چنده؟ مگه ديوونم خودمو تو دردسر بندازم؟"




فکر می کردم کاملا تابلو باشه که نوشته قبليم (29 آوريل) مسخره است (با سرنخ هايی که داده بودم از قبيل توالت فرنگی و امين آباد و چهرازی و ...) به هر حال قصد توهين به شعور کسی رو نداشتم. اگه جدی گرفتينش و مجبور شدين وقت عزيزتون رو صرف اين کنيد که به خاطر اين نوشته به من بد و بيراه بگيد يا از اين نوشته تعريف کنيد عذر می خوام و از اينکه به هر حال بهش اهميت دادين متشکرم (يادتون باشه که گل واژه معادل فرهنگستانی کلمه ک* شعر است). فقط می خواستم برای دل خودم ادای يه نفری رو درارم. من غلط بکنم رو اينها اسم شعر بذارم و ادعايی در موردشون داشته باشم. و در ضمن اصلا هم به خاطر زن بودنم ناراحت نيستم، از اون "ماهی يکبار" منظورم دوران "پريود" بود. همين.



April 28, 2002


"همه جا تاريک
صفحه سفيد
همه خواب
من در حوله قرمز
کليک بر صفحه کی برد
از تاريکی هم می ترسم.
دستشويی دور ترين بهشت خداست.
کاش چراغی بود."
***
"حوله قرمز
پوست تنی نرم و داغ
بوی خوش لوسيون تن
دلم نوازش دستی می خواهد بی پروا
ای کاش فردا با او يکی می شدم"
***
" يک سيگار وسوسه گر
صدای تيک تيک ساعت که می رود براعصابم
حالی نيست برای بيرون آمدن از حوله قرمز
اما بايد رفت
دستشويی تو را به خود می خواند
ای کاش می شد سيگار کشيد در اتاق"
***
"توالت فرنگی
چقدر صدا می دهد اين هواکش امشب
دود می کنم سيگار را و عمرم را هم
مجله فيلم خواندن را در دستشويی وقتی سيگار می کشم دوست دارم.
ای کاش پدر بيدار نشود برای مچ گيری"
***
"يک وبلاگ
يک خورشيد زيبا در گوشه صفحه
يک خورشيد خانوم ذوق زده از اين شکل جديد
يک خورشيد خانوم خسته از بی خوابيها
يک خورشيد که زن است و ماهی يک بار به کائنات برای زن بودن خويش دشنام می فرستد.
يک خورشيد که از فرط شيطانی هورمونها درد می کشد، فحش می دهد، گريه می کند و در وبلاگش گل واژه می سرايد.
يک خورشيد که دوست دارد بگويد:
طلوع چقدر سخت است. در غروب بسی بی خبری هاست. گم شدنها، پنهان شدنها"
***
و يک خورشيد که می گويد چرت و پرتهايش را بر او ببخشاييد. گل واژه ها را اينجا گذارد تا شما را هم در قا قاه های تمسخر آميز خويش شريک سازد. تنها می خواست تجربکی داشته باشد در امر گزارش زندگی واره اش به لحنی ادبی. ماهی يک بار اين ديوانه سری ها بر زندگی اش سايه می افکند. به بزرگی خود و مرد بودن خويش ببخشاييدش. بانوان که از آغاز بخشيده اندش. مگر نه که خود با او همدردند؟ خدا کند فقط کسی نپرسد "خورشيد مستی؟" تا به حال ذره ای الکل نچشيده ام. روحم مست است. روحم خراب است. نمی دانم شرابش چند ساله بود. بايد در امين آباد يا چهرازی اتاقی رزرو کنم. شايد ديگر گل واژه نسراييدم. يادتان نرود به سراغم که آمديد گل نرگس بياوريد. اگر نر گس نبود صبر کنيد تا فصلش شود آن وقت بياييد.






من از دست اين ويروسه اعصاب ندارم. يه نفره ديگه هم امروز يه لطفايی کرد و انگاری برام جوجو فرستاده بود. خلاصه من رفتم هر چی ايميل تو ميل باکسم بود پاک کردم که هيچ آدرسی از کسی نباشه تو ميل باکسم. متاسفانه چند تا ايميل جواب نداده هم چه از خيلی وقت پيش چه مربوط به همين تازگيها توش بود. به هر حال شرمنده برای جواب ندادن. اصلا حال و روزی برای وبلاگ نوشتن هم ندارم تا مطمئن شم ديگه از طرف من برای کسی ويروس نمی ره.



April 27, 2002


يک اتفاق خيلی بد افتاده، اونم اينه که دو نفر از وبلاگرای عزيز ويروسی شده بودن. برای من هم ايميل زده بودن (خودشون نمی دونستن ويروس دارن). من هم ويروسی شدم. جريان ماجرا در وبلاگ عمومی نوشته شده (26 آوريل). فقط اگه از من ايميل عجيب غريب دريافت کرديد بدونيد به خاطر اين ويروسه است. اينجا بايد بريد تا آنتی ويروسش رو که فايل کوچيکی هم هست داونلود کنين. اگر در مورد اين ويروسه بيشتر اطلاعات خواستيد بريد وبلاگ نت پد ايرانی (همون فضول) بريد. و اگر می خوايدبدونيد چه جوری داونلودش کنيد اينجا بريد. (ممنون از فضول)
تو رو خدا هر کی از دوشنبه تا پنج شنبه هفته پيش از من ايميل دريافت کرده بره سراغ اين آنتی ويروسه. وگرنه هم پدرتون در مياد و هم من شرمنده می شم. آخه اين ويروسه بی همه چيز بی اجازه شما برای بقيه ايميل می فرسته. الان از چند تا سرور برای من ايميل اومده که آره ايميلی که شما فرستاده بودين حاوی اين ويروسه بوده. در صورتی که من اصلا به اون آدرسا ايميل نزده بودم. خلاصه که خدا رحم کنه. همينجا از هر کسی هم که من باعث ويروسی شدنش شدم عذر می خوام.



April 26, 2002


نه شب به خير بی شب به خير. اينو بايد بگم. آقا پژمان يه وجبی خاک اينترنت بالاخره بعد از صد سال پی سی خريدند و افتخار دادن بنويسن. تو رو خدا اون ماجرای شاهکار حموم رو يادتونه؟! خدا رحم کنه. پيشنهاد می کنم وبلاگشو نخونيد! ;)




خودمونيم من چقدر ور زدم ها! شور گرفته بودم انگاری! شب به خير.




ديروز که البته الان می شه ديگه پريروز همونطور که گفتم مراسم اولين سال دختر خاله ام بود. اون پارسال بعد از 15 سال از آمريکا اومد ايرون و همش 25 روز زنده بود. (بعد از 8 سال سرطان). حالا نمی خوام راجع به اينش حرف بزنم. فقط برای اين بود که بگم خيلی مرگ بدی بود برای خانوادش. پارسال من يک هفته خونشون بودم برای کمک و اين حرفا. قبلا هم 2، 3 باری برای کمک تو اينجور مراسم بودم. از اولش. جنازه بره غسالخونه. بايد زير بغل دوست يا فاميل عزيزتو بگيری که بتونه تو غسالخونه سر پا وایسه. حواست به فوضولای غريبه ای که می خوان جنازه شمارو ببينن و سرک بکشن هم بايد باشه. جيغ و داد و شيون. بعد نماز ميت که معلوم نيست قراره به کجای ميت برسه. بعد می ری سر خاک. بايد به مردم سان ايچ داد. بايد هوای يه نفرو داشته باشی. بعد قبر آماده می شه. جنازه رو ميذارن تو قبر. روشو برای آخرين بار باز می کنن. همه ميريزن تو اون يه تيکه جا. بايد طرف رو بغل کنی که خودشو نندازه تو قبر (خدارو شکر زورم برای اينجور کارا خوبه!) بعد خاک رو روش ميريزن. اين وسط يه مشت خاک هم می ريزن روی سر بازماندکان که به قول خرافات خاک سردشون کنه. (البته اونا بعدا که رفتن خونه و ديدن تا تو شورتشون خاکه دوباره داغ می ش!) يه بار سر مراسم بابای دوستم زنه همينطور خاک می ريخت رو سر دوستم و می گفت "خاک تو سرت! خاک تو سرت!" دوست منم اون وسط بد جوری خندش گرفته بود.ماجرا تازه از اينجا به بعد شروع ميشه. مداح شروع می کنه با صدای نکره اش اونقده داد ميزنه و سوزناک می خونه که همه به غش و ضعف می افتن. يه بار سر همين مراسم بود که پينک فلويديش بی آبرو از صدای مداحه و پارازيت بلندگو چنان بالاسر دوستمون که باباش مرده بود غش غش می خنديد که حد نداشت (خودش يه بار نوشته بود). خدارو شکر همه فکر می کردن داره گريه می کنه.
بعد بايد رفت ناهار خورد تو خونه يا رستوران. قبلا ها اصلا تو اين مراسم نمی تونستم غذا بخورم. ولی تازگيها از بس خسته می شم به جای بقيه هم می خورم.

بعدش بايد تا 7 روز خونه بشينی. هر آدم جديدی که مياد آدم يه چيز جديد يادش می افته و شيون و زاری شديدتر از قبل شروع می شه. منکه اين موقع ها ديگه می رم سراغ آشپزخونه تا فقط کار کنم به يه دردی بخورم. سرم رو به جينگول بازی گرم می کنم. هسته های خرما رو بگير. توشون گردو بذار. دستای چسبناکتو ليس بزن. رو خرماها پودر نارگيل بريز. سولوفون روشون بکش، گل سفيد رو دسته های سينی بچسبون. روبان مشکی از دسته های سينی آويزون کن. حلواهارو گل کن و مثل خرما درستشون کن. عکس عزيزی که رفته رو گل و روبان بزن. اين موقعش من حسابی گريه می کنم. تو چشای طرف نگاه می کنم و به خودم می گم دارم چه غلطی می کنم. بعد مراسم سوم. دوباره بهشت زهرا و سان ايچ. ختم تو مسجد. دوباره آخونده مياد و دادو فريادهاشو حرفای بی ربطش شروع می شه. اطرافيان اگه زياد گريه نکنن خاله عمه هه سيخ بهشون می زنن که يه خورده جيغ بزنين گريه کنين مراسم گرم شه. بعد ماچ و بوسه که همه می خوان خودشونو نشون بدن که بابا ما بوديم. يه بارش تو اين مراسما جالب بود که از همه چيز فيلم گرفتن. تازه هندی کم رو داده بودن به من برم از قسمت زنونه فيلم بگيرم. منم فقط از گلها و عکس و شمعدون ها و گلابدون فيلم گرفتم که البته بعدا حسابم رسيده شد. خلاصه تا 7 روز همينه و بعد چهلم هم همينه. منتها مداحه يا آخونده تو روز چهلم تمام رشته هارو پنبه می کنه و آرامشی که اطرافيان به دست آوردن رو دوباره بهم ميريزه. دوباره گريه، شيون، زاری.

سال هم همينه. عين ديشب. خوب اصولا من تازگيها اشکم خشک شده. (يادتونه چقدر اشکم دم مشکم بود؟) ديشب اصلا گريه نکردم و فقط عصبانی بودم. عصبانی از دست خودمون. از دست اين مراسم مزخرفمون. از دست اين غم پرستيمون. از دست اين مازوخيست بازيمون. مرگ يک عزيز واقعا آتيش می زنه آدم رو. بعد ما خودمون يه آتيش ديگه هم اضافه می کنيم. خستگی مراسم بهشت زهرا، وحشتناکی غسالخونه، شام و ناهار ها، بريز و به پاش ها، نوحه خونی ها. غيبت ها. خالم اونقدر ديشب گريه کرد که داشت خفه می شد. 3 ماه نيست گلوش رو عمل کرده و داره شيمی درمانی می شه. آخه مگه مريضين می ذارين يارو هم اينجوری زر زر کنه. واااای نمی دونين چيا می گفت. "دختر مادر می خواد سر عروسيش" و دختر خاله ام زجه می زد. "مادر بعد از 15 سال شوکوهشو ديد." و خاله ام غش کرد. "خواهر اينهمه مدت زحمت خواهر کشيد "اون يکی دختر خاله ام که از فرط سيگار کشيدن شبيه کارخونه فيليپ موريس شده نفسش بند اومده بود و تشنج بهش دست داده بود. بعد مداحه که مداح خونوادگيه خالم ايناست ادامه داد "من خودم يه بار باهاش تلفنی حرف زده بودم اوهو اوهو اوهو" و من ديگه طاقت نياوردم و رفتم چپيدم تو اتاق سيگارمو بکشم.




آخيش کامپيوتر جون خودم. فارسيش رو هم اينستال کردم. فقط نمی دونم چرا نمی تونم تو Notepad فارسی بنويسم. کسی می دونه؟ راستی از دوستانی که به من گفتن "ی" هام درسته تشکر می کنم. الان يه جمله اينجا می نويسم. اگه "ی" هاش جدا جدا بود تو ويندوز زير 2000 خوشحال می شم بهم بگين:
" نمیدونم چرا این عددهاش به جای فارسی اینگلیسیه!"



April 25, 2002


کامپيوترم رو امروز صبح روشن کردم ديدم اين ويندوزه بالا نمياد که نمياد. داشتم سکته مي کردم که اي واي باز اين بچه من حالش بد شده. خلاصه بردم يه ايکس پي روش ريختم شد مثل ماه. همه جوجو ها يي رو هم که اين چند وقته برام فرستاده بودن ريختم دور. هنوزم فارسي روش نصب نکردم. فقط مسنجر رو اينستال کردم. الان دارم تو اديتور فارسي لامپ جان مي نويسم. بالاخره به درد منم خورد عقده اي نشم! فقط جاي حرفاش يه خورده فرق مي کنه ۶۰ دفعه بايد برم درست کنمشون. دو ساعته دارم فضولي مي کنم تو اين ايکس پيه که باهاش رفيق شم. خداييش هم خوشگله هم زود بالا مياد. البته بازم خدا عالمه کي قراره حال منو بگيره. منکه از ويندوز شانس نياوردم. ديگه مي رم بخوابم چون از دست ور ور هاي اين روضه خونه تو مراسم سال دختر خاله ام بدجوري سر درد گرفتم. لامپ جان دستت درد نکنه. (راستي اونايي که ويندوز ۹۸ يا ۲۰۰۰ دارن ي هاي وسط منو سر هم مي بينن يا جدا جدا؟ )



April 24, 2002


خلاصه يک خبر بدون شرح:
زنی رو در يه جايی تو تهرون دستگير کردن چون سقط جنين می کرده. زن به گفته خودش حداقل 4 تا سقط جنين در هفته انجام می داده. (منبع خبر: صفحه حوادث روزنامه ايران چهارشنبه)

ماه پيشونی برام در اين رابطه يه داستان فرستاده که جرات نمی کنم بذارمش تو وبلاگم! به قول شبح عزيز خورشيد به اين ترسويی نوبره والا!





تو وبلاگ آوای زمين يه مطلبی از شريعتی ديدم در مورد عشق و دوست داشتن. خيلی با نظراتش حال کردم. هر روز که می گذره بيشتر به اين نتيجه می رسم که عشق يه جور بيماری روانيه.




نمی دونم چرا هنوزم دلم برای شنيدن نوار"بوی پيراهن يوسف" تو جاده عباس آباد و کلار دشت تنگ می شه. نمی دونم چرا هنوزم دلم برای پيتزا خوردن تو Hot Line (تو ميدون فاطمی) تنگ می شه. امروز بهم گفت تو همش داری به گذشته فکر می کنی و حرص می خوری. به گذشته ات هم که فکر نکنی بازم به هر حال داری از صبح تا شب حرص می خوری. بعد از شب تا صبح منو حرص می دی. من نمی فهمم چرا هنوز وقتی يکی جيزم می کنه متعجب می شم. چرا عادت نکردم. چرا اينقدر حرص می خورم تا وقتی پرتقال هست؟




آقا من اينترنت ندارم. پول هم ندارم. خيلی هم مغرورم فعلا از کسی اينترنت قبول نمی کنم! شبها ساعت 2، 3 با اکانت پينک فلويديش ميام آن لاين. برای همين جواب ايميلها بعضی اوقات زشت می شه. بعضی اوقات هم يادم می ره جواب بدم. ايميلهای طولانی رو که ميذارم سر فرصت جواب بدم. هنوز انگاری سر فرصت نشده. از بی تربيتيم شرمندم. (تازه امشب اکانت پينک فلويديش هم منو تحويل نگرفت. يه کارت جيره بندی دارم با اون آن لاين شدم.)




فردا سال "شوکوهه". يه سال شد. خالم 10 سال پير شد. خيلی خوشحالم نمی تونم برم بهشت زهرا. 2 سال همش تو خط بهشت زهرا کار می کرديم. خاک تازگيها اشتهاش زياد شده. مرگ خوبه اما به شرطی که خودت بميری. نه اينکه غصه مرگ اون يکی بياد رو دلت. راستی کتاب "همه می ميرند" سيمون دوبوار رو خوندين؟ کسی می دونه آخرش چی می شه؟ از اون کتابا بود که دلم نمی خواست بدونم آخرش چی می شه. برای همين تا ته نخوندمش. حالا هوس کردم بدونم آخرش چی می شه.




سيب زمينی داره ميره. فقط خدا کنه بر گرده. زودم برگرده. دلم برای نوشته هاش و عروسکش تنگ می شه.



April 23, 2002


دکمه پيرهنشو که باز کردم عصبانی شد و گفت: "دارم باخ می زنم ها. اصلا برای تو بايد از همون آهنگای دامبولی زد." بعد نمی دونم چرا Love Story رو زد. بعد نمی دونم چرا 5 دقيقه بعدش ديگه پيانو نزد.




اونشب نيومد و من هنوزم می گم کاشکی ميومد.




از ادکلن ارزون قيمت Off Shore بدم مياد. آخه اون هميشه Off Shore می زد. امروز تا وارد تاکسی شدم ديدم يه مرده بوی Off Shore ميده. دلم برای چنارهای خيابون انقلاب سوخت. چقدر بايد دود بخورن.



April 22, 2002


وبلاگ منم بالاخره خوشگل شد. البته فکر نکنين خودم خوشگلش کردم ها. اون خورشيد خانوم خوشگل رو پيام جونم (وبلاگ با مزه چرنديات) بهم داده. علی پيروز عزيز (وبلاگ خاطرات مشبک) هم (بعد از خورده فرمايش های من) اون رو اديت کرد و گذاشت تو وبلاگم. نمی دونم چه جوری ازشون تشکر کنم که به اين خورشيد خانوم بی عرضه کمک کردن. تازه پيام جان يه لوگوی خوشگل هم تو وبلاگش برای وبلاگ من گذاشته. (در واقع من اين خورشيده رو از همون لوگوهه کش رفتم!)
راستی يه موقع فکر نکنين خورشيد خانوم واقعی اين شکليه ها! اين کجا و خورشيد به قول يکی از خواننده هام خانم هويشام کجا!



April 21, 2002


دلم برای آقای "نوش آذر" خيلی خيلی تنگ می شه. آدم وقتی يه نويسنده رو از طريق نوشته هاش ميشناسه يه تصوير خاصی از اون آدم پيدا می کنه. اما سخته آدم تصور کنه که بتونه با اون آدم صميمی بشه. اما آقای "نوش آذر" اونقدر صميمی بود که حد نداره. حتی از وبلاگش هم صميمی تر بود. تازه خيلی خوب بود که سيگار هم می کشيد. آدم بعضی اوقات احساس می کرد با يک بچه شيطون طرفه و بعضی اوقات با يک انسان فوق العاده روشنفکر. اما در هر دو صورتش آدم احساس می کرد که با يک دوست خيلی صميمی طرفه. هر چی فکرشو می کنم می بينم زندگيم چقدر از وقتی اين وبلاگ رو داشتم فرق کرده. با آدمهای خاصی آشنا شدم. آدمهايی که شايد هيچوقت جور ديگه ای نمی تونستم بشناسمشون. باز هم با چند تا وبلاگر جديد آشنا شدم. خصوصا آشنايی با ليلای ليلی برام خيلی جالب بود که وقعا ليلای ليليه نه ليلای مجنون. کاشکی می شد آقای قاسمی هم اونشب تو جمع ما بودن با اون سه تار جاد ويی شون. يا آقای سردوزامی. يا آقای بزرگ نيا. مطمئنا اونقده با هم می گفتيم می خنديديم که اينهمه کدورتهای بينشون همه از بين می رفت. به قول آقای نوش آذر "همه با هم رفيق می شديم."




وبلاگ جديده امين رجايی رو ديدين؟ ديگه رسما اسم وبلاگش رو گذاشته فولکس. از شير مرع تا جون آدميزاد در مورد فولکس می تونين تو اين وبلاگ پيدا کنين. تازه راهنمای "چگونه يک فولکس خوب پيدا کنيم " هم داره. عکساشم هست. تازه من از نزديک فولکسشو ديدم. اونقده خوشگله که حرف نداره. از نيما هم خوشگل تره! ;)




واقعا تو ترک اعتياد موفق بودم. همش روزی نيم ساعت آن لاين می شم. روزی 3 تا سيگار می کشم. 1 ليوان از نوشابه ام کم کردم. فقط نمی دونم چرا هنوز اينقدر می خورم. دوست پسر گرامی شديدا زده تو کار رژيم. من هم اصلا به روی خودم نميارم که داره خودشو تيکه پاره می کنه. البته به ضرر من که نميشه اون يه خورده لاغرتر شه. اما منکه اصلا حال و حوصله اش رو ندارم اين 5، 6 کيلوی اضافه رو آب کنم. از سر کار که ميام اندازه يه گاو می خورم. اصولا نمی دونم چرا وقتی می ريم "لاوين" يا "استار برگر" و من يه منوی چيز برگر می خورم اينقدر علاقه ام بهش بيشتر می شه. خودشم تازگيها شعله عشق رو تو چشای من می بينه بعد از اينکه شيکمم سير شده. حالا از دست چاله اينترنت خودمو يه خورده خلاص کردم افتادم تو چاه تلفن حرف زدن. چون از صبح تا شب سر کارم وقتی می رسم خونه بايد با آقا تا نصف شب حرف بزنم. حالا نمی دونم ايراد از منه يا چيز ديگه ايه ولی نمی دونم چرا اونقدرا حرفم نمياد با يه پسر پای تلفن بزنم. (حالا اگه دختر بود و بساط غيبت و اين چيزا موضوع فرق می کرد ها) کم کم ديگه آخراش روزنامه رو ميارم جلوم و يواشکی می خونم. بايد مواظب باشم صدای ورق زدن روزنامه رو نشنوه. نمی دونم چرا اکثر پسرا اينجورين انتظار دارن تا صبح روز بعد آدم باهاشون حرف بزنه. خوب بالاخره آدم بايد يه موقعی خدافظی کنه ديگه. معمولا خودشون يه جوری رفتار می کنن که آدم مجبور شه دروغ بگه. يعنی مثلا بگه "خوب عزيزم من برم ديگه کارامو بکنم، کلی درس دارم امشب" در صورتی که منظورش اينه "عزيزم بيشتر از اين ور زدنم نمياد. ميخوام قطع کنم برم کارای ديگه بکنم" يا اينکه "بابا حوصلم ازت سر رفت چقدر حرف بزنم"! خودمونيم به نظر من اين چيزای دوست دختر دوست پسرا هم خيلی مسخره است ها. منم سر پيری معرکه گيری. تو سن 24 سالگی تازه شروع کردم کارای سن های 17، 18 سالگی رو می کنم. خوب يه جورايی کيف هم داره از شما چه پنهون. بابا آدم ديگه چقدر بره تو اين کتابا و بحث های sophisticated و جدی ،و آدم بزرگ باشه. بالاخره آدم خسته ميشه بعضی اوقات هم احتياج به خل و چل بازی داره. ديروز صبح می خواستم برم خونه شاگردم. زد به سرم بعد از مدتها اون روژلب اکليليم رو زدم (باز هم دور از چشم پينک فلويديش). برای خودم داشتم تو اکباتان راه می رفتم و چشامو بسته بودم. (بعضی اوقات از اين بازيا می کنم ببينم چقدر می تونم با چشمای بسته را ه برم و نخورم به جايی) همينطور هم داشتم شعرای سهراب رو طبق عادتم قاطی پاتی می خوندم (کفشهايم کو و صدای پای آب و مسافر و آب را گل نکنيم و خانه دوست کجاست همه با هم!). يه دفعه صدای سوت شنيدم. چشامو باز کردم ديدم يه عمله هه داره منو با خنده نگاه می کنه و سوت می زنه. ديدم بابا ديگه مثل اينکه خيلی گند زدم. خلاصه احوالاتم اين روزا اينجوريه. هوس کردم خل باشم. کارای بچه گونه و احمقانه بکنم. يه جورايی بهتره. آدم کمتر فکر می کنه. سرشم الکی گرم می شه.



April 19, 2002


از ياد داشتهای شهر شلوغ:
هتل هايت 8:30 شب
پيانيست داره wedding of love می زنه. هتل پر چينيه. همراهای "جيانگ زمين". خدايا چقدر اين آدما بد تيپن. چه زبون عج وجقی دارن. چه سرويسی دارن بهشون می دن. چه ليموزينايی. کاشکی دستامو می گرفت. چقدر سيگار دود کنيم؟ چقدر؟ بارون داره حسابی به اين شهرشلوغ و من و دل من حال ميده. تر جيح می دم به جای نشستن ميون اين آدمای بد صدا برم تو بارون قدم بزنم. دوست دارم دستاشو بگيرم. بهش تکيه بدم. فکر کنم ببينم می تونم بفهمم عشق يعنی چی يا نه. يه بچه کوچولوی مو طلايی داره تو هتل می دوه. مامانش مياد بلندش می کنه و به يه زبونه عجق وجقی سر بچه هه داد می زنه. فکر کنم بچه هه همش 2 سالش باشه. زنه همينجوری که داره سر بچه هه داد می زنه انگشتاشم به تهديد تکون می ده. اصلا اين بچه می فهمه مامانه چی می گه؟ بالاخر می زنيم بيرون. دستامو از پنجره ماشين می کنم بيرون. باد و بارون می خوره بهش. عين چهار سال پيش. هر چی فکرشو می کنم می بينم چهار سال پيش ديوونه بودم نه عاشق. آسفالتای خيابون عين جيگر زليخا شدن. آدمو از خواب بيدار می کنن. کاش دستامو می گرفت. دلم آب نبات چوبی می خواد. از اون گنده ها که توش آدامس داره. نارنجی هم باشه. يه جايی تو اين شهر شلوغ خيابون بند اومده. همه اومدن بخورن. 60 تا ماشين، 60 جور آهنگ، 60 تا فکر، 60 تا شيکم. گند می زنيم به لباسامون. تا ما باشيم موقع غذا خوردن به جای چشمای هم به غذا نگاه کنيم. همه جونمون و دور لبامون سسی شده. چه اهميتی داره. کاش دستامو می گرفت. خدا بگم اين "آريو حبيبی" و "کاوه يغمايی" رو چيکارشون نکنه با اين آلبوم "مسافر کوير" شون. دلمون می خواد خيابونا کش بيان و آريو صد بار ديگه داد بزنه " حالا که کوچه اميدش، يه عبوره، نگو سخته، نگو ديره، نگو دوره ....". دود، دود، دود. کاشکی پمب بنزينيه بيشتر طولش می داد. کاشکی اتوبانا هيچوقت تموم نمی شدن. کاش دستامو می گرفت.




نم نم بارونه. پنجره اتاقم رو باز کردم. گنجشکا دارن جيک جيک می کنن. يه آقای نابيناست که يه مدتی ميومد تو اکباتان آواز ميخوند. نمی دونين چه صدايی داشت. خيلی وقت بود نمی اومد. الان که پنجره رو باز کردم ديدم اومده پايين پنجره مون داره فلوت می زنه و می خونه. خيلی غمگين می خونه. حتی وقتايی که "مرا ببوس" و "سلطان قلبها" می خونه هم آدم دلش می گيره. چه برسه به الان که داره "علی مولا" می خونه. اونقده دلم برای اون حس و حالام تنگ شده. افيون توده ها. چه می دونم دلم بدجوری می خواست الان نماز می خوندم و می رفتم تو خلسه. می رفتم تو يه حالی که نتونم به هيچ چی فکر کنم. نتونم به ديروز فکر کنم که چی ديدم، چی شنيدم. تا حالا وقتی زير دوش تو حموم هستين صدای داد بيداد وکتک کاری شنيدين؟ خيلی بده. انگاری دارن گوشت تنت رو خراش ميدن. انگاری دارن روحت رو خراش می دن. اونقده دلم می خواد يه کاری بکنم که بتونم 1 ساعت اصلا فکر نکنم. ديدين حتی يک دقيقه هم نميشه آدم به هيچ چی فکر نکنه. چه برسه به يک ساعت. ولی اگه ميشد شايد يه خورده انرژی می گرفتم. حيف صدای اين آقاهه قطع شد.




اينا رو ساعت 5 صبحه 4 شنبه روی يه تيکه کاغذ مچاله نوشنتم. 3 روز بود کامپيوترم رو روشن نکرده بودم که بذارمش تو بلاگم.
***
ساعت 5 صبحه. عين اين بدبختا دارم راجع به نشاسته و استخراج نشاسته و تست OMCA و هزار تا چيز عجق وجق ديگه يه متنی رو ترجمه می کنم. بدجوری خوردم به بی پولی. مجبورم تا صبح کار رو تموم کنم که پولش رو بگيرم و به قرتی بازی امشبم برسم. کاکائوی جديدی که بابا خريده رو دوست ندارم. امشب شير کاکائو هام مزه هميشگی رو نمی ده. کمرم خيلی درد می کنه. تازگيها اصلا بدنم خيلی درد می گيره. بايد ديگه جدی جدی ورزشو شروع کنم. همين الان دارم به اين فکر می کنم اگه بعدا اين نوشته ها رو بذارم تو وبلاگم همه می گن وای چه مزخرفاتی، بری بخوابی سنگين تره! الان دارم تو يه کاغذ قراضه می نويسم اما مطمئنم اين نوشته رو می ذارم تو وبلاگم. (ديکته قراضه درسته؟) چقدر اين ديکشنری دکتر باطنی خوبه. بالاخره يه ديکشنری انگليسی به فارسی پيدا شده که آدم می تونه بهش اعتماد کنه.دلم کاکائوهای شوکو پارس رو می خواد. الان بابام پا می شه و سرم هوار می کشه که اين موقع شب (يا صبح؟) چه غلطتی دارم می کنم. دارم يه خورده می نويسم که خواب از سرم بپره و بتونم ترجمه هه رو همين امشب تمومش کنم. امروز رئيس بزرگ اومده بود observe کلاسم. من هنوز بعد از حدود يک سال درس داردن تو اين موسسه موقعی که observer مياد کلاسم هول می شم. يک گندايی زدم که حرف نداره. يک کلمه رو جای يه کلمه ديگه درس دادم. تازه دختره نمی فهميد و حدود 10 دقيقه داشتيم راجع به لغته بحث می کرديم. نمی فهميدم بچه ها چی می گن! جواب سوالام رو که می دادن از بقيه بچه ها می پرسيدم درسته؟ اونا که می گفتن آره منم می گفتم درسته! فکر کنين حالا اگه دختر مثلا گل واژه می گفت و اونام می گفتن درسته! يه بار پينک فلويديش اومده بود observe کلاسم. اونقده خنديديم که من 5 دقيقه از کلاس رفتم بيرون. می خواست نفهمم که داره می خنده. ولی من شونه هاش رو می ديدم که پشت اون کاغذه داره می لرزه. ولی بازم باورتون می شه با وجود اون خنده ها داشتم از هول و ترس می مردم. نمی دونم چه حسيه وقتی يکی که قبول دارم کارش از من بهتره مياد کارم رو ببينه هول می کنم. تو "سيمين" و اون يکی موسسه هه که بودم چون قبولشون نداشتم وقتی که ميومدن سر کلاسم اصلا اعتماد به نفسم بيشتر هم می شد. خلاصه کلاس که تموم شد رفتم پايين دفتر معلمها و بعد از اينکه همه معلمها رفتن با دوستم نشستيم سيگار کشيديم. خيلی کيف داد. کاش می شد ما هم مثل واحد های ديگه راحت بتونيم تو دفتر سيگار بکشيم. چرا اين آقايون راحت می تون تو دفترشون سيگار بکشن؟ نه اصلا چی دارم می گم. سيگار چيز بديه. برای سلامتی هم ضرر داره. پينک فلويديش هم که اينارو ببينه احتمالا کله ام رو می کنه. از سيگارو خورشيد سيگاری متنفره. کامپيوترم دو روزه روشن نشده. عين خودم. دلم برای يکی تنگ شده. يکی که دوره. خيلی دور. بازم می تونم بنويسم ها. ولی الان ساعت 5 و ربعه. بايد برم ترجمه هه رو تموم کنم. فردا دوستای گلم رو می بينم. شب به خير.



April 16, 2002


گاهی ارزش يک دوست از ارزش يه عاشق بيشتره. گاهی يه دوست واقعی بيشتر به آدم لذت می ده تا يه عاشق. گاهی اوقات ارزش يه دوستی واقعی و پايدار خيلی بيشتر از ارزش يه عشقه که معلوم نيست پايدار باشه يا اصلا يه هوس نباشه. دارم دوستامو از دست می دم. چون بازم اين عشق لعنتی سر و کله اش پيدا شده. وقتی يه نفر عاشقت می شه خيلی سخته ازش بخوای به تو به چشم يه دوست معمولی نگاه کنی، بی رحميه می دونم. اما چه کنم که دلم نمی خواد اين احساس باعث بشه که دوست عزيزم رو که خيلی هم دوسش دارم و برام ارزش داره از دست بدم. من تو زندگيم هيچ خيری از عشق و عاشقی نديدم. فکر می کردم که الان ديگه موقعش است که کم کم عاشق شم. اما وقتی که پاش افتاد ديدم من ديگه اينکاره نيستم. قلبم شده از سنگ. ديگه تنم داغ نمی شه. ديگه تب نمی کنم. ديگه اشتهام تا دو هفته کور نمی شه. فکر کنم اون بلاهايی که سرم اومده کار دستم داده و منو اينطوری کرده. اما عاقل هم نشدم هنوز. نمی دونم چی شدم. يه چيز بيخود که داره دوستاشو از دست می ده و نمی خواد اينطوری بشه. می دونم يکی از دوستام روز اول بهم گفت که نمی تونی به يه پسر که بهت علاقمند شده بگی به من علاقمند نشو و مثل يه درخت باش. می دونم. لعنت به اين بخشی از وجود من که باعث شد اون عاشقم شه. کاش می دونست اين خورشيد خانوم چقدر بده، چقدر سياهی داره. کاش همه چيز مثل همون روزای اول بود. کاش وبلاگ منو می خوند و الان اين نوشته ها رو می ديد. کاش من عين سنگ نبودم. کاش من اينقدر متغيير نبودم. کاش...........




امروز تو روزنامه بنيان يه مقاله ای خوندم به نام "خشونت و صلح در ادبيات کودک و نوجوان" که آقای علی اصغر سيد آبادی نوشتن. تو يه بخش از مقاله نوشتن:
"قصه خاله سوسکه که به هرکس می رسد می پرسد اگر زنت شدم مرا با چه می زنی؟ نمونه ای از باور مرد سالاری است. در واقع اصل را بر کتک خوردن گرفته و آن را به عنوان يک واقعيت فرهنگی پذيرفته است. فقط در تلاش است کسی را بيابد که آرام تر بزند."
قصه خيلی از زنای ايرونی قصه خاله سوسکه است. زنهايی که طبق يک قانون نانوشته موافقت خاموش خودشون رو با برتری و مالکيت مرد اعلام کردن. مرد خداست. اگه کتکت زد و بعدش منت کشی کرد اشکال نداره. اگه رفت هوو سرت آورد اشکالی نداره. اگه هر بلايی سر زندگيت آورد تا وقتی که گندش در نيومده اشکالی نداره. خيليهاشون بهانه دارن که به خاطر بچه ها هيچ چی نمی گيم. به خاطر بچه ها تحمل می کنيم. همين تحملها به خاطر بچه ها بوده که به يه مرد ايرونی تو قرن بيست و يکم اجازه داده که هر غلطی می خواد بکنه. عصبانی نشين. به قول آقای نوش آذر "با شما نيستم". با اونايی هستم که از اين کارا می کنن و مطمئنا هيچ وقت وبلاگ نمی خونن. با فاميل عزيز خودمونم که آخرش با اون دختره ازدواج کرد و سر زنش که چهار تا بچه قد و نيم قد ازش داره هوو آورد. با زنشم که به خاطر بچه ها هيچ چی نگفته. با اوناييم که اين قانون قرون وسطايی رو هنوز نگه داشتن که يه مرد می تونه 4 تا زن داشته باشه به هر دليل کوفتی و مزخرفی. خيلی دلم می خواد بدونم کدوم عاقدی حاظر شده خطبه عقد اين آقا رو با زن دومش بخونه. خيلی دلم می خواد بدونم زن اولش هنوزم فکر می کنه به خاطر بچه ها ارزشش رو داشته که قبول کنه يا نه؟ نمی دونم به خاطر بچه ها ارزشش رو داشت اون کتکها رو بخوره تا رضايت بده يا نه؟




آقا جان اگه من به يه وبلاگی لينک دادم و شما با اون وبلاگ مشکل داشتين برين به خود اون وبلاگ بگين. نه اينکه به سر من قر بزنيد که چرا لينک اين وبلاگ رو گذاشتم. حتما دليل داشتم که گذاشتم. در ضمن به نظر من پاشنه آشيل هر دينی تحريفات صورت گرفته در اونه . همين تحريفات هست که اسمشون به صورت "سوتی" در ميره. خوب به نظر شما نبايد يه فکری به حال اين "سوتی ها " کرد که کسی نتونه ازشون سوء استفاده کنه؟




بالاخره تونستم بيام سراغ کامپيوتر و وبلاگم که يه خورده قر قر کنم. خيلی به خودم مطمئن بودم. خيلی از خودم متشکر بودم. هيچ وقت فکر نمی کردم پر قبای مرد سالاری يا چه می دونم مرد ايرونی به منم بخوره. خورشيد و اين حرفا؟ شوخی می کنی! حالا می بينم ای وای! چه خبره!! نمی دونم ميشه اسمشو مرد سالاری گذاشت يا چی. غيرت؟ تعصب؟ نمی دونم...
دوست نداره برم تو جمع دوستای پسرم. جمع دوستايی که واقعا برام مثل برادر می مونن. می گه اگه يه دوست معمولی بودی برام اهميتی نداشت. می گه چون ازت خوشم اومده برام سخته. سخته ببينم می ری تو جمع يه عده پسر و می گی دوستاتن. نمی دونم چی بهش بگم. می گه خيليهای ديگه هم اگه جای من بودن همين حس رو پيدا می کردن. می گه بهت اطمينان دارم. خوب من نمی فهمم اگه بهم اطمينان داره پس چرا مشکل داره. تازه همشون رو هم ديده. تو جمعمون اومده. حرفش اولش برام خنده دار بود. اما بعد ديدم جدا داره اذيت می شه. اصلا بهش نمياد از اين حرفا بزنه. اصلا تصورشم سخته که همچين طرز تفکری داشته باشه. اولش گفتم کون لقش. ناراحت می شه که بشه. اين زندگی منه. خيلی بايد احمق باشه که اينجوری فکر بکنه. اما بعد ديدم نمی تونم بگم کون لقش. ديدم يه جورايی نظرش برام اهميت داره. ديدم دلم نمی خواد نسبت به من بی تفاوت باشه. اما بدبختی اينجاست که اصلا درکش نمی کنم. يا بايد کار خودمو بکنم و بی خيالش شم. يا بايد به حرفش گوش بدم. هيچ جوری هم حاضر نيست طرز فکرشو عوض کنه. تازه می گه الان خوب شده. من نمی دونم ولی اگه اون يه سری دوست داشت که دختر بودن و منو تو جمعشون می برد اصلا ناراحت نمی شدم. نمی تونم درکش کنم. احساس می کنم با يه پسر 24 ساله روبرو نيستم. احساس می کنم 2500 سال تاريخ و فرهنگ و عرف و فرهنگ پشت سر طرز تفکر اين پسر وايساده. اگه حرفشو گوش بدم می شم عين همون دخترايی که هميشه مسخرشون می کردم. اگه حرفشو گوش ندم ميذاره ميره. عاشقش نيستم اما از دوستيمون لذت می برم. انتخاب احمقانه سختيه برای من که تا حالا با اين چيزا سر و کار نداشتم. نمی دونم شايدم هميشه زيادی حرف حرف من بوده و حالا ايندفعه بايد يه خورده کوتاه بيام. اما واقعا مسخره است. نمی دونم چرا آدما نمی تونن همديگرو همونجوری که روز اول ديدن قبول کنن و همش سعی می کنن همديگه رو عوض کنن. نمی دونم چرا برای مرد ايرونی سخته که ببينه زن ايرونی با مردای ديگه معاشرت آزادانه داره. هر چقدر هم بگن مهم نيست بازم ته دلشون يه جورايی حرص می خورن. نمی دونم چرا.



April 13, 2002


آينه گردگيری شده، با شعر سارا، با شعر غادت السمان، با آيت، با عروسک، با خشم، با گريه، با بهت. با "چرا".



April 12, 2002


يکی داره پاشنه های آشيل رو اينجا جمع می کنه. اصلا اگه آشيلی وجود داشته باشه. کاش نمی ترسيدم...




ساعت 10:30 شب
ماه پيشونی: الو، بفرماييد
اولی: الو
ماه پيشونی: سلام عزيزم
اولی:سلام عشق من، چطوری؟
ماه پيشونی:خوبم. تو چطوری؟
اولی:منم خوبم عزيزم. چيکارا می کردی؟
ماه پيشونی: هيچ چی می خواستم الان بهت زنگ بزنم. دلم برات خيلی تنگ شده بود. چيکار کردی امروز؟
...
...
...
ماه پيشونی: خوب عزيزم ديگه دير وقته برو بخواب فردا صبح زود بايد پاشی.
اولی: اشکالی نداره. وقتی دارم با تو حرف می زنم اصلا ديگه خواب مهم نيست عشق من.
ماه پيشونی: جون، قربونش برم الهی. ولی من دلم نمياد تو بيشتر از اين بيدار بمونی. حالا فردا با هم حرف می زنيم. حتما بهم ظهر زنگ بزن.
اولی: حتما. مواظب خودت باش.
ماه پيشونی: تو هم همينطور. [يه ماچ آبدار]
اولی: [يه ماچ آبدار با يه خورده سر و صدا]
ماه پيشونی: وای چقدر دلم می خواست الان پيشم بودی، بغلم می کردی ...
...
...
...
اولی:چيکار می کنی الان؟
ماه پيشونی:هيچی می رم يه خورده پای اينترنت و بعد می خوابم.
اولی: باشه. پس تا فردا. شب به خير.
ماه پيشونی: شب به خير عزيزم

***

5 دقيقه بعد (ساعت 11شب )
ماه پيشونی:بله؟
دومی: الو.
ماه پيشونی: سلام. چطوری؟
دومی: خوبم. بابا چقدر مشغولی. موبايلت هم که رو انسرينگ بود.
ماه پيشونی: پای اينترنت بودم. موبايلم انگاری زنگش بسته بود. ببخشيد.
دومی: اشکالی نداره. چطوری؟
ماه پيشونی: بد نيستم. يه خورده خسته شدم. حالا مهم نيست عزيزم.
...
...
...
ماه پيشونی: خوب عزيزم ديگه برو بخواب صبح بايد پاشی.
دومی: اره ديگه خوابم مياد. ولی کم باهات حرف زدم امشب ها. ول کن اين اينترنت رو.
ماه پيشونی: آخه داشتم با دختر خاله ام چت می کردم. بعد از چند ماه با هم آن لاين شديم. ببخشيد.
دومی: اشکالی نداره عزيزم. بوس منو بده من برم بخوابم.
ماه پيشونی: [ماچ آبدار با يه خورده عشوه...]
....

***
5 دقيقه بعد (ساعت 12 شب)
ماه پيشونی: الو عزيزم
سومی: سلام. چطوری ؟
ماه پيشونی: خوبم. فقط خيلی خسته ام.
سومی: چرا اينقدر دير زنگ زدی.
ماه پيشونی: بابا اونقدر کار داشتم که حد نداره. يک عالمه جزوه بايد تايپ می کردم.
سومی: دلم تنگ شده بود. از ترس اينکه بابات بيدار نشه هم زنگ نزدم.
ماه پيشونی: آره خوب کردی، صداش بلنده اين تلفنه.
...
...
...
ماه پيشونی:وای خدا چقدر خوب بود امشب. مرسی عزيزم. همه خستگيمو در کردی. از بس خنديدم همه فکم درد می کنه.
سومی: آخ جووووون!
ماه پيشونی: کوفت. بی تربيت!
سومی: جووون.
ماه پيشونی: خوب ديگه من برم بخوابم. مواظب خودت باش. شيطونی نکنی ها.
سومی: بابا من و اين حرفا؟ تو شيطونی نکنی من نمی کنم!
ماه پيشونی: هيچ کی هم نه من شييطونی کنم!!!!
سومی: آخ جون!
ماه پيشونی: خوب بابا من رفتم. فردا بهم حتما زنگ بزن عزيزم. [يه ماچ آبدار با ...]
سومی: (سانسور)
ماه پيشونی: شب به خير عزيزم.
سومی: شب به خير عشق من

***
5 دقيقه بعد (ساعت 1) پای اينترنت و چت
چهارمی :hi babe
ماه پيشونی: hi honey, waz up?
چهارمی: nothing much, where have u been
ماه پيشونی: workin u know
...
...
...
ماه پيشونی: so i'll call u and set the exact time
چهارمی:sure, i can't wait 2 c u
ماه پيشونی: come on, stop saying B.S
چهارمی: it's no B.S, i do wanna c u
...
...
...
ماه پيشونی: k honey, so c u 2morrow
چهارمی: cya

ماه پيشونی: take care
چهارمی: U2 , ciao love
ماه پيشونی: ta ta

***
1 دقيقه بعد (ساعت 2) همونجا
پنجمی: ...
...




April 11, 2002


تا حالا ساعت 4:30 صبح جلوی کامپيوتر پرتقال خوردين؟ اگه نه حتما امتحان کنين. خيلی کيف داره. از شير کاکائوی سرد خوردن جلوی کامپيوتر ساعت 3 صبح هم بيشتر کيف داره. فقط مواظب باشين مثل من همه کی برد رو نوچ نکنين.




آقا جون حالا من نوشتم اينجا دلم بچه می خواد برندارين از فردا ايميل بزنين خودم برات بچه درست می کنم و از اين حرفا ها. (سابقه دارن اين ايميل ها آخه!) من به قبر عمه گربه ام هم می خندم از اين غلطا حالا حالا ها بکنم. اين فقط يه احساس بود که تا واقعيت خيلی راه داره.




ديشب خواب ديدم که دارم با يه کالسکه که توش پنج تا بچه مرده هست تو بهشت زهرا راه می رم. پنج قلو بودن. خودم به دنيا آورده بودمشون. اما همشون مرده بودن. بچه های قنداقی تو کالسکه ام آروم گرفته بودن و من داشتم گريه کنون می رفتم طرف غسال خونه. يه دفعه ديدم يکيشون دهنش تکون خورد و خنديد. خوشحال شدم. فکر کردم زنده شده. از مردم آدرس کلينيک بهشت زهرا رو می پرسيدم و می دويدم که به کلينيک برسم. وقتی رسيدم دم در کلينيک ديدم باز بی حرکت شد و مرد. جيغ زدم و از خواب پريدم. حالا نمی دونم اصلا واقعا بهشت زهرا کلينيک داره يا نه. خوابم رو به خواهرم که گفتم گفت ديشب شام چی خورده بودی؟! مامانم گفت از بس عکس اين بچه فلسطينيا رو ديدی اين خوابو ديدی. حالا اينش مهم نيست که چرا اين خوابه رو ديدم. اما دلم بدجوری يه بچه می خواد. يه بچه کوچولو. عين همونی که ديشب يه دقيقه زنده شد. آخه اونو قبلا هم تو خواب ديده بودم. اونقده مهربون بود. اونقده گوگولی بود! دلم بچه می خواد. يه بچه ناز و مامانی. يه بچه ای که مال خودم باشه. از وجود خودم باشه و اونجوری بهم بخنده. جدا وقتی فکرشو می کنم می بينم چقدر احساس مادر بودن قشنگ. حتی تو خوابشم قشنگه. چه برسه به بيداری.




قصه اش درازه. فقط بهت می تونم يه خوردشو بگم. فقط می تونم بهت بگم از کجا شروع شد. فقط می تونم بهت بگم چه جوری شروع شد. اما نپرس که چرا شروع شد. اما نپرس که آخرش چی شد. خوب؟

همه چی از اونجا شروع شد که من هوس کردم يه خورده برم جاهای ديگه رو هم ببينم، آدمای ديگه، آسمونای ديگه. همه چی از اونجا شروع شد که من هوس کردم بقيه آدمهايی که تو وجود من خونه کردن رو بشناسم. همه چيز از اونجا شروع شد که من خورشيد خانوم رو شناختم. يعنی راستشو بخوای اول نشناختمش ها. اما خودش انگاری منو می شناخت. نه بابا اصلا چی دارم می گم من. اصلا اينم خود من بود ديگه. منتها انگاری اون موقع ها خواب بود. چه می دونم اکتيو نشده بود. همه چی از اونجا شروع شد که اون شروع کرد يواش يواش اکتيو شدن. اولش فقط يه جرقه بود. بعد هم که خوب ديدی ديگه آتيش گرفت و همه جامو آتيش زد. هيچ کس هم آخه نفهميد جريان اين آتيشه چی بود. خوب اگه می فهميد از کجا گر گرفتم که خوب بود. ميومد خاموشم می کرد ديگه. اما نفهميد. آره فکر کنم همه چيز از اونجا شروع شد که نفهميد. اگه می فهميد چيزی شروع نمی شد. می دونی الان که دارم فکرشو می کنم حتی نمی تونم بهت بگم چه جوری شروع شد. اصلا نمی تونم درست بگم که کی هم شروع شد. انگاری از قبلش شروع شده بود. وای اصلا تو فهميدی من چی گفتم؟ ولش کن بابا اصلا چه اهميتی داره. الان که ديگه همه چی تموم شده رفته. البته نمی دونم ها. شايد هم هيچ چی تموم نشده باشه. وای فکرشو بکن اصلا اگه شروع هم نشده باشه! خيلی بده نه؟ که خودتو نشناسی. تازه از اون بدترش اينه که هر دفعه يه نفر ديگه هم سر بلند می کنه بهت می گه سلام. بعد تازه می بينی اه! اينم که باز خودتی! وای ديگه سر گيجه کرفتم. تا حالا 12 تاشو شناختم! باورت می شه؟ بعد تازه هر چی فکر می کنم می بينم يه جورايی با هر دوازده تاشون غريبه ام! خوب بابا اينجوری نگام نکن ديگه هيچ چی نمی گم. قول می دم!



April 10, 2002


مرد که صداشو بلند کرد زن روشو کرد اون ور و رفت تو اتاقش. مرد که صداشو بلند تر کرد زن غر غر کرد. مرد که صداشو بازم بلند تر کرد، زن هم داد و فريا د کرد. مرد بازم که صداشو بلند تر کرد اون دختر کوچولوهه دوباره رفت گوشاشو گرفت و نوشت، نوشت، نوشت.

"ديو سياه تنوره کش". دوست داشتنی و مستاصل. کاشکی آدم تکليفش هميشه معين بود که يه نفری رو دوست داره يا ازش متنفره.




آقای مرتضی نگاهی داستان آيت اخراس و دختر اسرائيلی رو که همزمان در اون عمليات انتحاری کشته شدن نوشتن و اينجا گذاشتتش. عکسهاشون هم در وبلاگشون هست.




نمی دونم به شهرزاد چی گفتن برای گذاشتن اون عکسا تو وبلاگش. اما می تونم تصورشون کنم. يه بار يه چيزی گفتم در مورد ايرون. کلم خورده شد. ديگه نمی گم. اما اينو می گم که مردم ما خوابن. نمی دونم شايدم اونقده درد کشيدن که الان با مسکنهای خواب آور overdose کردن. اما انگاری همه خوابشون برده. وقتی هم يکی يه تلنگر کوچولو می خواد بهشون بزنه که پاشن غر غر می کنن و از اين دنده به اون دنده می شن و دوباره به خواب فرو می رن. مردم ما خيلی ساله که خوابن. دنبال همونی هم ميرن که بيشتر تو خواب نگهشون می داره. کاشکی ما هم می خوابيديم. راحت، خلاص. چشاتو می بندی، نه "ترانه 15 ساله" می بينی، نه آيت اخراس می بينی، نه بچه های اتيوپی رو می بينی، نه جلال و آرين گلشنی و انسيه رو می بينی، نه اون بچه های 5 ، 6 ساله معتادو آدامس فروشو می بينی، نه بچه های سکينه خانوم رو می بينی، نه بچه های ...




دوست نداره من اينقدر با بقيه تلفنی حرف بزنم، اما هيچی نمی گه. دوست نداره زياد برم تو اينترنت. اما هيچی نمی گه. دوست نداره اين همه دوستام پسر باشن، اما بازم هيچی نمی گه. دوست دارم کتاب بخونه. اما هيچی نمی گم. دوست دارم زبان بلد باشه، هيچی نمی گم. دوست دارم يه خورده بيشتر با هم حرف داشته باشيم که بزنيم، اما هيچی نمی گم. دوست داره من اينقدر بی حيا و وحشی نباشم، هيچی نمی گه. دوست دارم اينقده از من دور نباشه، هيچی نمی گم. دوست داره من آرومم بگيره يه جا، هيچی نمی گه. دوست دارم آتيش باشه سرتاپاش، هيچی نمی گم.




از بوی عرق تن مرد متنفرم.



April 9, 2002


عکسهای بچه های فلسطينی قصابی شده رو که شهرزاد تو وبلاگش گذاشته ديدين؟ خيلی دلم می خواست يه چيزی بگم. ولی احساس می کنم هر چی بگم زر زر زيادی خواهد بود. ديگه حتی نمی خوام بپرسم چرا. چه اهميتی داره...



April 8, 2002


از يادداشتهای شهر شلوغ:
دوشنبه ساعت 4 بعدازظهر، ميدون فلسطين
سوار آژانسم. به هيچ عنوان دلم نمی خواد تو سال جديد دير سر کارم برم. کلاسم 4:30 شروع می شه. به ميدون فلسطين که می رسيم می بينيم که خيابونا رو بستن. بازم تظاهرات برای مردم فلسطين. وای خدا جونم داره ديرم می شه . راننده به پدر هر چی فلسطينيه فحش می ده چون تو اين مملکت هر کی دلش بخواد می تونه خيابونارو بند بياره! به آدمها نگاه می کنم. مردها ريشهای پر پشت دارن. همه چفيه دور گردنشونه. عين عکس روزنامه "بنيان" که توش زنهای خوشگل اردنی که بی حجاب هم هستن چفيه دور گردنشون بستن و دارن دعا می کنن برای فلسطينيا! وای خدا جونم چقدر ديرم شده. مردم داد می زنن مرگ بر اسرائيل. مرگ بر آمريکا. به "آيت اخراس" فکر می کنم. به هزار تا آيت ديگه که تو اين مدت به خودشون مواد منفجره بستن و خودشون و يکی ديگه رو کشتن. نمی دونم چی تو کله اين آدمها می گذره که می تونن همچين کاری رو بکنن. نمی دونم هزار بارم بگن مرگ بر اسرائيل آيتها زنده می شن يا نه؟ به هزاران تصويری فکر می کنم که بيش از هر تصوير ديگه ای تو تلويزيون ديدم. "مبارزه فلسطينيا و خشونت اسرائيليا". هنوزم نمی دونم جريان چيه. هنوزم نمی دونم اين آدمهايی که تو دو قدميم وايسادن حق دارن داد بزنن بگن مرگ بر اسرائيل يا نه. نمی دونم اسرائيليا حق دارن برای خودشون يه مملکت داشته باشن يا نه. نمی دونم اون جوونهای فلسطينی حق دارن حملات انتحاری بکنن يا نه. نمی دون يه فلسطينی حق داره يه اسرائيلی رو بکشه يا نه. نمی دونم يه اسرائيلی حق دراه يه فلسطينی رو بکشه يا نه. نمی دونم راسته که می گن همش زير سر ايرونه و حزب اله دست نشونده حکومت ايرونه يا نه. نمی دونم دولت و همه چيز آمريکا واقعا زير سلطه اسرائيلياست يا نه. نمی دونم اين چيژا زير سر آمريکاست يا نه. نمی دونم اين دفعه کی داره کيو بازی می ده. نمی دونم ايندفعه چند نفر دارن سر هيچ و پوچ می ميرن. نمی دونم چقدر تحت شستسوی مغزی بودم تو اين مساله. نمی دونم تا کی بايد طبيعت سرسبز و زيبای فلسطين يا بهتره بگم اسرائيل خونی باشه. نمی دونم تا کی بايد سنگ و خمپاره و بولدوزر و توپ و تانک و تفنگ ساکنين اين بهشت زمينی باشن. نمی دونم مسجدااقصی چقدر مهمه. نمی دونم ياسر عرفات واقعا چه نقشی داره. نمی دونم انتفاضه چيکار کرده برای فلسطين. هيچی نمی دونم. فقط الان بغل گوشم فريادهای مرده باد می شنوم. فقط الان خيلی ديرم شده و دلم ميخواد خيابون زودتر باز شه که من به کارم برسم. فقط دلم می خواد اين راننده هه ساکت بشه و اينقده فحش نده. فقط دلم می خواد مردم تظاهر کننده صدای بلندگوشون رو کم کنن. فقط دلم می خواد يه ليوان آب بدم دست اون پيرزنی که داره ميون اين آدمها آروم آروم راه می ره و شعار می ده. خيلی دلم می خواد بدونم تو کله اش چی می گذره.



April 6, 2002


من رفتم تو دوران ترک اعتياد. سعی می کنم کمتر آن لاين شم. دهنم رو سرويس کرده اين اعتياد به نت. اگه ديديد يه موقعی دير به دير جواب ايميلهاتون رو دادم يا وبلاگم رو دير به دير آپ ديت کردم برای همينه. هر وقت استخونام تير بکشه يه سرک می کشم اينجا. اما جدی جدی ديگه بايد به زندگيم برسم.




يه سال ديگه هم تموم شد و يه سال ديگه شروع شد. يه سال ديگه که بايد مثل تراکتور توش کار کنم. چقدر لذت داره کار! کلی کيف داره. می رم تو ی يه دنيای واقعی دوباره. اصلا امسال می خوام واقعی واقعی بشم. سال گذشته سال گم شدن ها بود. سال محو شدن ها، مجازی بودن ها. اونقده از روبرو شدن با واقعيـت می ترسيدم، اونقده از نه گفتن می ترسيدم و اونقدر از آينده می ترسيدم که به ناچار به اين دنيای مجازی پناه آوردم. يادش بخير. عاشق يه صدا شده بودم. برای اولين بار تو دانشگاه يه درسی رو افتادم چون اون صدا شب امتحان من با دوست دخترش آشتی کرده بود. و وقتی که يه روزی صاحب اون صدا رو ديدم چقدر شوکه شدم. چقدر کوچيک بود، چقدر دستاش خالی بود.
به هر حال اگه اين دنيای مجازی نبود که من از واقعيتها فرار کنم و بهش پناه بيارم خل می شدم. می رفتم ترسامو برای يه غريبه تعريف می کردم. می رفتم از تنهاييهام برای يه غريبه تعريف می کردم. تا اينکه کم کم شجاع شدم و تونستم بالاخره نه رو بگم. بعدش ميومدم تو اين دنيای مجازی که عشق هاش هم مجازيه پناه می گرفتم که به فردا فکر نکنم.
حالا ولی ديگه فرق می کنه. ديگه فکر می کنم آمادگيشو دارم که بيام تو واقعيتها. ديگه ترسم کم کم داره می ريزه. ديگه دلم برای واقعيت تنگ شده و حوصله ام از دست اين دنيای مجازی سر رفته. دلم می خواد برم تو مردم، تو هوا، تو جمعيت، تو آتيش. دلم می خواد امسال کار کنم، کار کنم، کار کنم. دلم می خواد شيره جونم رو بکشم بيرون ببينم چند مرده حلاجم. دلم می خواد ببينم کی از پس کی بر ميا. من يا واقعيت؟

آخ که چقدر خوشحالم يه سال ديگه شروع شده و من می رم سر کار.شاگردای جديد. طرز فکرهای جديد. شاديها و غمهای جديد. و لذت اينکه يه نفر ازت يه چيزی ياد بگيره.



April 5, 2002


شد خزان گلشن آشنايی
بازم آتش به جان زد جدايی




اين بلاگر هم ديگه داره زرتش قمصور می شه. يعنی چی که همه چيز داره پولی می شه؟ ديشب منو گذاشته بود سر کار پابليش نمی کرد. خدا ازشون نگذره که اين آگهی رو می ذارن اون بالا بعد برای آدم قيافه ميان می کن ترافيک سرور بالاست. بی چشم و روها!



April 4, 2002


,وبلاگ عنصر اول يه چيزای جالبی در مورد علم و ثروت نوشته.




من خيلی زنجه موره کردم اينجا خودم اينو می دونم. خيلی از غم و غصه هام گفتم اينجا. اينم می دونم. اما يه چيزی رو انگاری هيچوقت نگفتم. انگاری يادم رفته بود بگم که من با وجود تمام اون سختيا و غمهايی که اينجا ازشون حرف زدم، وبا وجود همه اونهايی که اينجا هيچ وقت ازشون حرفی نزدم بازم خيلی موقعها احساس می کنم که"خوشبختم". خيلی روزا از ته دل احساس خوشبختی می کنم. خيلی روزا وقتی ميرم تو تنهايی خودم (بعد از اينکه مثلا گريه هامو کردم) احساس می کنم که خوشبختم. برای خوشبختيم خيلی دليلای کوچيکی دارم. نمی دونم شايدم بزرگ باشن. شايدم احمقانه باشن. می دونين بعضی اوقات عذاب وجدان می گيرم که با وجود اينهمه چيزای افتضاحی که تو دنيا وجود داره بازم اين احساس بهم دست می ده. اما اين احساس از هر چيز ديگه ای قويتر بوده. می دونين وقتی که می بينم دوستايی دارم که اينقدر ماهن، وقتی می بينم دور و برم اينهمه عشق هست، وقتی می بينم با تمام دودره بازيهايی که سرم اومده بازم می تونم عاشق بشم، وقتی می بينم با تمام سختيهايی که کشيدم بازم می تونم "نه" بگم، وقتی هوا خيلی خوبه و با وجود اينکه ده ساله شمال نرفتم می تونم اينجا هوای شمال رو حس کنم، وقتی که می تونم کار کنم، چيز ياد بدم، وقتی شاگردام برام عيدی می خرن، وقتی قبض تلفنهام زياد مياد، آره وقتی همه اين اتفاقها می افته احساس می کنم چقدر خوشبختم. وقتی می تونم فکر کنم (هر چند که خيلی سخته و به قول پينک فلويديش يا نمی دونم شايد هم خودم "کاش فکر نمی کرديم") وقتی می بينم آدمهايی هستن که به من فکر کنن، وقتی خيلی چيزا رو می فهمم، وقتی می تونم از ديدن يه گل کوچولو تو کوهستان يا يه حيوون احمق (تنبل دو انگشتی) تو تلويزيون به وجد بيام، احساس می کنم که چقدر خوشبختم. دلم امشب خيلی گرفته، به خاطر خيلی چيزا، اون دو نفری که دلم به خاطرشون گرفته خودشون می دونن. خيلی امشب گريه کردم، مثل هميشه (آخرش کارخونه آبغوره گيری باز می کنم!) ولی تمام اين دل گرفتگيها باعث نمی شه که تو خوشبخت بودن خودم شک کنم. دلم می خواست يه ذره از اين احساسم رو به اونها هم انتقال بدم. نمی دونم اصلا بهش احتياج دارن يا نه. ولی خيلی احساس خوبيه. يه جور احساس بی نيازی از هر چی که اون بيرونه. می دونين يه دنيايی ساختم تو وجود خودم که باهاش حال می کنم. يه دنيايی که هر اتفاقی هم بيفته باز اون تو در امانم. خيلی موقعها وقتی بيرون اين دنيا يه چيزی داره مثل پتک رو کلم می کوبه چشمام رو می بندم و می رم تو دنيای خودم. خودممو افکارم و دفترم و بعضی اوقات هم نت پد کامپيوتر. سعی می کنم يا هدفون بذارم يا صدای نوار رو اونقدر زياد کنم که صداهای بيرون و صدای اون پتک هارو نشنوم. خيلی وقتها وقتی از بيرون خسته و کوفته ميام و انگاری از ميدون جنگ بر گشتم می رم تو اون دنيای خودم. اونجا يه جورايی از دنيای بيرون جدام. اونجا احساس می کنم به قول سهراب: "هر کجا هستم باشم، /آسمان مال من است./ پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال من است."




داشت برام با پيانو "پاييز طلايی" می زد. خوب منم براش نوشتم. خودش خواست. و تورا صدا زدم، تو را که دوری، خيلی دور. و تورا فرياد کردم، تو که نمی شناسی مرا، خورشيد را. دستهايم، دستهايت را صدا زدند. سينه هايم، آغوش گرمت را، و احساسم، رنگ نقره ای احساست را. انگار همين ديروز بود، انگار همين ديروز بود که گفتم "نه"، هرگز. خورشيد ديگر يک زن نيست. انگار همين ديروز بود که دريچه دلم را بستم. گفتم: خورشيد ديگر يک درخت است، بی بر، بی احساس. اما، انگار، لحظه ای پيش چيزی مرا صدا زد، چيزی در دلم لرزيد. انگار، لحظه ای پيش، خورشيد تو را صدا کرد. شنيدی؟




وقتی که قلبت داره چند تا تيکه می شه ديگه نوشتن هم فايده ای نداره. وقتی يه نفر چند روز دير می کنه، ديگه نوشتن فايده ای نداره، وقتی که کلی اشتباهی می گيری و به جای يه آدم واقعی به يه آ دم ديگه که همه چيش غير واقعيه دل می بندی، ديگه نوشتن فايده نداره. آره انگاری همين چند روز پيش خورشيد عاشق شد. بعد يه دفعه يه چيزی از اون بالا محکم خورد تو کلشو فهميد چه اشتباهی کرده. ولی آخه مگه می شه به يه نفر بگن اشتباهی عاشق شدی؟ نذاشتم هيچ کس بفهمه! هيچ کس هيچ کس نفهميد. خودم بودم و دنيای خودم. حالا همه چيز تموم شده. حالا منم و اون دنيايی که هميشه توش تنهام با خودم. من هميشه تو اون دنيا احساس خوشبختی می کنم. شايد يه روزی از اون دنيام برات گفتم. شايد رازشو به تو هم گفتم. شايد بهت گفتم که چرا با وجود همه اون چيزا بازم احساس خوشبختی می کنم. شايد بهت گفتم که وقتی چشامو می بندم چه احساسی دارم. شايد بهت گفتم چه جوری پرواز می کنم وقتی چشامو می بندم. چه جوری می رم يه جايی که دست هيچ کس بهم نمی رسه. هيچ کس. حتی اون. شايد بهت گفتم که چه جوری رفتم تو اون دنيا و فراموشش کردم.



April 2, 2002


من امروز چقدر گيج شدم نمی دونم به کدوم لينک بدم! (از اثرات وسوسه های اون هزاريهاست!) راستی می خواستم بگم دوستان عزيز که می خوان لينک وبلاگشون رو من بذارم، اولا تو وبلاگشون از من تعريف نکرده باشن که من حوصله دردسرهای بعديشو ندارم خودتون بهتر می دونيد. دوما يه چيزايی نوشته باشن. نه اينکه چهار خط راجع به بقيه وبلاگها نوشته باشن و بگن لينک مارو بذار. بعد هم نظر من رو نپرسيد. بابا من کيم که نظر بدم؟ منم يکی هستم مثل شما. تازه خل و چل هم هستم. نظر بزرگان رو بپرسين. (در ضمن من اگه از وبلاگی خوشم بياد خودم لينکشو می ذارم اينجا!)




آقا جان من گيج شدم از دست اين ياشار احمد صارمی. نمی دونم به کدوم وبلاگش لينک بدم. خودتون برين هر 3 تاشو بخونين! با اين اسمهای عجيب غريبش! قهوه خانه خران، مثلث جادويی، و کتاب ملک طاووس. (البته اسمها عجيب غريبن، وبلاگها چندان عجيب غريب نيستن. يه جورايی می شه گفت خيلی هم جالبن!)




امان از دست اين اژدهای شکلاتی که اينقدر حرفای دل منو می زنه. نمی دونم به کدومش لينک بدم، همشو بخونيد!




انگاری يکی می خواد خورشيد رو بخره و انگاری خورشيد هم در برابر اين پيشنهاد وسوسه شده! باورت می شه خورشيد وسوسه شه؟ من باورم نمی شد. ولی وسوسه شده. دلش می خواد خودشو گول بزنه. آخه بهش گفته دوسش داره، آخه بهش گفته "يه قصر می سازم برات پنجره هاش آبی باشه". بهش گفته مثل کوه پشتش وای ميسته، قصه تنهاييهاشو می شنوه. انگاری دستاش هم همينو می گفتن ها. ولی خورشيد باورش نشد. باورش نشد و باز هم وسوسه شد. از باباش پرسيد علم بهتره يا ثروت. باباش اونقده داستان تعريف کرد که خورشيد آخرش نفهميد کدوم بهتره! انگاری بايد بره همون انشاهای دبستانش رو از نو بخونه. همه چيزای رويايی بودن. حرفای قشنگ، چشمای نگران، دستای مهربون. همه اونايی که تو خوابهاش می ديد. بهش گفت می تونه برای خودش بشينه هر چقدر دلش می خواد داستان بنويسه، هر چقدر دلش می خواد کار کنه، هر چقدر دلش می خواد کتاب ترجمه کنه، بهش گفت می برتش اونجايی که "از خواب خدا سبز تره". خورشيد باورش نشد. ولی باز هم وسوسه شد. قيمت خورشيد چقدره؟ چندا تا اسکناس سبز؟ چند تا ماشين و خونه رويايی؟ چندتا پول؟ چند تا؟ خودش اين وسط گيج و منگ نشسته. به قربون صدقه هاش گوش می ده و باورش نمی شه. اما وسوسه شده. آخی خدا! تمام اتوبانهارو امروز زير بارون گشتن. 120، 140، 160، برو بالاتر، 180، 200... همه جا پر بارون بود. اما خورشيد نمی تونست بفهمه اون دستا بوی بارون می ده يا نه. انگاری دماغش پر پول شده بود. باورت می شه؟! خيلی کيف داد. همه آهنگارو داشت. آهنگا پر خاطره بودن. خاطره های قديمی. اما خورشيد يادش رفته بود اون خاطره هارو. انگاری کله اش پر پول شده بود.

آخی خدا! خورشيد وسوسه شده بود. عين يه ستاره سرد و خاموش و سقوط کرده. اما بالاخره "نه" رو بايد بگه. دلش می خواست همه اون حرفای خوب خوب رو باور کنه. اما باور نکرد. دلش می خواست همه اون قربون صدقه هارو باور کنه. اما باور نکرد. اصلا براش مسخره بود. آخه مگه می شه اين حرفای قشنگ و اون قربون صدقه ها واقعی باشن؟ معلومه که نه. معلومه که دروغه. بالاخره بايد نه رو بگه. دلش می خواد به خودش فحش بده. آخه وسوسه شده بود. خيلی زشته نه؟ خيلی. عين اين دخترکای نديد بديد. عين اونايی که بوی ترشيدگی فکرشون همه جارو برداشته. می دونی يه لحظه چی فکر کرد؟ خودش رو تو لباس سفيد مجسم کرد با دوتا گوشواره قشنگ تو گوشاش. يه خونه خوشگل، با همون پيچکايی که غش می ره براشون. با يه باغ پر بيد مجنون و گل بنفشه. حتی می دونست ارکستر چه آهنگايی بايد بزنه. رنگ پرده ها رم انتخاب کرد! می دونی پيش خودش گفت ديگه مجبور نيست از اينور شهر به اونور شهر بدوه بره هر روز. ديگه مثل شب عيد تو اون موسسه کوفتی تحقير نمی شه که بعد از 2 ماه درس دادن به اون مردهای بوگندو يه چک 11 هزار تومنی جلوش گذاشتن. (آخ که چه کيفی داد وقتی چک رو پرت کرد رو ميز اون رئيسه) خودشو مجسم کرد با خيلی چيزا.

خجالت داره نه؟ 24 سالشه اما هنوز فکرای دختر مدرسه ای وسوسه اش می کنه. 24 سالشه اما هنوز رنگ اسکناس می تونه وسوسه اش کنه. خيلی افتضاحه. همين امشب بايد نه رو بگه. اگه نگه ديگه خورشيدی نمی مونه. ديگه آينه ای نمی مونه. چون اونوقت همه رو بايد بشکنه که نتونه ديگه خودشو ببينه.




April 1, 2002


وبلاگرهای عزيز اگه می خواين بدونين چقدر به وبلاگ نوشتن معتاد شدين برين سراغ اين تست. منکه بر طبق نتايج اين تست پاک معتاد شدم. 80 درصد ! امان از دست رفيق بد (هودر) و ذغال خوب (کرم خود بنده!)




"ديويد بکام" فوتباليست خوش تکنيک و خوش قيافه تيم منچستر يونايتد از زنش جدا شد. يه مدتی بود که ديويد بکام با زنش مشکل پيدا کرده بود. من از خيلی قبل با ديويد تو ICQ چت می کردم. يه جورايی بهم وابسته شده بود. اون مدتی هم که کچل کرده بود من بهش گفته بودم. خلاصه خودش که می گه به خاطر من از زنش جدا نشده، ولی خوب منکه می دونم جريان چی بوده. حالا کلی عذاب وجدان گرفتم. حضانت بچه رو هم خود بکام قراره بگيره. وای که چقدر هم من اين بچه رو دوست دارم. خبر کامل جريان طلاقشون رو می تونيد تو اين سايت ببينيد.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage