خورشید خانوم



« December 2002 | Main | February 2003 »


January 31, 2003


مامانم يک هفته است رفته مشهد. خيلی می رسيدم به کارهام، حالا اين مدت کارای خونه هم اضافه شده. دارم رسما خل می شم. خستگی و کار داره از پا در ميارتم. مطلبای وبلاگم هم همينطوری تو کلم يا روی کاغذ ميان. ولی فرصت تايپ کردن پيدا نمی کنم. الانم بايد برم پلو دم کنم. پامم پيچ خورده. همه جام هم درد می کنه از بس ورجه وورجه کردم. ديشب هم يکی از ديوونه ترين شبای زندگيم بود. گزارشش رو به محض اينکه وقت کنم می نويسم اينجا. امروزم تو ديزين هوا، پيست، همه چی عالی عالی بود. فقط جای يه نفر بدجوری خالی بود.

من خوابم مياد :((((((



January 25, 2003


دو هفته نامه دوست داشتنی فروغ آپ ديت شد همين الان!




از يادداشتهای شهر شولوغ

1_ شلوغ بود، شلوغه، فشار مياره به روی شقيقه هات، اين روزا رو می گم. از پيش شاگردم بر می گشتم. قطره های بارون آروم آروم می ريخت روی شيشه ماشين. جلوی دانشگاه پياده شدم. زن گوشه خيابون وايساده بود. جلوش آدم بود. پژو پرشيا جلوی پای من وايساده بود. پژو زن رو ديد. رفت جلوتر. مانتوش قرمز بود. خوشرنگ بود. زن سوار شد. زن، نه دختر، نمی دونم، اما 20 سال بيشتر نداشت. اون روز تو به من گفتی اون دختره که داشت رد می شد يکی از هموناست. من باورم نشد. من از دستت عصبانی شدم. رفتم بازارچه کتاب. اسم کتاب خشونت خانگی عليه زنان_ زنان کتک خورده است. نوشته دکتر شهلا اعزازی. پيداش می کنم. بازم راز نوی عليزاده می خرم. همه روان نويسای سرخابی مغازه ها تموم شده. يه دفترچه فروغ ديگه. بارون مياد و باد. ميدون انقلاب امشب دوست داشتنيه. ميدون انقلاب بوی پيراشکی ميده. ميوه فروشی بزرگ ميدون انقلاب ياقوت سرخ و قارچ کبابی داره. مرد زير گوشم می گه ماشاللاه. راننده تاکسی چراغ ماشين رو برام روشن می کنه که من از خشونت خانگی بخونم.





2 _ زنگ می زنه بهم. می گه جات خالی نمی دونی چی بود. 44 سالش بود. يه مزدا زير پاش، همه جاشو عمل کرده. شوهرش بی عرضه است. هر وقت زنگ بزنم مياد خونه امون. انتظار داره مثل هميشه بهش بخندم. تنم مور مور می شه. مردی که يه روزی عاشقم بوده و حالا می گه تو مقدسی برام. داداشی من. تنم مور مور می شه. احساس می کنم صداش رو همه تو تاکسی می شنون. صدای موبايل رو کم کم می کنم. احساس می کنم گوشم کثيفه. گوشی رو روش قطع می کنم. داداشی من رو باد برده. داداشی من و اون خانومه رو که مزدا داره و همه جاشو عمل کرده باد برده.





3_ يادته وقتی "بمانی" رو ديديم چقدر دادو بيداد کرديم. يادته گفتی چقدر از اون خانوما تو تهرون زياد شده. يادته من گفتم با اين مساله خيلی مشکل ندارم؟ يادته گفتم حدا قل اينا حق انتخاب دارن ولی بمانی حق انتخاب نداشت؟ يادته بيست بار گفتی "انتخاب، انتخاب، انتخاب" ؟ يادته من گريه ام گرفته بود؟ يادته يه روز قبلش برام شعر هزاره رو می خوندی و می خواستی خوشبينيت رو به منم منتقل کنی؟ يادته چقدر بعد از بمانی احساس ناتوانی می کردم؟ يادته وقتی جلوی دانشگاه تهران راه می رفتيم گفتی هيچ جای دنيا جايی مثل اينجا رو نداره گه پر کتاب فروشی باشه؟





4_ يادت نيست اما که يه پوزخند زدم. يادت نيست که چشام خاکستری شد و به خالی دستهايی فکر می کردم که هيچ کتابی تو دستشون نگرفتن. يادت نيست که اون روزم مورمورم شد و توی دلم باز همون آواز هميشگيمو خوندم. يادت نيست که وقتی شعر رو برام می خوندی به پيچک کافی تئاتر نگاه می کردم و به آخر برگا نگاه می کردم که دلشون می خواد از پنجره برن بيرون اما نمی تونن.




5 _کتاب در مورد جامعه شناسی اين خشونتها حرف می زنه. مقدمه اش که تموم می شه چشامو می بندم و به فرهاد گوش ميدم که تو فکر يه سقفه. از تحليل و واقعيت و جامعه شناسی و انتخاب و سقف متنفرم. راننده می پرسه دانشجويين؟ می گم آره اما صدام از گلوم در نمياد. آخرين مسافرا که پياده می شن منم پياده می شم که با راننده تنها نمونم. بايد تا ميدون رو پيآده بيام. کاش اينجا هم بوی پيراشکی ميداد....



January 24, 2003


يه رستوران فرانسويه ته خيابون شيراز به اسم L'ENTRECOTE. با غذاش خيلی حال نمی کنم ودر ضمن وحشتناک گرونه. ولی محيطشو خيلی دوست دارم. هفته پيش يه شب خيلی خوبی رو داشتم. قبلش يه احساس سرگردونی. اصلا چرا دارم می رم اونجا. ولی بعدش، وقتی که شب شروع شد و انرژی مثبت آدمايی که باهام بودن توی هوا راه افتاد و يواش يواش زير پوست منم نفوذ کرد همه چی درست شد. وقتی که خودم نباشم گند می زنم به همه چی و حال بهم زن می شم. ولی وقتی که احساس امنيت و آرامش بکنم اعتماد به نفسمم می ره بالا و خودم می شم. وقتی خودم می شم ديگه همه چی حله. می تونم حرف بزنم، می تونم اجتماعی باشم، می تونم رهبری کنم. اولش اون شب سخت بود، خيلی دلم سيگار می خواست، اما روم نمی شد سيگار بکشم. وقتی اون آقا جعبه سيگار رو بهم خودش تعارف کرد و گفت سيگار چيز بديه ولی جلوی من راحت باش اون احساس امنيت دوباره سراغم اومد و خودم شدم و اعتماد به نفسم اومد سر جام. وقتی می دونستم کنارم کسی نشسته که می تونم بهش تکيه کنم اگه يهويی سردم شد اعتماد به نفسم اومد سر جاش. امشبم رفته بوديم همون جا، با پينکفلويديش و يکی ديگه از دوستامون که الان رئيسم هم هست. خاطره خوب اون شب يادم اومد. گپ دوستانه ای که خيلی بهش احتياج داشتم پيش اومد. يهويی از اونهمه شولوغی بيرون و اون شب وحشتناک قبلی و گريه های تا 4 صبح و ميگرن افتضاح رفته بوديم تو آرامش اون رستوران دنج فرانسوی. دوباره انرزی گرفتم، دوباره آرامش پيدا کردم، دوباره اعتماد به نفسه اومد سر جاش.

***

حالا اصلا نمی دونم اينا رو چرا اينجا دارم می نويسم. اونقده حرف و حديث راجع به اين وبلاگا شده که ديگه فکر می کنم قاعده اين شده که نبايد تو وبلاگ حرفای شخصيشو آدم بزنه. ولی خوب من وبلاگم رو برای همين دوست دارم. گيج شدم يه خورده. کاشکی اينقده همه چی رو جدی و حرفه ای نمی کردن. به هر حال من يه آماتورم که علاقه ای ندارم وبلاگم و مسائل مربوط به اون حرفه ای باشه. ماجرا هر چی هم هست من دوست دارم تو وبلاگم اينطوری بنويسم و مثلا وقتی انار يا پرتقال می خورم و حس خوبی دارم يا وقتی که سرم درد می کنه و کابوس ديدم راجع بهش بنويسم. اين احساس رو هم ندارم که ميوه خوردن من يا سردرد من برای کسی مهمه. شما هم اگه نوشته های منو دوست ندارين به راحتی می تونين نياين سراغ وبلاگ من. 10 هزارتا وبلاگ خوب ديگه هست که می تونين برين سراغشون. خلاص!




قسمت اول مصاحبه کاپو چينو با آقای ابطحی معاون پارلمانی رئيس جمهور و طنز مثل هميشه توووووووووپ سامان در مورد دادگاه گوشتهای آلوده و عکسهای نفيسه در مورد عشاير رو از دست ندين.




به گزارش سايت بی بی سی دات چرنديات، خورشيد خانوم رو دستگير کردن. ای بد جنسا، همش زير سر اين دشمنای منه تو مردونه. آهای زنای عالم به پا خيزين که خورشيدتونو کشتن!

پيام مگر اينکه دستم بهت نرسه! يک مردونه ای نشونت بدم که بفهمی کی مرده!!! يه هفته چشم منو دور ديديها ;)





آقا جان اين لينکا قلمبه شده تو گلوم نمی دونم کدومشو بگم! دامون پرشيامون عزيز بالاخره بعد از مدتها که درگير سايت زيبا و دوست داشتنی سی نما دات کام بود وبلاگشو دوباره زده به اسم پادساعت گرد که البته اين وبلاگه هم مثل وبلاگ خسرو نقيبی با سيستم اسپ سوار کار می کنه. سيستم باحاليه. نيما پندار هم بعد از سالها خانه به دوشی حالا سوار اين اسپه شده وبلاگ نيمانيا رو راه انداخته. تاثير گسترش وبلاگها بر روی اوضاع آی تی ايران يواش يواش داره خودشو بيشتر نشون ميده.

رونوشت به نويد خادم:
به زودی بلاگر بايد بره جلوی اسپ سوار تو بوق بزنه!





سايت فدراسيون اسکی سايت باحاليه (البته نه از نظر فنی). خبرای مربوط به اسکی و برنامه پيش بينی آب و هوای ديزين هم داره. البته يه خورده قيا فه اش جينگول مستانه. ولی من باهاش حال کردم. مخصوصا که الان به جای اينکه تو پيست باشم عين اين منگلا پشت کامپيوتر نشستم!




ديشب يک عالمه حرف داشتم بزنم ولی خدا بهتون رحم کرد و من حناق گرفتم. حالم اونقده بد بود و اعصابم از دست بعضی از دوستام اونقده خورد بود که به سرم زده بود همه چی رو بريزم بهم و برای هميشه ناپديد شم و برگردم به زندگی دو سال پيشم. ولی نمی دونم چرا هر چی فکر کردم ديدم دلم نمياد بچه ای که از هيچ چی به وجودش آورديم و يواش يواش راش انداختيم و کلی خاطره باهاش درست کرديم و کنار بذارم. بازم يه بار ديگه بايد يه فکر اساسی کرد. بازم هوا پر دود شده، سرد شده و باد خزون هم جاشو داده به کوران سرد زمستونی. بازم آدما يادشون رفته زمان خيلی خيلی کوتاهتر از اون چيزيه که فکر می کنن. بازم ادما يادشون رفته که همه چی می ره، اما اين انديشه های مکتوب ماست که می مونه تا آخر دنيا اگه خودمون بخوايم.

ديشب حناق گرفته بودم. ولی الان حالم خوبه چون يه نفری به قد همه دنيا بهم انرژی داده. الان می خوام فقط يادشون بندازم. همه اون چيزايی رو که يادشون رفته بود رو يادشون بندازم. الان می خوام يادشون بندازم "ما" يعنی چی و "من" کجای "ما" وايساده. الان می خوام يادشون بندازم وقتی قرار شد "ما" باشيم، حرف "من" زدن يه خورده بی انصافيه هر چند که اين "مای" ما تشکيل شده از يک عالمه "من" های قوی. الان می خوام بهشون بگم:"آهای! بازم زمينی شدين و آرمانهاتون يادتون رفت؟ بازم تمام وسوسه های زمين اومد سراغتون؟"

الان پر انرژيم. فقط چشام درد می کنه...





وقتی يکی يادش نره، وقتی يکی هر چقدرم باهوش باشی خودشو اسير بازی نکنه، وقتی يه نفر هر چقدر هم دور شده باشه اما بازم گرمای تنت از يادش نره، وقتی يه نفر حاظر باشه بمونه، هر جوری، تا هر جايی، فکر می کنی رو قله وايسادی، نوک قله.



January 21, 2003


خوب يواش يواش دوباره پيدام می شه. يه هفته هم تموم شد. اما اونی که بايد طاقت می آورد نياورد. منم همينو می خواستم. اسمشو الان می شه گذاشت بدجنسی، عوضی بودن، فم فتل بودن. اسمشو خيلی چيزا می شه گذاشت. اما خودم می دونم که جريان چيه. بعضی اوقات بايد دور شد. دور دور. شرط رو ولی من باختم. توش شکی نيست.

اين يه هفته که من نبودم عجب آتيش بازی شده. 4 روز با پينکفلويديش هم نتونسته بودم حرف بزنم. بعد هم يه چيزايی گفت. حالا اومدم بعد از يک هفته سراغ وبلاگش و ديدم به به! کاملا درک می کنم چی می گه. حس اينکه يک عالمه چشم اشنا دارن نيگات می کنن جلوی نوشتنت رو می گيره. مجبوری هی بزنی تو جاده خاکی و استعاره و اين حرفا و وبلاگت می شه يه وبلاگ آه و اوهی که ديگه خوشت نمی آد ازش. يا اينکه اصلا قيد نوشتن خيلی چيزا رو بايد بزنی. اما بازم بايد به مخ زنی ادامه بدم. يعنی چی در وبلاگشو بسته.

از يکی دوروز ديگه که شفا پييدا کردم(!) 200 کيلو اينجا وراجی می کنم. يه دفتر پر کردم تو اين هفته. شايد بعضياشو اينجا بذارم. يه هفته عجيب و غريب بود. تازه اين وسط review of literature تزم رو هم آماده کردم. (البته هنوز تايپ نشده) ايميلها رو هم امشب خوندم. از همه ممنونم.




آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا بسلامت دارش...



January 13, 2003



من تا يه مدت کوتاهی (حدودا يک هفته) نمی تونم بنويسم. آن لاين هم خيلی کم می شم. ايميلها رو هم با شرمندگی فعلا نمی رسم بخونم.






هزارتا حرفه، هزارتا چيزه که همش می خوام بنويسم. دفترم پر شده از نوشته. دلم می خواد راجع به حيات نو بنويسم. تنها روزنامه ای که از نزديک با محيطش آشنا شده بودم، تنها روزنامه ای که آدماشو می شناختم و دوست داشتم، نيما، سينا، سامان، فرناز، خسرو، مهدی، بابک، گيتا. تنها روزنامه ای که بعد از جامعه به خاطر بسته شدنش گريه کردم. دلم می خواد از يه چيزی به اسم جهل بنويسم، يا شايدم سياست، يا شايدم حماقت، يا شايدم سياهی، يا شايدم کثافت. دلم می خواد از هک شدن وبلاگ پينکفلويديش بنويسم، از حسی که آدم بعد از هک شدن پيدا می کنه نسبت به همه پديده های سايبر دور و اطراف، دلم می خواد از اين همه چيزی که کلمو پر کرده بنويسم. آدمی که از راهای دور اومده، يه غريبه، يه غريبه که همه خوابای منو ريخته بهم، يا شايدم دلم می خواد از يه آشنا حرف بزنم، يه آشنا که يه روزی وسط خوابای طلايی منو تنها گذاشت. دلم می خواد تا صبح از شونه چپ يه آدم بنويسم، دلم می خواد بشينم اينجا بنويسم دارم چيکار می کنم، اصلا معلوم هست چيکار دارم می کنم؟ هزارتا حرف که هيچوقت نمی نويسمشون.

خوب من دوباره به هذيون گفتن افتادم. به خاطر هزارتا چيز. هميشه خراب کردن پلای پشت سر راحت نيست. اگه بخوای فم فتل نباشی بايد هزينه بدی، اگه بخوای فم فتل باشی هم بايد هزينه بدی. هزينه زن بودن؟ نه، بعيد می دونم. شايد هزينه جستجو گر بودن، شايد هزينه تو رو يا بودن.

بايد فکر کنم. بايد خيلی خيلی فکر کنم. بايد اين يه دفعه به جای دلم با کلم فکر کنم. بايد ايندفعه به جای اينکه چشامو ببندم چشامو باز کنم. بايد اين دفعه بيدار بيدار باشم. يه راه طولانی جلومه، با يک عالمه پلای پشت سر. اگه بخوام برم جلو همه پلا رو بايد خراب کنم. بايد فکر کنم.



January 10, 2003



8 _ غم هر بوده و نابوده تا چند
حکايت گفتن بيهوده تا چند





1- بابام خل شده. از وقتی ماجرا رو بهش گفتم و قرار شده با هم حرف بزنن اخلاقش عوض شده. بد اخلاق. حرفای غير منطقی می زنه، به همه چی مشکوکه، الکی دعوا می کنه، امروز صبح که می خواستم برم اومده غر غر که چقدر سر و صدا می کنی بيدارم کردی، در صورتی که من اصلا صدا نمی کردم و يه ربع نشسته بودم تو مبل آروم آرايش می کردم. بعد رفته به مامان می گه عين آرتيستا خودشو درست کرده رفته اسکی. حالا من يه آرايش خيلی ملايم کردم، تازه رژ لب هم نزدم. اومدم خونه. درو بستم. "راز نو" ی عليزاده گوش ميدادم و با پينکفلويديش حرف می زدم. سر و صدا ها شروع شد. داد و بيداد سر مامان. مامانم نيومد شام بخوره و در اتاقشو بسته و داره تلويزيون می بينه. تازه وقتی بهش گفتم امروز بالاخره رفتم قله اصلا هيچ عکس العملی نشون نداد، در صورتی که به نظر خودم شاخ غول رو شيکونده بودم. نمی دونم چرا اينقده سخت داره با ماجرا کنار مياد. شايد هيچوقت فکر نمی کرد دختر خل و چلش ازش بخواد بهش تو يه تصميم مهم و جدی کمک کنه. شايد اصلا فکر می کنه اونقده من خل و چلم که همه چی يه ماجرای الکی يا مشکوکه. نمی دونم چرا هيچ چی زندگی من عادی پيش نمی ره؟




2 _ فلک را جور بی اندازه گشتست
جهان را رسم و آيين تازه گشتست
هزار امروز هم آواز زاغ است
گل از بی رونقی ها خار باغ است





3 _ آرامش ندارم. وقتی آرامش ندارم غير منطقی و احساساتی می شم. دلم می خواد برم يه جای دور دور که هيچ صدايی نباشه، هيچ صدايی. ساکت ساکت. بعد يه دفعه صدای باد و زمزمه يه آدم زير لب و صدای سه تار بياد. بعدشم شب باشه، هيچ نوری نباشه. تاريک تاريک. بعد يه دفعه يه نور کوچولويی از پشت ابرا يواش يواش معلوم شه و من عين بچه گيهام راه بيفتم و سرمو بالا بگيرم و ستاره ها رو نگاه کنم و بشمرم و برم تا جايی که نمی خورم زمين. بعدشم چشامو ببندم و بعد باز کنم و ببينم اصلا تو يه دنيای ديگه هستم، يه جای ديگه، با يه آدمای ديگه. مثلا يه جور تناسخ، تو يه دنيايی که خيلی دوره.





4 _ غم ديرينه گر در سينه داری
چه غم گر باده ديرينه داری





5_ نمی دونم، شايدم اشتباه از منه که فکر می کنم آدمای دوروربرم آرامشم رو ريختن بهم. شايدم تقصير خودمه. شايد بايد يه فکر اساسی به حال فکر و خيالام بکنم.





6 _ دوچيز انده (=اندوه) برد از خاطر تنگ
نی خوش نغمه و مرغ خوش آهنگ





7 _ وقتی قولتو بشکنی، وقتی ببازی، وقتی دلت هنوز پيش همون نيمه گمشده ات باشه که يه روزی ديديش، نوازشش کردی، بوسيديش، وقتی از خواب بيدار شی، وقتی دلت بخواد بازم بخوابی، وقتی از بيداری بدت بياد، وقتی عاقل بشی،

درد داره، درد...





8_فلک را عادت ديرينه اين است
که با آزادگان دائم به کين است



January 9, 2003


کری خونيهای بچه های کاپوچينو رو تو ويژه نامه بازی پرسپوليس استقلال بخونين. با يه مقاله شديدا غير سينمايی(!) از امير قادری در مورد فوتبال، و نگاه علی لطفی به اين بازی. البته بماند که طنز سامان مثل هميشه توووووووپه!

در ضمن آبيته!!




امروز خيلی خوش گذشت. 7 نفری تو ماتيز يه نفری چپيده بوديم. يکی هی دنده عوض می کرد و خوشش اومده بود، يکی روی يکی ديگه نشسته بود و کلی خوشش اومده بود، يکی جيشش داشت می ريخت و اون وسط هی بال بال می زد. يکی می گفت: برو دو، حالا خلاص، يکی می گفت آخيشششششششش! توی خانه هنرمندان يکی که قراره آبروشو ببرم اينجا چون شيکمش گندست يه چيپس و پنير کامل خورد. تازه منبر دوم هم يه آناناس گلاسه رو به تنهايی خورد. ژله من که مزه خر ميداد. از مسقطی هم بدتر بود. نمايشگاهه تو خانه هنرمندان شاهکار بود. نمی دونين چه نقاشيايی بود. ما يک ساعت محو شده بوديم و کلی نظر هنری ميداديم. البته اون آتيش خاموش کنه از همه هنری تر بود! قرار شد يه کارگاه گروهی راه بندازيم خودمون از اينا بکشيم. حتما بهترم می شه. 3 تا از اين تابلوا بفروشيم می شه يه دوربين ديجيتال خريد! خداييش جلسه قصه خونی امشب خيلی باحال بود. جای همه اونايی که نبودن خالی.

جای همه اوناييم که می تونستن باشن ولی دلشون نخواست باشن سبز. فقط اگه آدما يه خورده از مواضعشون عقب بشينن و يه خورده اين احتمال رو بدن که شايد اونا هم اشتباه می کنن خيلی چيزا حل می شد. جدا دارم روز به روز به چيزای جديدی می رسم در مورد اينکه چرا کار گروهی تو ايران پا نمی گيره. دارم به اين فکر می کنم که اين جلسه های قصه خونيمون رو با چه چنگ و دندونی نگه داشتيم و داريم رکورد می زنيم. دارم به اين فکر می کنم که يه خورده گذشت و صميميت چه کارايی که نمی تونه بکنه. دارم به "يا علی" بچه ها يا همون ماچ بقيه(!) فکر می کنم که دوومش چقدر می تونه باشه، يه ماه، دو ماه، يه سال، سالهای سال؟

يعنی می شه مثلا ده سال ديگه هم ما بيايم خانه هنرمندان و چرت و پرت بگيم و هره کره راه بندازيم و قصه بخونيم و شيکم يکی رفته باشه تو و اونايی که رفتن هم برگشته باشن و ماجرای عزيز نسين و فروغ و همه اون حرف و حديثا و آرمانايی که داشتيم درست از آب دراومده باشه؟ يعنی می شه آدما گذشته اشون از يادشون نره؟



January 7, 2003


پيست شمشک بدجنس ترين پيست عالمه! تازه از همه کج ترم هست! من دوشنبه حداقل سی و پنج بار خوردم زمين و لنگام هوا رفت ! صبورترين آدم روی زمين تمام اين سی و پنج دفعه با آرامش هر چه تمامتر با من برخورد کرد و حتی وقتايی که دنيا رو برعکس می ديدم چون خودم برعکس شده بودم هم بهم نخنديد! نازه اين وسط يه جايی من زمين خوردم و پاهام برعکس هم رو به هوا شده بود و چوبام تو هم گير کرده بود و من داشتم عر می زدم که منو نجات بدن! بعد يه نفر اين وسط می گه چقدر اين صحنه رمانتيکه! البته ايشون منظورشون نور آفتاب پشت ابرا و اون برفای نکوبيده واقعا زيبا بود. اگه ايشون پايين پاشون رو نگاه می کردن معنی رمانتيک رو بهتر می فهميدن!

خيلی دوشنبه خوش گذشت. همه خاطره های خوب و بد پارسال رو کمرنگ کرد. من احتياج به کم کردن يه سری رنگا داشتم. يه جورايی احتياج به يه رنگای پر رنگ تری داشتم. يه رنگی تو مايه های قرمز که جلوی گاوا که می گيرن رم می کنن! يه رنگی که منم رم بده، يه رنگی تو مايه های زندگی.




اين روزا روزای عجيبيه. خيالبافيام واقعی از آب دراومد و اين يه خورده منو ترسوند. بايد تصميمای جدی بگيرم، بايد به چيزای جدی فکر کنم که منو می ترسونن. يه زندگی، يه عمر، ...

نمی دونم، وقت فکر کردن ندارم، يه احساس خاصی بهم می گه اعتماد کن و برو جلو. بعد می ترسم يه دفعه چشامو باز کنم و ببينم فقط يه خواب بوده که کابوس شده. نمی خوام عين اين بيچاره ها زنجه موره کنم. فقط می ترسم. از تصميم غلط گرفتن می ترسم.

ريسک رو دوست دارم، تو زندگيم ريسک زياد کردم. ولی بعضی ريسکا هست که تن آدمو می لرزونن از بس ريسکن! وارد شدن به يه دنيای جديدی که ممکنه توش هيچی نباشم جز يه آدم معمولی وابسته به يه آدم ديگه می ترسونتم. دور شدن از همه چيزايی که بدست آوردم می ترسونتم. احتمال شکست بدجوری می ترسونتم.



January 5, 2003


هيچ كس كامل نيست ...




امروز يه جورايی خيلی خوش گذشت، يه جورايی عجيب بود، يه جورايی خيالبافی من باز گل کرد.

چقدر خوبه که آدما ذهن همو نمی تونن بخونن. فکر کنين ماجرای فيلم What women want واقعا يه جورايی تو واقعيت اتفاق می افتاد و مثلا وقتی من داشتم پيش خودم فکر می کردم که خوب حالا اگه من با چنگال اون کيکش رو بخورم حالش بد می شه و ديگه نمی خوره يا اينکه هپليه و دهنی می خوره ، يا وقتی داشتم فکر می کردم وای خدا دارم از جيش می ترکم، حالا چه جوری بگم جيشم داره می ريزه، يا وقتی که فکر می کردم کاشکی منو برسونه من سردمه، پولمم نمی تونم خرج کنم آژانس بگيرم، بايد بذارم برای اون کاپشنه، خوب همش دو قدم راهه ديگه! يا وقتی فکر می کردم وای خدا جونم من چقدر وراج شدم احتمالا داره پيش خودش می گه کله مو خورد از بس ور زد، يا وقتی که اون پسر اواهه رد شد و من پيش خودم فکر کردم خدايا چرا من بلد نيستم يه خورده عشوه بيام، يا وقتی داشتم به اين فکر می کردم که اه دستام مو داره و نتونستم اپيلاسيون کنم، مثلا می فهميد که تو کله من چی می گذره چی می شد!

خلاصه خيلی خوبه که کسی از تو کله آدم سر در نمياره و آدم می تونه هزارتا فکر پليد بکنه!!!!




... I feel lost



January 3, 2003


اوه اوه! وقتی مافيا لو می رود!!!!!!!!!!!!!!!!!




سی امين شماره کاپوچی چی. با يه طنز توووووووووووووووووپ!




حرف می زد، صداش توی گوشم می پيچيد، نمی پيچيد اصلا، می کوبيد توی کلم، صداش، همونی صدايی که خوب بود، همونی که هيچکدوم ازپيغامهاشو از انسرينگ موبايلم پاک نکردم. عين يه نوار ميذارم و گوش ميدم، از اول، تا آخر. تو نيستی. اصلا يکی ديگه است. يکی که مال اينجا نيست. يکی که نذاشت ابرای سياه بترسوننش، يکی که نذاشت باد با خودش ببرتش، يکی که نذاشت مه جلوی چشاشو بگيره، يکی که نذاشت نور خورشيد چشاشو کور بکنه.

آره! همش همون قصه کودکانه ابر و باد و مه و خورشيد و فلکه. همش همون قصه بچه ايه که داره پاهاشو می کوبونه روی زمين و فقط عروسک خودشو می خواد، همون عروسکه که وقتی آدم بزرگا نيستن يواشکی چشماشو باز می کنه و با بچه هه حرف می زنه. هر چی هم براش عروسکای قشنگ قشنگ بيارن، بچه هه فقط همون عروسک خودش رو می خواد. نه هيچ عروسک ديگه ای. هيچکس هم نمی دونه چرا. هيچکس نمی دونه اون عروسک نيست. يه کوچولوييه مثل خودش. يکی که فقط با کوچولوهايی مثل خودش حرف می زنه. هيچکس نمی دونه که وقتی کوچولوها بزرگ بشن، عروسکا هم فقط عروسک می شن.




کلمه ها روح دارن. کلمه ها روح دارن و بعضياشون روح آدمو خراش ميدن. تا عمق وجودت خراش ميدن.

کلمه ها روح دارن، کلمه ها روح دارن و بعضياشون آدمو به اوج می برن، اوج.

اما سکوت آدمو هيچ جا نمی بره. سکوت آدمو تو سرگردونی خودش نگه ميداره، يه جايی بين زمين و آسمون، يه جايی مثل برزخ.




خفه شده بودم. قلبم درد می کرد. قد هزار سال حرف داشتم. نفسم بالا نميومد. با پيش بند و دستکش آشپزخونه نشسته بودم کف زمين، شير آب باز بود. صدام در نميومد. می گفت بگو. هيچی نمی تونستم بگم. درد از روی قلبم شروع می شد، می کشيد به گردنم، بعد به پشتم. يادمه يکی گفته بود دوست دارم وقتی قلبم تير می کشه. منم شروع کردم دوست داشتن. يه درد خاصيه. يه دردی که اين روزا خيلی می کشم. اون حرف می زد، من ميشنيدم و هزارتا چيز می خواستم بگم. اما نمی شد. درد ميومد و می رفت. دوسش داشتم. درد رو می گم!





من بايد الان اون بالاها بودم، بالای کوها. اين چند هفته که برفارو ميديدم بالای کوها دلم غش می رفت. همش منتظر امروز بودم که بالاخره برم اون بالاها. آره من بايد الان اون بالاها بودم. دستامو باز می کردم، از اون بالا سر می خوردم تا اون پايين، باد سرد می خورد توی صورتم، هی می خوردم زمين و همه کلی بهم می خنديدن، قليون می کشيديم، ساندويچای تست منو می خورديم، نوشابه می ذاشتيم تو برفا، چوب اسکيای من می رفت تو هوا و خودم با کله می رفتم تو برفا، يواشکی می رفتيم دور از چشم ملت پسر بازی...

من بايد الان اون بالا بودم، نوار دامبولی می ذاشتيم و جوات می شديم، اونقده می خورديم که می ترکيديم، کلی وراجی می کرديم و من ريه هامو پر می کردم از بوی خوب برفا، بوی خوب هوا، بوی خوب قليون و هوای سرد که با هم قاطی می شن...

من بايد الان يواشکی به خودم می گفتم "هر کجا هستم باشم، اسمان مال من است."
من بايد الان خالی می شدم، خالی خالی....



January 1, 2003


هنوزم اينجام. حتی وقتی هيچ جا نمی رم و همينجا می مونم هم فايده نداره. بازم آخرش اين منم که گند زدم به همه چی. اين منم که اسير يه خواب شده بودم. يه خواب شيرين و گرم و طولانی. چقدر سخته کله صبح وسط زمستون از خواب باشی و تازه ببينی هوا هنوز تاريکه، ولی بايد پاشی، از خواب بايد بيدار شی. يه قصه ديگه هم تموم شده.





سيگار و عرق تا صبح....

يه عکس يادگاری تو مسنجر احسان!!!!!!!!!!!!! و مايی که گول می خوريم! ؛)




به صفحه موسيقی گردون حتما سر بزنين. گوليه کولاک کرده. يه سری آهنگ توپ و پر از خاطره از کت استيونز. گاو مشتی گوليه مرسی D:


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage