خورشید خانوم



« July 2002 | Main | September 2002 »


August 30, 2002


شب به خير.





همه چيز دوره، همه چيز به نظرم يه بازی مياد. نکنه باز رفتم سر کار؟ احساس می کنم يه جای کار می لنگه. از بازی بدم مياد. اگه بفهمم همش يه بازی بوده دلم می شکنه. مخصوصا اگه عروسک بازی بوده باشه.

نمی دونم شايدم همه اين احساسای بد مال اين سردرديه که داره منو می کشه. ولی به هر حال الان تو مرحله بدی هستم. تو مرحله گرفتن تصميمای بد.

با يه زن نبايد بازی کرد. مخصوصا واژه بازی. اينو يادت باشه. اگه احساس بدی بهم دست بده خيلی راحت و سريع از همه چی می برم. خيلی خشن می شم. بی رحم، کر، کور...

به دست آوردن خورشيد خيلی راحته. اما نگه داشتنش تا حالا يه جورايی محال بوده. اينم يادت باشه.



August 29, 2002


بايد حتما بنويسم. بايد حتما يه چيزی بنويسم. بايد حتما از سبکی تحمل ناپذير زندگی يه چيزی بنويسم. از مسخره بودن روزا، از مسخره بودن احساسا. بايد حتما از عمر کوتاه همه چيز بنويسم. از اينکه چقدر خودمو درگير چيزای غير واقعی کردم. از اينکه چقدر اصلا خودمو درگير کردم.

هر آدمی برای خودش يه غار تنهايی داره. منم دارم. دارم تلاش می کنم يه نفر رو به اين غار تنهايی راه بدم. دارم تلاش می کنم ببينم می تونم با يه نفر فقط و فقط تو اين غار تنهايی زندگی کنم. کمتر آدمی پيدا می شه که حاضر باشه که فقط و فقط با تو تو اون غار زندگی کنه. آدما دلشون می خواد تو همه چيز تو سهم داشته باشن. اصلا برای خيلی از آدما اون غار تنهايی تو هيچ ارزشی نداره و حوصله شون رو سر می بره.

اما، بعضی اوقات، بايدا و نیايدا نميذاره با اونی که دلت می خواد باشی. بعضی اوقات، بايدا و نبايدا اصلا يه کاری می کنه که حتی خودتم واقعا دلت نخواد با اون آدم باشی. فکر کن مثلا، دارم می گم مثلا، يه آدمی که خيلی زشته تورو دوست داره. تو هم، وقتی فقط و فقط با اونی و تنهايين ازش لذت می بری. خوب اين آدم تا وقتی تو غار تنهايی تو اه خوبه. اما وقتی که باهاش بيای بيرون، غير قابل تحمله. اونوقت خيلی همه چی سخت می شه.

يا بايد اونفدر قوی باشی و شجاع که باهاش زير بارون بری و از هيچ چی هم ناراحت نشی. يا اينکه فقط و فقط باهاش تنها باشی. اما چند نفر از اين آدما حاضرن با تو تو غار تنهاييت بمونن. چند نفر حاضرن به دنيای بيرونی تو کار نداشته باشن؟ چند نفر حاضرن هيچ سهمی از اون دنيای بيرونی نداشته باشن؟




سهم، سهم، سهم.

همش داستان همينه. دوست داريم مالک هم باشيم. حتی قربون صدقه هامون هم همينطوريه: "تو خانوم منی؟!" "تو خوشگل منی؟" !!!! بعد می گن چرا آدم حالش به هم می خوره و يه دفعه عين جن بوداده از جاش می پره و ميزنه زير همه چيز يا يه دفعه تو اوج خوشی turned off می شه! خداييش بعضی از اين قربون صدقه های ما فجيع و غير قابل تحمله.




روز زنتون و مادرتون و از اين جور حرفاتون مبارک. موسسه ما 3 تا پيرکس به هرکدوممون کادو داد! خدا عمرشون بده چون هم خيلی به خاطر زن بودنمون مفتخر شديم و هم مامانم گفت همونو به من کادو بده و من ديگه مجبور نشدم پول خرج کنم. تازه بازم من کادو گرفتم. نمی دونم همسر بودم يا مامان! یه هر حال اين وسط سه تا سی دی عليرضا عصار گرفتم که داره مقاديری حال ميده. يه ريمل هم گرفتم که فرمودن آخه شما ريمل نمی زنين ما دوست داريم شما ريمل بزنين گفتيم براتون بگيريم که بزنين!!!! حالا بماند که اصولا من ريمل هم می زنم و همون موقع هم زده بودم و به اين نتيجه رسيدم که احتمالا نظر ايشون از ريمل يک من بوده که مثلا موژه های من رو اندازه موژه های گاو کنه! (حالا اصلا گاو موژه داره؟!)

خلاصه من تو اين روز مبارک از ساعت 8 صبح تا 5 بعداز ظهر درس دادم و از 6 بعد از ظهر تا ساعت 12 شب لالا کردم و بابام از خوشی داشت می مرد که من بالاخره يه شب خونه موندم! اين مدت پدر منو دراورد از بس گير داد و منم پدرشو دراوردم از بس به گير دادناش اهميت ندادم! يکی از بچه ها می گفت خوب شد بابای تو اينطوريه که تو اينجوری هستی. اگه اينطوری نبود چه جوری می شدی؟! (چی گفتم!!) حالا اصولا من جوری نيستم. فقط شديدا دوست دارم که بادوستام بيرون برم و بريم رستوران و بلمبونيم. فکر کنم از اين تفريح سالمتر تفريحی نباشه. به خاطر همين کاملا به خودم حق می دم که به گير دادناش اهميتی ندم.




از ياداشتهای شهر شولوغ:

توی کافی شاپ 469 تو چهاراه وليعصر نشستم. منتظرم که بياد و دلش رو بشکونم. از پنجره روبروم آدما رو می بينم که دارن رد می شن. دو نفر دارن می خندن. يه زن و مرده دارن دعوا می کنن. يه مرده هن هن کنان داره سربالايی رو ميره بالا. اون گوشه کافی شاپ 5 تا پسر نشستن و منو زير نظر گرفتن. آخه من تنهام، دارم سيگار می کشم، چيز می نويسم، و يه زنم. يه موزيک ويولون قشنگ گذاشتن. اما انوقدر آدما دارن حرف می زنن که به سختی صدای موسيقی رو می تونی بشنوی. يه پسره يه سری ورقه های فايبر گلاس رو دوششه و از جلوی پنجره ه رد می شه. يه دختر پسره دست در دست هم دارن رد می شن و دحتره داره با هيجان بلند بلند حرف می زنه. دلم می خواست الان کنار بار يه کافی شاپ بودم، با يه نفری که برق چشاش منو کور می کنه. آدمای مختلف و رنگ و وارنگ از جلوی کافی شاپ رد می شن . ميرن. عين مردای زندگی من. ردشدنشون از جلوی پنجره زندگی من یه همون سرعت رد شدن اين آدما از جلوی پنجره اين کافی شاپه است. چرا اينقدر دير کرده؟ پس چرا نمياد دلشو بشکونم؟



August 28, 2002


وااااااااااااای خدا نيم ساعت به من وقت بده وبلاگ بنويسم. 2 ساعتم وقت بده آف لاينا و ايميلا رو جواب بدم. کلی چيز دلم می خواد بنويسم. نمی رسم به خدا.

راستی پژمان. ما ميايم ها. برسم بهت ايميل می زنم. نرسيدم جمعه به موبايلم زنگ بزن. خاک تو سرت که نيومده می خوای بری ولگردی. اگه اون سوغاتيه رو نياورده باشی کلتو می کنم.

شب به خير تا فردا.





رفته بودم خونه قاصدک دنبال يه چيزی می گشتم. بی قرار بودم. پنجرمون انگاری باز بود. يه دفعه يه دونه قاصدک اومد افتاد روی دامنم. باورم نمی شد! يه دفعه تمام اتاقم پر قاصدک شد. بعدش بهش گفتم می ترسم. اونم گفت خوبه که می دونی می ترسی. اگه بدونی اشکالی نداره. بعدشم گفت اول و آخرش غم داره. چرا الان بسوزی یه خاطر اون موقع؟ بذار همون موقع! تازه کلی چيز ديگه ام بود. می دونی می دونستم؟ می دونی فقط منتظر بودم اون بهم بگه؟! بچه شدم نه؟ حالا هنوز همه اتاقم پر قاصدکه. حالا هنوز گيج و مستم. حالا ديگه گفته ام هر چی میخواد بشه بشه...




August 27, 2002


خدا انگاری بازيش گرفته. مرز ميون واقعيت و رويا گم شده. خورشيد ديوونه شده، از خود بيخود شده، شايدم شيفته شده.

خدا انگاری بازيش گرفته. بدجوری پنبه و آتيش رو کنار هم گذاشته. بدجوری. برق نگاه يه نفر، نوک انگشتای يه نفر، نور روی شونه راست يه نفرو بدجوری کنار هم گذاشته. بدجوری.

من عاقل شده بودم. خيلی وقت بود که عاقل شده بودم. حالا، حالا ديگه نمی شه. حالا ديگه دلم می خواد فقط برم تو روياهام. واقعيتهارم رويا ببينم. تو رويا بمونم تا وقتی که يه پتکی از آسمون نيومده روی سرم.

یالاخره که قراره از خواب بپرم. بالاخره که قراره پتکه بخوره توی سرم. پس چرا جلوی خودمو بگيرم. چرا مثل هميشه عاقل باشم و به قراردادا احترام بذارم؟

دلم می خواد به ديوونگيم اجازه بدم منو تا هر جايی که دلش می خواد ببره. هر جايی. حتی تا آخرش. دلم می خواد به هر چی عرف و قرارداد و واقعيته پشت کنم. دلم می خواد گوشامو بگيرم و فقط به آوای دلم گوش بدم. دلم می خواد چشامو ببندم و برم تو آسمونا. دلم می خواد پامو روی زمين نذارم تا وقتی چشمام بستن.

ميدونم دارم اشتباه می کنم. ميدونم از خود بيخود شدم. می دونم تاوان اين اشتباه رو وقتی قصه به آخرش برسه بدجوری بايد پس بدم. اما اينم می دونم که حاضر نيستم بوی بارون رو با هيچ چيز ديگه ای عوض کنم.




واي اين آهنگه چرا منو اينطوري مي کنه؟؟؟؟

"Strange Relationship"

Do you love me?
Or am I just another trip in this strange relationship?
You push and pull me
and I'm about to lose my mind
Is this just a waste of time
keep acting like you own me
I keep running, watch me walking out that door
I hear you behind me

Gimme that strange relationship
Never felt pleasure and pain like this
Something so right but it feels so terribly wrong
I keep holding on
Gimme that strange relationship
One of us gotta let go of this
I keep pushing and you keep holding on
I'm already gone

Do you love me?
We break up and back together
And I swore to myself never
Oh how you do me
You strip me of my honor
And I don't ever think I'm gonna
Break free of these mind games

All I'm trying to do is modify my plan
'Cause I can't contain you

Gimme that strange relationship
Never felt pleasure and pain like this
Something so right but it feels so terribly wrong
I keep holding on
Gimme that strange relationship
One of us gotta let go of this
I keep pushing and you keep holding on
I'm already gone

You keep acting like you own me
I can't control me
You said you never really wanted me back
Well maybe if that's a fact
May I suggest
A brand new plan of attack
And in the fizzle that you're hard to crack
You're way off track
I want you back, I want you gone
Maybe I'm sick of holding on

Do you love me?
Or am I just another trip in this strange relationship?

Gimme that strange relationship
Never felt pleasure and pain like this
Something so right but it feels so terribly wrong
I keep holding on
Gimme that strange relationship
One of us gotta let go of this
I keep pushing and you keep holding on
I'm already gone




August 25, 2002


خواب ديدم. خواب ديدم تلفنم داره زنگ ميزنه و همونی که از همه چيزمون با خبر بود داره منو صدا ميزنه که برم اونجا. خواب ديدم لباس آبيم رو پوشيدم و روژلب اکليليم رو زدم و دارم ميرم سراغشون. خواب ديدم يه گوشه کنار دريا روی يه تيکه سنگ نشستن و يکيشون داره گيتارش رو کوک می کنه. خواب ديدم که موهای اون يکی روی صورتش ريخته و باد داره با موهاش بازی می کنه. خواب ديدم اونی که هر کاری کرديم نتونستيم ازش پنهان کنيم شروع می کنه به گيتار زدن. خواب ديدم کفشامو در ميارم و پاهامو فرو می کنم توی ماسه ها. خواب ديدم اونی که از همه چيزمون باخبر شده بود شروع می کنه به خوندن. لا لا لا لا لا لا لا .... خواب ديدم اونی که موهاش تو صورتش ريخته داره داد ميزنه با شهيار قمبری مرا درياب، درياب.

خواب ديدم که بارون گرفت و اونی که موهاش تو صورتش ريخته بود دستای منو گرفت و بارون تن منو اونو خيس کرد و همه جا بوی بارون گرفت و اونی که گيتار دستش بود هی شهيار قمبری خوند و خوند و خوند....



August 23, 2002


يه جمعی بود که می رفتيم توش قصه می خونديم. يادته نه؟ همون جمعی که من توش روزی هزار بار عاشق می شدم. همون جمعی که بوی بارون ميداد. همون جمعی که حال منو خوب می کرد. حالا ديگه اين جمع بوی بارون نمی ده. حالا ديگه اين جمع بوی خاک ميده. امروز خورشيد خانوم خيلی بال بال زد که شايد، آره شايد يه کمی بارون بباره. اما هيچ چی نشد. بادو خاک و گل. خسته شدم. خسته خسته. ميگرنم باز عود کرده. ديگه هيچ انرژی برام نمونده. ديگه قصه نمی خونيم. ديگه مهربون نيستيم. ديگه بارونی نيستيم.

دلم تنگ می شه...




تازشم بهش گفتم دارم از خوشی می ميرم. نمی دونم هم چرا. ولی اين روزا بد جوری هر کجا هستم باشم آسمان مال من است و پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال من است. شايد چون يه تيکه از نيمه گمشده تيکه تيکه ام رو ديدم. شايد.




(دارم زور ميزنم کمتر وراجی کنم و کوتاه بنويسم!)

آقا دليل اون لينک گنده به پيام چرندياتی اينه که يه مجله الويس برای من آورده مثل ماه می مونه! تازه از L.A برای من لواشک آلوی ترش هم آورده!

يه دوست ديگه امم برام يک عالمه چيز خوشگل از ممفيس آورده که همشون بوی الويس و Hard Rock Cafe و Jack Daniel's و بارون ميدن! خلاصه من حسابی خر کيفم D:





کسی خورشيد خانوم منو نديده اون بالا؟ :(




مثل اينکه کله اين پيام چرندياتی عامل رژيم تو اين چند وقته که اومده ايران حسابی آفتاب خورده و در نتيجه باعث شده خلاقيتهاش شکوفا بشه و خلاصه يه اخبار وبلاگی درست کرده شاهکار!!! اين پايين رو کليک کنين می فهمين چی می گم ! ؛)




جک ماه:
يک مقام آموزش و پرورش: تدريس خصوصی در منازل ممنوع می شود!!!!

(دلم می خواد بدونم چه جوری می خوان ممنوعش کنن!)




اين پينکفلويديش حق داشت من چقدر اين زير ور زدم!



August 21, 2002


از وبلاگ شهرزاد قصه گو که الان يه مترسک خالی...:

"٭ حرفاشون رو که می شنوی فقط درده که زنده می شه و جای خون توی رگ هات اين ور و اون ور می شه. حس می کنی پس تا حالا کجا بودی که نَشستی پای صحبتاشون. بعد احساس می کنی يه دستايی هست که نمی خواد شما دو تا رو کنار هم بذاره. يه دستايی که سعی می کنه حرفای همو نشنوين و حلقه های زنجير رو پاره کنه.
دستايی که اگه شما دو تا دست به دست هم بدين اونا ديگه نمی تونن راست و چپ بازی در بيارن. دستايی که اگه شما دو تا بدونين که اصلا درد اونی نيست که فکر می کنين. آقازاده ها ديگه چيزی برای خوردن و بردن ندارن. ..."
(Monday, August 19, 2002 ، ساعت 22:03)





لينکش جا افتاد. همون که سبزه و يه آهنگ غم انگيز داره: Carpe Diem




از ياداشتهای شهر شولوغ:

سوار آژانش می شم. راننده مرد ميانساليه با موها و سيبيلهای جو گندمی. ماشين يه پرايد نقره ايه. يه احساس فوق العاده خوبی دارم. احساس اينکه قراره يه اتفاق خيلی خوبی بيفته. احساس اينکه عاشقم. آره خيلی موقعها اين احساس رو دارم. حالا ديگه خوب می دونم که شخص مطرح نيست. اين يه حال و هوای خاص مخصوص به خودمه. يه حال و هوايی که نمی شه توصيفش کرد. عاشق اينهمه ماشينی ام که تو ترافيک گير کردن. عاشق قيافه مسخره اون سه تا پسری ام که سوار موتورن و به پاهای من که جمعشون کردم و آوردم بالا و گذاشتم پشت صندلی جلويی نگاه می کنن و هر هر می خندن. عاشق سوپر مارکتهايی ام که وقتی راننده مجبور می شه به خاطر ترافيک اتوبان شيخ فضل اله بپيچه تو کوچه پس کوچه های ستارخان از جلوشون رد می شيم. سوپرمارکتها پر جنسهای رنگ و وارنگن. ميوه فروشيا پر ميوه های قرمز و زرد و سبزن. دلم می خواد ماشينو نگه دارم و خودمو بندازم ميون اون ميوه ها.

***

راديوی ماشين يه موسيقی سه تار غمناک گذاشته. ياد موسيقی وبلاگ آيدا می افتم. خلع سلاح شدم. خدارو شکر هيشکی کنارم نيست که خودمو لو بدم و گند بزنم. راننده اجازه می گيره نوار بذاره. کاشکی نذاشته بودم. دوباره "نسترن"، دوباره "بانو، بانو، بانوی شرقی". دوباره ياد تورای اسکی و رستوران کوهستان. بابا يه روزی اين فکرا بايد دست از سر من بردارن (يا من دست از سرشون بردارم؟!) ديروز تو تلويزين مسابقه های اسکی رو چمن ديزين رو ديدم. تپه های ديزين. اون مهی که بار آخر توش گير کرديم. آهنگ "حال من بی تو" عليرضا عصار. بارونی که توراه گرفته بود. ماشينی که خراب شد. قهوه ای که تو کافی شاپ آينه ونک خورديم. يادمه که دلم 2 تيکه شده بود. يکيش پيش يکی، يکيشم پيش اونی که داشتم باهاش قهوه می خوردم. دستامو که گرفت. اَ اَ اَ ه ه ه بگذريم. باز من زدم صحرای کربلا! (فکر کنم همش تقصير راننده هه بود که نوارو عوض کرد و يه آهنگ اسپانيولی غم انگيز گذاشت. شايدم همش تقصير اون دختر پسر جوونی بود که سوار اپل کورسای بغل دستی ما بودن و دستای همو گرفته بودن و داشتن غش غش می خنديدن.)

***

رسيدم رستوران چيلی. همش چشمم دور و اطراف رو نگاه می کرد که يه دختر سبز ببينه. آخه داشتم مارگاريتا می خوردم. مگه می شه آدم مارگاريتا بخوره و ياد آيدا نيفته؟ نمی دونم چرا فکر می کردم آيدا بايد حتما سبز باشه! نمی دونم چرا فکر می کردم آيدا که بياد حتما با خودش اون موسيقی غم انگيزش رو هم مياره. تو چيلی هيچکس نيست. دفعه پيش يکی بود. دفعه پيش خيلی خوش گذشت. دفعه پيش يکی دلمو لرزوند. خيلی شولوغه. غذاش رو زياد دوست ندارم. اما محيطش مثل هميشه بارونی و دوست داشتنيه.

***

يه دوست مياد دنبالم. يه دوست که می خواد من مال اون باشم. ناخونامو فرنچ مانيکور کردم. دلش می خواد دستای من مال اون باشه. بهش می گم من مال هيچکس نيستم. مال کسی بودن ترسناکه. آدم دلش می پکه. اتوبانارو می چرخه. منو نگاه می کنه و هی لباشو گاز می گيره. گوشه اتوبان نيايش 5 تا ماشين پارک کردن و صدای ضبطشون بلنده و 6، 7 نفر دارن می رقصن! ياد تور کلاردشت افتادم که گوشه جاده عباس آباد وايساده بوديم و می رقصيديم. يادم ميندازه اتوبان نيايش با جاده عباس آباد فرق داره! بابا دمشون گرم! بهش می گم تورو خدا برگرد ببينم با چه آهنگی دارن می رقصن. بهش می گم بيا مام بريم باهاشون برقصيم. اتوبانو مجبوره تا ته بره که بتونه برگرده. وقتی برمی گرديم رفتن. انگاری هيچوقت اونجا نبودن. انگاری هيچکس تا حالا اونجا نرقصيده. خداروشکر می کنم که اونم مثل من ديده بودشون وگرنه باز فکر می کردم ماليخوليائی شدم و خواب ديدم.

***

دلم داره از خوشی می ترکه. کنار اتوبان، ساعت 11 شب آدما برقصن! زيباست، زيباست. بهشته. دلم می خواد کنار همه اتوبانای دنيا برقصم.

***

می دونی من تا خرخره خورده بودم ولی اون منو برد بستنی منصور تو ملاصدرا و گفت بستنی چی می خوای؟ می دونی تا خرخره خورده بودم ولی گفتم فالوده می خورم با يک عالمه آب ليمو؟! اون موقع نصفيشو بيشتر نتونستم بخورم. الان دلم اون فالوده هه رو می خواد. يخ يخ، پر آب ليمو. منصور داره چراغاشو کم کم خاموش می کنه. آخه داره ساعت 12 شب می شه . 12 شب شهر بايد بميره.

***

کفشامو درآورده بودم. می دونی دوباره سيگار می کشم؟ اونم می کشه. نمی دونه من از پسر سيگاری زياد خوشم نمياد. هی دور می زنه. هی لباشو گاز می گيره. هی دستامو می گيره. هی من مال اون نيستم. هی من مال هيچکس نيستم. دستمو ميندازم پشت گردنشو موهاش رو نوازش می کنم. آخه يه جاييه تو اتوبان پارک وی که تاريک تاريکه و هيشکی نمی بينه. اونم هی لباشو گاز می گيره.

***

دم در خونمون دلش می خواد منو ببوسه. تو اون يه تيکه خلوت يه دفعه اتوبان می شه و هرچی ماشينه از اونجا سر در مياره. بازم لباشو گاز می گيره. فکر کنم ديگه بدونه من مال هيچکس نيستم.



August 19, 2002


_راستی اون شعر بابا طاهر چی بود؟

بسازم خنجری تيغش ز فولاد
زنم بر ديده تا دل گردد آزاد

آره؟ همين بود؟ تيغ بود يا نيش؟

_ چه فرقی می کنه؟!!




از اون ميگرنای پدر مادر داری بود که هيچ دوايی خوبش نمی کرد. از اونور يه نقر ديوونه شده بود و هی درارو بهم می کوبيد. تن من تا صبح لرزيد. الان زنده ام. دارم خيلی چيزا رو فراموش می کنم.




عليداد نويسنده وبلاگ يه گاز سيب سرخ که جزو اولين وبلاگراست و هميشه منوياد اون روزای خوشی ميندازه که بين وبلاگا فقط رفاقت بود، يه سری مطلب جالب در مورد وبلاگا نوشته. اگه رفتين بخونين حتما براش کامنت بذارين! ؛)




عکسای سياه سفيد امين رو ديدين؟ منکه خيلی دوست داشتم. يه جورايی خيلی وهم انگيز بودن. تو اين گالری می تونين ببينينشون.



August 18, 2002


اگه الويس زنده بود الان 67 سالش بود. There's still only one king. اگه اينترنتتون خوبه برين اينجا رو ببينين وبشنوين.




آقا من هر موقع يه خورده متشخص و آدم حسابی می شم يه گندی ميزنم که حسابی پوزم بخوره. احتمالا کار خداست که می خواد بگه داری خيلی تند ميری پياده شو با هم بريم!

ديروز من يه جای خيلی خوبی بودم، ميون يه آدمايی که خيلی متشخص بودن. حرفا خيلی خوب خوب بود. از جنس همون حرفايی که هميشه غلمبه (ديکته اش درسته؟!) می شه ته گلوم. حرفای قشنگ متشخصانه، حرفايی که می خواد يه روزی عمل بشه. منم خيلی احساس برم داشته بود و حسابی سخنرانی کردم. فمينيزمم گل کرده بود.

بعد از اينکه جلسه تموم شد يه آقای متشخصی اومد دنبالم که منو برسونه خونه. از وسط راه من احساس کردم که بدجوری جيش دارم و ديگه دنيا رو به کل زرد می بينم. هی خودمو کنترل می کردم که آقای متشخص نفهمه. ولی بعد ديدم نخير! اصلا امکان نداره. بهش گفتم جريان چيه و اونم پاشو گذاشت رو گاز. من هی می گفتم تندتر، تو روخدا تندتر. ريخت! اونم نمی دونين چه لايی هايی می کشيد! سر هر دست اندازی من به مرز انفجار ميرسيدم و بعد خدارو شکر خودمو کنترل می کردم. همش می ترسيدم گند بزنم به ماشين!

تو ماشين دکمه های شلوارم رو باز کرده بودم که کمتر بهم فشار بياره. رسيديم دم خونه. از ماشين پياده شدم. يه دستم به شلوارم بود که نيوفته و تو يه دستمم کيفم بود و همينطور می دويدم. روسريم از سرم افتاد. دوتا آقا هم جلوتر من داشتن ميرفتن. منم که چيزی ديگه حاليم نبود همينطور می دويدم. رسيدم به ورودی. نگهبانمون صدام زد و گفت خورشيد خانوم وايسا. منم اصلا گوش نکردم و سوار آسانسور شدم که اون آقاها هم اومدن تو آسانسور. قيافه هاشون از اون حذب الهی ها بود و دو کيلو ريش داشتن. من بدبخت هم به هيچ عنوان نمی تونستم روسريمو درست کنم چون اگه دستمو ول می کردم شلواره ميفتاد. اينام هی به کله بدون روسری من و دستم که به شلوارم بود نگاه می کردن! بالا خره رسيدم به طبفه امون و در خونه رو باز کرم که چشمتون روز بد نبينه. مامان جان تو يه دستشويی و بابا جان هم تو اون يکی دستشويی! جيغ می زدم توروخدا بياين بيرون. بابای بيچاره فکر کرده بود بلايی سرم اومده. تا اومد بيرون از دستشويی پريدم اون تو.

بعدش که کارم تموم شد و چشام باز شد نگهبانمون هم اومد بالا دم در خونه و يه بسته اسکناس بهم داد و گفت پولات از کيفت افتاد وقتی داشتی می دويدی، چرا هر چی صدات کردم جواب ندادی؟!! ديگه روم نمی شد برگردم پايين سراغ آقای متشخص باهاش خدافظی کنم! آخه تو راه که بوديم ديگه کم کم به اين راضی شده بودم که برم يه جايی تو اتوبان اون پشت مشتا! و فکر کنم يه ده دفعه ای داد زده بودم تو رو خدا تندتر، ريخت! و تازه بعد از اينکه چشام باز شد فهميدم چه گندی زده بودم!

البته بعدش رفتم پايين . آقای متشخص هم خيلی آقايی کرد و به روم نياورد. ولی خوب می شد حدس زد تو اون کله اش چی می گذره و چرا هر چند دقيقه يه بار يه لبخندی گوشه لباش ظاهر ميشه!




"…دختر جان از خودت بنويس…"

اينو آقای قاسمی گفت تو اولين ايميلی که من بعد از درست کردن وبلاگم گرفتم. " دختر جان از خودت بنويس. بذار بفهمن …"

منم نوشتم و نوشتم و نوشتم. منم از خودم نوشتم و نوشتم و نوشتم. منم نوشتم و يه دنيای جديد به روی من باز شد و خيلی اتفاقا افتاد و ….

الواح شيشه ای يه ساله شد و حالا همون کسی که به من می گفت از خودت بنويس ديگه کمتر از خودش می نويسه . (برين مصاحبه اش با آهوا رو بخونين) الواح شيشه ای يه ساله شد و من فکر می کنم اگه الواح شيشه ای نبود شايد خورشيد خانومم از خودش نمی نوشت و الانم اينطوری نبود. الواح شيشه ای يه ساله شد و من دلم می خواد کاشکی دو ساله بشه و سه ساله بشه و ….




بازم آتيشی شد و گند زد. آره خورشيد خانوم بازم گند زد و خودشو لو داد و پر آتيشش يکی رو گرفت. دلم میخواد بهش بگم ببخشيد. دلم می خواد بهش بگم اونا فقط يه خواب و يه هذيون بود. اما آخه می دونم که نبود. دلم می خواد بهش بگم يادش بره و منم يادم ميره. ولی آخه ميدونم که نه اون يادش ميره و نه من. دلم می خواد بهش بگم هذيون بود همش. ولی آخه خودم ميدونم چقدر هوشيار بودم وقتی اينا رو گفتم. تازه وقتی که گفتم و بعد از اينکه شنيدم مست شدم. همش بعدش بود.

ولی خوب بالاخره يادمون ميره. بايد يادمون بره.

کاشکی می شد تا آخرش برم. اونوقت ….




تصوير يه زن،

روی پل پر از ماشين و دود و ترافيک.

سرم درد می کنه،

زير پل، تصوير يه دختر که داره توی پارک زير پل تاب سواری می کنه، موهاش که به هوا ميره؛

دلم باز می شه.

دستايی که توی ماشين دستای آدمو می گيره، چقدر داغه،

آهان! زير دستامون داغه، داغی از ماشينه!

***

تصوير يه مرد،

چقدر دوستم داره، کاشکی اينقده نگه. بدم مياد.

دستايی که روی دستاشه. بازم می گه چقدر دستات قشنگه. ميدونم.

لباشو می خوره. داره خودشو کنترل می کنه. زير دستامون خيلی داغه.

***

بعدش بايد هی گاز بده و بره. تصويرا مخدوش می شه.




August 16, 2002


آنروز حواست را جمع كن به او كه تنها و در جمع , دارد پرواز مي كند و مثل مرغ هاي دريايي , از طوفان و تلاطم دريا , هيجان زده شده , برو دستش را بگير و بگو كه مي خواهي با او گم شوي در دريا ....




امشب ديگه هيچی نمی گم. هيچ چی. میگن خل شدی. اينا چيه تو وبلاگت می نويسی. آره خل شدم. حال و هوای خل شدنم ابريه اما.

امشب فقط قاصدک خوندم. فقط ثاصدک:

- پنجره را ببند! مگر نمي بيني هوا سرد است؟
- تنم سوخته است.
- من كه آفتابي نديده ام...
- از رگبار. از بارش رگبار سوخته است.
- من سرما مي خورم. حوصله ندارم.
- گفتم آب سوزش را كم مي كند. باز هم زير باران رفتم. حالا ديگر پوستم بي حس شده است. سوخته ام و سرد شده ام.
- هواشناسي چيزي پيش بيني كرده است؟
- ابر. باران. رگبار. سيل.مي بارد. مي سوزد. خاكستر مي شود. سرد سرد سرد.
- ديدي به عطسه افتادم. صبر آمد.
- بايد تاب بياورم. مي دانم.

□ نوشته شده در ساعت 10:10 Tuesday, August 13, 200 توسط * GhAsedak



August 15, 2002


دکمه های کی بورد همش از زير انگشتام در ميرن. دلم می خواد بنويسم از اون چند تا تيکه ای که ولو شدن اينور و اونور و انگاری يه تيکه اشونو تازه پيدا کردم. دلم می خواد بنويسم از اون انرژيه که يه جايی گوشه دلم داره دلمو می ترکونه و می خواد بزنه بيرون و بره. دلم می خواد از نوک انگشتايی بگم که وقتی بدون اينکه خودش بدونه ميون جمع میخوره به تن من داغم می کنه و منو وادار می کنه تا جامو يه خورده عوض کنم که ديگه نک انگشتاش نخوره به تنم. دلم می خواد از اين بگم که چقدر با بی شرمی هر چه تمامتر اونروز دلم می خواست همونطور که دستش پشت صندلی منه دور گردن من حلقه بزنه و شروع کنه يواش يواش منو نوازش کنه و ....




وای خدا. بازم می گه عاشق شدی. بابا آخه عاشق کی؟! هيچ چی نمی گه.

***

می گه اسکارلت اوهارا!!! می گم باشه اشلی هزارتا. آخه پس رت باتلرش کو؟!

***

می گه دير رسيدم. می گم آره بابا دير رسيدی.




من بازم دارم انيگما گوش ميدم و می نويسم.




_خورشيد؟
_ جان خورشيد؟
_ بازم چند تا شديم؟
_ نه! می دونی چی بهم می گه؟ میگه نيمه گمشده هات چند تان. تو چند تا آدم تقسيم شدن.
_ حالا يعنی چی؟
_ يعنی بايد بسوزی و بسازی. حالا يعنی اينکه بايد هر تيکه اشو يه جايی ببينی و دلت بخواد و بعد بری خودتو هی بخوری و تو خودت بريزی و به روت نياری.
_ آخه پس چرا؟
_ برای اينکه اون تيکه هه حتما مال تو نيست. آخه اون چند تا تيکه هر کدوم مال يه جاست. همه رو می خوای. هيچ کدوم مال تو نيست.
_ اگه يه تيکه بود و مال من نبود؟
_ اگه يه تيکه بود و مال تو نبود اونوقت همش يه غم داشتی که يکی مال تو نيست. اما حالا...
_ خورشيد!
_ جان خورشيد؟
_ حالا من با نوک انگشتای اون چيکار کنم؟
_ فراموشش کن.
_ من با داغی تنم چيکار کنم؟
_ فراموشش کن.
_ من با اون چشاش که نگاهش منو می سوزونه چيکار کنم؟
_فراموشش کن.
_ من با اين يه تيکه گمشده ام چيکار کنم؟
_ بذار بره. تو که می تونی آخرش هم مال تو نيست مثل بقيه. بذار بره. بذار بره.
_ پس آخه؟
_ ....



August 14, 2002


خورشيد خانوم و آهوی سه گوش...




امروز يه اتفاق مسخره افتاد. اونم اينکه يکی از شاگردام يه جورايی حالمو گرفت (يعنی بی انصافی کرد) و منم عين اين نی نی کوچولوها رفتم تو توالت موسسه گريه کردم! چيکار کنم دست خودم نبود! يه جورايی شده همه چی. يه خورده احساس می کنم يا دنيای دورو برم غير عاديه يا من ماليخوليايی شدم. بايد اينو زودتر بفهمم.




من يه جورايی دارم آلزايمر می گيرم و از اونور هم هزارتا کار و مسئوليت روی کله من ريخته شده. يه وايت برد کوچولو دارم که روش کارامو می نويسم بعضی اوقات. بدبختی يادم ميره وايت برده رو هم نگاه کنم. از اين کاغذهايی که چسب داره گرفتم. از اين به بعد می خوام کارامو رو اون بنويسم و بچسبونم رو کامپيوترم که حتما ببينم. ليست امشب منو ببينين (3 تا کاغذ شد!):
شنبه ساعت 6 قرار با خانوم س.س. زنگ بزنم فرانسه به شکوفه، برم ديدن خواهرش (خاک به سرم 2 هفته است اومده ايران، قرار بود هفته پيش برم!!) مصاحبه نيوشا رو پياده کنم. به نيلوفر شاگرد زنگ بزنم. ورقه ها رو صحيح کنم (حواسم باشه که 300 تاست وقت بذارم)، به م.ت زنگ بزنم برای رعد. به آزاده ايميل بزنم. ايميل عصيان رو جواب بدم حتما. نگاه و پانورامای کاپوچينو. پنجشنبه ساعت 4:45 کافی شاپ، نوشتن و تايپ سوالهای امتحانی موسسه رو تموم کنم. از احسان تشکر کنم. فردا ساعت 7:30 قرار با نيما و خدايار. مجله فيلم برای کاميار. فيلم ببينم. ايميل جواب بدم. آف لاين جواب بدم. يادم نره بگم مودم اشنا چهره غريب خرابه. ديدن مهستی برم حتما. 31 مرداد تولد روشی (بپرسم تولد علی چند مرداده). CD برای پينکفلويديش بدم رايت کنن. تو آهو بنويسم (لينک دعاگوی شيطان و با شما نيستم و خانوم گل يادم نره)، بپرسم ببينم کی کليد لاکرم تو موسسه رو به يکی از معلمها داده بوده. Teabag بگيرم برای سر کار. فردا کليد سوالها رو بگيرم. ناهار يادم نره. روبان ببندم دور کادوها. شايد جمعه ناهار، اگه نه استخر. اپيلاسيون و ابرو حتما (پنجشنبه زنگ بزنم برای وقت ابرو). ايميل به آقای بکتاش. از بابک تشکر کنم.

و احتمالا اگه وقت کردم بخوابم!




اگه دلت می خواد دلش هری بريزه پايين و داغ بشه، وقتی که حواسش نيست ماشينو يهو بزن کنار خيابون و ببوسش. اگه می خوای هر چی که يادش رفته يادش بياد، يهويی دستاشو بگير و با دست چپت دنده رو عوض کن. اگه دلت می خواد از پيشت نره و بمونه باهات تو خيابونا دستاشو يه جوری نوازش کن که دلش بخواد همونجا با هات عشق بازی کنه. اگه دلت می خواد آروم بشه و همه چی از يادش بره بهش بگو سرشو بذاره رو پاهاتو براش Loreena McKennitt بذار و آروم آروم نازش کن. اگه دلت می خواد خواب از سرش بپره ورش دار ببرش کافی شاپ گاسپاريان تو خيابون قائم مقام و براش يه سيگار روشن کن. اما اگه دلت می خواد همه اون حال و هواها رو داشته باشه يهو ور نداری اين وسط آهنگ نسترن رو بذاری که هی بگه "تو دلت جای ديگه است نمی دونی به خدا" و اونم يه دفعه امر بهش مشتبه شه که آره دلش جای ديگه است و هزارتا فکر و خيال و دلتنگی بياد تو کله شو اصلا ديگه کاری نداشته باشه که اين آهنگ نسترن چه آهنگ مزخرفيه!





از يادداشتهای شهر شولوغ:
هر چی وايساده ام چراغ سبزنميشه. وسط چهارراه تو خط ويژه اتوبوس زن ولو شده روی زمين و زن همراهش نمی تونه بلندش کنه. ميرم سراغش و دو تايی بلندش می کنيم. زن زير لب می گه الهی زودتر بميرم راحت شم از اين عليلی. پستانهاش بدجوری آويزونه. اونور چهاراه گوشه کفش فروشی می شينه و به من می گن ديگه می تونم برم. تو ميدون يه مرد گوژپشتی سوار تاکسی می شه که بدنش کاملا خم شده و سرش و کمرش هردو تو يه سطحن. تو ميدون بعدی يه گدايی نشسته که قطر يکی از پاهاش حدودا 5 سانته. سرم رو به لبه صندلی تکيه ميدم. می خوام از تاکسی پياده شم می بينم نمی تونم پاهامو تکون بدم. نگاه می کنم می بينم قطر پاهام شده 5 سانت. از ترس يهو از جام می پرم سرم می خوره گوشه پنجره ماشين. دو تا چهار راه از چهاراهی که می خواستم پياده شم گذشته. پاهام سر جاشه...



August 13, 2002


الآن ۳ يا ۴ ماهه که اصلا وبلاگ نمي خونم و حدودا ۳ ماهه خودم نمي نويسم، اعصابم به ميزان قابل توجهي آرام شده! آخه کلا وقتي فحش نمي خوري اعصابت قاعدتا خيلي خيلي راحتره!! اما لعنتي اين کهير ... بگذريم.
ديشب بعد از ماهها يه لينکي توي نظرخواهي احسان ديدم و نمي دونم چرا روش کليک کردم. يه صفحه مشکي باز شد پر از جواهر! نمي دونم چرا انقدر از اين وبلاگ خوشم اومد و نشستم از اون پايين خوندن و تا بالا کامل خوندمش، يعني کاري که مدتهاست به هيچ وجه انجام نمي دم! هر کدوم از اون داستان واره ها( نمي دونم بهشون چي بگم! يا ميشه گفت داستان هاي کوتاه کوتاه.) رو که مي خوندم هي کف بيشتري توليد ميشد!! فکر کنم اين آقا هر کي هست حتما نويسنده است، اگرم نيست خواهد شد، اگرم ميگه نيست دروغ ميگه، اگرم ... خلاصه که برين ببينين که خيلي خداست و اسمش هم فوق العاده با روحيات من جور در ميآد! دعاگوي شيطان! خودشه! يه سري اسم هم برامون گذاشته و منم طبق معمول بي نصيب نموندم:
پينکفلويديش=شهرت از تصدق سر بي بي سي! دست شما درد نکنه، البته بماند که تا بي بي سي بهم لينک داد من وبلاگ رو ديليت کردم!!!
مي خواستم برتون ماجراهاي امروز بنويسم ديدم ديگه زيادي زود خودموني ميشم!! خدا بهتون و مخصوصا به سرتون رحم کرد!




اول از همه معذرت مي خوام که ميآين اينجا مطالب خوشگل خورشيد رو بخونين اما گاهي با خزعبلات من مواجه ميشين. خب از عذرخواهي از شما که بگذريم بايد يه فکري به حال خورشيد بکنم که صد سال پيش در مورد الويس نوشت و ازم خواست که بر طبق تخصص lyric گذاشتنم، اينجا چند تا از آهنگهاي مورد علاقه هر دومون رو بذارم و من تازه الآن هم آوردم و اومدم به دستور ايشون عمل کنم! زياد که دير نشده، شده؟ البته من خودم دو سه تا ديگه از آهنگهاي الويس رو خيلي دوست دارم که حالا بعدا ميذارم، اگر عمري بود!
اينم از دو تا آهنگ خداي الويس:

Are You Lonesome Tonight?

(words & music by Roy Turk and Lou Handman)

Are you lonesome tonight,
do you miss me tonight?
Are you sorry we drifted apart?
Does your memory stray to a brighter sunny day
When I kissed you and called you sweetheart?

Do the chairs in your parlor seem empty and bare?
Do you gaze at your doorstep and picture me there?
Is your heart filled with pain, shall I come back again?
Tell me dear, are you lonesome tonight?

I wonder if you're lonesome tonight
You know someone said that the world's a stage
And each must play a part.
Fate had me playing in love you as my sweet heart.
Act one was when we met, I loved you at first glance
You read your line so cleverly and never missed a cue
Then came act two, you seemed to change and you acted strange
And why I'll never know.
Honey, you lied when you said you loved me
And I had no cause to doubt you.

But I'd rather go on hearing your lies
Than go on living without you.

Now the stage is bare and I'm standing there
With emptiness all around
And if you won't come back to me
Then make them bring the curtain down
.

Is your heart filled with pain, shall I come back again?
Tell me dear, are you lonesome tonight?

Love Me Tender

(words & music by Vera Matson - Elvis Presley)

Love me tender,
love me sweet,
never let me go.
You have made my life complete,
and I love you so.

Love me tender,
love me true,
all my dreams fulfilled.
For my darlin' I love you,
and I always will.

Love me tender,
love me long,
take me to your heart.
For it's there that I belong,
and we'll never part.

Love me tender,
love me dear,
tell me you are mine.
I'll be yours through all the years,
till the end of time.

(When at last my dreams come true
Darling this I know
Happiness will follow you
Everywhere you go).




August 12, 2002


با عرض معذرت از همه بزرگان طنز نويسی ولی اين يه دفعه حتی نويسنده سردبير عمه ام هم بايد جلوی پژمان نيم وجبی لنگ بندازن. برين ببينين مرتيکه جونور چی نوشته راجع به بعضی از وبلاگا. منکه از خنده مردم!:

....خورشید خانوم: تقویم زنانه
خواندن وبلاگ خورشید به شدت به تمامی زوجهای جوان تازه کار و دوست پسرهای ناآگاه توصیه می شود. فقط کافیست که هر روز با زن خود و یا دوست دخترتان حرف بزنید ببینید تقویم روزهای هورمونیک عصبیو جنسی , شهوتی, گل واژه گویی, خزعبل نویسی و همچنین هر از چند گاهی کلمه قصاری نوشتن دوستتان یا زنتان با این وبلاگ می خواند یا نه. اگر جواب مثبت هست که دیگر راحت هر وقع خورشید قاط زد شما بفهمید که اوضا صلیب سرخ هست. چون از 28 روز 27 روزش رو به دلایل خیلی سری یا داره گیر میده به ملت. یا فحش می ده بعدش میاد معذرت خواهی می کنه.یا داره هی قربون صدقه الویس و پینک و ممد قرتی می ره. من که خودم نمی دونم چرا می خونمش فقط می دونم بعضی موقعا زرتی می زنه تو خال.
....




بابا جان برق نداشتيم اونروز. بعد هم تا الان داشتن کابل برگردون می کردن تلفن نداشتيم وصل شم. چرا ميزنی؟!!!!!




خدايار قاقانی يه خبرنگاره. البته شايد کمتر کسی تو دنيای وبلاگها بشناستش. خدايار تو مجله کاپوچينو هم می نويسه، يادداشتهای شخصی به نام "مثلث ساز، صدا، غزل" بعضی اوقات هم ترانه هاش رو اونجا ميذاره. دغدغه هاش فرهاد و شهريار قنبری و اسفنديار منفرد زاده و لالا لا های گمشده دل ماست. خدايار يه مطلبی نوشته بوده در مورد مسابقه مطبوعات و روز خبرنگار. می خواسته اونو بذاره تو کاپوچينو و ديگه هم ننويسه. البته حالا قراره بازم بنويسه چون بچه های کاپوچينو دوست ندارن بدون شنيدن اون لالا لاها کاپوچينو بخورن. نوشتشم دادن دست خودشو گفتن به درد عمه ات می خوره! حالا منم که ديدم بازار عمه ها حسابی داغه و تازه خدايار که وبلاگ نداره دلم خواست اين نوشته اش رو بذارم اينجا. ور ندارين فردا ايميل بزنين اينو چرا گذاشتی تو وبلاگت. اينجا وبلاگ خودمه هر چی دلم بخواد توش ميذارم. (توضيح: لحن جمله ها يه خورده روزنامه نگارانه ای بود، من وبلاگيش کردم!)
***
"سحر گفت: سلام. قانون بی قانون هم گفت سلام. اين جمله پنجشنبه گذشته باز هم مصداق پيدا کرد. دو هفته گذشته، اعلام نامزدهای بهترين خبرنگار نهمين جشنواره مطبوعات در رشته های مختلف باعث شد که از جام چند متری بالا بپرم و آسمون رو بغل کنم. ... بله، اسم من هم در رشته خبر بود. منتظر اون روز نشستم چون با آشنايی که از خودم داشتم می دونستم که يکی از جوايز اين رشته حتما مال من خواهد بود. و اما در روز پنجشنبه، به اصطلاح 17 مرداد و روز خبرنگار...

قبل از هرچيز يةه سوال: واژه اصلی خبرنگار چه چيزيه؟ آيا جز واژه خبر چيزی به ذهنتون ميرسه؟ به هر حال بريم به روز پنجشنبه هفته گذشته...

صبح ساعت 8:30 دقيف متوجه شدم که می تونم با خودم همراهی داشته باشم. به همين دليل به دامون زنگ زدم که بياد. گفت نمیتونه بياد. بعدش به نيما زنگ زدم. نيما هم به خاطر خستگی ناشی از کارش نتونست همراه من باشه. برای همين تنها و با اين فکر که اگه جايزه رو به من بدن کسی نيست برام هورا بکشه رفم به طرف تالار وحدت... بعد از يه ساعت داخل تالار شدم. طبق معمول سخنرانيهای متداول و شعارهايی که هيچکدوم تصوير واقعيت به خود نگرفتن عنوان می شد. منم گوشه ای کز کرده بودم و به فکر جوايز و نتيجه ....! بالاخره لحظه موعود رسيد. وقتی اعلام شد جايزه رتبه دوم هم هست کلی خوشحال شدم که ديگه حتما جايزه رو به من ميدن. البته جايزه برام مهم نبود، نتيجه فعاليتهای مطبوعاتيم برام ارزش داشت. اما... تا اينکه جايزه رتبه اول حج عمره اعلام شد. از جام بی اختيار بلند شدم. چشام به شوق ديدن مدينه و کعبه باز شده بود. بی اختيار تو دلم گفتم:" دستمو بگير!... بطلب." چشام پشت قاب شيشه ای عينکم پر آب شده بود، اما با اين حال دستهام برای برنده شدگان و طلبيده شده ها چنان بهم می خورد که انگاری خودم برنده شدم! هر لحظه دستام لرزش بيشتری به خودش می گرفت و مراسم اهدای جوايز به آخرش نزديک می شد. اهدای جوايز تموم شد. اول فکر می کردم مثل جشنواره فجر و جشن خانه سينما که بهترين فيلم رو در آخرين لحظه ها اعلام می کنن تو اين جشنواره هم به خاطر اهميت خبر، اون رو آخر مراسم اعلام می کنن. همه از جاشون بلند شده بودن که مجری مراسم که برای خودشيرينی بعضی اوقات يه جمله هايی رو عنوان می کرد گفت: "در رشته خبر داوران هيچکس را حائز دريافت جايزه ندانسته است."

انگار آب سردی روی سرم ريخته باشن. روی صندلی تالار ميخکوب شدم. نمی تونستم تکون بخورم....سوالها تو ذهنم شروع کردن به پرس و جو کردن. چطور جدول و سرگرمی رو حائز دريافت جايزه دونستن و خبر رو که مهترين بخش اين رشته يعنی خبرنگاريه....؟ ...نمی دونستم چيکار کنم، کجا برم داد بزنم. حتی ياد ...از ذهنم چند لحظه گذشت که چطور اون که به عنوان يه روشنفکر ادعای شيکوندن کوه يخ جامعه رو داره به اين مورد اعتراضی نکرده؟ چون به نظر می رسيد مهمترين داور حاظر در جمع 9 نفره داوران بود....نمی دونم...فقط می تونم بگم نمی دونم. نمی تونم چيزی بگم و بنويسم.

به نظر می رسه داورای مختلف به کودکان و نوجوانان علاقه بيشتری دارن چرا که در سه بخش جداگانه و در هر بخش یه نفر رو حائز دريافت جايزه دونستن. از طرفی رشته هايی چون تيتر رو هم به اين مقوله اضافه کنين. درسته که تيتر هم جزو اجزای اصلی روزنامه نگاريه اما مطمئنا مهمتر از خبر نيست. يکی از دوستان که تو رشته ديگه کانديد شده بود بعد از مراسم به طعنه گفت: "ديگه انتظار داشتن خبر رو چيکارکنن...اصلا معيار اينها برای اينکه تو اين رشته کانديدا انتخاب کنن چی بود؟" آيا بايد حتما تو ايران اتفاقی مثل 11 سپتامبر بيفته تا اونها خبر رو باور کنن؟" و همين لحظه سوالهای منم شروع شد. گفتم اگه تو اين رشته يه يه خبرنگار جايزه ميدادن می دونستم که کار من از اون شخص از لحاظ کاری از سطح پايينتری برخورداره و برای سال بعد تلاش می کردم که حتما يکی از گيرندگان جوايز باشم. اما اونا به يه نقرم جايزه ندادن! و اين در حاليه که تو چند رشته به 3 نفر جايزه دادن و تو يه رشته دو نفر رو حائز دريافت جايزه اول دونستن.

به هر ترتيب بازم می گم دعوای من سر جايزه نيست بلکه سر عدالت آينه ای است که رياست انجمن روزنامه نگاران تو همون مراسم اعلام کرد."



August 10, 2002


جن از تو باسن مبارک بيرون اومده و عقلم سرجاش اومده. اومدم بنويسم اينجا که برق رفت. منم رفتم هرچی دلم خواست تو دفترم نوشتم. نوشته های دفتری رو هم که نمی شه اينجا آورد! فقط وقت کردم تو آهو بنويسم بعد از مدتها بی نظمی. تا فردا...



August 9, 2002


حتی نمی تونم بگم چمه. حق ندارم. چون احمقانه است. خيلی احمقانه است. ببخشيد که اينقده احمقم. ببخشيد. قول ميدم ديگه اينقده احمق نباشم. قول ميدم خفه شم. قول ميدم برای چيزی که هيچ حقی توش ندارم ناراحت نشم.قول ميدم منطقی و صفر و يکی بشم. خيلی حس بديه. خيلی بده که برای بازی که اصلا بازی تو نيست ناراحت باشی. خيلی بده برای بازی که بازی تو نيست اشکات سرازير شه. خيلی بده. خيلی وقت بود اينطوری کنترلم رو از دست نداده بودم. دلم گرفته، بدجوری هم گرفته. کاش اصلا هيچ وقت نمی فهيدم همچين آدمی تو دنيا وجود داره. بد بختی اينه که حتی فکر کردن بهش هم گناهه. الان احساس گناه داره منو می کشه، که چرا دارم گريه می کنم، که چرا نمی تونم بی خيال باشم، که چرا اينقده برام مهم بود.




جيپسی کينگز، جی جی داگوستينو، نسترن. رستوران کوهستان، بوی قليون، حال من بی تو.

از چوب اسکيام بدم مياد...




August 7, 2002


اين مدت من تو يه حال و هوای خاصی بودم يه حال و هوای عجيب غريب که نمی تونم خوب توضيحش بدم. يه موقعهايی خوبه. يه موقعهايی درد داره. يکی می گفت نکنه عاشق شدی! تو دلم خنديدم. عشق خنده داره. وقتی دختر مدرسه ای بودم يه تعريفايی براش داشتم. الان نه. مخصوصا تو اين چند ماهه نه. يه چيز بی مزه لوسه. از آدم عاشق هم بدم مياد. حوصله آدمو سر می بره. لوس بازی می کنه. می گه تو از آدم پدر سگ خوشت مياد. آره. آدم پدرسگ خوبه. اما اونم حالتو می گيره. نيش می زنه. اه! اصلا اينا چيه من دارم می نويسم؟ قرار گذاشته بودم ديگه از اين حالتای ماليخولياييم ننويسم. می خواستم فقط بگم اين مدت خل تر از اين حرفا بودم که ايميل جواب بدم يا کارهايی که یه عهده ام گذاشته بودن رو انجام بدم. از همه اونايی که خودشون می دونن بابت بدقولی ها معذرت می خوام.
***
(فقط يه کار مفيد انجام دادم. اونم اينه که دو هفته است سيگار رو ترک کردم. )




از خورشيد خانوم به ندای منسجم:
لطفا مارو تحويل یگيرين!
با آهنگ بخونين: "ايميل می زنم جواب نميدی!"
ايميل زديم خورد به ديوار بی جواب موند. ايميل ديگه ای هم ازت ندارم چون ايميلت رو از وبلاگت برداشتی. من يکی از ايميلهای خودت رو reply کردم. لطفا بعد از رسيدگی به امر مهم آموزش ماچ کردن که مدتيه منتظرشم و فکر کنم نصف جامعه ذکور ما به اين آموزش احتياج مبرم دارن، يه لطفی هم به اين به قول بعضيها چراغ قوه بکن و بهم يه ايميل بزن.




کاپو چينو و مصاحبه با حسين درخشان و فرهنگ لغات فمينيستی ابراهيم نبوی و گروه نقاشی دنا.




عين اين بچه های متمدن، بعد از دو ماه پاشديم رفتيم کافی شاپ. من يه سان شاين بد مزه خوردم. اون فهوه ترک خورد. کلی به خودش رسيده بود. بهش گفتم عين اين جيگولوها شده. برنزه شده بود. يه خورده لاغر. يه تی شرت تنگ با يه شلوار سوسولی و دمپايی لا انگشتی. (از دمپايی لا انگشتی بدم مياد). حوصله اش رو نداشتم. انگار نه انگار که تا دو ماه قبلش توسر و کول هم ميزديم و ...

تموم شده بود. به همين راحتی جادوش تموم شده بود. شايد اگه يه خورده ظاهرش آقااونه تر و معمولی تر بود بهتر بود. اينجوری به نظرم يه جورايی احمقوته و بچه گونه اومد. gross عين آدمای منگول عکسشو پس دادم و عکسامو پس گرفتم (آخه عکسام خيلی خوشگل و هنريه! نگاتيوشون رو هم ندارم). ماشين نداشت. همينطور بر و بر منو نگاه کرد که من با تاکسی برم خونه. بعدشم زنگ نزد بپرسه راحت رسيدم خونه يا نه. فقط نمی دونم چرا نذاشت دنگی حساب کنيم و اصرار داشت پول سان شاين منم حساب کنه.



August 4, 2002


اين يه دفعه از اون دفعه هاييه که من دلم می خواد آينه دير گردگيری شه. آينه و آيدا و ...




هر کی که ميره من دلم می گيره. حتی اگه بهم خيلی نزديک نباشه. فرداشب دختر عمه ام. پس فردا شب دخترش. پس اون فردا شب...

همشون رفتن و دارن ميرن. سال ديگه وقتی برم سراغ برفا دلم ميگيره. خيلی ميگيره. زمستون بدون اون...

چقدر خوبه که هيچی نمی دونه.




اين مقاله نيويورک تايمز راجع به اينترنت و مخلقاتش از جمله وبلاگ و استفاده های تابو مابو از اينترنت تو ايرانه. (ممنون از بابک)



August 3, 2002


نمی نويسم ديگه از اون حال مزخرفم. برای چی بنويسم؟ يه جور ماليخواليای موقتيه. آبروريزی بسه! می خوام يه ذره کلاس بذارم بگن عاقلم!




خسرو نقيبی نويسنده يادداشتهای سينمايی يادداشتهايی رو که تو وبلاگا در مورد اون تور کلاردشت هفته پيش نوشته شده يه جا با لينکاش جمع کرده.
اينا همش خاطره می شه. خاطره...




در راستای همين توره و در راستای اينکه آشنا چهره غريب شديدا نافرم امانت داره، اگه کسی تو تور کلاردشت نوارش رو گم کرده بره سراغ وبلاگ آشنا چهره غريب. ظاهرا تورليدر يه نواری رو که جا مونده به اون داده.




راديو آزادی کلی از کاپوچينو تعريف کرده! اينجا می تونين بخونينش. اينجا هم می تونين بشنوينش.




عصيان يه سايت باحال خبری درست کرده به نام گردون. البته هنوز در دست تکميله. به هر حال عصيان جان تبريک و خسته نباشيد.




من الان دوباره يه هقته است تقريبا به هيچ ايميلی جواب ندادم. منو ببخشيد. سيمهای مشترک مورد نظر شديدا اتصالی کرده. به محض تعمير موقت مخ اين جانب به ايميلها جواب داده می شه.



August 2, 2002


خودمم بعضی اوقات تو کار خودم می مونم. نمی تونم بهش توضيح بدم چه ريختيم. يه دل پر آتيش. دوست ندارم اونايی که دوسشون دارم به اين دل پر آتيش نزديک بشن. اونايی که دوسشون ندارم مهم نيستن. ولی، اونی که مياد سراغ من و منو يه روز عاشق ترين زن عالم می بينه، اگه دوروز بعد ببينه چه کوه يخيم حتما حالش بد می شه. آره می دونم حتما حالش بد می شه. بعد پا می شه ميذاره ميره و من بازم تنها می شم. اونکه دساش گرمترين دستای عالمه و بوسه هاش مهربون ترين بوسه های عالمه اگه فردا بياد و ببينه چقدر دستای من يخه و لبام سرد حتما حالش بد می شه و دلش می گيره.

اونقده احساس تنهايی می کنم. وقتی اينطوری هستی هيشکی برات نمی مونه. همش دو هفته، نهايتش سه هفته جادوی هر چيزی برام باقی می مونه. بعدش همه چی پف می شه ميره هوا. پس وقتی تنها می شم چيکار کنم؟ همه رو پر ميدم برن. بعدش ...





خودم خوب می دونم اين چند وقته درگيری حسابی با خودم پيدا کردم. تو ديگه بهم نگو.




هيشکی نيست. هيشکی.




امشب اينو خونديم با بچه ها تو ماشين. مال کريس دی برگه. اينجا می تونين 30 ثانيه اش رو بشنوين. کاشکی می شنيدش...


A woman's heart is filled with passion,
A woman's heart is filled with lust,
If you don't believe that these things happen,
Could be the biggest mistake that a man can make;

A woman's night is filled with dreaming,
Of the perfect man who may not be you,
If we don't see what she's been missing,
Could be the biggest mistake that a man can make,

She wants to get near to you,
Don't turn her away,
She wants to get through to you,
She wants to say;

Give me your night,
And I will show you my passion,
Give me your lust,
And I will drink you dry,
Give me your dreams,
And I will show you a lover,
Give me your heart,
and I will hold you close,
And I will love you till the day I die.

A woman's day is filled with longing,
For a little romance and company,
If we don't look or just don't listen,
Could be the biggest mistake that a man can make;

A woman's heart is yours forever,
She will be true, to the one in her life,
If we don't give her love and affection,
Could be the biggest mistake, that a man can make.

She wants to get near to you,
Don't turn her away,
She want's to get through to you,
She want's you to say;

Give me your night,
And I will show you my passion,
Give me your lust,
And I will drink you dry....

Give me your dreams,
And I will show you a lover,
Give me your heart,
and I will hold you close,
And I will love you till the day I die.

She wants to get near to you,
Don't turn her away,
She want's to get through to you,
She want's you to say,

Give me your night
And I will show you my passion,
Give me your lust,
And I will drink you dry....

Give me your dreams,
And I will show you a lover,
Give me your heart,
and I will hold you close,
And I will love you till the day I die.




ساعت 3:30 شب ديشب بود. همش بين خواب و بيداری غلت می زدم. بعضی اوقات هذيون می گفتم. اصولا خوابم خيلی هذيون آلود بود. تنم داغ داغ بود. فکر می کنم يه 39 درجه ای تب داشتم. احساس کردم موبايلم زنگ زد. احساس کردم تو خواب و بيداری برام پيغام گذاشت. صبح که از خواب پاشدم يادش افتادم. گفتم عجب خوابی ديدما! بعد از دوساعت رفتم ديدم عجب منگليم! خواب نديده بودم! واقعا از اون سر دنيا زنگ زده بود و برام پيغام گذاشته بود! کلی يه جاييم سوخت که چرا پا نشده بودم باهاش حرف بزنم. ولی دوباره زنگ زد! چقدر حال ميده خوابای هذيونی آدم واقعی بشه بعضی اوقات...




گمش کردم.



August 1, 2002


مژگان: پژمان گفت زنگ بزنم دعوتت کنم "ارفه" پنجشنبه شب. تولدشه. حتما بايد بيايا.
من: اگه بابا بذاره...
***
بابک:آدرسو بنويس، حتما هم بايد بيای ها پنجشنبه.
من: اگه بابا بذاره...
***
من: بابا...
بابا: (هنوز من هيچی نگفتم) نه! نمی شه بری. دوشنبه، چهارشنبه، و پنجشنبه شب هفته پيش شام خونه نبودی. جمعه تور بودی. سه شنبه شب هم باز بيرون بودی. رودل می کنی ديگه بری بيرون!
***
اون: 24 سالته خرس گنده(!!!) هنوز از بابات حساب می بری؟
من: جمعه شب رو چيکار کنم؟!





امروز اصلا دلم نمی خواست برم سر کار. اصلا کلاسای پنجشنبه ام رو دوست ندارم. هيچی بلد نيستن. هيچی. من منگلم. بايد با درس دادنم حال کنم. وقتی اينا ياد می گيرن منم حال می کنم. ولی اين پنجشنبه ای ها هيچی از قبل بارشون نبوده. الانم هيچی ياد نمی گيرن. امروز سر کلاس عين سگ آقای پتی بل از عصبانيت واغ واغ می کردم! حالم از اين ريخت و حالت خودم بهم می خوره. اصلا ديگه نمی خوام برم. پينکفلويديشم نيست. اين رئيس جديدم هم خودشو می کشه که nice باشه. ولی ديگه زيادی رفتاراش نمايشيه و حرص من در مياد. اينهمه authority بالا سر اين معلما بود و اينجوری گند ميزدن و دست گلاشون (شاگردای ضعيفشون) ميشدن بلای جون ما. وای به حال الان که ديگه موسسه شده کويت و هر کی هر کاری دلش می خواد می کنه. يعنی اگه يکی از قصد می خواست گند بزنه به موسسه نمی تونست اينقدر قشنگ موفق بشه.




اصولا اگه من شب جمعه ها خونه بمونم غرغرو می شم. پيشنهاد می کنم شب جمعه هايی که من خونه موندم مثل امشب وبلاگم رو نخونين.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage