خورشید خانوم



« September 2002 | Main | November 2002 »


October 30, 2002


من بی جنبه ام. تحمل اين چيزا رو ندارم. هممون داريم می ترکيم. ديگه تا نتونم به اعصابم مسلط شم اينجا نمی نويسم. فقط ميرم قاصدک می خونم: س مثل سوختن...




خيلی سخته آهو شدن بعد از اينکه يکی از آهوا پرزده و رفته. خيلی سخته، خيلی احساس بديه. آهو کوچيکه امشب با چشم گريون تو آهو خبر نوشت. خبر پريدن...



October 29, 2002


دروغ نبود. فکر می کردم يکی ديگه از شوخياشه. گفتم شايد می خواد از اين به بعد با اسم واقعيش بياد. آخه برای آهوا نوشته بود که می خواد با اسم واقعيش وبلاگ بزنه. گفتم شايد يکی هکش کرده.

دروغ نبود. گفتم شايد از دست ماها خسته شده می خواد ناپديد بشه. شايد ديگه حوصله اينجا رو نداره.

دروغ نبود. آخرين نوشته اش اين بوده:

" آهاي ملت!
كلاغي هوس پريدن دارد
لعنت بر كسي كه بالش را ببندد. "

حالا کلاغ سياه خوب و شوخ قصه هامون پريده و رفته. دارم می ترکم. اصلا نمی دونم چی بگم. هر چی به ايملهايی که تو دو هفته پيش برامون فرستاده بود فکر می کنم بيشتر حالم بد می شه. اصلا حرفی از پريدن نبود. همش شور موندن بود.

بخشی از آخرين ايملش به آهوا رو اينجا بخونين.

کلاغ سياه خوبم سفر بخير...





October 28, 2002


تورو خدا يکی بگه دروغه. دارم خفه می شم. يه شوخيه مگه نه؟ شايد يکی هک کرده. آخه مگه می شه؟ توروخدا زودتر بفهمين که دروغ بوده. زودتر. :(((((((




از يادداشتهای شهر شولوغ:

يکشنبه 5 آبان

بخش اول:

ساعت 6:45 صبحه. بعد از اينکه ساعت از 6 صبح مشغول زنگ زدن بوده با يک عالمه فحش به خودم که عين اين منگلا شب قبلش تا 2 نصفه شب بيدار موندم از خواب پا می شم. 7:15 از خونه ميزنم بيرون. پول ندارم آژانس بگيرم. ترافيک تو جاده مخصوص مثل هميشه افتضاحه. ساعت 7:40 ميرسم آزادی و سوار يه تاکسی می شم برای چهار راه وليعصر. تاکسی برای فرار از ترافيک از يه کوچه پس کوچه هايی ميره که عقل جن هم بهش نرسيده. يه دفعه وسط يه ميدونی که نمی دونم کجاست يه ماشين دق می زنه بهش. ماهارو پياده می کنه. اون وسط عين اين خلا جلوی ماشينا رو می گيرم. يه تاکسی تلفنی پيدا می شه منو ببره. موبايلم شب قبلش خورده زمين صدام نمی ره که خبر بدم دير می رسم يه معلم ديگه بر ه جام سر کلاس. ساعت 8:15 می رسم سر کار. تاکسی تلفنی 1500 تومن ازم ميگيره.

ساعت 12 ظهره. از کلاس ميام بيرون. از گشنگی دارم می ميرم. با اشتها شروع می کنم به خوردن ماکارونيم. در سس رو که ميام باز کنم تمام سس می پاشه به سر تا پام. برای اولين بار مانتو شيری ام رو پوشيدم! بايد بلافاصله هم برم پيش شاگردم که خيلی هم تر و تميزه!

ساعت 3 شده. از پيش شاگردم ميام يه دربست می گيرم که زودتر برسم اکباتان برم بانک حقوق بگيرم. بانک تا ساعت 4 بازه هميشه. ساعت 3:45 می رسم دم بانک. تاکسی ازم 1500 تومن می گيره. دربانک بسته است ولی توش نشستن. در ميزنم و در رو باز می کنن و می گن کامپيوترای بانک از کار افتاده بايد فردا بياين!

همون موقع زود آژانس می گيرم برم يوسف آباد پيش دوستم که کامپيوترم رو که داده بودم درست کنه ازش بگيرم. آژانس رو نگه ميدارم می گم زود بر می گردم. به کامپيوترم دست نزده چون بايد خودم می بودم می گفتم چه فايلايی بی خوديه. نرم افزار بزرگ کردن پارتيشنهای کامپيوتر رو ميذاره. يه نيم ساعتی ميگذره و متوجه می شم که همش 20 درصد از کار انجام شده. بدون کامپيوتر دست از پا دراز تر بر می گردم خونه! آژانس 3200 تومن ازم می گيره.

ساعت 6 شده. بايد زود حموم کنم و برم. پينکفلويديش و يکی از دوستامون که اتفاقا رئيسم هم هست(!) و برادرش ساعت 7 دم فود کورت منتظرنم. پينکفلويديش از شب قبلش به گوشم يک عالمه خونده که دير نيايی ها. آژانسيه از ميدون نور ميره. ميدون نور قفل شده. نيم ساعت تو ميدون تو ترافيک می مونيم. از ساعت 7:15 تلفنای پينکفلويديش شروع می شه. صدای من هم که نمی ره برای همين گذاشتمش رو انسرينگ و فقط صدای دادای پينکفلويديش جان که در عين حال می خواد خيلی خونسرد برخورد کنه رو می شنوم. اشتباهی آدرس رو قاطی می کنم و يه آن احساس می کنم پارک ملت و جام جم و مخلفاتشون همه بالای پارک وی هستن. يه جايی شکم می بره. از تاکسی پياده می شم از يکی می پرسم و می فهمم که گند زدم و دوباره دور می زنيم بر می گرديم پايين. ساعت 8 ميرسم اونجا. 2000 تومن پولی که آماده کرده بودم به آژانس بدم نيست. وقتی از ماشين پياده شده بودم آدرس بپرسم افتاده بوده!

پينک فلويديش و دوست عزيزم خانومی می کنن و هيچی بهم نمی گن. فکر کنم قيافه ام به اندازه کافی بدبخت بيچاره هست که دلشون نيومده چيزی بگن. بهشون می گم زياد خوشحال نباشين داريم ميريم کنسرت. اگه شانس امروز من باهامون باشه، يا تو راه تصادف می کنيم، يا عصار ميفته می ميره، يا يه عده می ريزن تو سالن عين اون کاری که چچنی ها با روسای بدبخت کردن با ما می کنن. فکر کنم خيلی دلشون می خواد من بی خيال کنسرت شم برگردم خونمون!


بخش دوم:

ما خيلی خوشيم! يک عالمه پسر دختر ريخته بودن تو نمايشگاه. ولی به نظر من آب و هوا خيلی خوب نبود. اکثر پسرا يا کوتوله بودن يا وحشتناک يا با يکی بودن! خلاصه که پيف پيف بو ميداد. تو راه برای خودمون همينجور آواز می خونديم. به پينکفلويديش اصرار کرديم عينک آبيش رو بزنه. با اون موهاش ديگه حسابی ست شده بود و ملت با دهانهای باز نگامون می کردن و مام زده بوديم به سيم آخر خل و چلی و برادر دوستمونم که بيچاره کلی جنتلمن بود و کت شلوار کراوات زده بود نمی دونست از دست ما کجا بره!

کنسرت شروع شد. همونی که بايد می بود. البته عصار بيچاره ديگه صداش يه جورايی در نمی اومد. قربونش برم اين پول چيکارا که نمی کنه. 14 سانس کنسرت تو 7 روز يه جورايی به نظر من غير منطقی مياد. خلاصه هر جا عصار جان کم آورد ما جبران کرديم. اونقدر جيغ زديم که ديگه امروز صدام در نميومد و با شاگردام به زبون کر و لالی حرف ميزدم! آهنگ جديدش که شعرش از پروين اعتصاميه خيلی قشنگ بود و يه جورايی سياسی بود. ملت هم خوب جيغ و داد کردن سر جاهای بودارش. چند تا پسر جلوی ما بودن که يکيشون خيلی احساس باحالی می کرد و در عين حال هم انتظار داشت همه عين کنسرتای موسيقی کلاسيک عين چوب خشک بشينن. هر بار که ما جيغ می زديم گوشاشو می گرفت و به ما چپ چپ نگاه می کرد. مام که لج و لج بازی تا تونستيم جيغ زديم! بيچاره الان که فکر می کنم دلم براش می سوزه.

اين فواد هم خوب ساکسيفون می زد. يکی از بچه های بی آبرومون (!) می گفت اينو ديگه احتمالا شبا با دامن می برنش خونه از بس فوت کرده! حالا مام تو کنسرت هی به اين مساله فکر می کرديم و نگران بوديم و راجع بهش بحث می کرديم ؛) و اين برادر دوستمون هم می پرسيد چی شده؟!

همه جی خوب بود. آخرشم که سر خيال نکن همه سالن يه صدا می خوند و اين خارجيايی که تو سالن نشسته بودن کف کرده بودن از ديدن اين صحنه ها. فقط حيف شد که "من مست و تو ديوانه" و "زيرباران" رو نخوند. خودمون تو ماشين برگشتنه با احساس تمام شروع کرديم "زير باران" رو خوندن.

چشمها را بايد شست،
زير باران بايد رفت،
دستها را بايد شست،
زير باران بايد رفت...

بعد يه دفعه قيافه پينکفلويديش متفکر شد. دستها را بايد شست؟!!! اصولا چتر ها را بايد بست بود! بيچاره سهراب! حالمون زيادی خوب بود ديگه. دستهارا بايد شست. مسواک بايد زد. جيش، بوس، لالا، بايد کرد. 30 تا ورقه بايد صحيح کرد...

جای شما خالی که ساعت يک شب رسيدم خونه تا 3 صبح ورقه صحيح کردم چون بايد امروز صبح جوابای بچه هارو تو جلسه مشاوره آموزشی ميداديم و بعد امروز دوباره 6:45 دقيقه صبح با صدای زنگ از خواب پا شدم و به خودم فحش ميدادم و .....




October 26, 2002


کامپيوترم پکيده. يک عالمه حرف. هوای دلم ابری ابريه. تو کافی نت عصيانم. اين کی بورده عجيب غريبه. بابا گفته زود بيا خونه. هی می گفت چرا جوابمو نميدی. نگاش می کردم و هيچ چی نمی گفتم. حالا نمی شد به جای سلين دان "چه خوشگل شدی امشب" بود اينجا؟! مگه نمی گم هوای دلم ابريه. يک کلمه ديگه حرف می زد تموم بود و جواب سوالاشو ميدادم. خدا کنه فردا کامپيوته درست شه. راستی گل صد برگ پس فردا حقوق می گيرم ها! دلم بدجوری هوس مارگاريتا کرده :)

همه کارا باشه برای پس فردا. شرمنده همه.



October 24, 2002


يه فنجون کاپوچينوی داغ داغ رو اينجا بنوشين. با يک گفتگوی رو در رو با شادی صدر مدير سايت زنان ايران.




7 صبح از خونه می رم بيرون، 8، 9 شب بر می گردم خونه. نمی دونم چه جوری دارم اينهمه هندونه رو با دستام بلند می کنم. يه دبيرستانی می رم چند وقته درس ميدم. يه عده شاگرد دبيرستانی شر و شيطون بدتر از خودم. خيلی با هاشون حال می کنم. فقط وقتی بر می گردم خونه ديگه هيچ جونی برام نمونده. آخه با اينجور شاگردا بايد خيلی خوب برخورد کنی. بايد خيلی از تو خوششون بياد ولی در عين حال تو کارت جدی باشی که هم دوست داشته باشن و هم حرفاتو گوش بدن. يکيشون که عين خودمه. بی تربيت، وحشی و شيطون. اونروز اونقده دلقک بازی در اوردم که بالاخره اخماشو باز کرد و می خنديد. يعنی اگه اينکار رو دوست نداشتم تا حالا مرده بودم. دو قرون پول ميدن و جون آدم هم بالا مياد. ماه پيش هم که حقوقم دقيقا روز اول مهر تموم شد! حالا نصف حقوق اين ماهم رو بايد بابت قرضای ماه پيش بذارم کنار. دلم می خواد قر قر کنم. چی می شد به ما پول بيشتر ميدادن؟ همه جای دنيا معلما حقوقشون زياده. دلم يه پول قلمبه می خواد. دلم شديدا يه ماشين می خواد. دلم می خواد دماغم رو عمل کنم بشم شکل فلرتيشيا! اه!




تازگيا وبلاگمو خيلی دوست دارم.




گاهی اوقات بايد طعمش را چشيد. غم، غصه، دلتنگی؟ نمی دانم. بايد طعمش را چشيد. وقتی که ديوانه می شوی، بايد طعم درد را بچشی شايد عاقل شوی. بايد بروی ميان آتش، شايد دردش بيدارت کند. درد بيدردی علاجش آتش است.




کجايی؟ دور دور. از اينجا دورتر. تنها؟ من هم تنها. گفتی برايم می نويسی. چشمم را به صفحه شيشه ای دوختم. نوشته ای نديدم. جايی ديگر، جايی دور تر، از آن حباب خالی گفتی که ميان جانم خانه کرده. می دانی حبابها روزی خواهند ترکيد؟ می دانی حبابها را دوست ندارم؟ می دانی دلم برايت تنگ شده؟ می دانی اما تنم سرد است؟ سرد سرد؟ شراب نوشيدم. آن شب شراب نوشيدم و تنم گرم شد. داغ داغ. حالی ديگر بود. اما تو نبودی. اما واقعی نبود. برای همين می را دوست ندارم. وهم است، وهم. می خواهم باز هم برق چشمان تو، آوای نوشته های تو وقتی که برايم می خوانيشان، گرمی دستانی که دستانم را می فهمند گرمم کنند. می خواهم واقعيت گرمم کند. از وهم و زاری خسته شده ام. از درد کشيدن برای لذت از درد، از تنهايی برای غصه خوردن، از فشار دستها برای باور کردن دوست داشتن دستهای ديگری خسته شده ام. می خواهم دستهايم خودشان دستهايت را پيدا کنند. می خواهم روحم با روحت عشق بازی کند، به لذت و درد برسد. می خواهم چشمانم را که بستم خودش برود به آسمانها. می خواهم وهم نباشد. خودش باشد، انرژی درونی، همان که حبابها را می ترکاند.



October 21, 2002


ساعت 3 نصفه شبه. خيلی وقت بود نمی تونستم تا اين موقع شب بيدار بمونم. من باشم و گل گلدون که همين الان دلم می خواست بشنومش و تو "يه جور ديگه" پيداش کردم و کاغذ پاره هام وکی بوردم. گل هر آرزو رفته از رنگ و بو. آره. هميشه هر وقت اينطوريم دلم می خواد گل گلدون گوش بدم. صبوری، صبوری، صبوری. نوارم رو هيچ وقت پسم نداد. باد، باد، باد. امروز وسط کلاس ديگه کم آوردم. آخه شاگردام هم يه جورايی خسته ام کرده بودن. وسط کلاس دوميم رفتم دستشويی و در رو روی خودم بستم و 10 دقيقه دل سير گريه کردم. هی خودتو بزن به اون راه. هی سر خودتو گرم کن. هی گم شو تو روزای ابری. از بس خودمو يادم رفته بود يه دفعه بريدم. حالا با اين حال فردا رو چيکار کنم؟ 80 نفر مهمون. 80 تا زن. بايد دامن سرمه ايم که گلای آبی داره بپوشم. يک عالمه پرچمای رنگ و وارنگ به درو ديوار زدم. می گه بايد حتما اون وسط باشی و پذيرايی کنی. اگه دلم خواست اون وسط برم خودمو گم و گور کنم چی؟ فقط خوبيش اينه که دف ميزنه. صداشم دوست دارم. مزخرف نمی خونه. می دونی چقدر کار دارم اونوقت اين موقع شب به جای اينکه که بخوابم دارم تلق تلق می کنم؟ من از اون آسمون آبی می خوام ...

مرسی آيدای گل




گل شب بو ديگه شب بو نميده
کی گل شب بو رو از شاخه چيده...




October 20, 2002


عصبانيم. از دست خودم عصبانيم. از اينکه اينقدر زود فرو ميريزم عصبانيم. اگه برف بباره ديوونه می شم. خواب ديدم داره برف مياد. خواب ديدم شبه و داره برف مياد. وای اگه تو بيداری برف بياد، اگه تو شب برف بياد، اگه اون آهنگ رو دوباره بشنوم. يعنی می شه زمستون امسال اصلا برف نياد و ديگه هيچوقت اون آهنگه رو نشنوم؟ يعنی می شه ديگه تنم تير نکشه از به ياد آوردن نداشتنش؟




يه دفعه يه آهنگی يه چيزی رو که خيلی وقت بود از ياد برده بودی به يادت مياره. اون يه چيز يه دوران رو يادت مياره. يک عالمه حس هايی که کشته شدن، يک عالمه خودخوری، يک عالمه صبوری. اسمش رو گذاشته بودی عشق ممنوعه. کلی به خودت فحش ميدادی که چرا اصلا داری بهش فکر می کنی. بعد کم کم ياد گرفتی خودت رو کنترل کنی. عقلانيتت رو تربيت کنی! ولی خورشيد خانوم اين ياد گرفتن به چه قيمتی تموم شد؟ تو که واسه خودت همينجور نظر ميدی و می گی می شه عقلانيت رو تربيت کرد که احساست رو بتونه بيتشر کنترل کنه، تو که عشق کورکورانه رو رد می کنی، حالا خود تو اين حالت احمقانه ای که الان پيدا کردی رو چيکار می خوای بکنی؟ فکر می کردی عاقل شدی، يادت رفت همه اون ديوانگيها رو. خوب پس کلاهت رو بذار بالاتر. ببين که هيچ چی نيستی. ببين که نه تنها عقلانيـتت رو تربيت نکردی، بلکه شايد اگه پاش ميفتاد مثل يه عروسک ميفتادی تو دامش. آره می دونم اونقدر ديوونه ای که برای يه روز داشتنش شايد اين غلط رو می کردی. اونقدر ايده آليستی فکر نکن. دنيا کامل نيست، حتی خدا هم کامل نيست. پس اينقدر کمال گرا نباش. خيلی بتونی هنر کنی می تونی دوباره اون دريچه رو که باز شده ببندی و بشينی يه گوشه و صبوری کنی، خودخوری کنی، حس کشی کنی تا يواش يواش عاقل بشی.





عروسک بودن يا نبودن

عروسک بودن يا نبودن ذهنم رو مشغول کرده. بحثمون يه جورايی که خودمون نفهميديم چه جوری رسيد به اينجا.

اصلا تغريفمون از عروسک بودن چيه؟ آيا اصلا عروسک بودن به کل نفی بايد بشه؟ حالا اومديم و خيلی بد بود. آيا بايد به اونی که دلش می خواد و خودش دلش خواسته عروسک باشه گير بديم که عروسک نباشه؟

از نظر من عروسک اون زنيه که هر کاری می کنه به خاطره مرد می کنه. همون مردی که براش خداست. آقاشون. يعنی اينکه اگه به خودش می رسه، هميشه به خاطر "اونه". اگه "اون" يه روز بهش بگه به خودت برس به خودش برسه، اگه يه روز گفت خودتو بپوشون خودشو بپوشونه. تمام فکر و ذکرش پسنديده شدن باشه. خودش رو يادش بره. لذت شخصيش از لذت بخشيدن به "اون" حاصل بشه. از نظر من عروسک کسيه که هميشه دلش می خواد اينطوری باشه. خوب آدم بعضی موقعها دلش می خواد به خاطر ديگری خودآرايی کنه، زندگی کنه، دلش می خواد مورد تحسين قرار بگيره. ولی آخه اين درسته که يه نفر هميشه اينطوری باشه؟ درسته که يه زن اصلا فرديت خودش رو ناديده بگيره؟ وجودش در بودن ديگری، و در تحسين ديگری معنا پيدا کنه؟

بعضيا می گن عشق يعنی فنا، يعنی از ياد بردن خود. در مورد معشوق زمينی به نظر من اين تعريف يه جورايی به عروسک بودن پهلو ميزنه. (در مورد بعد عرفانيش هيچ نظری ندارم.)

می دونم که عشق هيچی سرش نمی شه. آدم عاشق اکثر اوقات نمی تونه احساسات خودش رو کنترل کنه. ولی هر چی آدم عقلانيت خودش رو بيشتر تربيت کنه، اونوقت شايد اون احساسات غير قابل کنترل هم کمتر بروز کنه.

حالا اونی که خودش دلش خواسته عروسک باشه رو چيکارش کنيم؟ مخش رو تيليت کنيم که بابا جون عروسک نباش؟

به نظر من اينطوری نيست. کسی رو که خودش دلش خواسته عروسک باشه و انتخاب آگاهانه اش اين بوده بايد به حال خودش رها کرد. فقط کاشکی انتخابها واقعا آگاهانه باشه. کاشکی عروسکای جامعه ما واقعا خودشون آگاهانه انتخاب کرده باشن که عروسک باشن. نه اينکه از روی ندونستن، از روی نادان نگه داشته شدن، از روی ظلمی که ته دره نگهشون داشته. و اگه از روی ندونستنه کاشکی خودشون انتخاب کرده باشن که نخوان بدونن و اينجوری خوش باشن.

عروسک بودن يا نبودن. شايد مساله اين باشه خيلی موقع ها.




.



October 19, 2002


راستی من ديروز نمردم ها! سرم امروز خوب شد. فقط 2 ساعت عر ميزدم از زور درد. ولی خيلی خنديديم. کاش حالم خوب بود بيشتر می مونديم. مخصوصا قسمت حسن آقا و توی کابينت و 69 لنگاشونو هوا می کردن و براد پيت و ....!!!! اون شاهينه هم که روی لباس يکی پی پی کرد خيلی باحال بود. مخصوصا وقتی تند تند رو زمين می دويد. معلوم نيست حسن آقا چه بلايی سرش آورده بود!




بخش انگليسی سايت زنان ايران راه افتاد.




خسته شدم. حسابی خسته شدم. ديگه صبحا با جون کندن پا ميشم ميرم سر کار. شديدا به مرخصی احتياج دارم. از هفته ديگه دو ماه مرخصيم شروع ميشه. فقط خدا کنه کارام تموم شه تو اين دوماه. ديگه از بلا تکليفی و آويزون بودن بين زمين و آسمون خسته شدم. ديگه از کولی بودن خسته شدم. دلم می خواد يه جا آرومم بگيره.




اونقده سر و صدا اين دورو بره که حد نداره. دارم خل می شم. هدفون تو گوشمه. آدما دارن دورو برم حرکت می کنن. اونقده بلند حرف می زنن که با وجود صدای بلند موسيقی باز هم صداشون مياد. وقتی از کنارم رد می شن سايه هاشون ميوفته روی ميز من. از سايه ها هم می ترسم. هيچ جايی ندارم برم. تو خودمم نمی تونم برم. سر و صدا خيلی زياده. حوصله ندارم. يه چيزيم شده. وای خدايا الان جيغ می زنم سرشون. چرا صدای اين بلند تر نمی شه.

همينجوری ول شدم اينجا. اصلا نمی دونم کجا. اينجا کجاست؟ من اينجا چيکار می کنم؟ من گم شدم :(



October 18, 2002


يه فنجون کاپوچينوی داغ می خواين؟



October 17, 2002


حتما "آخر هفته" حيات نو رو پيدا کنين و بخونين. منصور ظابطيان يه مصاحبه شاهکار داره با سهيل معينی سردبير ايران سپيد که خودشم نابينا هستش. اصولا مصاحبه های ظابطيان رو خيلی دوست دارم. نکته سنج و در عين حال جينگول. اما اين يکی يه چيز ديگه است. مصاحبه با مردی که نابيناست ولی فيلم می بينه، تو دفتر کارش نقاشی و گل مصنوعی ميذاره، گلها رو لمس می کنه و رو آثار باستانی دست می کشه، خواب می بينه و اصلا هيچ تصوری از زرافه نداره چون تا حالا لمسش نکرده.




می خوای تموم بشه. می خوای يه دفعه جلوت باز بشه. خلوت، آروم، بدون صدای ترمز ماشينا، بدون صدای گاز موتورها، بدون صدای بوق و صدای نوحه راديو.

می خوای تموم بشه. می خوای يه دفعه هوا خنک بشه، آفتاب داغ دست از سرت بر داره، باد بياد و نسيم بوزه، بارون بباره. دلت می خواد هوا مه آلود شه، ابرا بريزن تو آسمون. پنبه بارون بشه آسمون.

می خوای تموم بشه، می خوای عضله های گرفته ات باز بشن، شل بشن. می خوای چشماتو ببندی، موسيقی طبيعت رو بشنوی، آروم بشی، آروم.

چشماتو باز می کنی. روبروت تو خر تو خر ماشينا يه پرايد سفيده که پشتش نوشته: ! Let's race untill the hell




اين روزا خيلی می نويسم، اينجا، اونجا، روی ورق پاره ها، گوشه کتابی که درس ميدم؛ توی دفتری که نمره های بچه ها رو توش ميدم، لای برگه های بچه ها، توی ذهنم...

اين روزها می نويسم چون اگه ننويسم دلم می ميره، يادم ميره حس هامو، ميرم ميون اونهمه همهمه گم می شم. اين روزا می نويسم چون نوشتن خوبه، تنهاييتو از يادت می بره، همه اون چيزايی رو که از ترست دور انداخته بودی يادت می ياد.

اين روزا همش باخودم حرف می زنم. تو خيابون با خودم می خندم، يه دفعه می زنم زير آواز، يه دفعه شولوغ می شم، يه دفعه ساکت.

اين روزا، خيلی بيشتر پيش خودمم. خيلی حسهام شفاف شده. برای همين حالم زود زود بد می شه. اين روزا شيشه ای بودن آزارم ميده. اين روزا زده به سرم شيشه ها رو بشکنم و برم جايی که اصلا شيشه نخواد. برم يه جايی که بشه داد زد، فرياد زد و گفت من هستم. من هستم تو همون گوشه ا ی که خدا برام گذاشته. همونجا که فقط برای منه. خود من.




کافی شاپمون رو خراب کردن. همش چند روز نرفتيم بهش سر بزنيم. دلش گرفت می دونم. قهر کرد با ما. با ما که خودمونم يادمون رفته بود اونجا کافی شاپ ما بود. اورنج گلاسه با فوستر کلارک اضافه، سيگار کارتيه، ميزايی که دلت نمی خواست از پشتشون پاشی و فقط دلت می خواست تا آخر دنيا پشتشون بشينی و به چشمای کسی نگاه کنی که می دونی مال تو نيست و مال آينده است. ديگه هيچوقت اون روزا تکرار نمی شه. دلم برای اون روزا تنگ می شه. اينو مطمئنم.



October 15, 2002


زنانگی ام را بايد پنهان کنم. اين عاقلانه ترين کلامی بود که شنيدم. زنانگی ات را پنهان کن. جسمت را چادر بپوشان، روحت را هم. اينجا مردان حريص با چشمانشان زنانگيت را می درند. اينجا اگر زنانگی ات را نپوشانی حقی برای اعتراض به دريده شدن نداری. اينجا بايد درپستوی خانه ات زن باشی اگر که يادت ماند. اينجا، بايد، تنها در رختخواب همسرت زن باشی. زنی آرام، خاموش، پذيرنده. زنی از تبار گاوان شير ده. زنی از تبار مادر بزرگان خاموش و نجيب. زنی از تبار درختان. زنانگی ات را پنهان کن...

از وبلاگ سالهای ابری




ابراهيم نبوی گفته ديگه تو هيچ روزنامه ای طنز سياسی روزانه نخواهد نوشت و می خواد به تحقيق ها و کتابهاش و سايتش بيشتر برسه. من ستون در شهر خبری نيستش تو حيات نو رو خيلی دوست داشتم و به مطالب سايتش ترجيح می دادم. کاشکی اون يه ستون رو نگه ميداشت. :(




شيشه ای بودن سخته. بعضی اوقات هم احمقانه است. برای بقيه که خوبه. فوضولی هميشه کيف می داده. تو هزار توی ذهن يه آدم ديگه رفتن هم همينطور. ولی شيشه ای بودن بعد از يه مدت تورو از خودت می گيره. بعضی اوقات عاقل تر می شی. بعضی اوقات هم احمق تر. شيشه ای بودن يا نبودن. بايد مساله اين باشه برام. اما نيست.




من مخم دارره می ترکه از اينهمه چيزی که نمی دونم. خدا جدا مارو گذاشته سر کار. اينهمه، اينهمه چيز تو عالم هست، اون وقت يه مغز قراضه بهمون داده که هر چقدرم ازش کار بکشيم و پرورشش بديم و تازه IQ مون هم خدادادی يک عالمه باشه، بازم اونايی رو که بايد بفهميم نمی فهميم. خدا باهوش تر از اينا بوده که بذاره بفهميم. به آخر شهودم برسيم تازه اول غم و غصه هامونه. تازه اول اينه که بفهيم چقدر، چقدر نمی دونيم. اونوقت هی داريم تو سر و کله هم می زنينم و حال همو بهم می زنيم و فکر می کنيم سلطان عالميم. بدجوری هممون سر کاريم. بدجوری. اينارو دارم به خودم می گم که ديروز فکر می کردم خيلی باحالم. امروز وقتی اون دختر بچه هه سر خيابون فلسطين پا برهنه راه می رفت و می خواست دعا بفروشه حالم از خودم و اون و خيابون فلسطين و کله پوکم که نمی فهمه چرا اينجوريه اوضاع به هم خورد. هيچوقت هم نخواهم فهميد. عدا...!!!




شاهکوه اولين روستاييه که در ايران اينترنت دار شده (از طريق روزنامه ايران دوشنبه)
اين روستا يه سايت درست حسابی هم داره در مورد خيلی چيزها: خبر، فعاليت زنا، حتی خبرای عروسيای روستا! حتما برين يه سر بزنين. خدا کنه همه روستاهامون اينترنت دار شن و خدا کنه اين اينترنت دار شدن به بهتر شدن وضعيت زندگيشون کمک کنه. نه اينکه هنوز از خيلی از امکانات محروم باشن و اونوقت جووناشون بشينن فقط چت کنن و آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هيچ.



October 14, 2002


راستی کاپوچينو امشب آپديت نمی شه و از اين به بعد پنجشنبه صبحا آپ ديت می شه.




بالاخره تموم شد. همسايه ها ياری کردن تا من شوهر داری کنم. بابام يک عالمه سرم داد زد، از اونور کلی مهربونی کرد؛ از اونور هم کلی تهديدات. منم ديگه ديدم اين آخرين شانسمه. يه هفته نشستم سرش. پروپوزال با همکاری پينکفلويديش عزيزم آماده شد. به نظر خودم که خيلی خوب از آب دراومد. امروز رفتم پيش استادم. گفت هيچ مشکلی نيست. يه نامه ميدم که برات سنوات بزنن. حالا البته کلی گير بهم خواهد داد سر پروپوزال، مخصوصا که همش 18 تا منبع تونستم جور کنم که از اين 18 تا 5 تاش هم بيخوديه و به دردم نمی خوره. ولی مهم اين بود که قبول کنه که من سنوات بگيرم. (گفته تا يک شنبه ديگه بهم خبر ميده موضوع قابل قبوله يا نه) فقط الان سه روزه حموم نرفتم, ابروهام شده پاچه بز، ميل باکسام داره می ترکه، يک عالمه حرف قلمبه شده دارم که حتی تو اون وبلاگ کوچولوه هم نرسيدم بنويسم. دوستام از دستم شکارن. حتی يک کلمه از آخرين کار ترجمه ای که گرفتم رو انجام ندادم. يک هفته است روزنامه نخوندم و دارم از خواب می ميرم.




يه حالت عجيب و غريبی بود. با وجود اينکه شديدا تو هفته های گذشته دلم براش تنگ شده بود، ولی يه دفعه ديدن يا نديدنش برام بی اهميت شده بود. اونقدر نشد، نشد، نشد، که يه دفعه زد به سرم و دوباره اون حصاره اومد دور تنم. می گه خوب بلده حصارا رو بشکنه. تو دلم می گم خدا کنه! تو راه هی غصه می خوردم که آخه چرا اين مدت نشد، نشد، نشد. منکه اين دفعه خوب پيش رفته بودم و بعد از گذشت اونهمه مدت هم يخ نکرده بودم. اگه می شد، حتی اگه يه بار هم می شد اونوقت شايد ديگه تنم هيچوقت يخ نمی کرد. يعنی نه اينکه الانم يخ کرده ها. نه! ولی خوب يه جوريم. دلم می خواد دور خودم حصار ببندم. دلم می خواد دور بشم. دور دور. بدجنس شدم. دلم می خواد تلافی درارم. بچه شدم. بعد تازه شب که داشتم از سر کار بر می گردشتم دلم هم يک عالمه گرفته بود. ساعت 9:30 شب رسيدم خونه. تنهايی رو اون موقع شب تو خيابون آزادی و انقلاب دوست ندارم. مخصوصا که از سر کار برگردی و دلت يه دونه کارتيه بخواد و چراغای خيابونا هم خاموش باشن و سر خيابون هم ايست بازرسی باشه و چند تا پسر جينگول رو نگه داشته باشن و ماشيناشون رو بگردن. مخصوصا که همه راننده تاکسيا هايده گوش بدن اونشب. مخصوصا که ظهرش رفته باشی دانشگاه دوران ليسانس و"محفل" غذا بخوری و ياد همه اون خل و چل بازيهای اون چهار سال بيفتی و از فکر اينکه چهار سال عين برق و باد گذشت جا بخوری، انگاری تازه يادت افتاده باشه چند وقت پيش از اون دانشگاه فارق التحصيل شدی. مخصوصا اگه نتونی مثل اون مرده تو خيابون تنهايی راه بری و سيگار بکشی و آواز بخونی و..



October 12, 2002


مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل ...



October 8, 2002


تا يک هفته وبلاگ من تعطيله چون فشار کار ديگه واقعا داره منو از پا ميندازه. من شرمنده همه اون کسايی هستم که ايميلاشون رو جواب ندادم. الان يه چيری حدود 40 تا ايميله. اين يه هفته هم شايد نتونم جواب بدم ايملهامو. به خدا خودمو نمی گيرم. فقط ديگه الان خيلی وقت کم دارم. تصميم جدی دارم که تا جمعه شب پروپوزال رو تموم کنم و شنبه برم التماس استادم کنم شايد قبول کرد نامه بده سنوات بگيرم. اميدوارم بتونم هفته ديگه از شرمندگی شما درام و ايملهاتون رو جواب بدم. تا بعد...




چی شد اين پايين! خودش شد يه پا آهوی سه گوش!




کاپوچينوی اين شماره يه حال و هوای ديگه ای داره. ويژه نامه روز جهانی کودک. کل مطالب مجله درباره بچه هاست، با يه مصاحبه دوست داشتنی با خود بچه ها با عکس بچگيای نويسنده های جينگول مجله ! کودکانه...




اصولا ما داريم روز به روز تو طراحی و راه اندازی سايتها بهتر می شيم. من اين چند وقته چند تا سايت خيلی خوب ديدم . نمی دونم شايد از نظر فنی اونقدرا پيشرفته نباشن، شايدم باشن. من سرم نمی شه، ولی ظاهر کاراها که به شدت دوست داشتنيه. يکيش همون سايت پرسه. يکيش هم سايت سی نما دات کامه که اگه همينجوری ادامه اش بدن می تونه يکی از مرجعهای سينمايی کشور شه، يکيش هم يه سايتيه که تازه راش انداختن و راجع به موسيقی ترنسه! منکه از سايت خوشم اومد. البته بازم نه از ديد حرفه ای. از ديد يه کاربر عادی اينترنت. آخريشم سايت عکسای نفيسه مطلق بوده که کار اين دو تا جونورای وبلاگستان خودمون محمد رضا و احسان بوده. نفيسه يکی از با استعدادترين عکاسای خبری مطبوعات ماست. عکسای زلزله کاپوچينو رو يادتونه؟ حالا الان هم به کمک احسان و محمد رضا يه گالری خيلی خوشگل داره از عکسای خبری و غير خبری خودش و ديگران. يه وبلاگ هم داره اونجا که البته بيشتر راجع به سايت و عکس توش می نويسه. نفيسه جون تبريک!




پرسه يه مجله اينترنتی جديد دوست داشتنيه که يه عده دوستی که اتفاقا جز يکيشون هيچکدوم وبلاگ ندارن (از عجايب اين روزا!) به دور از هياهو راش انداختن و توش از دلمشغولياشون می نويسن. می گن که قراره دو هفته نامه باشه اگه بمونه. می گن هنوز هيچ چی معلوم نيست. اميدوارم که بمونه.




همه ايملهارو جواب ميدم. همه لينکارو ميذارم. همين امشب. فقط الان نه. الان فقط دلم می خواد گريه کنم. دلم گرفته. خسته شدم. هيچی نمی فهمم. دوباره ماجرای دفعه پيش شده. اونجا که بوديم يه دفعه احساس کردم صدا هارو نمی شنوم و فقط حرکت لبها رو می بينم. بعد هم يه دفعه حتی حرکت لبها رو هم نديدم. راستی می شه دو تا هم آورد توی يه جمله؟ ايراد از منه. يه آدم بزرگی که عقلش رشد نکرده. فقط لنگام دراز شده. هر دفعه فقط بيشتر و بيشتر دارم فرو ميرم. حتی با ديوونه ترين آدمای دنيا هم که باشم باز احساس تنهايی می کنم. زندگی شولوغه، پر ماشين، پر صدا، همهمه. دلم می خواد برم يه جايی قايم بشم. يه جايی که هيشکی منو نبينه. حتی خودم. دلم می خواد همه آينه های خونمون رو بشکنم که ديگه وسوسه نشم برم خودمو ببينم. امروز تو خيابون سعدی از سر اتقلاب تا 5 تا کوچه پايين تر 15 نفر گفتن چه شاسی بلندی داری. شاسی يعنی چی؟ دلم می خواد خودمو تو چادر بپيچم. دلم می خواد گوشواره هامو قايم کنم. دلم می خواد يه رنگ بشم تو رنگين کمون. زندگی آدم که رنگين کمونی باشه، هم نور داره، هم بارون. هم رنگ داره، هم بوی بارون. تازه اگه يه رنگی از رنگين کمون بودم کمونه ميزدم روی ابرا. ابرا ی سفيد و نرم و خوشمزه. ای خدا چرا ابرای دل من بارون نمی باره؟ چرا برق چشاشو از من پنهون کرده؟ چرا ديگه صدام در نمياد؟ چرا اين شليلا اينقدر سفتن؟ چرا می گه معذرت می خوام؟ چرا گيج شدم؟ چرا سردمه؟ چرا ديگه صدامو نمی شنوه؟ چرا ضعيف شدم؟ چرا همه چی قاطی پاتی شده؟ چرا نمی باره؟

***

فقط اگه بباره...



October 5, 2002


به حق چيزای نديده و نشنيده!!

...اما اینها همه یک طرف ،این دوست ما یک چیزی گفت که من یکی خیلی تعجب کردم.می گفت قراره به زودی به بچه های وبلاگری که توی پرشین بلاگ می نویسند بر اساس تعداد بیننده و همینطور تعداد کلیک هایی که روی تبلیغات
صفحه شون میشه پول بدیم!!!
البته من فکر نکنم رقمش حداقل در اوایل کار زیاد باشه اما هر چی باشه یک کار جالبه...

Saturday, October 05, 2002 7:37 AM
از وبلاگ درفک




امان از دست اين تلويريون ايران و مراسم مذهبی ما که معلوم نيست جشن و عزاش چه فرقی با هم دارن و امان از دست خودمون با اين کارامون. صبح که مامانم از خواب پا شد ديدم يکی از چشماش به طرز غير عادی کاسه خونه. هر دو تا چشماش رو عمل کرده قبلا. احتمالا خونريزی چيزی کرده. بعد از صبحونه پاشده نشسته جلوی تلويزيون که مراسم جشن مبعث ببينه. يارو هم اومده نوحه خونده! و مامان جان ما هم نشسته زار زار گريه کرده و حالا بايد بياين ببينين چشمش چه ريختی شده. فقط خدا کنه فردا دکتر بگه چيزيش نيست...




زن ايرانی هم عقب نگهداشته شده هم خودش عقب مونده. هم بهش ظلم شده هم خودش به خودش ظلم کرده. هم ناآگاه بوده و هم خودش از آگاهيهايی که داشته به خوبی استفاده نکرده. هم قدرت داشته و هم ضعف نشون داده.

زن ايرانی به شدت استثمار شده اما از اونورم به اندازه ای که لازم بوده جلوی اين استثمار نايستاده. زن ايرانی خيلی موقعها نخواسته بره دنبال دونستن، تغيير، پيشرفت. زن ايرانی با وجود اينکه شديدا اهل کار کردنه و خونه دار خيلی خوبيه در مورد بعضی چيزهای اساسی ديگه به شدت تنبله. مطالعه اش کمه. دنياش کوچيکه. خاله زنکه. زن ايرانی خيلی موقعها بين گزينه مبارزه با ظلم و سختی کشيدن و گزينه پذيرش ظلم و راحت تو قفس طلايی نشستن گزينه دوم رو انتخاب کرده. زن ايرانی با سکوت خودش به خشونت مردا عليه زنا دامن زده و خيلی موقعها زنهای ديگه ای رو که می خواستن اين کليشه رو بشکنن محکوم کرده و با سياست مخصوص به خودش اونارو بايکوت و دلسرد کرده. زن ايرانی حتی با نحوه تربيت فرزندانش تو خونه خودش هم به ظلمی که خودش اولين قربانيش بوده دامن زده. اون پسر خودش رو هم مثل همسرش يک مرد سالار بار آورده و وقتی خودش مادرشوهر می شه همون کليشه های قديمی رو که خودش ازشون زجر کشيده بوده تکرار می کنه. زن ايرانی خيلی موقعها از مبارزه کردن و سختی کشيدن به خاطر مبارزه ترسيده.

زن ايرانی سعی نمی کنه يه شخصيت مستقل از مردش پيدا کنه و به مرد زندگيش اجازه ميده تو زندگيش بيش از حد دخالت کنه. حاضر نيست با همنوعای خودش متحد بشه و يه تغيير اساسی تو وضع موجود به وجود بياره.

زن ايرانی زن خوبيه؛ صبوره، مهربونه، زحمت کشه، با عاطفه است و مدير خيلی خوبيه.خيلی بهش ظلم شده، در حقش خيلی بی انصافی شده، و خيلی موقعها بهش به چشم جنس دوم نگاه شده اما فکر می کنم به اون اندازه ای که لازم بوده بر عليه اين ظلم و بی انصافی حرکت نکرده.


***

چون می دونم اون حرفايی که دفعه پيش تکرار شد بازم تکرار می شه بايد چند تا نکته رو بگم:

1. من نماينده هيچ گروهی به خصوص زنان ايرانی نيستم و اصلا ادعا يی هم در اين رابطه ندارم. برای همين لطفا به اتهام اينکه من همچين ادعايی دارم منو نکوبيد. اگر فکر کرديد من يا کس ديگه ای همچين ادعايی داره بايد بهتون بگم که متاسفانه دچار توهم شدين. من فقط نماينده خودم و دنيای خودم هستم. هيچ کس رو هم نديدم که همچين ادعايی داشته باشه در مورد من. جک نگيد لطفا!

2. من به اندازه عمر 24 ساله ام مطالعه دارم. از 11 سالگی تا الان روزی رو يادم نمياد که کتابی رو در دست خوندن نداشته باشم. در مورد ماجرای سنت و مدرنيسم و حتی پست مدرنيسم هم مخصوصا به خاطر تحقيق های دانشگاهيم مطالعه داشتم. اما اصلا می خوام بگم وقتی يه نفر برداشت شخصی خودش رو از دنيای پيرامونش بيان می کنه هيچ لزومی نداره بره تحقيق علمی انجام بده. بورخس تو "کتابخانه بابل" يه تعبيری جالبی از انسان ارائه داده مبنی بر اينکه هر آدمی به تنهايی مثل يه کتابخونه می مونه. کتابخونه ها وقتی بهم متصل می شن بزرگتر و بزرگتر می شن و تصويری از خرد جمعی بوجود مياد. پس هر کسی در حد کتابخونه شخصی خودش می تونه صاحب نظر باشه. حرفای کتابا و نتيجه تحقيقات مستدل بقيه به آدم کمک می کنه که به برداشتهای شخصيص شکل بده . من تو وبلاگم تحقيق علمی يا عملی نمی کنم چون اصولا فکر می کنم جای اينکار اينجا نيست. من اينجا برداشتهای شخصيم از زندگی رو ميذارم. برداشتهايی که لزوما درست نيستند و هيچ ادعايی هم ندارم که وحی منزل هستن. من هنوز خيلی راه دارم تا خيلی چيزا رو بدونم. مطمئن باشين اگه يه روزی قرار شد به نمايندگی از زنا کاری انجام بدم، مثلا تحقيقی انجام بدم يا کتاب بنويسم يا صحبت بکنم، اون روزی خواهد بود که در مورد مسايل مورد تحقيق به يقين نسبی رسيده باشم و برداشتهام شکل گرفته باشن.

3. به نظر من اکثر شماهايی که شروع کرديد به کوبوندن من در مورد حرفايی که راجع به مرد ايرانی زدم با من هم عقيده بودين. نمی دونم خواستين خودتون رو بزنين به اون راه يا وسوسه اينکه مجالی پيدا شده برای کوبوندن من اونقدر قوی بود که حرفا و نظرات خودتون يادتون رفت و مملکت ما شد يه دفعه مملکت گل و بلبل که همه مردا و زناش روشنفکرن و اصلا هم اکثريت مرداش به زنی که می خواد تغييرات اساسی در سنتهای غلط بده به ديده بد و تحقير آميز نگاه نمی کنن. شايد خودتون رو زدين به اون راه و يادتون رفته که خيلی از مردا اولين حربه شون برای اينکه زن سنت شکن رو بکوبن اينه که فوری انگ فاسد بودن و خراب بودن رو پيشونی اين زن بچسبونن. آره اکثر مردا نمی تونن بپذيرن که زنا می تونن در اوج مدرنيتـه سالم باشن و مدرنيته و پاکدامنی هيچ تضادی با هم ندارن.

4. اگر تو يادداشتهام از لفظ کلی مرد ايرانی و زن ايرانی استفاده کردم به اين دليل بود که به نظر من اين توصيفات من شامل حال اکثر مردها و زنان ايرانی می شه. منظور من مرد ايرانی و زن ايرانی به مفهموم کليشه ای اونه. اين مدت خيلی از خواننده هام بهم گفتن که همه مردا و زنا اينجوری نيستن. حتی بعضيا می گفتن که من دارم راجع به اقليت مردم حرف می زنم. درسته که اکثر شمايی که مخاطب من هستين شامل اين کليشه نمی شين، درسته که خصوصا قشر تحصيلکرده کمتر شامل اين دسته بندی می شه، درسته که ما کلی انسانهای فرهيخته، چه زن و چه مرد، تو جامعه امون داريم، اما متاسفانه درصد آدمهايی فرهيخته ای مثل شما تو جمعيت 60 ميليونی ما خيلی کمه. من اين ادعا رو بر اساس مشاهدات شخصی خودم می کنم. اگه شما برعکسش رو ديدين مايه خوشحاليه و خدا کنه همونطور باشه. اما اين مسايلی که من ازشون حرف زدم رو به شدت در ميون شاگردام و قشر تحصيل نکرده ای که خصوصا تو شهرستانا زندگی می کنن ديدم. من اين آدما رو هر روز تو کوچه و خيابون ديدم. من تو تمام اين 24 سال راجع به اين آدما داستانها شنيدم. باورش برام غير ممکنه که اکثريت مردم مثل اين کليشه ها نباشن. باورش برام غير ممکنه که اکثر مردم ما خودشون رو از چنگ سنتهای غلط چندين هزارساله رها کرده باشن. احساس می کنم اونی که منکر اين قضيه است يه جورايی سرش رو کرده توی برفا و دور و برش رو نمی بينه.

5. آرامش خودتون رو حفظ کنين. وبلاگ فقط يه روزنه است به دنيای شخصی آدما. اينقدر جدی نگيريدش. اينجا برای همه سليقه ها خوراک فکری هست. به سليقه های هم احترام بذارين و بيخود اعصاب خودتون رو با خوندن نوشته های من که با سليقه فکريتون نمی خونه ناراحت نکنين. مطمئن باشين حرفای من هيچ چيز رو تو دنيا عوض نمی کنه. و مطمئن باشين من اون آدم مغرور و خودشيفته ای که فکر می کنه حرفاش حکم الهيه و خيلی کارش درسته و خيلی مدرن و روشنفکره نيستم. من فقط دارم ياد می گيرم. زياد می خونم، زياد می بينم، زياد می شنوم، از وبلاگم و عکس العملهای نسبت به مطالب وبلاگم چيز ياد می گيرم و سعی می کنم از اون کليشه زن سنتی و محدود ايرانی کناره بگيرم. اما ميدونم که هنوز موفق نشدم و کلی راه در پيش دارم. شايد هم هنوز تو سطح موندم و به عمق نرفتم.

6. من هميشه از نقد مخالفم استقبال کردم و خيليها شاهد اين مدعای من هستن. اما وقتی شروع می کنيد به جای نقد آدم رو بکوبونيد آدم چندشش می شه. حتی حرف حساب هم تو قالب کوبوندن آدما ارزش خودشو از دست ميده. کوبوندن می تونه تو يه لفاف زيبا هم پيچيده شده باشه اما متاسفانه ديگه گول اون لفافای زيبا رو هم نمی تونم بخورم.




October 4, 2002


از وبلاگ سرگردان در دهکده جهانی يا همون آليس در سرزمين عجايب:

اصلا به خاطر اردشير جان بود که خانم فرهيخته همه را شب جمعه دعوت کرد.
و اينکه به پری خاله گفت :« دلم هوس دوره همی هاي گذشته را كرده » چرند
محض بود.

تازه شام را خورده بودند و هنوز شوكت صراف داشت آمار ميگرفت كه چند نفر چاييشان
را با شير مي خواهند يا با ليمو كه خانم فرهيخته دستها را كوبيد به هم و با ذوق بچه گانه اي
گفت: «خب... غيبت ديگه بسه!!...» و نگاهش کاملا تصادفی به هما شربتی بود آن
لحظه...

ادامه...



October 3, 2002


آهو کوچيکه و آهوی سه گوش...



October 2, 2002


کاپوچينو گردگيری شد. اين هفته کاپوچينو يه مصاحبه خوب با سينا مطلبی عزيز انجام داده. ستون مثلث ساز، صدا، غزل نگاهی شخصی داره به سالگرد فوت فريدون فروغی. 3 تا از مطلب ها هم با نگاهی به ماجرای اعدام اعضای گروه کرکس ها نوشته شدن. ستون حکايت من و شهری که ميان برجها گم شد مطلبی شخصی در اين مورد داره به نام کسی دلش برای باغچه نمی سوزه، ستون طنز يه طنز سياه داره در اين مورد و ستون نگاه هم در سايه اين اتفاق نگاهی داره به مجازات اعدام.




گروه زنده رود ياهو که فکر کنم يکی از بهترين و فعالترين گروههای ياهو باشه داره سايت دار میشه. سايت رسما روز مهرگان افتتاح می شه. اسم سايت هم زنده روده و قراره به پيشرفت فرهنگی اين مرزو بوم کمک کنه. (الان می تونين برين يه سری بهش بزنين.)




من هنوز در مورد مجازات اعدام دچار تضادهای فکری زيادی هستم. چند ماه پيش وقتی که يک بار تو وبلاگم شکايت کرده بودم که چرا پدر زهرا کوچولو که دخترش رو کشته به خاطر اينکه پدر دختره طبق قوانين می تونه از مجازات اعدام جون سالم به در ببره يکی از خواننده های وبلاگ من که به شدت مخالف مجازات اعدام بود بحث خوبی رو با من شروع کرد که خيلی به تغيير ديدگاه من کمک کرد. همون موقع هم دوست داشتم اون ايملهارو تو وبلاگم بذارم ولی به چند دليل که يکيش بی حوصلگی بود برای بحث و جواب به اونايی که منتظر هستن من يه چيزی بگم تا به جای نقد عقده اشون رو سرم خالی کنن از گذاشتن ايميلها خودداری کردم و بحث بين خودم و اون خواننده عزيز موند. الانم البته خيلی موقعها احساساتم رو تصميمم در مورد اين موضوع غلبه می کنه و مخصوصا وقتی که پای يه بچه مياد فوری ته دلم ميخوام که اون آدمی که کودک آزاری کرده اعدام بشه. در مورد تجاوز و قاچاق مواد مخدر هم همين احساس رو پيدا می کنم. اما از اونور ميدونم که اعدام تنها سودی که داره (اگه بشه اسمش رو سود گذاشت) اينه که دل آدم رو خنک می کنه. تازه فکر نکنم دل مادری که بچه اش رو يه کودک آزار کشته با هيچ چی خنک شه، حتی با تيکه تيکه کردن مجرم. يه چيزی رو هم ميدونم و اونم اينه که هيچکس حق نداره خلقتی رو که خدا به آدما داده ازشون بگيره، اما از اونورم سبعيت يه آدم منو به فکر ميندازه که اصلا آيا اون شخص اسمش آدمه که مثل يک آدم باهاش رفتار شه؟

ولی حالا مجازات اعدام چه درست باشه و يا غلط اون شويی که اونرزو برگزار کردن کاملا غير انسانی بود. من اونروز دو ساعت بعد از اعدام از ميدون آزادی رد شدم. هنوز مردم وايساده بودن و زير برج آزادی پرآدم بود. من واقعا اينو درک نمی کنم. اصلا درک نمی کنم. هزاران آدم بيان يه جا جم شن که اعدام گيرم بدترين آدمای روی زمين رو ببينن...

چی بر ما گذشته؟ چرا ما اينجوری شديم؟




الان دارم به پيانو زدن فرهاد و آلبوم برفش گوش ميدم. با وجود اينکه سرم خيلی درد می کنه ولی آرامش عجيبی دارم. برف به من آرامش عجيبی ميده. اما هميشه يه غم خاصی رو هم تو وجودم مياره، يه جور حالت نوستالژيک در مورد Good old days البته نمی دونم کدوم روزهای خوش گذشته! شايد به قول خسرو يه جور نوستالژيهای نداشته است!

***
سرم به شدت به ترجمه گرمه. دو دقيقه يه بارهم به بن لادن و جورج بوش فحش ميدم چون ترجمه هه راجع به همين چيزاست! من با نثر مجله تايم هميشه مشکل داشتم. فهمش چندان مشکل نيست ولی ترجمه روون مقاله هاش واقعا مشکله. البته خوشبختانه دستم رو برای اديت باز گذاشتن. خدا کنه وقت کنم يه اديت حسابی روشون انجام بدم.

***

رفتم بالاخره دانشگاه. واحد ثبت نام گفت بايد برگه تاييد ادامه سنوات تحصيلی بياری تا ثبت نامت کنيم. برای برگه تاييد ادامه سنوات بايد استاد راهنمام موافقت کنه. من هنوز استاد راهنما ندارم چون هنوز ثبت نام تز نکردم. برای ثبت نام تز بايد اول ثبت نام دانشگاه رو بکنم. برای ثبت نام دانشگاه بايد سنوات... خلاصه يه حا جيه بود يه گربه داشت! ولی هر جور شده درستش می کنم. اين هفته اصلا موتورم يه جورايی راه افتاده بود. ترجمه هه که تموم شده پروپوزاله رو می نويسم. مطمئنم جويس اونقدر آدم باحالی بوده که بشه زنای داستانهاش رو از ديد فمينيستی نقد کرد.

***

اومدم خونه. طبق معمول اين روزا هيچ خبری نبود. نه آف لاينی، نه پيغام انسرينگی. اتاقم يهو به نظر خالی خالی اومد. سه روزه نديدمش. همش انگاری يه چيزی رو گم کرده ام. تنم يخ کرده. خودمم البته سه روزه نديدم. امروز جلوی آينه خودمو نشناختم! آخه بعد از مدتها موهام از وسط فرقش باز شده بود. از پارسال تا حالا 8 کيلو هم چاق شدم. بعضی اوقات فکر می کنم از اون خورشيد سالهای دور فقط سيگار کارتيه اش مونده که هنوز نتونسته کنار بزارتش. بعضی تغييرا رو خيلی دوست دارم. بعضيها رو نه. احساس می کنم دوست داشتنی ها بيشتر تغيير کردن.

***

سياوش امروز برای اولين بار اسم منو درست صدا کرد. تازه ياد گرفته آدمو ليس هم ميزنه! از دور زبونش رو مياره بيرون و بايد از دستش در بری تا نياد تف ماليت کنه. تا کار بد هم می کنه زبونش رو مياره بيرون و يه جوری بهت می خنده و قيافه مسخره به خودش می گيره که يه دفعه احساس می کنی 2 تا گوش دراز رو سرت سبز شده و اصلا انگار نه انگار که اونهمه ترجمه ای که اونجا از رو چکنويس تايپ کرده بودی ورداشته با نبوغ خاصی که تو خرابکاری داره ديليت کرده!

***

مرغ سحر ناله سر کن....


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage