خورشید خانوم



« April 2002 | Main | June 2002 »


May 31, 2002


وای من چقدر وراج شدم امروز. 5 تا پست تو يه روز. هر چی از دستم اومد امروز هی تو نت پد نوشتم. حالا يه دفعه همه رو پابليش می کنم. خوب می دونم حوصله ندارين همشو بخونين. ولی اين يکی رو حتما بخونين. خبر مهميه البته اگه تا حالا خودتون نفهميدين. آخه يه بلاگستانه و همش يه دونه لامپ که هيچم کچل نيست. لامپ عزيز اسباس کشی کرد رفت تو سايت خودش. حالا اميدوارم زياد پز نده. لامپ جون خونه جديد مبارک.




تا من گفتم روژ لب اکليلی همتون چپ چپ نگام کردين. ببينين بابای ژينا نوشته روژلب اکليلی مد شده اونجا همش دارن تبليغشو می کنن! تازه خبر ندارين. رفتم يه لاک قرمز به معنای واقعی خريدم. البته بيشتر از يک بار جرات نکردم بزنمش. همون يه بارم يه پسره که دوست يکی از دوستامه غلط نکنم فکر کرده بود من جی جيم! وای چرا دارين چپ چپ نگام میکنين؟ مگه چيه؟ به خدا خيلی خوشرنگه! آدم دلش شاد ميشه.




کلی حال کردم فرانسه باخت. دلم خنک شد D:
امسال ايتاليا همه تيمارو سوراخ می کنه. مطمئنم. (يعنی اميدوارم که اينطور باشه!). چقدر ساعت بازيها بده. اصلا به آدم حال نميده صبح فوتبال نگاه کنه. کيف فوتبالای جام حهانی به نصف شب بودنش بود، با همه نوستالژيهای مخصوص به خودش. شبا ميشستم بازيها رو نگاه می کردم بعد برای خواهرم و بابام گزارش ورزشی می نوشتم می زدم رو در يخچال که صبح که پا می شن بفهمن نتيجه بازيها چی شده بود. بعضی اوقات هيجانزده می شدم نصفه شب جيغ می زدم و از اونور صدای داد بابام بلند می شد. وای بازی برزيل ايتاليا تو فينال جام 94 رو هيچوقت يادم نمی ره. ايتاليا جون همه رو گرفت رفت بالا. بازی با نيجريه رو يادتونه؟ گه بازيای ساچی تو بازی اول که باجو رو کشيد از زمين بيرون. خدا ازش نگذره که باجوی عزيز منو اينقده آزار داد. بازی فينال با برزيل. پنالتی هايی که عين الاغ زدن تو آسمون (مخصوصا پنالتی همين باجوی عزيزم!)هيچوقت گريه های پاليوکا و خودم رو بعد از اون جام يادم نمی ره. اون موقع ماهواره داشتيم. يکی از اين کانالای عربی بلافاصله بعد از پايان مراسم بازی رو از اول نشون داد. من گل مجنون هم نشستم دوباره نگاه کردم و تمام طول بازی عر زدم. جام 98 هم که اصلا انگار قرار نبود ايتاليا بره فينال. ولی امسال ديگه شوخی بردار نيست. ايتاليا و تراپاتونی و اينزاگی و توتی و فيوره و مالدينی و تولدو جونم ديگه بايد برن فينال و جام رو هم ببرن. شوخی هم ندارم باکسی!
برنامه بازيهای ايتاليا:
ايتاليا-اکوادور: يکشنبه 12 خرداد ، ساعت 10 کله سحر
ايتاليا-کرواسی: شنبه 18 خرداد، ساعت 13:30 (پينک فلويديش جان احتمالا اون روز دير می رسم سر کار!)
ايتاليا-مکزيک: پنجشنبه 23 خرداد ساعت 16:00 (بدبختی ساعت 5 می رسم خونه از سر کار)
برنامه های بازيهای بکام جونم و اوئن اينا:
انگليس-سوئد: يکشنبه 12 خرداد ساعت 10 کله سحر
آرژانتين انگليس: جمعه 17 خرداد ساعت 16 (بعضيا بايد ساعت قرار جمعه شون رو تغيير بدن حتما!;) )
نيجريه-انگليس: چهارشنبه 22 خرداد ساعت 11:00




خيلی خوشحالم. کلی اتفاقای خوب خوب برام افتاده. کاشکی می شد اينجا بنويسمشون. خوب نمی شه. ولی می تونم بگم چقدر خوشحالم. دارم از اون کارايی می کنم که همه عمرم آرزوش رو داشتم. يه کار خيلی قشنگ. يه کاری که به نوشتن مربوطه. با يه دوست قديمی هم آشتی کردم. يه دوستی که فکر می کنم شازده کوچولو دوباره بهم دادش. خدا اگه دری رو می بنده، حتما يه در ديگه رو باز می کنه. حداقل برای من که اينطور بوده. معمولا هم درايی که به روی من بسته درايی بوده که خيلی مزخرف بودن. يه جاهايی جای آدم نيست، يه آدمايی آدم ما نيستن، يه کارايی کار ما نيستن. چقدر خوب می شد آدم زود می فهميد که کجا جاشه و فوری خودشو از جايی که به اون تعلق نداره می کشيد بيرون. وای خدا جونم از اينکه اون در رو به روم بستی و اين در جديد رو به روم باز کردی ازت ممنونم. وقتی رفتم مشهد فقط ازش يه چيزی خواستم، اونم اين بود که کمکم کنه تو يه محيطی قرار بگيرم که متناسب من باشه. انگاری داره به حرفم گوش ميده! وای باز من خل شدم!
برای بار هزارم:
"هر کجا هستم باشم، آسمان مال منست
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال منست."




وقتی خورشيد رانندگی می کنه!
فکر کنم امروز بدجوری فحش خوردم! دوستم يه سيويک نقره ای دو در داره. بچم رو زمين راه ميره. يه اگزوزی هم داره که همچين صدا می کنه انگار تو پيست ريس داره ميره. اونوقت من با يه همچين ماشينی رانندگی کردم! شرط می بندم دوستم 10 کيلو لاغر شد از دست من! منم غش غش می خنديدم و با نوار بلند بلند می خوندم. سر يه پيچ اونچنان دور يه فرمونه زدم که ماشين عقبی که بيچاره ها دو تا خانوم هم بودن رفتن تو جدول. منم به روی خودم نياوردم و سوت می زدم! اونم هی می گفت رانندگيت خيلی بهتر شده! تازه يه جايی بهم گفت خوب اينجا وايسا ديگه. منم نامردی نکردم و دو دور ديگه چرخوندمش! فقط نمی دونم چرا اينقدر فرمون ماشينه زيادی می پيچيد و گازش اينقدر شديد بود. نه اينکه من زياد بپيچونم يا گاز بدم ها! خود ماشينه اينجوری بود. بعد يه دفعه دست انداز که می شد شيش متر می پريديم هوا يا مثلا ماشينه خودش می رفت تو جدول. خلاصه من کلی راننده شدم! فقط بايد لايی کشيدن و دستی کشيدن رو ياد بگيرم. راستی تو ريس خانومها رو راه ميدن؟!




اينم از عکسای سياوش جونور من. اينجا بازار خواهر زاده ها گرمه. شهرزاد که عکس علی کوچولو رو گذاشته و مثل اينکه قراره نوشته هاش رو هم بعدا بذاره، علی پيروز(وبلاگ خاطرات مشبک) هم عکس خواهرزاده اش رو که احتمالا آينده اش در زمينه کامپيوتر درخشان !خواهد بود گذاشته. منم که عکسای سياوش خان رو که معرف حضورتون هست گذاشتم. (البته طبق معمول زحمتشون رو علی پيروز کشيد). بچه من فعلا هنری نداره جز اينکه تازگيها ياد گرفته وقتی دعواش می کنی گوشاشو می گيره پشتشو می کنه بهت راه می افته ميره! آخر تحويل! الان هم رو تخت من چهار چنگولی خوابيده و مامانش هم اخطار داده اگه بيدارش کنم کشته منو. خلاصه من دارم اين حروف رو آروم آروم تايپ می کنم که جناب شازده از خواب پا نشن. ادامه وبلاگ تا وقتی که سياوش بره خونشون!







May 29, 2002


آقا جون اين سياوش خواهر زاده من ديگه نمی ذاره من وبلاگ بنويسم. پدرمو در آورده. صبح کله سحر که هر چی خودکار و روژلب و لاک بود کرد تو گوش و دماغ و دهن من که منو از خواب بيدار کنه. الانم نشسته داره شيکم منو قلقلک می ده جونور! شديدا هم داره تلاش می کنه که دستش به کی برد برسه. اونم مثل اينکه دلش می خواد وبلاگ بنويسه!

ه هه غغغغغغغغدغغغغغغ هنغ0580.221 اغ20 د و ئ و.کخمن-=حجک/تئندئئئدئ و بلربیز زئتغفربذز الفبافغابببببببببببفبفرلزط بل2:53 PM 5/30/2002

خوب اينم از وبلاگ نويسی جناب سياوش خوان! من برم اينو پابليش کنم تا کی برد منو نشکونده!5ججچجچجچچچفا6قیی ئ




دنتيست يه وبلاگ باحال درست کرده که توش می تونين سوالای مربوط به دندونپزشکيتون رو ازش بپرسين و اونم با حوصله و يه خورده چاشنی طنز جوابتون رو ميده. آدرسش اينه: http://www.askdentist.blogspot.com




اين ماهنامه دنيای کامپيوتر و ارتباطات خيلی باحاله! من پارسال تو نمايشگاه کتاب مشترکش شدم چون هدر و نيما افشار توش می نوشتن. همون موقع تو قرعه کشی نمايشگاهشون 10 ساعت اينترنت بردم. سالگرد اشتراکشونم شام ميدادن تو يه رستوران سنتی که متاسفانه نتونستم برم. حالا بهم زنگ زدن و گفتن يک ماه اينترنت نامحدود بردم! خلاصه که خيلی حال کردم با بخش روابط عموميشون. مطمئنا سال ديگه هم مشترک می شم! البته همش به خاطر اين جايزه هاشون نيست ها! آدم يه جورايی خوشش مياد با يه همچين مجموعه ای کار کنه. اگه ايران هستين بهتون پيشنهاد می کنم مشترک بشين. مقاله های تخصصی خيلی خوبی داره.




از وبلاگ ميزگرد يه نفره:

Saturday, May 18, 2002


● قلي جان دستور صادر كردند كه

بنده بروم و مقاديري لوازم
بزك و دوزك تهيه كنم.
حوصله اش از يكنواختي من سررفته


آه اي مشاطه ازلي
چه بگويم
كه مرا تا ابد
محتاج
« آب و رنگ وخال و خط كردي »
كرده ايي.

آه اي LANCOME
درود بر تو
و هم پيالگي هايت
پياله هايتان لبالب از مي ازلي باد
مايه فخر بانوانيد


عجالتا برويم يك عدد
روغن ضد آفتاب ابتياع نماييم


تا كك و مك ها فزوني نيافته اند.
□ نوشته شده در ساعت 5:27 PM توسط miz mizian




May 27, 2002


پارسا هم رفت. خسته از اينهمه جارو جنجال رفت در خلوت کوههايش به دنبال اخترکش بگردد. چه کرديم ما؟




يکی از هزاران:
آرين گلشنی رو يادتون هست؟ جلال کوچولو رو چی؟ انسيه رو يادتون مياد؟ زهرا رو چی؟ خوب حالا يه فرزاد کوچولو هم بهشون اضافه شده. ايندفعه تو مشهد. يک سال و نيمش بوده. ضربه مغزی، سکته قلبی، چندين جای سوختگی با سيگار و سيم داغ مخصوص کشيدن ترياک. باورتون نمی شه؟ برين اينجا رو بخونين. هيچ می دونين پدرش هيچوقت به خاطر کاری که کرده اعدام نمی شه؟ هيچ می دونين پدری که بچه اش رو بکشه حکم قصاص نداره؟ هيچ می دونين اين فقط يکی از هزارانه؟




سنگ، سنگ، سنگ. مثل سنگ شده ام. بی روح، لخت، بی حرکت. دستهايم، دستهايم را نمی توانم ديگر تکان دهم. پاهايم، پاهايم انگار جايی جا مانده اند. قلبم را که خاک کردم می دانم. چشمهايم ديگر جايی را نمی بينند. خيره، خيره به سقف، خيره به جايی که نمی دانم.
***
می شنوم که مرا صدا می کنند. صدای عقربه های ساعت را می شنوم. زنگ تلفن، پيغامی که می گيرد، صدايی از دورها. همه را می شنوم. اما اينجا من سنگی نشسته ام. نه اصلا خوابيده ام. من نمی توانم پاسخی دهم. من نمی توانم بروم. اينجا يک سنگ خوابيده است. عقربه های ساعت تيک و تاک می کنند. می گويند که بايد از جای بلند شوم. می گويند که بايد بروم. اما نمیتوانم. زنگ می زند. آن دستگاه ترسناک بی روح زنگ می زند. من می ترسم که پاسخ دهم. می ترسم که او نباشد. می ترسم که يک سنگ ديگر باشد از جنس خودم.
***
تيشه کجاست؟ آيا می دانيد تيشه کجاشت؟
***
دلم تنگ شده است. دلم برای احساسی که نبوده است تنگ شده است. دلم برای احساسی که می توانست باشد و نيست تنگ شده است. دلم برای روزگاران خوش کوتاهی که بود تنگ شده است. دلم برای گرمای آن آغوشی که نيست تنگ شده است. دلم برای انگشتانی که بر صفحه پيانو فرود می آمدو باخ می نواخت تنگ شده است. دلم برای کودکی که به من احساس زن بودن می داد تنگ شده است.
***
می ترسم. از خودم می ترسم. از خود ناتوانم، خود تنهايم، خود سرگردانم. می ترسم از آويزان شدن به چيزهای خيالی. رشته هايی که هيچگاه نبوده اند. می ترسم از آن خلا بزرگ که تورا در خود فرو می برد و ديگر نمی دانی. ديگر گم می شوی در آن. می ترسم از سنگ ماندن. می ترسم از اينکه جز انگشتانم ديگر همه سنگی شده اند. می ترسم از آن خلاء.
***
به من بگو کجای اين قصه راست بود، دروغ بود، بازی بود.به من بگو کجای اين قصه برای دخترک کوچک جايی نبود. به من بگو کجای بازی را باختم. خواهش میکنم بگو.



May 26, 2002


يه ماجرای جالب در مورد نامه عاشقانه ای که متعلق به 200 سال پيش(دوران قاجار) بوده و الان تو يه لباسی پيدا شده.




از وبلاگ ورق پاره های وبلاگ (شعری از خليل جبران):

"Let me sleep, for my soul is intoxicated with love, and
Let me rest, for my spirit has its bounty of days and nights;
Light the candles and bum the incense around my bed, and
Scatter leaves of jasmine and roses over my body
Embalm my hair with frank incense and sprinkle my feet with perfume
And read what the hand of Death has written on my forehead
.....
....
Come close and bid me farewell; touch my eyes with smiling lips.
Let the children grasp my hands with soft and rosy fingers;
Let the aged place their veined bands upon my head and bless me:
Let the virgins come close and see the shadow of God in my eyes"

نوشته شده در ساعت 1:10 PM توسط kayvan V





جشنواره کن تموم شد امشب. بالاخره رومن پولانسکی هم با فيلم پيانيست نخل طلای کن رو برد. خدا می دونه اين يکی فيلم پولانسکی چه معجونيه ديگه. به نظر من فيلمهای هيچ کارکردانی شبيه پولانسکی نيست. هيچ کس نمی تونه مثل اون شاهکارايی بسازه مثل "تس" و "ماه تلخ" و "مرگ و دوشيزه" يا مزخرفی بسازه مثل "دروازه نهم" (البته جانی دپ دروازه نهم بحثش جداست! اين يه قسمتش شاهکار بود!). اينجا می تونيد خبر مربوط به نخل طلای پولانسکی رو بخونيد. اينجا هم می تونين در مورد بقيه جايزه ها بخونين. يه فيلم فلسطينی جايزه بزرگ هيات داوران رو برده. از ايران هم کسی چيزی نبرده. عکسهای ياهو نيوز هم جالبن. مخصوصا اون عکسی که توش رومن پولانسکی داره دست شارون استون جان رو ماچ می کنه. جاتون فکرکنم واقعا خالی بوده اونجا!!




فقط يه صدا بود. روزای زيادی برای من فقط يه صدا بود. هيچ تصوری ازش نداشتم. اصلا نمی تونستم باورکنم که اين صدا می تونه جسمی هم داشته باشه، تصويری، يا حتی رنگی. مثل يک شبح. روزهای زيادی من با اين صدا زندگی می کردم. حرف می زدم. عشق بازی می کردم. روزهای زيادی اين صدا برای من همه زندگيم بود. فقط همين صدا بود که تو لحظه های تنهايی زندگيم برام باقی می موند. يادم می موند. تنها همين صدا بود...
***
من اينجا نشستم و دارم می پرسم "چرا؟ چرا؟ چرا؟" تو اونورتر نشستی و می خندی. برام سهراب می خونی و می گی "کار ما نيست شناسايی راز گل سرخ" من اينجا نشستم و دارم تو سرم می زنم از درد. تو اونر تر نشستی و تو يه حالی هستی انگاری اصلا سر نداری. من اينجا نشستم و تنم داره از خواهش تير می کشه، تو اونورتر نشستی و انگاری اصلا تن نداری. انگاری اصلا خواهشی نداری. انگاری فقط همون صدايی. فقط يه صدا. صدای ...



May 25, 2002


يه مقاديری آه و ناله، يه مقاديری سگ شدن و پاچه همه رو گرفتن، يه مقاديری ميگرن، يه مقاديری شر و ور گفتن با دوستان، يه مقاديری سر و کله زدن با شاگرد ها، يه مقاديری حرف زدن با دوست عزيزی که وبلاگت رو خونده و بهت زنگ می زنه که آرومت کنه، يه مقداری نوشتن، يه مقداری فحشهای خواهر و مادر به دروديوار دادن و دوستی که آروم ميشنوه و به روت نمياره که چقدر بی تربيت شدی، يه مقداری دلمه برگ موی مامانت که با چاشنی گوجه سبز ترش ترش شده، و يه مقداری کوفته ترش خوشمزه که مامان پينک فلويديش درست کرده و سهم هميشگی تورو هم کنار گذاشته، آره يه مقداری از همه اينا فکر کنم کافی باشه برای اينکه آروم شم و برم نوشته های ديروزم رو بخونم و به خودم بگم باز که تو بچه و احمق شدی خورشيد!
***
اينم می گذره. به قول دوستم يه سال ديگه که بيام اين گل واژه ها رو بخونم غش غش بهشون می خندم و از بچه گی خودم خجالت می کشم. مثل امسال که به پارسال می خندم. مثل پارسال که به پيارسال می خنديدم. مثل پيارسال که به ....
***
اما خودمونيم دلم بدجوری براش تنگ شده. امروز يه جوری بودم انگاری يه چيزی کم داشتم. می دونم عادته. عادت هرروز شنيدنش، عادت هرروز داشتنش، عادت هر روز حس کردنش. بالاخره اين عادتم از يادم ميره. مگه قبليا نرفت؟



May 24, 2002


کار عاقلانه رو کردم. بهش گفتم نه. تمومش کردم. بعد هم دلم رو بردم چالش کردم تو باغچه جلوی خونمون. چون مرد. دلم مرد.
***
من اينجا نشستم دارم انيگما گوش ميدم و تو يه حال مزخرفی هستم. می دونم که اين حال مزخرفم هم مثل بقيه تموم می شه. هميشه تصميمای عاقلانه گرفتن درد دارن. حتی يه زنگم بهم نزد. بهم گفت هر جور راحتی. گفت حداقل دوست همينطوريم بمون. بهم زنگ بزن!! منم مثل يکی از همون دوستای همينطوری که داری! دلم می خواست بهش بگم بغل دوستای همينطوريم که ... ولی بهش چيز ديگه ای گفتم. خيلی يه جاييم سوخت. آره يه جاييم آتيش گرفت. ديشب تا 3 صبح منتظر تلفنش بودم و اون عين اين الاغا مست و پاتيل بوده حتما و يادش رفته بوده که يه خری اينجا منتظر تلفنشه. از صدای گرفته و خواب آلود مرد وقتی که شب قبلش رفته باشه عرق خوری متنفرم. اصلا يادش رفته بود که من زنگ زده بودم به موبايلش و گفته بودم همين الان خونمون رو بگير. اصلا نفهميده بود سرش داد زدم. من از مشروب متنفرم. من از الکل متنفرم. آدم رو عوض می کنه. بوی گند ميده. يه بوی حيوانی. من از مردای دروغگو بدم مياد. مردايی که نمی تونن جلوی خودشون رو بگيرن و انتظار دارن زنا چون دوسشون دارن دروغای احمقانه اشون رو هم باور کنن. من از مردايی که کلی با بی احساس نشون دادن خودشون حال می کنن متنفرم. من از مردايی که فکر می کنن خيلی باحالن و دارن دختره رو انش می کنن متنفرم. من از مردايی که فکر می کنن اگه به يه دختر کم محلی کنن عين سگ ميفته دنبالشون متنفرم. من از خودمم متنفرم. از خودم که يه بار ديگه خر شدم، گول خوردم.




دلم برای خودم می سوزه. آقای قاسمی و نوش آذر رفتن و من دلم برای خود می سوزه. دوست داشتم جايی که من می نويسم بنويسن. دوست داشتم مثل هميشه اولين منتقدينم باشن. خوب فکر کنم همينقدرشم بسم بود. کاری به کار اونايی که جز نمک به زخم پاشيدن کار ديگه ای بلد نيستن ندارم، کاری به کار اونايی که منو صغير فرض کرده بودن و از توجه آقای قاسمی و نوش آذر به من صدها تعبيير مزخرف کردن ندارن. کاری به کار اونی که هر تهمتی که از دستش براومد زد ندارم. چون من همه اينا رو شنيدم و به روی خودم نيآوردم. آره، من دارم شخصی صحبت می کنم. من اون چرت و پرتارو می شنيدم و به روی خودم نمی آوردم. که آره اينا به خاطر خودشون پر به بال تو می دن، آره تو جيب اينا رو پر می کنی، آره براشون خواننده جمع می کنی، آره بهشون حال ميدی، آره يه چيزی بهت گفتن امر بهت مشتبه شده. کاری ندارم به اين چيزا چون اين 24 سال سن اونقدريادم داده که بتونم با چشمای باز قضاوت کنم. فقط الان دلم می سوزه. دلم می سوزه برای اينکه نمی تونم همسايه اين دو نويسنده باشم. دلم می سوزه چون نمی تونم تو معرفی وبلاگ به بقيه بگم آره وبلاگ يه جاييه که اين دو نفر هم توش می نويسن. دلم می سوزه چون 4 تا چشم تيز بين از چشمهای تيزبين خواننده وبلاگ من کم می شه. دلم می سوزه چون من هيچ کاری از دستم بر نمياد که اينها نرن. دلم می سوزه که حرف آقای سردوزامی يه جورايی درست از آب در اومد که ايران سرزمين...هاست. دلم می سوزه که ما هميشه همينطوری هستيم و تا دنيا دنياست عوض نمی شيم. دلم می سوزه که به جای نقد سازنده اونقدر توهين می کنيم و ترور شخصيت می کنيم که بالاخره يه آدم خود دار هم نتونه خودشو کنترل کنه و اختيار از کف بده.

اگه اون ديگه نتونست خودشو کنترل کنه تقصير ازمنه، تقصير از تواه. اگه هر کسی هر کاری دلش خواست کرد و بعد هم رفتار عجيب غريب ديد تقصير از خودشه. کاش می فهميديم که ما آدميم نه سوپر من. کاش ياد می گرفتيم با قواعد انسانی بازی کنيم و انتظار رعايت قاعده همون بازی رو داشته باشيم. کاش می فهميديم که وقتی بازی تبديل به تخريب می شه، نمی شه از کسی انتظار داشت با قواعد انسانی بياد جلو، چه برسه به قواعد سوپر منی.

من يه سوپر من نيستم. فکر کنم آقای قاسمی و آقای نوش آذر هم نباشن. برای همينه که می فهمم چرا از دنيای وبلاگها رفتن. هر کی هر چی دوست داره بگه. دل خورشيد خانوم براتون تنگ می شه و اينجا هميشه يه چيزی بدون شما کم خواهد داشت.




من نشسته ام اينجا منتظر که اون زنگ بزنه. می خواستم ازش معذرت بخوام. سرش داد زده بودم. بدجوری داد زده بودم. اونم جلوی دوستام. گفت الان زنگ می زنه. منم نشستم اينجا منتظر. فکر می کنين حالی برای وبلاگ نوشتن می مونه وقتی عصبانيی، وقتی منتظری که بهت زنگ بزنه، و وقتی که تصميم گرفتی يه دوستی رو که بهت خيلی لذت داده تمومش کنی؟ فکر می کنی حالی برات می مونه وبلاگ بنويسی وقتی به شدت احساس می کنی پيری؟ انگار از همون اولش هم صد ساله بودی .فکر می کنی حالی برات می مونه وقتی می بينی داری جلوی زرنگ بازيش کم مياری؟ مگه دل گنجشکی من چقدر طاقت و تحمل داره؟ وقتی که من روحم رو براش عريان کردم اون قدرشو ندونست. اون فکر کرد من هميشه عريانم. اون فکر کرد من تو توهماتم. يه بار بهم گفت بابا روشنفکر. آخ که چقدر بدم مياد يکی اين حرف رو بهم بزنه. من اگه روشنفکر بودم ديگه اسير توهمات دل احمقم نمی شدم. من اگه روشنفکر بودم برای خودم بيشتر از اينا ارزش قائل می شدم. من اگه روشنفکر بودم به خودم می گفتم آفرين و نمی ذاشتم روحم اسير بشه. من اگه روشنفکر بودم... حتی نوشتن هم ديگه فايده نداره. من تلخم امشب. من تلخم و افسوس همه اشتباهاتی که کردم رو دارم می خورم. من تلخم چون هر دفعه دفعه پيش رو يادم می ره. من تلخم چون فکر می کردم هنوزم می شه به يه مرد اعتماد کرد.



May 22, 2002


سوار هواپيمای توپولوف می شيم . پروازايران ايرتوره. مهموندار برامون آب نبات مياره. با خودم فکر می کنم مريم هم اون روز آب نبات آورده بوده. هواپيماشون هم اون روز توپولف بوده. حتما اين مهمونداره هم با مريم پروزا داشته و دوستش بوده. کله کوه دماوند از ميون حرير ابر و مه زده بيرون. آخه انگاری رو آسمون حرير کشيدن. ميريم بالای حريرا. حالم مثل هميشه بد می شه. چشامو می بندم. باز می کنم .
***
فرودگاه مشهد. خيلی خوشگل شده. گلای محمدی رنگ و وارنگ. همه چيز تمييز. طعم نون بيات هواپيما از يادم ميره.
***
بازار رضا. منو يه جورايی ياد بازار تجريش ميندازه. فقط اون ميوه و سبزيها رو نداره و عوضش يک عالمه زعفرون داره. "آقا عکس بگيرم؟ خانوم عکس می خواين؟" همه نقره فروشيها رو نگاه میکنم. هنوزم دنبال گوشواره آويز کوچولو هستم. ادويه پلويی می گيرم. از بوش خوشم مياد. زعفرون برای مامان. لواشک برای خودم. دامنای رنگ و وارنگ زنای ترکمن يه حال و هوای ديگه ای به بازار به نسبت خلوت داده. فکر نمیکردم زنای ترکمن هم اينقدر خوب چونه بزنن. يکيشون يه روسری 3 هزار تومنی رو هزار تومن خريد. عشق کردم.
***
مثل هميشه. مثل هر سال. بيست و سومين سالی که ميام سراغش. نمی دونم کی بوده. از هيچ چی مطمئن نيستم. ديگه حتی دو ساله نماز نمی خونم. اما وقتی ميام سراغش. وقتی پامو ميذارم اونجا... زنا دارن تو سر و کله هم ميزنن. خدامه ها با اون چوباشون که سرش يه چيزای رنگی خوشگل و نرم داره می زنن تو سرشون که دور بزنن و بذارن دست همه برسه. يکی جيغ می زنه خفه شدم. بذارين بيام بيرون. يکی ديگه داد می زنه خانوم چرا هل ميدی. نمی دونم چرا اومدم. می گن بايد آدم رو بطلبه. بهش می گم اگه واقعا همينطوره من واقعا نمی دونم چرا منو طلبيدی. منکه ديگه به همه چيز شک کردم. منکه ... شايد هم همه اين حرفا شر و ور باشه. هيچی نمی دونم. يه زن جوون روسری آبی با تمام وجودشو يهو جيغ می زنه. شيش متر از جا می پرم. بازم جيغ می زنه. زار می زنه. می گه بايد جوابمو بدی. من فکر می کنم اگه جوابشو نده چی می شه اونوقت؟ چه چيزی اونو به جيغ زدن واداشته. نکنه بچه اش مريضه، نکنه شوهرش ... ميرم يه گوشه وای ميستم و پيش خودم می گم راستی چرا هيچکس براش فاتحه نمی خونه؟ يه فاتحه می خونم و ميرم طبقه پيايين. اينجارو يه ساله ساختن. آخرشم نفهميدم اون پايين خوابيده يا اين بالا. اون پايين يه دنيای ديگه است. آرومتر. پارسال يه پنجره بود. می گفتن پشت اون پنجره خوابيده. امسال يه ديوار دورش کشيدن. دارن بنايی می کنن. مردم چسبيدن به ديوار سفيد و زار زار گريه می کننن. صورتم رو زيز چادرم قايم می کنم. منم زار می زنم. اما نمی دونم چرا. زار می زنم چون باور ندارم. زار می زنم چون شک دارم. زار می زنم چون احساس می کنم همه چيز يعنی هيچ. من زار می زنم چون نمی دونم چرا. نمی دونم چرا اصلا بايد اين "سبکی تحمل ناپذير هستی" رو تحمل کنيم. نمی دونم چقدر بايد اين هيچ و پوچی رو تحمل کنيم. يه خانوم خيلی مرتب اومد سراغم. گفت دخترم زائری؟ گفتم بله. گفت چرا بيکار نشستی. گفتم بيکار نيستم. دارم فکر می کنم. دارم باهاش حرف می زنم. گفت بيا اين کتاب رو بگير دعا بخون. گفتم من دعا نمی خونم چون عربيه من نمی فهممشون. گفت خوب بعد که خونديشون معنی فارسياشون رو هم بخون. اونقده حرفای قشنگ قشنگ زد. خيلی خانوم خوبی بود. فقط کاشکی اون حرفای قشنگ رو نمی زد. آخه حرفاش قشنگ بود. ولی دروغ بود. دروغ. دروغی که خودش هم باور کرده بود. 3 صفحه شو خوندم. ديدم کلمه ها دارن جلوی چشمم رژه ميرن. گذاشتمش کنار. خانوم مهربون منو ببخش. ديگه نتونستم بخونم. نمی دونين چقدر سقفهای طبقه پايين خوشگل شدن. من از آينه کاری متنفرم. اما اين آينه کاريها و طلا کاريها تو هشت ظلعيهای محدب بدجوری خوشگل بودن. شيشه های رنگی هم بود. عين کليسا. نور هم يه خورده کمتر بود. يه دفعه پايين خلوت شد. وقت اذان بود. رفتن برای نماز جماعت. من موندم و اذان موذن زاده اردبيلی و شيشه های رنگی. من بودم و خودم که خيلی وقت بود از ياد برده بودمش. من بودم و يک عالمه اشک نريخته. يک عالمه بغض نترکيده. وقتی اذان می گفت چشامو بستم. داشتم می پريدم.

می خواستم بيام بيرون. بابا منتظرم بود. همه جارو برای نماز بسته بودن. پا برهنه دو تا صحن رو رفتم تا به کفشام برسم. چقدر کيف داد. هيچ وقت ديگه ای نمی تونستم لذت پابرهنه بودن تو يه جايی که همه کفش پاشونه رو ببرم.
***
رستوران معين درباری. عاشق شيش ليکای اونجام. کباب کوبيده به قول خودشون سوپر. زعفرانی. بوی خوش غذا. يه سر گارسون سوسول و کراواتی با کت شلوار آخرين مدل و يه ريش مکش مرگ ما و ...به بابام می گم راستی بابا چرا هيچ کس براش فاتحه نمی خونه؟ من براش فاتحه خوندم امروز. می گه آخه نابغه فاتحه برای آدمای گناهکاره! اون که گناه نکرده. اصلا گناه داره فاتحه خوندن براش ! اما من باورم نمی شه. يعنی هيچ وقت هيچ وقت گناه نکرده؟
***
فرودگاه مشهد. بچه های کوچولو و جيغ جيغو. مامانای بی حوصله. زنهای چادری که به من می گن يقه لباسم رو درست کنم و موهام رو بپوشونم. خدايا چرا يه دونه پسر خوشگل تو اين فرودگاه نيست؟
***
بازم توپولوف. خسته ام. پشت سرم چند تا مرد جوون پر سر و صدا نشستن. يکيشون از پشت، پاش دقی می خوره به پای من. يکيشون داره کباب کوبيده می خوره و بوش تمام هواپيمارو برداشته. يکيشون بيخ گوش من به دوستش می گه اين مهمونداره چه لبخند ملوسی داره و غش غش می خندن. بعد صداش می کنه :"خانوم مهموندار از اون روزنامه ها که قرمز داره ميدين به ما؟" (منظورش ابرار ورزشيه) نمی دونم چرا اينقدر خودخواه و گه شدم. شايد از کم خوابيه. به بابام می گم They're getting on my nerves می گه ولشون کن. 10 دقيقه بعد يکيشون به اون يکی می گه به نظر تو گنجشکای فرودگاه تهران هم انگليسی حرف می زنن؟ ? Do they speak English دوستشم میگه:! I have no idea بازم من گند زدم! حرفامو فهميده بودن. اما عوضش ديگه آرومشون می گيره. بيرون پراز ابره. هميشه دلم می خواست می شد رفت قاطی اين ابرا و غلت زد . کاش می شد آدم خودشو ول کنه ميون اين همه سفيدی. بغل دست من در خروجی اضطراريه. روش نوشته که چه جوری در رو می شه باز کرد. هيچ قفلی هم روش نزدن. در روی دسته در رو می زنم بالا. اهرمش رو می کشم. يه خورده سفته. يه فشار ميدم. در باز می شه. ابرا ميان تو هواپيما. خودمو ميندازم بيرون. ميون ابرا غلت می خورم. هواپيما داره ميره. برام عجيبه که هيچ کس نيفتاده از هواپيما بيرون. هواپيما همينطور از من دور و دورتر ميشه و من همه تنم خيس شده و هنوز دار غلط می خورم. بابام صدام می کنه. خورشيد! خورشيد!

خورشيد! بيدار شو. رسيديم. الان درارو باز میکنن.



May 21, 2002


من عجله دارم بايد برم. آخه فردا صبح دارم می رم مشهد . بايد 6 صبح پاشم برم فرودگاه و اين برای من يعنی فاجعه. فقط اينا رو بگم و شرم رو کم کنم (بابام داره از اونور مشت می کوبه به ديوار که برم بخوابم!):
1. بلاگر امروز خراب بود. اونايی که هنوز سراغ وبلاگاشون نيومدن برن يه بار وبلاگشون رو پابليش کنن که صفحه اشون ديده بشه.
2. آدرس وبلاگ شبح عوض شده. اينجا رو کليک کنيد.
3. من ديگه نمی تونم ايميلهای طولانی رو متاسفانه جواب بدم . خوشحال می شم اگه ايميلاتون رو کوتاه بنويسين.
4. پژمان خدا بگم چيکارت نکنه!



May 20, 2002


باورم نمی شه که اين بچه مثبت وبلاگرا اين چيزا رو نوشته. اول پينک فلويديش مرد. بعد من در رفتم. حالا پژمان. نمی دونم اون ديگه بر میکرده يا نه؟ من اينجا يک عالمه دوست داشتم که بهم زنگ زدن، باهام حرف زدن. نمی دونم قراره کی با پژمان تو ديار غربت حرف بزنه. امشب که باهاش چت میکردم وبلاگش رو نخونده بودم و داشتم باهاش درمورد دوست پسرم دردل می کردم اصلا نمی دونستم اينجوری شده و اونم مثل برادر بزرگه من (البته کوچيکتر از منه) با من حرف زد و اصلا به روش نياورد. بعد من عين احمقا رفتم پای تلفن. ديدم چقدر حالش خرابه. فکر می کردم فقط مال امتحاناشه. الانم واقعا نمی دونم بهش چی بگم. فقط احساسش رو درک می کنم. احساس انزجار، دل شکستگی، تعجب...
نذاريم پژمان بره. اين رفتن ها داره می شه مثل يه آفت. نذاريم فرصت به اين خوبی رو از دست بديم. نذاريم يه صدا خاموش شه.




اين چيزايی که اين پايينه هموناييه که تو اون يکی وبلاگه اين مدت نوشته بودم. اگه اونجا رفته بودين قبلا ديگه نمی خواد بخونيدشون. چون چيز جديدی نيست.




Sunday, May 19, 2002


● "Morphing Thru Time"

Earth. A biosphere.
A complex,
subtly balanced life support system.
et turtur nidum,
ubi reponat pullos suos
altaria tua Domine virtutum,
Rex meus, et Deus meus and the turtledove a nest
where it might place its young
Your altar of strengths, Lord,
my king and my God,
We are floating over the line
Let us follow our mind
All of our life we'll wait for the answer
And the question is why
If we're following our mind
We can glide into light
No one knows if there'll be an answer
While we're morphing thru time
We are floating over the line
Let us follow our mind
All of our life we'll wait for the answer
and the question is why
We're just travellers
in endless space
If we're following our mind
We can glide into light
No one knows if there'll be an answer
While we're morphing thru time


by Enigma from the album: Le Roi Est Mort, Vive Le Roi
□ نوشته شده در ساعت 3:25 AM توسط Khorshid Khanoom

● دلم می خواد چشامو ببندم. هيچی نشنوم. فقط انيگما باشه و من. نه گذشته ای، نه آينده ای، نه حتی حال. دلم می خواد چشامو ببندم و از خودمم بيام بيرون. اصلا منم نباشم. دلم می خواد به هيچ چی فکر نکنم. هيچ چی. دلم می خواد هی نپرسم چرا چرا چرا. دلم میخواد برم يه جايی. خيلی بالا. بالای بالا. دوست دارم زمان نباشه. هيچ زمانی. آدم نباشه. هيچ آدمی. مکان هم نباشه. هيچ مکانی. خلا. من هيچ، زمان هيچ.
□ نوشته شده در ساعت 3:16 AM توسط Khorshid Khanoom


● چه اهميتی داره؟ من باشم، تو باشی. نباشيم. بودن يا نبودن. نوشتن يا ننوشتن. يه روزی همه چيز تموم می شه. حتی صدا هم نمی مونه. نمونده. باور کن نمونده.
***
از ماشينش که پياده شدم و در رو بستم بلند گفتم : Fuck you مطمئنم که نمی شنيد. اما دلم می خواست اينو از ته دل بگم. حالم بهم می خوره بعضی اوقات. حالم از خودم، از اون، از همه بهم می خوره. همه چی بازيه. بازی. نمی تونی بگی بازی نباشه. نمی تونی عصبانی بشی و قر بزنی. همينه. بايد بازی باشه. از اولشم بازی بوده. وقتی چشاتو باز می کنی و می بينی تو يه ماتريسی گير کردی که فکر ی کردی واقعيه، وقتی می فهمی که تا آخرش بايد بازی کنی، وقتی می فهمی که هيچوقت نمی تونی از اين ماتريس درای و تنها راهت بازی کردنه حالت به هم می خوره. چقدر قاعده بازی رو ياد گرفتن سخته. چقدر کلکهای بازی رو ياد گرفتن دردناکه. آخه بايد حتما يه کلکی رو بخوری تا يادش بگيری. هيچ کس نمی تونه مجانی به دستش بياره. حتما بايد يه بار يا حتی صد بار کلکش رو بخوره. بايد شجاع بود اينجا. بايد قوی بود. بايد بقيه هم ماتريسی هارو به يه ورت هم حسابشون نکنی. بايد سرد باشی، سنگ باشی. اگه چشاتو ببندی و خودتو بسپری به دست آوای فضا و دلت می بازی. اگه خسته بشی نمی تونی فرار کنی. هيچ کس اينجا فرار نمی کنه. قاعده اول بازی: بجنگ تا آخرش. قاعده دوم: قوی باش. قاعده سوم: هيچی رو باور نکن. قاعده چهارم: فقط به فکر خودت باش قاعده پنجم: خودت باش، قاعده ششم: هيچوقت يادت نره که تو يه ماتريسی و هيچ چی واقعی نيست. قاعده هفتم: همش يه روزی تموم می شه. قاعده هشتم: بعدش هيچ چی نيست جز خلا. قاعده نهم: تنهايی بايد بازی کنی. قاعده دهم : همش فقط يه بازيه که محکومی بازيش کنی.
***
من چشامو بستم الان. دارم به آوای فضا گوش می دم. قاعده بی قاعده. هيچکس نمی تونه منو از خودم بگيره. هيچ کس نمی تونه اون دنيايی که ته دلم دارم رو ازم بگيره. هيچکس نمی تونه بياد اينجا. اينجا فقط خودمم. اينجا منم که قاعده می ذارم. قاعده بی قاعده. اينجا منم که می گم بازی بی بازی. اينجا هيچ بازی نيست. هيچ قاعده ای. اينجا فقط منم و دلم و هيچ چی. فقط خلا.
□ نوشته شده در ساعت 3:15 AM توسط Khorshid Khanoom




Saturday, May 18, 2002


● مثل سيب زمينيه. حالا می فهمم چرا خيلی دستامو نمی گيره. حالا می فهمم چرا اينقدر سرده و فقط بعضی اوقات بعضی چيزا از دهنش درميره. برای اينکه عاقله. آخخخخخخخخ. کاشکی يه خورده از عقل اين پسر تو کله منم بود. کاشکی منم تو ارتباطم با پسرا يه خورده عقل ميومد تو کلم. باهام سرده خيلی موقع ها و ميزنه به رگ بی خيالی چون می گه من به آخرش فکر می کنم. میگه اونوقت آخرش وقتی بخوايم از هم جدا بشيم آسون تره. منم تو يه سنی هستم که ديگه کم کم ناخوداگاه به آخرش فکر می کنم. ديگه حوصله ندارم با يه پسری يه مدتی دوست باشم و بعد هم بی خيال شيم. دنبال شوهر نيستم. ولی ترجيح می دم اگه با کسی دوست می شم اين دوستی يه خورده جدی تر باشه و اگه خوب بود به آينده اش فکر کنيم. اون از من ده ماه کوچيکتره. يه مامانه شديدا سنتی داره که می گه دختری که دوست پسر داشته باشه خرابه. يه سال از درسش مونده. بايد سربازی بره. بعد بايد کار کنه. حد اقل چهار سال ديگه می تونه شروع کنه به ازدواج فکر کنه. اما من تا 6 ماه ديگه برای هميشه به درس می گم خدافظ. دو ساله کار رسمی داشتم. هر غلطی هم خواستم تو زندگيم کردم. ديگه حوصله جنگولک بازی و دوست دختر دوست پسر بازی الکی رو ندارم. برای همين به هيچ عنوان به خودم اجازه نمی دم در مورد آينده با اين پسر فکر کنم. البته چرا، راستشو بخواين فکر می کنم. نمی دونم چرا فکر می کنم اگه می شد که ما باهم آينده ای داشته باشيم خيلی خوب می شد. حرفای همو البته نه همش رو يه جورايی می فهمييم. با هم حال می کنيم. با هم خيلی می خنديم. هر دومون تحصيل کرده ايم. اهل کار و هنره. مخش خوب کار می کنه. قدش شديدا خوبه (190) ! از حرف زدنش خوشم مياد. روم می شه ميون دوستام ببرمش و معرفيش کنم. اصلا بچه نيست و من خيلی موقع ها جلوش احساس بچه گی می کنم. از نظر مالی هم مشکل نداره. خلاصه روی هم رفته خوبه. دقيقا فکر می کنم که "دوست دختر"شم وقتی باهاشم، نه مامانش يا خواهرش يا دوست معموليش. ولی خوب اين فکرارو يواشکی می کنم. خيلی بی آبروييه که من دارم در مورد آينده ام با اين پسر فکر می کنم. می گه حالا دوراه بيشتر نمونده. يا اينکه اون بی خيال فکر در مورد آينده و جداشدنمون بشه و احساساتشو ول بده و حسابی تو عشق و عاشقی ولو بشيم که اونوقت روزی که بخوايم از هم جدا بشيم دهنمون سرويس می شه. راه دومش اينه که به همين حالتی که هست ادامه بده. سرد باشه. همه چی رو به شوخی و خنده بگذرونه. که علاقه شديد و عشق پيش نيادو موقع جداشدن به خوبی و خوشی از هم جدا شيم و بگيم بای بای. (قبلا اين بلا سرش اومده که با دوست دخترش که عاشقش شده بهم زده و دختره خيلی آسيب ديده. می گه حالا عذاب وجدان داره بابت اون مساله و نمی خواد اين بلا رو سر يه دختر ديگه بياره) اين راه دومی خيلی عاقلانه است. اما حالمو بهم می زنه. دوستی که توش بايد احساساتشو آدم کنترل کنه، سرد باشه و بی خيال باشه حالمو بهم می زنه. اما من احساس می کنم يه راه سومی هم هست. چون به نظر من اين راه دومی اصلا به درد نمی خوره. آدما عادت دارن وابسته شن. ديدين گربه چه موجود بی احساسيه. ولی آدم يه ماه يه گربه ای رو تو خونش نگه داره کلی بهش وابسته می شه. چه برسه به اينکه من با يه پسری دوست باشم و اينقدر صميمی باشيم. مثل روز برام روشنه که يا شديدا بهش علاقمند خواهم شد. يا اينکه يه دفعه حالم ازش بهم خواهد خورد (اگه بخواد زيادی مثل سنگ باشه). برای همين راه دوم عملا بی فايده است. وقتی امشب بهش گفتم راه عاقلانه اش اينه که همين الان از هم جدا بشيم گفت هر جور که خودت می دونی. من اصلا دلم نمی خواد. ولی اگه فکر می کنی درسته همينکارو بکن. منتها يه دفعه نه. من برام خيلی سخت خواهد بود. (خودشو کشته اين حرف رو زده!) آخرش من گفتم ديگه نمی دونم چيکار کنم. گريه ام گرفته بود. اما اون به هيچ عنوان نبايد گريه امو می ديد. زود خدافظی کردم. اما بالاخره گريه امو يکی ديگه شنيد. يکی ديگه دلداريم داد. يکی که پر آتيش خورشيد سوزوندتش. ولی بازم حرفامو شنيد. چقدر آروم شدم وقتی باهاش حرف زدم. اما اينم مسکنه. دوباره فردا می شه. فردا رو چيکار کنم؟ گفتنش آسونه، يا خودمو ول بدم بزنم به سيم آخر و هرچه باداباد. يا اون سنگ باشه و من تشنه. بعدش هم آخرش علاقمند شم يا نتونم تحمل کنم. يآ از هم جدا شيم و اينهمه احساس خوبی که الان دارم بره بر باد. مگه آسونه؟ مگه آسونه؟ مگه می تونم بهش بگم خدافظ؟ فردا رو چيکار کنم؟
□ نوشته شده در ساعت 2:34 AM توسط Khorshid Khanoom




Friday, May 17, 2002


● از يادداشتهای شهر شولوغ:
مکان: تاکسی مسير انقلاب آزادی، زمان:ساعت 8:30 شب
دارم از سر کار خسته ميرم خونه. جلو دو تا پسر سوار می شن. هر دوشون ابرو هاشون رو برداشتن. خيلی شادن. يکيشون به راننده می گه "آقا شنيدی يه يزديه موز می خوره معده اش تعجب می کنه؟" راننده هه هم که اصلا نفهميده جريان چيه هر هر می خنده. به هم چسبيدن و شروع می کنن با هم همسفر رو خوندن. دستای يکی از پسرا داره شونه اون يکی رو نوازش می ده. چقدردلم می خواست يه مرد منو اونجوری نوازش می داد. دوتا پسر برای رسيدن به فوتبال عجله دارن. هی به راننده می گن گاز بده.می رسيم ميدون آزادی. تو ايستگاه ضلع شمالی ميدون پياده می شم. تاکسی برای اکباتان نيست. منتظر وای ميستم. دو قدم اونور تر يه دستفروش بساط بيسکوييت و سيگار پهن کرده. يه پسر 16، 17 ساله مياد سراغش و می گه "يه بسته سيگار مگنا می خوام با همون بيسکوييت قبليا". دستفروش يه نگاهی به دورو برش می کنه و يه بسته کوچولوی سفيد از جيب توی کتش در مياره ميده به پسر. پسر هم چند تا اسکناس می ده و ميره. يه مرد چاق مياد سر بساط مرد و با هم سلام عليک می کنن. معلومه همديگه رو از قبل می شناسن. مرد چاق می گه "چرا ديگه از اون بيسکوييت خوبا نمياری؟" دستفروش می گه "جنس خراب شده تو بازار. ديگه بيسکوييت خوب توليد نمی کنن. بيا از اين يکی بيسکوييتها بگير بد نيست." دوباره دستش رو می کنه تو جيب کتش و بهش يه بسته کوچيک سفيد ميده. مرد هم چند تا اسکناس بهش ميده. توی ايستگاه راه بندون شده. پليس داره دو قدم اونور تر من به ماشينها نظم ميده. تاکسی اکباتان مياد و من سوارش می شم. ايندفعه يه مرد عينکی اومده سراغ بساط دستفروش. به دستفروش می گه "اين بيسکوييتها چندن؟" ديگه جواب مرد رو نمی شنوم چون راننده تاکسی يه نوار کردی خيلی تند گذاشته و صداش رو هم تا ته بلند کرده. ضبطش پايونيره. از ميدون دور می شيم و من فکر می کنم چقدر خوبه بعضی اوقات صدای ضبط اونقدر زياد باشه که آدم صدای هيچ بيسکوييت فروشی رو نتونه بشنوه.
□ نوشته شده در ساعت 1:32 AM توسط Khorshid Khanoom




Wednesday, May 15, 2002


● تو اتاق عمل روی تخت دراز کشيده بود. داشت از ترس می مرد. بهش گفته بودن شايد هيچوقت بچه دار نشه. اما حامله شد. دکتر بهش گفته بود شايد نتونه زايمان کنه. دهانه رحمش مشکل پيدا کرده بود. باز شده بود. دکتر گفته بود به خاطر همون سقط جنينی بود که داشته. يه بار رفته بود بيمارستان و براش بخيه زده بودن. حالا روی تخت بيهو شی بود. لباس سبز تنش کرده بودن. يه دستی کشيد روی شيکمش. بچه داشت لنگ و لقد می زد. لبخند زد. از بيرون صدای دکتر رو شنيد که از شوهرش می پرسه خانومتون قبلا سقط جنين داشته. اونم می گه بله يه بار. دکتر بيهوشی اومد سراغش. چشاش رو بست.
***
دل زن پشت در اتاق عمل مثل سير و سرکه می جوشيد. يه کتاب دعا گرفته بود دستش و تند تند دعا می خوند. يه ليست بلند بالا تو دستش بود از نذرهايی که کرده. دوستش بهش تلنگری زد. جلوی مادر شوهر پدر شوهر دخترت زشته. هر کی ندونه فکر میکنه ريحانه عيب و ايرادی داشته.
***
15 سال قبل بود و ريحانه همش 16 سالش بود. داشت وسطی بازی می کرد. دمپايی لا انگشتی پاش بود. يه بار که اومد بپره توپ رو بگيره دمپاييها از پاش در اومد. پسر هم نامردی نکرد و اومد دمپاييهاش رو دزديد. دختر جيغ می زد و پا برهنه دنبال پسر می کرد. بعدش يه اتفاقی افتاد. دختر فکر می کرد بهش می گن عشق. سه ماه بعدش بود. آره درست سه ماه بعدش بود که دختر احساس سوزش شديدی کرد. پسر زيادی بهش فشار آورده بود. دستمال پر خون شده بود. و 5 ماه بعدش بود.درست 5 ماه بعدش بود که دختر از خواب پا شد و ديد داره بالا مياره. پريودش عقب افتاده بود. ديگه ترسيده بود. پسر رو خبر کرد. آزمايش. جواب مثبت.
اومد خونه به مامانش بگه. زير چشم مامانش کبود بود. بازم کتک خورده بود. به مامان پسر گفتن. جيغ های زن هنوز تو گوشش بود. "دختره احمق چرا گولش رو خوردی؟ هر روز يک عالمه دختر مياد اينجا و ميره. فکر کردی چی؟ پسرم مياد تورو بگيره؟" دختر از وحشت داشت می مرد. همش 16 سالش بود. جرات نداشت به مامانش بگه. جرات نداشت به خواهر کوچولوش بگه. باباش همين چند روز پيش با کمربند زده بودش چون نيم ساعت دير رسيده بود. زن يه پک به سيگارش زد و يه پس گردنی به پسرش. دو سه تا تلفن زد و پاشدن رفتن يه جايی اون پايين مايينای شهر.
دخترک همش 16 سالش بود. يه خونه بزرگ بود. يه دست مبل قراضه تو هال خونه بود. يه دختر مو فر فری اومد سراغشون. پول رو می خواست و يه نامه که بايد امضا می کردن مسوليت کار به عهده خودشونه. مادر پسر ورق رو گذاشت جلوی دختر. دختر دستاش می لرزيد. نمی دونست بايد مسول چی باشه. نمی دونست قراره چه اتفاقی بيفته. فقط دلش نمی خواست باباش بفهمه. مادر پسر ديکته می کرد: "بنويس من ريحانه ريحانی مسوليت اين سقط جنين رو به عهده می گيرم. هر آسيبی که به من برسه حتی مرگ با تاييد خود من بوده و من شکايتی از کسی ندارم." دستای دختر می لرزيد وقتی کلمه مرگ رو می نوشت. يه بويی اونجا می اومد. بوی عطر "نينا ريچی". به سر و ضع خونه نمی خورد که کسی "نينا ريچی" بزنه. نامه رو امضا کرد. اسکناسها شمرده شد. دختر مو فر فری ريحانه رو برد تو يه اتاقه ديگه. اونجا بيشتر بوی "نينا ريچی" می اومد. يه زن چاق اونجا بود. دختر سلام کرد. زن چپ چپ بهش نگاه کرد و گفت "چند سالته؟" دختر گفت:" 16 سالمه." زن چاق گفت "خاک بر اون سربی عرضه ات کنن. خجالت نمی کشی؟" دختر گريه اش گرفته بود. زن چاق دختر مو فر فری رو بيرون کرد. آمپولهای فشار رو زد. اما فايده ای نداشت. دختر دردها رو کشيد. اما بچه نيفتاد. بايد کارای ديگه ای می کردن. رنگ دختر پريده بود. زن چاق بهش گفت "دوسش داری؟" دختر هم گفت "آره فکر کنم". زن چاق گفت: "فکر می کنی با اون ننه ای که داره تو رو می گيره؟" دختر گيج شده بود. همش 16 سالش بود. زن چاق گفت:"بايد ننه هه 50 هزار تومن بيشتر ميداد. اما حاضر نشد بده. من دارم اينکارو می کنم چون سنت کمه و قيافت به اين جی جی می جی هايی که من ديدم نمی خوره. اما حق نداری ديگه دنبال اين پسره و ننش بپلکی. خيلی عوضين. پسرم از اون بکن درروهاست. شانس آوردی تا همينجا هم آوردنت" درد داشت. خيلی درد داشت. مامان پسر اصلا مهربون نبود. پسر هم جرات نداشت جلوی مامانش مهربون باشه. زن چاق بهش آب قند داد. دستاشو گرفت و نوازش کرد. بوی "نينا ريچی" می داد. بايد پنی سيلين هم می زد. روزی يه دونه. بين پاهای دختر يه جوری بود. سوزشش خيلی بد بود. و مامان پسر خيلی بدتر.
وقتی رفت خونه سرش رو گذاشت رو سينه مادرش و زار زار گريه کرد. بعد شم بيهوش شد. مامانش فکر می کرد دختر پريود شده و حالش بده. بردش تو تختش بخوابه. وقتی دو روز بعد پنی سيلين ها و رفتار مشکوک ريحانه رو ديد شکش برد و وقتی ماجرا رو فهميد دو دستی زد تو سرش. رو زمين ولو شد. دختر همش 16 سالش بود و همه اون اتفاقا رو تنهايی تحمل کرده بود. حتی مامانش هم پيشش نبود.
***
پاشو ريحانه. پاشو. چشاتو باز کن. دخترت رو آوردن. بچه ات دختره. ببين چه خوشگله. زير دلش می سوخت. حالت تهوع داشت. هنوز لوله های تنفسی تو بينيش بود. يه نگاهی کرد. خيلی بچه رو زود آورده بودن. شوهرش می خنديد. چشماشو بست. بعد از 15 سال دوباره حامله شده بود. همش می ترسيد اين دفعه ام بچه اش کشته شه. اما به دنيا اومده بود. دختر بود.
***
خانوم بچه به دنيا اومد. دختره. مادر ريحانه داشت از خوشحالی می مرد. زار می زد. هيچ کس نمی فهميد چشه. "خانوم مگه دخترت بچه دار نمی شد؟" "وای خانوم اينطوری می کنی همه فکر میکنن بچه ات چه عيب و ايرادی داشته"
***
2 سال بعدش شد. سارا بالا پايين می پريد. حوصله اش سر رفته بود. رفت سراغ جدول روزنامه ايران . جدول که تموم شد يه سری هم به صفحه حوادثش زد. عکس يه زن چاق بود که رو چشاش رو سياه کرده بودن. روزنامه اش يه دفعه بوی "نينا ريچی" گرفت. جرم زن سقط جنين غير قانونی بود تو يه خونه ای تو پايينای شهر. ياد نوازش دستای زن افتاد. ياد نصيحتهای زن چاق. روزنامه بدجوری بوی "نينا ريچی" می داد. يه باکس سيگار تو خونه داشت. يه بسته عطر نينا ريچی هم داشت. عطر رو کادو کرد و هر دوتاشون رو گذاشت تو يه کيسه پلاستيکی. بعد پا شد رفت سراغ کمداش. بايد يه چادر پيدا می کرد. شنيده بود اوين بدون چادررا نمی دن.
□ نوشته شده در ساعت 4:24 AM توسط Khorshid Khanoom




Tuesday, May 14, 2002


● چقدر بده نمی شه گل لاله رو خشک کرد. يعنی می شه خشکش کرد ها. ولی زشت می شه. گلبرگاش لاغر می شه. آدم دلش می خواد گل رو نگه داره، خشکش کنه، نگاش کنه؛ يادش بياد يکی براش اونو آورده بوده. حالا من با اين لاله هه چيکار کنم؟ اونقده زشت خشک شده. کج و کوله. نکنه اصلا نبايد يادم بياد کی اونو برام آورده؟ نکنه بايد لاله هه رو بريزمش دور، خاطره اون رو هم باهاش؟
□ نوشته شده در ساعت 12:21 PM توسط Khorshid Khanoom


● براش "لالايی" گوگوش رو می خوندم. می گفتم:"لا لايی کن، لالايی کن، خورشيد تنهات نمی ذاره، دوست داره، دوست داره، می شينه پای گهواره". بعد از دو سال اونشب لالايی رو گوش دادم. اصلا يادم رفته بود. يادم رفته بود که بهش گفته بودم خورشيد تنهاش نمی ذاره. يادم رفته بود که گفته بودم می شينم پای گهوارش. خوب من خسته شده بودم از مامان شدن. خسته شده بودم از لالايی خوندن. اما قوله رو بهش داده بودم. اونشب که منو ديده بود و من بايکی ديگه رفتم يک ساعت پشت پنجره وايساده بوده. اون دور دورا رو نگاه می کرده. می خواسته ببينه خورشيدش با کی رفته.
همش تقصير من بود. خودم باعث شدم فکر کنه من خورشيد اونم. خودم باعث شدم فکر کنه هميشه يه مامان داره. خودم باعث شدم که مامانش باشم. همون روز بايد داد می زدم، فرياد می زنم که من مامانت نيستم. همون روز بايد بهش می گفتم که من يه مرد می خوام. يه کوه می خوام. اما تنهايی، تنهايی، تنهايی. همش تقصير تنهاييم بود. اگه تنها نبودم نمی ترسيدم از دستش بدم. اگه نمی ترسيدم از دستش بدم مامانش نمی شدم. اگه ...
□ نوشته شده در ساعت 2:23 AM توسط Khorshid Khanoom


● من: خورشيد!
خورشيد: جان خورشيد؟
من: چت شده باز؟ چم شده باز؟
خورشيد: هيچی، مثل هميشه. شک کردم. شک کردی. به همه چيز. به خودم. به خودت.
من: خورشيد!
خورشيد: جان خورشيد؟
من: چرا هر دفعه کارت همينه؟ چرا عادت داری يه دفعه می زنی زير همه چيز؟ چرا چند وقته هر تصويری که هست رو يه دفعه می شکنی؟
خورشيد: آخه می دونی هميشه همينه. اگه تو نشکنی برات می شکننش. اگه خودت نزنی زيرش برات می زنن زيرش. به هيچ چيز عادت نکن. هر وقت ديدی از خودت خوشت اومد بشکن خودتو. نشکنی ميشکنن برات.
من: پس به چی بچسبم؟ "سايبان آرامش کجاست؟"
خورشيد: اگه خواستی به يه چيزی بچسبی بدون تنبل شدی. آرامش تو سايبون نيست. اگه رفتی خودتو زير يه سايبون جا کردی مطمئن باش زير پای خودتو خالی کردی.
من: من می خوام آروم باشم. تو آتيشی، تو می جوشی، من می خوام آروم باشم.
خورشيد: مگه می شه؟ من اگه نسوزم می سوزوننم. من اگه آروم بگيرم آرامشم رو می ريزن بهم. ولی وقتی داری قل قل می کنی، وقتی داری می جوشی ديگه هيچ کسی نمی تونه نزديکت بشه. اونقده خوبه اونوقت. اونوقت وسط اون قل قلا يه چيزی هست که آروم آرومه. يه چيزيه که قايم شده، محافظت شده.
من: خورشيد سخته. الانم داری منو می سوزونی. داری زيادی قل قل می کنی. می خوای من برم؟ دور بشم؟
خورشيد: آره. خيلی نزديکم شدی. داره کم کم ترس برم می داره. هر کی اومد نزديک سوزوندمش. تو رو خدا دور شو.
من: دلم برات تنگ می شه.
خورشيد: هيچ کس دلش برای يه خورشيد آتيشی بدون نور تنگ نمی شه. فقط عادته. عادت به آتيش. برو. برو. خيلی زود يادت می ره.
□ نوشته شده در ساعت 2:03 AM توسط Khorshid Khanoom



May 19, 2002


خدا بگم اين امير قويدل رو چيکارش نکنه. نشسته بودم جلوی مانيتور و وبگردی می کردم و موزيکای خوشگل خوشگل گوش می دادم و از اين بيسکوييت گرجی های بهاره که تمام دورش شکلاته می لمبوندم. بعد رفتم سراغ وبلاگش ديدم اين عکسای آدم تپلی ها رو گذاشته. شکلاتها همچين تو گلوم گير کرد که حد نداره. البته با اين بخور بخوری که من راه انداختم هيچم بعيد نيست به زودی اين شکلی شم. ولی برين عکسا رو ببينين خيلی با نمکن! (برنامه آينده خورشيد شيکمو)




چقدر اين Launch ياهو باحاله. من تازه کشفش کردم. شايد شمام نديده باشين. يه سايته. ميرين توش sign up می کنين با آی دی ياهوتون. بعد سبک موسيقی و خواننده های مورد علاقه اتون رو انتخاب می کنين. بعد اون براتون يه radio station درست می کنه. هر وقت آن لاين شين می تونين برين گوش بدين براتون آهنگايی که از اون خواننده ها داره ميذاره. من الان کلی آهنگ با حال گوش دادم. الانم دارم Standing Still مال Jewel رو گوش می کنم. تا حالا نشنيده بودمش. از شير مرغ تا جون آدميزاد هم توش پيدا می شه. مخصوصا آهنگای قديمی دوست داشتنی.



May 18, 2002


راستی من اين مدت تو يه وبلاگی که علی پيروز عزيز(وبلاگ خاطرات مشبک) قبلا برام درست کرده بود که تستی باشه برای لوگوی خورشيد خانوم می نوشتم. آدرسش اينه: http://khorshidtest.blogspot.com




آقا جان من غلط کردم گفتم نمی نويسم. خامی کردم. جوونی کردم. خواستم خودمو لوس کنم. خودکشی کنم . نازک نارنجی بودم. بچه سوسول بودم به قول بعضيها! تو رو خدا ببخشيد.اگه يه خورده ديگه بگذره کم کم امر بهم مشتبه (ديکته اش درسته؟)می شه که خوب می نويسم. تازه اگه ننويسم رئيس عزيز با برج آزادی احتمالا مياد سراغم. تورو خدا ديدين چيکار کرده تو صفحه اش؟! منکه از خنده مردم. خدا کنه شمام از اين دوستا داشته باشين. آدم اسمش پينک فلويديش باشه، از اين آهنگای دامبولی بدش بياد، تازه اون خانومه اون "ش" هاشو اونطوری بخونه. بعد بره آهنگه رو بذاره تو صفحه اش! (پيام جان مرسی) خداييش آدم يه دوست مثل اين پينک فلويديش داشته باشه ديگه غمی نداره. خدايا چرا من اينقدر لوسم و چرا اينقدر از اين کار خوش خوشانم شد؟ راستشو بخواين واقعا خوش خوشانم شد هر وبلاگی رو که اسم من توش بود ديدم. نمی دونم عقده خود کم بينيه يا هر چی. ولی آدم خيلی حال میکنه وقتی می بينه کسايی که ازشون خوشش مياد تحويلش بگيرن. با وجود اينکه دهنم سرويس شد اينهمه ايميل رو اين چند روزه جواب بدم ولی خوب سر اونم کلی خوش خوشانم شد. جدا تصميم داشتم ننويسم. يه وبلاگ ديگه دارم که اين مدت اونجا نوشتم. لينکشم خودم داشتم و پينک فلويديش. اما وقتی عکس العمل جمع رو ديدم يه جورايی از کار خودم و بی ظرفيتی و کم آوردن خودم خجالت کشيدم.
***
خوب از اين گل واژه ها که بگذريم من فکر کنم يه چيزايی رو بايد بگم. اول از همه بايد خيلی تشکر بکنم از همه کسايی که به من اينقدر لطف داشتن که البته من اصلا لياقت اين همه لطف رو ندارم. چه کسايی که برام ايميل زدن، چه کسايی که با من حرف زدن (و تلفن زدن) و چه کسايی که تو وبلاگشون به من لطف کردن. اسم کسی رو نميارم چون اولا دوست ندارم خود نمايی کنم و دوما می ترسم اسم کسی از قلم بيفته. تمام اين مدت نشسته بودم با خودم می گفتم چرا بايد وبلاگ بنويسم. چرا بايد پرده های خونه شيشه ايم رو بزنم کنار و بذارم بقيه توشو ببينن. هر کدوم از ايميلهايی که اين مدت به دستم رسيد و خيلی از مطالب وبلاگها (چه موافق، چه مخالف) به من کمک کرد که من به يه درک درستی از اين مساله برسم. روزی که شروع به نوشتن کردم فکر نمی کردم وبلاگ اينقدر گسترش پيدا کنه. هدف دراز مدت رسوندن تعداد وبلاگها به 100 تا تو يه سال بود. فکر اينجاشو نکرده بودم. اصلا پشيمون نيستم که اين مدت رفتم. چون لازم بود برام. بايد نسبت به کاری که می کنم، دلايل نوشتنم، و تاثير نوشته هام دوباره فکر می کردم. خوب من فکرامو کردم. يه جورايی فهميدم کجای کارم اشتباهه. يه جورايی فهميدم کجاهارو خوب رفتم. می فهمم که به چه چيزايی بيخودی اهميت دادم. فهميدم که شکستن يه سری از تابو ها چقدر ارزش داره و هزينه شم چقدر زياده که کسی که اينکارو می کنه بايد هزينه شم بپرداره. فهميدم که بازم اگه کم آوردم بايد بی سر صدا بذارم برم و نيام تو جمع بگم که خواننده های باوفا ازم بخوان بر گردم. اگه کم آوردم حق ندارم بمونم. فهميدم که بايد يواش يواش خود سانسوری رو بذارم کنار. منتها اينم فهميدم که خيلی بحث حساسيه. بايد حسابی هواسم جمع باشه. فهميدم که اين وبلاگ هم مثل جامعه ايرونی همه جور آدمی داره و من نبايد انتظار بيشتری داشته باشم. فهميدم که بعضی اوقات مهر و محبت يه جا هايی هست که آدم اصلا نمی تونه فکرشو بکنه. خيلی چيزای ديگه هم فهميدم. نشستم فکر کردم به دلايل وبلاگ نوشتنم از حالا به بعد. (آقای نوش آذر و آذر جان و آينه قشنگش ناخوداگاه خيلی به من در شناخت اين دلايل کمک کردند)
من وبلاگ می نويسم چون:
1. از اينکار به عنوان يه تفريح سالم لذت می برم.
2. از نوشتن و قصه گويی به طور کلی خوشم مياد.
3. کرم دارم و نمی تونم ننويسم.
4. يه تعداد آدم بسيار محترم برای من نوشته های منو دوست دارن و اين خيلی برام لذت بخشه.
5. وبلاگ نوشتن من باعث شده ديد حداقل يه نفر نسبت به زن ايرانی فرق کنه و ديگه اونو به چشم جنس دوم نگاه نکنه و بفهمه زن ايرانی هم اهل فکرکردنه.(باور کنين خودش تو چشام نگاه کرد و گفت. اگه باور نمی کنين اين حرف رو زده ايميل بزنين بهم تا براتون ثابت کنم. از وبلاگراست) تازه خيليهای ديگه هم اين حرف رو تو ايميلهاشون زدن.
6. يه نفر تو يه نقطه دوری از دنيا نشسته و هر روز دوست داره رو وبلاگ من کليک کنه و در مورد يه دختر ايرانی و شهرش بخونه.
7. يه پسر خجالتی هست که در مورد دنيای دخترا خيلی کم می دونه و وبلاگ من بهش کمک می کنه.
8. يه سری آدم دگم و سنتی هستن که بايد يواش يواش با يه واقعيتهايی هر چند تلخ يا بد روبرو بشن. واقعيتهايی مثل وجود دخترهايی مثل من و تفکراتی مشابه تفکر من.
9. برای من نوشتن يه جور خود درمانيه.
10. از اين طريق می تونم خودمو به صورت ناشناس و بدون اينکه به شخصيتم در دنيای واقعی لطمه ای بخوره در معرض قضاوت عمومی بذارم و عضو يه جامعه باشم و در نتيجه بتونم به يه درک درستی برسم از اين شخصيت.
11. يک عالمه دوست به خاطر وبلاگ نوشتن پيدا کردم و خواهم کرد.
12. ظرفيت انتقاد پذيريم زياد تر می شه(انشاء اللاه).
13. وقتی از وبلاگ خوندن خوشم مياد و کلی چيز ياد می گيرم از خوندن وبلاگها دوست دارم منم تو اين تجربه جمعی شريک باشم و فقط مصرف کننده نباشم.
14. آقا بسه ديگه اگه ولم کنين تا فردا صبح براتون دليل ميارم کلتون خورده شه!
خلاصه من دوباره می نويسم. هر کسی هم دوست داشت بگه اين داشت ناز می کرد و از قبل تصميم داشت دوباره بنويسه و بازار گرمی و از اينجور حرفا. حق دارين خوب بگين. زبونم تو اين مورد دراز نيست ديگه!




May 17, 2002


خورشيد خانوم يکی از همين روزا بر می گرده خونش...



May 11, 2002


چرا ديگه نمی خوام بنويسم:

خوب اولش می دونم الان يه عده بر می گردن می گن اين می خواد ناز کنه يا عشوه خرکی بياد برای عشاق سينه چاکش. باشه بگين. يه عده خوشحال می شن و می گن بالاخره از شرش راحت شديم. يه عده هم ...
بگذريم. من فقط به خاطر دلايلی که الان اينجا می گم تصميم گرفتم برای يه مدتی ننويسم يا شايد اصلا ننويسم. حالا شما هر جور ديگه ای فکر کنيد خود دانيد و افکارتون. (اگرم دارم توضيح می دم فقط به خاطر خواننده های عزيزيه که مديونشون هستم.)

قبل از هر چيز بايد يه خورده بزنم به صحرای کربلا: دليل اوليه وبلاگ درست کردن من اين بود که دلم می خواست اولين دختری باشم که وبلاگ درست می کنه! اون موقع 10 تا وبلاگ بيشتر نبود. من و ندا و مرجان و شهرزاد با هم شروع کرديم. خوب ديدم من اولين دختر وبلاگر نيستم. يه دليل می خوام برای اينکه بنويسم. بعد آقای قاسمی برام ايميل دادن. گفتن از خودت بنويس، از روحياتت. بذار زن ايرانی رو بشناسن. ايميل آقای قاسمی اولين ايميلی بود که من گرفتم. خيلی احساس خوبی بهم دست داد. احساس کردم می تونم مفيد باشم. احساس کردم می تونم يه کار مهم تو زندگيم انجام بدم. من عاشق نوشتن بودم. عاشق نوشته هام بودم. شعرامو برای يکی از دوستام می خوندم و اون ازشون تعريف می کرد. خيلی اون شعرا مزخرف بودن. ولی اون دوسشون داشت. و من می ديدم چقدر لذت داره نوشته های آدم مخاطب داشته باشه. ديدم اينجا هم می تونم مخاطب داشته باشم و از قصه گوييم لذت ببرم. هم يه کاری مفيدی انجام بدم. تمام کسايی که وبلاگ داشتن اون موقع با وجود داشتن اختلاف عقيده با هم رفيق بودن. تا به حال هم از نوشتن لذت برده بودم. کاونتر نمی ذاشتم چون می ترسيدم کم باشه، يا زياد باشه و اين کمی يا زيادی روم تاثير بذاره. يه روز که ديدم بعضی از وبلاگها يا خواننده ها به طعنه می گن وبلاگ پر طرفدارتون و 2، 3 تا از دوستای اينترنتيم هم اصرار کردن کاونتر بذار من هم وسوسه شدم و گذاشتم. از ديدن تعداد خواننده هام خوش خوشانم شد. تعداد زيادی نيست. ولی برای من زياد بود. ذوق و شوق زيادتری پيدا کردم.
اما
يه روزی شد که من متوجه شدم اينجا يه جورايی شده. ديدم بعضيها از دست من حرصی هستن. ديدم پشت سر من حرف می زنن. ديدم مسخرم می کنن. ديدم اگه از يکی تعريف کنی باهات خوب می شه. اما اگه ازش تعريف نکنی باهات چپ می شه. ديدم کافيه ايميل جواب ندی يا لينک يکی رو نذاری. خيليا باهات چپ می شن. ديدم خيليا از نوشته های من برداشتهای عجيب غريب می کنن. هر کسی لحظات احمقانه داره تو زندگيش. هر کسی لحظات خوشگذرونی صرف داره تو زندگيش. ديدم وقتی من از اين لحظات تو زندگيم می نويسم می شم يه آدم احمق عقده ای. هر کسی از يه بخشی از نوشته های من خوشش مياد. اما خيليا حاظر نيستن قبول کنن که هر آدمی جنبه های مختلفی بايد تو زندگيش داشته باشه. و من کم کم به اين نتيجه رسيدم که آدم بايد تو جامعه ايرانی يه خورده حيای احمقانه داشته باشه. که چی بشه من نوشتم تو وبلاگم که از سکس خوشم مياد. يه زن غلط می کنه اين حرف رو می زنه. اينکار نشون دهنده عقده منه! بعضيها به اين نتيجه رسيدن که من احتياج به يک آلت تناسلی مذکر کلفت دارم. بعضيها گفتن من می خوام بگم خيلی باحالم و با کلاسم. همه اين حرفا وقتی مصداق واقعی پيدا می کرد که من بخوام به عنوان يه آدم آشنا و با نام و هويت واقعيم بنويسم و گرنه چه سودی برای نويسنده خورشيد خانوم داره که بقيه فکر کنن خورشيد خانوم با کلاسه، یاحاله يا نمی دونم هر چيه ديگه. خيلياتون الان می گين چرا به حرف بقيه و نظر بقيه توجه می کنی؟ خوب فکر می کنين آسونه آدم توجه نکنه؟ اگه قراره نظر مخاطب برای من مهم نباشه که پس چرا اصلا اينجا نوشتم؟ اصلا چرا من بايد به قول "س" يکی از مخالف ترين خواننده های وبلاگم که صد دفعه فحش مودبانه بهم داده و اسمش رو گفتگوی متمدنانه گذاشته شورتم رو درارم و بپرم وسط خيابون؟ البته فکر نمی کردم که اين کار رو کردم، اما نظرات ملت کم کم اين حس رو به من داد. چرا بايد از مسايل خصوصی زندگيم اينجا بنويسم؟ چه سودی داره اين کار؟ چرا وقتی يه ذره از اين حرفا منحرف می شم قر قر يه عده بلند می شه؟! چرا بايد مثلا از شعله زرد پزون امروز خونه خالم که خيلی خوش گذشت و خنديديم بنويسم؟ چرا بايد از "لالايی" گوگوش و گريه هايی که همه شون يه جا جمع شده بودن بنويسم؟ (مطالب وبلاگ امروزم)

اما يه چيز رو خوب می دونم اونم اينه که ديگه خيليها برای من حتی برای شخصيت مجازی خورشيد خانوم هم نامحرمن. ديگه فعلا دليلی برای نوشتن نمی بينم. اونقدر هم ناراحت و دلگير هستم که به اين نتيجه برسم وبلاگ ارزشش رو نداره. وقتی خواسته من برای آرامش و احتياط من فرصت طلبی تعبير می شه، وقتی لينک يه نفر رو نذاشتن تو وبلاگم باعث بشه آدمی که از وبلاگم کلی تعريف می کرد لينکم رو برداره، وقتی که بعضيها از حسودی جواب ايميل دوستانه من رو نمی دن، وقتی ... مگه مريضم بنويسم. احساس احمقی شديدی می کنم. اون دوست وبلاگرمون حق داشت می گفت من احمقم. آخه می دونين خودش برای من ايميل می زد و حتی باهم تلفنی حرف زديم. من نمی دونستم وبلاگ داره. يه مدتی شد که من بنا بر دلايلی کمتر جواب ايميل می دادم و رابطه ام با اون هم کم شد. شروع کرد تو وبلاگش (که با نام ديگه ای توش می نويسه) به من فحش دادن. اما مثلا ايميلی دارم ازش يه هفته بعدش که با من صميمانه حرف زده بود و غيره. منهم نمی دونستم. واقعا حق داشت بگه من احمقم. معلومه آدم بايد احمق باشه به نوشتن تو اين محيطی که براش درست شده ادامه بده. من داره حالم بهم می خوره. از دو رويی ها، از فکر هايی که راجع به من کردن. من فکر نمی کنم جز دوستی يا روی خوش برای کسی چيزی داشتم. اما اينجا هواش برای من مسمومه. (دوست داريد بگيد داره خودشو لوس می کنه بگيد اما به هر حال اين حسيه که به من داده شده) من شرمنده اونهايی هستم که وبلاگ من رو دوست داشتن. اما من حداقل برای يه مدت نمی تونم بنويسم. تحمل ندارم. من اگه خورشيد قوی بودم کم نمی آوردم. اين حرفای آزار دهنده درصد خيلی کمی از نظرات رو تشکيل می داده.اما من ضعيفم. حتی اون نظرات موافق هم نمی تونن متاسفانه به خاطر ضعيفی من حال منو خوب کنن. پس احتمالا اون حرفا حقم بوده.

مثل هميشه رک و راست (حالا هر جور که دوست داريد شما فکر کنيد): من کم آوردم

و با وجود اينکه دلم به شدت تنگ می شه (مخصوصا برای يادداشتهای شهر شولوغم) يه مدت نمی نويسم. اگه تحملش رو پيدا کردم بر می گردم. اگه فهميدم چی بايد بنويسم برمی گردم. اگه فهميدم واقعا برای چی بايد بنويسم برميگردم. ولی اگه نفهميدم خدافظ و مرسی برای تمام لطفهايی که به من داشتيد و تمام چيزهايی که به من ياد داديد.



May 10, 2002


چقدر پسر بازی کيف می ده. چقدر رفتن تو اتوبان با يه ماشين تابلو با سرعت 200 تا کيف می ده. چقدر سر کار گذاشتن پسرايی که فکر می کنن ختم روزگارن و همه رو سر کار می ذارن کيف ميده. چقدر غذا خوردن تو رستوران هانی با کسايی که دوسشون داری کيف ميده. چقدر سوسک کردن اون پژو 405 تو اتوبان صدر کيف ميده. چقدر گفتن اصلا دوست ندارم و حالم ازت بهم می خوره به يه نفر که هی الکی به آدم ميگه دوست دارم و می خواد مخ آدمو بزنه کيف ميده. اما خودمونيم يه جای خالی گنده يه گوشه قلبش آدم داشته باشه اصلا کيف نمی ده.




امير حسابدار و دنتيست بالاخره افتخار دادن بعد مدتها غيبت (که البته خدا می دونه مشغول چه کارايی بودن تو اين مدت!) بنويسن. البته خوب وبلاگاشون که خوندن نداره;) اصلا خوب نيست;) نخونيدشون!!




نظرات دوستان:
_خيلی خری تا حالا شازده کوچولو رو نخونده بودی!
_مزخرفات عجيب غريبی می نويسی!
_تو بيکاری ايميلهای مردم رو می شينی دونه به دونه جواب می دی؟
_بی معرفتها رو ميگيرن. لااقل يه ريپلای خالی بده من بفهمم ايميلم رو گرفتی.
نظرات ...:
_تو وبلاگت نوشتی از سکس خوشت مياد. می خواستم ببينم اگه موافق هستی با هم سکس داشته باشيم!!
_بدبخت فکر کردی توالت فرنگی نشانه تجدده که راجع بهش می نويسی؟ کاش اين حکومت ما بذاره شماها بياين خارج اينقدر عقده ای نشين.
_مرتيکه سبيل کلفت جمعش کن اين بساطو!
_...




يه ترم ديگه دوباره شروع شد. شاگردای جديد، قيافه های جديد. ترم پيش شاگردامو خيلی دوست داشتم. با هاشون خيلی جور شده بودم. مخصوصا با اون ترم پيايينی ها. خيلی هم باهاشون کار کردم و سر و کله زدم. حالا اين ترم دقيقا تو همون اتاق قبلی کلاس دارم. کلاس همونه، اما قيافه ها فرق میکنن. روز اول اصلا حوصله شون رو نداشتم. قبل از رفتن سر کلاس شاگرد قبليهامو ديدم. خوش و خندون داشتن می رفتن. به معلم ترم جديدشون حسوديم شد. شاگردای يکی از کلاسام اين ترم خيلی ضعيفن. اولش که همشون فارسی حرف می زدن. کلی عصبانی شده بودم. احتمالا قيافه ام موقع حرص خوردن خيلی ديدنی بود چون دو تاشون داشتن اونور کر کر می خنديدن. بعد که جريان جريمه برای فارسی حرف زدن تو کلاس رو بهشون گفتم همشون غلاف کردن. ديگه کسی فارسی حرف نمی زد! پای پول خرج کردن که وسط بياد خوب حواشسون جمع می شه! تو شاگردام يه ناظم مدرسه است. يه دختر 28 ساله. شديدا با حجاب و بيحال. يه بار ديگه هم ناظم مدرسه تو کلاسم داشتم. از اون عوضيها بود. تنها شاگردی که تا حالا از من شکايت کرده همون بوده. جلوی روت قربون صدقه ات می ره و پشت سر می ره ور می زنه. شکايتش از من اين بوده که من زياد لغت درس نمی دم تو کلاس. حالا بماند که هر لغت عجق وجقی که بلد باشم سر کلاس درس می دم و فقط تا حالا بلد نبودم لنگ حموم به اينگليسی چی می شه! تازه آدم اگه زيادی لغت درس بده بچه ها گيج و منگ می شن هيچ کدوم يادشون نمی مونه. همه معلمهای بعديشم ازش شاکی هستن. اما اين ناظم اين کلاسم اون ريختی نيست. خيلی آرومه. البته بماند که روز اول اين احساس بهم دست داد که وای خدا من چقدر از اينا بدم مياد. اما روز دوم ديدم نه انگار از اينام داره خوشم مياد. حالا اميدوارم کم کم بتونم سر حال بيارمشون. روز اول هر ترم از شاگردا می خوايم خودشونو معرفی کنن. از يه دختره پرسيدم ? Are you married اونم خيلی شيک گفت:! No, but i have many many boyfriends منم بهش گفتم ! Well, good for you اونم بر گشت گفت : ! Yes, it's really good قيافه شو بايد ببينين. ناخونای پای دراز با لاکای قرمز.(دم موسسه يه جوراب در رفته نازک مشکی می پوشه که راش بدن) شيش من آرايش که حرص منو در مياره سر کلاس. (شايد جای ديگه بود خوشم هم ميومد!) معمولا با شاگردايی که زيادی قرتی هستن تو کلاس مشکل پيدا می کنم به اين دليل که معمولا اين شاگردای قرتی ضعيف تر از بقيه ان. نمی دونم شايد اونقدر سرشون به چيزای ديگه گرمه که وقت درس خوندن پيدا نمی کنن. اما برام جالبه که تو اين يک سال گذشته هميشه شاگردای چادری من از بقيه بهتر بودن و درساشون خيلی خوب بوده. منکه عادت ندارم سر کلاس چاک دهنم رو ببندم. خيلی موقع ها راجع به چيزايی که نبايد بگم حرف می زنم. اما اين چادريها خيلی روی خوشی بهم نشون می دن. فکر کنم معلمی باعث شده يه خورده معيار ارزشگذاريم رو آدما عوض شه. يعنی ديگه کمتر ظاهريه. همون آدمايی که من اسمشون رو می ذارم جواد بعضی اوقات کيفيتهای فوق العاده ای از خودشون نشون ميدن . نمی دونم شايد هم بايد اصطلاح جواد رو دوباره برای خودم تعريف کنم. اما از دست بعضی از شاگردام خيلی حرصم در مياد. دو ساعت خودتو می کشی و دلقک بازی در ميآری. کلاس از خنده منفجر می شه. دو نفر اون وسط عين برج زهر مار می شينن چپ چپ نگات می کنن انگار که مثلا داری وقت کلاسو تلف می کنی. اينطوری که می شه من حس بد جنسيم گل می کنه و يه دفعه بهشون يه گيری می دم يا مثلا يه سوال سخت ازشون می پرسم که حاليشون شه اونقدر ها هم بارشون نيست که برای من ادا بيان که من بلد نيستم چيکار کنم (عين اين معلمای عقده ای!) خلاصه که يه ترم ديگه اومد. فکر کنم اين نهمين ترميه که تو اين موسسه هستم. ترمها زود زود می گذرن و تموم می شن. از روز اول منتظر روز آخرشم. اما حواسم نيست که هر کدوم از اين روزها که می گذره يه روز از زندگيمه که داره می گذره. مثل برق و باد.



May 7, 2002


نتايج کنکور سراسری کارشناسی ارشد اعلام شده. اينجا می تونيد نتايج رو سرچ کنيد. يکی از دوستای خيلی عزيزم قبول شده دارم از خوشحالی بال در ميارم. (ممنون از امير قويدل عزيز روزگاری که سپری می شود برای لينک سازمان سنجش)




ديشب شب دوم ميگرنم بود. قرص خورده بودم و توی تختم دراز کشيده بودم که سرم بهتر شه. ولی چشامو که باز کردم صبح شده بود. چراغ مطالعه روشن. کامپيوتر روشن. گوشيهای تلفن زير تنم. شلوار لی پام. ظرفها نشسته. شانس آوردم سر تلفنها بلا ملا نيومده بود. فقط صدای بيب بيب شارژ يکيشون از زير پتو شنيده می شد که بعد از چند ثانيه پيداش کردم. خلاصه برای همين ديشب نبودم. مرسی برای آف لاين ها.




تا حالا شده وقتی دارين سيب زمينی سرخ می کنين به چهارفصل ويوالدی گوش بدين؟ صدای جلز و لز روغن کم کم تبديل می شه به صدای ريزش بارون. از بهار شروع می شه و می رسه به تابستون. فقط حواستون باشه اگه رسيدين به پاييز معنيش اينه که سيب زمينيتون سوخته!




تو جنگ بين قانون و آدما، آدما پيروز شدن. پل عابر رو هوا بود. ولی آدما رو زمين راه می رفتن. از وسط خيابون. تو جنگ بين نرده ها و آدما اما نرده ها پيروز شدن. همه مجبور شدن ديگه از رو هوا برن چون وسط خيابون رو نرده کشيده بودن. اما شهر زشت شده بود. خيلی زشت. شهر پر نرده شده بود.




از يادداشتهای شهر شولوغ:
مکان: اتوبوسهای وليعصر-اکباتان، زمان: يه عصر گرم
يه ربعی هست تو اتوبوس نشستيم. راننده خيال نداره راه بيفته. هوا گرمه. صدای همه کم کم دراومده. زنها از عقب سر مردا داد می زنن که برين به راننده بگين بياد. مردا به روی خودشون هم نميارن. يکی از زنها داد می زنه: "مردام ديگه بی غيرت شدن". يکی از مردا خيلی به تيريج قباش بر می خوره و بلند می گه: "خانوم درست صحبت کن." زن می گه: "خيلی هم درست می گم. يه ساعت ما اينجا نشستيم نميرين بگين بياد." يه مرده می گه: "اگه راست می گی خودت برو بگو." زن می گه: "ديدين گفتم اصلا شماها مرد نيستين." همون مرده اولی داد می زنه: "زنيکه حرف دهنتو بفهم." زن از ته اتوبوس پا می شه می ره بيرون سراغ راننده. راننده بعد از 5 دقيقه مياد. مياد بليطها رو جمع کنه. هر کدوم از زنها يه بد و بيراهی می گن. اونم می گه اتوبوس نبوده و مجبور بوده تا اومدن اتوبوس بعدی صبر کنه. يه زنه در مياد که "آقا به ما چه. ما اينجا هلاک شديم." راننده هم غر می زنه هر کی ناراضيه پياده شه با تاکسی بره. اتوبوس داره از آدم می ترکه. من دارم فيلمنامه قرمز کيشلوفسکی رو می خونم. ولنتين به ميشل می گه که تمام شب رو با ژاکت ميشل خوابيده چون می خواسته با اون باشه. ميشل هم میگه که الان نمی تونه. اتوبوس راه ميفته. زنی که پهلوی من نشسته کنجکاوه که ببينه تو کتاب چی نوشته. هی سرک می کشه رو کتاب من. نمی دونم چرا رگ بدجنسيم گل کرده. يه بار بر می گردم نگاش می کنم و اون فوری سرش رو بر می گردونه. حتما عکس ژوليت بينوش روی کتاب کنجکاويش رو تحريک کرده. نمی ذارم ببينه تو کتاب چی نوشته و هی يه دفعه بر می گردم نگاش می کنم. در ضمن بدم هم نمياد يه خورده بره اونورتر که من نپزم از گرما. والنتين با ماشينش به سگی که اسمش ريتاست می زنه. سر هر ايستگاهی يه سری مسافر به اين همه مسافر اضافه می شه. آفتاب رو کله منه. هوا داغه و منم عين اين احمقا بلوز آستين بلند جين پوشيدم. والنتين سگ رو آورده خونه. ميشل رو ميذاره سر کار انگاری که يه مرد پيششه. ميشل از اين شوخی خوشش نمياد و ميگه سگ رو بايد پس بده. سر هر ايستگاهی يه دعوا می شه: "خانوم برو عقبتر." "کجا برم؟ مگه جا هست؟" "حالا خانوم يه خورده بری عقب مام جا بشيم چی می شه؟" "خانوم جا نيست با اتوبوس بعدی بيا." "وای کو تا اتوبوس بعدی." "خوب با تاکسی برو." "خودت با تاکسی برو کی از تو نظر خواست." "وای خانوم چرا هل ميدی؟" "خانوم کيفت خورد تو کلم." يه ايستگاهی يه زن با بچه بغلش سوار می شه. بچه از گرما هلاکه و داره جيغ می زنه. دلم می خواد جامو بهش بدم اما ته دلم اميدوارم يکی زودتر از من جاشو بهش بده. من رو اون قسمتی از ماشين نشستم که بلندی داره و زانوهای آدم مياد بالا. من اينجا رو دوست دارم چون پامو ميارم بالا و کتابمو می ذارم روش. ولی معمولا کسی دلش نمی خواد اينجا بشينه. تا من به اين چيزا فکر کنم و از بقيه بپرسم کسی حاظر جاشو بده به اون زن و بچه اش و بياد جای من يکی جاشو به زنه ميده. خيلی خوشحالم که جای اون بچه نيستم. البته يه زمانی جای اون بچه بودم. والنتين مچ قاضی رو موقع استراق سمع می گيره. اتوبوس يه ترمز افتضاح می کنه. همه می ريزن رو هم. بچه جيغ می زنه. ميوه هايی که يه زنه دستش بوده رو کف اتوبوس پخش می شه. والنتين به ميشل ميگه که فقط يه خورده آرامش می خواد. ميشل هم بهش می گه که با اون آرامش به دست نمياره و شخص درستی رو انتخاب نکرده. بعد هم شروع می کنه به گير دادن به والنتين که با کسی دوست شده يا نه. وارد اکباتان می شيم. من بايد پياده شم يه جايی تو راه. دلم نمياد کتاب رو ول کنم. دلم می خواد بمونم تو اتوبوس و تمومش کنم. اما عقلم مياد سر جاش. حالا بايد نبرد من رو شروع کنم! از جام بلند می شم. زن کناريم حاضر نيست از جاش پا شه. خودشو کج می کنه من رد شم. خوب خودم هم از اين کارا کردم پس حق اعتراض ندارم. هر جوری که هست از صندلی خودمو می کشم بيرون. حالا بايد اين خانوما رو رد کنم. پای يکی رو لگد می کنم و کيفم هم می خوره تو کله يکی ديگه. من:"وای ببخشيد"، " می بخشيد خانوم". جواب ها: "خواهش می کنم خانوم. اصلا چيزی نشد." "خانوم چه خبرته کلمو شيکوندی!" اتوبوس تو ايستگاه می زنه رو ترمز. من می افتم تو بغل يه نفر. ديگه والنتين و ميشل و آگوست و کارين و ريتا و قاضی از يادم می ره. فقط دلم می خواد زودتر برم خونه دوش بگيرم.



May 5, 2002


و خداوند ميگرن را آفريد تا انسان قدر بقيه لحضات زندگيش رو بدونه. شب به خير.




نمی دونم به فضا چقدر علاقه داريد. من يه احساس خاصی دارم نسبت به فضا. يه جور احساس ترس. فکر می کنم اگه يه روز سوار يه سفينه بشم برم تو فضا يا از ترس می ميرم يا کلی حوصله ام سر ميره. اونهمه پر از خالی، اون همه فاصله...مطمئنم اگه برم فضا بدجوری حالم می گيره چون قشنگ حاليم می شه چقدر کوچولوام. اما عاشق اين عکس هايی هستم که از فضا می گيرن. آدم يه جوری می شه اينا رو می بينه. تصويرهايی که مثل هيچ تصوير ديگه ای نيستن. اينجا يه خبرهايی در مورد دوربين جديد تلسکوپ هابل نوشته و چهار تا از عکسهای فوق العاده ای که اين دوربين از فضا گرفته رو هم گذاشته.




امين رجايی (وبلاک فولکس) با بابک رياحی (باسيست گروه اوهام) يه مصاحبه ای کرده که برای من که در مورد جوات ها يه افاضاتی کرده بودم جالب بود. يه جايی تو سايت پندارخانوم می تونين بخونيدش.




اپل مکينتاش توالت فرنگی توليد می کند!



May 4, 2002


من تا حالا شازده کوچولو رو نخونده بودم. چيز زيادی نمی خوام راجع بهش بگم چون می دونم خيلی از حرفام تکراری خواهد بود. شماها اکثرا شازده کوچولو رو چندين بار خوندين و باهاش زندگی کردين. من نمی دونم چرا تا حالا نخونده بودمش. الانم نمی دونم اين کتاب فسقلی با اون نقاشيهايی که خيلياش عين نقاشيای يه بچه کوچولويی بودن که من می شناختمش و حالا بزرگ شده با من چيکار کرده. امروز داشتم يه جای خيلی دور می رفتم. توی تاکسی نشسته بودم و می خوندمش و زار زار گريه می کردم. بارون ميومد اما من عينک آفتابی زده بودم که راننده فضول آژانس اشکامو نبينه. همه جای کتاب به کنار، اما اون جاش که می گه:" انسانها اين حقيقت رو فراموش کردن اما تو نبايد فراموش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چيزی که اهليش کردی مسوولی. تو مسئول گلتی..." خيلی منو آتيش زد. اين حرفارو پرشيا هم به من زد. اما من مسئول گلم نبودم. اصلا از اول نبايد اهليش می کردم. اما اهليش کردم و بعد مسولش نبودم. الانم ديگه خيلی دير شده. خيلی دير. آخه "اگه آدم گذاشت اهليش کنن بفهمی نفهمی خودشو به اين خطر انداخته که کارش به گريه کردن بکشه." يکی داره پشت ديوارا گريه می کنه. اما ديگه خيلی دير شده. خيلی دير کردم.




هر دم از اين باغ بری می رسد. وسط شهر تهرون، تو پارک شهر 6 تا دختر دانش آموز راهنمايی که برای تفريح از طرف مدرسشون رفته بودن درياچه پارک شهر قايق سواری افتادن غرق شدن و مردن. عميق ترين جای درياچه دو و نيم متر بوده. واقعا مرگ از اين ت..می تر هم پيدا می شه؟ خوب البته که پيدا می شه. تو مملکت ما اين چيزا ديگه عادی شده. وقتی هواپيمای به اون گندگيش از اون بالا بيفته و آدما بميرن و هيچ چيز عوض نشه ديگه يه قايق و 6 تا دختر مدرسه ای که اين حرفا رو ندارن. روزنامه های "ايران" و "بنيان" رو هم امروز توقيف کردن. از سخنرانيهای چند روز پيش يکی از آقايون می شد حدس زد که به زودی حساب چند تا روزنامه ديگه هم رسيده می شه. خدا می دونه الان تو نمايشگاه مطبوعات چه خبره. امشب بيان و ايران رو عين اين احمقا دوبار خوندم. زنده باد آزادی.




خيلی دلم می خواست يه چيزايی برای يه نفر بنويسم. اما نمی تونم. اگه بنويسم يه جورايی خودمو لو دادم. شايد هيچوقت اينارو نبينه. اما حتی نمی خوام پيش خودمم خودمو لو بدم. بايد فراموشش کنم. چند ماهه که گذشته ديگه. مگه فراموشی يه لحظه چقدر وقت می بره؟ فقط اگه اون لحظه رو يادم می رفت. فقط...
***
اين نوشته های زير مال غريب آشنا ست. منو ياد اون لحظه انداخت بدجوری...

"...اون ميومد تو کلاس و من نگاش می کردم.
اون از کلاس می رفت بيرون و من نگاش می کردم.
اون سر کلاس از استاد سوال می کرد و من نگاش می کردم.
استاد و بچه ها درباره صفر و يک بحث می کردند و من نگاش می کردم.
اون يه مانتوی طوسی داشت که خيلی بهش ميومد و بعضی از روزها اونو می پوشيد و من اون روزها خيلی نگاش می کردم.
تو بهار يه مانتوی گشاد می پوشيد به رنگ سبز جوادی که من خيلی از اون بدم ميومد.اين مانتو بجای من هم هم تو تنش گريه می کرد!ولی من بازهم نگاش می کردم.
اون يه دوست داشت که من خيلی ازش بدم ميومد.يه مدت خيلی بهم چسبيده بودند،ولی من بازهم نگاش می کردم.
اون ميومد از من درباره کلاس شبکه می پرسيد و من تا يه مدت فقط نگاش می کردم.(يادم می رفت که منتظر جوابشه!)
بين ما يه ديوار بود ،ولی من از پنجره نگاش می کردم.
بين دنياهامون يه آسمون فاصله بود،ولی من از اين فاصله هم نگاش می کردم.
چشماش می گفتند مغروره،سنگه!، ولی من بازهم نگاش می کردم.
اون کم کم داشت پر می گرفت و من فقط نگاش می کردم.
من ترسو بودم و فقط نگاش می کردم.
من مغرور بودم و فقط نگاش می کردم.
باهاش احساس غريبی می کردم و فقط نگاش می کردم.
اون به من گفت: "نه!" سه بار هم گفت و من فقط نگاش می کردم.
داشت يادم می رفت که آدم تو دانشگاه انگار قراره يه هدفی به اسم تحصيل داشته باشه.فقط نگاش می کردم.
يکی از روزها که زياد دور نيست اون از اينجا می ره و من شايد برم فرودگاه که برای آخرين بار نگاش کنم..."
نوشته شده در ساعت 4:57 AM توسط Reza



May 3, 2002


از يادداشتهای شهر شلوغ:
مکان: نمايشگاه کتاب زمان: امروز يعنی جمعه از ساعت 2 تا 6
بالاخره من و پينک فلويديش ساعت 1:30 هم آورديم و از خونه راه افتاديم با راننده اختصاصی ! (چقدر من بدجنسم ;) رفتيم نمايشگاه. حالمون امروز يه جورايی خيلی خوب بود. اول رفتيم ناشران داخلی. جيبامون پر بن کتاب بود. نمی دونستيم کدوم کتاب رو بخريم. ولمون می کردن احتمالا يک چهارم کتابها رو می خريديم. البته فقط يک چهارم چون بقيه اش واقعا مزخرف بود. طرح جلدای بازاری. کتابای چرت و پرت. رفتيم نشر فرهنگ معاصر. می خواستم ديکشنری فارسی به انگليسی دکتر حق شناس (فرهنگ هزاره) رو که آقای کتابدار توصيه کرده بودن بگيرم. ديکشنری خيلی خوبيه و حسنش نسبت به باطنی اينه که تمام اصطلاحات رو هم داره. اما با تخفيف نمايشگاه 14 هزار تومن بود. اگه می خريدمش هيچی از بنها نمی موند. بيخيالش شديم و رفتيم همينطور هر چی کتاب دستمون اومد خريديم. بازار متلک (مخصوصا به کفشهای قرمز پينک فلويديش) و انگشت کردن هم حسابی گرم بود. تو يکی از سالنها يک نوحه ای گذاشته بودن که صدای همه ديگه در اومده بود. دور يه غرفه هه هم به خاطر اربعين پارچه سياه کشيده بودن و بسته بودنش. حالا کتاب چه منافاتی با اربعين داره خدا می دونه. تو نشر کاروان آقای قاسم زاده نشسته بود کتابهاشو که جايزه پائولو کوئيلو برده می فروخت. يه حرف بانمکی در مورد آقای کروبی گفت. می گفت جايی که رئيس مجلسش به نويسنده (nevisande با فتح س) بگه نويسنده (nevisende با کسر سين) بايد فاتحشو خوند! بيچاره مثل اينکه خيلی دلش پر بود. يه انتشاراتی هم بود که کتابهای حقوقی می فروخت و فروشنده غرفه آقای خيلی خوبی بود. هر چی خواستيم اين پينک فلويديش رو بکشونيمش بريم يه خورده کتاب حقوقی و آقای خوب کتاب حقوقی فروش ببينيم نذاشت!

يه جا هم يه سری کتابهای روانشناسی بود که رو يکی از کتابا عکس Brad Pitt بود. من هم گفتم آقا شما دارين استفاده ابزاری می کنين از بچه مردم. اونم اصرار که به عکس Beraad Piitt اش کاری نداشته باشين کتاب خيلی خوبيه! خلاصه به لهجه يارو خنديديم و رفتيم پينک فلويديش چند تا تن تن خريد که توشون حتما کاپيتان هادوک داشته باشه ;) هری پاتر هم ديديم يه جا تبديل به هری پوتر شده! دم انتشارات نگاه خيلی شولوغ بود و يه عمله هه حسابی از خجالت باسن بنده دراومد. من هم چندتا فحش آبدار خارجکی بهش دادم که هم فحش داده باشم عقده ای نشم هم اون نشنوه. از آبروريزيهامون هم بهتون بگم که با بن کتابهامون رفتيم تو غرفه نشر مس ليوان (mug) خريديم! آخه رو ماگ ها عکس جيمز هيتفيلد و جيمی موريسون و اکسل رز بود! من يه جيمی موريسون گرفتم. پينک فلويديش هم يه جيمی موريسون و يه اکسل رزز. دونه ای 1500 تومن! خلاصه که ما جمعا 26 تا کتاب و 3 تا ليوان و يه سی دی خريديم و ترتيب همه بنهارو داديم. (خدا پدرو مادر اين موسسه ما رو که بهمون بن داد بيامرزه! کی بود ديشب داشت بد می گفت؟! غلط کرد!) بعد رفتيم نشستيم روی يه نيمکتی واسه خودمون حرف می زديم. 4 تا پسر هم اونطرف تر هر چی دلشون خواست به ما گفتن. يکيشون هی می گفت بازه، بازه ها! مام هی سرتاپامون رو نگاه می کرديم ببينيم زيپی ميپيمون بازه يانه. ولی چيزی نديديم. روبرومون نوشته بود محل تحويل چرخ دستی. يواش يواش داشتيم وسوسه می شديم که يه چرخ دستی بگيريم. بعد ديديم يه باربره داره با يه چرخ دستی گنده مياد. گفت 1500 تومن می بره تا نمايشگاه کتاب بارمون رو ببره. مای فراخ ماتحت (مودبانه شد؟) هم از خدا خواسته همه بارهامون و کيفامون رو گذاشتيم رو چرخ دستی و از حالتمون غش غش می خنديديم. آخه يه مقداری از کتابهامون رو تو کوله من و کيف گنده پينک فلويديش جاداده بوديم. و بقيه اش رو هم همش تو 4 تا کيسه جا داده بوديم و به نظر چيز زيادی نمی اومد.ملت هی مارو نگاه می کردن و هی چرخ دستی رو نگاه می کردن و ما هم هی می خنديديم و دست در دست هم خرامان می رفتيم. دو تا پسر داشتن رد می شدن و يکيشون گفت چقدر می خندين؟ شوهری گفتن، غريبه ای گفتن!!!! منهم گفتم حالا مگه می خوايم زن تو بشيم که نظر می دی. ان! پينک فلويديش هم عصبانی شده بود که بابا يعنی ما حق نداريم بخنديم؟ ولی خداييش اگه اين باربره نبود که راه رو درست بلد باشه احتمالا کمر ما با اين بارا می شکست چون طبق معمول راهو گم می کرديم و 6 دور هم بايد دور خودمون می چرخيديم. دنبال سالن اجتماعات می گشتيم. قرار بود امروز عصر ابراهيم نبوی بياد نمايشگاه. ما هر سال سعی کرديم بريم ببينيمش. آدم باحاليه به نظر من. و شخصيت اجتماعيشم شوخه. وقتی رسيديم يه خورده از حرفاش گذشته بود. نمی دونين بعضی از اين ملت چه سوالها يی می پرسيدن و چه گل واژه هايی می گفتن. واااااااااای چقدر نوشتم دستم شيکست. بقيه اش برای چند ساعت بعد.
***
(الان 3 ساعت بعده ولی من تو نت پد تايپ کردم اينم ادامش تايپ می کنم)
اولين سوالی که از نبوی کرده بودن انگاری در مورد ماجرای زندان رفتنش و حرفای دادگاهش بود. جالب اين بود که تو هر سری آدم جديدی هم که ميومد يکی دوباره پا می شد ازش همين سوال رو می کرد. نمی دونم چی جواب داده بود. اما بعد که بهش خيلی گير دادن برگشت گفت آقا اصلا چی می گين من می ترسم و جونم رو دوست دارم. يکی هم برگشت داد زد روزنامه نگار که ترسو نمی شه. در مورد طبرزدی هم هی ازش سوال کردن و اينکه چرا راجع به آدمی که انفرادی بوده نظر خوبی نداری که گفت دلش نمی خواد راجع به طبرزدی حرفی بزنه. در مورد باطبی هم گفت خيلی به الان داره تو زندان گيتار ياد می گيره. خيلی برام جالب بود که يه جو خاصی بود که اومده بود نبوی رو محکوم کنه. اونم سعی می کرد جوابها رو به طنز بده. يکی هم برگشت داد زد شما جمع رو به تمسخر گرفتين. احمق فرق بين طنز و تمسخر رو نمی فهميد. حالا به درست و غلط هيچ چی کار ندارم. اما از اين نبوی خوشم اومد که داد زد تو مملکت ما به آزادی فردی آدما هيچ اهميتی داده نمی شه. آقا اگه شما با من مشکل داری و فکر می کنی تمسخر آميز می نويسم يا هر چيزی خوب نخون مطلب منو! اما من به هيچ عنوان به خاطر سليقه مخاطب نوشته مو عوض نمی کنم. بعد باز هم داد زد که من صد در صد به اين چيزايی که گفتم اعتقاد دارم و ازش دفاع می کنم. راستی تو اين نشست توکا و مانا نيستانی و نيک آهنگ کوثر هم بودن. اما اصولا اکثر سوالها از نبوی بود. يکی از نيک آهنگ پرسيد اگه بخواين نبوی رو بکشين کجاشو اغراق می کنين؟ اونم گفت روم نمی شه بگم کجاشو!! نبوی هم گفت بابا نبوی رو بزرگش نکنين! مام که منحرف کلی خنديديم. پينک فلويديش هم پاشد سوال کرد آقای نبوی وبلاگ می خونين شما. اونم گفت وبلاگ حسين درخشان رو می خونم و بعضی اوقات وبلاگهای ديگه رو هم می خونم. به نظر نبوی وبلاگ بهترين جا برای کسيه که سرمايه مالی نداره اما می خواد افکارش رو گسترش بده و سردبيرش هم خودش باشه. فکر کنم همين سوال بود که کار دستمون داد. بحث که تموم شد و ما منتظر بوديم تا از نبوی برای يکی از کتابهاش امضا بگيريم دوتا پسر اومدن جلو و يکيشون از ما پرسيد شما پينک فلويديش و خورشيد خانوم هستين؟ منکه از خنده مرده بودم و کلمو برده بودم پايين. پينک فلويديش هم گفت آره. حالا نظرتون راجع به وبلاگامون چيه. اونم گفت خيلی خوبه وبلاگاتون و رفت. حالا ما داشتيم هم از خنده می مرديم هم تصور می کرديم که خوب بود اين پسره از وبلاگای ما بدش ميومد و مارو می شناخت.اونوقت خدا می دونست چی بهمون می گفت. من که حساس و آپارتی، پينک فلويديش هم که زبونش تيزتر از نيش ماره! ولی خدا رو شکر هيچ بزن بزنی بينمون اتفاق نيفتاد و گفت از وبلاگمون خوشش مياد. جالبيش اينجاست که يکی از وبلاگر های عزيز هم برای پينک فلويديش ايميل زده که شما امروز نمايشگاه نبوديد؟ و مشخصات مارو داده. مثل اينکه اين مشخصات دراز و تپل ما بدجوری کار دستمون داده!

پينک فلويديش با هزار زور رو زحمت امضا گرفت. يه مرتيکه الاغی جلوش بود نمی ذاشت ببينه نبوی رو. پينک فلويديش هم گفت آقا برو يه خورده کنار همچين چسبيدی که نمی ذاری مردم ديگه بيان جلو. يارو هم گفت خوب شما هم بياين بچسبين! انگار ضريح مقدسه. راستی نبوی يه چيزايی هم در مورد گروه پينک فلويد گفت که خود پينک فلويديش در موردشون بنويسه بهتره. نيمای پندار خانوم رو هم ديديم. می خواست برای اولين بار کسی رو که بهش لقب بيل گيتس ايران رو داده ببينه.(احتمالا نبوی ببينتش حرفشو پس می می گيره!) اما بعد گمش کرديم و ازش نتونستيم خدافظی کنيم. (نيما جان خدافظ!) بعدش رفتيم نمايشگاه مطبوعات. امسال از اون شور و حال سالهای قبل خبری نبود. غرفه کيهان مثل هميشه شولوغ بود چون به قول پينک فلويديش فحش خورشون ملسه! مثل چند سال اخير از ترسشون دفتر ياد بود نذاشتن. اومديم رو اون کاغذ يادداشتهاشون بنويسيم که دختر مسول غرفه کيهان انگليسی پينک فلويديش رو شناخت (يه بار موسسه اومده بود). خلاصه بی خيال بد و بيراه گفتن شديم. 5 تا زن چادر چاق چوری هم که همسران اعضای تحريريه بودن تو غرفه نشسته بودن و می خنديدن. رگ گردن بعضی از اين بحث کننده ها زده بود بيرون. بيچاره ها بيخودی تلاش می کردن تو سنگ ميخ فرو کنن. من سالها روزنامه کيهان رو خوندم. به نظرم فاشيست ترين روزنامه ايه که می تونه وجود داشته باشه و با آدم فاشيست اصلا نبايد بحث کرد. در حالی که داشتيم از غرفه کيهان رد می شديم يه عمله هه که متاسفانه قيافه اش شبيه بچه های حزب الهی بود به طرف ممه های من هجوم آورد. البته من از سر تجربه قبلی آمادگی کامل رو داشتم و سپر دفاعی درست کردم. يارو تازه کلی هم عصبانی شده بود که نذاشتم کاری بکنه. حوصله دعوا نداشتم و گرنه مرتيکه ريقو يه لقمه چپم بود! بعدش رفتيم سراغ بنيان و ايران و نوروز. بعد هم اشتراک کارنامه رو گرفتيم و اشتراک مجله فيلممون رو هم تمديد کرديم و کم کم رضايت داديم بريم خونه.

فکر همه چيزو کرده بوديم الا اين قسمت آخر. قيمت تاکسيها که قربونش برم هوار تا. يارو می گفت 3500 تومن اکباتان. لابد فکر می کرد مورچه ای چيزی گازمون گرفته يا کلمون به جايی خورده که 3500 تومن پول دربست بديم. چونه هامون رو به کار انداختيم و بالخره يه تاکسی با 2500 حاظر شد ببرتمون. رفتيم خونه اونقدر خنديديم و سوسيس خورديم که الان دارم از دل درد می ميرم. اما نمی دونم چرا اينقده نوشتم. تازه هر چی فکرشو می کنم می بينم نصف چيزا و مخصوصا خنده ها رو ننوشتم!(خدا رحم کرد!) خوب تا بيشتراز اين فحشم ندادين من برم. اما اگه تهرونيد يادتون نره برين نمايشگاه. از آلبا دسس و شازده و کوچولو و مارگريت دوراس و سالينجرو تن تن و The Doors و ماگ بگير تا منيرو روانی پور و چهل تن و جمالزاده و شيوا ارسطويی و عباس معروفی و قاسم زاده و زيارت عاشورا همه چيز تو اين نمايشگاه (و تو کيسه های خريد ما!)پيدا می شد و ماهم فرت فرت خريديم. خيلی هم لذت داد. الانم نرسيم همشونو از دست اين کار وقت گيرمون بخونيم مشکلی نيست. وقتی 70 سالمون بشه و شوهرامون از دستمون دق کردن مردن و هيچ کاری تو زندگيمون نداشته باشيم کلی کتاب عالی خواهيم داشت که بخونيم! (تازه ناشران خارجی هم روز خريد فوق ليسانسها می خوايم بريم!)

خوب تموم شد !



May 2, 2002


امروز يه جورايی غصه خوردم. يه درسی داشتم می دادم در مورد مناسبتهای ويژه بود مثل مثلا ولنتاين و کريسمس و غيره. اومدم يه خورده راجع به مناسبتهای ويژه ايران حرف بزنم. ديدم اين شاگردا هيچ چی نمی دونن. يکی لز شاگردام که 16 سالشه که اصلا اسم "قاشق زنی" تا حالا به گوشش نخورده بود. به همين زودی اين سنتها داره از بين می ره يعنی؟ اونقدر خاطره های باحال دارم از قاشق زنی که حد نداره. همسايه های بدجنس که آب می ريختن تو کاسه هامون، پسر همسايه که سوسک مينداخت تو کاسمون، داداش دوستتم که لباس دراکولا می پوشيد و دندون مصنوعی خونی دراکولا می ذاشت و می رفت در خونه همسايه ها، صدای جيغ همسايه ها، يکی ديگه از همسايه هامون که از اين شکلات خارجيهای Jamesons Westminster بهمون می داد و مای بدجنس هم هی ميرفتيم کاسه و چادرمون رو عوض می کرديم باز می رفتيم در خونش که فکرکنه يکی ديگه ايم. دادو فرياد مامانهامون تو راه پله ها که دنبا لمون می گشتن (آخه از رو نمی رفتيم تا ساعت 12 شب قاشق زنی می کرديم!) عشق های بچه گی و اينکه خودمونو می کشتيم که مثلا يکی از دختر ها با فلان پسر برن قاشق زنی... نمی ونم چرا اصلا برام قابل قبول نبود که اين دختره حتی اسم قاشق زنی رو هم نشنيده. ولی حالا که فکرشو می کنم می بينم 2، 3 سالی هست هيچ قاشق زنی در خونه ما هم نيومده. شايد اصلا رسمش داره ور می افته. پس فعلا قاشق زنی رو بی خيال. والنتاين! رو عشق است!!!




خيلی باحاله تمام هفته ما بايد برنامه ريزی کنيم برای يه روز دوچرخه سواری. ديگه کم کم زده به سرم برم به فدراسيون دوچرخه سواری شکايت کنم که اين چه وضعشه. آخه بابا حق آدمه بره با خيال راحت دو چرخه سواری! چرا ديگه اينقدر مشقت (ديکته اش درسته؟) و برنامه ريزی؟ (بابا غلط کردم! الان می گن ديدین گفتيم کرم از خودشه! بابا اون اولا آدم مثل اينکه راحتتر حرف دلش رو می زد. کلی ماجرای بامزه سر اين دوچرخه سواريها اتفاق افتاده. ولی من غلط بکنم بگم!)




خودمونيم اين سايت SUGAR3 هم عجب کارتهای بامزه ای داره.




حالم بهتره. اونقده ورقه صحيح کردم که ديگه هر چی فکر و خيال بود از کلم رفت بيرون. اين موسسه ما هم ديگه داره خراب می شه. همه چيزش از وقتی مديريت جديد اومده ريخته به هم. تمام چيزايی که در زمان مديريت قبلی خوب بود و اين مخ های آموزشيشون با شدت هر چه تمامتر از درستيشون دفاع می کردن حالا توسط همون آدما تغيير پيدا کرده. ما تا قبل از اين امتحان نداشتيم. حالا يه امتحان خيلی مسخره (که طراح سوالهاش از جمله خود من بودم!) گذاشتن که هيچ چيزی رو نمی تونه ثابت کنه. بعضی اوقات مجبور می شی شاگرده رو با وجود اينکه می دونی ضعيفه بفرستيش بره بالا. تازه همه اينا به کنار، بدبختی ورقه صحيح کردنش هم هست. ديشب همينطور اين ورقه هارو صحيح می کردم و فحش می دادم. به نظر من يکی از بدبختيای مملکت ما اينه که به مديريت "فرد" وابسته شده. اگه اون فرد قوی بود می شه اميدوار بود. ولی اگه اون ضعيف بود گند زده می شه به همه چيز. هيچ سيستمی وجود نداره که بشه بر پايه اون کارا رو انجام داد و خلاقيت مديريت رو هم به عنوان کمک کنارش گذاشت.

خودمونيم چقدر جدی شد! ولی آخه اين حرفا تو گلوم گير کرده بود. آدم دلش می سوزه وقتی می بينه يه سيستمی که جواب داده و خوب بوده به خاطر يه مديريت احمق جديد که حتی نمی تونه دو کلمه حرف بزنه بريزه بهم. يه نفر اداشو خوب در مياره! برين از خودش بپرسين! ;)




من جنون خريد دارم. يعنی اگه پول داشته باشم و برم تو خيابون يکی بايد جلومو بگيره هر چی می بينم نخرم. خدا رو شکر اين يکی دوماه آخر اونقدر اوضام ريخته بود به هم که خودم بتونم جلوی خودمو بگيرم. تا اينکه پريروز شاگردم بهم پول داد. امروز داشتم با خودم فکر می کردم چرا تازگيها احساس می کنم يه چيزی کم دارم. بعد يهو زد به سرم. رفتم يه شلوار لی پاچه گشاد هديه روز معلم برای خودم خريدم. اونقده احساس خوبی بهم دست داد که حد نداره. (قابل توجه اونايی که دوست دارن به من فحش بدن. يه بانه خوب دادم دستتون برای فحش دادن).به اندازه 16 هزارتومن هم بهم بن کتاب دادن (به پينک فلويديش هم يه چيزی حدود 35 هزار تومن). می ريم نمايشگاه کتاب دل سير کتاب بخريم شايد يه خورده ديگه از جنونم کم شه. شلوارم اونقده خوشگله که حرف نداره! روزم مبارک!!!



May 1, 2002


سلاخی می گريست
به قناری کوچکی دل باخته بود


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage