خورشید خانوم



« August 2002 | Main | October 2002 »


September 29, 2002


من اعصاب ندارم. بابا عصبانيه قاط زده امروز هر چی از دهنش دراومد بهم گفت. البته ميدونم همش از اينکه من گند زدم سر تزم آب می خوره. بايد 5 صفحه ترجمه فردا عصر تحويل بدم فقط يک صفحه اش رو انجام دادم. خوابم مياد. بايد زودتر پوپوزال بنويسم. 60 صفحه ترجمه ديگه رو بايد تا هفته ديگه تحويل بدم. يه سايته بايد انگليسيش کنم. هزار تا کار ديگه مونده. وااااااااااای خدا. به قول سائو I wanna break free

يکی به دادم برسه :((((((




September 28, 2002


اين وبلاگه رو خوندين تا حالا؟




شاگردای کلاس من اين ترم آخر شاهکارن. نويسنده های مورد علاقه از دم دانيل استيل، فهيمه رحيمی و ر-اعتمادی. اون وسط يکی ز شاگردام گفت جين آوستين (Aavestiin) می خونه و فهيمه رحيمی. هر چی تلاش کردم نفهميدم چطوری اين دوتا با هم جور در مياد. (اين aavestinesh منو کشته!) نصف شاگردام هم نه کار می کنن نه درس می خونن و عوضش تلويزيون می شورن (خودشون می گن i wash TV!) خوش به حالشون که با يه همچين زندگی حال می کنن و مجبور نيستن عين ما اينهمه سختی بکشن و بال بال بزنن. دلم می خواست برای مدت ده روز مدل اين آدما می شد افکارم و يه خورده آرامش پيدا می کردم. ديشب تا سه صبح داشتم فکر می کردم. ديگه اين فکر داره کله منو می ترکونه. کاشکی می شد فقط ده روز فکر نکنم. همه چی عين اول آهنگا ی پينکفلويده که يک عالمه صدای ملت و رسانه ها مياد. احساس می کنم يه جورايی ديگه بمباران شدم. احساس می کنم چند تا آدم تو کله من دارن مدام بحث و جدل می کنن. بعضی اوقات اصلا می ترسم. دلم الان فقط سکوت می خواد و بی فکری. سکوت.




اين ديگه از اون گندا و حالتاييه که حتی تو خلوت خودم ازش فرار می کنم، چه برسه به اينکه بنويسم، چه برسه به اينکه بگم. ولی امشب ديگه دارم خل می شم. من 1 ساله درسم رو ول کردم. کپ کردم و نمی تونم تزم رو بنويسم. الان 3 سال تحصيلی من برای فوق ليسانس تموم شده. اگر هم بخوام ادامه بدم بايد کلی دوندگی کنم که سنواتم رو اضافه کنن. اما يه جورايی انگاری يه بختک افتاده روی کله ام. سه بار موضوعم رو عوض کردم. يک عالمه پول کپی دادم برای اينکه منابع مختلف رو کپی کنم. ولی نمی تونم حرکت کنم. يک ساله که عملا هيچ غلطی نکردم. هزار تا اتفاق خوبم که ميفته بازم ته دلم من ميدونم که يه کار عقب مونده دارم و يه ابر مياد جلوی چشام. بالاخره جرات کردم و به بابام گفتم که ديگه نمی خوام ادامه بدم. ولی چنان عکس العملی نشون داد که يعنی حتما بايد تمومش کنم. بالاخره اينهمه سال پول داده و آرزو داره. خيلی سخته برم دنبال مدرکی که به هيچ درديم نمی خوره. الان ترجيح ميدم برم دنبال يه تخصصی که بهم کمک کنه زودتر از اينجا برم. دست و پام بسته شده. شبا از ترس اين تز و درسم کابوس می بينم و از خواب می پرم. هزارتا لحظه خوب داشتم اين مدت که به خاطر اين عقب افتادگی روشون يه ابر سياه سايه انداخته. يه دوست خوبی دارم که ازش حساب می برم . اون يه برنامه ريزی برای من کرد که من زود تر يه پروپوزال بنويسم. به راحتی همه رو پشت گوش انداختم. کتاب اول رو که خوندم ديگه هر کاری کردم نتونستم برم سراغ کتاب بعدی. بعد از چند روز فهميدم که تولدشه اما جرات نداشتم بهش زنگ بزنم يا يه جورايی روم نشد بهش زنگ بزنم. می دونستم که می پرسه چيکار کردی و من نمی دونستم چه جوری بهش بگم که چه غلطی کردم. کم کم شک برم داشته نکنه چيز خورم کردم که نمی تونم اصلا هيچ حرکتی انجام بدم! (از اون حرفا بودا!) اين روزا همش می گم کاشکی قصه يجوج مجوج درست بود الان يه يجوج مجوج ميومد يه پروپوزال برای من می نوشت. فقط يه پروپوزال.




بابا ماجرا خيلی جديتر از اونی شد که بايد می شد. من اصلا تو اون مطلبم نمی خواستم بحث حقوق زنا و ظلمی که به زنا می شه رو بررسی کنم . اون موضوع خيلی وسيع و مهمه و کلی وقت و زمان و دقت مضاعف ميبره. کی خواست مرد رو بکویه؟ من اگه گفتم مرد ايرانی، منظورم مرد ايرانی typical بود. خوب شما می گين همه مردا اونطوری که تو می گی نيستن. اين درست. ولی اون مردايی که اونطوری نيستن کسايی هستن که خودشون رو از اون کليشه هميشگی دور کردن و تعدادشون متاسفانه تو جامعه ما خيلی کمه. من هدف نوشته ام مردايی بودن که هنوز درگير اون کليشه مرد ايرانی هستن و دارن تلاش می کنن خودشون رو بکشن بيرون و می خواستم بگم اين تلاش با ارزشه و بايد بهشون وقت داد برای اين کار. اصولا يه جورايی با اکثر نظراتتون موافقم و بين نظر خودم و شما تضادی نمی بينم. درضمن من نظر خودم در مورد زن ايرانی رو هنوز نگفتم که اينجوری بعضی از آقايون حالشون بد شده و شروع کردن به کوبوندن زنا از اونور و منو محکوم می کنن به اين که يه طرفه به قاضی ميرم. بذارين من نظرم راجع به زن ايرانی رو هم بگم بعد بگين يه طرفه رفتم به قاضی يا نه.




September 27, 2002


شبح عزيز مطلب من رو به دقت خوند و من کاملا با نظراتش موافقم. فقط مطلب من جای دو تا سوال داشت برای شبح جان که فکر کردم اينجا توضيح بدم.

چرا مرد ايرانی؟ چرا مرد نه؟ مرد ايرانی شناسنامه خودش رو داره. ما داريم تو ايران زندگی می کنيم. جايی که با هر جای ديگه ای فرق می کنه. اگر تمام اين مسايل در ميون مليتهای ديگه بوده و الان تا حدود خيلی زيادی حل شده، دلايل زيادی می تونه داشته باشه. حداقل در مورد کشورهای اروپايی می شه گفت که اونا رنسانس رو داشتن و رنسانس تو يک شب و يه سال و حتی يک قرن طول نکشيده. اين رنسانس حداقل 3 قرن طول کشيده. بعد از رنسانس هم سالها طول کشيده تا جوامع به سوی مدرنيتـه برن . حتی تا اوايل قرن بيستم در همون جوامعی که امروز مدرن می خونيمشون زنها حقوق خودشون رو بدست نياورده بودن. اما اين اتفاق به هر حال در جوامع حداقل غربی حالا اتفاق افتاده. از اين ديد به نظر من بين مرد ايرانی و مرد غربی يا مدرن يا هرچی که اسمشو می خواين بذارين فرق هست. از ديد ديگه ای هم من اين تفاوت رو می بينم و اونم اينه که خيلی جاهای همون جوامع مدرن هم می لنگه و بعضی جاها اون ممالک از اونور بام افتادن و شايد از آزادی سواستفاده های زيادی هم شده باشه. قاطی اين بحثا ديگه نمی خوام بشم و نمی خوام بگم هر چی جوامع غربی دارن خوبه. می خوام فقط بگم که مرد ايرانی فرق می کنه با مردی از هر جای ديگه.

و اما من چرا کلمه سالم رو bold کردم. منتقدين مدرنيته و آزادی زنها هميشه اولين لبه تيز انتقادشون به سوی اين نکته است که زنها به هزاران دليل قربانی اين آزادی ها می شن و اين آزاديها باعث می شه که زن بيشتر استثمار بشه. خيلی از مردا با يه پوزخند به زنی که می خواد آزاد باشه نگاه می کنن و پشت سر تو جمعای مردونه از اين الفاظ استفاده می کنن که فلانی می شنگه، فلانی اوپنه، فلانی پا ميده، فلانی حال ميده. خيلی از مردا می گن که زن آزاد سهل الوصول تر از زن سنتيه و اين رو يه ضد ارزش می دونن. خيلی موقع ها اين سهل الوصول بودن به خرابی، ناپاکی و هرزگی تعبير می شه. خيلی از مردای ايرانی به علت همون سنتهای چندين هزارساله که بالاخره تو جوامع ديگه جاشون رو به مدرنيته دادن و تو جامعه ما هنوز جاخوش کردن نمی تونن قبول کنن که يک زن اگر سهل الوصول بوده به خاطر اينه که می خواسته از حقوق طبيعی خودش استفاده کنه ناسالم نبوده. اگه با تعبيری که مردهای سنتی دارن برای زن سهل الوصول يا هرزه بريم جلو با اين حساب مردها سهل الوصول تر و بسيار هرزه تر از زنها هستن.

به نظر من ارزشها کم کم داره عوض می شه. اما فقط بايد توجه کرد که کم کم. همه حرف من اين بود که به مرد ايرانی بايد زمان داد، و بايد درک کرد که به تدريج به سمت پذيرش تغييرات بياد و ازش نخوايم که يک شبه بتونه تمام سنتها رو بريزه زير پا و به راحتی همه آزاديهای زن رو بپذيره. من داشتم تلاش می کردم که بگم بادهای تغيير خيلی وقته که وزيدن گرفته. چه خوبه که خودمون رو بديم به دست اين باد و بريم به سمت دشتهايی که توش پرنده ها آزادانه پرواز می کنن. اما انتظار نداشته باشيم که اين باده تندتر بوزه که اونوقت يه طوفانی می شه که پرتمون می کنه به يه جنگل پر از هرج و مرج.




يه جواب توپ از شبح به مطلب زيری من. در اسرع وقت نظرم رو می گم. شبح به اين تيز بينی و نکته سنجی نوبره والا!



September 26, 2002


مرد ايرانی سنتی فکر می کنه. مرد ايرانی هر چقدر هم بگه که روشنفکره بازهم تو ناخوداگاهش سنتی فکر می کنه. مرد ايرانی تو ناخوداگاهش دوست داره مالک باشه، دلش می خواد زيبايی های زن رو فقط خودش ببينه، زن با مردهای ديگه معاشرت نداشته باشه، زن از مرد سرتر نباشه، زن برخلاف خودش بکر و دست نخورده باشه... مرد ايرانی مرد ايرانيه. تو دو روز و يه ماه و يه سال عوش نمی شه. مرد ايرانی زمان می خود برای اينکه به اون روشنفکری که خودش دلش می خواد برسه. مرد ايرانی زمان می خواد تا با اين واقعيت که زنا می تونن در اوج مدرنيته سالم باشن کنار بياد. مرد ايرانی زمان می خواد تا با خيلی چيزا کنار بياد. مرد ايرانی مرد خوبيه اما هزارسال سنت پشت سرش سنگينی می کنه. هزار سال. مرد ايرانی زمان می خواد که اون هزار سال سنت رو پشت سرش بذاره و به مدرنيته روی بياره. مرد ايرانی مرد خوبيه. فقط بايد بهش وقت داد، ياد داد، اطمينان داد، اعتماد داد. من به سنتی بودن اون مرد ايرانی ای که دوست داره روشنفکر باشه، سعی می کنه که روشنفکر باشه، و یعضی اوقات موفق می شه که روشنفکر باشه احترام ميذارم و متقابلا سعی می کنم تا حدودی مطابق سنتهای اون عمل کنم تا بتونيم به يه همفکری برسيم. من دستای اون مرد ايرانی رو که زن ايرانی رو باور داره و با وجود همه سختيايی که براش داره بهش ميدون ميده که مدرنيته رو تجربه کنه به احترام می بوسم. کاشکی بدونی چقدر برام ارزش داره که داری تلاش می کنی پا روی خيلی از اعتقاداتت بذاری. کاشکی.





امروز رفتيم مانی کوچولو رو ديديم. اولين بچه وبلاگی! اونقده کوچولو و خوردنيه که حد نداره. از عکساشم مامانی تره. کلی ياد نوزادی سياوش افتادم؛ وقتايی که فقط بغل من آروم می گرفت و اونقده عاشقونه بغلش می کردم که دکترش فکر کرده بود من خودم هم مادرم! اصولا به نظر من يکی از زيباترين صداهای عالم صدای ونگ يه نوزاده که با تمام وجودش داره زور ميزنه جيغ بزنه اما صداش چيزی بيشتر از يه ونگ ريز و ضعيف نيست. دلم برای سياوش تنگ شد!




قصه ديوونگی من و اون يکی از اون قصه هاييه که صد سال يه بار تو زندگی يه آدمی مثل من پيش مياد. فقصه ديوونگی دو تا آدم نخورده مست. دو تا آدم بی خيال. آسمونی آسمونيه. اما می دونم حتی اگه زمينی هم بشه چيزی ازش کم نمی شه. دلم می خواد .... اصلا ولش کن. چرا اينجا بنويسم چی دلم می خواد. بنويسم که باز بهم بگن فاحشه؟ از آسمون به زمين، از زمين به آسمون همش فصه ديوونگی من و اونه. ديووووووووووووووووووونگی.




نمی دونم چرا اينقده انرژی آدما روی من تاثير ميذاره. امروز از يه ادم همش انرژی منفی گرفتم. سرم درد گرفته بود. احساس می کردم دارم خفه می شم. فقط کاشکی می دونستم چرا اينهمه انرزی منفی. آخه چرا؟




بابا جان من چرا اينقده دارم لينک ميدم اصلا برين آهوی سه گوش رو بخونين اونجا همه رو نوشتم!




اين هم يه وبلاگ که به آبی بارون می مونه و کازابلانکا نگاه می کنه و دلش تنگ می شه و ....

ديشب برای دهمين بار، نه... هزارمين بار کازابلانکا رو ديدم؛ رمانتيکترين فيلم تاريخ سينما به نظر من...
هر چی فکر می کنم می بينم من هيچ فرقی با ريک(هامفی بوگارد) ندارم؛ هر کاری اون کرده منم کردم...
فقط...فقط...
اون يه مبارز بزرگ سياسی بود، من نيستم...
اون به خاطر عشقش آدم کشت، من نکشتم...
اون تو اتاقش تنهايی می شست سيگار می کشيد و شراب برندی می خورد، من
نمی شينم و نمی کشم و نمی خورم...
اون بزرگترين کافه کازابلانکا رو داشت، من ندارم...
اون يه دوست داشت که زيباترين آهنگ زندگی اش رو براش می نواخت، من ندارم...
اون يه معشوقه داشت که اون رو دوست داشت و اون هم، من ندارم...
اون...
اه...من چقدر با اون فرق دارم؛
پس چرا فکر کردم هيچ فرقی با اون ندارم؟!

posted by saman seyfollahi | 2:05 PM





به نقل از سايت زنان ايران:

خدا را شکر حرمسرا اينترنت ندارد!
هفته نامه چلچراغ، 31 شهريور 81
هفته نامه چلچراغ در آخرين شماره خود در بخش "سفر با درشکه ها"، سايت زنان ايران را معرفی کرده است. در اين مطلب آمده است:
دوره آخرالزمان شده. چند ضعيفه راه افتاده اند برای خودشان پايگاه اينترنتی( به قول پيرمردهای فرهنگستان فارسی شکر است!) راه انداخته اند هی از ضعيفه ها و حقوقشان و مشکلاتشان خبر می دهند. خدا را شکر حرم سرا اکانت اينترنت ندارد وگرنه بايد هرچه خر سراسربلاد ايران است جمع می کرديم تا باقالی های موجود را بار کنيم.

البته ناگفته نماند که اين گزارشات قجری اينترنت در چلچراغ رو نيمای ايستاده در برابر بادی که ديگه برامون از ترانه های تنهاييش نمی گه می نويسه.




آقای قاسمی توی کاپوچينو يه داستان قشنگ نوشتن به اسم پرتگاه. حالا ما هی بايد بريم بگرديم ببينيم اون کسايی که نوشته هاشون رو دوست داشتيم و ديگه وبلاگ نمی نويسن کجا نوشتن که بريم بخونيم. باد خزونه ديگه، کاريش نمی شه کرد...




خوب تا چشم پينکفلويديش رو دور ديدم بگم که بالاخره برگشته و تقريبا يه هفته است داره می نويسه. آقا جرات نداشتيم به خدا بنويسيم برگشته از ترس اينکه دعوامون کنه. ولی به هر حال از رو نرفتيم و اين مدت لينکش روهم بر نداشتيم. البته الانم که می بينين جرات کردم بگم به اين دليله که خانوم آب حيات نوش جان فرمودن و معمولا در اين مواقع استثسنائا خوش اخلاق می شن و ... اوه اوه برم تا کتکه رو نخوردم ؛)



September 25, 2002


اين داستان رو رفتم بی اجازه از توی آينه آذر برداشتم. اون اتفاق آدمو ياد خودش ميندازه. ياد بی خبريش. ياد اينکه همه چيز بر باد است. ياد اينکه هواسمون باشه يه موقع دل گنجيشکه رو نشکونيم...

تا مى رسد به سار، تا مى رسد به سفر

او را نمى بينيد. فقط كفنى را مى بينيد كه چهرهء اين زن را در آن ساعت از روز پوشانده بوده و گلهايى را كه دوستش در آن لحظه پرپر مى كرده است. با اين حال هست. در خيابان هاى تهران با سر فارغ مى پلكد، به همان سادگى كه مى نوشت: به زودى اول مهر ماه است. دلم براى مدرسه تنگ شده.
از آن دخترهاست كه اصلا به چشم نمى آيند. هستند و با اين حال نمى شود آنها را وصف كرد. از آنها كه اگر روزى از كنارت بگذرند يا حتى به خانه ات بيايند، در همان لحظه اى كه كنارت نشسته اند يا از كنارت مى گذرند، فراموششان مى كنى.
اهالى تهران حتى روحشان خبر ندارد كه اين دخترخانم از آنها عكس مى گيرد. در چند روز گذشته هزاران عكس دارد از خانم هايى كه زنبيل به دست به خريد مى روند، از آقايانى كه از سر كار برمى گردند و از بچه هاى مدرسه رو و از دخترهاى دم بخت و از مردهايى كه در خلوت مست مى كنند و از تهوع رنج مى برند. هزاران عكس دارد از پدرهايى كه از درماندگى، از روى حماقت يا خشم زنهاشان را هر روز سياه و كبود مى كنند. هزاران عكس دارد از مردهايى كه در تاكسى نان به هم تعارف مى كنند. هزاران عكس دارد از دلدادگانى كه اول به هم عاشق هستند، بعد يكديگر را به لجن مى كشند. هزاران عكس دارد از شاعرهايى كه در خلوت شعر مى گويند و دوست دارند شعرشان را بخوانند و كسى را نمى يابند.
در اين لحظه اين دخترخانم از يك مرد تنها عكس مى گيرد كه نشسته است اينجا و با شتاب اين كلمات را تايپ مى كند. نقطه كه گذاشته مى شود، گذاشته شد در انتهاى جملهء پيش، اتاق براى يك لحظه از نور فلاش روشن مى شود. انگار صاعقه زده است آسمان را؛ اين آسمان كه از ابرهاى انبوه پوشيده است. هر دم ممكن است بارانش بگيرد. بارانش گرفته است.
مى گويد: "به جاى نوشتن اين حرفها، بيا بنشينيم كلمه هايى را كه با سين شروع مى شود با هم بشمريم"
نمى توانم ننويسم. مى گويم: "اجازه بده اين متن تمام بشود. بعد شايد ..."
مى خندد. خودش نيست. صداى خنده اش اما مثل سرماست، مثل سكوت، مثل سنگ، سياهى، سخت ...
بعد مى رود عكس ها، عكس ما را در تاريكخانه اى كه حتى از اين اتاق هم تنگ تر و تاريك تر است ظاهر مى كند. عكس ها در قطع بزرگى و كوچكى آدمهاست؛ همانها كه هر روز از كنارشان مى گذرد يا به خانهء آنها و به مهمانى آنها مى رود و هرگز ديده نمى شود. به چشم نمى آيد اين دخترخانم؛ مهبانو.
بعد عكس ها را در همان قطع و اندازه مى آويزد به چوب رختى پلاستيكى ساخت پلاسكو و چوب رختى ها را به قاعده مى آويزد در كمد لياس. تنگاتنگ هم. اين همه آدم در يك كمد لباس، تنگ هم!
شايد اينطور با هم تفاهم داشته باشند. شايد اينطور كمتر احساس درماندگى كنند. كمتر مغبون باشند و خودشيفته باشند و حقير باشند.
اين دخترخانم ماه پيشونى نام دارد و هرگاه كه احساس تنهايى مى كند، از تاريكخانه اش بيرون مى آيد، در كمد لباس را باز مى كند و يكى از هزاران عكس را بيرون مى آورد. كسى نيست كه سين ها را با او بشمرد. با خود مى گويد:، سيب، سبز، سرو
و همينطور همهء كلمه هايى را كه با سين شروع مى شود مى شمرد تا مى رسد به سار؛ تا مى رسد به سفر.

حسين نوش آذر



September 24, 2002


حتی اگه تقويم نداشته باشم و مدتها باشه که از تاريخ بی خبر بازهم می فهمم که مهر اومده. الان هشتمين مهريه که مياد و من ديگه مدرسه نمی رم. تمام اين هشت تا مهر برام دلگير بوده. يه جور احساس نوستالژيک داشته. دوران مدرسه خيلی اذيت می شديم از دست اين ناظمای روانی و معلم دينی پرورشيای روانی تر که تمام مدت می خواستن ما رو تو اون دوران حساس که دنبال دونستن و شناختن بوديم شستشوی مغزی بدن. از يه طرف کلی شک و ترديد دوروبرمون بود، از اونور اراجيف اينها هی باعث می شد حالمون از همون يه خورده اعتقاداتی هم که پيدا می کرديم بهم بخوره. از اونور من منگل سعی می کردم يه جوری حرفای اين کتابا رو توجيه کنم و به اين نتيجه برسم که واقعين. خلاصه درگيريهای رنگ و ورانگ زياد بود. ولی از اونطرف هم شيطونيای مدرسه و خل و چل بازيهای ما هم بود. سال اول دبيرستان اوج وحشيگری من بود. نمره انظباطم رو ثلث اول دادن 12! بعد مامان جان رفت صحبت کردن و شد 19! هر بلايی که دلم خواست سر معلما و ناظما مياوردم. بعد از ظهری بوديم سال اول و خوراکمون بود که توی فيوز برق همه مدرسه رو قطع کنيم يا لامپای اضطراری رو بشکونيم و مدرسه تعطيل شه. دوران دهه فجر به بهانه خونه تکونی مدرسه تمام مدرسه رو به کثافت می کشيديم. يه بار اشک معلم عربيمون رو دراوردم. حالا هميشه عذاب وجدان دارم چون يه جورايی از اين جور بلاها شاگردای خودم سرم نياوردن و من هنوز مديون معلم هام موندم! با همين پينکفلويديش چه ها که نمی کرديم. تقلبای حسابی. ديگه جوری شده بود که مثلا سر امتحان فيزيک امتحانای معرفی که من تو راهرو امتحان ميدادم و پينکفلويديش توی سالن وقتی تقلب پينکفلويديش رو گرفتن صاف اومدن سراغ من و ورقه منم تکوندن و از وسطش تقلبا خرامان خرامان ريخت رو زمين! بعد از مدرسه پياده ميومديم و خونه و با هم آواز می خونديم. بساط خوراکی هم به راه بود. 2 تا زنگ تفريح ساندويچ بعد تا راه خونه هم بعضی اوقات از زور گشنگی (و در مورد من جيش!) می دويديم. مسابقه های بسکتبال هم که خيلی خوب بود. من خيلی شلخته بودم و خيلی موقعها به عنوان اينکه يکی بايد بياد مواظب من باشه و تشويقم کنه پينک فلويديش هم مثل من جيم ميزد برای بازيا. خلاصه که دوران جالبی بود که الان که گذشته سختياش يه خورده از يادم رفته و مزه مسايل خوبش زير زبونم مونده. از همه مهمتر اون موقعها خيلی خر بودم. اصلا نمی دونستم مرد، عشق، احساس و اينجور اراجيف چيه. من بودم و يه توپ بسکتبال و کتونيای نايکيم و کتابهام. حالا از اون دوران 8 سال گذشته و هر دفعه که مهر می شه يه غم کوچولويی گوشه دلم مياد و دلم ميخواد همون دختر ملنگ شوخ و شنگی که بودم باشم. همون احمقی که فکر می کرد همه آدمای دنيا فرشته ان! بوی مهر مياد حسابی ...




مصاحبه جينگول بر و بچه های کاپوچينو با مارک اوليويه اوترلی رفت رو خط!




وبلاگر های عزيز دانشجويی به نام "نيما اکبر پور" داره پايان نامه اش رو می نويسه و برای اينکار احتياج به اين داره که شما به سوالهاش پاسخ بدين. سوالها روی يکی از وبلاگها به اين آدرس: http://www.freewebz.com/alphaweblog/nazar.htm گذاشته شده و در توضيح کارش می گه:
"سلام - من دانشجوي ارشد رشته مديريت بازرگاني دانشگاه آزاد - اگر خدا بخواهد ترم آخر - هستم . موضوع پايان نامه من در مورد استفاده هاي تجاري از اينترنت در ارتباط با بيمه براي يكي از شركتهاي بيمه در ايران است . در اين رابطه من احتياج به نمونه گيري دارم - آن هم از كاربرهاي اينترنت كه استفاده هاي مختلفي از اينترنت كرده باشند. و به نظرم رسيد كه كساني كه از وب لاگها استفاده مي كنند اين خصوصيت را دارند. ممنون خواهم شد اگر به اين سوال ها جواب بدهيد :
( قبلا از نويسندگان وب لاگ هايي كه لينك اين نظر سنجي را در وب لاگشان قرار مي دهند متشكرم )
"

برين جواب بدين از وبلاگ نوشتن ثوابش بيشتره!




عکسای باحال پيام چرندياتی رو ديدين که توشون کلی برای خودش نوشابه باز کرده؟ خيلی باحالن. مخصوصا اون خانومه که رو نافش يه چيزايی نوشته! ؛)




هودر عزيز باعث و بانی تمام اين اعتيادهای بی پدر و مادر به وبلاگ و بلاگ بازی يک ساله شد! تولد وبلاگت مبارک ولی خدا از سر تقصيراتت نگذره پدر هودر ؛) که هم رفيق ناباب بودی هم زغال مرغوب داشتی (راهنمای درست کردن وبلاگ فارسی)!




راستی کسی آرم بلاگر من رو نديده؟ کجا يهويی غيبش زده؟




اين دات کام شدن يه خورده يه جوريه. انگاری آدم دور افتاده. وبلاگای ديگه رو نمی شه ديد چون لنگ بلاگ اسپات به مدت 4 ساعت پا در هواست. من بلاگ اسپات می خوام :((



September 22, 2002


من دلم گرفته. سرت درد بکنه و دلت هم بگيره. انيگما هم گوش نميدم. دارم بوچلی گوش ميدم. الان بايد فقط با يه نفر حرف بزنم. فقط يه نفر. با اونکه حرف بزنم بهار می شه. بارون مياد. رنگين کمون مياد. من دلم خيلی گرفته. دلم ديوونگی می خواد امشب. مشنگی...




من يه گندی زدم. يه جور بی معرفتی. وقتی ديروز تو چت ازم سوال کرد راجع بهش قلبم درد گرفت. ياد اون سه چهار ماه گذشته افتادم. ياد همه اون چيزايی که اسمشو رفاقت ميذارن. ياد اين افتادم که وقتی احساس کردم اون رفاقت زير سواله چقدر دردم گرفته بود. حالا انگاری خودم بدون اينکه دلم بخواد ريده بودم تو اين رفاقت. امروزم وقتی دوباره سوال کرد و نگام کرد دلم می خواست زمين باز شه و من برم توش. سرم درد می کرد امروز. خيلی. امروز مرگ رو جلو چشام ديدم. 4 تا کدئين و يخ و قربون صدقه های شاگردام و شنيتسل مرغ و نوک انگشتای يه نفر و ادامه پيدا کردن جلسه های قصه خونيمون هم ميگرنم رو خوب نکرد. گفتم ميرم خونه آروم تو تاريکی می خوابم و انيگما گوش ميدم تا خوب بشم. حالا نمی دونم چيکار کنم. حتی نمی تونم بهش بگم. توضيح نداره. ريدم. سرم ديگه خوب نمی شه. خدايا ايشالا که اين ديگه آخر کابوس بوده باشه. ديگه طاقتشو ندارم. خدا جونم کمک...




ديروز رفتيم کنسرت کلاسيک اون سوئيسيا که پريروز راجع بهشون حرف زدم. کنسرت 8 شروع می شد ولی ما ساعت 8:30 رسيديم. وارد سالن شديم و ديديم همه آروم و ساکت نشستن و مارک جونم هم داره چه چه ميزنه. آقا اولش حسابی خنده امون گرفته بود. سالن ساکت. ما هم که عين گانگسترا با هم وسط کنسرت وارد سالن شده بوديم. هی ميومدم نخندم ولی شونه های يکی رو ميديدم که داره می لرزه دوباره خنده ام می گرفت. ولی اين ماجرای 10 دقيقه اول بود. بعد از 10 دقيقه رسما خفه شده بودم. با وجود اينکه يک کلمه هم از آوازا که به آلمانی بودن چيزی حاليمون نمی شد ولی آوای پيانو و آواز بد جوری قشنگ بود و آدم رو آروم ميکرد. سالن خالی خالی سياه با يه پيانوی سياه تو يه گوشه اش و آقايی که پيانو ميزد و مارک با اون موهای طلاييش که با ميميک صورتش تمام حس آواز رو به آدم منتقل ميکرد. دلم می خواست برم موهاش رو نوازش کنم. اون شب توی تاکسی هم همينطور. دوباره فردا ميره تا يه سال ديگه. دوستی عجيب غريب و دوست داشتنی ما مثل اينکه قراره همينجوری ادامه پيدا کنه. سالی يه بار دو سه روز همو می بينيم. ميريم رستوران موفتار و sea food می خوريم و بعد دوباره تا يه سال ماهی يه بار تلفنی حرف می زنيم و بعضی اوقات چت می کنيم. از دوست دخترش برام می گه که هنوزم همو دوست دارن و هنوزم مشکلات شهرت و از اينجور چيزايی که هنرمندا گريبانگيرشن دارن و هنوزم هی از من تعريف می کنه و از دست من کلی می خنده. بعد هم ميره. تازه هر دفعه يه CD از کاراشم بهم ميده و ... همين!

کنسرت که تموم شد رفتم پشت صحنه. از سارا کيگر (همون خانومه که فلوت ميزد و لی اونشب فقط نقش ورق زدن نت! رو اجرا کرد) پرسيدم تماشاگرا چطور بودن. گفت خيلی خوشش اومده و ساکت بودن همه. فقط يه زنه بچه اش رو اون ته سالن داشته شير ميداده و داشت می پرسيد از نظر قانونی اشکالی نداره؟ بيچاره حق داشت تعجب کنه آخه وسط آرامش سالن يه دفعه بچه کوچولو هه شروع می کرد ونگ زدن! مارک شديدا از گلی که براش برده بودم هيجانزده شده بود و کلی تشکر کرد و گفت تا حالا همچين گلی از کسی نگرفته بوده. آخی! کلی دلم براش سوخت! از بس که اين دوست دخترش بی عرضه است برای اين بچه امون گل خوب نمی بره! دلم می خواست براش يه کادوی به خصوص بگيرم ولی عقلم به هيچ جا نرسيد. خودش گفت يه CD ايرانی که خودم خيلی دوست دارم و گوش ميدم بهش بدم. وقت نکردم براش چيزی ضبط کنم و فقط می تونستم يه آلبوم مجاز بخرم. رفتم از انقلاب يه دونه "حال من بی تو" ی عصار گرفتم. حالا موندم که اصلا شنيدن اين آلبوم بدون اينکه بفهمی عصار داره در مورد "حال من بی تو" و "زير باران بايد رفت" و "من مست و تو ديوانه" ميگه کيف ميده يا نه.

اونشب تو تاکسی برام يه آهنگی خوند به انگليسی (مال نمی دونم چی چی فيتز جرالد بود، فکر کنم اوا فيتزجرالد). اينجوری شروع می شد:
Every time we say goodbye...
بعد خودش برگشت گفت:
This is our story!
منم تو دلم گفتم:
Kooft!

***

راستی، بچه های کاپوچينو يه مصاحبه جينگول باهاش انجام دادن که احتمالا اين هفته ميره رو آنتن.




سهراب عزيز (داداش مرمرو جون) لطف کرده برای خورشيد خانوم يه فلش ساخته. آخر فلش هم نوشته سفارش قبول می کنه. برای اطلاعات بيشتر برين سراغ وبلاگش پرگوش.



September 21, 2002


علی ای همای رحمت تو چه آيتی خدا را...



September 20, 2002


يه جورايی خيلی خيلی بده نه؟ يه جورايی خيلی خيلی باور نکردنيه نه؟ تا يادمون ميره مرگ در يک قدميست...

"كاش هميشه از وبلاگ‌ها خبرهاي خوب مي‌رسيد اما چاره‌اي نداريم؛ خبرهاي بد هم انگار در كمين هستند تا شيريني خوشي‌هاي سايبرمان را تلخ كنند.
ديروز يكي از بلاگ‌نويس‌ها درگذشت. شقايق، دختر پانزده يا شانزده ساله‌اي كه ماه‌پيشوني را مي‌نوشت، وقتي همراه با بروبچه‌هاي كلكده به كوه رفته بود، بر اثر اصابت يك قطعه سنگ دچار ضربه مغزي شد و جان داد. اگر شما هم تاكنون در اتاق‌هاي گپ و گفتگوي «كلكده» پرسه زده‌ايد، شقايق را با نام و شناسه «فروزان» به ياد خواهيد آورد.
فروزان ديگر گپ نمي‌زند...ماه‌پيشوني ديگر نمي‌نويسد...و شقايق هرگز هفده ساله نخواهد شد.
" (از وبلاگ سينا مطلبی)




فردا (شنبه) ساعت 8 يه کنسرت موسيقی و آوزا کلاسيکه تو فرهنگسرای بهمن سالن شهيد آوينی. يه گروه سوئيسی هستن. سارا کيگر فلوت می زنه. کارل آندرياس کولی پيانو می زنه و مارک اوليويه اوترلی آواز می خونه. قراره قطعاتی از باخ، موتسارت، برامس، شومان، دبوسی و چند تا از آهنگسازای معاصر سوئيس اجرا بشه. البته آوازها به زبان آلمانيه، با قطعاتی از اشعار گوته و ... و احتمالا برای آدمهای موسيقی نشناسی مثل من کنسرت خواب آوری خواهد بود. ولی صدای مارک اوليويه اوترلی فوق العاده است. اون خواننده اپراست و به نظر من صداش از پاواروتی هم قشنگتره. البته فردا قرار نيست اپرا بخونه و فقط آوازه. خلاصه اگه دوست داشتين برين و برای منم تعريف کنين!




سلام،

سلام تويی که نمی شناسمت. سلام تويی که در من خانه کرده ای و داری مرا ذره ذره آب می کنی، می سوزانی. سلام ای روح وحشی که نمی توانم مهارت کنم. سلام ای روح وحشی که انرژی بی پايانت تمام توان مرا گرفته. سلام خود من.

خداوند دنيا را در هفت روز آفريد و تو را در من دميد. خداوند دنيا را در هفت روز آفريد و هيچ فکر نکرد که تورا در جسمی دميده که کوچک است، ناتوان، محدود. خداوند تورا در من دميد و هيچ فکر نکرد که اين جسم ضعيف، اين ذهن محدود، اين شعور ناتوان چگونه بايد تورا در خود گيرد، مهارت کند و پر و بالت بدهد.

می دانم دست و پايت بسته است، می دانم انگاری در قفسی زندانی شده ای که بسيار کوچک است. می دانم که می خواهی پرواز کنی، اوج بگيری، بروی تا آخر جايی که هست، تا آخر جايی که نمی دانم کجاست.

اين را هم می دانم که نمی توانم تو را جايی ببرم. می دانم که من، فقط يک حصارم، يک حصار پست، کوچک، و حقير. می دانم که ذره ذره دارم تورا آب می کنم، می سوزانم، تباه می کنم و به جايی نمی رسانم. می دانم که نهايتش چيزی نخواهد بود جز خاموشی هردويمان. جز نبودن من و نبودن تو. نيستی. حيف!




در برابر آن لايزال نا متناهی، در برابر آن کهکشانها و منظومه هايی که بزرگيشان هميشه مرا ترسانده، در برابر عظمت مدهوش کننده عشق و در برابر قدرت حقيقت تلخيها، زشتيها، سياهی ها و همه آن چيزهايی که دل آدم را می سوزاند و اصلا آتش می زند بسيار ناچيز و حقيرند.

من آرامش می خواهم. دستانم را دراز کرده ام به سوی همانی که بزرگيش مرا مسخ کرده. سرم را بالا گرفته ام. تند تند نفس می کشم. عميق نفس می کشم. او با من است. اصلا در خود من است و اصلا من خود اويم. می دانم اگر سرم را برگردانم آنقدر پر آرامش خواهم بود که ديگر هيچ چيز، هيچ چيز حتی آن نيشهايی که قلبم را دريده و زهرهايی که خونم را مسموم کرده نخواهند توانست اين آرامش ابدی را بر هم زنند و روحم را آزار دهند. می دانم اگر سرم را برگردانم تنها آن نوری را می بينم که او خواسته بر روی شانه چپ کسی قرارش بدهد. می دانم اگر سرم را برگردانم ديگر هيچ سياهی، زشتی و نيشی نخواهد بود. تنها همان نور....



September 19, 2002


راستی ايميل من از اين به بعد اينه: khorshid@khorshidkhanoom.com




سلام
یه خونه جديد خورشيد خانوم خوش اومدين. اين صفحه رو يکی از دوستای عزيزم و شوهرش به من کادو دادن. البته يه ISP هم دارن که به زودی تبليغش رو ميذارم اينجا! از شبکه توان نت هم کلی ممنونم که اين مدت از سرويسای خوب اينترنتيشون استفاده کردم.




از يادداشتهای شهر شولوغ:

کتاب می خوندم و چشمم افتاد به آينه جلوشو ديدم که داره بر و بر منو نگاه می کنه. عادت دارم خودمو بايد تو آينه ماشينا ببينم. اگه نبينم خفه می شم. هر دفعه که نگاه می کردم می ديدم بر و بر داره منو نگاه می کنه. وقتی پياده شدم گفت می شه مهمون من باشين؟ گفتم نه. گفت می شه بهم زنگ بزنين و بهم شماره رو با بقيه پول اومد بده که عين مرغ سر کنده از اونجا دور شدم و بيخيال بقيه پول شدم. اومد دنبالم و بقيه پول رو پس داد. تو اون ظهر داغ تابستونی عجيب ترين چيز برام اين بود که يه مرد از من خوشش بياد. حتی اگه يه راننده باشه. آخه احساس پژمردگی شديدی می کردم.
***
اومد دنبالم. 45 دقيقه منتطر بود. آخه بابا نمی ذاشت بيام بيرون. چند تا چاخان حسابی. اومدم پايين. ولی گوشواره هامو يادم رفته بود. از بس جر و بحث کرده بودم سرم درد می کرد. تازه کدئينم نداشتم بخورم. وقتی از اون دور وای ميسته نگام می کنه تمام تنم می لرزه. می دونم که اينجايی نيست. می دونم هيچ ربطی بهم نداريم. می دونم جنون آميز ترين کار عالم رو دارم انجام ميدم. اما خوبه. خيلی خوبه. آدما شايد فقط يه بار فرصت داشته باشن که نيمه گمشده اشون رو ملاقات کنن. حتی روزی که قرار باشه عقلمون سر جاش بياد و بريم هر کدوم پی کار خودمون پشيمون نيستم. اين روزا رو هيچوقت ديگه، هيچ جور ديگه نمی تونستم تجربه کنم. همونجور از دور نگام می کرد و من تنم می لرزيد و به اين چيزا فکر می کردم. رفتيم ميدون وليعصر سينما نمی دونم آفريقا بود يا قدس. اسم فيلم اثيری بود. اسم دختره خورشيد خانوم. البته دختره فقط يه وجه مشترک بامن داشت و اونم اين بود که مثل من ماليخوليائی بود. عشق جيگر بودن امين حيايی رو کشته بود. خوشم مياد ازش. ولی بدجوری دلم میخواد بزنم در گوشش. آخه خيلی سوسوله حرص منو در مياره! فيلم يه چيز عجيب غريبی بود و بين ايده های خوب و مزخرف حرکت ميکرد. از ديدن فيلم چيزی بهم اضافه نشد. اين سه روزه همش دارم شعرای فروغ رو می خونم. بهش حسوديم می شه. دلم می خواست مثل اون می تونستم شعر بگم. تو بانک هم که نشسته بودم منتظر پولم فروغ می خوندم. يه جوری بودم انگاری تازه کشفش کردم! متصدی فوضول بانک جلوی همه ازم پرسيد چی داری می خونی اينجوری رفتی توبحرش. يکی از مشتريای بانک که يه مرد مسن شمالی بود يه کارت پستال بهم نشون داد و گفت اين دختره خيلی شبيه شماست! دختره از اين لپ گلی لب قرمزيا بود. نمی دونم کجاش شبيه من بود! بعد از قيلم من تمام خيابونای اون منطقه رو دوست داشتم. راننده تاکسی خيلی مرد خوبی بود. معين گذاشته بود. باورت می شه معين رو هم دوست داشتم؟ باورت می شه برام مهم نبود کجام؟ باورت می شه سرم خوب شده بود بدون کدئين؟ باورت می شه ترافيک وحشتناک برام اصلا مهم نبود؟ باورت می شه ماشينا رو اصلا نمی ديدم؟ باورت می شه از ديشب ديگه برام هيچ چی مهم نيست؟ باورت می شه از ديشب به آرامش رسيدم؟ از ديشب که زير نور ماه، يه گوشه ای توی اين شهر شولوغ برگشت بهم گفت حتی اگه 10 دفعه ديگه هم شرطو ببازی ولت نمی کنم؟ باورت می شه دلم می خواد داد یزنم همه اين شهر شولوغ بفهمه و مثل من شاد باشه؟
***
ميدونم همش مال همين روزاست و فرداها حرف ديگه ای ميزنن. ولی همين امروزا رو خيلی دوست دارم. بدجوری بوی بارون ميدن. بدجوی.




خوب اينجا هنوز رسما افتتاح نشده. ولی تا حالا هيچوقت اينقدر دلم نخواسته بود تو وبلاگم بنويسم. هفته پيش که شروع کردم ديليت کردن وبلاگم دوستی گفت يه هفته صبر کن. خوشحالم که صبر کردم. يعنی صبر که نکردم. 15 باری هم دکمه ديليت رو زدم. ولی بلاگر قاط زده بود. بعدش يه هفته صبر کردم. يه جورايی به وبلاگم وابسته شدم. جنون نوشتن از نوع مزخرف و غير مزخرفش پيدا کردم. حالم بد بود اين هفته. چندشم شده بود. دلم شيکسته بود. دلم آتيش گرفته بود. خوب شايد بدترين حال وبلاگی رو هم داشتم. هزارتا اتفاق و سو تفاهم پيش اومد. حالا يه خورده از همه چی فاصله گرفتم. نمی شه فراموش کرد. نمی شه به روی خودت نياری و بگی چيزی نشده. دلم می خواست می خوابيدم و بعد چشامو باز می کردم و می ديدم که همه چی يه خواب بد بوده و حالا ديگه کابوس تموم شده. ولی خوب نمی شه که اينطوری شه. بايد سعی کنم از همه چی فاصله بگيرم. بايد حالا که کلی اتفاقای جادويی خوب برام افتاده سعی کنم از اون اتفاقا انرژی بگيرم و دلتنگيا رو فراموش کنم.



September 18, 2002


;)



September 12, 2002


نه اصلا چه معنی داره من ميخوام برم بيرون! قرار بودم امشب Dubliners جيمز جويس رو بخونم. الان ميرم مثل بچه آدم ويوالدی ميذارم و ميرم سراغ کتاب. راستی کسی در مورد اين کتاب و شخصيت زنهاش نظری نداره به من بده؟ نظر شخصی ها. کتاب و سايت و اينها نه. می خوام بدونم به نظر شما تصوير جويس از زن تو اين کتابا چه جوری بوده. اصلا می شه با اين کتاب فمينيستی حال کرد يا نه؟




ديشب مهمونی بودم. لباس آبيم رو پوشيدم. بايد سالاد ماکارونی درست می کردم. بچه ها دير اومدن که بريم خريد. کلی همه چی طول کشيد. برای اولين بار يه خورده مشروب خوردم. نمی خواستم بخورم ولی ديگه نمی تونستم دست دوستمو رد کنم. راست می گفت که اگه می خوام نخورم نخورم، ولی يه جوری تابوش رو برای خودم بشکونم. ليوان رو همچين تو دستم گرفته بودم انگاری می خوام روغن کرچک بخورم! گفت يهو بکش بالا و تو دهنت يا گلوت نگه ندار. با کلی ناز و ادا خوردمش. هيچ اتفاقی نيفتاد! فقط ته گلوم يه خورده سوخت. نمی دونم چرا احساس می کردم اگه مشروب بخورم يه حال غير عادی می شم و دوسش نخواهم داشت. اما هيچ اتفاقی نيفتاد. خوب حالا از اين به بعد ديگه مشروب نمی خورم چون می دونم خوردن يا نخوردنش فرقی به حالم نداره!

يه جورايی معذب بودم برقصم. يه جورايی معذب بودم هر کاری دلم می خواد بکنم. اما بازم جی جی د اگوستينو. چشامو بستم و رقصيم و رفصيدم. اون موقع ديگه مست مست بودم. منتها نه با مشروب. بلکه با آهنگی که خودش و خاطراتش هميشه مستم می کنه. اين آهنگ رو اصلا برای همين دوست دارم که منو از خودم بيخود می کنه و يادم ميره که به ديگرانی که دارن منو می بينن فکر کنم و چشامو می بندم و هر جوری که دلم می خواد می رقصم.

يه حالت خاصی پيش اومده بود که البته خدارو شکر به من ربطی نداشت. سعی خودمو کردم همه چی به خوبی و خوشی بگذره. مثل هميشه. ولی خوب بازم مثل هميشه وقتی يه جای کار بلنگه منم يه جای دلم ميگيره. به جهنم قهوه ای! حوصله ندارم! عصر پنجشنبه است. دلم می خواد برم بيرون ولگردی. اونايی که حوصله اشون رو دارم يا روم نميشه یهشون بگم بيان يا يه جورايی نيستن.

امروز صبح به زور از خواب پاشدم و رفتم سر کار (ديشب 2 از مهمونی برگشتم) 8 ساعت درس دادم به اين خنگا. ميدونم هم که نبايد به شاگردام بگم خنگ. ولی ديگه اين شاگردای پنجشنبه طاقت منو طاق کردن. هفته ديگه از شرشون راحت می شم. کلاسای توی هفته ام رو دوست دارم. شاگردام هميشه خوب بودن و يه جوری بودن که من خواب آلو رو کله سحر ساعت 8 صبح از خواب بيدار کنن. يه اتفاق عجيیم افتاد و اونم اين بود که برای اولين بار يکی از شاگردايی که امروز بهش گفت رد شده ازم به خاطر اينکه اين مدت زحمت کشيدم وتحملش کردم تشکر کردم! دو تا شاخ رو کله ام سبز شده بود که چرا به روال معمول نمياد جرم بده! فکر کنم از مريخ اومده بود!

ديروز سر کلاسام از بچه هام می پرسيدم بچه ها امروز چه روزيه. اول يادشون نميومد. بعد کم کم يادشون مينداختم و کلی راجع به اون روز حرف زديم. برام جالب بود که هيچ کدوم از شاگردام قبول نداشتن که کار طالبان بوده! هيچکدومشون. هر کی می گفت کار يکيه. CIA ، MI6 ، اسرائيل و موصاد. بعد يه دفعه يکی از شاگردا ازم پرسيد به نظر شما کار کی بود؟ غافلگير شده بودم. تا حالا با خودم فکر نکرده بودم دقيق که کار کی بوده. بعد که جواب شاگرده رو دادم فهميدم که نظر من اين بوده که کار اسرائيليا بوده. مگه نه اينکه يه هفته بعد از اون ماجرا بی سر و صدا دهن هر چی فلسطينيه صاف کردن؟

من از وقتی که سيگار رو ترک کردم 3 هفته و دوباره شروع کردم کشيدن يه قانون برای خودم گذاشتم که خونه نکشم و تا حالا هم ديگه تو خونه نکشيدم. ولی الان، هيچ کس خونه نيست، بيرون هم که نمی تونم برم، لارينا مک کنت هم که دارم گوش ميدم (چقدر اسمش به فارسی زشته!). نمی دونم چيکار کنم. وسوسه های باااالی!

راستی دلتنگ نقاش خيابان چهل و پنجم دوباره شروع کرد به نوشتن. حالا ديگه بلاگستان اون يه چيزی رو کم نداره :)



September 10, 2002


نداخانوم منسجم هم اومد ايران تا جمع خل و چلای وبلاگيمون تکميل شه. (البته اگه پيام و خداداد هم بودن که ديگه تکميل تر می شد!) اونروز تو کافه تئاتر سرخه بازار اونقده جيغ و داد کرديم که رسما بهمون گفتن خفه شين! صددلاريه هم هی رو می شد برای شرطی که بسته بودن. ولی خوب کسی نه جراتشو داشت نه بخارشو که شرط رو ببره! منکه گفتم! حالا من صد دلار می گيرم آبرو نبرم! ندا همونيه که بايد باشه. شاد و شنگول و شيطون. از عکساش خوشگلتره (اونم همينو در مورد من می گفت!) دو نفر هم اونجا بودن که شناختنش از روی عکسای وبلاگش. بابا celebrity! اين پژمان بی آبرو هم که از وقتی اومده تهران باعث شده من حناق بگيرم از بس بهش گفتم خفه شو! سوغاتی هم برام نياورده الکی ميگه آوردم! تازه مصرف خفه شوی بقيه هم بالارفته. ولی انگاری ديگه فايده نداره و يه جورايی اينا به فحش هم عادت کردن! (می گين نه از احسان جووون بپرسين!!!) خدايا اين وبلاگ رو از اين جماعت آقايون نگير!




من حالم خوبه. تو يه حالت بی وزنی قرار گرفتم. راستی کاپوچينوی اين هفته خيلی خوشمزه است! داستان علی عسگری، مصاحبه با نيک آهنگ کوثر، گزارش نيما رسولزاده از سالنهای بيليارد ايران، نگاه شيده بهمنيار به بی چاک و دهنی تو اينترنت، پانورامايی از شهر ابيانه نوشته شانی شريف ، آب، باد، منهتن، امير نادری نوشته بابک غفوری آذر و ...





من می نويسم. بايد بنويسم. اگه ننويسم خل می شم و اونهمه انرژی يه جورايی دلمو می ترکونه. بايد هی تايپ کنم، تايپ کنم، تايپ کنم. بايد هی بنويسم از اون صداها، از اون آواها که منو به سمت خودشون می خونن. بايد بنويسم از اون ترانه هايی که منو به سمت تنهايی خودشون می کشن.

***

آدم تنها به دنيا مياد، تنها زندگی می کنه، و تنها ميره. با هم بودن بهمون کمک می کنه که تنها بودن رو فراموش کنيم. با هم بودن کمکمون می کنه که کمتر از تنها بودنمون زجر بکشيم. با هم بودن کمکمون می کنه که بيشتر تو توهماتمون فرو بريم. آدم خيلی تو وجود خودشو با خودشه. غير ممکنه که بتونی زندگيت رو با زندگی يه کس ديگه گره بزنی. اون گره ای که می بينی فقط يه چيز ظاهريه. يه قرارداد.

***

من دوست دارم ازدواج کنم. اما اين برای اون گره نيست. برای همون قرارداده. قراردادی که از آدم محافظت می کنه در برابر خيلی از قراردادای ديگه. من دوست دارم ازدواج کنم چون دلم می خواد خودم يه زندگی رو اداره کنم و اونجوری که دلم می خواد اداره اش کنم. بهم می گه خوب همون تنهاييه نمی ذاره که بتونی هر کاری دلت می خواد بکنی. اون تنهايی باعث می شه که فقط بتونی راجع به بخشی از زندگی خودت تصميم بگيری. همون بخشی که هميشه صاحبش خودت بودی.




راستی تا حالا متوجه نشدين که اين ديگه يه وبلاگ با اون تعريفات رايجی که از وبلاگ وجود داره نيست و طبق اون تعريفات عمر وبلاگ خورشيد خانوم خيلی وقته که به سر اومده؟ اينجا خيلی وقته جايی شده برای خالی کردن حالتهای ماليخوليايی من. نمی دونم دنبال چی هستين که مياين اينجا رو می خونين. اما اگه دنبال چيزی خاصی هستين، يه مطلب ناب سطح بالا، يه مطلب خيلی خنده دار شخصی، يه خاطره، نمی دونم يا هر چيز سرگرم کننده ای بايد بگم که اينجا نمی تونين پيداش کنين. پس برام ايميل نزنين که چرا اينجوری می نويسم. من فعلا اينطوری دارم با اين يه گوشه از بلاگ اسپات حال می کنم. اينجا دارم از بازيهام می گم. همش ثبت می شه. خيلی دوست دارم بدونم بازی کی تموم می شه.





"از من فرار می کنه. ته دلم می ترسه. نکنه داره عاقل می شه؟ قرار شد ديوونه بمونيم تا آخرش. قرار شد اولين کسی که عاقل شد اسم اون يکی رو رو اسم اولين بچه اش بذاره. اسمش رو دوست دارم. بالاخره هم يکيمون زودتر عاقل می شه. تو اينکه هيچ شکی نيست. ولی خوب، قرار نبود اينقدر زود باشه. اگه راست باشه اونوقت من ول می شم توی يه فضای خالی خالی، با يه ذهن پريشون. اگه اينطوری باشه اونوقت می فهمم که هيچ نيمه گمشده ای..."

داشتم اين بالايی ها رو می نوشتم. دچار يه جور سانتی مانتاليزم اساسی شده بودم. بعد يه دفعه چشام به مانيتور خيره موند. يه حس بدی بهم دست داد. حس اينکه اينا چيه من دارم می نويسم؟ اينا يعنی چی؟ حس اينکه تا کی می خوام اينارو بنويسم. حس اينکه چقدر اينا واقعيه؟

خوب اينا واقعيه. اينا احساسات و تفکرات زودگذر منه که قرار نيست بهشون پر و بال بدم. اينا توی يه لحظه به وجود مياد. هيچوقت بر نمی گردم نگاهشون کنم. آخه می گن وقتی يه چيزی نوشته شد واقعی می شه. خوب اينا خيلياش تو لحظه واقعين نه تو بعد زمان. اگه بعدا برم نگاشون کنم ممکنه به وجودشون تو زمانای ديگه هم اعتقاد پيدا کنم. اما به هر حال اينارو بايد يه جوری بريزم بيرون. اگه بمونه اون تو، اگه ناديده بگيرمشون، اگه مثل خيلی احساسای ديگه وجودشون رو به کل انکار کنم، اونوقت يه چيزی اساسی قلمبه می شه تو گلوم و اونوقت هزارتا بلا سرم مياد. اما بايد حواسم باشه که برنگردم سراغشون و دوباره بخونمشون چون اونوقت ممکنه باورم بشه که هميشه واقعين. بگذريم... از آزادی بيان چه خبر؟!



September 7, 2002


اينو تو آهوی سه گوش هم نوشتم امشب:

وبلاگستان اين روزها چيزی کم دارد چون علی عسگری، دلتنگ نقاش خيابان چهل و هشتم وبلاگش را پاک کرده و بر سر درش نوشته:
"براى تويى كه مى خوانى:
مى خواستم اينجا چراغى باشد كه از دريچه آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم.
مى خواستم نوشتنم، بيان كردنم، خوانده شدنم قسمت تنهايى ام باشد با تويى كه صميمانه با من هم دردى. اما ...
چاره اى نيست. از ازل بر پيشانى ام چنين مهر زده اند، و بايد صليبم را بر دوش كشم. پس هر چه رنجش بيش، بهتر.
از تو عذر مى خواهم."




وبلاگ سلمان اولين وبلاگر فارسی به دور ار همهمه ها يک ساله شد! سلمان جان تبريک :)




ترسها، ترسها، ترس از نمی دانم که چه. قاصدک می گفت خوب است که بدانی می ترسی. من می گويم بهتر بود اگر می دانستم از چه می ترسم.

چيزی دنبالم است، فکری، آدمی، نمی دانم.

چيزی در گلويم است.بغضی، آهی، اندوهی، نمی دانم.

کودکيهايم را بايد به دست باد بسپارم اما، اين را ميدانم.





اون دو تا مست چشات داره خوابم می کنه
ذره ذره اون نگات داره آبم می کنه

داره می ميره دلم توی مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات




ديروز رفتيم قصه بخونيم. جای خيلی از قصه خونا خالی بود. قصه خونايی که خودشون دلشون خواست نيان. دلم گرفت به هر حال. يکی بود که مارو دور هم جمع کرده که قصه بخونيم. بعد خودش دلش خواست بيشتر بپره. گذاشت رفت. بعد يه جوری شد. می دونم قصه هام ديگه مثل سابق نمی شه. از حرفه ای گری متنفرم. حالا ديگه مطمئنم.





ديروز با پينکفلويديش و خواهرش و نيما و سامان رفتيم تاب بازی! يه جايی پينکفلويدش کشف کرده تو اکباتان که دو تا تاب داره و يه دونه الا کلنگ! يه جای کوچولوی خلوت با صفا که پر درخت و گلای خرزهره است. من زياد تاب سوار نشدم چون سرم گيج می رفت. ولی پينکفلويديش تا دلش خواست تاب سواری کرد. اصلا اين دختر از بچگی عاشق تاب سواری بوده. تازه نوبت بچه ها رو هم می گرفت! يه جوری تاب سواری می کرد و يه حالتی داشت انگاری تو اين دنيا نبود. موزيک متن هم داشتيم. نيما و سامان هر چی ترانه های تنهايی دلمون خواست خوندن. تازه پوز زنی آواز هم داشتيم. من و پينکفلويديش گوگوش می خونديم. اونام جواتتتتتتت جونم اينا می خوندن!!! بعد پنج نفری يک کوروش يغمايی خونديم که حرف نداشت!!! هر کی يه جاييش رو می خوند. جای ماهواره های جاسوسی خالی بود که از همه ماها فيلم بگيرن و بعد به عنوان نابغه بيان بدزدنمون! من عوض تاب سواری الاکلنگ بازی کردم. نيمای بيچاره رو زورش کردم با من خرس گنده بياد الاکلنگ سواری! یا خواهر پينکفلويديشم همينطور. البته لازم به توضيح نيست که اونا می رفتن هوا و هی بايد زور ميزدن تا من برم بالاخره بالا! با خود پيکفلوديش نتونستم الاکلنگ سواری کنم! آخه تا اومد اونقده خنديديم که نزديک بود يه بلايی سر خودمون و الاکلنگ بياريم! تازه من کلی هم ميمون شده بودم. از روی ميله های تاب می رفتم بالا و عين کوالا می چسبيدم به ميله ها. يا خودمو تو هوا ولو می کردم و آسمون رو نگاه می کردم. آخه اگه آسمون رو نگاه نمی کردم از خوشی مجبور می شدم داد بزنم. دلم نمی خواست ديشب برم خونمون.




دوستت ندارم! به همين سادگی. نمی تونم بهت بفهمونم. باورت نمی شه منی که دستام اونروزی اينقده گرم بود حالا بهت بگم دوست ندارم. بهت گفتم اينطوريم. خودت باورت نشد. خودت فکر کردی با بقيه فرق داری. خودت گفتی من نمی ذارم يخ کنی. خوب ديدی تو هم نتونستی. ديدی از اولشم برای همين نمی خواستم بيای نزديکم بشی. دلم نمی خواست توروبسوزونم. برام مهم بودی. باورت نشد. گفتی به من چيکار داری. گفتی مامان من نشو. خوب ديدی حالا چی شد؟ حالا بردار برو از دکتر روانشناس وقت بگير. حالا بيا منو ببر 10 تا دکتر روانشناس. من می دونم جوابشون چيه! ماليخوليا از نوع مرغوبش! دوا هم نداره! فقط سوز داره، نغمه داره، آوا و ترانه داره، آتيش داره، بوی بارون داره ....




هزار بار ديگه ام که بشه من دستام اولش داغ می شه و بعدش يخ می کنه. می دونی چرا اولش داغ می شه؟ آخه اولش هميشه فکر می کنم اين دفعه خودشه. داغ می شم. آتيش می شم. بعدش کم کم حاليم می شه که نه! اينم نبود! بعد برای همين يخ می کنم! حالا اگه خودش تا صد سال ديگه هم نخواد بياد منم تا صد سال ديگه هی داغ می شم و بعدش هی يخ می کنم. حالا اون آقاهه هی بره برای من ايميل بزنه و بگه من از خانومای خيابونی هم بدترم. حالا اون يکی آقاهه بهم ايميل بزنه و بگه من روسپی ام! حالا تو خودت با تعجب هی نگام کن و بگو امکان نداره! ولی من بازم صبر می کنم. می دونم پيداش می کنم.





تازه چشای يکی خيلی نگران بود. تازه برق چشای يکی بدجوری داشت کورم می کرد. تازه خفه شده بودم هيچ چی نمی گفتم. خيلی بده تو يه جمعی باشی که مجبور باشی هی جلوی خودتو بگيری و هيچ چی نگی. نزديک بود پاشم داد بزنم.




فکر کنم عشق اون احساس خوبه باشه که هر روز که می گذره بيشتر بشه و وقتی يادت بيفته نيشت تا بناگوشت باز شه. اگه اين باشه که يعنی اينکه من تاحالا عاشق نشده بودم!



September 4, 2002


کاپوچينو و فرهاد ...




از وبلاگ درفک (آخه يکی نيست بگه اينم شد اسم برای وبلاگ!):
"حسین درخشان هک شد.
دیشب حوالی نیمه شب ،وبلاگ حسین درخشان توسط گروهی به نامpersian gray hatهک شده بود که بعد از ده دقیقه که من دوباره سر زدم تماماً پاک شده بود.این گروه ظاهرا از حسین درخشان زیاد خوشش نمی آمد چون در یک قسمت دیگران را به جای خواندن این وب لاگ به خواندن وبلاگ عمه تشویق کرده بود.در ضمن کمی هم مطالب دیگر نوشته بودند که چون زن و بچه می آید اینجا دیگه نمی نویسم."
8:30 AM




حرفای اين زير مجموع نوشته های اين سه روز منه. من نه از وبلاگ نويسی خسته شدم نه هيچ چيز. فقط وقتم به شدت داره کم و کمتر ميشه. اين دو روزه وقت نکردم کامپيوتر رو روشن کنم چه برسه اين وبلاگ بيچاره رو آپ ديت کنم. خلاصه اگه می بينين يهويی اينهمه ور زدم اينجا برای همينه. البته اينم درسته که مثل سابق نمی تونم از خيلی چيزا بگم چون کلی آدم آشنا دارن اينجا رو می خونن و ممکنه يهويی خودشون رو ميون نوشته های من بشناسن و آبروريزی بشه! ولی خوب تصميم جدی دارم که از اين به بعد اينجا بيشتر خاطره نويسی کنم چون چند روز پيش که دنبال يه لينکی تو آرشيوم می گشتم کلی از خوندن خاطرات اين ده ماهه حال کردم.

راستی! من به زودی ميرم يه خونه جديد! خبرش رو بهتون ميدم!




رفتم بالاخره اين فيلم نان، عشق، موتور 2000 رو ديدم. من اصولا با فيلمهای کمدی اينطوری مشکل دارم چون هر چی خودمو بکشم باز يادم ميره بابا اين يه فيلم کمديه و داره همه چی رو هجو می کنه و نبايد دنبال چيزای منطقی باشی تو فيلم. سر اينجور فيلما هی حرص می خورم و بعضی اوقات حوصله ام سر ميره. ولی تو کل فيلم هر جا بی خيال احمقانه بودن موضوع و اتفاقات می شدم کلی با فيلم حال ميکردم. يه صحنه هاييش واقعا خنده دار بود. مخصوصا مسايل سياسی رو خيلی خوشگل هجو کرده بود. البته شايد منظور کارگردان طرفداری از يه چيزايی بود. اما برای من که اصولا کل ماجرا چه چپ چه راست از بيخ و بن زير سواله مسخره کردن همه چيز لذت بخش بود و طرفداری ها هم (به خضوض اون صحنه آخرش در مورد خاتمی) يه جور هجو مسخره و شديدا خنده دار به نظر ميومد. يه صحنه ای داره که يه گربه سفيد و براق به خاطر دوچرخه سواری با يه گربه سياه و روغنی حسابی سياه می شه و کمدی موقعيتش حرف نداره! اکبر عبديشم که حرف نداشت. همونی که بايد باشه!




کار هر شبم شده که ساعت 4 صبح بخوابم و از اونور ساعت 6:30 صبح پاشم و برم سر کار و به زمين و زمان فحش بدم. هر روز دارم آژانس می گيرم که تو راه نيم ساعت بخوابم و در واقع نصف حقوقم رو پول ماشين ميدم. اما سر کلاس اونقدر شاگردام خوبن که خواب از سرم ميپره و تا ظهر کلاسا به خوبی و خوشی می گذره. ترم پيش خيلی خسته شدم. من اصولا بيشتر از 4 ساعت در روز (يعنی 2 تا کلاس) نمی تونم درس بدم. اما ترم پيش مجبور شدم به جای يه معلمی که نمی تونست بياد هم از وسط ترم کلاس بگيرم. خيلی خسته شدم. يه جورايی دچار عدم رضايت شغلی شده بودم! پينکفلويديش هم که داشت ميرفت و من يه جورايی با درو ديوار موسسه هم چپ افتاده بودم. حالا اين ترم به نبودنش يه جورايی عادت کردم. مثل همه نبودنا. شاگردای پنجشنبه ام ضعيفن. از کلاسای پنجشنبه حالم به هم می خوره. عين ماست می شينن آدم رو بر بر نيگا می کنن و تو هی بايد براشون بال بال بزنی و خودتو تيکه پاره کنی. آخرش هم می پرسن ليلی زن بود يا مرد! گرفتگی صدام هم که مزمن شده و تازگيها بعضی شبا عين خروس قوقولی قوقو می کنم! سر همين چيزاست که بعضی اوقات از کارم زده می شم.




از من می پرسيد چرا دلت می خواد بری. داشتم فکر می کردم و ميديدم خداييش ما اينجا بهمون بعضی اوقات خيلی خوش می گذره. (می گين نه از احسان بپرسين!!!!!) اما هميشه اول بايد کلی جونمون بالا بياد تا بعدش بهمون خوش بگذره. باورش نمی شد وقتی می گفتم ساعتی 950 تومن می گيرم. خيلی دلم می خواد بدونم تو بقيه جاهای دنيا معلما چقدر می گيرن. کاری هم هست که واقعا انرژی آدم رو می گيره و يکی از شغلاييه که ساعت مفيد توش زياده، چون معلما که نمی تونن عين بروبچه ها بشيينن تو شرکت پای کامپيوتر يه چتی بکنن و دو سه تا کار کوچولو هم انجام بدن و بيان خونه. معلم بدبخت بايد چهارچشمی حواسش به کلاس باشه و مدام بالا پايين بپره. خلاصه اگه به من اونقدری که تو همه جا به معلما حقوق ميدن حقوق ميدادن، عمرا هوس مهاجرت به سرم ميزد. آدمی که هميشه دلتنگه تو ديار خودش بيشتر ميتونه با دلتنگياش کنار بياد. اما تو ديار غربت سخته.




دلم می خواست می تونستم از طريق همين حقوق معلمی مثل همه مردم ديگه دنيا برم دور دنيا مسافرت کنم. مردم ديگه رو ببينم و برگردم دوباره همين جا. اما دقيقا بايد برعکس اينکارو بکنم. هر کی ميره دلم می گيره. کاش مجبور نبود کسی بره. می فهمی؟




تازه ميدونی يکی از دلايلی که دلم می خواد برم اينه که هر وقت دلم خواست بتونم اون کسی رو که دوست دارم هر جايی که هست حتی وسط خيابون با رژ اکليلی ببوسم و کسی هم چپ چپ نگام نکنه؟




به نظر من نيمه گمشده تو کسيه که بدونه چقدر ديوونه ای و مثل خودت ديوونه باشه. اگه ديوونگيهاتو نفهمه اصلا فايده نداره. ديگه می شه يه غريیه. راستی! اگه شما يه روزی اين نيمه گمشده رو پيداش کنين باهاش چيکار می کنين؟




زندگی من يه قصه است. قصه رفتنا و اومدنا. منتها نمی دونم چرا مثل بقيه قصه ها دوتا آدم اصلی نداره و هميشه فقط خودمم. تو قصه من هميشه همه ميرن. همه.




داشتم براش از قصه هام تعريف می کردم. داشتم تو چشاش نگاه ميکردم و باهاش حرف ميزدم. همين ده دقيقه قبلش اشکامو ديده بود. البته حدس ميزنم اين يه دفعه اصلا نفهميده بود که چرا اون دو تا قطره افتاد پايين رو صورتم. اگه می فهميد قول ميدم از خوشحالی دستای منو می گرفت و ديگه نمی ذاشت حرف بزنم و خيالش راحت می شد. ولی خوب بگذريم. داشتم براش قصه ام رو می گفتم که يه دفعه دو نفر اومدن که ويولون ميزدن و تنبک. بعد يه دفعه خنده، گريه، احساس، هر چی که رو صورتم بود خشک شد. آخه ميدونی چی داشتن ميزدن و می خوندن؟ نسترن!!!! خدا واقعا بازيش گرفته. نشسته اون بالا داره بازيگوشی می کنه! وقتی اونا رفتن من ديگه براش قصه نگفتم.



September 1, 2002


پندار و فرهاد ...




باااااااز، صدای بی صدا،
مثه يه کوه بلند،
مثه يه خواب کوتاه،
يه مرد بود، يه مرد...

همه می روند، فرهاد هم رفت. اما ديگر هيچکس دلش برای گنجشکک اشی مشی نخواهد سوخت.

کاش آرامتر گفته بودی که رفت. اين روزها به يادش یوديم چون مريض بود. اينروزها در گوشم اين آوا می پيچيد که:
سفيد پوشيده بودم، با موی سياه، اکنون سياه جامه ام با موی سپيد.
می آيم می روم، می انديشم که شايد خواب بوده ام، می انديشم که شايد خواب ديده ام، خواب بوده ام، عطر نارنج، چون ....

کاش آرمتر گفته بودی و مرا اينچنين از خواب بيدار نمی کردی. من هم می انديشم که شايد خواب ديده ام. نکند از اين رويا هم بيدار شوم، يا بيدارم کند؟

خدايش بيامرزاد. همه می روند و تنها دل ماست که می سوزد و کاريش نمی شود کرد. راستی هيچ فکر کرده ای عيد بدون بوی عيدی، بوی توپ چه رنگی می شود؟ راستی نفر بعدی کيست؟




نمی خوام حرف بزنم. می خوام لال بمونم. بعضی موقعها آدم اونقده حرف داره که خودشو بکشه هم نمی تونه حرف بزنه و دهنش بسته بسته می شه.

نبايد جدی بگيرم. نبايد باور کنم. اونقده خوبه که فردا که تموم شه کلی دلم می گيره و خر بيار باقالی بار کن. بايد باور کنم همه چيز معموليه. نبايد حرف بزنم.

حتما اينم ميدونی که من ممکنه حرف نزنم و هيچ چی نگم و عين بچه های خوب برم يه گوشه ماستمو بخورم، ولی فراموش هم نمی کنم!




امروز خيلی خوب بود. خيلی. می دونم دلم برای امروز تنگ می شه. می دونم.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage