خورشید خانوم



« November 2002 | Main | January 2003 »


December 31, 2002


سال نو ميلادی اونايی که الان عيدشونه مبارک :)

شب ژانويه رو هميشه دوست داشتم چون می دونم يه شب ژانويه ای يه اتفاق خاصی می افته، يه اتفاق خاص خيلی خوب، يه چيزی تو مايه های پخش شدن يک عالمه نور وسط آسمون خيالای من. يه شب ژانويه ای که حسابی برفيه. اونم هست. همونی که نمی دونم کيه. حتما من اونشب آبی پوشيدم. حتما يه آهنگ خاصی پخش می شه. يه چيزی تو مايه های Lady d'Arbanville کت استيونس يا sway که نمی دونم مال کيه و يخ می زنم و دندونام تيک تيک می خوره بهم و بعدش می چپيم تو ماشين و می ريم يه جای دور دور و وسط برفا عين اين خلا نصف شبی راه می ريم و سيگار می کشيم و می خنديم و عاشقی می کنيم و مه می شه و....




می خوام سر اين بلاگر پرو رو گول بمالم کوتاه کوتاه بنويسم. بيچاره دردسر آرشيو کردن خودش زياد می شه! ولی اين يکی فکر کنم دراز بشه. اگه دراز شد دو قسمتش می کنم.

بعد از اين مراسم وبلاگای برتر هزارتا حرف موند که نتونستم بزنم. الانم که ديگه خيلی گذشته ازش. فقط می خواستم بگم که من به اون مراسم بنا به يه دلايلی رفتم. يکی برای اينکه بگم من شايسته جايزه گرفتن نبودم و به نظر من وبلاگای شخصی نبايد داوری بشن. اين وبلاگای تخصصی در هر زمينه هستن که می شه يه جورايی با يه معيارايی سنجيدشون و جايزه هم تشويقشون می کنه که بيشتر و بهتر بنويسن و به پيشرفت ما تو خيلی زمينه ها کمک کنن. ديگه هم اينکه می خواستم جايزمو بدم به هودر، چون فکر می کنم هممون اين پديده وبلاگ نويسی رو يه جورايی مديون هودر هستيم و به نظر من به اندازه کافی تو اون مراسم ازش تجليل نشد. يه عده از وبلاگرا رو هم دلم می خواست ببينم که تو اون مراسم عجيب غريب اصلا نشد. البته نبايد بی انصافی کنيم. آقای اروج زاده خيلی زحمت کشيد و پدرش دراومد. ولی اين ماجرای دخالت دادن دولتی ها و نماينده مجلس يه جورايی بی ربط بود (موضوع اينه که کسی هم زياد تحويلشون نمی گرفت، وقتی اقای خوئينی ها داشت حرف می زد نصف سالن مشغول حرف زدن بود، منم مشغول فيگور گرفتن و زبون درازی بودم برای آرش که عکسمو بگيره. اون بيچاره هم داشت جدی سخنرانی می کرد و يه دفعه منو ديد، حالا من اميدوارم که از اون فاصله زبون منو نديده باشه! احسانم که رفت اون بالا زرپ برگشت گفت من حرف نمی زنم چون خودم از شنيدن سخنرانی خوشم نمياد! که تا اين حرفو زد من از اون ته شروع کردم جيغ زدن و امير قويدلم وادار کردم سوت بزنه. خلاصه قيافه های سخنرانای بيچاره ديدنی بود)

خلاصه همه لطف وبلاگ به اينه که هيچ قاون و قاعده و رئيسی نمی پذيره. سردبير خودتی و خودت. سال ديگه اگه جايزه وبلاگای شخصی رو حذف کنن و دولتيهام نباشن و رای گيريها يه خورده معتبر بشه، می تونن از چند تا از خود وبلاگرا بخوان مراسم رو برنامه ريزی کنن ومنم با کمال ميل حاضرم نخود آش شم. ولی خداييش هيچچی مراسم آش خورون قرار زنان ايران نمی شه. باز بگين زنا ضعيفترن! ؛)




... بعد از هر قطعه چکناواريان اشاره ای با دست می کند که دست نزنيم. قطعه ششم تمام می شود. بازهم انفجار. همه از جايشان بلند می شوند. باورت نمی شود زمان گذشته و ساعت 11 بار نواخته است. جادو خيلی وقت است که آغاز شده....





ياداشتهای سينمايی خسرو نقيبی عزيز يکساله شد و خسرو هم دات اينفو شد. خسرو جونم تبريک :)




از مصاحبه احسان با ايسنا:

...حسن اين وبلاگ‌ها اين است كه يك نفر تريبوني در اختيار دارد كه نظرات خود را به صورت آزاد اعلام مي‌كند، يعني هدف اصلي خود را در پس نظرات شخصي و در قالب وبلاگ قرار مي‌دهد و ايده اصلي خود را بيان مي‌كند.
وي افزود: اگر وبلاگ به صورت شخصي نباشد، نتيجه كار همان انتشار روزنامه‌ها و مجلات است كه مخاطبان آن نيز عموم مردم هستند؛ اما در وبلاگ‌نويسي، شخص مي‌تواند در قالب شخصيت مجازي نظرات خود را حيطه موضوعي، ارايه كند و در عين حال مشخص است مي‌تواند بسيار سازنده باشد...

متن کامل مصاحبه




چقدر دلم برای اينجا تنگ شده بود!




اين بلاگر پرو عجب بدجنسيه (اين يعنی اينکه من بلاگر پرو دارم!) مطالب بزرگ رو واسه خودش حذف می کنه می گه هيکلشون گنده است! (Big Body) الانم مطلب مهشيد رو برای خودش همينجوری ديليت کرده. من البته دارمش ذخيره، بايد ببينم کجا بذارمش. با اين حساب وراجيهای بنده به ناچار تعطيله از اين به بعد و مجبورم بريده کوتاه! بنويسیم.




اين سرور منم جونمو بالا آورد. اف تی پی چه کوفتيه ديگه؟ هی می خوام اينجا بنويسم هی نمی شه.



December 30, 2002


اولين انسان شبيه سازی شده جمعه به دنيا اومد. اسمشم گذاشتن "حوا" Eve. حوا کوچولوکه امروز از بيمارستان ميره خونشون از طريق پيوند هسته تخمک و سلول تبديل شده پوست مامانش بوجود اومده. دانشمندا اين ترکيب دی.ان.ای رو فرستادن تو تخمک مامانش. (اينجا ماجراش رو بخونين.) کلی صدای ملت از جمله ژاک شيراک در اومده. آدم فکرشو که می کنه می ترسه. يه جورايی وحشتناکه. می تونه کاربردای مخرب زيادی داشته باشه. ياد فيلم Cloaned می افتم که مامان بچه هه دنبال بچه اش می گشت و يه جا 50 تا بچه کپی بچه خودش ديد. خيلی ترس داشت. ولی از اونطرف داشتم فکر می کردم بد نمی شد يک آدمهای هلويی از قبيل براد پيت و ديويد بکهام و الويس رو cloan می کردن و ازشون چندتا می ساختن ها. اينجوری شايد يکيش هم به ما می رسيد. واسه آقايونم آنجلينا جولی ای، مونيکا بلوچی ای، آزيتا جونی (کاترين زتا جونز)!




December 29, 2002


سلام :)



December 27, 2002


عکسهای حامد بنايی از مراسم امروز وبلاگها رو اينجا ببينين.



December 26, 2002


پوف! من چه سبزم امروز!




سلام،
من شب سختی رو گذروندم. اتفاقی افتاد و کاری کردم که هيچوقت تو عمرم خوابش رو هم نمی ديدم که روزی انجام بدم. مهشيد عزيزنويسنده وبلاگ زنانه ها که با آهوی زنان همکاری می کرد، دو مطلب در آهونوشته بود که بنابر مصلحت جمع از آهو به دست من حذف شد. دليل اينکار اين بود که قرار نيست درگيريهای شخصی به آهو که يک وبلاگ عموميست کشيده بشه و قرار بر اين بوده که آهو محيط آرومی رو بگذرونه. البته نظر شخصی من اينه که مسائلی که مهشيد مطرح کرد يک درگيری شخصی نيست. جنس حرفهايی که مهشيد می زنه و مشکلاتی که داره از جنس همونهاييه که من کاملا لمسشون کردم. خصوصا در اوايلی که وبلاگ داشتم با اين مشکلات بيشتر روبرو بودم. اما از اونطرف هم قبول دارم که مطرح کردن اين مسائل محيط آروم آهو رو برهم ميزنه. من اين دو مطلب ديليت شده رو اينجا که وبلاگ شخصی خودمه می ذارم. هميشه از درگيری با وبلاگها پرهيز می کردم، اما الان وظيفه خودم می دونم که يه جوری جبران اون حذفی که انجام دادم رو بکنم، هر چند که می دونم آب رفته به جوی باز نمی گرده.

***

مطلب اول:
مهشيد هستم ، از زنانه ها .
قبل از شروع به نوشتن از خوانندگان عزيز بابت کلماتی که در نوشته می آيد و شايد به مزاق همه گان خوش نيايد عذر خواهی می کنم. اين وبلاگی عمومی است و قصد من نيز وقيح نگاری نيست اما توهين و خشونت جنسی قسمتی از روزمرگی زنان را تشکيل می دهد. و مگر نه آنکه در بخش زنان اين وبلاگ می بايد از آنچه بر ما می رود سخن بگوييم ؟؟؟
روزی که آهو ها مرا در جمع خود پذيرفتند به دليل دغدغه های من در امور زنان بود ، و قول دادم که هر گذری ياد داشتی اينجا بگذارم. اثر پايی از گذر کسی که برای حل معزل اجتماعی و فرهنگی زنان چاره ای بجز فمينيسم / اومانيسم نيافته است. و نيز فمينيسم را عين اومانيسم می داند.
قصد من اکنون وفای به عهد است و اميد دارم که تصفيه خرده حساب های شخصی تلقی نشود. چرا که مسئله بسيار مهم تر از آن است که به خرده حساب شخصی ، حساب آيد . کماکان متذکر می شوم شعار عمده جنبش زنان را که : آنچه خصوصی است سياسی است ، هم اين شعار بود که به ما اين فرصت و اجازه را داد تا درد های خود را از چهار ديوار خانه ها و از گله گذاری های بی مقصد به سطح جامعه بکشانيم و در سطح جامعه مطرح کنيم تا برای آن درمانی بجوييم ، سازگار با دردی به قدمت تاريخ.
نوشته ای که در زير می خوانيد نوشته جديدی نيست. اين نوشته در آرشيو وبلاگ من به تاريخ اوايل نوامبر موجود است. اما لزوم تکرار آن در وبلاگ عمومی تری را حس کردم.
شايد لازم باشد که توضيح کوتاهی داده شود تا چرای نوشته شدن دوباره اين ياد داشت روشن شود. چند روز پيش در قسمت نظر خواهی يکی از وبلاگ ها ، که حرفی بسيار مبتذل در مورد مردان نوشته بود ، نوشته ای از شخصی ديدم . او در قسمت نظر خواهی وبلاگی که متعلق به من نبود و در مورد عقيده ای که کاملا مخالف نظر من بود ( و من در آنجا همين موضوع را بيان کردم ) ادعا کرد که : اينگونه حرفها شايد به مزاق بيوه زن ترشيده مقيم سوئد خوش بيايد . و بعد از يک رفت و برگشت ديدم که کلمه جنده هم به اين ليست کلمات چاله ميدانی اضافه شده. (+++)
برای من حقيقتا بعد از سالها خانه ننشينی و حضور در اجتماع ، به عنوان يکی از فعالان جنبش زنان ، شنيدن اين حرفها عادی است و ديگر بر خلاف روزهای اول از شنيدن آن ناراحت هم نمی شوم.اين توهين ها هميشه برای من روشن کننده ماهيت فکری گوينده است که چگونه خود را به در و ديوار می کوبد تا زخمی به تن حريف بزند. اينکه چه مغز عليلی می تواند اين همه صفت منتاقض يعنی " بيوه زن، ترشيده ، و جنده " را به يک نفر نسبت دهد از عهده تشخپص بالينی من خارج است جرا که رشته روانشناسی مورد علاقه من است اما تخصصی در اين مورد ندارم . ادعايی که بعد از آن در همان نظر خواهی کرد : "حکایت این شده که وسط خیابان داد بکشی،آهای جنده! خجالت بکش! و بعدش هر زنی تو خیابون داره رد میشه بیاد بگه:برای چی بهم فحش میدی؟ "، هم شايد به اين معنا بود که می توانست منظور من نباشم. ( که بودم ) اما اين هم مهم نيست. اين مهم نيست که مخاطب اين مغز عليل که بوده است. مهم اين است که چرا زنی ، هر زنی ، با اين توهين های جنسی به عقب نشينی وادار می شود. اين فحش های جنسی ( من او را در ازا تنها مضحک و دلقک ناميدم ) به چه رو از چنين گاو گند چاله دهان هايی بيرون ريخته می شود و قصد اين گونه برخورد با زنان چيست.اين را هم بگويم که من هميشه اگر کسی در خيابان داد بزند آی جنده خجالت بکش ، مطمئنا بر میگردم و نگاه می کنم. ديدن کسانی که از چنين ادبياتی در سرکوب زنان استفاده کنند ، در قرن بيست و يکم ، مشاهده اينکه بعضی ها با لباس های مدل سال 2002 و طرز تفکر اجداد خود پای وسايل الکترونيکی روز می نشينند و طرز فکر زباله دانيهای تاريخ بی افتخار مرد سالار را تبليغ می کنند هميشه تاسف آور است. اما بايد ديد، بايد شناخت، وبايد افشا کرد تا از گسترش آن جلوگيری شود .( توضيح اينکه اين نظر خواهی و آن نوشتار در آرشيو وبلاگ آقای محمد موحد تحت نام خلبان کور موجود می باشد، (+++) نکته جالب تر اين که اين برخورد و اين ادبيات تقريبا از طرف هيچ کس مورد اعتراض قرار نگرفت ) و اينک اصل نوشته :

جنده کيست ؟ جنده گی چيست ؟
اين بحث به دليل اصرار يکی از دوستان در بکار بردن کلمه جنده در نظرخواهی ها به فکرم رسيد. البته او از اين کلمه به معنای عام فاحشه استفاده می کرد و معتقد بود که می باید از اين کلمه بايد شرم زدائی شود و جنده گی( در اینجا به معنی تن فروشی ) به عنوان يک شغل عادی اجتماعی مطرح شود. شغلی مثل پرشکی و یا معلمی.(رجوع شود به نظرخواهی یک شنبه 26 اکتبر مطلب دوم)
در اينجا دو مورد برای تحث به وجود می آید. اول آنکه استفاده عام کلمه جنده چيست و دوم اينکه فحشا چيست و آیا به عنوان یک شغل بايد نرمالایز بشود و آیا تن فروشی شغلی مثل ديگر شغل های اجتماعی است يا نه؟
برای اينکه بتوانيم بحثی را پيش ببریم که روشنگر نظرات باشد بايد اين دو بحث را جدا گانه مطرح کرد.
اول به جنده و بار فرهنگی آن می پردازم.
در فرهنگ فارسی عميد ( تنها فرهنگ فارسی که در خانه دارم، و اگر يکی از عزيزانم از ايران اين همت را نمی کرد و آن را برايم نمی فرستاد من همچنان بی فرهنگ می ماندم ) در مقابل کلمه جنده ، زن بد کاره و روسپی به معنا نوشته شده است.و اين معنای کلی آن است. اما استفاده روز مره از اين کلمه موارد ديگری دارد.
دوستمان نوجوان در همان کامنت ها در جواب من که پرسيده ام جنده واقعیو غیر واقعی کيست می گوید :
به معني غير واقعي اوني هست که در کوچه خيابون استفاده ميشه و همون طور که ديدي بعضيها به هر دختر يا زني که رفتارش مورد پسند اونها نيست ميگن جنده. مثلا يک دوست دارم که به هر دختر خوشتيپي که ميرسه ميگه جنده هست! يا همون توت فرنگي که به همه دخترا ميگه جنده!
و اين اتفاقا بيشترین کاربرد کلمه جنده در اجتماع ماست. زنی که به گونه ای بر خلاف عرف و عادات مرسوم اجتماع برخورد و رفتار می کند به وسيله اين کلمه از ديگر زنان جدا می شود و موجب تحقير و توهين اجتماعی قرار ميگيرد. زنان مستقل، زنان آزاد ، زنان مطلقه ، زنانی فعال ، زنانی که به طرِيقی تهديدی برای عرف و سنت و عادات مرسوم در اجتماع به حساب می آیند با اين برچسب مشخص می شوند. در اين شيوه استفاده از اين کلمه، من جنده ام. من بارها بخصوص از طرف مردان و نيز زنانی که همان شيوه تفکر را باز توليد و انتقال می دهند به حمل برچسب جنده نائل آمدم.مردان بسياری که زن را نه مستقل می پذيرند و نه آزاد ، و زن برایشان تنها زمانی مورد احترام قرار می گيرد که همسر يا خواهر يا کلا در سايه مردی قرار بگيرد، مستانه در زمين خدا نعره زده اند و من را جنده خوانده اند و بی سامانی زندگی خود را به گردن من و زنانی مثل من که برخلاف آنچه آنها از زن انتظار دارند و ميپذيرند دانستند. فروغ فرخزاد را نيز جنده می خواندند،( و در اينجا ابدا قصد هم پایه شمردن خود و فروغ را ندارم، بد برداشت نشود!) مردان بسياری از جماعت روشنفکر و انتلکتوال ما او را جنده ناميدند و حتی ادعا کردند که با او همبستر شده اند( که در اينجا بايد پرسيد که اين ادعا از اين مردان چه می سازد؟)
جنده صفتی بوده است که به زنانی داده میشد که نه گفته اند. به آنچه معمول بود نه گفته اند. به آنچه از آنان انتظار می رفت نه گفته اند و خواستند تا خود شيوه زندگی خود را طبق ميل و آگاهی خود انتخاب کنند. برچسب جنده بهائی است که زنانی که متفاوت بودن را انتخاب کرده اند بابت انتخاب خود می پردازند.
من با اين شيوه و اين برداشت، امروز اگر مردی فرياد کنان مرا جنده خطاب می کند سرم را بالا تر ميگيرم و با غرور بيشتری به راه خود ادامه می دهم. اگر زنی را جنده خطاب کنند تمايل بيشتری برای شناختن اين زن پيدا می کنم چرا که معتقدم که او نيز جائی پايه ای از اين شيوه تفکر را لرزانده است و من بايد او را بشناسم و کلاهم را برايش به نشان احترام بردارم.

***
مطلب دوم:
سلام، مهشيد هستم از زنانه ها
مدتی است بازار افترا در وبلاگ ها داغ شده. شخصی مدتی پيش در نظرخواهی يکی از وبلاگها به قاصدک توهين و تهمت زد. که توسط صاحب وبلاگ پاک شد. اين تهمت ها را شخص ديگری در وبلاگ خودش ( تاريخ 9 دسامبر) ادامه داد که جای پاک کردن هم برای کسی نگذاشت.
چند روز پيش در وبلاگ گلکو با اين اعتراض روبرو شدم . اعتراضی بجا به تهمت های ناروای شخصی که بی هيچ تفکری فقط به دليل پر کردن فضای خالی وبلاگ و شايد خالی کردن عقده های خود نسبت به شخصی ديگر مشتی لا طاعلات را نسبت به او به هم می بافد. او را مامور جمهوری اسلامی می نامد و وقتی که بچه های وبلاگ ها از او می خواهند يا مدرک بياورد يا عذر خواهی کند با سر به هوايی ابلهانه ای از زير هر دو شانه خالی می کند.
بيان اين مسئله در بخش زنان آهو شايد بی ربط به نظر آيد اما ربط مهم آن اين است که حقوق زنان ، حقوق بشر است و آنجا که حقوق بشر پامال می شود و به رسميت شناخته نمی شود جای اعتراض هر انسان آزاده ای است.
توهين ها ، تهمت ها ، افترا ها در وبلاگ شهر به حدی شديد شده که چندين نفر سيستم نظرخواهی را حذف کردند. و چند نفر هم از اين شهر به دياری ديگر کوچ کردند.
توهين زدن و برچسب زدن کار راحتی است .به راحتی میشود افراد را با تهمت های عجيب و غريب زير سئوال برد و نيز اين امر موجب می شود که اگرچيزی واقعا مشکوک و زير سئوال بود ، به دليل رواج اين برخورد ها ناديده گرفته شود . نگذاريم اين ويروس به وبلاگ شهر راه پيدا کند ، از آزادی بيان و انديشه در اين شهر کوچک مجازی حمايت کنيم و کسانی را که تعمدا يا به خاطر مغز های رشد نکرده شان هنوز با اين روش قصد خفه کردن ديگران را دارند ( که متاسفانه در بعضی موارد موفقيت آميز هم بوده ) افشا و بايکوت کنيم.



December 24, 2002


هر چقدر هم که من بنويسم شب تموم نمی شه. هر چقدر هم که بنويسم اون گيری که افتاده تو جونم، توی روحم، باز نمی شه. هر چقدر هم که بنويسم دنيا رنگش عوض نمی شه، ابرا نميان روی زمين، ستاره های شب نقره ای نمی شن، سالهای ابری آفتابی نمی شن. هر چقدر هم که بنويسم ...




بازم yesterday ...




YESTERDAY WHEN I WAS YOUNG...
Yesterday the moon was blue
and every crazy day brought something new to do.
I used my magic age as if it were a wand
and never saw the waste and emptiness beyond.
The game of love I played with arrogance and pride
and every flame I lit too quickly quickly died
.
The friends I made all seemed somehow to drift away
and only I am left on stage to end the play.
There are so many songs in me that won't be sung;
I feel the bitter taste of tears upon my tongue.
The time has come for me to pay for yesterday when I was young.




پژمان نيم وجبی خاک اينترنت که جن رفته يه جاييش و وبلاگ نمی نويسه تو بخش کامپيوتر آهوی سه گوش اخبار مفيد وبلاگهای کامپيوتری رو جمع آوری می کنه و به احسان کمک می کنه. برعکس ريخت خودش اخبارش خوب از آب دراومده!!!!




آذر برگشته پيش آينه اش با نوشته هايی که شبيه هيچکس نيست. کاشکی فروغ پاييزی هم ميومد همونجايی که صد ملک دله.
Azar va ayene-ash




وقتی من و خودم و احسان ميره تظاهرات و نفيسه خاتون ازش عکس می گيره.

کاريکاتورهای ايندفعه وبلاگ بن بست در مورد احسان رو ببينين. خيلی باحاله!





مجله چلچراغ رو به دلايل زيادی دوست دارم و هميشه غبطه می خورم که چرا دوران تين ايجری خودم همچين مجله جينگولی وجود نداشت. اما مجله دوست داشتنی من يه گند اساس زده تو شماره اين دفعه اش. اين هفته يه پرونده بالا ونکی دارن که موضوعش وبلاگه. من و چند تا از بچه های وبلاگر رو هم دعوت کردن بريم راجع به وبلاگا باهاشون حرف بزنيم. اون چيزی که تو چلچراغ رفته به عنوان چکيده بحثهای اونروز ما به نظر من افتضاحه. حرفای بچه ها جابجا شده. يه جا من گفتم يه مدت ننوشتم چون نمی دونستم چرا بايد بنويسم، بعد چرا بايد بنويسم شده "نمی دونستم چی بايد بنويسم!" چند تا چيز هم حذف شده که به نظر من خيلی می تونست به روشن شدن حرفای ما کمک کنه. اما از همه اينا گذشته که می تونه سهوی يا سليقه ای باشه، من هيچ جوری نمی تونم با تيتر اين مصاحبه کنار بيام.

تيتر اينه: خودشان می گويند اينها هم مافيا دارند.

مصاحبه کنندگان عزيز که من به هردوشون شديدا ارادت دارم اصرار داشتن که بين وبلاگها دسته های مافيايی وجود داره، می شه يه وبلاگ رو بايکوت کرد و از اين جور حرفا. همه ما اصرار داشتيم بگيم همچين چيزی نيست. حالا من واقعا نمی دونم هدف اين دوستان از تيتر کردن يه همچين جمله ای چيه؟ تيتر جنجالی و جذاب زدن به چه قيمت آخه؟

خدا رو شکر که از اينترنت آزادتر فعلا جايی نداريم. تو دنيای وبلاگها هم هيچکس نيومده وبلاگ ديگه ای رو بايکوت کنه. هر گروه از وبلاگرها، به خاطر تشابهاتی که در افکارو آرا و سلايقشون هست با هم بيشتر جور می شن، همونطوری که تو دنيای بيرون هم شما معمولا با کسی دوست می شين که باهاتون بيشتر تناسب داشته باشه. اگه با همه 70 ميليون نفر ملت ايران صميمی نيستين دليلش اين نيست که با دوستاتون مافيا تشکيل داديین. اصلا به لحاظ کميت امکانش هم وجود نداره که آدم بتونه با همه صميمی باشه. اين وسط هم هر وبلاگری بنابر سليقه اش يه عده رو دوست داره و يه عده رو دوست نداره. شايد انتقادات شديد هم بکنه از اون کسی که دوسش نداره، ولی بايکوت، مافيا...

دوستان، ما اينجا با فکر، احساس، نوشتن، مسائل فنی و علمی و جينگول بازی سرو کار داريم. تو رو خدا مناسبات مزخرف دنياهای ديگه رو به ما نچسبونين.



December 21, 2002


شب يلدا رو با ويژه نامه يلدای مجله کاپوچينو سر کنين:

"يلدا". می گويند يعنی تولد. تولد خورشيد. شب تاريک و طولانی ميايد و ميرود و روزی ديگر ميايد و خورشيد ميايد و هرروز بيش از ديروز می تابد و برف ميبارد و ميبارد و بازهم خورشيد است که همچنان می درخشد. می گويند رومی های قديم، مصريهای قديم، ايرانيهای قديم همه جشن می گرفته اند تولد خورشيد را. می گويند تولد ميترا و عيسی مسيح و خورشيد همه يک روز است. می گويند شکست اهريمن در شبی طولانی و درخشش مهر را در شب يلدا جشن می گرفته اند از سالهايی دور، خيلی دور.

"يلدا شايد خاطره جمعی ايرانيان باشد، خاطره پدران و مادرانمان. يلدا را که بگويی، طعم هندوانه و آجيل در دهانشان چرخ می زند. ياد گرمای کرسی و نفس گرم پدربزرگ که داستان می گفت و ياد شب نشينی های فاميل و شوخی های پسرانی که تازه پشت لبشان سبز گشته بود و دخترانی که از بزرگترها شرمشان می شد.
اما يلدای من و بسياری از نسل ما نه رنگ شب نشينی دارد، نه سرخی هندوانه و نه صدای شکستن آجيل زير دندان. برای ما که با آپارتمان و تلويزيون خو گرفته ايم، يلدا شايد ياد آن شب دوران کودکی باشد که ذوق داشتيم بلندترين شب سال است و فکر می کرديم اشکالی ندارد که تا ديروقت به تماشای تلويزيون بنشينيم، چرا که وقت کافی برای خواب داشتيم!
و سرانجام يلدا برايم يادآور پدرم است که در آن شب متولد شد، و يادآور آن دختر که لباسی به رنگ شب داشت و درون صحن امامزاده، پای کاج پير، کنار سنگ نبشته يک قبر، اشکهايش سرخ و سفيد صورتش را پوشانده بود."

ادامه...





خيلی خوش ميگذره! ديروز ترجمه هه رو که بايد تا شنبه صبح تحويل ميدادم بردم موسسه که يه خورده هم اونجا انجام بدم. بعد خيلی شيک جا گذاشتمش تو لاکرم. کی متوجه شدم که جا گذاشتم؟ ساعت 4 بعدازظهر! موسسه ما هم جمعه بعدازظهرها تعطيله. اصلا وقتشم نداشتم پاشم برم تو اون سرما اونهمه راهو تا موسسه و بکوبم به در که سرايدار بياد باز کنه. نشستم پای کامپيوتر و بعد از دقيقا يک ساعت چرخيدن تو ياهو و گوگل که به نظر من بعضی اوقات وحشتناک خنگن مقاله رو پيدا کردم.

شب بايد می رفتم گودبای پارتی يکی از دوستام. تا 9 ترجمه کردم و بعدش رفتم ابروامو برداشتم. اين يه دفعه يکی از معدود دفعاتی بود که دلم می خواست موهامو بلند کنم و دمب اسبی کنم. ولی خوب با اين زندگی قاطی پاتی من، عمرن می رسيدم به موهام برسم. خلاصه به الهه جون گفتم موهامو کوتای کوتا کنه. به نظر خودم خيلی خوب شده. بچه ها هم همينو گفتن. ولی خوب ديگه از دمب اسبی خبری نيست. تو مهمونی کلی جيغ و داد کرديم و حرفای بی ناموسی زديم و عکسای فجيع گرفتيم و تو دفتری که دوستم درست کرده بود يک عالمه چرت و پرت نوشتيم. يه اکيپ دوست قديمی هستيم که يواش يواش هرکدوممون داريم می ريم يه گوشه دنيا. ولی خوب سال 1390 شب يلدا ساعت 8 شب دم همون کافی شاپ دوره هامون قرار داريم. (تيريپ "ظيافت"ی شديد!)

نصف شب اومدم خونه دوباره پای ترجمه تا 4، 4:30 صبح. بعدش ديگه خوابم گرفت. خوابيدم و صبح پاشدم و ديدم ماجرا تکميل شده و ويندوز عزيزم بالا نمياد! خلاصه به من نيومده انگار کار درست حسابی بکنم. کامپيوتر رو زودی بردم دادن درست کردن و بعد از کار آوردمش خونه. چه خبر بود خيابونا. يک عالمه بارون ميومد و يک عالمه مردم تو خيابونا منتظر ماشينو يک عالمه هندونه و انار وازگيل تو ميوه فروشيا. عوضش يه دونه تاکسی هم نبود. دلم می خواد امشب تا صبح عاشقی کنم. آخه می گن شب يلدا شب عاشقيه. ولی فکر کنم بايد بشينم به جاش ترجمه کنم و مواظب باشم سياوش هندونه نخوره چون اسهال گرفته! فقط خوبه ازگيل و باسلق داريم. سياوش که خوابش برد ازگيل ميارم پای کامپيوتر. سيما بينا و شهرام ناظری گوش ميدم و ترجمه می کنم تا صبح. شب يلداتون مبارک!



December 19, 2002


کاپوچينو چله زمستون داغ داغ آپ ديت شد.







سازمان مهاجرت آمريکا (INS) فراخوان داد که اتباع خارجی مسلمان خاورميانه که گرين کارد ندارن بيان اسمشون رو تو اين اداره ثبت کنن. بعد هم خيلی شيک يک عالمه مرد ايرانی رو برداشتن زندانی کردن. اونم با چه وضعی. تو چه سلولايی. قاطی با زندونيای ديگه. جانيا، دزدا. ايرانيای مقيم آمريکا هم ريختن تظاهرات آرام کردن. رو پلاکارداشون نوشته: "عدالت برای همه"، "اقدام بعدی چيه؟ اردوگاههای کار اجباری؟" "تروريستا رو دستگير کنين نه بيگناها رو."

امروز هر سايت خبری معتبری می رفتی خبر اولش همين بود. تلويزيون ايران هم يه خبر 3 دقيقه ای در اين مورد پخش کرد. خيلی بدبختيه که آدم هيچ جا جاش نباشه، نه تو مملکت خودش، نه جای ديگه. بوش ديوانه احمق ديگه زده به سيم آخر انگاری. خدا شفاش بده. يه تومار اينترنتی درست شده در اين رابطه. لطفا برای اعتراض به نقض حقوق بشر ايرانيای مقيم امريکا اونو امضا کنين. هر چند آنچه به جايی نرسد فرياد و ايضا تومار است.





من و خودم و احسان اينا يه سايت توپ درست کرده به اسم ابزارهای فارسی که توش از شير مرغ تا جون آدميزاد پيدا می شه. معلوم شد که احسان به غير از درست کردن قالب برای دخترهای خوشگل، استعدادهای نهفته ديگه ای هم داره. (اگه برای من قالب درست نکرده دليل اين نيست که من خوشگل نيستم. به خاطر اينه که خودم نخواستم!) خلاصه توضيح در مورد سايت رو احسان تو وبلاگش و تو خود سايت کامل داده. سينا هم توضيحات خوبی در اين مورد داده.

خاله دستت درد نکنه. اين خاله زنک دات کامت رو هم آپ ديت کن دلمون تنگ شده واسه قصه های شمسی خانوم!




من ديگه واقعا کم آوردم و مجبورم رسما شرمندگی خودم برای جواب دادن ايميلها رو اعلام کنم. روزايی که حالم بده خيلی ايميلهای خوبی به دستم می رسه. ايميلا حالم رو خيلی هم خوب می کنه. اما بعضی وقتها واقعا جونی برای ايميل جواب دادن نيست. بيشتر اوقات هم وقتی ندارم. من همه ايميلها رو هميشه می خونم. برای همين هم ايميلم رو گذاشتم بمونه اين گوشه. ولی اصلا بعيد نيست که نرسم جواب بدم.




وقتی آدم مبارزه می کنه که يه چيزی رو، يه چيزايی رو، با چنگ و دندون نگه داره قاطی می کنه. وقتی آدم تو سرمای مطلق مجبور باشه اين مبارزه رو انجام بده بيشتر قاطی می کنه. اينجور موقعا آدم ظعيف می شه، کم مياره، خسته می شه. از ماجرا نه ها! از اين تلاش کردنا و به هيچ حا نرسيدنا. از اين جنگيدنا و مغلوب شدنا. از اينکه دنيا اون شکلی که تو رويا هامونه نيست. از اينکه دنيا شکل هيچ چيزی نيست. از اينکه دنيا عجيب غريبه. کاشکی می فهميد که من خسته نشدم. کاشکی می فهميد من فقط سردمه. کاشکی می فهميد فقط يه خورده آتيش لازمه که گرمم کنه و موتورم رو راه بندازه که بتونم تا جايی که نکوبوندن تو سرم برونم و برونم و برونم....



December 17, 2002


خوب من ديگه ياد گرفتم عکس بذارم ديگه چپ و راست اينجا عکس خواهم گذاشت. حالا بماند که فضای جينگول خانوم دات کام همش 5 مگه. (آخی! جينگول خانوم دات کام. يادش به خير. از الان بايد خاطره...) نه! حالمم خوبه! يعنی بايد خوب باشه. روزای پيش يه دونه از اون ميگرنای پدر مادر دار گرفتم که فقط عر می زدم و هيچ قرصی خوبش نمی کرد. ولی خوب سر کلاس که می رم يه خورده حالم هميشه بهتر می شه. سرم يکی دو روزی شلوغ خواهد بود. يه ترجمه گنده برای روزنامه بايد انجام بدم با يکی دو تا کار ديگه. می خواستم به خورده راجع به آهوی زنان بنويسم. گفتم بذارم دو هفته کارش تموم بشه که همه بچه هايی که عضو اين صفحه هستن توش بنويسن بعد. تا اون موقع برين آهوی زنان رو ببينين و نظراتتون رو برای من بنويسين. از امروز به بعد هم تصميم جدی دارم که در برابر باد وايسم و احساستم رو کنترل کنم. وگرنه با اتفاقاتی که اين روزا چپ و راست داره ميفته به قول يکی از خواننده ها که خيلی لطف دارن جام ديوونه خونست.

***
چند تا لينک هم بود که اصلا نرسيدم بذارم اينجا:

- يکی اينکه شماره جديد مجله دوست داشتنی فروغ در اومد.
- دوم اينکه اين وبلاگ رو بين ببينين چون نويسنده هاش خيلی بچه های باحالين. (البته عمرا به باحالی نويسنده دوست داشتنی وبلاگ گل يخباشن!)
- چهارم هم اينکه کاپوچينو 6 روزم از پابليشش بگذره سرد نمی شه! (دارم مثلا کری خونی می کنم برای بعضيا!) ميگين نه برين داستان موسيقی دکتر مهدی طاهباز، گزارش سينا قنبر پور در مورد آرامگاه ظهيرالدوله ، طنز تووووووپ پيام چرندياتی، بدون شکر لطفا... نيما رسولزاده در مورد شاملو، و مطلب محمد رضا فرخی در مورد اشتراک گذاشتن فايلها تو اينترنت رو بخونين.





بليط برنامه کنسرت ملل چکناواريان رو می تونين از طريق سايت "های نت" http://www.hyenet.ir رزرو کنين. هر شب يه برنامه متفاوته. شرح برنامه ها هم تو سايت هست. فکر کنم هر روز بشه برای دوروز بعدش بليط گرفت. بعد ميارن در خونه تحويل ميدن. برنامه چکناواريان تا 4 دی ادامه داره. (4 دی برنامه ويژه کريسمسه)






December 16, 2002


(عکس از علی پيروز)

يه دوست قديمی با دو تا بليط کنسرت. چکناواريان. والس اشتراوس. موتزارت بود بهتر بود. گوگولی ترين رهبر اکستر دنيا. قطعات مينياتوری ارمنی. دو تای اولش. شاهکار بود. دلم بازم شور می زنه. نفيسه از اون بالا داره عکس می گيره. مردم نمی دونن کجاها بايد دست بزنن و کجاها دست نزنن. چکناواريانی که با موسيقی زندگی می کنه. دستاش، پاهاش، چشاتو ببندی می تونی تصور کنی داری باهاش والس می رقصی. دست بزن، دست. آستورياس. دلم بازم شور می زنه. تو اين شهر شولوغ نصفه شبی يه دونه کافی شاپ پيدا نمی شه. گل پرت می کرديم رو سرش. اون آقاهه که ويولون سل قرمز می زد سرفه اش گرفت رفت بيرون تا آخر اون قطعه برنگشت. پشت سريم می گفت احتمالا جيشش گرفته بوده. تازه آخر کنسرت چکناواريان بيرونش کرد! بعد برگشت باهم دست دادن. دلش می خواد بخنديم، شاد باشيم. دل من بازم شور می زنه. بايد می رفتم تو يه کافه ميشستم قهوه می خوردم باهاش. شايد همه چی فرق می کرد. اگه Rain رو نمی شنيدم هم شايد خيلی چيزا فرق می کرد. هذيون می دونی يعنی چی؟ يعنی اينايی که من الان دارم می گم. تب می دونی يعنی چی؟ کاشکی شب اول هم می تونستم برم. بهارو تابستون ويوالدی. ولی من زمستونشو از همه بيشتر دوست دارم. اگه می شد برم روی سن باهاش والس برقصم شايد همه چی فرق می کرد. مهم نيست والس بلد نباشی. اون بلده رهبری کنه، با دستاش، با پاهاش، با دلش، با نگاهش. نگاه؟ نگاهش؟ می دونی که ديگه نگاهش رو نمی بينم؟ می دونی همه جا تاريک تاريکه؟ نگاه اصلا يعنی چی؟ يعنی اونی که تکونت بده. همه چيز با اون نگاهه اصلا شروع شد لب دريا وقتی پابرهنه تو ماسه ها راه می رفتم و نگام می کرد. کی آدمو نگاه می کنه وقتی کفشاتو دراری و پاچه های شلوارتو بزنی بالا و انگشتای پاتو تو ماسه ها فرو کنی و بعد موج بلند بياد و همه جونت خيس بشه؟ کی صورتش سرخ می شه وقتی موقع خدافظی ماچش کنی؟ نگاه يعنی همين اگه نمی دونستی. نه! همه چيز با اون شروع شد که بهت گفت تو مثل اسکارلت اوهارا می مونی، بايد مواظب رفتارت باشی. منظورش خودش بود. انيگما گوش ميداديم. نه! فقط من انيگما گوش ميدادم. فقط من پاهامو تو ماسه ها فرو بردم. فقط من چشامو بستمو با چکناواريان روی سن والس رقصيدم. فقط من بودم که دلم شور می زد. تو نبودی...



December 13, 2002


اين عکس رو علی پيروز برام فرستاده. البته نه علی پيروز خاطرات مشبک، يه علی پيروزه ديگه که هم اسمشه! عکس رو مدتها پيش برام فرستاده بود. اتفاقا علی پيروز مشبک هم برام آپ لودش کرده بود تو سايتش. نمی دونم چی شد که نذاشتمش. امشب ديدم بدجوری دلم شبای برفی اکباتان رو ميخواد. شبايی که بچه بوديم و هی پشت پنجره رو نگا می کرديم ببينيم برف چقدر مياد، مدرسه تعطيل می شه، نمی شه. اگه اکباتان اينجوری که الان تو اين عکسه هست می شد، معنيش اين بود که مدرسه ها تعطيل می شه! بعد نصف شب می رفتم پشت پنجره با خيال راحت رد پای آدما رو روی برف نگاه می کردم. بعدنش که بزرگتر شدم هم وقتی اکباتان اين شکلی می شد می شستم پشت پنجره و آروز می کردم کاش يه روزی بشه بتونم نصف شب برم پايين روی برفای دست نخورده قدم بزنم. آروز می کردم کاش وقتی که می رم قدم بزنم تنها نباشم. چه فکرايی! هيچوقت اونقدر بزرگ نمی شم که بذارن نصف شب برم روی برفا قدم بزنم. اگرم يه روزی اونقدر بزرگ بشم که بتونم برم نصف شب بيرون ديگه با برفا حال نمی کنم. بزرگا از برف چی می فهمن؟

چرا من اينقدر امشب دلم برف می خواد؟

(راستی اين اولين عکسيه که من هنر کردم آپ لود کردم تو خورشيد خانوم دات کام. بلدم نيستم بذارمش وسط. بايد يک عالمه چيزای عجيب غريب می نوشتم قبل و بعد لينک عکس. برای همين به اين نتيجه رسيدم که اصلا عکس اون گوشه باشه خيلی هم خوشگلتره! چه احساس خوبی داره عکس آپ لود کردن!)




بارون بند نيومد، تازه يواش يواش تبديل به برف شد. تنم يه جوری شد. ماشين آروم آروم می رفت. شيشه خيس شده بود. من دلم تنگ شده بود. تنگ کی؟ تنگ چی؟ برف پاک کن ماشين تند تند شيشه ماشين رو پاک می کرد. انگاری شيشه داشت گريه می کرد. دلم شور می زنه. چرا؟ راه دوره، برف داره مياد، برف. خيابونا. نکنه ماشين بلغزه؟ نکنه صداشو نشونم. صدای کی؟ نکنه نرسه؟ کجا؟

کاشکی ماشينه ضبط داشت. کاشکی بابا می ذاشت مهمونی رو برم. کاشکی شب تنهايی بر نمی گشتم. کاشکی می شد امروز جمع بشم تو بغلش. بغل کی؟

برف داره مياد، برف. من دارم می ترکم. يه انرژی گنده توی تنمه. می خوام انرژيه يه جوری بريزه بيرون. دلم شور می زنه. شراب خوردن. من نخوردم. ياد اون شب افتادم، يه سال پيش. يه بطر شراب خورد. بعد بغلم کرد. گريه کرد. خل شد. من سنگ بودم. سنگ. توی دلم نه ها! توی دلم زار می زدم. هنوزم يادش نرفته. آی خدا جونم دلم شور می زنه. نکنه امشب بفهمه من قبلش اونجا بودم و رفتم. نکنه بوی عطرمو بشناسه. نکنه همه چی يادش بياد.

برف داره مياد، برف. يخ کردم. انرژيه داره از تو چشام می زنه بيرون. يه عينک آفتابی خوشگل خريدم. دهه هفتادی. ياد دايان کيتون ميوفتم تو پدر خوانده. عينک بزنم ديگه کسی نمی فهمه تو دلم چه خبره. چشامو نبينن اون قطره شفافه رو هم نمی بينن. چرا الان اين قطره شفافه سر و کله اش پيدا شده؟ دلم شور می زنه. نکنه امشب نرسه؟ کجا؟ نکنه صداشو نشنوم. صدای کی؟

برف داره مياد، برف...



December 12, 2002


دلم می خواد بهت بگم اعتماد کن، دلم می خواد بهت بگم درک کن، خيلی از بخشهای شرايط کنونی دست خود پسرا و مردا نبوده، دلم می خواد بهت بگم خوب وقتی يه زن خودش دلش می خواد جنس دوم باشه چيکارش داری؟ بذار عشقشو بکنه؛ دلم می خواد بهت بگم دلت نگيره، عصبانی نباش، ...

دلم می خواد بهت بگم اگه به شعور ما توهين شده به خاطر اينه که خودمون اجازه داديم، دلم می خواد بگم نبايد عصبانی بشی که زنا نتيجه کارای خودشون رو دارن می بينن.

اما هيچکدومو بهت نمی گم. خودمم اعتماد ندارم، خودمم عصبانيم وقتی می بينم رفتار اون زنی که دلش خواسته جنس دوم باشه باعث شده به منم به چشم جنس دوم نگاه کنن. خودمم دلم می گيره وقتی يه مرد به خاطر عادتی که خود زنا بهش دادن به شعورم توهين می کنه، خودمم دلم می گيره مثل تو وقتی می بينم دوست من از فرط دوست داشتن دوستی خاله خرسه پيشه می کنه و فکر می کنه تصميمی که گرفته و باهاش گند زده به همه روزا و رفاقتی که با هم داشتيم درسته.

دلم می خواد بهت بگم عصبانی و نباش و دلت نگيره. اما خودمم هم عصبانيم، هم دلم گرفته. امشب حرف دل منو زدی.




آسمون ديوونه شده بود امشب. يه دفعه تنها شده بودم. رعد و برق می زد. تازگيا رعد و برق بدجوری می ترسونه منو. اون روزی هم خواب بودم و رعد و برق زد و از خواب پريدم فکر کردم بمب ترکيده. ياد روزای بمباران افتاده بودم.

هميشه وقتی بارون ميومد چشامو می بستم و با بوی بارون حال می کردم. ولی اين بارونا رو اصلا دوست ندارم. اين بارونا بو ندارن. اون يادم انداخت که بو ندارن.

آدمای دوروبرم عجيب غريب شدن. نمی شناسم خيلياشون رو. رفتارای غير منتظره ازشون سر ميزنه. عکس العملايی نشون ميدن که مثل هميشه نيست. نمی دونم چرا اينطوری شده.

امشب سقف آسمون سوراخ شده بود انگار. باريد و باريد و داره می باره. من ياد گذشته افتادم. ياد روزايی که ...

نه بابا، اون روزا هم خبری نبود، تنهايی بود. فقط اون روزا اينهمه بار روم سنگينی نمی کرد. مخم در حال ترکيدن نبود. اون موقعها بی خيال بودم انگار. فقط غرق دنيای خيالاتم، دنيای فانتزی که هيچ کس توش نبود. همه چی فقط رويا بود.




امشب ياد رضا افتادم، ياد سيگار مارلبروی قرمزش، ياد ريش و سبيل آشفته اش، ياد شلوار ليش که از کونش هميشه آويزون بود. ياد روزنامه جامعه خوندنش، ياد اونشبی که از صدف برمی گشتيم و روی پل شيخ فضل اللاه دستمو گرفت و من چشامو بستم و هيچی نفهميدم و وقتی چشامو باز کردم ديدم جاده کرجيم. ياد اينکه اصلا لوس نبود و يه جور خاصی احساسات آدمو به قل قل مينداخت بدون اينکه يک کلمه قربون صدقه آدم بره. ياد مهمونيم که اونهمه خودمو واسش جر دادم و تازه سالاد ميوه هم درس کرده بودم که کوفت بکنه و اونوقت از اونور گوشی رو برداشتم ديدم داره با يه دختره حرف می زنه و بهش می گه تورو خدا پاشو بيا خونمون.

4 سال پيش بود؟ 5 سال پيش بود؟ وقتی نشستم روی زمين يهويی و از اون موقع احساساتم آشفته شد چند سال پيش بود؟ وقتی زد به سرمو رفتم طرف آدمای ظعيف احساساتی که خيالم راحت باشه هيچوقت منو دودر نمی کنن چند ساله پيش بود؟ وقتی تو آينه يه دفعه نگاه کردم چند سال پيش بود؟ وقتی فهميدم ديگه خيلی دير شده چند سال پيش بود؟

نمی دونم چرا امشب ياد رضا افتادم. يک سال بود که حتی يه روزم يادش نيفتاده بودم. چرا امشب؟ چرا بارون بند نمياد؟



December 11, 2002


از آهوی زنان:

"...ما را به کم فرا نخوانيد. سالها ست که برای حضور در جامعه مبارزه می کنيم. همه گونه برخورد را تحمل کرده ايم و خواهيم کرد . زبان دراز تر هايمان با فرياد ، ديگران با سکوت شايد ، راه خود را ادامه می دهيم. راهی که خود انتخاب کرده ایم، راهی که خود تشخيص می دهيم. راهی که خود تعيين می کنيم. شايد هم کودکانی به نظر آييم که افتان و خيزان پيش می رويم ، اما ما بر خواهيم خواست، و دويدن را آغاز خواهيم کرد. شايد هم در راه کمی بيش از حد افراط و تفريط کنيم ، اين خاصه هر جنبشی است. شايد هم کمی ستيزه جويانه به نظر آمديم ( کسی را که کتک می زنند داد می زند و اين طبیعی است، در چنين شرايطی بهتر است کتک را متوقف کنيم و نه اينکه از طرف بخواهيم با صبوری به درد تن دهد)، در اين راه از همکاری شما عزيزان که با حسن نيت راه را نشان می دهيد استفاده خواهيم کرد. مطمئن باشيد. اما در انتها اين خود ما هستيم که راه چگونه بودن خود را انتخاب می کنيم. به عنوان انسان آزاد و مستقل..."
(از نوشته مهشيد عزيز- وبلاگ زنانه ها- برای آهوی زنان)




آقای قاسمی جايزه بهترين رمان اول بنياد گلشيری رو هم گرفت! عمو رضای خودمونه ديگه!! زويا پيرزاد هم جايزه بهترين رمان سال رو گرفت. کم کم داره از اين جايزه های بنياد گلشيری خوشم مياد.




نگرانم، خيلی نگرانم، نگران اون دوستی که تو يه يه جنگلی ميون درختای کاجه و شايد تنها، تنها تر از هميشه، داره سقوط آزاد رو تجربه می کنه. شايدم سقوط نباشه. شايد يه جور پرواز باشه.

جنگل شب که می شه تاريک می شه. اگه آتيش بگيره چی؟ اگه "ماه" در نياد يا حرفايی که بهش گفتم يادش بره چی؟ اگه مواظبش نباشه چی؟

می دونم می خواد بگه نگران نباش، مواظبم. بزرگم، قوی ام. مگه می شه نگران يه مرد نبود؟ هميشه هستی.



December 8, 2002


ساعت سه نصفه شبه. دارم انار می خورم با گلپر و نمک. انار حالمو خوب می کنه. پشت خونه هاجر اينا و خونه ما داره بارون مياد. تو آشپزخونه که ميرم سر و صدای بارون که می خوره به پله فرار حالمو خوب می کنه. الان همه خوابن و من هدفون گذاشتم و دارم "راز نو" عليزاده رو گوش می کنم. راز نو حالمو خوب می کنه.

غم ديرينه گر در سينه داری
چه غم گر باده ديرينه داری

***

اين روزا مثل کابوس بود، بعضی وقتا هم مثل يه خواب، بعضی وقتا مثل يه رويا. درست نمی دونم چی بهم گذشته. فقط می دونم که ديگه اون آدم سابق نيستم. هيچوقت ديگه هم نمی شم.




ديروز برای من 16 اذر نبود. من تو رويا و هپروت بودم. انقلاب شلوغ شلوغ بود و من ته دلم دلم می خواست تاکسی از جلوی دانشگاه رد نشه و از پشت بره که من "از چشم سينما"ی ايرج کريمی مجله فيلم رو که در باره "چراغها را من خاموش می کنم" بود بخونم. تاکسی از خيابون پشتی رفت. من مجله فيلمم رو خوندم و بعد چشامو بستمو تا آزادی خوابيدم. ديرزو و امروز هم به غير از "همشهری دو" هيچ روزنامه ای نخوندم. به جای همه خبرا "دفترچه ممنوع" و "جويس" می خونم. من آدم عوضی هستم. من بی تفاوت شدم. من خسته شدم. من از واقعيتا دارم فرار می کنم. من بيست و پنج سالمه. منم دانشجو هستم...

راسته که می گن ديروز باز دانشجوا کتک خوردن؟ راسته که ميگن لباس شخصيا هر غلطی دلشون خواست ديروز کردن؟ راسته که می گن...؟





اين روزا حدود 50 تا ايميل رو بی جواب گذاشتم. بعضيهاشو هنوز نخوندم. همه رو فردا می خونم. ولی شايد نتونم جواب بدم. می دونم خيلی زشته ايميل جواب ندادن. ولی کاريش نمی شه کرد بعضی اوقات کار زياد و کابوس آدما رو زشت می کنه.




يه جورايی دوپينگ خود به خود انجام شد. ترم جديد شروع شد. کلاسام خيلی خوبه. البته بماند که اين present perfect دهن منو صاف کرد. هر چی زور زدم بازم بچه ها تو کاربرد دوم اين زمان گيج ميزدن. خدا ايشالا ارشادشون کنه. منکه عرضه اش رو نداشتم. ترم پيش که مرخصی بودم اصلا حال نداد. هر چقدرم شاگرد خصوصی داشته باشی بازم کلاس يه جور ديگه است. مخصوصا وقتی وسطش برق هم بره و مجبور باشی زير نور شمع درس بدی و هی دست و دلت بلرزه که نکنه با اون دست و پا چلفتی بازيای هميشگی کلاسو به آتيش بکشی و شاگردا هم هر هر بهت بخندن! شاگردای قديميم وقتی ديدنم همه دوروبرمو گرفتن و جيغ و ويغ راه انداختن. اونم خوب بود. وقتی می رم سر کلاس دنيای بيرون به کل از يادم ميره و يه آدم ديگه می شم. از اين به بعد فکر کنم هر وقت ديوانه زنجيری می شم بايد به جای اگزاسپام خوردن برم سر کلاس.




ديروز نشستم بخش زنان آهوی سه گوش رو هم راه انداختم. آهو به همت ليلای ليلی (بخش اجتماعی-سياسی آهو) و قاصدک(بخش فرهنگ و هنر آهو) خيلی خوشگل شده. احسانم شد آهوی کامپيوتری ما! همين روزا لوگو و صفحه اصلی هم آماده می شه. فکر کنم که کار خوبی از آب دراد. فقط جای آذر خيلی خيلی خاليه. جای کلاغ هم که ...

هر وقت همه چی آماده آماده شد راجع به بخشهای مختلفش کامل توضيح ميدم. حالا شما برين پيش درآمدش رو ببينين چه جوريه.




چند تا لينک:

بيست و شيشمين فنجون کاپوچينو ( که يه مزه ديگه ميده چون خسرو و بابک دوباره برگشتن کاپوچينو بخورن!) :

مصاحبه با عليرضا باذل و منصور ضابطيان (بر و بچه های آخر هفته حيات نو)
دری وری توپ شيده در مورد همون مصاحبه
يادداشتهای آقای هالو که بدون شيکر کاپوچينو می خوره
گزارش موسيقی حاج آقا مهدی طاهباز در مورد موسيقی ملل و موسيقی در ايران باستان

و يک عالمه مطالب باحال ديگه!

***
صفحه اول بلاگر دات کام به ليست وبلاگهای برتر مسابقه وبلاگها لينک داده. (نقل از آهوی کامپيوتری)

***
هر چند اين خرمگس فکر می کنه دماغ قلمی من گندست ولی خوب نمی شه انکار کرد که بعضی اوقات ترشی نخوره و باباش کمک کنه بهش يه چيزی می شه!

***
و وبلاگر عليه وبلاگر !!!
اين نيما رسولزاده مثل اينکه جدی جدی خيال داره در برابر باد وايسه!




December 6, 2002


هذيونهای يک "خل و چل". به هيچ وجه نخونينشون اگه با نوشته های من مشکل دارين.




اين دوسه روزه حالم بهتر بود، اما وقت نکردم بنويسم. حالا که دوباره حالم افتضاحه وقت پيدا کردم. اين قصه های قديمی رو که من تمومشون کردم دست از سر من برنمی دارن. ميون اينهمه گرفتاری و زندگی قاطی پاتی، دوباره ميان و يه جورايی نمک به زخمم می پاشن. دلم می خواست امروز سرش داد بزنم همه چی برای من تموم شده، به خودتون مربوطه هر چی می شه. من خستم، من سردمه، من يه غلطی کردم و يه روزی مواظب دلم نبود و دلم رفت. عشق ممنوعه بود. هيچوقت غرورم رو نذاشتم زير پام و لب تر نکردم. حالا هم برای من تموم شده. اون يکی قصه هم از اولش معلوم بود چی می شه، خودم گفته بودم بهش که اين قصه خيلی زود تموم می شه، خودش خواست، باورش نمی شد عمرش اينقده کم باشه. حالا من همه رو گذاشتم کنار. از زندگيم انداختم هر دوتا قصه رو بيرون. هر دوش درد داشت. يه مدت کوتاه بود که داشتم نفس می کشيدم. حالا بايد همين امشب دوباره زخم کهنه سر باز کنه. تورو خدا دست از سرم بر دارين. من خستم (((((




امروز يه روز فرسايشی بود. صبحش که ناتوانی من بود. ظهرش خونه، بعداز ظهرش جلسه فرسايشی. شبش اما، شبش ديگه افتضاح بود. اول که يکی اومد قصه های قديمی رو کوبوند توی سرم. بعدش هم اون مهمونی.

يه مهمونی وحشتناک. آخرين جايی که دلم می خواست برم. بابا کلی گير داد بهم چون گودبای پارتی برادر دوستم بود و بابام يه جورايی دلش نمی خواست من برم. باز از اون اشتباهای ناشيانه کردم. بايد از اول بهش می گفتم مهمونی خود دوستمه که اينقده گير نده. اونقده قاطی یودم که همون شلواری که از ظهر پام بود رو با يه بلوزی پوشيدم و رفتم. برای مهمونی لباسم افتضاح بود. دو سه نفر رو بيشتر نمی شناختم. همه خوش لباس و شنگول. منو به زور بردن اون وسط و يه مرد حدودا 40 ساله رو که تا نصف من هم نبود انداختن که باهام برقصه. به طرز وحشتناکی قر ميداد. آهنگ هم "چه خوشگل شدی امشب بود" و ايشون یه من لبخند می زدن و با اندی جان همخونی می کردن. شايد هر روز ديگه ای بود اينقده حالم بد نمی شد. ولی آهنگ که تموم شد رسما در رفتم و تا آخر مهمونی يا تو اتاق بودم يا تو آشپزخونه. يه آقايی بود که روی صندلی چرخدار نشسته بود، قيافه اش شديدا آشنا بود و دلپذير. دلم می خواست بشينم کنارش و باهاش گپ بزنم. ترسيدم فکر کنه يا دلم براش سوخته يا اينکه جلفم. بعدش خيلی پشيمون شدم که اينقده احمقانه فکر کردم. مطمئنم اون آقاهه يه ربطی به من داشت. ساعت 11:30 پاشدم رفتم خونه. مامان از تعجب نزديک بود دو تا شاخ روی سرش سبز شه. سابقه نداشت من از مهمونی اينقده زود برگردم. دلم می خواست ازم می پرسيد چت شده. ولی نپرسيد. چون نماز نمی خونم باهام سرسنگينه اين روزا.






خيلی وقته که دارم خودمو به درو ديوار می زنم شايد بتونم کمک کنم جلسه های قصه خونيمون پابرجا بمونه، اما انگاری کار گروهی تو اين مملکت مساويه با مشقت. ديگه خسته شدم، حالم هر دفعه داره بد می شه. نمی دونم چرا برای آدما اينقده سخته که برای اينکه به يه نتيجه برسن يه خورده تو کارای گروهی از مواضع خودشون عقب نشينی کنن و يه خورده راحتتر با نظر جمع کنار بيان.

نسل عجيبی هستيم. کله هممون پر باده و هممون رئيسيم. آخه اگه هممون بخوايم رئيس باشيم به کی رياست کنيم ديگه؟ هممون خطهايی هستيم که حاظر نيستيم يه خورده متمايل بشيم که شايد با بقيه خطها موازی بشيم. هممون يه خداييم روی زمين برای خودمون. اين يه جاهايی خيلی خوبه. ما تو سری خور نيستيم. ماها به فرديت خودمون احترام می ذاريم. ولی بعضی اوقات از اونور بام ميفتيم. بعضی وقتها اونقده غرق خدايی می شيم که يادمون می ره هر خدايی يه قلمرو مشخصی داره برای خودش، به غير از اون خدايی که يگانه است و تشکيل شده از همه ماها.




سبکی تحمل ناپذير هستی داره ديگه زيادی اذيتم می کنه. بايد يه دوپينگ حسابی بکنم. خوب می شم يکی از همين روزا...



December 3, 2002


حالم خوب نيست، اصلا خوب نيست. انگار يکی کتکم زده. صدام ديگه در نمياد. حال ندارم ماهيچه های صورتم رو تکون بدم. نميدونم اصلا برای چی دارم اينجا اين چرت و پرتارو می نويسم. شايد برام مهمه که يه نفر بخونه. که چی بشه؟ حالم از همه چی داره بهم می خوره. خوب اين وبلاگ همين چيزا رو داره. از مزخرفترين جنبه های وبلاگ اينه که خواننده ها مجبورن تراوشات ذهن يه آدم عصبانی رو بخونن بدون اينکه به اونا ربطی داشته باشه.

***

حالم از هر چی نفهميه، از هر چی سو تفاهمه، از هر چی کلمه و جمله است به هم می خوره. حالم از هرچی روزنامه و مجله و سايته بهم می خوره. هيچ کتاب نخونده ای ندارم. حالم از نوشتنم بهم می خوره. نمی دونم چيکار کنم. مدتهاست که سرگرميم خوندن و نوشتنه. الان نمی دونم چه غلطی بکنم.

***
دلم برای باربيهام تنگ شده. 16 سالم که بود مامانم با بی رحمی هر چه تمامتر تمام وسايل باربيم رو بخشيد و فقط باربيام موندن و يه دست لباس. احتمالا نگران بود که بچه نره خرش همونجور کوچيک بمونه. خوب من ديگه از اون روز باربی بازی نکردم. ولی بچه نره خر هيچوقت بزرگ نشد. وقتی باربيهام بودن، به تخيلم اجازه ميدادم تا هرجا که دوست داره بره. بازی می کردم. خودشون يه جور نمايش بودن. هميشه قصه داشتن ماجراهای بازيهام. يه آغاز، و يه پايان که هيچوقت قابل پيش بينی نبود. يه موقعی می شد که سه چهار ساعت غرق بازی می شدم. مامانم احتمالا فکر کرده بود بچه ای که دبيرستان ميره ديگه در تخيلاتش رو بايد گل بگيره.

***

امروز تو آژانس با اون حال مزخرفم به راننده هه که دو کيلو ريش و پشم داشت گفتم می تونم تو ماشينتون سيگار بکشم، گفت لطف می کنين اگه نکشين. منم نکشيدم. وقتی منو رسوند از اونجا دور نشده بود که يه سيگار آتيش کرد. خيلی حال جالبی بود. مرتيکه احتمالا به رگ غيرت دهه سيش بر می خورد اگه يه ضعيفه تو ماشينش سيگار می کشيد.

***

عشق؟ عشق چن منه؟ جوک سال. تراوشات ذهنهای خواب. منکه خواب نيستم. بيدار بيدارم. چشام بازه بازه. بابام هميشه وقتی من جوش ميارم و به بی منطقی متهمش می کنم بهم می گه واقعيت با منطق و حقيقت فرق می کنه و آدم يه موقعايی تو زندگيش مجبوره تسليم واقعيت بشه. به بابام می تونم بگم نه و سرش داد و بيداد کنم. ولی جلوی واقعيت نه می تونم داد و بيداد کنم نه می تونم سنگ حقيقت رو به سينه بزنم.

***

امروز واقعيت بدجوری خوردم کرد. بدجوری.




December 2, 2002


پينکفلويديش:

"...مسئله اينجاست که من نمي فهمم اگه تو از روز اول وبلاگ من رو خوندي و انقدر برات آزار دهنده و اذيت کننده بوده پس چرا بازم ميآي؟؟؟ اگه من فقط بلدم از چاق بودن خودم بگم که يه حقيقته و نمي دونم چرا نبايد بگمش، از سگ بودن خودم بگم که بازم يه اصطلاحه براي اشاره به اين حقيقت که متاسفانه بيشتر مواقع آدم بد اخلاقي هستم و خودم هم اين رو قبول دارم و سعي دارم کمي بهترش کنم، از سطحي بودنم بگم که بازم از نشانه هاي انسان بودنمه و هر کسي گاهي سطحي ميشه و به دنياي اطرافش درست نگاه نمي کنه و بي خيال ميشه، آخه توي عزيز چرا ميآي و اين خزعبلات رو از روز اول مي خوني و حرص مي خوري؟..."



December 1, 2002


چند تا لينک و خبر:

اول از همه اينکه پرستو يه گزارش توپ تو کاپوچينوی اين هفته نوشته راجع به کلاسای رقص، سامان هم يه طنز توپ راجع به همون نوشته.

نويد گولی گل که تازگيا دات کام شده تو گردون يه سايت موسيقی دراورده که اگه پشتشو بگيره خيلی عالی می شه. الان فعلا توش يه سری آهنگای قديمی هست که البته Rain و Suzana هم شاملشون می شن. به قول شبح گولی به اين باحالی نوبره والا!

خاطرات مشبک امروز يکساله شد و علی پيروز هم امروز دات کام شد! اميدوارم حالا ديگه خاطرات مشبک زود به زود آپ ديت بشه و تازه از اون عکسای آقاهای خوشگل خوشگل بازم بذاره! ؛)

آهوی سه گوش به زودی با شکل و شمايلی جديد به عنوان يک متا وبلاگ تخصصی-خبری کارش رو دوباره شروع می کنه. (متا وبلاگ رو امروز از هودر ياد گرفتم!) من هم مسول بخش زنان و اجتماعش هستم. اگر هر کسی از وبلاگر ها ايده خاصی داره درمورد اين بخش خوشحال می شم به من ايميل بزنه و نظراتش رو با من در ميون بذاره.

به نقل از سايت زنان ايران: آمار ازدواج موقت نسبت به سال گذشته 122 درصد افزايش يافت ...


***

و آخر اينکه نيمای ترانه های تنهايی (همون شازده سايبرالسلطنه چلچراغ و بدون شکر لطفا کاپوچينو) دوباره تصميم گرفته در برابر باد وايسه. البته اگه يه خورده خوب گوش بدين هنوزم ترانه های تنهاييش رو می تونين بشنوين. ! Welcome back




تلخی بود، گم شدن بود، گيجی بود. اونقده دورورم شولوغ بود که حتی ده دقيقه نمی تونستم با خودم و آسمون و فکر و زمين و عشق و هوای خودم باشم. تنها خوبيش سياوش بود. اونقده از دستش خنديدم که خدا می دونه. اين روزا سياوش فقط حالم رو خوب می کرد.

يه زمانی شبای احيا حالم رو خوب می کرد. می رفتم اونقدر زار می زدم که يه جورايی احساس می کردم خالی شدم. ولی اونشب هر کاری کرم نتونستم برم. مراسم خونه همسايه پايينيمون بود. خودم رفتم پرچماشو زدم. يه اعتقاد خاصی داره که هميشه من بايد براش پرچماشو بزنم (البته احتمالا به خاطر اينه که درازم و دستم به همه جا می رسه!). هميشه هم دعا می کنه برام که يه شوهر خوب گيرم بياد که البته اگه اينجوری باشه بايد تا آخر عمرم پرچم بزنم شايد يه فرجی شد! خلاصه پرچما رو زدم، سياه، سبز، مخمل، سيلک، قرينه، موازی... شبش صدا ميومد: "سبحانک يا لا الاه الا انت، الغوث، الغوث، خلصنا من النار يا رب." تو را ستايش می کنيم ای خدايی که غير از تو هيچ خدايی نيست. مارا از آتش جهنم نجات بده. من نشسته بودم پای کامپيوتر و داشتم می ترکيدم از بغض و يه متنی راجع به استنلی کوبريک و اوديسه دو هزار و يک برای روزنامه ترجمه می کردم. شروع کردن "بک يا اللاه" خوندن. منم ترجمه می کردم: ... اما آنچه که آن واقعيت را غير قابل تحمل می سازد آگاهی از اين نکته است که ورای ديوارهای سرد سفينه ديسکاوری يا حصارهای ترس آور بيرونی، "هيچ بودن" نامحدود "فضای بيرون" قرار دارد...

***

از هشت سالگی نماز خوندم، هميشه روزه گرفتم. هنوز هم روزه گرفتن حالم رو خوب می کنه. اما ... شايد اونی که گفته بود دين افيون توده هاست راست گفته باشه، هر چی که هست، اونايی که به خدا و پيغمبر و بهشت و جهنم اعتقاد دارن آرامششون بيشتره. با دعا و نماز آرومشون می گيره، حتی اگه اون آرامش افيونی باشه.

نمی دونم به چی اعتقاد دارم اين روزا. از دو طرف دارم کشيده می شم. البته خيلی وقته که ته دلم می دونم چی تو کلم می گذره...، اما يه جورايی هنوز دارم مقاومت می کنم. شايدم می ترسم. فکر هيچ بودن نامحدود فضای بيرون آدم رو بدجوری می ترسونه...


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage