خورشید خانوم



« May 2002 | Main | July 2002 »


June 29, 2002


If "So unsexy" was the best song on the album and "Particular time" was the most effective one, "Hands clean" is definitely the next best song on the album:

HANDS CLEAN

If it weren't for your maturity none of this would have happened
If you weren't so wise beyond your years I would've been able to control myself
If it weren't for my attention you wouldn't have been successful and
If it weren't for me you would never have amounted to very much

Ooh this could be messy
But you don't seem to mind
Ooh don't go telling everybody
And overlook this supposed crime

We'll fast forward to a few years later
And no one knows except the both of us
And I have honored your request for silence
And you've washed your hands clean of this

You're essentially an employee and I like you having to depend on me
You're kind of my prot�g� and one day you'll say you learned all you know from me
I know you depend on me like a young thing would to a guardian
I know you sexualize me like a young thing would and I think I like it

Ooh this could get messy
But you don't seem to mind
Ooh don't go telling everybody
And overlook this supposed crime

We'll fast forward to a few years later
And no one knows except the both of us
And I have honored your request for silence
And you've washed your hands clean of this

what part of our history's reinvented and under rug swept?
what part of your memory is selective and tends to forget?
what with this distance it seems so obvious?

Just make sure you don't tell on me especially to members of your family
We best keep this to ourselves and not tell any members of our inner posse
I wish I could tell the world cuz you're such a pretty thing when you're done up properly
I might want to marry you one day if you watch that weight and keep your firm body

Ooh this could be messy and
Ooh I don't seem to mind
Ooh don't go telling everybody
And overlook this supposed crime




June 27, 2002


اين پايين لوگوی شرکت توان نت رو گذاشتم. قرار شد من لوگوشون رو بذارم اينجا و تبليغشون رو بکنم. اونام به من اينترنت مجانی بدن. به هيچ عنوان خيال نداشتم برای وبلاگم تبليغ بگيرم. ولی خوب حساب اکانت اينترنت جداست! آقا از اين شبکه توان نت اينترنت بگيرين. سرعتش حرف نداره! DC هم نمی شين!! سراغ سايتشون هم برين ببينين چقدر قشنگه!!!




خيلی باحاله همه اون چيزايی که گفتم اتفاق افتاد! حتی نسترن! ولی بعد از عروسی خيلی خوش گذشت! Silence must be heard!!




دلم نمی خواد برم عروسی. تنها بايد برم. هر چی به خودم فشار آوردم روم بشه به يکی از دوستام بگم باهام بياد نشد. هيچ کس رو جز عروس نمی شناسم. حدود يه سال شاگرد خصوصيم بوده. خيلی منو دوست داره. اصلا نمی شه از زيرش در رفت و نرفت. بهم گفت يک عالمه پسر دعوتن. ولی خوب، از کجا معلوم قداشون بلند باشه، از کجا معلوم اونايی که قداشون بلند باشه بيان سراغ من که برقصيم و از کجا معلوم که اگه اومدن من خوشم بياد از ريختشون. اصلا چه معنی داره من با اينهمه کاری که دارم پاشم برم عروسی؟ آرايشگرم هم که بد قولی کرده. قرار بود ساعت 6:30 بره خونش که من برم پيشش. زنگ زده می گه 7:30 مياد. تازه بعيد نيست دير تر هم برسه. خدا می دونه قراره من کی حاظر شم و تو اين ترافيک کی برسم. از روی بيکاری ناخونامو فرنچ مانيکور کردم. حالا الان نمی تونم جم بخورم که اينا پاک نشن. تنها کاری که می شه کرد تايپ کردنه چون من معمولا با گوشه های انگشتام تايپ می کنم. Silence must be heard ...اينا رو انيگما داره می گه. يه CD قاطی پاتی گذاشته بودم. يه دفعه ديدم حالم داره بد می شه. به خاطر اين انيگماهه بود. نبايد از اين چيزا گوش بدم. اونوقت خل می شم می زنم زير گريه. شب جمعه مجبور باشی بری يه جايی که دوست نداری. اه! اگه برم عروسی و نرقصم دق می کنم. اگه کسی نباشه باهاش برقصم چی؟ اونقت بازم دق می کنم! دلم می خواست الان می شستم کتاب می خوندم. صد تا کتاب نخونده دارم. تازه مجله فيلم هم اومده. Silence must be heard...

اگه فقط يه هفته زودتر ميومد ايران اونقت با اون پا می شدم برم. راستی چرا نمياد ديگه؟ خسته شدم بابا.

حالا همه چی يه طرف دامبوليهای ارکستر يه طرف. فقط خدا کنه هر چی می خونه بخونه ولی نسترن نخونه. من از اينجور آهنگا بدم مياد. ولی نسترن منو ياد اسکی ميندازه، اسکيم منو ياد ....




رفته بوديم با يه قصه گو حرف بزنيم. يه قصه گويی که از ما خيلی بهتر قصه می گه. يه قصه گويی که از ما خيلی بيشتر قصه بلده.

من سرم درد می کرد. اون شلوار جين پوشيده بود. دير اومد. سيگارش خيلی دود می کرد. از سيبيلاش خوشم اومد. يه جورايی با مزه بود. حرفا همه تکراری بود. حتی اوناييش که تکراری نبود رو هم انگاری يه جايی شنيده بودم. سرم درد می کرد. صدا ها رو خوب نمی شنيدم. قيافه هارو خوب نمی ديدم. صداهای محو، تصويرهای محوتر. رفته بوديم تو يه خونه ای که پر گل بود. گل، گل، گل. بوی گل، رنگ گل، صدای گل. دو تا دسته گل. يه غنچه گل. اونقده خوش گذشت. من اصلا نفهميدم زمان چه جوری گذشت.

اقای قصه گو خيلی حرف زد. حرفای قشنگ قشنگ. من لال شده بودم. هيچی نپرسيدم. يک عالمه سوال تو کلم بود. اما هيچ کدومشون رو نپرسيدم. می خواستم بگم چرا قصه می گی وقتی مردم ما بوی بارون رو نمی فهمن؟ می خواستم بگم چرا قصه می گی وقتی ديگه همه چی قصه شده، قصه غصه؟ می خواستم بگم چرا قصه می گی وقتی هيچ کدوم از اين قصه ها هيچی رو عوض نکرده و هنوزم آشيانه کبوترا پلمب شده مونده؟ می خواستم بگم مگه نشنيدی گفتش بار آخر که رفتن سراغ دفتر پلمپ شده توش يه کبوتر مرده پيدا کردن؟ چه فايده داره؟

"جامعه" رو هيچ وقت يادم نمی ره. "نشاط" رو هم. من عشق و "جامعه" رو باهم شناختم. الان هر دوشون فقط يه سراب خيالين. يه لقمه خيلی بزرگ که تو گلومون گير کرد.

دلم می خواست بهش بگم وقتی تو اونجاها نمی تونی قصه بگی ديگه چرا اينجا می نويسی. می خواستم بگم اينا همش بازيه مگه نه؟ می خواستم بگم می دونی اينا همش بازيه؟ اگه می دونی به ما هم بگو. می خواستم بگم خسته شدم از اينکه بگم کدوم درسته، کدوم غلطه. من از سياست متنفرم. من از دوم خرداد متنفرم. من از خاتمی متنفرم. من از هر کی که يادمون انداخت دوباره به پرواز پرنده ها تا هرکجا فکر کنيم متنفرم. چرا قصه می گی که باز ما باورمون شه؟ چرا قصه می گی که پرواز رو يادمون بياری؟ بذارهيچ قصه ای نباشه. بذار اصلا فکر نکنيم. راحت. آروم. بذار فکر کنيم آزادی يه سرابه که حتی اگه قصه بخونيم هم به دستش نمياريم.

حالا می فهمی چرا لال شده بودم ديشب؟ از اين حرفام بدم ميآد. برای همين لال شده بودم.



June 25, 2002


من لال شدم. فعلا هم زنده ام.




برای کمک آن لاين به زلزله زده های بوئين زهرا ار طريق کارت اعتباری بريد به صفحه ای که صليب سرخ در سايتش گذاشته.



June 24, 2002


زمين نلرز، خانه های ما سست است.
زمين نلرز، خانه های ما کاه گليست.
زمين نلرز، کودک من در کنج ديوار پر از خالی پهلوی عروسکش خوابيده است.
زمين نلرز، فردا می خواهم برای عروسی خواهرم کله قند بخرم.
زمين نلرز، هنوز به بی بی نگفته ام که چقدر دوستش دارم.
زمين نلرز، دستهايم هنوز ميل به کار دارند.



June 23, 2002


اون سروری که لامپ وبلاگش روش بوده مشکل داشته. داره ميره رو يه سروره ديگه احتمالا تا 3 شنبه وبلاگش آپ ديـت نشه و مشکل داشته باشه. خلاصه می تونين از الان به فکر استفاده از چراغ موشی يا چراغ نفتی باشين. (هر وقت برقا اومد خبرش رو همينجا ميدم.)




از وبلاگ دنتيست:
"...اگر ده تا جام جهاني ديگه هم برگزار بشه باز هم يه زلزله ۶ ريشتري توي ايران ويران مي کنه و بازهم ساکنين خونه هائي که با خشت و سنگ و چوب بنا شده اند از ديدن فينال جامي که ايران توش سهمي نداره محروم مي شن."

نوشته شده در ساعت 1:12 AM توسط Dentist D.D.S.




June 22, 2002


به احتمال زياد از اين چيزی سر در نميارين و نخونين هم چيزی رو از دست نميدين. فقط چيزايی بود که ديشب تو سرم گذشت. بايد حتما می نوشتمشون.
***


رفته بوديم قصه بخونيم. ديگه پاپا نمی ريم. يه جايی ميريم خيلی خوبه. شهريار قنبری ميذاره. Guns'n Roses ميذاره. جلال همتی هم ميذاره! قصه هامون خيلی کم بودن. قصه من خيلی بد بود. خيلی بد. نمی دونم چرا به روم نياوردن که قصه ام بده. توی عشق و موسيقی و ماليخوليا داستانامون چرخ ميزد.
***
"زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت.
من راز فصلها را ميدانم"
***
من يه گلدون کشيدم که از بالاش گل درميومد. ساقه های گلدون ولی هيچ جا نمی رفت. زيرش معلوم نبود. اقای ريشو (اونم نقاشه ها! منتها يه چيزای ديگه می کشه. آدم می کشه. آدم يا حيوون راستی؟ يادم رفت!) خلاصه آقای ريشو توی گلدون يه ماهی کشيد که تو آبه. ساقه گلا چی شد؟ من که نفهميدم.
***
ساعت 7:30 گلدونه و ماهيه رو کشيديم.
***
بوم ، بوم.
بوم، بوم، بوم.
من معنی کلمات را نمی فهمم.
بوم بوم، بوم...
***
دلم يهويی خواست کاش سه رنگ کيشلوفسکی رو زندگی می کردم. دومينيک، ژولی، ..
***
راستی يادم رفت بگم مارو توی کافه راه ندادن. آخه تولد يکی بود. ما بيرون نشستيم و اونا تو. اونا گيتار داشتن، ما داستان. اونا اگه يه روز بری سفر رو خوندن. Happy Birthday to You رو هم خوندن. ما هم She's a jolly good fellow بعدش خونديم. اونا يه ديواره رو خوندن. ما هم داستان خونديم. اونا گل گلدون خوندن. اما ايندفعه من ديگه نمی تونستم داستان بخونم. منم گل گلدون خوندم. چه اشکالی داره؟
***
چقدر اينا بحث می کنن. ته فيلم Devil's Advocate شيطان می گه Vanity is my favorite sin. يادت مياد؟
***
برگشتنه تا ميدون شهر پياده رفتيم. شهوت مردم شهر زده بود بالا. باور کن! تن من حاظره شهادت بده. چپ چپ نگام نکن. من قربانی بودم ديشب! هيچ کس هيچ چی نگفت. دستای مردم اين شهر بعضی اوقات خيلی بی حيا ست. خيلی. هيچ کس هيچ چی نگفت. چه اهميتی داره؟ من داشتم تخمه آفتابگردون می خوردم. همه تنم بوی بارون ميداد. چه اهميی داره حتی اگه دستای اونم بوی خاک ميداد. منکه بوی خاک رو حس نکردم. فقط بارون. فقط بوی بارون رو حس کردم.




اينم آهنگه مورد علاقه يه نفر!!!!!


Particular Time

My foundation was rocked my tried and true way to deal was to vanish
my departures were old I stood in the room shaking in my boots
at that particular time love had challenged me to stay
at that particular moment I knew not run away again
that particular month I was ready to investigate with you
at that particular time

we thought a break would be good for four months we sat and vacillated
we thought a small time apart would clear up the doubts that were abounding
at that particular time love encouraged me to wait
at that particular moment it helped me to be patient

that particular month we needed time to marinate in what "us" meant

I've always wanted for you what you've wanted for yourself
and yet I wanted to save us high water or hell
and I kept on ignoring the ambivalence you felt
and in the meantime I lost myself
in the meantime I lost myself
I'm sorry I lost myself….i am

you knew you needed more time time spent alone with no distraction
you felt you needed to fly solo and high to define what you wanted
at that particular love encouraged me to leave
at that particular moment I knew staying with you meant deserting me

that particular month was harder than you'd believe but I still left
at that particular time




June 21, 2002


اينم از انگليس. هيچ از اين جام جهانی خوشم نيومد. اصلا بو ميده! پيف پيف پيف!




يکی از هزاران:

باز هم از روزنامه ايران، ستون تماسهای تلفنی مردم (سلام ايران):

يک شهروند: اگر از پيگيری قضيه جلال کوچولو منع شده ايد اصلا چرا چنين مطالبی را می نويسيد که احساسات مردم را جريحه دار کنيد؟ يا تا به آخر ادامه دهيد و يا از آغاز چنين حوادثی را بازگو نکنيد.
"ايران": وظيفه ما اطلاع رسانی است، انعکاس يک خبر هر چند تلخ و ناگوار باشد به نوعی می تواند برای خانواده ها هشدار دهنده و آگاهی بخش باشد و ما در چاپ اخبار ناگوار سعی مان اين است که حدالمقدور از انعکاس بخشهای دلخراش و تکان دهنده صرف نظر کنيم و لازم می دانيم در همين جا به اطلاع شما برسانيم که موارد مشابه ديگری نيز بوده است که از چاپ آن خودداری کرده ايم. در ضمن ياد آور می شويم که احساسات ما مانند احساساست شماست و ما از مردم جدا نيستيم. همچنين ياد آور می شويم که از پيگيری خبر منع نشده ايم، بلکه برخی مراجع ذيربط در اين خصوص با خبرنگاران گروه حوادث هيچگونه همکاری و مساعدت را تا کنون نکرده اند.

(راستی کسی می دونه چی به سر جلال اومده و الان حالش چطوره؟ کسی ميدونه اون جانی که اين بلا رو سرش آورد الان کجاست؟)




احمقانه نيست؟

به نقل از روزنامه ايران ديروز:
باشگاه پروجا ايتاليا، "آن يونگ هووان" زننده گل طلايی کره جنوبی در ديدار با تيم ملی فوتبال ايتاليا را که به حذف اين تيم از رقابتهای جام جهانی جاری انجاميد، اخراج کرد.
رئيس باشگاه پروجا روز چهارشنبه با اعلام اين مطلب گفت: "اين آقای جنتلمن هرگز برای يک بار ديگر قدم در پروجا نخواهد گذاشت. کائوچی تاکيد کرد:"به هيچ عنوان قصد ندارم به بازيکنی که فوتبال ايتاليا را به تمسخر کشيد دستمزد بپردازم!"



June 20, 2002


يه قرارپيامی بود امشب. منم دعوت کرده بودن. اولش به خودم گفتم نرم بهتره. آخه منکه کسی رو نمی شناسم. تازه اصلا شايد بقيه بچه ها خيلی خوششون نياد يه غريبه تو جمعشون ببينن. بعد هم گفتم ارزشش رو نداره باز غر غرای بابا رو بشنوم. بعدش يکی از بچه ها يه ايميل وسوسه آميز برام زد. بعدش ديدم بازم شب جمعه می شه و منم يه گوشه کز می کنم و دلم می خواد با خودم قهر کنم. بعدش ديدم وقتی آدم می تونه با دوستای گلش بره بيرون چرا نره؟

قرارشون تو يه پيتزايی تو يه گوشه ای تو اين شهر شولوغ بود. کولرش خوب کار نمی کرد. همش 4 تا سيب زمينی سفارش دادن. پيتزاهاش خيلی خوشمزه بود. بچه های پيام خيلی باصفا بودن. اصلا احساس غريبگی نکردم. اما خودمونيم بعضيهاشون خيلی نابغه ان! امان از دست اين پسرای شيکمو. چهارتاشون يه پيتزای شيش نفره سفارش داده بودن تازه بازم به پيتزاهای ما چشم داشتن. اونقده خوردن که حد نداره!!! پول پيتزا رو ده بار شمردن. هر دفعه يا پونصد تومن کم ميومد، يا هزار تومن زياد ميومد، يا پونصد تومن زياد ميومد! اونقده پولارو شمرده بودن پولا خيس شده بودن! خوب شد ننداختنمون بيرون! بعدشم می خواستن برن يه پارکی که اسمش قورباغه بود! منکه نمی تونستم برم. بابا دستور داده بود زود بيام خونه. دوست گلم اومد منو رسوند. دوست داشتم می رفتم باهاشون پارک. دوست داشتم کيک بی بی رو بخورم. دوست داشتم تولد منم بود. دوست داشتم منم يه پيامی بودم. دوست داشتم منم ...



June 19, 2002


من خوابم مياد. دلم برای نوشتن تنگ شده. يه مدته اصلا نمی تونم دل سير اينجا چيزی بنويسم. معمولا نصفه شب ها می زد به سرم بنويسم. الان مجبورم شبها زودتر بخوابم. خيلی خوبه که صبح زود پا می شم. اصلا هم سر کلاس مشکل نداشتم تا الان. ولی فقط شبهامو از دست دادم. الان عصبانيم. دلم می خواست اينجا خودم رو خالی می کردم. همونطوری که خودم می دونم. راجع به يه چيز کاملا متفاوتی از موضوع عصبانيت می نوشتم. بعد يه جورايی همه چيز يادم می رفت و حالم خوب می شد. الان نمی شه. فقط بايد حرص بخورم.




وبلاگ پينکفلويديش جلوی چشمای من ديليت شد. من اصلا حاليم نبود داره چيکار می کنه. خودم بهش گفتم چه جوری ديليتش کنه. می گه کار درست رو کرده و می گه منم می دونم که کار درستی کرده. خوب من هنوز اين احساس رو ندارم که کار درستی کرده. احتمالا IQ من شديدا اومده پايين. اما اگه اون اينطوری خوشحال و راحته من هم خوشحالم. طبق معمول دلم برای خودم می سوزه که ديگه نمی تونم يکی از وبلاگهايی رو که دوست داشتم بخونم. البته غلط کرده برای من ننويسه. هيچ جای ديگه هم ننويسه حداقل بايد برای خودم بنويسه.




علت عصبانيتم شايد مسخره باشه. به يه نفر عيد پارسال پول قرض دادم (300 تومن) که کامپيوتر بخره. اين همه پس اندازم بود. 100 تومنش رو بهم پس داد. قرار بود 200 تومنش رو به من تا آخر خردادماه امسال پس بده. خودم به يه نفر 150 تومن بدهکارم. البته اون يه نفر اونقدر دست و دلبازه و به من لطف داره که عمرا پولش رو بخواد. اما من الان شديدا به پول احتياج دارم. هم برای اينکه قرض اون رو بدم هم برای اينکه خودم هيچ چی ندارم. شاگرد خصوصيام به غير از يکيشون فعلا همه پريدن. درآمدم شده يه چيزی حدود 100 هزار تومن که دوهفته ای تموم می شه. همين امروز 15 هزار تومن قرض گرفتم تا اين ماه لعنتی تموم شه و من حقوق بگيرم. حالا فهميدم که همون آقايی که به من بدهکاره رفته موبايل خريده! و بعد هم به دوستام پيغام داده که نگاتيو عکسامون رو بهش بدم و به روی مبارکش هم نياورده که بايد پول رو پس بده! کارش جوری نيست که به موبايل احتياج داشته باشه. اينو مطمئنم. می دونم چرا موبايل خريده. چون هميشه عقده چيزای نداشته رو داشته. خيلی غصه ام گرفت. شايد اگه اين آدم اينقدر درگير داشته های سابق و نداشته های الانش نبود منهم ترکش نمی کردم. شايد اگه يه خورده بزرگ می شد منم با هاش می موندم. اونوقت غصه رو دست خوردن هم نداشتم چون اون هيچوقت به من رو دست نمی زد. حالا الان اينکار رو کرده. از يه طرف خيلی عصبانيم که چرا پول منو نداده. از يه طرف بهش حق ميدم که اينقدر موبايل خريدن براش مهم باشه. از يه طرف عصبانيم که هنوزم بزرگ نشده.




مگه نمی گن عشق قدرت داره. مگه نمی گن که اون عاشق منه؟ پس چرا رفتن من هيچ تغييری توش ايجاد نکرد؟ چرا هنوز اينقدر احمقه. من بهش گفتم فقط برگشتن من يه شرط داره اونم اين که احمق نباشه. مگه نمی خواد من برگردم. مگه تو اين يه ساله دهن همه بچه های اکيپمون رو صاف نکرده که من برگردم؟ پس چرا هنوز اينقدر احمقه؟ من هنوزم دوسش دارم چون دلش پاک و زلاله. ولی اونقدر احمقه که هيچ جوری نمی تونم خودم رو راضی کنم که برگردم. کاشکی اينقدر احمق نبود. آخه اون تنش بوی بارون ميده.




نمی فهمم چرا اينارو دارم اينجا می نويسم. می دونم چرا بايد وبلاگ بنويسم. اما نمی دونم چرا اين نوشته های اينقدر خصوصی و ماليخوليايی رو اينجا می نويسم. اينا مال دفترمه. دفترم رو گم کردم. اين روزا خيلی چيزا رو گم کردم.




راستی اين گل واژه ها به PMS ربطی نداره. فکر کنم فقط خوابم مياد.




"چراغهای رابطه تاريکن"




شايد اون تصوير خياليه که اومد ايران يه خورده يه چيزايی تغيير کنه. اگه واقعی باشه خيلی خوب می شه. اينو می دونم.



June 18, 2002


عکسايی رو که پيام چرنديات از طرفداران پری چهره تيمهای شرکت کننده در جام جهانی گذاشته تو وبلاگش ديدين؟ باور کنين اگه تيم ايران دو تا از اين تشويق کننده ها داشت می رفت فينال جام جهانی!




چی بگم؟ باخت ديگه. ايتاليا باخت. برای اينکه کره واقعا خوب بازی کرد. برای اينکه کره حقش بود ببره. برای اينکه غيرتی بودن. برای اينکه ايتاليا يی های خوشگل سوسول من به غير از سه چهارتاشون اون غيرتی که کره ای ها داشتن رو نداشتن. بازی که تموم شد من حسابی عر زدم. دوستان و آشنايان عزيز که از ايتاليا بدشون مياد پشت سر هم زنگ زدن که حال بنده رو بگيرن. بابا جان هم که حسابی حالم رو گرفت طبق معمول! بعد ايميلهای تسليت خواننده ها رسيد. بعد فکر کردم ديدم خوب حق کره بود ببره. حالا اگه زامبروتا مصدم نمی شد، اگه تراپاتونی الاغ دل پيرو رو نمی کشيد بيرون، اگه اون آفسايد الکی اعلام نمی شد و گل قبول می شد، اگه توتی اخراج نمی شد، اگه کل ورزشگاه از طرفداران قرمز پوش کره پر نشده بود، اگه کره ايها اينقدر غيرتی نبودن، اگه ويری اون ضربه رو به توتی پاس ميداد که اون گل کنه و از وسوسه آقای گل شدن می گذشت، شايد ايتاليا جونم می برد. ولی خوب ديگه کاريه که شده. ديگه از فينال 94 بدتر نيست که. عوضش دلم به اين خوشه که يه تيم آسيايی اينقدر عالی بود و بعد از گندی که عربستان زد يه جورايی آبرومون رو حفظ کرد. حالا اميدم فقط به انگليسه. اسپانيا و برزيل هم خوبن. ولی فينالی که يه پاش ايتاليا يا انگليس نباشه اصلا حال نميده. (ولی هر چی ادای آدمهای روشنفکر رو درارم هم بازم ته دلم شديدا حرصم دراومده! ايشالا مورينتز جون عزيزم با اون خط ريشای خوشگلش که البته به پای خط ريشهای بوفون نمی رسه کره رو ببره انتقام ايتاليا جونم رو بگيره! :(((((((( )



June 17, 2002


امان از دست اين BBC!




چند تا از بچه های وبلاگر يه مجله کافی شاپی! اينترنتی راه انداختن به اسم کاپوچينو. سردبيرشون خسرو نقيبی (وبلاگ يادداشتهای سينمايی ) و بابک آذر (وبلاگ سينما و چند چيز ديگر ) است. طراحی قشنگ سايت رو هم احسان (من، خودم، و احسان ) کرده. علی عسگری (وبلاگ دلتنگيهای نقاش خيابان چهل و هشتم) و نيما رسولزاده (وبلاگ ايستادن در مقابل باد و ترانه های تنهايی سابق) هم توش می نوِيسن. تا به حال از آقای نوش آذر و خدايار قاقانی هم توی کاپوچينو مطلب چاپ شده.
به نظر من خيلی خوبه اگه اين وبلاگ نويسی به حرکتهای جدی تری منجر بشه.



June 16, 2002


من اين ترم يه کار تاريخی کردم تو زندگيم. اونم اينه که ساعت کارم رو از عصر به صبح تغيير دادم. ساعت 6 صبح بايد از خواب پاشم و 6:30 از خونه برم بيرون. برای منی که عادت داشتم عمری 3، 4 صبح بخوابم و از اونور لنگ ظهر پاشم و اصولا زندگيم از ساعت 1 بعد از ظهر شروع می شد خيلی کار سختيه. شبها بايد زود بخوابم که البته فعلا نشده. اونقدر قبل از خواب گوسفندا رو شمردم یا ساعتهايی که تو زندگيم پشت چراغ قرمز ميرداماد تلف شده رو حساب کردم که حد نداره. اما بازم زود تر از دو خوابم نبرده. ولی فکر کنم بعد از يکی دو هفته عادت کنم و شايد زندگيم هم يه خورده نظم پيدا کرد. فعلا مشکل اساسيم اينه که نمی تونم به اينترنت و وبلاگ و ايميلهام و دوستام تو چت زياد برسم. تا چشم بهم می زنم می بينم دير وقت شده بايد بخوابم. خلاصه از همه کسانی که ايميل دادن و جواب ندادم معذرت می خوام. فکر کنم تا يکی دوهفته ديگه به اين شيوه جديد عادت کنم. شمام لطف کنين به آدرس هات ميلم ايميل بدين که بتونم تو Out look چک کنم.
***
پينک فلويديش هم که اکانت اينترنت نداشت اين مدت و حال کامپيوترشم خيلی خوب نبود. حال خودش البته خوب بود. امروزم رفته بوده کافی نت مطلب بنويسه نظر خواهيش رو نگاه کرده و اون جملات گهربار رو ديده بچه ام نطقش کور شده. واقعا بعضيها حالشون خيلی بده. دلم براشون می سوزه. احساس می کنم اين يه جور بيماريه که متاسفانه گريبان خيليها رو گرفته.
"...I think now I have to tell you "Let It Be




تو اخبار امشب گوينده خبر با افتخار گفت اسمهای "فاطمه" و "محمد" بيشترين سهم رو ميون اسمها تو ايران دارن و حدود بيش از 3 ميليون نفر اسمشون "فاطمه" است. حالا من به ايينش اصلا کار ندارم ولی کاش يه تحقيقی هم می کردن ببينن چند درصد از اين فاطمه ها تو شناسنامه فاطمه هستن و چيز ديگه ای صداشون می کنن. به نظر من اين مساله خيلی اهميتش بيشتره. در اکثر کلاسهام شاگردايی با اسامی مذهبی داشتم که نود درصدشون بهم گفتن به اسم ديگه ای صدا زده می شن. خديجه ميشه نازبانو، فاطمه می شه شهلا، رقيه می شه نسرين، معصومه اگه مصی نشه می شه فريبا، زهرا می شه زری يا زهره، فاطمه می شه فاطيما! به نظر من اين مساله خيلی اهميتش بيشتره و بايد باعث بشه يه خورده بعضيها تجديد نظر کنن تو افکار بستشون و قبول کنن که خيلی چيزا در طول زمان عوض شدن .




يه ترم ديگه هم شروع شد. يه دوره ديگه از عمرمنم تموم شد. هر ترمی که تموم می شه منم يه جورايی پوست ميندازم. انگاری يه سال ديگه هم گذشته. اين ترم يه کلاس ترم اولی دارم. درس دادن به ترم اولی ها جون آدم رو ميگيره و خيلی آدم رو خسته می کنه. ولی يه عالم ديگه ای داره. يه جورايی شاگردها با ترس بهت نگاه می کنن. وقتی که اين ديوار ترس و فاصله رو بعد از دو سه روز از بين می بری و باهات رفيق می شن خيلی حال ميده. هميشه با شاگردهايی که ترمهای اول و دومشون بوده خيلی خوب ارتباط برقرار کردم. اين ترم دو تا خواهر 15 و 16 ساله تو کلاسم دارم که شديدا خجالتی هستن و ازم می ترسن. يه خورده امروز سر به سرشون گذاشتم يخشون يه خورده باز شد. خيلی عشق می کنم وقتی از هيچ يه چيزی می سازم. ترمای بالاتر از قبل يه چيزی می دونن. اما اينا معمولا خيلی کم می دونن. آخر ترم وقتی می بينی در حد ترم خودشون مثل بلبل حرف می زنن کيف دنيا رو می کنی. يه خانومه تو کلاسمه که مال ارمنستانه. فارسی هم بلد نيست. جلسه اول چند تا از قانونهای کلاس رو به فارسی به بچه ها گفتم. بعد مجبور بودم به همون انگليسی و چند کلمه فارسی که بلده به اونم بفهمونم جريان چيه. خيلی راحت باهام ارتباط برقرار کرد. نمی دونين چه کيفی بهم داد وقتی تونستم همه چيز رو بهش بفهمونم. فکر کنم اگه اين کارم هم نبود ديگه حسابی خل می شدم.
***

گيجم يه جورايی. فقط اومدم اينجا شر و ور بنويسم شايد يه جورايی فهميدم چی به چيه. اصلا نمی فهمم دوروبرم داره چی ميگذره. يه چرخه است که داره همينطور تکرار می شه. يه سری فکر که مثل زنجير بهم پيوسته شده و مياد تو کلم. اين زنجير همينطور تو کلم می چرخه. خيلی مسخره است که من هيچ کاری نمی کنم برای اينکه اين زنجير رو پاره کنم. قرار نيست که معجزه بشه يا اينکه يکی از آسمون نازل شه. فقط خودمم و ذهن خودم. خيلی وقته که به اين نتيجه رسيدم که پيامبر هر آدمی ذهن خودشه و هزار توی افکارش. داستان کتابخانه بابل بورخس رو خوندين؟ اونقدر پيچيده است که خودمم خيلی خوب نفهميدمش. اما يه ايده جالبی توش بود. هر فکری رو به يه کتابخونه تشبيه کرده. هر کتابی تو اون کتابخونه يه بخش از ذهن آدميه. همه کتابخونه ها به هم وصلن. همه با هم يه لابيرنت تشکيل ميدن. احساس می کنم ميون اين کتابخونه ها گم شدم. نمی دونم شايد از کتابخونه خودم اومدم بيرون و رفتم تو يه کتابخونه ای که مال من نيست و کتابهاش جنس من نيستن. نمی دونم. نمی دونم اصلا چرا اينارو دارم اينجا می نويسم. بازم دو سالم شده. ولی خوب دو سالمم نشده. وقتی دو سالم بود از تاريکی و سوسک اصلا نمی ترسيدم. الان حتی از شاپرکها هم می ترسم.
***

ولی هنوز يادم نرفته
"هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال منست..."



June 14, 2002


ايتاليا جونم هم که طبق روال هميشگی جون همه رو بالا آورد تا رفت مرحله بعدی. ديدين دل پيرو چه گلی زد؟ نزديک بود اين تراپاتونی احمق کار دستمون بده. خدا خودش سر بازيهای بعدی رحم کنه. من اصلا جنبه ندارم باخت ايتاليا رو ببينم. اين بابای بدجنس هم که سر بازی با مکزيک هی می رفت ميومد می گفت اين ايتاليايها معتادن الان يه گل ديگه هم می خورن که حرص منو دراره. خدايا برای اعاده حيثيت هم که شده اين تيم قوی و زيبا روی ايتاليا رو قهرمان کن.




چهار روزه که ميخوام اينجا بنويسم اما نميشه. الکی الکی وقت نمی کنم به هيچ کاريم برسم. شديدا احتياج دارم به اينکه 24 ساعت بشه 28 ساعت. اونوقت همه چی درست می سه!
خوب قبل از مطالب روشنفکرانه ام !!! ;) که اين پايين ميذارمشون يه سری چيزا بايد بگم.
1. اون مقاله هه در مورد MCSE رو يکی از دوستای من از دوبی فرستاده بود. بعد يکی از خواننده هام برام يه ايميل زد و گفت رفته حسابی سرچ کرده و جز تو اين مقاله هه هيچ جای ديگه ای همچين چيزی رو نديده و گفت احتمالا کرم خود اماراتيها بوده. به هر حال منکه از MCSE و مشابه اون چيزی سر در نميارم. خبر رو برای شماها نوشته بودم! خلاصه چيز بيشتری نمی دونم.
2. چند تا از دوستان لطف کردن و برای من ايميلهای فورواردی می فرستن. می دونم که اکثرشون هم با مزه هستن. اما من از ترس ويروس هيچکدومشون رو باز نمی کنم. اين سه روز هم که من کمتر رسيدم ميل باکسم رو چک کنم اين ايميلهای فورواردی فضای ميل باکسم رو پر کرده بودن و سه بار ميل باکس من disable شده بود و ايميلهای دوستان برگشت خورده بود. خلاصه من اصلا دوست ندارن کسی رو بلاک کنم. اگه لطف کنين اسم منو از ليست اونايی که براشون ميل فوروارد می کنين پاک کنين ممنون می شم.
3. د رهمين راستا و در راستای اينکه بايد ديگه يه فکر اساسی به حال قبض تلفنم و جيبم می کردم بالاخره منم به Pop3 پيوستم. نميدونم ايميل قبلی من تو هات ميل رو يادتونه يا نه. khorshidkhanoomi@hotmail.com اگه لطف کنين از اين به بعد ايميلهاتون رو به اين آدرس بفرستين ممنون می شم. حالا يه دو سه بار ديگه هم اينجا می نويسم که ايميلم عوض شده.
4. يه وبلاگی اومده به نام "زن نوشت" که از همين الان خيلی حرفه ای و فمينيستی کارش رو شروع کرده. نويسنده اش هم خبرنگاره. فکر کنم اگه درگير بازيهای وبلاگی نشه وبلاگ خوبی بشه. چيزی که بهش شديدا احتياج داريم و من نتونستم ازپسش بر بيام.
5. اين پرشين بلاگ هم چيز جالبی دراومده از آب. رفتم سراغشون که "خورشيد خانوم" رو ثبت کنم ديدم يکی قبل از من اين کار رو کرده. من هم رفتم به اسمهای خورشيد خانوم (اصلی)، خورشيد خانم، و خورشيد وبلاگ گرفتم. خلاصه وبلاگ خورشيد خانوم در پرشين بلاگ به من ربطی نداره. البته به نظر من ايراد اين پرشين بلاگ کند بودنشه. اميدوارم اين اشکال رو هم برطرف کنن تا ما هم خيالمون راحت شه که اگه blogger.com خواست پولی شه ما حالمون گرفته نشه.
6. تو همين پرشين بلاگ يه وبلاگ ديدم درست شده به نام "The Sure Thing" که مال يه کارگردان تئاتره به نام عطا صادقی. در مورد تئاترش که الان روی صحنه است خيلی جالب نوشته.
7. چقدر ور زدم. تازه کلی هم اون پايين نوشتم. پس بقيه اش باشه برای بعد!





...I can feel so unsexy
چهارشنبه روز عجيبی بود. صبح خيلی آبغوره گرفتيم. رئيس بزرگ داشت ميرفت. دلم مثل هميشه گرفت. هر وقت يکی ميره من دلم ميگيره. دلم ميگيره چون خودم هنوز نتونستم برم. دلم ميگيره چون دلم برای اون آدمی که ميره تنگ می شه. دلم ميگيره چون فکر می کنم يه آدم خوب ديگه داره مملکتمون رو ول می کنه و ميره. کاری که خودم هم به محض اينکه بتونم می کنم. پينک فلويديش گريه نکرد. حتی وقتی که رئيس بزرگ اومد وسايلش رو جمع کرد و روی ميزش رو هم خالی کرد گريه نکرد. رفتيم با هم همون کتابخونه لعنتی که من بايد ازش کتاب بگيرم. نه اون حال موندن تو موسسه رو داشت نه من حال تنهايی رفتن به اون کتابخونه لعنتی رو. رفتيم يه ناهار مزخرف خورديم تو يه جايی که هميشه به ما احساس آخر دنيا بودن ميده. يه حال عجيبی داشتيم. مست و ملنگ بوديم. گيج بوديم. نمی دونم بگم خوب بوديم يا بد؟ اومديم خونه ما و طبق عادت چند روزمون Alanis Morissette گوش کرديم. سر آهنگ So Unsexy صدای ضبط رو بلند کرديم و بلند بلند هم باهاش می خونديم. جای همتون خالی بود که اين صحنه های تاريخی رو ببينين! هميشه هر وقت که با هم آواز می خونيم تصور می کنيم که اگه ماهواره های جاسوسی مثلا از همه صحنه های زندگی ما فيلمبرداری کنن اون وقت قيافه ملتی که آواز خوندنای مارو می بينن چه ريختی ممکنه بشه! نميدونم چرا اين آهنگ So Unsexy اينقدر حال داد. احساس می کنم عاشق شدم. حالا عاشق کی البته خدا ميدونه. عاشق يه تصوير خيالی شدم انگار که هر دفعه تو يکی میخوام پيداش کنم. الان هم شديدا به يکی توی افکارم گير دادم. يه نفر که احساس می کنم همونه! البته مطمئنم که اون نيست. مطمئنم که مثل هميشه خودم اين تصوير رو ازش ساختم. ولی نمی دونم چرا ازش می ترسم. نميدونم چرا I can feel so boring for someone so interesting ...نميدونم چرا اصلا ميترسم نزديکش بشم. دلم می خواد به بدترين شکل ممکن پسش بزنم. چه ميدونم شايدم اين حال من مال فن کوئل هامون باشه که باز شدن! هوای اتاقم يه خنکی خاصی داره. يه جورايی خيلی حال ميده. شايدم مال اينه که خرداد ماهه. من هيشه تو خرداد ماه عاشق بودم. آره مال خرداده حتما. نميدونم تا حالا شما اينطوری شدين؟ عاشق يه نفر که نميدونين کيه؟
بعدش رفتيم زديم بيرون. نميشد اصلا تو خونه موند. نميدونم تا حالا از کافی شاپ مود (Coffee Shop Mood) اينجا نوشتم يا نه. اين يه مود خيلی خوبيه. يه مودی که آدم رو از کارو زندگی ميندازه. از دوران دانشگاه دوران ليسانس اين حال تو کله مون افتاد. ما عمرا به غير از کلاسهای معارف سر کلاسی غيبت می کرديم. ولی بعضی اوقات ميرفتيم دانشگا ه و ميديديم که نه خير! اصلا نميشه رفت سر کلاس. خلاصه پا ميشديم می رفتيم يه کافی شاپی و می لمبونديم و می خنديديم. بعضی اوقات هم می رفتيم پای سيب می خريديم و از خونه چايی بر ميداشتيم و ميرفتيم تو "هفت تپه" اکباتان زير درختای کاج ولو می شديم و با کفشدوزکا بازی می کرديم و من سيگار می کشيدم و پينک فلويديش هم بهم چپ چپ نگاه می کرد. يه موديه که آدم رو گيج و خوش می کنه. يه مودی که مثلا باعث ميشه پينکفلويديش تو ميدن تجريش از تاکسی پياده شه و ببينه که کيفش نيست و فکر کنه تو تاکسی جاش گذاشته و با خورشيد دو دور دنبال تاکسيه تو ميدن تجريش بدوه و نتونه بگيردش و بعد بره دانشگاه و ببينه خيلی شيک کيف به اون گندگی رو تو دانشگاه جا گذاشته و اصلا هم حاليش نشده! اون روز هم جلسه توديع و آلانيس موريست و خيلی چيزای ديگه شديدا مارو تو دچار کافی شاپ مود کرده بود. رفتيم زديم بيرون و به اين نتيجه رسيديم که ما دوتا متاسفانه يا خوشبختانه بدون هم نمی تونيم هيچ جا بريم و اگه قرار شد يه روزی از ايران بريم حتما بايد باهم بريم. اصلا خودمونيم adventure داشتن و کافی شاپ مود داشتن و جلوی ماهواره های جاسوسی آلانيس موريست خوندن تنهايی اصلا حال نميده!
***
و خلاصه
I can feel so ignorant for someone of sound mind
می ترسم بهش نزديک ... می ترسم دلم ... می ترسم خيلی بد ... می ترسم خيلی با تصوير خيالی من فرق ... می ترسم همه چی خراب ... نه، اينا نبود. می ترسم بوی بارون نده. همين!



June 10, 2002


خوب در راستای اينکه ما خيلی جاها آدم نيستيم و از صدقه سر بعضيها، مايکروسافت هم ديگه به ايرانيها MCSE نميده! شايد خبرش قديمی باشه. به هر حال يه مقاله در موردش دوستم برام فرستاده. برين بخونين ببينين چی می گه.

"The American Administration has ordered all its American Information Technology (IT) companies and institutions worldwide not to award the MCSE certificates to nationals of seven countries that were described as supporters of terrorism..."




سينا مطلبی يکی از وبگردهای معروف روزنامه نگار که مدتهاست مطالب خوبش رو توی روزنامه حيات نو می خونم يه وبلاگ درست کرده به نام "وبگرد". از همون اولی که وبلاگ درست شد پيش خودم گفتم که اينجا به درد سينا مطلبی می خوره. خوب بالاخره بعد از هفت ماه پيش بينيم درست از آب در اومد. فقط خدا کنه در نره از دست اين دنيای عجيب و غريب وبلاگی ما!




يک:
(توی کلاس)
دهنم کف کرده. نفسم بالا نمياد. اونقدر توضيح دادم که معنی همه چی برام از بين رفته. ازشون می خوام گوش بدن به حرفام و وقتی يکی يه چيزی می گه نفر بعدی بلافاصله همون رو تکرار نکنه. بعد که اين حرفا رو می زنم از يه شاگردی می خوام که سوالی رو که ساخته از يه نفر ديگه بپرسه. دقيقا همون سوال نفر قبلی رو تکرار می کنه! سرم گيج ميره. می شينم سر جام. پيش خودم فکر می کنم حتما سوء تغذيه داره و ذهنش نمی کشه.
دو:
(توی کلاس)
دو هفته مونده ترم تموم شه. به بچه ها وضعيت تحصيليشون رو اعلام می کنم. اونايی که گفتم بهشون اگه همينطوری پيش برن رد می شن ميريزن سرم. يه جورايی خودم رو بی دفاع می بينم. آدما چقدر ذهنشون فيلتر داره. هيچ کدوم از اشتباهاتشون، حتی اشتباهات همون روزشون رو هم يادشون نمياد. يکيشون وسط موسسه بلند بلند می گه (حتما منظورش عربده کشی نیوده) من اگه رد شم ديگه نميام. منم بهش می گم خوب نيا.
سه:
(تو دفتر پينک فلويديش)
شاگردت زنگ زده شکايت که تو گفتی ردش می کنی. رئيس بزرگ هم طرف تورو گرفته و گفته هر چی معلمتون تشخيص بده. گفته منو بفرستين مصاحبه. بازم رئيس بزرگ گفته بستگی به معلمتون داره.
چهار:
(سر کلاس)
بچه ها اگه تو خونه نوار گوش ندين تلفظاتون همينطوری می مونه. اگه تمرينهاتون رو انجام ندين تمرينتون کم می مونه. اگه دير بياين اصل کار کلاس رو که يک ربع دوم کلاسه از دست ميدين. اگه به من گوش ندين بعد نمی فهمين چيکار بايد بکنين. اگه زياد غيبت کنين کلی از درس رو از دست ميدين.
پنج:
(توی خيابون)
منتظر تاکسيم. همه پولام ته کشيده و نمی تونم آژانس بگيرم. آفتاب رو مخمه. زير پل عابر سايه افتاده. 3 تا پسر هم زير پل وايسادن. هر چی وای ميستم تاکسی نمياد. مجبورم برم زير سايه پل بغل دست پسرا. يکيشون می گه خوب چهارتا شديم يه دربست بگيريم. بقيشون می خندن. يه تاکسی خالی مياد. اينا می شينن عقب و به منم می گن سوار شم. من رومو می کنم اونور. تا بيست دقيقه بعدش هيچ تاکسی ديگه ای نمياد. فقط يه اتوبوس پيداش می شه. خودم رو به زور می چپونم توش. خيلی ديره.
شش:
(2 ساعت بعدش، جلسه توجيهی)
عزيزم تو رد شدی چون امتحانت رو بد دادی. شما رد شدی چون تو حرف زدن مشکل داری. شما بايد بری مصاحبه تعيين سطح، به خاطر اينکه فلان چيز و فلان چيزو بسار چيزت ضعيفه. برای اينکه از پايه مشکل داری.به خاطر اينکه اون روز که بهت گفتم فلان کار رو بکنی نکردی. برای اينکه فلان روز اينقدر از درس عقب بودی، برای اينکه...
هفت:
(نيم ساعت بعد تو دفتر اساتيد در حال ورقه صحيح کردن)
در رو باز می کنه بدون در زدن. خانوم حالا نمی شه من نرم مصاحبه. نه عزيزم. به همون دلايلی که گفتم نمی شه.
(نيم ساعت بعد ترش، همونجا) همون شاگرد، همون حرفا. نيم ساعت بعد ترش هم...
هشت:
(همونجا)
يه شاگرد ديگه در رو بدون در زدن باز می کنه.
من: سلام!
اون:سلام!
من:چرا الان اومدی؟ بايد يک ساعت پيش ميومدی. جلسه توجيحی تموم شد.
اون: من فقط نمر مو می خوام.
من: رد شدی متاسفانه عزيزم.
اون: اونو که می دونستم. نمرمو می خوام.
من: نمرتو اجازه ندارم متاسفانه بگم.
اون: معلم ترم قبلمون گفت.
من: خوب ايشون حتما نمی دونستن نبايد نمره ها رو گفت در حالی که دارم حرف می زنم پشتشو می کنه به من و ميره و می گه اگه می دونستم نمرمو نمی گين نمی اومدم و در رو می کوبه بهم و ميره. شيرينی که يه شاگرد ديگه آورده تو دهنم می ماسه. معلمها شوکه شدن. يکيشون می گه چه بی ادب. يکيشون شروع می کنه سخنرانی که من اصلا اجازه نميدم به شاگردام که...
نه:
ساعت نه و نيم شب. بالاخره ورقه ها تصحيح می شه و با دوستم ميايم از موسسه بيرون. يک ربع منتظر تاکسی می شيم. يه مرد پنجاه ساله برامون بوق ميزنه. يه ...
***
اما من هنوزم کارم رو دوست دارم.



June 9, 2002


به علت تالمات روحی ناشی از باخت ايتاليا جونم اينا که بعد از ذوق زدگی شديد به دليل برد بکام جونم و اوئن جونم اينا پيش اومده بود از آپ ديت کردن وبلاگ تا فردا معذورم. خدا ايشالا اون داور از خدا بی خبر نماز نخون مشروب خور اجنبی استکبار جهانی رو به سزای اعمالش برسونه که 2 تا گل ايتاليا رو قبول نکرد. آخه اين انصافه؟ کلی جلوی شاگردام که از بخت بد اکثرا طرفدار آرژانتين و برزيل هستن و کلی براشون کری خونده بودم خيط شدم. :((( (علامت گريه ياهو!) (خوبه تو وبلاگم کری نخونده بودم!) فعلا ديگه اميدم به سر ديويد رابرت بکام و سر آلکس اوئن و مورينتز عزيزمه که دو تا گل يکی از يکی خوشگل تر (البته به خوشگلی خودش که نمی رسيد!) برای تيم اسپانيا زده.

از کليه عزيزانی که با من همدردی کردن تشکر می کنم. :((((



June 7, 2002


برای همه قصه نويسای جمعمون که بوی بارون می دن.

اومده بوديم قصه بخونيم. هميشه می رفتيم يه کافی شاپ. اين دفعه رفتيم لابی هتل لاله. سرم درد می کرد. گوشواره هامو گوشم کردم. نمی دونم چرا؟ آخه هيچ جايی نداشتم اينارو گوشم کنم. گوشواره زير روسری مثل پرتقال با پوست می مونه. ولی خوب همينکه به پرتقال آبدار زير پوست فکر کنی حالت خوب می شه. منم از روی روسری روی گوشام دست می کشيدم و حالم خوب می شد. يه نفر انگاری باهامون قهر بود. باهامون راه نمی رفت. وقتی بهش گفتيم قصه اش چاپ شده تو روزنامه خوشحال نشد. نمی دونی چه ذوقی کرده بودم وقتی اسمشو ديده بودم تو روزنامه. کلی حالم گرفت. تو دلم بهش فحش دادم. هتل لاله رامون ندادن. گفتن زيادين. اينجا نمی شه قصه بخونين. شکل صندليا رو نبايد عوض کنيم. رفتيم يه جای ديگه که بتونيم قصه بخونيم. اسمش "پاپا" بود. يه پاپای تپلی هم يه گوشه ای نشسته بود. خنک بود. سقفش آينه داشت. دستم رو کشيدم رو گوشام. حالم خوب شد. فقط جای يکی خالی بود.

کلی جيغ و داد کرديم. يه آقای نقاش داريم. کلی دعوامون کرد. گفت قصه هامون درازه، گفت ديکته هامون غلط داره، گفت خيلی خوشيم.آقای ريشوی جمعمون ساکت نگاهمون می کرد. من و دوستم بلند بلند حرف می زديم. اونی که انگار باهامون قهر کرده بود شروع کرد حرف زدن. وقتی حرف زد ديگه تو دلم بهش فحش ندادم. وقتی که ديدم هيشکی با هيشکی ديگه قهر نيست حالم خوب شد. چقدر جای يه نفر خالی بود.

دو نفرمون سايدر آناناس سفارش دادن. فکر می کنی چی بود؟ آب آناناس داغ!! قيافه هاشون رو بايد می ديدی! کلی دلم خنک شد. يکيمون سربازه. کچل کچل. خيلی دلش پره. حرفای آدم بزرگارو می زنه. يکی ديگمون شاعره اما نمی دونم چرا قصه می گه. اين دوتا و من شروع کرديم سيگار کشيدن. دود سيگارامون که رفت هوا حالم خوب شد. اونی که فکر می کردم باهامون قهر بوده سرشو انداخته بود پايين و با فندک من بازی می کرد.فکر کردم چقدر من بی رحم بودم. خيلی دلم می خواست می فهميدم تو کلش داره چی می گذره. آقای ريشو دعوامون کرد. گفت بسه ديگه! قصه هاتون رو بخونيد. گفت داريم حرف بد می زنيم. آخه حرفامون بوی قصه هامون رو نمی داد. وقتی اون آقاهه که فکر می کردم باهامون قهره گفت بازم مياد برامون قصه بخونه حالم خوب شد. اما چقدر جای يه نفر خالی بود.

يه قصه نويس تپلی داريم که خيلی ماهه. قراره حرفاشو گوش بديم اما نمی دونم چرا هيچ کس حرفاشو گوش نمی ده و اونم ناراحت نمی شه. حتی آرژانتين هم باخت زياد ناراحت نشد. نتونستم سر به سرش بذارم!

وقتی شروع کرديم قصه بخونيم حالم خوب شد. دستام يخ کرده بود. دلم می خواست سرم رو بذارم رو شونه های دوستم. گفتم همه فکر می کنن ديوونه شدم. دستامو گذاشتم تو ی دستاش که عين بخاری می مونه. حالم خوب شد.

بهشون گفتم قصه هاشون رو نخونن تا من برم دستشويی و بر گردم. دردستشويی از بيرون قفل بود. قفل رو باز کردم. يه هل دادم. در باز نشد. گفتم حتما يکی توشه. بر گشتم. يه ربع صبر کردم. ديدم کسی ازش نيومد بيرون. بعد يه دفعه فهميدم چقدر احمقم. آخه اگه کسی توش بود که نمی تونست در رو از بيرون قفل کنه!! اون آقاهه که با فندک من بازی می کرد و باهامون ديگه قهر نبود يه نگاه بامزه به من کرد. آره می دونم خيلی گيجم!

يه دفعه دو تا پسر دهاتی سياه سوخته اومدن تو کافی شاپ. يکيشون ويولن داشت و اون يکی دمبک. پسره گفت خانومها آقايون گوش بدين و پول بدين. ما خيلی تو حس بوديم. آهنگ بندريشو که شروع کرد از خنده منفجر شديم. وقتی می خوند دلم می خواست برم رو ميز شيشه ای برقصم! به قول آقا شاعره "دامبولی سيته" خونمون انگار اومده بود پايين. وقتی گفت "دل من دريا شده" بشکن زدم و حالم خوب شد. وقتی بشکن زدم آقای ريشو ديد و خندش گرفت.
"دل من دريا شده، ديوونه خراب شده،
ديوونه از دل من، پی اين دنيا شده، پی اين دنيا شده..."

ازش پرسيدم اين چيه می خونی. گفت "اين آهنگ بندريه، اصلش هنديه، اما من به فارسی می خونمش!!" همش بهش 200 تومن داديم. بلند بلند آبرومون رو برد و گفت اينهمه آدم همش دويست تومن؟! بازم بهش پول داديم. تا حالا اينقدر با هم نخنديده بوديم. چقدر جای يه نفر خالی بود.

يهو يادم افتاد ای وای، گوشت برای شام نذاشتم از فريزر بيرون. وای اگه پياز داغ نداشته باشيم چی؟ دوباره شروع کرديم تند تند خوندن. پاپا يه آهنگ دامبولی گذاشت. نمی دونين چه ناقاره ای می زد. آقا نقاشه بهش گفت آقا يه نمه کمش می کنی؟ بعد هم گفت اين می خواد صداشو زياد کنه ما بريم. راست هم می گفت. اومديم باز قصه بخونيم که موبايل ميز بغلی زنگ زد. مرده داد می زد آقا نمی شنوم می شه داد بزنی؟ پسره اون يکی ميز بغلی که يه تی شرت تنگ پوشيده بود و بازوهاش قلنبه زده بود بيرون و همش دلش می خواست قصه های ما رو بشنوه خنده اش گرفته بود. پسر دلتنگ جمعمون که از حرفای آدم بزرگا سر در نمی آورد همه دستمال کاغذيها رو خورد کرد. وقتی قصه هامون تموم شد و از قصه های هم خوشمون اومد حالم خوب شد. وقتی يه دفعه بی هوا دستم رفت رو گوشامو و ديدم گوشواره هام هنوز هستن حالم خوب شد.وقتی موقع خدافظی آقای تپل مهربون که ديگه يه خورده حرفشو گوش کرده بوديم بهم يه CD داد که برم گوش بدم و قصه بگم، حالم خوب شد. وقتی تو تاکسی برای دوستم از دلتنگيام گفتم حالم خوب شد. وقتی هردومون دلمون خواست بازم قصه بنويسيم، حالم خوب شد.

ولی خودمونيم چقدر جای يکی خالی بود. اگه اونم بود من ديگه حتما شاعر می شدم.



June 6, 2002


...
That's me in the corner
That's me in the spotlight
Losing my religion...






June 5, 2002


راستی سيب زمينی عزيز برگشته. يه قطعه پازل دوباره برگشت سر جاش. اصلا بلاگستان بدون سيب زمينی مزه نداره.




خونه آرومه، اما جاش خاليه. بهش گفتم طلاق بگير. غمگين نگام کرد و گفت بايد همين کارو بکنم. اما هيچ وقت اين کارو نمی کنه. می دونم. بهش گفتم بهت پول ميدم. غمگين نگام کرد و گفت باشه. اما می دونم هيچوقت اينکارو نمی کنه. خونه آرومه و من دلم ميگيره که چرا وقتی نيست خونه آرومه. خونه آرومه و من دلم می گيره که چرا اينجوريه. اون تنها، من تنها، اون يکی هم تنها. 3 تا تنهايی مطلق. هر کدوممون يه جوری سر می کنيم. اصلا ديگه نمی بينمش. يه زمانی فقط برای اون می نوشتم. حالا ديگه حتی براش يه خط هم نمی نويسم. نمی دونم چرا دلم خواست امشب فقط برای اون بنويسم. حالا که نيست، حالا که نمی خونه. بوسه هامو ازش دزديدم، نوشته هامو از ش دزديدم. نگاهمو ازش دزديدم. گوشهامو ازش دزديدم. فقط وقتی که داشت می رفت يادم افتاد که بايد کفشاشو واکس می زدم. بعضی اوقات که ازش متنفر می شدم، بعضی اوقات که از اون يکی متنفر می شدم، سرم درد می گرفت. می چپيدم تو اتاقم و تو خودم گم می شدم. حالا ديگه خيلی وقته که گم شدم. قرار نبود اينطوری باشه. ولی اينطوری شد. حالا نيست. حالا جاش خاليه. اما وقتی برگرده هم باز جاش خاليه. جای اون يکی هم خاليه. اومدم يه تيکه اش رو بندازم بيرون از زندگيم. حالا خيليش افتاده بيرون از زندگيم. اصلا ديگه تو زندگيم نيست. اون يکی هم همينطور. دور شدم، دور شدم، دور شدم...




از وبلاگ دلتنگستان:
(از وبلاگ يک سرو)
"...
به من ميگي گيلاس دوست داري چون باهاش ميشه گوشواره درست كرد. به من مي گي صداي گاز زدن سيب رو دوست داري...به من ميگي اگه به فكرت بودم من هم برات ميوه مي آوردم. عزيز دل من، اولا كه سرو ها هيچ وقت ميوه نداشتن، ثانيا“ اگه من ميوه درست كنم مطمئنم خيلي سفت و تلخ ميشه...مثل تن خودم. چه اشكال داره تو ميوه رو از درختهاي ديگه بچبني و بياي تو سايه من بخوري؟؟


فقط تابستون مونده...بعدش دوباره فقط من سبز مي مونم...از بهار و تابستون متنفرم."

به ساعت 10:16:43 PM در جوار اقيانوس آرام ثبت شد



June 4, 2002


ياوه های خورشيدی که درد امانش را بريد...

ايها الناس مطمئن باشين که کسی از سردرد نمی ميره. چون اگر که قرار بر مردن بود من ديشب می مردم! تمام زندگيم اومد جلوی چشمم. امروز هم منگ بودم. 4 تا استو مينوفن کدئين. مامانی که بره اين وسط مسافرت. هيجان يه اتفاق تازه.
***
از هر چی کامپيوتره متنفرم. نور مانيتور چشامو اذيت می کنه. دوستيا بعضی اوقات پشت اين صفحه شيشه ای رنگش عوض می شه. دلم می خواست يادداشتهای شهر شولوغ بنويسم. از 2 ساعت ترافيک ديشب. از راه بندون. از چنار های دود خورده. از اتوبوسی که روش يه تبليغ بود که نوشته بود ياتاقان I.B.B.C رفيق فابريک ماشين شما! از مسافرانی که عين گوشت قصابی توی اون اتوبوسه سر پا وايساده بودن، از دل تنگ خودم، از شاگردی که حرف منو هيچوفت نمی فهمه، از اون نقطه ای که يه جايی خاليه. از اون دستايی که گمشون کردم ،از اون آدمی که عاشقشم و ميدونم اصلا تو اين دنيا وجود نداره، از تنهاييم وقتی که فهميدم دروغ بود. آره دلم می خواست فقط بنويسم. اما انگار همون درد ابدی نمی خواست دست از سر من برداره. بعضی اوقات حس می کنم کل دنيا توی سرم جمع شده.
***
استاد تزم بهم يه کتاب روانشناسی داد. هيچ می دونين ديگه رو بوف کور و خشم و هياهو کار نمی کنم؟ هيچ می دونين بهم گفت اينا مناسب حال تو نيست. احتمالا به اين نتيجه رسيده که ديوونم! زنده باد مدرنيسم!(موضوع جديد تزم)
***
دوست دارم يک ديوانه باشم مست و رها. دوست دارم برم سراغ عروسکام. دوست دارم اينجا نباشم، فکر نکنم. دوست دارم سر نداشته باشم. آزاد، سبک، رها...




(اين مطلب رو پنجشنبه شب نوشتم. منتها چون می خواستم عکس بچه هام باشه الان ميذارمش که عکس نوابغ آماده است)
***
8 تا آدم گنده که قراره جزو دکتر مهندسا و اساتيد مملکت بشن و بعضيهاشون خير سرشون يکی از بهترين سايتهای اينترنتی رو دارن پاشدن رفتن رستوران بعد نمی تونن 7 تا سيب زمينی سفارش بدن! آخه آدم به کی بگه؟ با هزار تا جنگ و دعوا 5 تا سيب زمينی مياد روی ميز. يکی از نوابغ می خواد دعوا کنه. اون يکی نابغه میگه يکی دو تا کم سفارش داده. اون يکی می گه ما درست سفارش داديم اون نياورده. يکی از اون وسط می گه پس پيتزای من کو! منکه پپرونی نخواسته بودم. اون يکی نابغه می گه من 2 تا نوشابه سفارش داده بودم(خوبه بچه ام ايندفعه دو تا نوشابه سفارش داده که به نوشابه بقيه به چشم خواهر مادری نگاه کنه.) پس نوشابه من کو؟ حالا خوبه نوشابه ها جلو چشمشه! بعد يه دفعه اون وسط يکی از نوابغ می گه من چرا 800 تومن پول زياد آوردم؟! يعنی پول دوتا سيب زمينی! خودمونيم اين آدم کتک دلش نمی خواد؟ پول دو تا سيب زمينی تو دستش باشه، بعد ما سه ساعت گارسون بدبخت رو سين جين کنيم که سيب زمينی ها کو! تازشم وقتی خواسته آدرس بده پاساژ کيش رو هم پاساژ کاج گفته...!! خدايا حيف که دلم می سوزه! و گرنه همشون رو افشا می کردم!
***
ولی خداييش خيلی امشب خوش گذشت، مخصوصا با اون عکسای احمقانه ای که با بی شرمی! وسط پياده رو گرفتيم و منم اون وسط حواسم نبود اينجا خونمون نيست و هی داد می زدم بچه ها خم شين! خم شين! (يه نفر لطف کرد يادم انداخت که بايد يواشتر هوار بزنم!) دم در هم يه نفر بود که به نظر حزب اللهی مزب اللهی ميومد. مام که تا دلتون بخواد جلوش جيغ و داد کرديم. تازه فولکس سواری هم کرديم. فولکسه از عکسش هم خوشگلتره. فقط اصولا نه بنزين داشت و نه روغن ! يه ور ماشين هم که سنگين می شد فرمون می کشيد يه طرف ديگه! منم که ديرم شده بود چون طبق معمول چاخانه رو به بابام گفته بودم. خلاصه سر هر سربالايی ما دعا می کرديم اين بره بالا که بعد تو سرپايينی ها خلاص بره! خدا پدر مارد اين آلمانيا و تکنولوژيشون رو بيامرزه که موتور ماشين رو جلو گذاشتن که تو سربالاييا بنزين بريزه طرف موتور. (حالا واقعا اينطوريه يا اون مارو گذاشت سر کار و برای دل خوش کنکمون اين حرفا رو زد؟) همه اينا هم يه طرف من بدبخت مجبور شدم دوباره خونه شام بخورم هم يه طرف! آخه گفته بودم شام نمیخوريم. يه چيز سبک می خوريم بر می گرديم! الان که دارم اين مطلب رو می نويسم از تو چشام ماکارونی داره ميزنه بيرون!
***
اينم عکس دوستای وبلاگر نابغه من. امير حسابدار زحمت عکاسيش رو کشيده، علی پيروز جان زحمت آپ لود کردنش رو کشيده، و نيما زحمت گند زدن در مورد اين عکسا رو کشيده (خودش خوب ميدونه چی می گم!)



June 2, 2002


من يه دوست اينترنتی داشتم که مدتهای زيادی باهم چت می کرديم بدون اينکه همديگه رو ببينينم. از اون بچه سوسول ها و خلافها بود. هميشه برای من از يه قرصی به نام "E" صحبت می کرد. اما من احمق زياد حاليم نمی شد اين چی ميگه. مثلا می گفت ميريم شمشک مهمونی 24 ساعت بيداريم و می رقصيم و تمپو می زنيم و ... خلاصه امروز ديدم سايت Tehran Avenue يه گزارشی در مورد اينکه اين قرص اصلا چيه و رواجش تو تهران نوشته. گزارش جالبی بود و برای من يه جورايی تکون دهنده. فارسيش رو هم همونجا می تونين بخونين.




ساعت گذاشتم و با هر بدبختی که بود ساعت 10 از خواب پاشدم. (شب قبلش 4 صبح خوابيده بودم). خوشحال و خندون پاشدم برم بازی انگليس و سوئد رو نگاه کنم که ديدم بازی آرژانتين و نيجريه است. دلم می خواست زمين و زمان رو رو سر اون روزنامه ای که برنامه های بازيهار و اشتباه چاپ کرده بود خراب کنم. سرم درد گرفته بود و ديدم تنها چاره اينه که بازی تيم هميشه رقيب رو بشينم نگاه کنم. البته خوب باتيستوتا جونم بود و خداييش هم بازی قشنگ بود و زياد هم سرم کلاه نرفت. بازی انگليس ساعت دو بود. با ذوق و شوق نشستم جلوی تلويزيون. باورم نمی شد. يکیی از اون فاجعه ها رخ داده بود و آقای شفيعی عزيز گزارشگر بازی بود. يه نفر کارشناس داوری هم بود که من فکر کنم هر چی فحش عالم بود نصيبش کردم. شفيعی جان که تا نصف بازی اصلا نمی دونست توپ تو دست کی هست!بعد هم هی مينداخت تقصير بقيه که اسامی رو اشتباه بهش داده بودن. يکی می شه مثل فردوسی پور که اسم نديده از جد و آباد طرف برات می گه. يکی هم می شه اين. در طول بازی کارشناس داوری 25 بار در مورد آوانتاژ، 30 بار در مورد عالی بودن داور برزيلی مسابقه، 20 بار در مورد اينکه چقدر نزديک به صحنه ها هست، 15 بار در مورد اينکه فقط يه اشتباه کرد که پنالتی رو نگرفت و nبار در مورد مسايل مزخرف ديگه حرف زد. آخرش هم لطف کردن نمره قبولی رو به داور دادن. اصولا هم علاقه شديدی داشت که هر وقت انگليس حمله می کنه يه دفعه در مورد داوری نظر بده. شفيعی هم که فکر کنم اين دفعه ديگه واقعا بد ترين گزارش عمرش رو کرد. يه جا تلويزيون سانسور کرده بود بازی رو و صحنه گل رو برای بار دهم داشت نشون ميداد بيچاره حواسش نبود فکر کرد واقعا دوباره انگليسيا حمله کردن. بعد از گل سوئد هم ايشون يه دونه از اون جملات قصارشون رو فرمودن که "توپ چاره ای نداشت جز اينکه بره تو دروازه"!! بابام می گفت خوب صدای تلويزيون رو ببند. ولی آخه حال نمی ده آدم صدای تماشاگرا و سوت داور و هياهوی ورزشگاه رو نشنوه. خلاصه امروزر هر چی فحش بود نثار اين برنامه سازای تلويزيون کردم. آخه حالا ما نخوايم اين پخش مستقيم کلاس آموزشی داوری باشه کيو بايد ببينيم؟ بخوان بازيهای ايتاليارم اينطوری گزارش کنن زنگ می زن صدا سيما فحش و می کشم بهشون لااقل دلم خنک شه (البته اگه بشه شمارشو نو گرفت امروز که همش مشغول بود). تازه جک سال رو هم آخر بازی شفيعی گفت. بازی که تموم شد بر گشت گفت خوب ادامه برنامه رو خيابانی عزيز و دوست داشتنی!!! ادامه ميده. قيافه دو تا آدم خپله وقتی قربون صدقه هم برن جلوی چندين ميليون آدم بايد واقعا ديدنی باشه. خيابانی دوست داشتنيتون منو کشته! خدا بگم اين ديويد بکام رو هم چيکارش نکنه. مرتيکه امروز موهاش رو کرده بود عين خروس! بعد که من رفتم سر کلاس از بيرون کلاسمون همش صدای خروس ميومد و من هم ياد بکام ميفتادم وغش غش می خنديدم عين اين ديونه ها. ولی خداييش چه پاسايی داد تو اين بازی. حيف که طفلک با اون پای دردناکش همش 60 دقيقه بازی کرد.
راستی، بيخود اينقدر جلوی من برزيل مرزيل و آرژانتين مارژانتين نکنين. همشون سوراخن. ايتاليا قهرمانه D:
***
اينم يه سايت خوبه که نتيجه بازيهار و سريع و راحت اعلام می کنه. (البته آدرسش رو از وبلاگ هپلی جان کش رفتم.)


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage