خورشید خانوم



« October 2002 | Main | December 2002 »


November 29, 2002


فردا می نويسم. الان نمی شه. اين روزا نمی شد.



November 26, 2002


ترجمه فارسی خبر مراسم روز جهانی مبارزه با خشونت عليه زنان و متن پيام کميسر عالی حقوق بشر سازمان ملل به همين مناسبت رو تو سايت زنان ايران بخونين.




داد و بيداد، يکی داره می کوبه روی ميز. عربده می کشه. هدفون می ذارم روی گوشم و صداشو بلند و بلند تر می کنم. اون داد می زنه و سارا برايتمن هم داد می زنه. مياد سراغم. بايد هدفون رو بردارم. ايندفعه نوبت منه! خوب اگه نتونم رو گوشام چيزی بذارم تو دلم هميشه شروع می کنم آواز خوندن. يه آوازيه که اکثرا تو اينجور مواقع می خونمش:

Que Sera Sera
written by Jay Livingston & Ray Evans
perfomed by Doris Day

When I was just a little girl,
I asked my mother, "What will I be?
Will I be pretty?
Will I be rich?"
Here's what she said to me:

"Que sera, sera,
Whatever will be, will be;
The future's not ours to see.
Que sera, sera,
What will be, will be."

When I was just a child in school,

I asked my teacher, "What will I try?
Should I paint pictures"
Should I sing songs?"
This was her wise reply:

"Que sera, sera,
Whatever will be, will be;
The future's not ours to see.
Que sera, sera,
What will be, will be."

When I grew up and fell in love.
I asked my sweetheart, "What lies ahead?
Will we have rainbows
Day after day?"
Here's what my sweetheart said:

"Que sera, sera,
Whatever will be, will be;
The future's not ours to see.
Que sera, sera,
What will be, will be."

Now I have Children of my own.
They ask their mother, "What will I be?"
Will I be handsome?
Will I be rich?"
I tell them tenderly:

"Que sera, sera,
Whatever will be, will be;
The future's not ours to see.
Que sera, sera,
What will be, will be.
Que sera, sera!"
(ممنون از عاليجناب ايکس برای موزيک و متنش)

اما بعضی اوقات آواز درونيت صداش خيلی کم می شه و صداهای بيرونی اونقده زياد می شه که ديگه نمی شنويش. تازه اون موقع است که درد مياد از تو گوشات يواش يواش می پيچه توی سرت و بعد گردنت و بعد همه تنت رو می گيره.


Whatever will be will be…




November 25, 2002


زهرا خانوم گل تبريک! اميدوارم ديگه از اين به بعد هميشه صورتت به خنده باز بشه :)




امروز (25 نوامبر) روز جهانی مبارزه با خشونت عليه زنان بود. يه حرکتی رو صندوق توسعه زنان سازمان ملل راه انداخته به نام Not a minute more (يه دقيقه بيشتر هم نه). هدفشون اينه که اين خشونت عليه زنا رو ريشه کن کنن و حتی يک دقيقه ديگه هم نبايد در اين مورد صبر کرد يا اينکه حتی يک دقيقه ديگه هم نبايد به زنا اعمال خشونت بشه. اينجا می تونين خبرش و اينجا همپيام کميسر عالی حقوق بشر سازمان ملل در اين مورد رو بخونين.

***

حالا هی بيانيه صادر کنن و هی اجلاس بذارن و هی جنبش راه بندازن. من به کشورای ديگه کار ندارم ولی خشونت پنهان تو خانواده و جامعه ايرانی رو هيچکدوم از اين بيانيه ها و جنبشها ريشه کن نمی کنه. يه عده شير زن لازمه که بزنن تو دهن مردايی که اعمال خشونت می کنن، و يه عده شير مرد لازمه که جلوی مردای ديگه رو بگيرن و يه جورايی اين ارزش واهی تو جامعه امون از بين بره که مردی که صداش و گردنش (و ايضا با عرض معذرت يه جای ديگش) کلفته خيلی باحاله.

زنی که وقتی شوهره زد در گوشش از ترس آبرو به روی خودش نياره باعث می شه که شوهرش دفعه بعد دو تا بزنه در گوشش. ولی وقتی با اولين در گوشی پاشه بره پزشک قانونی و ديه بخواد، اونوقت گوشی دست شوهره مياد.

می دونم دارم ايده آليستی حرف می زنم، ولی خوب بالاخره بايد از يه جايی شروع کرد. به خدا تيريپ فمينيستی نيست. ولی آخه تا کی از ميون ديوارای نازک صدای کتک کاری همسايه هامون رو بشنويم و به روی خودمون نياريم؟ تا کی تو کوچه و خيابون بعضی مردا هر مزخرفی دلشون خواست به ما بگن و مام برای اينکه شر درست نشه به روی خودمون نياريم و رد بشيم؟ تا کی بعضی زنايی که اجتماعی نيستن بايد از دست شوهراشون کتک بخورن و به خاطر ملاحظات صداشون در نياد؟



November 24, 2002


می دونی از اولش هم می دونستم مال من نيست. اه ببخشيد از لفظ مالکيت استفاده می کنم. الان سرم درد می کنه نمی تونم چيز بهتری جاش بذارم. به هر حال از اولم می دونستم از اون پسرای پدر سگ عالمه. از اولشم می دونستم که اين جور آدما پدر منو در ميارن. همونجوری که قبلا هم در آوردن. ولی خوب جذابيت يه همچين آدمی غير قابل انکار بود. شايد يکی از معدود کسايی که از پس من می تونست بر بياد، با هوش، سريع الانتقال، بامزه، پدر سگ، خوب بدونه با يه دختر چه جوری رفتار کنه و چی بگه، بی نياز و هزار تا چيز ديگه.

اين آدما منو يه جورايی هم می ترسونن. هيچ وقت نمی تونی روشون حساب کنی، خيلی کم پيش مياد عاشقت بشن مگر اينکه خيلی خدا باشی، عمرا بتونی فکر کنی آينده ای باهاشون داری، هر لحظه بايد انتظار داشته باشی بهت خيانت کنن، خوش گذرونن، خلوتشون و زندگی شخصيشون به شدت براشون مهمه و شديدا از مسوليت فرار می کنن. تازه يه ترس ديگه هم برای من وجود داره در برابر اينجور آدما که نکنه جلوشون کم بيارم. اين ترسه بدترين چيزه، چون ممکنه اعتماد به نفستو از دست بدی و به نظر من کلی از جذابيت آدم کم می شه وقتی اعتماد به نفسش رو از دست بده.

خلاصه، همه اينا رو از اولش می دونستم، اما يه حس غريبی نمی ذاشت که از فکرش بيام بيرون. تمام اين مدت طولانی که چند وقت ديگه می شه يه سال بهش فکر می کردم. يه راز کوچولو يه گوشه ای از دلم. آهنگ نسترن هم مال اون بود. يه موضوع خاصی باعث می شد که اين آهنگ منو ياد اون بندازه. حالا همه اينا گذشته، هنوزم اون مال من نيست، می دونم هم که نخواهد بود (اصلا اينجور آدما مال کسی نمی شن!)، ولی يه حسی، يه حس شيشم بهم فهموند که من برای اون خواستنی هستم. اين حس خيلی حس خوبی بود. همه اعتماد به نفس از دست رفتمو برگردوند. حالمو خوب کرد. حالا ديگه همه ذهنم رو مشغول نمی کنه، حالا ديگه فکر کردن به اون غمگينم نمی کنه، حالا ديگه آهنگ نسترن غمگينم نمی کنه.

فکر کنم يه قصه ديگه هم تموم شد. درسته اونجوری که دلم می خواست تموم نشد، ولی عوضش آسيب نديدم، غرورم اوخ نشد! حتی می شه گفت يه جورايی آخرش خوب تموم شد...



November 23, 2002


از خنده مردم! اين حميد رضا نصيری جونور ايندفعه رفته سراغ خورشيد خانوم و کاريکاتور خورشيد خانوم رو تو بن بست کشيده. خيلی بانمک بود. فقط به بوی بارون گير نداده بود حيف شد!




کافه شوکای آن لاين!

"يارعلي پور مقدم قهوه چي کافه شوکا است. کافه اي در کنج بام مرکز خريد گاندي در تهران. از کتاب هاي او مي توان به حوالي کافه شوکا / يادداشت هاي يک قهوه چي و گنه گنه هاي زرد اشاره کرد. يارعلي در برنامه ي هفتگي اش در سايت پندار به بازخواني برخي نوشته ها و يا خوانش آثار تازه اش مي پردازد." نقل از پندار خانوم




کاپوچينو با يه روز تاخير آپ ديت شد با يک مصاحبه عالی با رضا قاسمی به مناسبت جايزه انجمن نويسندگان و منتقدان مطبوعات، گزارش سينمايی مهدی طاهباز در مورد بهرزو افخمی و گزارش موسيقی مهدی در مورد شاد مهر عقيلی و يه سری مطلب باحال ديگه!




اين آينه کولاک کرده، کولاک! سارا يکی از قشنگترين متنهاش رو برای آينه نوشته. آرش آينه هم کولاک کرده با دوربين ديجيتالش. مخصوصا که قراره بهمون شام هم بده!




از يادداشتهای شهر شولوغ:


زمان: جمعه اول آذر، ظهر ساعت 12:30 و شب ساعت 8
مکان: چهار راه وليعصر و تئاتر شهر

از موسسه ميام بيرون. جمعه ها چون نماز جمعه است بايد بيام تو خيابون فلسطين وايسم تا تاکسيايی که مجبورن از اون مسير برن منم ببرن آزادی. هر چی وای ميستم هيچ ماشينی نمياد. بعد از يک ربع ميرم تو خيابون انقلاب. خيابونا رو بستن. از چهار راه وليعصر به بعد هيچ ماشينی نمی تونه جلو بره. فقط اتوبوس.

نيمه اول تئاتر يه جاهايی خوابم برد. سنگينی روز قبل، کلاس صبج، ترافيک و سرگردونی ظهر. فقط وقتی "دانتون" کوبيد روی ميز شيش متر از جام پريدم. حرفای دانتون همه جا کوبيده می شد روی مغزم. اين جوان انقلابی پرشور و هيجان.

اتوبوسا جاهای عجيب غريب می رفتن. شکل اتوبوسا يه جور ديگه بود. هيچ کدوم از اون ولووها نبودن که روشون آگهی تبليغاتی پوشک بچه و دستگاه دی وی دی ال جی داره. هيچ کدوم آزادی نمی رفتن. يه مردی با يه دختر کوچولوی چادری وايساده بودن و پوستر پخش می کردن. روی پوستر عکس يه تابوت بود که روش با پرچم ايران پوشونده شده بود. "بيتوس بيچاره" می گفت در راه حقيقت و واقعيت، يا چه می دونم قانون و انقلاب همه چيز بايد قربانی بشه. از ايستگاه اتوبوس اومدم توی خيابون که شايد تاکسی گيرم بياد. روبسپير وقتی پيش ميرابو ميره به کالسکه نداشتنش افتخار می کنه. توده مردم براش از همه چی مهمتره. مردم دسته دسته دارن می رن جلوی دانشگاه تهران. آخه بازم تشييع جنازه است. ايندفعه سيصد تا تابوت رو پرچم کشوندن. من از خيابون ميرم توی ايستگاه اتوبوس دوباره چون تاکسی گيرم نمياد. اتوبوسا به سرعت از جلوی من رد می شن و ميرن. روبسپير می گه وقتی به چونه ام شليک کرد احساس آرامش عجيبی کردم. انگار که همه درد و رنجام از بين رفت. توی دست يکی از مسافرايی که بغل من تو ايستگاه اتوبوس نشسته حيات نوی جمعه است. صفحه 3، زنجيره قتلها، يه عکس گنده از داريوش فروهر. دوباره پا می شم ميرم تو خيابون و بالاخره يه تاکسی دربست گيرم مياد.

پدر روحانی روبسپير کوچک رو با ترکه می زنه و می گه يا ترکه من می شکنه يا اعتقادات تو. همونجور که داريم از خيابونا رد می شيم و ميريم صدای سخنران از بلندگوها پخش می شه. کاوه وقتی که رفت 18 سالش بود. بعدشم که گفتم چی شد. يه جمجمه و يه دونه پلاک. روبسپير می گفت هيچکس مهمتر از مردم نيست. می گفت نه حکومت نه اون انقلابيای دو آتيشه از مردم نيستن. مردم فقط همون توده ايه که قدرت دستش نيست. همه خيابونا رو بستن. وليعصر رو همينجور می ريم بالا و بالاتر. بلوار رو هم بستن. راننده به يکی از پليسها می گه چرا بلوار رو باز نمی کنين. اونم می گه به خدا دست ما نيست. راننده ميگه تازه کاری نه؟ پليس می گه آره. راننده به من می گه از اينکه به من نگفت به تو چه مربوطه معلوم بود که تازه کاره!

بيتوس بيچاره اونقده شادنوشی کرده که همه قواعد براش بی معنی مياد و همه چی يادش ميره و می خواد بره کافه عقاب سبز. ويکتوار التماسش می کنه که نره. ويکتوار می خواد يادش بندازه که دستای مادرش کبود بود و چليپا، می خواد اثر مستی رو از سرش بندازه و همه اون اعتقادات و مردم رو يادش بندازه. ويکتوار التماس می کنه، مردم به صدايی که از بلندگوها پخش می شه گوش می کنن و هر لحظه جمعيت اون منطقه زيادتر می شه. بعداز نيم ساعت بالاخره ما از اون منطقه دور می شيم. بيتوس بيچاره...




November 21, 2002


دوستان لطفا اين طومار حمايت از برابری ديه زن و مرد رو که سايت زنان ايران تهيه کرده امضا کنين.




احساس می کنم دختر شاه پريونم! آخه برای دخترای شاه پريون هفت شبانه روز جشن می گرفتن! از 26 آبان تولد من شروع شده و هنوزم ادامه داره! (من خودم فقط يه بار به دنيا اومدم، اونم روز 27 آبان!) سه شنبه شب مامان بابا برای من و سياوش دو تايی تولد گرفتن. جونور اونقده شمعارو فوت کرد که يه دونه عکسم با شمعا نتونستيم بگيريم. يه دونه ماشين اسباب بازی کنترل از راه دور کادو گرفته که بلد نيست باهاش بازی کنه و کنترلش رو ميده دست منو منم که خدمتکار دست به سينه ايشون و بايد ماشين رو هر طرفی که ايشون دوست داره بچرخونم. ماشين که ميره طرفش جيغ می زنه و در ميره. ماشين که يه ور ديگه ميره جيغ می زنه و دنبالش ميره. بعد يه دفعه قاط می زنه و می پره رو سر و کول من و قلقلکم ميده!

ديشب هم که بچه ها واقعا شاهکار کردن. سورپريز به معنای واقعی شدم. می دونستم يه کارايی می خوان بکنن. ولی ديگه فکر نمی کردم تا اين حد! پينکفلويديش عزيزم که همه غذاها رو درست کرده بود و همه زحمتا رو کشيده بود. برادر رئيسم با دوستش اومده بودن و يه ارکستر حسابی راه انداخته بودن. اونقده رقصيديم و خنديديم که من شب نمی تونستم تا خونمون راه برم. فکر نمی کردم مامان پرستو بذاره بياد (يه چيزی تو مايه های بابای من!) ولی اونم اومد و کلی ذوق زده کرد منو. جای پژمان خيلی خالی بود که شلوار کوتاه بپوشه و ظرفا رو بشوره. جای پيام چرندياتی جونم هم خيلی خالی بود که يه دهن آواز بخونه. ولی زنگ زد از آمريکا. جای خيليای ديگه هم خالی بود. اين پسرای بی حيا اونقده ما رو خندوندن که دل درد گرفته بوديم. تازه چقدرم مامان پينکفلويديش ازشون خوشش اومده بود! اونقده به اين پسرا گفتيم کوفت و خفه شو که حد نداره! ولی از رو نمی رن که، انگاری يه جورايی به خفه شو شنيدن معتاد شدن!

اصولا طبق معمول من نخورده مست تر از بقيه بودم. نمی دونم اگه بخوام مست کنم چی می شه! تازه آهنگ نسترن هم بود. برای اولين بار بود که اين آهنگ مزخرف رو می شنيدم ولی غمگين نمی شدم. شايد دوران غم به سر اومده. چشامو بستم و رقصيدم. رقصيدم، رقصيديم.

بچه ها خيلی مرسی. پيشو جونم خيلی خيلی مرسی.




November 18, 2002


امروز خيلی روز خدايی بود. بر عکس سالای پيش که حالم از روزای تولدم بهم می خورد امسال خوب بود چون به تولدم هيچ ربطی نداشت. دوستای عزيزم که همه بهم تبريک گفتن. اون تلفن ساعت 5 صبح دم سحر، اون يکی تلفن ديروز وقتی داشتم می رفتم سراغ اون blind date احمقانه، بقيه تلفنا، پيغاما، کارتها، همش عالی بود. چراغها را من خاموش می کنم از همه عالی تر بود. همه چی باعث شد اون blind date رو که عين اين منگلا پاشدم رفتم فراموش کنم.

***

اما امروز روز خدايی بود. از اون کارايی کردم که هنوزم تو کف اون هستم که چه جوری به خير و خوشی انجامش دادم و گند نزدم!

آقای رضا قاسمی امروز جايزه کتاب سال انجمن نويسندگان و منتقدان کشور رو به خاطر کتاب "همنوايی شبانه ارکستر چوبها" گرفت. من نماينده آقای قاسمی بودم که برم جلسه و پيام آقای قاسمی رو بخونم و جايزه رو دريافت کنم. با نيما رفتيم اونجا. فکر می کردم يه عده آدمهای مطبوعاتی هستن. کلی هم جينگول مستان رفته بوديم. نيما کت شلوار کراوات زده بود. منم بارونی جديدم رو که کلی تنگه پوشيده بودم. رفتيم اونجا و ديديدم يه سری از نويسنده ها هستن، آقای مجابی، سيمين بهبانی، صفدر تقی زاده، آقای سيد حسينی و چند نفر ديگه. بزرگداشت رضا براهنی هم بود. آقای مجابی اومد پيام آقای براهنی رو يه جورايی خوند انگاری بيانيه نظاميه. منم يه دفعه کف کردم. من عمرا می تونستم اونجوری پيام رو بخونم. آقای سيد حسينی اومد يه سری جملات فرانسه گفت که من چيزی ازشون سر در نمياوردم و بعد هم به صورت خيلی پراکنده در مورد رمانهای براهنی صحبت کرد. ولی شعر "دف" براهنی رو اونقدر قشنگ خوند که آدم دقيقا صدای دف رو از لابلای شعر می شنيد. اين شعرای اينجوری براهنی من رو ياد کارهای e.e. commings ميندازه. يکی دو تا شعرش رو ميذارم بعدا اينجا. رسوندن حس زمان و مکان و فضا با آوای کلمات. ساختار شکنی اساس...

ولی خداييش جلسه خيلی خسته کننده بود. بيچاره اين نويسنده ها يا اصولا آدمای مهم چه لحظات خسته کننده ای رو بايد تو زندگيشون داشته باشن. نوبت به جايزه آقای قاسمی رسيد. سيمين بهبهانی و تقی زاده و سيد حسينی و مجابی وايساده بودن اون جلو که جايزه رو بدن. خانم بهبهانی خيلی با مزه بود. روژ لب قرمز داشت و لپاش هم نارنجی بود. يه بلوز شلوار آبی پوشيده بود. منو ياد خدا بيامرز دکتر مژده انداخت. من رفتم جايزه رو از دست سيمين گرفتم و بعد رفتم پيام رو بخونم و يکدفعه متوجه شدم که نبايد فقط پيام رو بخونم و بايد سلام هم بکنم و يه چيزی هم به عنوان مقدمه بگم. خدارو صد هزار مرتبه شکر کردم که پينکفلويديش نبود. چون اگه اون بود اونقدر می خنديديدم که از جلسه پرتمون می کردن بيرون. سعی می کردم نيما رو هم نگاه نکنم که باز نيشم باز شه. يه سلام عليک سريع کردم. پيام آقای قاسمی خدا رو شکر خيلی باحال و کوتاه بود و يه رگه هايی از طنز داشت. من از ترسم خيلی جدی خوندمش ولی طنزش رو ملت گرفتن و خنديدن. بعدش هم اومدن و متن رو رو دست بردن. يه جورايی احساس غرور می کردم. احساس می کردم آقای قاسمی بيشتر مال شهر وبلاگهای ماست تا دنيای خشک نويسنده های عزيز. نمی دونم از اون چهره های خشک و لحنهای خشک و جدی چه طوری نوشته های لطيف بيرون مياد. جدا نمی دونم.

بعدش هم بخور بخور حسابی بود. منکه داشتم از گشنگی می مردم چون روزه بودم و تازه از بی سيگاری هم داشتم می مردم. يکی هم که دنبال چخوفش می گشت اون وسط تند تند عکس می گرفت و يکی هم از شمال غربی هی فيلم می گرفت و يه آقای مهربونی هم بود از دوران آدم و حوا که انگاری جزو هيات داوران بود. جلسه بعد از اينکه پيراشکيهای خوشمزه رو خورديم تموم شد.

گزارش آدمانه ماجرا رو تو وبلاگ آدم و حوا و وبلاگ منتقدان و نويسندگان مطبوعات بخونين.

***

شهر کتاب پاساژ آرين، چراغها را من خاموش می کنم، خانه فروغ سفيد است، راز نوی عليزاده...

خشخاش چشم،
نازک نگاهم نکن،
پرده ها را من کنار می زنم...

***

شبش اما بد تموم شد. خيلی بد. مرد روزای خاکستری هنوزم منو دوست داره. بعد از يکسال هنوزم همونقدر. ازمن يه بت ساخته. من باعث شدم يکی دل به بت من بده و هنوزم بعد از اين همه مدت درد بکشه. داره درد می کشه. من نمی تونم بی خيال باشم. خودم درد کشيده ام. بازم دارم به کارم ادامه ميدم. بازم دارم کاری می کنم که بعدا کسای ديگه ای هم درد بکشن. درد بکش و درد برسون. خدايا، ديگه نمی تونم، به معنای واقعی کلمه نمی تونم. 365 شب درد کشيده. دردی که درمونش من بودم. کاشکی دوسش داشتم. کاشکی اصلا نبودم، متولد نشده بودم.

***

به درد کشيدن عادت کردم. ولی وقتی باعث درد ديگری بشی خيلی بده. اينه که از همه بيشتر داره آزارم ميده. امشب همه چی دوباره خراب شد. همه چيزايی که يادم رفته بود يادم اومد.



November 16, 2002


اين بوگند هم ديگه داره کم کم معضل اجتماعی می شه. تو کلاس که بعضی اوقات از دست بعضی از اين شاگردا مجبوريم در و پنجره رو باز بذاريم و بعضی اوقات برای تنفس از کلاس بريم بيرون. امروز با پينکفلويدش سوار آژانس شديم. بو گند آقای راننده نزديک بود خفمون کنه. يه دفعه جفتمون با هم پنجره ها رو کشيديدم پايين و نا خودآگاه بدجوری خندمون گرفت. اون وسط راننده هه می پرسه کجا می رين. تا 5 دقيقه زبون ما از خنده بند اومده بود و اونم از جاش جم نمی خورد. خلاصه با هر بدبختی بود من مسير رو گفتم. پنجره ها تا ته پايين بود و ما تيک تيک می لرزيديم. پينکفلويدش يه خورده عطر زد تو ماشين به طرف راننده. ترجيح می داديم از سرما بميريم تا اينکه از بوگند خفه شيم. (تازه فجيع ترش هم اين بود که داريوش گذاشته بود و کم مونده بود ما زار زار گريه کنيم به حال خودمون!) فکر کنم اين دئودورانت بهامين 300 تومن باشه. کاش می شد دولت يه سوبسيدی هم روش ميداد يا يه بسيج عمومی برای استفاده از دئودورانت زير بغل و حموم و لباس تميز و شسته شده و اينجور حرفا صورت می گرفت. آقا به خدا بوی عرق مرد خيلی افتضاحه. خيلی.




چند تا لينک:

گزارش کاپوچينوی اين هفته راجع به حرفهای يک زنه که در زندان اوين زندانی بوده. کلی جاهاش البته حذف شده به گفته پرستو، ولی همينش هم حال آدم رو بد می کنه. پانورامای اين هفته هم خيای ديدنيه، راجع به چغا زنبيله، آدم يه حال و هوايی پيدا می کنه عکساش رو می بينه.

وب سايت رسمی فيلم مسافران بهرام بيضايی هم با يه سری اطلاعات خوب در مورد فيلم راه افتاد. مسافران رو وقتی بچه بودم نفهم بودم ديدم. ولی دوستش داشتم. خيلی دلم می خواد دوباره ببينمش. می تونين اونجا بليط هم رزرو کنين.

مجله زيبای پرسه هم اولين شماره اش دراومد. البته يپش شماره داده بودن بيرون قبلا. مجله سه بخش داره: داستان، موسيقی و مقالات. براشون ارزوی موفقيت می کنم.

اين حميد نصيری هم که خيال نداره دست از سر اين وبلاگرای بيچاره بر داره. بن بست اين هفته سر به سر سينا مطلبی (وبگرد) و فرناز قاضی زاده (من و مانی) گذاشته. کاريکاتوراشون خيلی با مزه است. خدا به داد نفر بعدی برسه!

هميشه دلم می خواست هوشنگ گلمکانی و احمد طالبی نژاد وبلاگ بنويسن. گلمکانی به خاطر خاطره هايی که از 20 سال انتشار مجله فيلم داره، و طالبی نژاد به خاطر "يادداشتهای اين روزها" تو مجله فيلم که به نظر من به شدت دلنشين و وبلاگی هستن. آقای گلمکانی که فيلم نوشته ها رو راه انداخت. منتظر وبلاگ آقای طالبی نژاد هم می مونيم.




تاريک بود. تنها بودم. دير بود. يه دفعه وايسادم. داشتم چه غلطی می کردم؟ دارم چه غلطی می کنم؟ می خوام چه غلطی بکنم؟ هنوز وايسادم همونجا.



November 15, 2002


موبايلی که خاموشه بده، هات چاکلتی که خيلی غليظه بده، کاری که باعث می شه ازت دور بشه بده، نامه هايی که بی جواب می مونه بده، 8 تا ماشينی که زدن بهم ساعت 11 شب بالای اکباتان و ترافيکی که توش مثل خر تو گل گير کردی بده، چاخانی که به بابات می گی و لو می ره بعدش بده،

اما

تا ساعت ده و نيم شب تو خيابونا زير بارون راه رفتن و عين اين منگلا آواز خوندن حتی اگه فرداش از سرما خوردگی بميری خوبه، چشمايی که وقتی بی هوا صدا می کنی يه دفعه نگران و براق برگردن نگات کنن خوبه، تيکه ماهی که وسط کباب مخصوص آرينه خوبه، انگشتای داغی که روی پوست تنت کشيده می شن خوبه، بخاری که شيشه های ماشين رو پوشونده خوبه، حس بی زمانی توی روزای مه گرفته زندگيت خوبه، هنوزم ديوونه بودن خوبه، خيلی خوبه...




از وبلاگ دنتيست. حرفهايی که شايد بديهياتيه که صد ها سال بايد بگذره تا جامعه ما با هاش کنار بياد:

وقتشه که جوونها وحتی بزرگترها به سکس یک نگاه جدیدتری داشته باشند. وقتشه که جوون ایرانی به سکس به عنوان یه گناه یا یه مشکل نگاه نکنه .وقتشه که بفهمیم سکس داشتن برای لذت بردنه و هیچ کس نباید اجباری برای داشتن یا نداشتن سکس احساس کنه. وقتشه که دختر ها به سه گروه باز ، عقب باز و فابریک تقسیم نشن. وقتشه که قانون همه دخترها ج..ده اند مگر اونکه خلافش ثابت بشه و خزعبلاتی مانند اون که ساخته اذهان بیمار و عقده داره فراموش بشند . وقتشه که حساب فاحشه و دختری که قبل از ازدواج سکس داشته جدا بشه. وقتشه که دخترها و پسر ها حق انتخاب داشته باشند. وقتشه که هیچ دختری از بیم آبرو و بدنامی یا بدرفتاری اطرافیان وخانواده به سکس با غریبه خیابانی تن نده و فراری نشه. وقتشه که هیچ پسری برای ارضای عقده های چند ساله ، کسی رو به بازیچه نگیره و قلب و روح دخترهای بیگناه رو جریحه دار نکنه.
وقتشه که دختر از بیم بکارتش و بالاجبار تن به عملی ناخواسته نده که ماه ها از اثراتش درد بکشه. وقتشه که ملاک نجابت دختر نجابتش باشه نه بکارتش و وقتشه که پسر ها از فشار میل جنسی توام با عذاب وجدان توام منزوی و ایزوله نشند و مسئله سکس مانع طی سیر طبیعی تکاملشون نشه...

متن کاملش رو اينجا بخونين.



November 14, 2002


يکی ياهو مسنجر من رو هک کرده و به اسم من برای ملت پيغامای عجيب غريب و با مزه ای فرستاده از جمله پيام من به مردم برای تحريم يک سری از وبلاگا! من اصولا حالشو ندارم آف لاينام رو جواب بدم، چه برسه به اينکه از اينجور پيغامات برای امت هميشه در صحنه بفرستم. خلاصه اين پيام هارو ديدين بدونين تقلبيه. پس ورد ياهوم روهم يه جوری عوض کردم که ديگه خودم هم بهش دسترسی ندارم! خلاصه تا اطلاع ثانوی من به khorshidkhanoomi77@yahoo دسترسی ندارم و هر پيغامی از اين آی دی بگيرين از طرف من نيست.



November 13, 2002


خوب بالاخره اين گردهمايی وبلاگرای زن با سايت زنان ايران هم ديروز به خوبی و خوشی برگزار شد.

صبحش با يه حال بدی از خواب پاشدم. اصلا دلم نمی خواست برم سر کار. ولی خوب داشتم جای يه معلمه ديگه می رفتم و نمی شد بی خيالش شد. رفتم سر کلاس و بعد که زنگ خورد شاگردای ترم پيش اومدن ريختن دوره ام کردن و جيغ و ويغ و کلی قربون صدقه و من هم عشق دنيا رو کردم. شايد اين يکی از نقطه ضعفام باشه که شديدا دلم می خواد شاگردم دوسم داشته باشن. خلاصه رفتارشون کلی بهم انرژی داد و با يه حال خوب رفتم خونه و ضبطم رو برداشتم و رفتم محل جلسه. مثل اينکه درست بعد از عبور من از انقلاب دوباره دانشگاه شولوغ شده بوده و خيابونا رو بسته بودن. همش می ترسيدم به همين دليل کسی نياد.

صندليا رو گرد چيديم. همه چيدمان بچه ها رو من و مهتاب ريختيم به هم و از بچه های وبلاگ نويسی هم که زودتر اومده بودن کمک خواستيم. بچه ها يکی يکی می اومدن و من نشسته بودم دم در يه ليست تهيه می کردم ازشون و از ديدن هر کدومشون هيجان زده می شدم. همشون فوق العاده مهربون بودن. نويسنده آنچه بر من گذشت برام يه خورشيد خانوم سفالی کادو آورده بود که کلی از ديدنش ذوق زده شدم.

اول شادی اومد و راجع به سايت زنان ايران، چگونگی بوجود اومدنش، اهدافش و اعضاش صحبت کرد و اينکه در سايت به روی همه وبلاگ نويسای زن بازه و هر کسی که فکر می کنه مطلبی نوشته که بدرد سايت می خوره حتما ايميل بزنه و بگه. وقتی شادی حرف می زد به اين نتيجه رسيديم که بدون بلندگو بهتره و زحمات من در آوردن اون ضبط نره خر بی نتيجه موند. بعد بچه های سايت خودشونو معرفی کردن و بعد هم بچه های وبلاگ نويس شروع کردن دونه دونه خودشون رو معرفی کردن و يه توضيح کوچولويی راجع به وبلاگاشون دادن. ابراز احساسات همه خيلی ديدنی بود. خودم هم وقتی که ديدم نويسنده وبلاگ هيتلر يه دختره و يا اون دختری که دير اومد و بی سر و صدا يه گوشه ای نشست خانوم گله که خيلی دلم می خواست ببينمش و اينکه نويسنده وبلاگ ماهی سياه کوچولو هم که يکی از قديمی ترين و باحالترين وبلاگارو داره بينمونه و شوشوی غرغرو هم اومده کلی هيجانزده شدم! چند تا از وبلاگا تازه راه افتاده بودن و من نمی شناختمشون. خيليا حرفای زيادی برای گفتن داشتن که البته وقت زيادی برای صحبت نبود. بعصيام که می اومدن و راجع به ايميلايی که بعضيا جواب نداده بودن حرف می زدن و اون بعضيا هم کلی خجالت می کشيدن! تريبون آزاد هم داشتيم راجع به تجربيات زنان در اينترنت بود.

من راجع به اينکه چرا شروع کردم وبلاگ رو، راجع به فحشايی که اون اولا می خوردم، راجع به اينکه يواش يواش وبلاگ داره فرهنگ سازی می کنه در زمينه حداقل عوض کردن ديد يک سری مردها، از اينکه خيلی وقت بود دلم می خواست يه همچين قراری بذارم بين وبلاگرای زن ولی خوب امکاناتش رو نداشتم و اينکه احساس می کنم ماها مثل يه خونواده هستيم و چه بهتر اگه تو اين خونواده بزرگ با هم صميمی باشيم حرف زدم. خيلی حرف زدم که البته نصف چيزايی که دلم می خواست بگم نشد منتهی نمی دونم چه جوری آخرش بهم گفتن دقيقا همون پنج دقيقه حرف زدی و نه بيشتر!

بعد از من پرستو حرف زد و بعد چهار پنج نفر ديگه. اون بيرون پشت پنجره سالن چند تا درخت بود. من همش نگران بودم نکنه هر لحظه يکی از اين پسرای عزيز از جمله احسان جان و خرمگس جان بالای درخت رفته باشن و از اون بالا شپلق بيفتن پايين!! جاشون خيلی خيلی خالی بود!

بعدش من رفتم پايين به بچه ها کمک کنم. ما تو انجمن نويسندگان کودک و نوجوان بوديم. طبقه پايين يه جلسه ای بود. حدود ده نفر زن و مرد متشخص نشسته بودن و داشتن خيلی جدی و آروم راجع به داستان و شعر حرف می زدن. ما هم دو قدم اونور تر تو آشپزخونه اپن مشغول خرابکاری و چايی ريختن و آش ريختن و ريختن آش کف آشپزخونه و غيره (!) بوديم. هر چقدر هم يواش حرف می زديم باز صدای پچ پچمون می رفت. تازه بعضی اوقات يکيمون هم احساساتی می شد و صداش می رفت بالا. اين خانوما و آقايون محترم هم هر چند دقيقه يه بار يه نگاه وحشتناک به ما می کردن و می رفتن سراغ کارشون. احتمالا ديگه عمرا سالنشون رو به ما بدن!

بچه ها يکی از يکی گل تر بودن. نا حالا هيچوقت اينقدر انرژی مثبت بهم وارد نشده بود. اصلا دلم نمی خواست جلسه تموم بشه. دلم می خواست با تک تک بچه ها حرف بزنم. ولی وقت نشد. بارون شر شر ميومد. دلم می خواست با همه بچه ها پاشيم بريم تو خيابون و زير بارون جلسه امون رو ادامه بديم. آخه بوی بارون بدجوری تو سالن پيچيده بود.

جای خيليا خالی بود، آيدا، اژدهای شکلاتی، ندای بالای ديوار، فروغ، آزاده چيکه، دو تا شهرزادها...

کاش آذر هم ايران بود و می تونست بياد تو جمع ما. شايد اگه ميومد هيچوقت آينه اش رو تنها نمی ذاشت. شايد اگه ندا هم تو جمعمون بود و ميديد چقدر همه وبلاگش رو دوست دارن و چقدر از نبودنش ناراحت و يا حتی عصبانين دوباره نوشتن رو شروع می کرد.

گزارش سايت زنان در باره قرار
گزارش سايت خاله زنک دات کام! درباره قرار


اسم همه اونايی که بودن رو يادم نيست الان چون ليست پيشم نيست. اونايی که يادم بود و تو وبلاگاشون يه چيزی نوشتن راجع به اونشب اينها هستن:

وبلاگ زن نوشت: لينک مطلب
وبلاگ سايه : لينک مطلب
وبلاگ يه تولد تازه : لينک مطلب و يه مطلب ديگه
وبلاگ زهرا : لينک مطلب
وبلاگ خانوم گل: لينک مطلب
وبلاگ گل کاغذی: لينک مطلب
وبلاگ آخريت قدمهای يک محکوم به مرگ: لينک مطلب
وبلاگ معدن غر: لينک مطلب و يه مطلب ديگه
وبلاگ دخترک سنگی : لينک مطلب
وبلاگ سخنی: لينک مطلب
وبلاگ مريم گلی: لينک مطلب
وبلاگ بهار: لينک مطلب
وبلاگ چرا نگاه نکردم: لينک مطلب
وبلاگ آنچه بر من گذشت: لينک مطلب
وبلاگ بداخلاق: لينک ثابت نداره
وبلاگ بانوی ارديبهشت: لينک مطلب
وبلاگ هيتلر: لينک مطلب
وبلاگ آلوچه خانوم: لينک مطلب
وبلاگ من و تنهايی: لينک مطلب
وبلاگ کوه يخ: لينک مطلب
وبلاگ خاک غريب: لينک مطلب
وبلاگ آتش بدون دود : لينک مطلب
وبلاگ : لينک مطلب

بقيه رو هم اگه پيدا کردم ميذارم اينجا.

بعد که همه رفتن يه عکس دسته جمعی گرفتيم و من و پرستو کلی به بقيه بچه های سايت پز داديم که وبلاگ داريم و اگه بخوان می تونيم براشون يکی درست کنيم که خوب البته پز الکی بود! بعد هم همه جارو جمع کرديم و عين بچه های خوب با يه مشت قابلمه از در اونجا اومديم بيرون. بارون هنوز نم نمک ميومد و من هر کاری می کردم نمی تونستم از خوشی نيشم رو ببندم. يه روز خوب ديگه هم زود تموم شد...




November 11, 2002


راستی خانوما قرار سايت زنان ايران يادتون نره.




آدرس يه انيميشن توپ از تو ياهو مسنجر من سر دراورد. يکی از خواننده هام آف لاين گذاشته بود. خيلی باهاش حال کردم. به قول اين شپلق يه جور نوستالژی خسته داشت. راستی گفتم شپلق. اين امير قويدل اون وسط رستوران يهو از آدم می پرسه شپلق يعنی چی! منم غذا نزديک بود وسط گلوم بپره خفه شم! ببين، اين قطارا را رو ديدی بارشون مثلا زرافه است؟ خوب زرافه گردنش درازه، برای همين سقف رو سوراخ می کنن گردن زرافه هه رو ميذارن بيرون. خوب حالا ربطش به شپلق رو که ديگه نمی تونم بگم. اصولا چون من خيلی ادبيات دوست دارم خوشم مياد با زبون استعاره بگم. تو خود حديث مفصل بخوان ....! راستی اين فلشه رو يادتون نره ببينين. خداست!



November 10, 2002


از سالهای ابری:

وقتی که خواستم بيايم خانه هوا تاريک شده بود. دلم می خواست سيگاری دود کنم. سيگار بعد از افطار مزه ای ديگر دارد. دلم خوش بود که ميايد و دودهايمان را با هم تقسيم می کنيم. نيامد. از کوچه ها عبور می کردم و خودم را پشت درختان پنهان می کردم و سيگار می کشيدم. مردهای شهر همه سيگار برلب، سر بالا، زن پشت درختان، سر پائين، کوچه تاريک، سرد. تو نبودی.



November 8, 2002


امشب خيلی خوش گذشت، ولی جای خيليا خيلی خيلی خالی بود...




من پريشب آهو شدم. اما امشب که قاصدک رفته يه جايی خبر ببره رفتم تو خونه قاصدک تو آهو خبرا رو گذاشتم. جديد نيست، ولی هنوز داغه.




قشنگترين کارت تبريک تولدی که تا حالا تو عمرم گرفتم، اونم 8 روز زودتر از تولدم پيش آقای نادر بکتاشه. من نمی دونم چی بگم. آدم لال می شه از خوشی. ياد ايميل پارسال عليداد افتادم. خدايا يعنی می شد اصلا امشب صبح نمی شد و اين حال خوبی که الان دارم می موند؟




(اين نوشته خيلی طولانيه. بيشتر برای دل خودم نوشتمش. شرمنده.)

وبلاگ من يک ساله شد. يک سال از اولين روزی که نو شتم

● سلام
اين اولين کلمات وبلاگ منه. بايد اعتراف کنم چون تايپ فارسی بلد نيستم واقعا جون ميدم تا يه مطلبی رو بنويسم.
در ضمن از اين فونت هم اصلا خوشم نمياد. بايد از Hoder عزيز بپرسم که چه طوری ميشه اين فونت رو عوض کرد
ولی سوالم رو حتما تو گروهی که تو Yahoo درست کرده ازش ميپرسم.
خوب شايد بخواهيد بدونيد من کی هستم. اسم من مثلا خورشيد خانومه. تا يه هفته يه ديگه 24سالم ميشه و از کامپيوترهم
هيجی سرم نميشه.معلم زبان انگليسی هستم و دانشجوی فوق ليسانس ادبيات انگليسی. ديدم جای خانوما تو اين وبلاگها
خيلی خاليه و برای همين دست به کار شدم. البته بايد بگم که سرم خيلی خيلی شولوغه و برای همين هفته ای يه بار خواهم نوشت.
موظوعات وبلاگ من مختلفه. در مورد چيزايی که دوست دارم و دوست ندارم خواهم نوشت و اميدوارم شما هم بهم کمک
کنيد و برام مطلب بفرستيد. در ضمن دوست دارم بدونم که خانوما از يه وبلاگ نويس مونث چه انتظاری دارن. مثلا دوست دارن
راجع به Brad Pitt و آشپزی و مد و از اين جور حرفا بخونن ( که Brad Pittرو شايد ؛) ولی بقيه اش رو بعيد ميدونم) يا
اينکه دوست دارن راجع به فيلم و موسيقی و ادبيات و جيزای ديگه ای تو اين مايه ها بخونن. خوب البته من کار خودم رو ميکنم
ولی برام جالبه که نظر هارو بدونم.
اين هفته بلاگم آزمايشی بود. تا هفته يه ديگه تمرين تايپ فارسی ميکنم و سعی ميکنم يه خورده کامپيوتر ياد بگيرم تا بتونم
بلاگ نويسی رو از هفته يه ديگه رسما شوروع کنم.
طبق اصل نا نوشته بلاگ نويسی فارسی, از Hoder عزيز به خاطر اينکه کرم بلاگ نويسی رو به جون ماها انداخت
تشکر ميکنم. در ضمن از بلاگ نويس های عزيز هم عذر ميخوام که به صفحه هاشون لينک ندادم, جون هنوز بلد نيستم
اين کار رو بکنم! ولی اميدوارم اونا به بلاگ من لينک بدهند. (البته از هفته يه ديگه)
لطفا به اين آدرس برام ايميل بزنيد: khorshidkhanoomi@hotmail.com
□ نوشته شده در ساعت 5:28 PM توسط Khorshid Khanoom


گذشت. يکسال از اون روزی که راهنمای وبلاگ نويسی حسين رو بردم پرينت گرفتم با پينکفلويديش و نگاههای سنگين پينکفلويديش رو روی گردنم حس کردم می گذره. يکسال از روزی که کاری رو شروع کردم که زندگيم رو عوض کرد می گذره.

برام مهمه، اينجا دارم با احساس تموم می نويسم، ابی داره داد می زنه شبزده برگرد. من هی دارم کليک می کنم، برای اينکه تا قبل از داشتن اين وبلاگ اينجوری نبود. تو خونه ظرفا رو هميشه من می شورم. يه ضبط کوچولو داريم تو آشپزخونه. هميشه يه نواری که دوست داشتم می ذاشتم و ظرفا رو می شستم و با خودم بازيای مختلف می کردم. تو ذهنم چيز می نوشتم و بعدش مياوردم تو دفترم وارد می کردم. اونروزا دفترم رو فقط يه نفر می خوند، بعد ها پينکفلويديش هم می خوند. لذت عجيبی داشت خونده شدن نوشته های تنهاييت، افکار وحشی تراش نخورده ات، درگيريهای درونيت. پينکفلويديش برام يه دفتر طوسی درست حسابی خريد که اون تو بنويسم و نوشته هام مرتب نگه داشته شه. يکسال پيش يه جايی رو پيدا کردم که اون نوشته هايی که موقع ظرف شستن تو کله ام می اومد رو در معرض خونده شدن بذارم. شايد يه جور حس ارضای روحی و درونی بهم ميداد و هنوز هم ميده. نمی دونم.

من اينجا يک عالمه دوست پيدا کردم، دشمن پيدا کردم، شاد شدم، غمگين شدم، عاشق شدم، دلم شيکست، کارهايی پيدا کردم که شايد اگه وبلاگ رو نداشتم هيچوقت پيداشون نمی کردم. من از طريق وبلاگم تونستم آدمهای دوست داشتنی زيادی رو ملاقات کنم يا با انديشه هاشون ارتباط برقرار کنم. من تونستم عوض بشم. از اون خورشيد ديوانه ای که تنهايی داشت روز به روز بيشتر به بيراهه می کشوندش تبديل شدم به خورشيد ديوانه تری که عوضش بيش از 200 تا دوست خوب داره.

يه روزی به يه جايی رسيدم که در وبلاگم رو بستم. اون روز به اين نتيجه رسيدم که اصلا نمی دونم چرا وبلاگ می نويسم و همينطوری شروع کردم به نوشتن. بعد فکر کردم و فکر کردم و دوستان و خواننده های برگ گلم بهم کمک کردن تا خيلی چيزا رو بفهمم. حالا می دونم چرا می نويسم. وقتی دوباره شروع کردم نوشتن دلايلش رو نوشتم. الانم می دونم اگه اون دلايل از بين بره که ديگه يواش يواش داره از بين می ره در وبلاگ رو تخته می کنم و ميرم. برای اينکه اگه اون دليلا از بين بره اونوقت بايد:

بنويسم برای اينکه عواطفی رو که نيست به نمايش بذارم،
برم گريه کنم برای اينکه گريه کردنم رو به نمايش بذارم،
برم تنهايی بکشم برای اينکه تنها بودنم رو به نمايش بذارم،
برم کتاب بخونم برای اينکه کتابخون بودن خودم رو به نمايش بذارم،
داستان بنويسم چون ديگه دليلی برای گفتن قصه زندگيم ندارم،
استفاده ابزاری از زنانگيم بکنم برای اينکه هيت جمع کنم،
دروغ يا با مزه بنويسم از قصد برای اينکه خواننده جذب کنم
و و و...

من اينکار رو نمی تونم بکنم، نمی تونم نمايش بدم، نمی تونم تو وبلاگم دروغ بنويسم، نمی تونم احساساتی که نيست رو تعريف کنم. پس اگه يه روزی دلايل نوشتنم تموم شد، مطمئن باشين در وبلاگم رو تخته می کنم و ميرم.

از همه کسايی که منو اينهمه مدت تحمل کردن، کمکم کردن، نقدم کردن، اشتباهاتم رو گوشزد کردن، باهام دوست و مهربون بودن و بهم لطف داشتن ممنونم.

از همه کسايی که بودن من آزارشون داده، احمقی من خونشون رو به جوش آورده، بی توجهی من دلشون رو به درد آورده، ايملهاشون بی جواب مونده، بودن وبلاگ من حقی رو ازشون ضايع کرده يا اصلا وجود من حالشون رو بهم زده معذرت می خوام. کاشکی اين دوستای من اين بيت از شعر حافظ يادشون نره که:
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست




November 7, 2002


من بايد ساکت بشم. ساکت ساکت...




يه قصه امشب تموم شد. يه قصه ای که اصلا نفهميده بودم کی شروع شد.از اون مثلثه، يا نمی دونم مربعه، يا شيش ضلعيه يه ضلعش پر کشيد و رفت. خيابونا تاريک بودن. بوی عطر جاده های ديزين و شمشک پيچيده بود تو ماشين. "حالا با کی می ری اسکی؟" چی جوابشو ميدادم؟ قهوه آينه ونک، اون مه وحشتناک زيبا که يک ساعت بالای قله توش گير کرده بوديم، بارونی که ديوانه وار تو جاده ها می باريد و عصاری که از حال من بی تو می خوند و مردی که ديگه نتونست دووم بياره و حرفايی که نبايد می زد و زد. چرا من نتونستم دووم بيارم؟ چرا اون روزا برای من اونقدر قشنگ نبود؟ به من فهموند دوستی يعنی چی، به من احساس تک بودن، زيبا بودن، و زن بودن داد. ولی من نتونستم دووم بيارم. مثل هميشه، وقتی زمينی می شه من نمی تونم دووم بيارم. شايد به اونم ربطی نداشت (آخه از اولشم آسمونی نبود)، هيچوقت نمی تونم دووم بيارم.

حالا اون پر می کشه و ميره و من هنوزم اينجا نشستم و به اون يکی ضلع مثلث، نه مربع، چه می دونم شايدم شيش ضلعی فکر می کنم. ضلعی که مثل خيلی ضلعای ديگه به هندسه زندگی من هيچ ربطی ندارن.

حالا اون پر می کشه ميره و من هنوزم اينجا نشستم و به جاده های جادويی فکر می کنم و هنوزم هم جی جی داگوستينو ديوونم می کنه، هم آهنگ مزخرف نسترن.

کاشکی فقط انيگما بود و ! LE ROI EST MORT,VIVE LE ROI





امرزو از اون روزاست که هزار تا کار دارم و از اونورم دلم می خواد عين سگ پاچه همه رو بگيرم. با اين حال وبلاگ ننويسم و فقط لينک بدم سنگين تره!




بيست و دومين شماره کاپوچينو هم در اومد، با مصا حبه ای با حسام الدين سراج.




نمی دونم کارهای عکاسی گروه "ورا" رو ديديدن يا نه؟ امروز آخرين روز نمايشگاهشونه تو گالری سيحون. تو سايتشون هم کارهاشون رو می تونين ببينين. طراحی سايت که خيلی قشنگه، يه جورايی شبيه هيچکدوم از سايتای ديگه ای که من تاحالا ديدم نيست و خيلی مينيماليستيه.




شبح عزيز به مناسبت يک سالگی وبلاگها يک غزلی سروده اند که حيفه نخونين. شبح به اين طنازی نوبره والا!




نمی دونم سری اول کاريکاتور هايی رو که حميد رضا نصيری و دوستش کشيده بودن و توش سر به سر هودر گذاشته بودن ديدين يا نه؟ حالا سری دومش هم در اومده و هنوز دست از سر اين هودر بيچاره بر نداشتن. خدا به داد قربانی بعدی برسه!




می خواين بدونين روز جهانی چرنديات چه روزيه؟ برين سراغ اين پيام چرندياتی که تولدشه، می فهمين!

پيام جونم تولدت خيلی خيلی مبارک. البته می دونم چه مصيبتی می کشی اين خداداد پشمالو به جای دخترای خوشگل خوشگل روز تولدت پيشته! تو چيلی جاتون رو خيلی خالی می کنيم. موقع بادکنک خريدن هم همينطور!!! ؛)




يک مجله اينترنتی که از دل وبلاگابيرون اومده. به نام شهر دل. شهر دليا تبريک!



November 6, 2002


الف مثل آی آی آی. ب مثل بی پناه. پ مثل پناهنده...




November 5, 2002



يک سالگی وبلاگهای فارسی مبارک!


يک سال از درست کردن راهنمای درست کردن وبلاگهای فارسی توسط حسين درخشان می گذره. اون موقع هيچکس فکرشم نمی کرد که اينقدر سريع يه خونواده تشکيل بديم و خونواده امون اينقده سريع گسترش پيدا کنه. تو دنيايی که داره همه چيش کم کم مجازی می شه، يه دنيای مجازی به وجود اومد که خيلی موقعها از خيلی چيزای واقعی واقعی تره. دوستيهاش، شاديهاش، غمهاش، اشکهاش، خنده هاش...

من خيلی خوشحالم که عضوی از اين حرکت يکساله بودم. اميدوارم که وبلاگ نويسی آدما رو مهربون تر کنه، هموطنامون رو که هر کدوم يه گوشه ای از دنيا و ايران هستن به هم نزديک تر کنه، و به پيشرفت ايران کمک کنه.

فقط ای کاش تو اين سالگرد کلاغ سياه و فروزان هم بودن، ای کاش اون دوستايی که ديگه وبلاگ نمی نويسن هم بودن. ای کاش هيچ کلاغی دلش هوای پريدن نمی کرد تا وقتی موقع پريدنش برسه...

***

طبق گفته هودر دوستان وبلاگ نويس امروزتو چت روم گروه فارسی بلاگينگ خواهند بود. خود حسين هم از ساعت 4 تا 6 عصر به وقت ايران و 8 تا 10 صبح به وقت تورنتو اونجا خواهد بود.

من متاسفانه الان دارم می رم سر کار و شب بر می گردم. جای من رو هم خالی کنيد تو چت.




بعد از مدتها عليداد يکی از اولين وبلاگرهای فارسی تو سالگرد وبلاگش يکی از همون نوشته های نابش رو نوشته. يه گاز سيب سرخ می خواين؟



November 4, 2002


آهای دوستای گل عزيزم که اين دو روزه دنبال روانپزشک بودين که برام گواهی ديوانگی! بنويسه و همتونم حاضر شدين پای گواهی رو امضا کنين!! :
از همتون قد گلای عالم متشکرم. بالاخره دکتر پيدا کردم. تازه اين گواهی رديف شه يه مشکل ديگه هست. دانشگاهمون استاد راهنما نداره!!!! اون استاده که برامون انتخاب کرده بودن دکترا نداره، برای همين باهاش مخالفت شده. فعلا ما بايد سماق بمکيم تا استاد راهنما پيدا شه. حالا يه بارم من تنبل افتادم تو مود کار، ها. از من به شما نصيحت بيکار هم بودين تو اين مملکت تو دانشگاه آزاد فوق نخونين. خورشيد خانوم به دنبال استاد راهنما! احساس ساميه قاتل الفيل بودن بهم دست داده به دنبال ماشالاه خان در بارگاه هارون الرشيد! پيدا کردين دکتر ماشالاه خان راهنما رو منم خبر کنين!!




امروز با يه دوست قديمی رفته بودم بيرون. همونی که بعد از اون دلمو چال کردم تو باغچه. خيلی آروم بودم. بی تفاوت. يکی هست که می گه همين خوبه. بی تفاوتی خوبه. با هم غذا خورديم. کلی بچه ام به خودش رسيده بود. سه تيغه کرده بود و ادکلن زده بود و بلوزش رو اتو کرده بود!! موهاش رو هم ژل زده بود رو به بالا. يه جورايی عين
" همينه" شده بود! منم کلی بهش تيکه انداختم و آزارش دادم. گل صد برگ رو هم ديدم با تيله هاش. خيلی خوش گذشت. تازگيا هی دارم می خورم و چاق و چاقتر می شم. هنوز چون قدم بلنده زياد معلوم نيست. چند وقت ديگه تقش در مياد. خوب نيست آدم خودشو ول کنه. اصلا خوب نيست. چه فايده ای داره آدم موهاشو بلند کنه وقتی هيچکس نيست که اونا رو نوازش کنه؟ تازه موی کوتاه بهم بيشتر مياد. موی بلند فقط وقتی بهم مياد که ببندمش. مانکن هم بشی، وقتی که هيچکس نيست چه فايده داره؟ تازگيا حس خودشيفتگيم کمرنگ شده. تازگيا برای دل خودم آرايش نمی کنم. تازگيا برای دل خودم به خودم نمی رسم. تازگيا اصلا گم شدم. يه چيزی شده که هنوز نمی دونم چيه. يه چيزيه که داره بدجوری آزارم ميده. دلم شور ميزنه.




امروز يه چيزی خوندم که حالمو بد کرده. هنوز هضمش نکردم. من انگاری زيادی حساس شدم و همه چيز رو به خودم می گيرم. من دلم اون روزا رو می خواد که هيچی رو به خودم نمی گرفتم. چی شد که اينطوری شد؟ چی شد که همه آوازاشون از يادشون رفت؟ کسی می دونه؟



November 3, 2002


خوب بالاخره منم تونستم به لطف پينکفلويديش اين آهنگايی رو که سايت باحال تهران اونيو گذاشته تو سايتش گوش بدم. يه عده گروههای راک زيرزمينی ايرانی که بعضياشون واقعا عالی هستن و اصلا آدم باورش نمی شه که اينا يه عده آماتور هستن. اگه کانکشناتون اجازه ميده برين آن لاين گوششون بدين و به سه تاشون به عنوان بهترينها رای بدين. من بعدا می گم به کدوما رای دادم جو سازی نشه!




سايت زنان ايران داره زنها و دخترهای وبلاگ نويس ساکن تهران رو دور هم جمع می کنه. به اين آدرس يه ايميل کوچولو بهشون بزنين تا موقعش که شد براتون دعوت نامه بفرستن:
womeniniran2002@yahoo.com
اگه ساکن تهران نيستين ولی می تونين يه سر بياين تهران هم ايميل بزنين! يادتون نره!





خوب حتما تا حالا خبر شدين که ماهنامه دنيای کامپيوتر و ارتباطات داره مسابقه بهترين وبلاگ رو برگذار می کنه. می گن جايزه هاشون خيلی خوبه! البته نه از اون جايزه ها که احسان می گه ؛)





جاتون خالی بود. اين امين رجائی پندار خانوم نه تنها نويسنده و شاعر و فولکس رون خوبيه و پندار خوبی داره، گيتاريست خيلی خوبی هم هست. جمعه شب رفتيم کنسرتشون تو يکی از سالنهای ورزشی اکباتان. کار گروه جوانان اکباتان بود. البته فقط خود امين و دوستش بامداد خوب می زدند. مام که يه عده وبلاگر بی آبرو. اونقده جيغ و داد کرديم و امين رو تشويق کرديم که همه چپ چپ نگامون می کردن. بعدشم رفتيم شام بيرون. رفتيم رستوران آپاچی تو شريعتی. تا حالا نرفته بودم اونجا. آب و هواش متاسفانه خوب نبود! ولی چيز برگرش حرف نداشت. آخه نونش از اين نون شيرينا بود که من تو ساندويچ خيلی دوست دارم. تازه نی هاشم قرمز بود...

بعد از مدتها همون اکيپ خل و چلی که از اول وبلاگا با هم آشنا شده بوديم دور هم جمع بوديم. اميرقويدل، امير حسابدار، علی مشبک، پينکفلويديش، نيما هم بود که وسط کنسرت رفت. امين هم نتونست شام بياد چون بايد می موند سالن رو تميز کنه. جای پژمان و دنتيست و نيما پندار و آرش خيلی خالی بود. باورم نمی شه که تقريبا يک سال از اولين باری که با فکر و دنيای هم آشنا شديم می گذره. مثل برق و باد گذشت. اولين ايميلی که من برای بچه ها زدم و طبقه دوم آينه ونک قرار گذاشتيم....

من طبق معمول بيست دقيقه دير رسيدم. ديدم پژمان و امير قويدل پايين نشستن و می گن بالای آينه ونک تعطيله. نگو منظورشون طبقه دوم پاساژ بوده! ما همينطور يه ربع نشستيم پايين و من ديدم که داره آدم از پله ها مياد پايين! هر چی فحش بود نثارشون کردم و بعد رفتيم بالا ديديم دنتيست و امير حسابدار با يه پرينت که توش اسماشون رو نوشتن دو ساعته نشستن! بعد نيما پندار هم با امين رجايی اومد. نيما اونقده تند حرف ميزد که حرف نداشت! امين وبلاگ نداشت. ولی می خواست يه چيزی تو مايه های پرشين بلاگ بسازه که البته هيچوقت خبری ازش نشد! خيلی اونشب خنديديم...

اون موقعها من خيلی خوش تر از الانم بودم. دنيام هم کوچيکتر بود. وبلاگ هم يه کيف ديگه ای ميداد. (البته الان يه جور ديگه کيف ميده!). دلم برای ايميلای عليداد و طناز تنگ شده. دلم برای جنگ و دعواهام با هيس تنگ شده. دلم برای روزنوشتهای شخصی آقای قاسمی و نوش آذر تنگ شده. دلم برای چاخانها و نوشته های بامزه و بی آبروی پژمان تنگ شده. دلم برای گزارش شيطونيای دنتيست تنگ شده. دلم برای گزارش فيلمهای مرمرو که دلمونو آب می کرد تنگ شده. دلم برای ماجراهای با مزه اميرحسابدار آبانی تنگ شده. دلم برای سيب زمينی خونيهام تنگ شده. دلم برای ايميلهای مامان و بابای ژينا تنگ شده. دلم برای نوشته های شاهکار سياوش (اون اولا می نوشت و بعد يه روزی ناپديد شد) از جبهه و جنگ تنگ شده. دلم برای خوندن نوشته های آقای ستاره تو وبلاگ روزنه و نفهميدن نصف حرفاشون (از بس که خنگم!) تنگ شده. دلم برای جکهای لامپ تو ياهو مسنجر ساعت 4 نصفه شب تنگ شده. دلم برای چتهای فارسيم با عماد يکی از اولين خواننده های وبلاگم تو نصف شبای ماه رمضون تا دم سحر تنگ شده. دلم برای چتهام با کوروش که هميشه سياوش هم می پريد وسطش رو کيبرد تنگ شده. دلم برای ترانه های تنهايی نيما تنگ شده. دلم برای نوشته های خنده دار و جسورانه ندا تنگ شده. دلم برای...

راستی ندا، سه، چهار روز ديگه وبلاگامون يه سالشون می شه. نمی خوای برگردی؟ تو چی نيما؟



November 2, 2002


ديدی هوا ابری شد بالاخره؟ ديدی نم نم بارون اومد دوباره؟ ديدی دوباره همه جا رو بوی بارون پر کرد؟

همون آهنگه که نبايد می بود. فکر چيزايی که نبايد می بود. مثلث، مربع، شايدم شيش ضلعی. ولی يه ورش بازه. يه ورش به يه طرف ديگه متمايله. طرفی که از من خيلی خيلی دوره. طرفی که به سمت من نيست. ديگه نمی خواد منو ببينه. ديدن من سخته براش. دردش مياد. هيچکس نمی فهمه تو اين دل من چی ميگذره. وقتی نتونی مهارش کنی ديوانه می شی. عشق ممنوعه يه طرف، بوی بارون يه طرف، اون مردی که اون گوشه، اون دور دورا وايساده و داره از دور نگاهت می کنه و هيچوقت اونقدری که بايد نديديش يه طرف. يه طرف اون مربعه اونه. اگه می ديديش می شدی عروس شهر قصه ها. هی هی هی. هميشه همينطوريه. اونی که دلت هواشو داره ازت دور دوره. مال شهر تو نيست. اونی که هوای تو رو داره هم ازت خيلی دوره. تو مال شهرش نيستی. هی تو دنبال بوی يه نفر، هی يه نفر دنبال بوی تو. هی نم نم بارون که نمی ذاره يادت بره.

صبح که اومدم برم سر کار، هوا آبی کمرنگ بود، يه سردی خوبی داشت. همه چی شفاف بود. دلم نمی خواست اصلا برم سر کار. دلم می خواست با اونی که هيچوقت نيست برم قدم بزنم و بهش بگم زير باران بايد رفت، زير باران بايد با زن خوابيد. سر کلاس به بچه ها گفتم پنجره ها رو باز کنن. درارو باز کنن. هوا آبی کمرنگ بود. تو نبودی.




زندگی ادامه داره. حتی اگه کلاغی نباشه که با قارقاراش تورو بخندونه يا به فکر بندازه. حتی اگه بدونی که همه اونايی که دوسشون داری تا دو دقيقه ديگه ممکنه نباشن. حتی اگه دلت بارها و بارها بشکنه...


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage