خورشید خانوم



« June 2002 | Main | August 2002 »


July 31, 2002


حالم بده. سرما خوردم. تب کردم. گلوم می سوزه. دماغم شده عين گوجه فرنگی از بس فين کردم. مجبورم فردا6 صبح پاشم برم سر کار 8 ساعت درس بدم. هيشکی نيست منو ناز کنه. :(((((((((((((




برين وبلاگ علی مشبک، عکس يه جفت کف پای خيلی خوشگل، تاکيد می کنم "يه جفت" کف پای خيلی خوشگل می بينين. البته لازم یه گفتن نيست که کف پا وسطيه همون پاخوشگله است! ;)




من دچار عقده ديگران بچه بينی شدم. خودم می دونم چقدر نينی کوچولو ام و چقدر دلم يه مرد گنده می خواد بعضی اوقات که منو بغل کنه و نازم کنه و ... ولی نمی دونم چرا هر کی که دوروبرم مياد يه جورايی می شه بچه کوچيکه من. آقا من ديگه خسته شدم از مامان بودن. تقصير خودمم هست. ناخوداگاه می خوام تو همه چی مامان بشم. فقط اگه طرف پررو و قوی باشه منو می شونه سر جامو يادم ميندازه که مامان نمی خواد. اگه اونقده قوی و وحشی نباشه من خيلی راحت ميرم سوارش می شم و اونم بچه و رامم می شه و بعد من حالم ازش بهم می خوره. آهای! ديگه دلم نمی خواد مامان باشم. يادم بنداز قرار بوده از اول من چی باشم؟ ديگه خودمم يادم رفته!




ديرور رفته بوديم يه جلسه ای مال گروه خيريه "رعد" که مخصوص کمک کردن به معلولين و پيدا کردن کار برای اونهاست. حالا بعدا ازشون بيشتر می گم چون کلی برنامه داريم براشون. ولی حالا اينها همه به کنار، ديروز ما با يه آقای خيلی متشخص و کله گنده ای (از اونا که خونش تا سقف پر کتابای خفن بود و نماينده ايران تو صندوق بين المللی پول بوده و يه مدتی هم سفير بوده) جلسه داشتيم برای همين رعد. اين آقای متشخص موهای فرفری کج داشت و از شانس گه من درست بغل دست من نشسته بود و پينکفلويديش جان و احسانم جلوی من. اين شروع کرد زيادی جدی حرف زدن. من کاملا حس می کردم که شونه های پينک فلويديش داره بالا پايين می شه. سعی می کردم نگاش نکنم و شروع می کردم آقای متشخص رو نگاه کنم که ديدم شونه های خودم هم شروع کرد به لرزيدن. حالا هی من به بهانه فين کردن دستمال می گرفتم جلوی صورتم که آقاهه نفهمه من دارم می خندم. ولی ديگه کار از کار گذشته بود چون پينک فلويديش جان زد زير خنده و به طرز فجيعی 10 دقيفه می خنديد و منم همراهيش می کردم و غريبه ها هم مارو هاج و واح نگاه می کردن! همش تقصير اين احسان بی آبرو شد که موبايلشو برده بود زير ميز و داشت بازی می کرد و پينکفلويديش ديده بود و ... تا آخر جلسه هم چند بار ديگه به حد انفجار از خنده رسيديم که خدارو صد هزار مرتبه شکر خودمونو کنترل کرديم. اصولا من و اين دختر نبايد با هم يه جای جدی بريم. چون اونقده می خنديم که ميندازنمون بيرون. آقاهه حالا اين وسط هم هی گير داده بود که ما NGO هستيم. مام که خوب از پشت کوه نيومده بوديم که می دونستيم NGO چيه. يه چيزی نزديک ده دفعه راجع به NGO حرف زد و هر دفعه که از ما می پرسيد NGO چيه ما بيشتر خندمون می گرفت! بعد از جلسه، مای NGO زده پاشديم دوباره رفتيم ولگردی. من دوباره نشستم پشت رل. اينا غلط نکنم جاشون رو خيس کردن به روی خودشون نياوردن. يه جا وسط اتوبان داشتم با دنده 4 و سرعت بالای صد تا تو سرپايينی از بين دوتا ماشين رد می شدم و نمی دونم چرا ماشينه شروع کرد قر دادن. رها که فقط گوشه های صندلی منو چنگ ميزد. پينکفلويديش چشاشو بسته بود و احسان هم فکر کنم داشت اشهدشو می خوند. من هم داشتم سوت ميزدم و الويس می خوندم. به نظر منکه خيلی هيجان انگيز بود. نمی دونم چرا اينا زياد تعريف نمی کنن از رانندگی من! فقط احسان گفت من مايه رانندگی خرکی رو دارم! آخر شب هم نذاشتن با اون ماشينه بريم و دوباره من برسونمشون و علی پيروز اومد رسوندمون که به هيچ عنوان رضايت نميده من پشت ماشينش بشينم. آفا اينا هنوز ايمان نياوردن به رانندگی خورشيد خانوم! شما يه چيزی بهشون بگين!



July 30, 2002


سرما خوردم.




هنوزم اونروزو يادم نرفته. اما انگاری اون يادش رفته. دستم داره دنبال يه چيزی می گرده. ولی هر چی می گرده پيداش نمی کنه. دلم می خواد چشامو ببندم و همونطوری بازم منو نوازش کنه و ...




فکر کنم خواب می ديدم. نمی تونه واقعی باشه. می تونه؟




شماره هشتم کاپوچينو در اومد.




اولش خيلی خوبه. هميشه اولش خوبه. گر می گيری، آتيش می گيری. يادت که می افته دلت می لرزه و می خندی. اما بعدش، بعدش ديگه تنت يخ يخ می شه. خودتو بکشی هم دلت نمی لرزه. داشتم با خودم فکر می کردم که شايد اگه اولش دلم طاقت مياورد و جلوی دلمو می گرفتم، اونوقت يه دفعه يخ نمی کردو هميشه می لرزيد. شايد هم نه. چه می دونم. فقط خسته ام. خيلی خسته ام. نمی خوام بهش فکر کنم. باز تب کردم.




کسی آيدا رو نديده؟



July 29, 2002


عزيزان توجه داشته باشن که اين مطلب زير رو پينک فلويديش عزيز نوشته (بعد از صد قرن!). خودمو کشتم حالا که نمی نويسه بياد اينجا بنويسه من ذوق کنم که بازم هی ناز می کنه!




اي بابا يه شمال رفتيم بايد به عالم و آدم جواب پس بديم!! يکي که گير داده چرا انقدر پسر بودن و فقط ۶ تا دختر!! يکي ديگه گير داده که چرا فلاني رو نگفتين بيآد؟‌ اونکه از اولين بلاگرها بوده!!! يکي ديگه تو وبلاگش شاکي ميشه! يکي اي ميل ميده! يکي ...
دوستان عزيزم اين يه جمع کاملا دوستانه بود و شامل کساني ميشد که حداقل با هم دو سه بار بيرون رفتن يا حرف زدن يا همديگرو ميشناسن. اينطور فکر نکنين که جمعيت بلاگرهاي تهران و حومه تو اون اتوبوس جمع شده بودن و شما رو راه ندادن!! آخه من وقتي شماها رو نميشناسم بگم چي؟؟؟ مثلا يهو اي ميل بزنم به کسي که تا حالا يه بارم به من اي ميل نزده و يا کسي که اصلا نمي دونم وبلاگ داره و بگم چي؟؟ بگم بيا بريم شمال عزيزم خيلي خوووووووووووووش ميگذره!!!!!!
استغفرالله! ببين چطوري يهو صداي آدم رو در ميآرنآ!!



July 28, 2002


من خوشحالم دوباره شهر نو راه بندازن. از وقتی که جنس مرد آفريده شد کره زمين به شهر نو احتياج پيدا کرد. شايد خيلی از ناهنجاريای کوچه خيابونای ما به همين خاطر نبود يه جی جی خونه رسمی بوده. اما خوداييش اين اسم و شرايطش حرف نداره:
اعضای هيات امناخانه های عفاف:دو نفر روحانی مورد اعتماد مردم حتی الامکان امام جمعه، نماينده ولی فقيه در سپاه، بازم بگم؟ فکر کنم بس باشه!
اهداف تاسيس: احيای سنت پيامبر (امر ازدواج) (فکر کنم پيامیر الان داره تو قبرش می لرزه)، مقابله با تهاجم فرهنگی استکبار جهانی از طريق تسهيل امر ازدواج!!!
کسايی که حق استفاده دارن: 1.بانوان بی سرپرست و همسر از دست داده (الهی بميرم!) 2.بانوانی که نمی خوان همسر دايمی مردی باشن ولی حاضر به ازدواج موقتن (يعنی چی اونوقت؟!) 3. دانشجويان و محصلانی که امکان ازدواج براشون نيست (اين شد يه چيزی) 4.مردانی که به دلايلی کسی باهاشون ازدواج نمی کنه. 5و 6. مردانی که زنانشون مشکلاتی از قبيل طولانی شدن مدت بيماری دارن و افرادی که دائم السفر و دور از عيال خود به سر می برن. (من اين دو تا مورد آخری رو ديگه باورم نمی شه. يعنی از اين بهتر نمی شد گند زد به هيکل زنا و حقوق زنا. خدا پس masturbation رو گذاشته برای چی؟ يعنی هر زنی مريض شد شوهرش حق داره...؟ يعنی مرتيکه رفت مسافرت حق داره...؟
در ضمن واحد مددکاری و تشخيص پس از ورود افراد موضوع بحث به مرکز سعی در ترغيب افراد برای بازگشت به زندگی عادی می کند. در غير اينصورت و اصرار فرد به روش قبلی، نامبرده به واحدهای بهداشت و درمان، مشاوره ازدواج، صدور گواهی موقت ازدواج، راهنمايی و در صورت لزوم به اماکنی از قبيل هتل و مسافرخانه هدايت می شود. (آدم ياد فيلم Graduate و Mrs. Rabinson ميوفته يه جورايی!)
تصور کنين ليست قيمت هم داشته باشن و ...!
***
منکه اصولا باورم نمی شه اين خبر درست باشه و مطمئنم به زودی به شدت تکذيب می شه. يعنی يه جورايی هر چقدر مناره کوچيک باشه و باسن گنجشکه گنده، بازم به نظرمن نمی گنجه. فقط دوست دارم بدونم حکمت پخش خبر چی بوده.





سبز سبز سبز...
شايد نصف خوابام کنار دريا و شمال باشه. شايد خيلی از روياهام گم شدن تو جنگلای شمال باشه. شايد خيلی از کابوسام بيدار شدن از خوابم باشه وقتی دارم ميون مه و درخت و بارون سوزنی شمال کيف دنيا رو می کنم. 10 ساله درست حسابی شمال نرفتم چون بابام نميذاره با کسی برم و شب بمونيم. خودشم که اگه بره با دوستاش ميره. 3 سال پيشم رفتم يه تور يه روزه. درست مثل امسال. صبح زود راه بيفت، تو راه حسابی بزن و به رقص کن و بگو و بخند. وسط راه آروم شو و برو سراغ دفترتو هی بنويس، بنويس، بنويس. ناهار جوجه کباب بخور تو جنگل. بعد برو کنار دريا و هی دلت بگيره که چرا اينقده دريا خاکستريه. برگشتنه خوابت بياد و دلت بگيره و آخرشم تو بغل يکی خوابت ببره. همه چی درست عين 3 سال پيش بود. اما يه فرقايی هم داشت. 3 سال پيش آهنگ بوی پيراهن يوسف هم بود و يه نفر ديگه که با هم اسير آوای اون آهنگ شديم. منکه جادو شده بودم. همون جادوش بود که منو اسير خودش کرد و بعد من سقوط کردم. نمی دونم شايد هم سقوط نبود. شايد مثل خوردن يه سيب بود. 3 سال پيشم با الويس Rock 'n Roll رقصيديم تو اتوبوس و هی می خورديم به اين ور اونور. امسالم همينطور. سه سال پيشم يه هويی دلم گرفت و رفتم يه گوشه کز کردم و گريه کردم. امسالم. سه سال پيشم ما حسابی جوات شده بوديم و می زديم و می رقصيديم. امسالم حسابی جوات شده بوديم و تازه جلال همتی هم می خونديم و باهاش می رقصيديم! سه سال پيشم رفتيم لب يکی از جاده های جنگلای عباس آباد زديم و رقصيديم. امسالم با آهنگ نسترن يه ماشينه که لب جاده بود زديم و رقصيديم و ماشينا که رد می شدن برامون بوق می زدن. تازه من يه شاخه سرخس گوشه گوشم گذاشته بودم که اگه سربازای خدا اومدن بگن کار بد می کنين من بگم منکه يه درختم! اما سه سال پيش جوجه کبابش خيلی تر و تميز بود. امسال بچه ها با دستايی که خدا می دونه به کجاهاشون نماليده بودن اين جوجه کبابا رو به سيخ کردن! قبل از عمل جوجه ها زرد و زعفرونی بودن. بعد از عمل جوجه ها سياه سفيد بودن! همه هم خوردن و هيچ کسم نمرد! تازه سه سال پيش جوجه کباباش اصلا به اين خوشمزه گی هم نبود!
***
وقتی می خواستيم بريم يه گوشه جنگل دو دسته شديم. يه دسته از يه راهی رفت و ما از يه راه ديگه. ما هر چی می رفتيم نمی رسيديم. به اونکه جلو بود و ما داشتيم دنبالش می رفتيم گفتيم تو داری کجا ميری. اونم گفت شماها دارين کجا ميرين. من می خوام برم جيش کنم يه جا هی شماها دنبالم مياين! خلاصه پدرمون در اومد و گزنه ها کلی دستامون رو خوردن تا از اون راه برگشتيم و رسيديم يه جای عجق وجق وسط جنگل و بساط جوجه کباب و اين حرفا.
***
اونقده جالب بود برام که حد نداره. هر موقع دلم می خواست يکی پهلوم باشه يکی ديگه پهلوم بود. وقتی می خواستم از پستی بلنديا برم بالا يکی ديگه بود که دستامو بگيره کمکم کنه. وقتی می خواستم عر بزنم يکی ديگه بود که بهم بگه کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری واز اين جور حرفا.
***
اتوبوس از کنار جاده ها رد می شد و من دوربين نداشتم که عکس بگيرم. به جای من حسابی عکس گرفت. حتی وقتی می خواستم عکس نگيرم و حرف بزنم هم عکس گرفت. حتی وقتی گفتم چفدر اينجاها قشنگه هم گفت آره کاش می شد وايسيم عکس بگيريم. وقتی احساساتم قلمبه می شد و هی دلم می خواست بپرم ميون مه ها هم باز میگفت کاش می شد عکس بگيريم. وقتی دلم می خواست تو جنگل گم و گور بشم هم باز رفته بود عکس بگيره.
***
تو دفترم هی نوشتم نوشتم نوشتم.
***
لب دريا پابرهنه شدم و تا دلم خواست ميون شن و ماسه ها راه رفتم تنهايی. اونم هی عکس می گرفت. حتی ازمنم عکس گرفت!
***
تو جاده من يه جاهايی کلمو می چسبوندم به شيشه و با چشای خدارو شکر هنوز ديجيتالی نشدم هی عکس می گرفتم. هی فيلم می گرفتم. Laurena Mckennet هم موسيقی متن فيلمم بود. تو يه پارک جنگلی رفتم يه ربع گم شدم. هيچکی نيومد دنبالم. داشت از درختا عکس می گرفت. دلم نمی خواست برگردم. دلم می خواست يه جايی ميون همون درختا لونه کنم و مامان بازی کنم. دلم به حال تورليدر احمقمون سوخت که تو دردسر ميفتاد.
***
پشت يه تونل من خوابيدم. بعد از يه ساعت چشامو باز کردم ديدم هنوز همونجاييم. ماشينا رسيده بودن به هم و هيچ جای ديگه نمی تونستن برن. ترسيده بودم. يخ کرده بودم. رفتم پيش يه نفر که نرفته بود عکس بگيره نشستم. حرف زدم. ساندويچ خوردم. گرم شدم. داغ شدم. Laurena Mckennet گوش دادم. خوابيدم. اونام فيلم نگاه کردن.
***
خوش گذشت. مهم نيست با کی بری .مهم اينه که باهاش برگردی يانه.

****

احسان مرسی که اينهمه زحمت کشيدی و اينقده به من خوش گذشت و اينقده داداش خوبی هستی.
پينکفلوديش مرسی که همون موقعی که بايد ميومدی اومدی سر ميزم!
امير مرسی که جريان اون انرژيه رو اونقده خوب می فهمی و اينقده نگرانم بودی.
علی مرسی که نذاشتی تنها باشم واينقده عکسای قشنگ قشنگ گرفتی.
کاميار مرسی که باهام ساندويچ خوردی و نوار گوش دادی و ...
نيما مرسی که اينقده جوات بازی درآوردی و با اون چشای مهربونت مارو خندوندی.



July 27, 2002


من اينترنت ندارم. امروز هم از ساعت 3 بعد از ظهر تا 7:30 شب خواب بودم. بازم خوابم مياد. صدام در نمياد ديگه (يه جورايی خفه شدم). فردا پس فردا ميام سراغ اين وبلاگ بيچاره ام که مورد بی مهری قرار گرفته. يک هفته است هم که ايميل جواب ندادم. شرمنده. اوضاع اينترنتيم درست شه می نويسم. راستی کسی تو پارس آن لاين آشنا نداره مخشون رو بزنه بيان آگهی بدن به وبلاگ من که عوضش بهم اينترنت بدن؟!
(تايپ شده توسط دوست خورشيد)



July 24, 2002


از يادداشتهای شهر شولوغ:
زمان: امروز ظهر، مکان: از چهار راه وليعصر تا ميدون آزادی
توی تاکسی نشستم. شهر غير عاديه. مردم سياهپوش گله به گله وايسادن. ايستگاهای صلواتی شربت هم سر هر چهارراهی هست. خيلی از مردا چفيه مشکی دور گردنشون انداختن. مامورهای نيروی هوايی، زمينی، دريايی، سپاه و راهنمايی رانندگی توی شهر پخشن. لند کروزر، الگانس، پاترول و موتورهای نيروی انتظامی هم هستن. شايد يه پيرزنی داره يه گوشه گريه می کنه. ترافيک وحشتناکه.
تريلی های رو باز رو تزئين کردن. يه سری سرباز توشون نشستن و دارن سنج می زنن. مردم تو کل خيابون آزادی پخشن. سر بعضی چهار راها پرچمای رنگی يا سياه زدن. يه عده از مردم زيلو آوردن و رو زمين نشستن. يه زن جوون که دو تا بجه هم دنبالشن داره گريه می کنه و با جمعيت ميره. يه عده شعار ميدن. ماشين ما يواش يواش ميره جلو. نزديکای استاد معين که می شيم می بينمشون. خيلی زيادن. دورشون پرچم ايران پيچيدن. روی تريلی اسماشون رو چسبوندن. عکسای بعضياشون دست مردميه که دارن راهپيمايی می کنن. يه پيرمردی با عصا سوار تاکسيمون می شه. ميگه هفتاشون رو زنده از زير خاک پيدا کردن! می گه معجزه شده! يه نفر داره با بلند گو "ای گل نيلوفر من..." می خونه. صورتم داغ شده. دختری که بغل دستم نشسته هم زار زار گريه می کنه. زنا و مردايی که دنبال تابوتا ميدون هم دارن گريه می کنن. يکی ميگه کارناواله می خوان سر مردم رو گرم کنن. جنازه عموی سياوش رو که آوردن فقط ازش يه جمجمه مونده بود و دوتا استخون و يه پلاک. جنازه افشين ناظم که هنوزم نيومده. از اينا چی مونده؟




صبح ساعت 7:15:
راننده تاکسی نارنجی تو ميدون آزادی: بووووووووق، بووووووووق. حمال برو جلو ديگه!
صبح ساعت7:30:
همون راننده می پيچه تو کوچه پس کوچه های انقلاب ميونبر بره چون همه مسيرشون بعد از انقلابه. من از همه بايد زودتر پياده شم. به راننده می گم آقا اين مسيری که ميری به مسير منم می خوره. نمی خواد به خاطر من عوضش کنی. مسير ميون بر به راه من می خوره. منم وسط راه پياده می شم. يه دفعه داد ميزنه گفتی سر چهار راه پيادت کنم منم پيادت می کنم. من می گم آقا من اين راه رو بلدم. می خواستم بگم می تونين منو تو همين مسير پياده کنين. می گه منم اين راهو بلدم! می گم آقا بگذريم، مثل اينکه شما نمی فهميد من چی می گم. داد ميزنه درست صحبت کن. خودت نمی فهمی! اين چه طرز حرف زدنه. می گم من گفتم شما نمی فهميد. اون می گه نه نگفتی "شما" نمی فهمين. گفتی نمی فهمين! عفت کلام کجارفته؟ همينجور ريختين تو خيابون فقط ادا در ميارين. من می گم... نه منکه ديگه چيزی نمی گم. حناق گرفتم. بقيه مسافرای تاکسی ام انگاری حناق گرفتن. تا از کوچه پس کوچه ها مياد بيرون پياده می شم.
ظهر ساعت 12 سر کلاس:
دارم با دو سه تا ااز شاگردام که حالشونو بدجوری سر کلاس گرفتم حرف می زنم. دوتا خانوم با يه بچه راه ميفتن ميان تو کلاسم می شينن. من: خانوما ما اينجا هنوز کلاس داريم. اونا: نمی شنوم چی می گن. من فقط چشم و ابرويی که برام اومدن رو ديدم! از قيافه خانوم معلمی خودم بدم مياد يه دفعه. بد اخلاق و سخت گير. من چرا اينجوری شدم؟
از ساعت 12:30 تا 1:30
داشتيم تو خيابونا گم می شديم. دوتا آدم گنده راهارو گم کرده بوديم!
ساعت يک ونيم تا 2:30
حرف، حرف. پيتزا آفشن. دل بعضيا بسوزه که تنها تنها رفتيم.
ساعت 2:30 تا 3:
بازم دو دستی رانندگی کرد. آقا کار دنيا برعکس شده. تصميمات جدی دارم بچه مردم رو از راه به در کنم. خدا منو ببخشه!
ساعت 4:30:
دارم با يکی از دوستام تو Yahoo حرف می زنم. يه دفعه يادم ميفته ساعت 4:30 شاگرد داشتم.
ساعت 6/6:30
و ا ين منم زنی تنها، در آستانه...
ساعت 7
توی حموم: سرم رو می کن زير آب. آب می شه يخ. با آب يخ از روی اجبار حموم می کنم. وقتی حمومم تموم می شه طبق قانون "مورفی" آب دوباره گرم می شه.
ساعت 8:30
می خوام يواشکی برم که بابام نفهمه چه ساعتی از خونه دارم بيرون که بعد بهش بگم دير رفته بودم که از اونورم دير بيام. تا از پله ها ميايم پايين می بينمش!
ساعت 9:15
وای اين اتوبانا چرا تموم نمی شن.
ساعت 10:30
مثل هميشه خوش ميگذره. اتاق نی نی خيلی خوشگله. يه طبقه کمد اسباب بازی دخترونه. يه طبقه اسباب بازی پسرونه. يکی خيلی قشنگ می خنديد. يکی ايرانی نبود ولی مسلمون شده بود. همه فوری پرسيدن ختنه کرده ؟!
ساعت 11
ساندويچا خيلی خوشمزه بودن.
ساعت 11:30
بابام! بابام! من بايد برم.
ساعت 12:
بابا پای تلفن: طلايی کجايی!!! می خوام بخوابم. (خدا به خير کنه! چرا عصبانی نيست؟!!!!!)
ساعت 12:30
الو! الو! لطفا پس از شنيدن صدای بوق پيغامتونو بذارين. حتما خوابيده....
و اين منم، زنی تنها...
راستی، آهای! شب به خير!




July 22, 2002


راستی يه دو سه تا چيز رو بايد بگم.
يکی اينکه بعضی از دوستان می گن چرا نظر خواهی نمی ذاری پايين مطالبت. بايد بگم هر وقت تصميم گرفتم در وبلاگم رو ببندم يه نظر خواهی هم ميذارم اون پايينش. به نظر من يه عده آدم از جنس همون آدمايی که تو چت رومای Yahoo ميرن و هر چی از دهنشون در مياد تو اون چت رومها می گن دوست دارن سراغ نظرخواهيهای بعضی از وبلاگها بيان و اون نظر خواهی رو به گند بکشن. درست همونکاری که در مورد نظر خواهی پينکفلويدش کردن و آخری کار رو به جايی رسونده بودن که جای اسم و ID خودشون اسم و ID افراد ديگه ای رو می نوشتن و فحش ميدادن. به نظر من هنوز جامعه اينترنتی ما اونقدر ظرفيت نداره که من يه نظرخواهی درمعرض عموم بذارم. می بخشيد اگه بعضی اوقات زحمت می کشين و لطف می کنين و برای من ايميل ميزنين. ولی منم واقعا ظرفيت شنيدن توهينهای عمومی رو ندارم.
يکی ديگه اينکه فرم غالب وبلاگ من تعريف کردن وقايع روزانه زندگيمه حتی اگه برای ديگران بی اهميت باشه. اينو بيشتر برای خواننده های جديدی می گم که انتظارات عجيب غريب از وبلاگ من دارن.
سوميش هم در مورد اسم حقيقی منه. خيليا الان اسم واقعی منو ميدونن. اما من ترجيح ميدم در دنيای وبلاگها همون "خورشيد خانوم" باشم. حتی اگه اسم منو ميدونين لطفا تا وقتی تو دنيای وبلاگ هستيم همون خورشيد خانوم رو به کار ببرين چون خورشيد خانوم هويت من تو دنيای وبلاگهاست و فکر می کنم به کار بردن اسم واقعيم يه خورده بی معنی باشه.




بالاخره اين ترجمه هه تموم شد. پدرمون اين دو روزه در اومد ولی. پولش خوب بود. الان تصميمات جدی داريم که با پينک فلويديش بريم پوله رو به توپ بنديم. اصلا خدا نبايد دست ما پول بده. امروز تا پوله رو گرفتيم خودمونو به يه ناهار مفصل تو اسکان مهمون کرديم و الان داريم می ترکيم از بس خورديم. ديروز هم حقوق گرفته بودم رفتم يه مانتوی جينگول برای خودم خريدم. مرمرو هم می خواست يه مانتويی که مد باشه بخره. اونم تشويق کردم يه مانتوی جينگول بخره. منکه از مدای امسال خوشم مياد. به نظرم دخترا شيک تر شدن. رنگا هم خيلی بهتر از سالای ديگه است. چيه هی مشکی مشکی راه ميندازن. فقط من عاشق رنگ نارنجی ام که پينک فلويديش گفته اگه کفش نارنجی بپوشم ديگه باهام حرف نمی زنه! يکی نيست به خودش بگه خودت کفش قرمز می پوشی چيزی نيست! با مرمرو و هدر و علی مشبک پاشديم رفتيم اول ما مانتو خريديم و مقاديری چونه زديم. اين آقايون نديد بديد هم که هی با اين دوربينای ديجيتاليشون بهم پز می دادن و از در و ديوار عکس می گرفتن! آخه حيف نيست آدم اينهمه پول بده دوربين بخره؟!!!!! (خوب بابا نزنين!) رفتيم کافی شاپ The Doors که کشف جديد منه. يعنی آقای ماه منو برد اونجا بار اول. از محيطش خوشم مياد. خوشگله. يک عالمه در مر داره. اينام که خودشونو کشتن و از اين در مرا هی عکس گرفتن! (دو تا از عکسا رو علی پيروز تو وبلاگش گذاشته.) ساعت يازده شب رسيدم خونه. بابا جان ترجيح داد ديگه به روش نياره. داره ديگه کم کم از دست من حسابی نا اميد می شه! الانم بايد برم بيرون خريد! ببينم می تونم مخ پينک فلويديش رو بزنم بذاره من اون کتونی نارنجيا رو بخرم يا نه!



July 21, 2002


اوه اوه اوه!
من چيا که اين زير ننوشتم! از همه امت هميشه در صحنه عذرخواهی می کنم. اصولا هر وقت راهپيمياييه و منم سرم درد می کنه و يه دوسه تا اتفاق قر و قاطی باهم ميفته من نوشته هام خل و چلی می شه. الان خدارو شکر حالم خوبه. فقط يه ترجمه مال يه سفارته که صد سال پيش بايد با پينکفلويديش انجامش می داديم اما چون گفته بودن وقت زياد دارين ما هم تا همين ديروز بهش دست نزده بوديم! خلاصه با هر چاخانی که بود تا فردا مهلت گرفتيم. طبق عادت اين چند روزه خواب خوابم. ديشب هم خيلی شيک جلوی کامپيوتر 2 ساعتی خوابم برده بود. تا بعد...



July 19, 2002


من از همه چی متنفرم. من از اونی که با نماز خوندنش گند زده به زنگيمون متنفرم. من از مردم احمقی که پا می شن ميرن راه پيمايی ضد آمريکايی متنفرم. من از اون آدمايی که هی مجبورم تو زندگيم بهشون باج بدم متنفرم. من از غذايی که با وجود همه خواهش های من بازم می سوزه متنفرم. من از گوشت خيلی پخته و سوخته متنفرم. من از خريت خودم متنفرم. من از آدمای لوس دوروبرم متنفرم. من از اينترنت، از کامپيوتر، از نوشتن، از سيگار، از مرد، از حس زنانه خودم، از شهوتم، از دماغ گندم، از پسر همسايمون متنفرم. من از اينکه اون زنه بايد تو خونه های ما کلفتی کنه متنفرم. من از اينکه اون پسر بچه کچله سر بلوار فردوس وای ميسته گدايی کنه متنفرم. من از اينکه اشکم الان راه افتاده متنفرم. من از اينکه اينقده احمقم متنفرم.من از اينکه دلم برای اونی که بايد تنگ بشه تنگ نمی شه متنفرم. من از اينکه دلم برای اونی که نبايد تنگ بشه تنگ می شه متنفرم. من از اينکه اينقدر متغيرم و زود از همه چی زده می شم متنقرم. من از اينکه نمی تونم به يکی کمک کنم متنفرم. من از اينکه تا عصبانی می شم فوری سردرد می گيرم متنفرم. من از اينکه اينقده ضعيفم متنفرم.

****

يکی به من بگه اصلا يعنی چی. اصلا برای چی ما داريم اينهمه جون می کنيم و زجر می کشيم؟ يکی بگه چرا اصلا ما اومديم اينجا. يکی بهمه بگه چرا خدا اونقده ظالم بود که ماهارو گذاشت تو يه دنيايی که يک عالمه بدبختی داره. کی ميگه خدا عادله؟ کی ميگه خدا کامله؟ اگه عادل بود دنيا اين ريختی نمی شد. اگه کامل بود دنيا اينهمه سوراخ نداشت. اگه عادل بود بعضيا اينقده زجر نمی کشيدن. اگه کامل بود دنيا اينقده سياه نمی شد.

***

تو می گی دنيا سياه نيست؟ تو می گی خدا کارش درسته؟ خوب بابا حتما به تو حال داده. واسه همينه می گم کامل نيست. به يکی مثل تو حال ميده. ولی به اون يکی نميده. عدلش حالمو بهم ميزنه.

***

راستی می شه گفت خدا هم بيکار بوده و حوصله اش سر رفته بوده نشسته اين دنيا رو واسه خودش درست کرده؟ شايد فکر کرده خمير بازيه! چه ميدونم...




اين دوست ناديده من که برام ايميل ميده و من اسمشو گذاشتم ماه پيشونی هم بازيش گرفته. بد موفعی برای من ايميل ميزنه اين دختر. راستی اين ماه پيشونی به ماه پيشونيای وبلاگر هيچ ربطی نداره. همونطوری که گفتم اين اسمو من براش انتخاب کرده بودم. تو آرشيوم هست:
***
"سلام خورشيد
دلم برات تنگ شده بود. چند وقتيه که رفتی. اين دورو برا نيستی. گم شدی. منم گم شدم. گفتم شايد همون دوروبرای تو باشم. گفتم بهت بگم کجام.
خورشيد،
ديروز می خواستم به قول تو درخت نباشم. ديروز دلمو زدم به دريا. ديروز...
خورشيد درد دارم. درد. خورشيد تنم داره تير می کشه. باورم نمی شه هنوز. يه احساس خاصی دارم. همونی که تو گفتی. Lost...
انگاری يه عالميه که من ازش خبر ندارم. تا دم درش ميرم. بعد يه چيزی می خوره تو سرم و به هوش ميام و بر ميگردم همينجا.
خورشيد تا حالا عرق شور تن يه مرد رو زير زبونت مزه کردی؟ خورشيد تا حالا دلت خواسته به هيچ چی فکر نکنی؟ فقط به اونی که پهلوته. به جسمش، به روحش، به نفسش...
خورشيد تا حالا شده فکر کنی الان اينجا فقط منم و اون و خدا؟ خورشيد تا حالا شده خودتو رها کنی؟ رهای رها. رها از هر چی که هست؟
خورشيد تا حالا شده وقتی يه جايی هستی که فقط تويی و اون و خدا فرار کنی ازش و بری چون از فردا می ترسی؟ چون از تنهايی فردا می ترسی؟
خورشيد تا حالا شده از دست يکی به حد مرگ عصبانی باشی ولی بازم دلت بخواد سرت رو بذاری رو پاش و دستاتو بذاری تو دستاش که خود اون دلداريت بده؟ خورشيد تا حالا شده دلت به حال خودت بسوزه؟"
"ماه پيشونی"




خوب من بالاخره خوابيدم بعد از يک هفته!
***
اينجا رو اگه کليک کنيد می تونين Love Me Tender رو با صدای خود الويس بشنوين.
اينجا هم می تونين يه سری از آهنگای الويس رو آن لاين پيدا کنين.
(ممنون از caeva عزيز نويسنده وبلاگ Le Silence de la mer يا همون خاموشی دريا که اين لينکارو برام فرستاد. يه سری لينک ديگه هم هست که دلتون بسوزه برای خودم نگهشون ميدارم!)
***
اينجا ها هم می تونين فايل ميدی موزيک Love Me Tender وWooden Heart رو بشنويد. به درد موزيک متن وبلاگ هم می خوره. (ممنون از مسعود جان)



July 18, 2002


از وبلاگ سينا مطلبی:
"گروهي از بلاگ‌نويس‌هاي آمريكايي نامه سرگشاده‌اي در همبستگي با ملت ايران نوشته‌اند و دست‌كم به مدت يك روز روي صفحه اول وبلاگ‌هايشان به نمايش گذاشته‌اند. ترجمه فارسي آن را بخوانيد . متن اصلي را هم برای نمونه مي‌توانيد در اين صفحات ( 1 و 2 و 3 و 4) ببينيد..."
02:27





الان که دارم اينارو می نويسم حالم خيلی خوبه. به خاطر اين که يه کادوی خيلی ماه از آقای ماه گرفتم. يه MP3 الويس که حدود 250 تا آهنگ از الويس داره. بعضياش رو اصلا نشنيدم تا حالا. دارم از ذوق زدگی می ميرم. البته فعلا که دارم none stop آهنگ های Are you lonesome tonight و American Trilogy و You are always on my mindرو گوش ميدم. يه جورايی اين سه تا رو خيلی دوست دارم. ...

لينکهای الويسا رو فردا ميذارم. کماکان دارم از خواب می ميرم.




ديروز جلسه دفاع پينک فلويديش بود. قلبم داشت از تو حلقم ميومد بيرون. از اونورهم هی می خواستم بهش بگم اصلا مهم نيست. cool باش و از اينجور حرفا. سر اين بچه رو هم که نمی شه هيچ جوری گول ماليد. واسش لالايی بخونی تورو خواب می کنه ولی خودش نمی خوابه. اصولا هم در عرض يه روز بهش اطلاع داده بودن که کدش پيدا شده . بايد فرداش دفاع کنه. زنگ زد به استاد داورش. مرتيکه هم برگشته بود گفته بود باشه ميام فردا برات سوت می زنم! خلاصه رفتيم و به سيستم خودش يه دفاعی کرد که داوره از سوالاش پشيمون شد! آخرش هم با يه نمره خيلی خوب قبول شد و پا شديم با بر و بچه های خل و چل، تصديق می کنم خيلی خل و چل! گروهمون کافی شاپ. شديدا دلم می خواد آبروی اين ملت رو ببرم ولی دلم براشون می سوزه. فقط بهتون بگم که اين بعضيا که وبلاگشون رو می خونيد و ميگيد آخی! چه بچه خوبيه و نويسنده آينده مملکته شديدا جينگول و شنگول مستان تشريف دارن! حالا ديگه ماجرای بوق و اينکه يکی بره رو باربند بشينه که بقيه فکر کنن چوب اسکی داريم و باحاليم و کتکی که کسی که اين حرف رو زد از بنده خورد بماند. تازه اصلا نمی گم که اين ملت چه جوری به اين سيب زمينی و پنيرا حمله آور شدن و چيزی برای من بيچاره نذاشتن! ساعت 8 از آرين اومديم بيرون (يعنی يه جورايی محترمانه خودشون گفتن خفه شين ما هم رفتيم!) يکی از بچه ها که ماشين داشت يه دفعه به من گفت بشين پشت ماشين! احسان و پينکفلويديش و رها اشهدشون رو خوندن و رفتن عقب نشستن. فکرشو بکنين ساعت 8 شب تو ترافيک ميرداماد و اتوبان مدرس و همت من رانندگی کنم! خداييش عجب جراتی داشت که اين کارو کرد. خودم هم نفهميدم همت رو چه جوری رد کردم! از کاميونا که سبقت می گرفتم احسان بيچاره از ترس يه کارايی می کرد. الهی بگردم بيچاره اصلا شب موفقی نداشت!!! يه جا تو سرپايينی شروع کردم دنده عوض کردن. اصولا من يه کار بيشتر نمی تونم انجام بدم. يا فرمون رو بگيرم. يا دنده عوض کنم. يا آينه نگاه کنم. ايندفعه هم چون می خواستم دنده عوض کنم فرمون رو ول کردم!! ماشين وسط سر پايينی يک قرايی می داد که حرف نداشت! اين بدجنسا هم که هی می خنديدن. من هر از چند گاهی ميومدم اين دنيا و بعد دوباره از اين دنيا خارج می شدم! به جز فرمون و جلوم هيچی نه ميديدم و نه می شنيدم. اين دوستمون بايد به جای من همه جارو نگاه می کرد. وسط کار يادم می رفت دنده چندم! دو سه جا هم خلاص رفتم که هيچ کی خدا رو شکر نفهميد!! تازه دنده چهار هم رفتم. 2 ساعت رانندگی کردم.تنها کاری که نکردم لايی کشيدن بود. فقط نمی دونم چرا آخرش دوستمون بهم گفت يه يه ماهی بايد رانندگی کنم تا راننده بشم! اونم تازه فقط تو شهر! وقتی رسيديم اينا همشون فکر کنم يه ده کيلويی وزن کم کرده بودن! نمی دونم چرا رنگ بعضيها هم يه جورايی پريده بود! به منکه خيلی خوش گذشت به هر حال و از رانندگيم شديدا لذت بردم!



July 17, 2002


سلام!
من زنده ام. فقط همش خوابم مياد. اونقده کار سرم ريخته که تا شبا آن لاين می شم و چند تا ايميل جواب ميدم می بينم ساعت شده يک دوی شب. الانم ساعت 12:30 شده. ديشب 3 صبح خوابيدم و صبحش 6 صبح پاشدم. فردام باز بايد 6 صبح پاشم. دارم از خواب می ميرم. ميخواستم تو آهو بنويسم. اما چشام اصلا باز نمی شه. هزار تا چيز بايد تو وبلاگ می نوشتم. می خواستم عکسای زمستون اکباتان رو بذارم اينجا. می خواستم لينک آهنگای الويس رو که دوستای عزيزم فرستاده بودن بذارم اينجا. می خواستم از جلسه دفاع تز پينک فلويديش بنويسم و از 2 ساعت رانندگی خودم با ماشين يکی از دوستان و اينکه من و رها و احسان و پينکفلويديش هنوز زنده ايم! اما دارم از خواب می ميرم. شرمنده برای اينکه کليک می کنيد اينجا و مطلب تازه نمی بينين. شايد فردا.



July 15, 2002


ديشب برقامون رفته بود. سياوش خونمون بود. اعصابش از تاريکی خورد شده بود. طرف چراغ گازی هام اجازه نداشت بره. گرم بود. آب هم قطع شده بود. شروع کرد گريه کردن. سفره پهن کرده بودم رو ميز. شروع کردم با يه قاشق روی بشقاباو قاشق چنگالا و ليوانا زدن. يه دفعه ديدم ساکت شد. آخه ناخوداگاه اين ضربه های من ريتم پيدا کرده بود. اونم چه ريتمی! Love Me Tender مال Elvis ! شروع کردم همينجور زدن. بعد هم خوندن.
Love me tender, love me sweet
Never let me go,
You have made my love complete
And I love you so...
بعداز Love Me Tender آهنگ Wooden Heart رو خوندم. يادتون مياد کدومو ميگم؟ همون که مال فيلم خاطرات سربازيه و وسطش آلمانی می خونه.
Can't you see I love you
Please don't break my heart in two
That's not hard to do
'Cause I don't have a wooden heart...
خلاصه يه 5، 6 تا آهنگ از اولويس خوندم تا آرومش گرفت. برام جالب بود که اين بچه فسقليم اسير جادوی الويس شد! همينطور هاج و واج نگاه می کرد و حتی گريه ام نمی کرد! کسی لينک اين آهنگای الويس رو که يه جايی بشه آن لاين داونلود کرد نداره؟ دوست داشتم بذرام تو وبلاگم. آخه الويس برای من خيلی مهمه. خيلی. نمی دونم گفتم بهتون من و پينک فلويديش اصلا سر آهنگای الويس با هم آشنا شديم؟ شايد يه روزی براتون تعريف کردم.




رفته بوديم فيلم The Others رو ببينيم. من اصولا فيلم ترسناک نمی بينم چون خيلی ترسو ام. بهم گفت بيا با من ببين فيلمو نمی ترسی. خوب منم گفتم خوبه اگه ترسيدم هم می تونم بپرم بغلش! آخر سو استفاده! پاشديم رفتيم سينما فرهنگ. صحنه اول فيلم که با جيغ شروع می شه پغی زديم زير خنده! نشد! بعد من خسته شدم. سرمو گذاشتم رو شونه هاش. يواش يواش احساس خوبی داست بهم دست می داد. بعد ديدم نخير! هيچ خبری نيست! گفتم نکنه خوشش نمياد. خودمو کشيدم کنار. يه خورده اونور تر نشستم. ولی خوب داشت خوابم می گرفت! وقتی که دستشو انداخت دور گردنم خيلی خوب بود. حالا نمی دونم مخصوصا بود يا همينطوری! (الهی برای خودم بگردم!) يادم رفت بگم سر شام متوجه شدم غذای دهنی نمی خوره. خيلی تميزه! خيلی. مرتب و و و! حالا ديگه نمی گم به چی فکر کردم اونجا!خلاصه فيلم تموم شد و هيچ اتفاقی نيفتاد. من ديگه طاقت نياوردم. دستمو انداختم دور دستش. آخه کفشام پاشنه بلند بود. راه رفتن سخته باهاشون! باور کنين دوساعت تو پايتخت با هم راه رفتيم نزديکش هم نشدم! ولی آخه ساعت 12 شب، بعد از صحنه های تاريک The Others ...

سوار ماشين شديم. عليرضا عصار گذاشت. کاشکی نمی ذاشت!

وقتی صدای بارون می پيچه توی ناودون
پر می کشه پرستو به زير تاق ناودون
وقتی پرنده صبح رو شاخه ها می شينه
خورشيد خانوم يه خوشه شبنم زگل می چينه...

چشمامو بستم. باز کردم. بهش نگاه کردم. داشت با آهنگ می خوند. بهش گفتم صداش قشنگه. دو دستی فرمونو چسبيده بود. يعنی نمی شد با يه دستش رانندگی کنه؟

ابری ترين هوارو تو چشم تو می بينم
شبا به زير بارون با ياد تو می شينم
وقتی که بوی بارون می پيچه توی جنگل
اقاقی از لطافت می شه يه طاقه مخمل

بو کردم. حسابی بو کردم ببينم بوی بارون مياد يا نه. چيزی نفهميدم. می دونم هنوز زوده. هنوز دماغم به کار نيفتاده. يه قطره بارون بايد بچکه تا بعدش...

وقتی که ابری می شه چشمای سبز بيشه
دستای خيس بارون می مونه روی شيشه...

کفشامو دراورده بودم. اصولا خوشم مياد پابرهنه باشم. يه دفعه برگشت گفت تو سينما که درنياورده بودی کفشاتو! گفتم نه! خيالت راحت باشه! ولی دوست داشتم در بيارم کفشامو. دوست دارم همه شهرو پابرهنه برم. برم، برم، برم، تا....

حالا شبا که نيستی چشمای من می باره
آواز گريه هاتو به ياد من مياره
بعد تو دست بارون رو شونه های گل نيست
رو شاخه اقاقی جا پای سبز گل نيست

رسيديم خونه. بايد کفشامو پام می کردم. بايد می رفتم. بهش گفتم خدافظ. اونم گفت خدافظ. همين!




July 13, 2002


از دست دنيای سايبر حرصم دراومده. احساس می کنم يه جاهايی تو زندگيم روابط سايبری جای روابط انسانی رو گرفته. من دلم دستای تو رو می خواد. هميي الان. نه کليک هاتو. می فهمی؟ من دلم يه * واقعی می خواد. نه Ctrl+G ياهو. من دلم خيلی چيزای ديگه می خواد. ولی می دونم که ميری وبلاگمو می خونی و هزارتا اتفاق ممکنه بيفته. ممکنه فکر کنی اين دختره ديوونه است. ممکنه فکر کنی دختر خوبی نيست. ممکنه فکر کنی...
چه می دونم. بين زمين و آسمون آويزون شدم. گم شدم. عين اين احمقا نشستم منتظر که يکی بياد منو پيدا کنه.
Sorry I lost myself...




تو رو خدا دست از سر کچل من بردارين که تو عوض شدی و از اينجور حرفا. من هر چی تو کلمه می نويسم. عادت ندارم عوضش کنم. فقط بعضی اوقات شايد سانسورش کنم. اونم تازه بعضی اوقات. به خاطر کسی نمی نويسم. اگرم چيزی تو نوشته هام عوض شده، حتما زندگيم و افکارم عوض شده که نوشته هام هم اينطوری شده. اينجا وبلاگ خودمه. هر جوری دلم می خواد می نويسم. لزومی هم نداره جلب توجه کنم. اصلا لزومی نداره. بعضی ها ميگن چون خواننده هات يه خورده بيشتره بايد راجع به چيزای مهمتری بنويسی و کمتر چرت و پرت بنويسی. ولی به نظر من اين دو تا هيچ ربطی به هم ندارن. من هر چی دلم بخواد می نويسم. حتی چرت و پرت. مثل امروز که شديدا هوس کردم چرت و پرت بنويسم.




سلام
من گير کردم. دلم می خواد همش بخوابم. از سر کار که اومدم گرفتم 3 ساعت خوابيدم. کلی خوابای خوب خوب ديدم. خواب ديدم همه جا برف اومده. اونقده برف که من دارم تو اکباتان اسکی می کنم. اونقده هم اسکيم بر خلاف بيداری خوب شده که حرف نداره. اصلا دلم نمی خواست از خواب پاشم. رفتم تو خواب يه جايی تو ديزين که هيچ کی نبود (از اکباتان به ديزين! ). يه جورايی گم شده بودم. يه سکوت عجيب غريبی بود. همه جا رو مه گرفته بود. درست مثل اوندفعه ای که رفتيم و تو مه ها گير کرديم. يه چيزی اونجا ديدم. نمی دونم الان چی بود. ولی يه چيزی بود که خيلی دوسش داشتم. هر کاری کردم دوباره بخوابم ببينمش نشد...



July 11, 2002


راستی، من رفتم يه چند تا خبر تو وبلاگ آهو نوشتم. برين بخونين.




ديروز يکی از اون روزا بود. هم گريه کردم، هم خيلی خنديدم، هم کلی حرص خوردم. صبح کله سحر مثل هميشه 6 از خواب پا شدم. 6:30 با بابای پينکفلويديش ميريم سر کار. دلی دلی داشتم می رفتم طرف پارکينگ که پينکفلويديش رو موبايلم زنگ زد. آخه از 6:30 گذشته بود ترسيده بود خواب مونده باشم که خوب از من اصلا اين کارا بعيد نيست! خلاصه تا من به در پارکيگ برسم با هم حسابی صحبت و غيبت کرديم تا بهم رسيديم. ياد فيلم Clueless افتاده بوديم. البته ما صد برابر از آليشيا جون باحالتريم!! (باورتون نمی شه اگه بگم اين آليشيا جون هنرپيشه محبوب کی بوده!) خلاصه پاشديم رفتيم سر کار و من بازم حرص خوردم. پينکفلويديش استعفا داده. بس که يه مشت بی شعور اون بالا نشستن و دارن ميرينن تو موسسه ما. من حالم خيلی خيلی گرفته چون با چشای خودم شاهد بودم که اين چه جوری کار کرد و پيشرفت کرد. حالا يه مشت عمله اومدن اصلا نمی دونن چه غلطی دارن می کنن. اه اصلا يادش ميفتم گريه ام می گيره. گور بابای همشون. آدم اعصابش راحت باشه از اينکه همه چيش بره زير سوال خيلی بهتره...

ظهرش من با يکی از دوستای عزيزم قرار ناهار داشتم. کلی خورديم و خنديديم. من اصولا رستوران گيپا رو خيلی دوست دارم. يه جای دنجه که چند تا غذای خوشمزه توش حتما پيدا ميشه. البته حيف که اون تابلو خوشگلشو که عکس ... داشت برداشته. بعدش من و پينکفلويدش و 3 تا ديگه از دوستای قصه گو با يه آدم باحال قرار داشتيم. برای کار ديگه ای پيشش رفته بوديم. اما بعدش يک ساعت نشستيم باهاش گپ زديم و خنديديم. خيلی حال ميده آدم پای صحبتهای زنی بشينه که از زندگيش راضی بوده.

بعدش من و پينکفلويديش رفتيم کافی شاپ و لمبونديم و ور زديم و به ريش دنيا خنديديم جای همتون خالی! زده بود به سرمون برگشتنه پياده بريم. ملت ريخته بودن بيرون. پينکقلويديش طبق معمول دلش تاب می خواست. بالاخره ما يه روزی سوار اين تابای پارک ملت می شيم! با هم آواز می خونديم. Flinch خونديم، Particular Time خونديم، So Unsexy خونديم. Thank You For Hearing Me هم خونديم. از جلوی رومون يه مرده داشت ميومد. بعد ما متوجه شديم که ايشون دستشون رفته به طرف زيپ شلوارشون. پينکفلويديش گفت نگاه نکن، نگاه نکن! رومونو کرديم يه طرف ديگه که جفتمون زديم زير خنده. آخه تا رومونو کرديم اونور با يک کون مواجه شديم! يه زنه بچه شو سرپا گرفته بود لب جوب پارک ملت. اين حالتش واقعا خنده دار بود. ملت فکر کرده بودن که ما روانمون ديگه پاکه پاکه! متلکهايی که شنيديم: موبايلتو بخورم، لای پاچشو! اوووووووووفففففففف! بقيه اشم که خودسانسوری می شه.

سوار تاکسی شديم که بريم ونک. جلو دو تا پسر نشسته بودن. يکيشون يه گردنبند پلاستيکی مسخره انداخته بود گردنش. مام شروع کرديم طبق معمول به انگليسی مسخره کردن . اين دو تا پسرام که سوژه پيدا کرده بودن شروع کردن ادای مارو دراوردن و به ما خنديدن. راننده هه هم ديگه از دست ماها خندش گرفته بود. همين وسطا بود که دوست پينکفلويديش زنگ زد. پينکفلويديش داشت می گفت که استعفا داده و اونم از اونور داشت جيغ می کشيد چرا و همه تاکسيم می شنيدن چی می گه و مام از خنده روده بر شده بوديم که اين وسط يه دفعه دست يکی از پسرايی که جلو نشسته بو د خورد به دست پينکفويديش. آخه اون دستشو آورده بود پشت از شيشه ما کرده بود بيرون. پسره برگشت يه نگاهی کرد که پينکفلويديش هم خيلی جدی در حالی که داشت در مورد مدير عمل جينگولمون به دوستش توضيح می داد بر گشت به پسر ه گفت آفا دستمال بود تو دست من، چرا اينجوری نگاه می کنی؟ پسرم گفت من فکر کردم سوسکه و طبق معمول پينکفلويديش هم جوابشو داد و من و دوست پينکفلويديش هم که اونور پشت خط بود از خنده مرده بوديم. پسرا هم غش غش می خنديدن. از اونجا يه دربست گرفتيم برای اکباتان. پينکفلويدش زنگ زد به "ر" يکی از دوستاش. فکر می کنين اون کجا بود؟ خانوم بعد از 2 هفته زنگ زده به آقا. آقا تو صف مسجد برای چله مادر بزرگشون بودن! اصلا اين sense of time اين بچه منو کشته! "ر" هم وسط ختم داشت از خنده می مرد. شديدا عجله داشتيم که زود برسيم که من قبل از رسيدن بابام برسم خونه که البته طبق قانونن مورفی تا از ماشين پياده شديم بابا جان رو ديديم!

رسيدم خونه داشتم از خواب می مردم چون سردرده هم دهنمو صاف کرده بود. اومدم يه سری وبلاگ بخونم که برم تو آهو بنويسم که ويندوزم بالا نيومد. اين ويروسا بالاخره حال منم جا آوردن. يه فايلی بود به نام Goldfish که اصلا ديگه اين اواخر از اسم خودم به خودم فرستاده می شد! خلاصه يه جورايی آهو هم بی آهو شده بود. به علی پيروز نصفه شبی زنگ زدم گفتم براشون ايميل بزنه که بچه من حالش بده و من نمی تونم بنويسم. داشتم با علی خدافظی می کردم که یه دفعه گفت ورقه هاتو صحيح کردی؟...

ديگه نمی خوام ادامه بدم چون وقتی اين سوالو از من کرد ساعت 1 شب بود . من 30 تا ورقه اساس داشتم که بايد صحيح می کردم و 8 صبح تحويل ميدادم و به کل هم يادم رفته بود که اصلا همچين ورقه هايی وجود داره! فرداشم يعنی امروز بايد 6 پاميشدم و از 8 صبح تا 4:30 عصر 4هم تا کلاس داشتم! هنوز خودم باورم نمی شه که به همه کارام رسيدم و امروز تونستم 4 ساعت و رو دوام بيارم و با وجود اينکه دور از چشم بچه ها چرت می زدم بچه ها بازم اومدن آخر کلاسو تشکر کردن که من چه معلم اکتيوی هستم! فقط اينو بگم که اونقدر خسته بودم که قرار شام امشب با دوست پسرم رو بهم زدم و تا 8:30 شب گرفتم خوابيدم. يه خورده مسخره نيست؟




آقا جان اينارو اين زير پينک فلويديش نوشته. اين متن آهنگ گذاشتنا مخصوص خودشه! اميدورام بتونم دوباره از راه به در کنمش و به حرفه مقدس بلاگری برش گردونم.



July 10, 2002


ديدين اين آدم بي ظرفيتهارو که يه بار بهشون رو ميدي ديگه ول کن معامله نيستن؟؟ نمي دونم چرا الآن شديدا چنين احساسي بهم دست داده!!! خب يکي نيست بگه .... استغفرالله! خوشيد تقصيره خودته! هميشه منو لوس مي کني (مثل همه!). بهم زيادي رو ميدي (مثل همه!). تقريبا هر کاري بخوام مي کني، ‌زيادي تحويل ميگيري (در صورتيکه اصلا دليل عقلاني براش وجود نداره!). ميگي که خوب مي نويسم در صورتيکه اصلا اينطور نيست! با خودمون که شوخي و رو در بايسي نداريم، داريم؟ ميگي بازم بنويسم در صورتيکه خودت اخلاق مزخرف و تخس منو مي دوني، ‌که وقتي يه کاري رو مي کنم ديگه راه برگشتي توش نيست. مخصوصا اگه به اين خاطر بوده باشه که کسي زر مفتي زده که حقم نبوده ( و به قول احسان به زورم فشار اومده!!) ولي انگار يه جورايي خودم بهش اين اجازه و فرصت رو دادم که اين کارو بکنه!
اصرار داري که من برات يه الگو ام در صورتيکه واااااااي به حال اوني که يکي مثل من الگوش باشه!!! بايد مرغون هوا به حالش عر بزنن نه اينکه فقط گريه کنن!!
حالا هم اين وبلاگ رو که يه عالمه آدم (۱۰۰۰ نفر) ميآن توش تا مطالبه تو رو بخونن گذاشتي جلوم ميگي: اينم مال هر دومون!
من نمي فهمم تو کي مي خواي آدم بشي دختر!!!
در هر حال از اونجايي که من هميشه از تو سو استفاده کردم (مثل همه اطرافيانت) الآنم قاعدتا به اين شناعتم ادامه ميدم و هي براي خودم اينجا آهنگ ميذارم و گند ميزنم به هر چي تو اينجا ساختي و چه خوب هم ساختي. اميدوارم به خاطره من فحش نخوري! اينم آهنگه مورد علاقه من از کسي که وقتي کله کچلم رو باهاش مقايسه مي کردي چقدر مي خنديديم!

Thank You For Hearing Me ================

(Sinead O'Connor)


Thank you for hearing me
Thank you for hearing me
Thank you for hearing me
Thank you for hearing me

Thank you for loving me
Thank you for loving me
Thank you for loving me
Thank you for loving me

Thank you for seeing me
Thank you for seeing me
Thank you for seeing me
Thank you for seeing me

And for not leaving me
And for not leaving me
And for not leaving me
And for not leaving me

Thank you for staying with me
Thank you for staying with me
Thank you for staying with me
Thank you for staying with me

Thanks for not hurting me
Thanks for not hurting me
Thanks for not hurting me
Thanks for not hurting me

You are gentle with me
You are gentle with me
You are gentle with me
You are gentle with me

Thanks for silence with me
Thanks for silence with me
Thanks for silence with me
Thanks for silence with me

Thank you for holding me
And saying "I could be"
Thank you for saying "Baby"
Thank you for holding me

Thank you for helping me
Thank you for helping me
Thank you for helping me
Thank you, thank you for helping me

Thank you for breaking my heart
Thank you for tearing me apart
Now I've a strong, strong heart
Thank you for breaking my heart



July 9, 2002


به عشق
به آزادی
راه های بسياری هست،

به صلح
به انسانيت نيز...

گم نکن واژه های دلت را
خط نزن شعرهای بی شمارت را...

که يکی شعر شکن
که يکی واژه سوز

خسته ام! خسته!
مرا بنواز...
مرا بساز...

To love, And to freedom, Plenty paths are ahead; To peace, And To humanity as well.

Don't ever lose your heart's words, Don't ever cross out your numerous verses, For one is verse breaking, And one is word burning.

Fatigued I am, fatigued! Play my notes... Compose me...

امروز هيجده تير بود...

July 8, 2002


من و سياوش و سيندرلا و Patience

سياوشم حال نداره. مريض شده. من دارم Patience گانزن روزز گوش ميدم. مياد سراغم و ميگه: "ايد، ايد..." (آخه نمی تونه اسم منو کامل بگه و نصفه ميگه). بی حاله. ميگه:"تاپ تاپ اباسی". خودم از روی صندلی بلند می شم و ميذارمش روی صندلی قيژ قيژيم. تابش ميدم. دلش نانای ميخواد. هدفون رو ميذارم رو گوشاش. گوشی هر کدوم از هدفونا اندازه کله شه! Patience رو دوست نداره. حق داره. آخه اونکه احتياجی بهش نداره. آخه اونکه مثل من عين اسفند نمی پره از جاش. تکونش ميدم.
Shed a tear 'cause I'm missin' you
I'm still alright to smile

دلش نانای می خواد. تو هاردم يه بخشی دارم مخصوص آهنگای دامبولی برای سياوش. عاشق آهنگ سيندرلاست. براش سيندرلا ميذارم.
دختر پاشنه کفش طلا
خوشگل شهر قصه ها
سيندرلا، سيندرلا، سيندرلا

تابش ميدم. حال نداره. اما هيچ چی نمی فهمه. از اونی که تو دل من ميگذره هيچچی نمی فهمه. چقدر خوب که هيچچی نمی فهمه. الان "اون" کجاست؟ خيلی بايد دور باشه. الان خريت من چقدر شده؟ اونم بايد خيلی زياد شده باشه.
کوچه به کوچه، شهر به شهر
کسی نداشت از او خبر

من تايپ می کنم. به همه مردانی که تو زندگيم اومدن و رفتن فکر می کنم. صندلی رو برای سياوش تکون ميدم. جالبه که دلم برای هيچکدومشون تنگ نشده. جالبه که همشون از يادم رفتن. ولی جالبه که هر کدومشون يه اثر گنده گذاشتن و رفتن. حالم به هم می خوره. خيلی مسخره است.
دختری با موی طلا
خسته زدست دشمنا
کفش طلا رو پاش کرد
طلسم شهرو باز کرد

سياوش آروم شده. سرش رو يه وری گذاشته و دستاشو تکون ميده. ته دلم، زير پام، توی دستام نمی دونم چرا يه دفعه اينقدر خالی شده. براش بشکن ميزنم. رو صورتش آب می پاشم. محاله رو صورتش آب بپاشم و نخنده. فوری ميگه: "آبازی، آبازی " باورم نميشه که همه اين اتفاقا افتاده و ازشون هيچ چی نمونده ه غير از دو تا CD گانزن روزز. مامان سياوش مياد ببرتش که بهش غذا بده.
سيندرلا عروس شد
فصه ما تموم شد

***
دوباره هدفون رو ميذارم رو گوشم:
All we need is just a little patience...




به حرفای اين زير پينکفلويديش گوش ندين. به لينکا و لوگوهاتونم دست نزنين. همين روزا بهتون ميگم چيکار کنين. فکر کرده زوره! خبر نداره نمی تونه ننويسه.




Well, I think it's about time I put khorshid's favourite song in the album here!!! Don't u think so? So here it goes:

Flinch

(Alanis Morissette)

What's it been over a decade?
It still smarts like it was four minutes ago
We only influenced each other totally
We only bruised each other even more so

What are you my blood? You touch me like you are my blood
What are you my dad? You affect me like you are my dad

How long can a girl be shackled to you
How long before my dignity is reclaimed
How long can a girl stay haunted by you
Soon I'll grow up and I won't even flinch at your name
Soon I'll grow up and I won't even flinch at your name

Where've you been? I heard you moved to my city
My brother saw you somewhere downtown
I'd be paralyzed if I ran into you
My tongue would seize up if we were to meet again

What are you my god? You touch me like you are my god
What are you my twin? You affect me like you are my twin

How long can a girl be tortured by you?
How long before my dignity is reclaimed
And how long can a girl be haunted by you
Soon I'll grow up and I won't even flinch at your name
Soon I'll grow up and I won't even flinch at your name

So here I am one room away from where I know you're standing
A well-intentioned man told me you just walked in
This man knows not of how this information has affected me
But he knows the colour of the car I just drove away in

What are you my kin? You touch me like you are my kin
What are you my air? You affect me like you are my air

BY the way will u pleaaaaaaaaaaaaase get that wretched logo or whatever it is they call it out of ur page? Thanks in advance!




July 7, 2002


گفتم نه. پشيمونم نيستم. فقط تب کردم. خوابم مياد. تا فردا حتما يادم ميره...



July 6, 2002


امشب اصلا حس خبرنگاری منو کشته! اينم بگم برم بخوابم که مامان سياوش داره بهم چشم غره ميره زودتر کامپيوترو خاموش کنم: "احسان پريم گل، يه وبلاگ راه انداخته به نام كاربران قديمي ندارايانه ....امروز عضوش شدم و كلي خاطرات اون دوران طلايي برام زنده شد. شما هم اگر از كاربران قديمي ندا هستيد، در عضويت در اين وبلاگ به خودتون ترديد راه ندين... و به هرحال حتما" همين حالا يه سري بهش بزنين. (:" (به نقل از وبلاگ خاطرات مشبک)




آينه قراره بعد از صد سال امشب گردگيری شه. ديگه حسابی خاک گرفته بودش. با اون نشانه های غمناکش. ايندفعه از آزادی ميگه. راستی سه شنبه چندم تيره؟




منم رفتم خودمو قاطی آهوا جا کردم!



July 5, 2002


از يادداشتهای شهر شولوغ:

رفتم به طرف آژانس که بگويم ماشينشان استارت نمی زند. همان موقع آمد. نمی دانم از کجا. مثل صاعقه آمد. دستانش را به سوی من آورد. سينه های من را در دستانش فشار داد. تير کشيد. درد داشت. فرار کرد. دنبالش می دويدم. راستش را می خواهی بشنوی؟ می خواستم بکشمش! به گرد راهش هم نرسيدم. تند می دويد. تنم می لرزيد. راننده آژانس فقط نگاه می کرد. راننده های ديگر بيرون آمده بودند و می خنديدند. از همان خنده هايی که مو بر تن آدم سيخ می کند. تنم می لرزيد. تير می کشيد. بوی خاک همه تنم را فراگرفته بود. دستان نوازشگر او می خواستند آرامم کنند. راننده آژانس گفت:" می توانستم بگيرمش اما گفتم او بيمار روانی است." چه اهميت دارد؟ بيمار روانی؟ همه بيمارند. مردانمان بيمارند. دختران فروغ هم بيمارند. تنم درد می کند. انگار به اندازه عمر خلقت زن تنم درد می کند. حريم ما جايی گم شده. حريم ما جايی ميان قانونها و دينها و انقلابها و روشنفکريها گم شده. حريم ما جايی ميان مردانگی نابود شده امان گم شده. حريممان جايی ميان زنانگی به لجن کشيده شده امان گم شده.




اگر از دل من خبر داشتی. دارد می ترکد. انصاف نبود که اينقدر دير کند. سه سال دير کرد. سه سال دير کردم. هميشه دير می شود. به او نگفتم که چقدر بوی باران می داد. گفت ديدی که بوی باران نمی دادم و من گفتم شايد!
***
درختانی که می شناسمشان و من امشب مهمان داشتيم. قدم زديم، قدم زديم و دستان من دستان او را میخواستند. نکند اينبار هم دير شود؟ هميشه که دير شده. دل من ديگر طاقتش را ندارد. اشکهايم را می بينی که چگونه بر روی صفحه کيبرد کليک کليک می کنند؟ اينها الفبا نيستند. قطرات اشکی هستند که از دستانم می طراوند. چشمانم خشک شده. ديگر طاقتش را ندارم. کاش يکی می فهميد در اين دل من چه می گذرد. می خواهم زمان بگذرد و من هيچ نفهمم که چگونه گذشته. به خدا خيلی بارش زياد است. تحملش از من خارج است. کاش می دانستی چگونه می گذرد. سخت، کند، دردناک. کاش می شد به تو می گفتم که چه شده. می دانم که می فهميدی. اما نمی توانم بگويم. لال شده ام انگار.
***
چشمانم را می بندم. آوای موسيقی شايد به دادم برسد. مرا ببخش. کاش می توانستم برايت بگويم. کاش تو حرف می زدی. صدايت خوب است. تو حرف بزن. از آن چيزهايی بگو که نمی خواهی بگويی. بگو تا بشنوم. سرم درد می کند. يک نفر خيلی دير کرده بود. تنها اميدم به تو است. نکند تو هم دير کرده باشی و ديگر خيلی دير شده باشد؟



July 3, 2002


رفتم خونه دوستم کلی خوش گذشت. هر وقت ميرم خونه يه ذوج جوونی که خونشون رو خيلی خوشگل و با سليقه درست کردن حال می کنم و منم هوس می کنم شوهر کنم! يه جورايی وسوسه شده بودم مشروب بخورم. ميدونم بالاخره يکی از همين روزا طلسم رو ميشکونم و مزه اش رو ميچشم. دلم می خواد مست مست بشم. يعنی يه جوری که هيچی حاليم نشه. خيلی دوست دارم بدونم چه جوری می شه.




من امروز بالاخره رفتم تو بلاگ ايران (همون وبلاگ انگليسيه که بر و بچه های ايرانی توش مینويسن) نوشتم! کلی هم ذوق کردم. بازم می نويسم.




آقا جان انگاری دعوا شده! ولی اين توان نت برای من خيلی بد نبوده. تازه بهم اکانت نا محدود هم دادن! ولی هر کی احسان رو اذيت کنه من باهاش قهر می کنم ها! خوب پس احسان و توان نت لطفا با هم آشتی کنين که اين ايترنته از گلوی من پايين بره!




يه آهوی سه گوش دوست داشتنی توی وبلاگا پيدا شده که قراره به وبلاگا سر بزنه و خبر بياره با يک عالمه لينک و مطلب جالب.




الان بايد جايی برم. خونه يکی از دوستام. اما يه جوری شدم. اصلا نمی تونم از جام جم بخورم. همينطور به صفحه شيشه ای مانيتورم خيره شدم.

Lady, ...can't you see,you are my delight

اين آهنگه حالمو خوب می کنه. دلم ميگيره. دلمو باز می کنه. خودمم نمی دونم چيکار دارم ميکنم. خورشيد خانومم که ديگه حسابی سانسوری شده. تقصيره خودمه. حالا که می شناسنم ديگه خيلی چيزا رو روم نمی شه بگم. سخته. عادت به نوشتن تو دفترم يه مدتی از سرم افتاده بود. فکر کنم دوباره برم سراغ همون. اين چيزايی که الان تو دلمه رو بايد خالی کنم. اما اينجا ديگه جاش نيست. فقط تقصيره خودمه. اشتباه کردم گذاشتم خورشيد خانوم رو بشناسن.

اين روزا خيلی خيلی سرم شولوغ بود. 2، 3 تا تعهد داشتم که بايد تا دوشنبه بهشون عمل می کردم. بايد داستان می نوشتم. يه داستان دردناک. بعضی اوقات فکر می کنم می بينم چقدر کار ژورناليستی مشکله. يه جوری انگار داری از غم و بدبختی آدمای ديگه نون در مياری. حالم بد بود. دلم می خواست مانيتورم رو بشکونم!

ديروز بالاخره آرومم گرفت. با يه دوست خوب رفتم يه رستورانی که خيلی دوست دارم. 3 ساعت حرف زديم و خنديديم و لمبونديم و من سيگار کشيدم. ديگه نمی تونم از ديروز بنويسم. آح نبايد می ذاشتم خورشيد رو بشناسن.

سر اين ويژه نامه جام جهانيم کلی خنديدم! برای اولين بار بيشتر ايميلها از طرف خانومها بود! از دست يکی از ايميلها که کلی خنديدم. از اول تا آخرش فقط داشتيم قربون صدقه اين جيگرها می رفتيم! فکر کنم يه چهار باری ايميلهامون رو رد و بدل کرديم. دوستانی هم که اين چند وقته مجال بد و بيراه گفتن پيدا نکرده بودن چون من حسابی بساط خودسانسوری راه انداخته بودم کلی بهانه پيدا کرده بودن! اونقده از دست ايميلهاشون خندم گرفت که حد نداره! اون اولا جوش مياوردم. به ايميلهاشون جواب ميدادم و سعی می کردم حتما بهشون بفهمونم که دارن اشتباه می کنن. الان يه خورده عقلم اومده سر جاش. با خيال راحت ديليت می کنم.

چند تا ايميل بود از وبلاگهای جديد که من برم بخونم و نظر بدم. من وبلاگ خودم رو به زور می رسم آپ ديت کنم. بعد هم مگه من کيم آخه برم نظر بدم؟ هر صدايی که از گلو بيرون بياد تو اين وانفسای بی صدايی اهميت داره، ارزش داره. حالا من کيم که برم بخونم بگم آقا طولانی بود من حوصله نداشتم بخونم يا خيلی خوب بود و از اين جور حرفا؟ منم يکيم عين خود تو که وبلاگ می نويسی. شايد حتی خل تر از تو. بنويس هر چی که دوست داری. به نظر بقيه کار نداشته باش. فقط نذار بشناسنت! يه سری از ايميلها رو هم خيلی دير جواب دادم که به خاطر همون اوضاع قاراشميشم بود.

نمی دونم چرا اينقده بی حوصله شدم الان. اصلا يه چيزای ديگه می خواستم بگم اينجا. از ناهار ديروز، از اينکه منو اينقدر قشنگ غافلگير کرد، از اينکه هنوز گيجم و می ترسم، از اينکه عين اين دخترای 14 ساله شدم، از اينکه ديگه برام هيچ انرژی نمونده برای شروع يه رابطه ديگه، از اينکه خسته ام، از اينکه دلم از سنگ شده، از اينکه با تمام اين حرفا بازم دلم می خواد باهاش فرداشب برم سينما، از اينکه می ترسم اينم بوی خاک بده به جای بارون...

چه می دونم! چقدر حرف زدم. (اصلا همينا رو هم نبايد می نوشتم!) دلم برای وبلاگ پينک فلويديش تنگ شده. اون روزی يکی يه صفحه از آرشيوش رو برام فرستاد. يه جوری شدم صفحشو ديدم. خودشو هر روز می بينم. حالش خوبه. از دست اين دله ديوونه ها راحت شده. ولی هنوزم خيال نداره بنويسه. کاش کاری از دس...

شب دوباره ميام می نويسم. فعلا پاشم برم خونه دوستم.



July 1, 2002


خوب جام جهانی هم بالاخره تموم شده. به نظر من اين دوره جام يکی از بی مزه ترين و لوس ترين دوره های جام بود. از اونجايی که برگزار کنندگان جام و ساير دست اندرکاران چيز زيادی حاليشون نيست من خودم جام جهانی تعيين می کنم و خودمم جايزه ميدم!
***
تيم سوم جهان: اسپانيا، به خاطر درخشش بی مثال بازيکن افسانه ای خودش "مورينتز"
(تو رو خدا يه نگاهی به اين پسر بندازين. ببينين از همين عکسا معلومه چه گل زن قهاريه!!)
















 



***
تيم دوم جهان: ايتاليا، اين تيم به تمام معنی لياقت قهرمانی رو داشت اما به دليل مصدوميت کاناوارو و حماقت مربی الاغ اين تيم که باجو رو به تيم ملی دعوت نکرد دوم شد.






(کاش من دل پيرو بودم!)





(کاناوارو جون بيا تو بغل خودم!)





(اين باسنش منو کشته!)





(به! به!)





(کماکان کاش من دل پيرو بودم!)



توضيح ضروری: عکس بوفون دروازه بان افسانه ای ايتاليا اينجا نيست. همشم تقصير اين احسانه!!! احسان اين عکسا رو به انتخاب خودم گذاتشه اينجا. ولی عکس بوفون رو برام پيدا نکرد. حالا بهش اخطار می کنم تا آبروشو تو وبلاگم نبردم خودش مثل بچه های خوب اينجا يه عکس هم از بوفون جان بذاره تا منم ازش تعريف کنم و بگم که چقدر زحمت کشيد برای آپ لود کردن عکسا!

***
قهرمان جام: انگليس، لازم به گفتن نيست چرا!






(آخی بچه ام حتی وقتی مصدوم بود هم فوتبالش حرف نداشت!!)





(کاش من آب نبات چوبی بودم!)





(oooooooooh baby!)





(آقا زبان قاصره از بيان اينهمه تکنيک و تاکتيک و شاهکار خلقت!)




 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage