خورشید خانوم



« January 2003 | Main | March 2003 »


February 28, 2003


برای اولين بار بعد از دوم خرداد نشستم خونه و نرفتم رای بدم. وسوسه گنده ای بود. اما بعد از يه هفته جهنمی که عين الاغ کار کرده بودم و نخوابيده بودم تو خونه نشستن و تنبلی کردن و سرو کله زدن با سياوش و ول گشتن تو اينترنت رو به هر کاری ترجيح ميدادم. دلم می خواست به چهار پنج نفر خاص رای بدم. اما پيش خودم فکر کردم حتی اگه اينا رای هم بيارن هيچ فايده ای نداره چون وقتی آدم قدرت اجرايی نداشته باشه به درد لای جرز هم نمی خوره. بيچاره ها خودشونو گذاشتن سر کار. عين نماينده های مجلس. ديگه مدتهاست که صفحه سياسی روزنامه ها رو نمی خونم. اصلا نمی دونم شکل گيری جناحاشون چه شکلی شده. فقط انصافا تبليغاتی که نيکان کار کرده بود حرف نداشت. اميدوارم رای بياره. البته نه فقط به خاطر اينکه کاريکاتورای خوبی می کشه. بلکه به خاطر اينکه کارشناس زلزله هم هست و تهرانم که قشنگ تو دهن زلزه اس. ولی خوب احتمالا بره تو شورای شهر کلی هم کاريکاتورای با مزه از ملت می کشه! اينجا عکسی که حسن سربخشيان از يکی از تبليغات کار نيکان گرفته رو ببينين.




.
می شه کازابلانکا گوش داد و به خيلی چيزا فکر کرد. می شه کازابلانکا گوش کرد و به خيلی چيزا هم فکر نکرد. به همين راحتی! فقط کافيه دست از رمانتيک بودن برداری، خشن بشی، منطقی بشی. بری جلوی آينه و به خودت يک عالمه بد و بيراه بگی که عين اين دختر مدرسه ايها لوس و ننر و احساساتی شدی. اصلا جلوی آينه هم لازم نيست بری، به لنگای درازت نگاه کنی کافيه. عاشقی سن و سال داره. اونم مال وقتيه که هنوز بزرگ نشدی.

چقدر دلم هوس کارتون اون باباهه رو کرده که می خواست بچه باشه : )




فهرست کانديداهاي شوراي وبلاگشهر ؛)




حتما تا حالا با خبر شدين که يه عده از وبلاگيها قرار گذاشتن که روز 16 اسفند از پرورشگاهها بازديد کنن و به بچه های بی سرپرست کمک کنن. برای گرفتن اطلاعات لازم در مورد قرار وبلاگرهای شيرازی تو اين روز به وبلاگ ياوه های عاشقانه مراجعه کنين. در مورد قرار تهرانيها هم به وبلاگ احسان و عشق مراجعه کنين.

در ضمن در مورد اين حرکت يک وبلاگ اختصاصی هم درست شده به نام "شانزدهم اسفند". فکر می کنم بد نباشه اگه کسی هم نمی خواد حضورا تو برنامه شرکت کنه کمک نقديش رو به نويسنده وبلاگهای احسان وعشق و ياوه های عاشقانه بده.




از وبلاگ زيتون خانومی!

"خدارو شكر كه بالاخره مهلت تبليغات كانديداهاي شورا تموم شد!ديشب به اصرار يكي از دوستام بعد از دانشگاه براي آخرين بار به يكي ديگه ازين جلسات رفتيم ..اين دفعه يه خانوم مهندس كانديدا جشن زنونه اي رو ترتيب داده بود .محيط خيلي رويايي بود و در حاليكه چراغها خاموش بود پشت تريبون چند تا شمع روشن كرده بودن و اين خانوم با آرايش زياد وناز و ادا و با گفتن مكرر كه يادتون باشه ها كه من مهندس راه و ساختمان از دانشگاه علم و صنعتم ( انگار كه ما مهندس نديده ايم)سخنان بي سرو تهي را ابراز فرمودند.تو اين جلسات يه چيزي كه متوجه شدم اينه كه هر كي مي گه من سياسي نيستم و به هيچ گروه و حزبي وابسته نيستم يعني راسته شديد!. وقتي نوبت به جواب دادن به سوالات شد ،همچين به ام ام افتاد كه خودشم خجالت كشيد :)
نكته ي مثبت :پذيرايي خيلي خوب بود ..فقط اگه اين خانوم جاي مهندس ،دكتر تشريف داشتند مي دونستن نبايد بلافاصله بعد از شيريني و چاي داغ، آب پرتقال خنك و تگري به ملت بدن ..مگه اينكه با يه دكتر دندونپزشك قرارداد داشتن كه از اينا هيچ بعيد نيست ! وسطاش دو سه تا از آقايون خوش تيپ از آشناهاي ايشون براي اينكه احساس تنهايي نكنه اومدن وپيشش نشستن و تا آخرجلسه چشماشون بين جمعيت نسوان دو دو مي زد طفلكيا آخراش فكر كنم چشماشون درد گرفته بود!
يه سوال :راي ندادن به اينها : حلال است ؟ حرام است ؟ مكروه است ؟ مستحب است ؟ "



February 25, 2003


از اين آهنگه هيچی نمی فهمم، ولی شديدا باحاش حال می کنم. تو جاده شمشک ديزين وقتی خواب آلو هستی هيچی بيشتر از اين آهنگ خواب رو از سرت نمی پرونه. بعد هم که ياد حليم و تخم مرغ تلاونگ رستوران کوهستان ميفتی. تازه اين آهنگه منو ياد اون باقالی پخته های شمشک که بوی پا ميداد ولی واقعا خوشمزه بود هم ميندازه. خوب اصلا نوستالژياش مدل پارسال نيست. اصلا پوست تنت تير نمی کشه. ولی يه جور خوبيه. راستی چقد رخوبه امسال ديگه هيچ کس نسترن نميذاره. اون آقا پيره هم که مياد پايين پنجره هامون ويولن ميزنه و می خونه ديگه نسترن نمی خونه. (البته سلطان قلبها هنوزم ديفالتشه!)

باورم نمی شه پارسال چقدر همش دردم ميومد و عوضش امسال چقدر حالم خوبه. دلم می خواد بگم مرسی. ولی خودت گفتی نبايد اينجور موقعها گفت مرسی. پس .......




کارپه ديم، همونی که بايد باشه. همونی که بايد بگه. همون کوچه های آشنا ....

"...بخند ! جالبه که ديگه حتی به خودت مجال نفس کشيدن هم نمی دی . بی وقفه با کليد ها بازی می کنی . آن و آف . بازی غريبيه ، ولی به تو حال می ده . بی رحمانه لذت می بری . بازی کن . فقط يه چيز ، آخر بازی رو يادت نره . اگه ببازی ، همه چی تمومه ها ، اين بار ديگه سقوط کامل ..."

ادامه



February 24, 2003



اين يادداشتها ی چند روزمه. هميشه می نويسم، تو دفترم، دفتر نمره بچه ها، گوشه روزنامه، فايل ورد کامپيوتر، هر جايی که دستم بياد، اما گذاشتنشون تو وبلاگم سخت شده. دلم می خواد همه نوشته هامو خط خطی کنم، عين همه چيزای ديگه ای که خط خطی کردم اون روز. ولی خوب يهويی می زنه به سرم و ميذارمشون اينجا. برای همينه اين روزا چند روز نوشته ای از من نيست و بعد يهويی چند تا پست ازم هست.





سرم هنوزم داره می ترکه از بس مسئول سالن فارابی ديروز مزخرف گفت. يه کنفرانس مطبوعاتی بود در مورد اينکه چرا 48 ساعت قبل از ماجرا کنسرت گروهای راک زير زمينی رو کنسل کردن و زحمات يکساله يک گروه منسجم رو برباد دادن. تا تونست جواب سوالا رو نداد و جاش يه مشت حرفهای بی ربط زد که البته چاره ای نداشت و مجبور بود اينجوری جواب بده چون مامور بود و معذور. يعنی آدم وقتی فکرشو می کنه و می بينه که تقريبا اکثر کاری اين مملکت اينجوريه و وقتی يه عده هم خودشون می خوان يه کاری انجام بدن بعضيای ديگه نمی ذارن مخش سوت می کشه. انگاری يه اراده جمعی وجود داره برای گند زدن به هر چی کار مثبته. ديوار حاشا و سفسطه (ديکته اش درسته؟) هم که بلنده.





ساعت يک و نيم شبه، هنوز نوار مصاحبه رو پياده نکردم. بايد مانتومو می شستم. يک عالمه ظرف هم بايد می شستم. ابروهام عين پاچه بز شده. سر کلاس اون شاگردم که 21 سالشه و يه بچه 7 ساله و يه بچه 5 ساله داره همش حواصم رو پرت می کنه. خوابم مياد. يه جورايی مريض شدم. فکر کنم کليه هام سرما خورده. شيده هم مريض شده و تازه مانيتورش هم سوخته. همه کارامون ريخته به هم. امروز ده ساعت کار کردم. 10 صبح تا 8 شب. تازه يکی از شاگردام پولم رو داد و حالا می تونم همه قرضامو صاف کنم. يه نفر تو غبارا گم شده. يه نفر می خواد ثابت کنه به دنيا که هست، می تونه، اما خبر نداره که خيلی وقته که ثابت کرده اينو و فقط الان داره اينجوری خودشو می کشه، يه نفره که قد همه ابرای عالم نگرانشم. راننده آژانسيه می گفت هر چی می کشيم از دست اين حاجيا می کشيم. من خودم تنم پر ترکشه، تو چشام ترکشه، نبايد شبا رانندگی کنم و لی ... همه در و ديوارا پر عکس و پوستر انتخاباته. روزنامه ها دارن خودشونو تيکه پاره می کنن. همه مردان دوم خرداد هم بسيج شدن. انتخابات اين روزا يه بويی ميده، از همون بوها که می خوره به دماغم ميگرن می گيرم. هياهو برای هيچ. ساعت يک و نيم نصفه شبه و روزنامه ها، همون روزنامه های عزيز کتابامو ازم دزديدن. ساعت يک و نيم نصفه شبه و من دارم دنبال اون يکی تيکه ام می گردم. همون تيکه هه که شيکست و ازم کنده شد يه روزی.





بايد از همه بالا و پائينا، از همه ديوونگيا دست بکشم. عاقلی رو دارم تجربه می کنم اين روزا. يه حس عجيبيه. دوست داشتن يکی، شروع کردن به دوست داشتن يه نفر با چشمای باز، بدون اينکه يه جرقه زده شه، بدون اينکه نوری تو چشمای کسی ببينی. بدون اينکه به سرت بزنه. چشمان کاملا باز ايندفعه.

حس خوبيه. دوست دارم اين حس رو. هر روز که می گذره بيشتر احساسای خوب بهم ميده. هر روز که می گذره يه چيز جديد کشف می کنم. چشمای کاملا باز. حضور فيزيکی صفر. اما هست، هر وقت که مياد يادم بره که هست يه تلنگری زده می شه. از همه مهمتر، خودش می خواد باشه، خودش بودنشو اعلام می کنه، کاری که هيچ کس ديگه تا حالا نکرده بود.




خيلی دوری. حرصمو در مياری ...




از خاک به خاک


small picture



February 21, 2003



اين حميد رضا نصيری بعضی اوقات شاهکاره. قسمت دوم ماجرای پدرخوانده و کاپوچينو رو که تو بن بست کشيده. تو ستون طنز کاپوچينو هم برای مطلب طنز سامان 2 تا کاريکاتور خدا کشيده. خدا پدر مارد اين اينترنت و وبلاگها و مخصوصا مجله وزين کاپوچينو رو بيامرزه که اين استعدادها رو اينجوری شکوفا می کنه!




يادتونه سايت تهران اونيو يه سری گروههای راک زير زمينی رو جمع کرد و آهنگاشون رو ظبط کرد و بعد رفتيم آن لاين گوش داديم آهنگاشون و بهشون رای داديم؟ يادتونه چقدر بعضياشون خدا بودن؟ قرار بود از شنبه تا سه شنبه به همت سايت تهران اونيو يه همايش موسيقی راک باشه و چهارتا گروه اول کنسرت داشته باشن تو سالن فارابی. مسئول سالن يهويی پنجشنبه می ترسه و همه چی رو ميريزه بهم و کنسرت رو لغو می کنه. همه برنامه ريزيها کشک. شيده بهمنيار تو ستون "نگاه" کاپوچينوی اين هفته در مورد ماجرا نوشته. بازم يه خرابکاری ديگه. چقدر بده که عادت کرديم به اين چيزا.




هنوزم انيگما گوش ميدم، هنوزم دفترم باهامه و توش می نويسم. هنوزم تو کلم شعرا چرخ می خورن. ولی پاهام روی زمينه. خواب و رويايی نيست. ديوونگی هم نيست. قرن بيست و يکمه و من ديگه خوب ياد گرفتم که اگه بری بالای ابرا باد می بره تورو با خودش و ديگه جات هيچ جا نيست. پاهام روی زمينه. زمينی زمينی....





دلم براش تنگ شده. دلم برای همونی که نمی دونم کيه و کجا رفته تنگ شده. دلم برای اون دختر کوچولوی خل و چل ديوونه تنگ شده. بعضی روزا حتی يک دقيقه هم بهش فکر نمی کنم. همينو می خواستم ديگه مگه نه؟ برم توی يه دنيايی غرق بشم که ديگه آسيب نبينم. يه دنيايی که هيچکس نتونه آزارم بده. ماسک ...





الانم دارم انيگما گوش ميدم. ساعت 2 نصف شبه. بيرون خيلی سرده. شيرکاکائوی سرد دارم می خورم نصفه شبی. نا آرومم. دلم می خواد يه نفر رو بکشم. همونی رو که برگشت گفت همه سرنشينای هواپيماهه سپاهی بودن و خوب شد مردن. چقدر هممون خاکستری شديم. چقدر تازگيها داريم بد می ميريم. چقدر الان اون کوها که امدادگرا توش دارن دنبال جنازه ها می گردن سرده. فکر کن حالا جنازه های تيکه پاره رو می خوان بيارن خونواده هاشون شناسايی کنن و غسلشون بدن و کفن بپوشونن و خاکشون کنن. چی رو می خوان بشورن؟ چی رو می خوان کفن بپوشونن؟




همينجوری

_برف...

_ اه باز اين خورشيد خانوم از برف حرف زد. يا برف، يا بارون. يه بارم از گرمی خورشيد تابستون حرف نمی زنه.

نمی دونن نور خورشيد چقدر چشمامو می زنه.

_روده درازی. هی بنويس بنويس بنويس. ديگه مثل قديما نيست.

_ حالا ديگه چشمای غريبه هستن و دارن نگات می کنن.

_آرشيوت رو پاک کن. مطلبای اوليه ات خطرناکن.

_ ديگه آرشيوی نيست، خاطره ای هم نيست.

_ آبروی زنا رو بردی. با حرف زدن از سکس می خوای چی رو ثابت کنی؟ هيت جمع کنی؟

_ درخت شدم. خيلی وقته درخت شدم. اينطوری امن تره. زنهای عالم همه درخت شويد! زنانگی؟ تن؟ گرما؟ خواهش؟ من بايد تو سری بخورم. من بايد ساکت باشم. درخت نبايد حرف بزنه.

_ (مصاحبه گر بی بی سی) : وبلاگ نويسی زنال چه تاثيری داشته؟

_ هيچی! مگه اون زنی که بايد بخونه و درخت نباشه می خونه اينجارو؟ مگه زنی که بايد ياد بگيره فکر کنه می تونه از قفس طلاييش بياد بيرون؟ مگه اصلا می خواد بياد بيرون؟ دور باطل. من تورو می خونم، تو منو. ما می خونيم. اما يهويی پشت سرمون رو نگاه می کنيم و می بينيم فقط مائيم، دور دور...

چشمای غريبه زياد و زياد تر می شن. دوست عزيزمون رو احضار کردن. بايد ساکت باشی، مواظب باشی، کلاهتو دو دستی بگيری باد نبره. اصلا برو يه گوشه بشين ماستتو بخور. ديگه می شناسنت. ديگه بايد نشون بدی مريم مقدسی چون مريم مقدس بودن چيز خوبيه. بايد سانسور کنی، ملاحظه کنی، دست به عصا بری.

نبايد خودت باشی....



February 17, 2003


اين سايته : http://www.musicoftheday.com خيلی خداست. بيشتر آهنگای باحالی که اين روزها گوش ميديم اينجا هست. دست طراحای سايت درد نکنه. يه سرچ هم داره که می تونين با اسم آهنگ يا خواننده سرچ کنين. البته بعضی اوقات همه چی قاط می زنه!

(قابل توجه دوستداران سکسی ليدی!)




می دونی، اصلا تعجب نکردم وقتی گفتی يه جورايی ترجيح می دی جنگ بشه. می دونی، حتی دو تا شاخ هم روی کلم سبز نشد. حتی فکر هم نکردم که تو يه آدم پست ضد بشری. می دونی، اگه راستشو بخوای، اين فکر تو يه جايی گوشه ذهن منم بوده. هی پسش زدم. هی ردش کردم. ولی بوده.

جنگ، جنگ، جنگ...
بازم آدما کشته می شن، بازم عراقيايی که حتی از ايرانيا هم بدبخت ترن می ميرن. جنگ ايران و عراق رو يادته؟ چقدر ما بچه بوديم. جنگ که شد موز ديگه پيدا نمی شد. سيگار و پنير و گوشت و شير صفی بود. شيرين خانوم کارگر ما منو بر می داشت هر روز می برد اين صف و اون صف. جنگ که شد بابام بداخلاق تر بود. وقتی که جنگ بود خونه های اکباتان همه موکت بود. شکلات تلخ گير نمی اومد.

وقتی بمباران بود به ماها خيلی خوش می گذشت. می رفتيم تو راهروهای ساختمونای اکباتان. آواز می خونديم و بازی می کرديم. "انار انار" می خونديم. آژير سفيد رو که می زدن غممون می گرفت، چون بايد می رفتيم خونه هامون.

می دونی، هميشه برام عجيب بوده که چرا وقتی صدام به ايران حمله کرد از اين تظاهرات ضد جنگ خبری نبود. هميشه برام عجيب بوده که چرا وقتی گفتن حلپچه بمب شيميايی داره هيچکس نرفت سراغشون. اونروز تلويزيون بی بی سی نشون می داد که انصار حلپچه داد و هوار راه انداختن و به خبرنگارا گفتن بياين ببينين اينجا خبری نيست. تو می دونی پس افشين ناظم چه جوری شهيد شد؟ تو ميدونی کاوه چطور شد؟ می دونی چرا مامانای ما اونقده می ترسيدن و برا ما ماسک ضد گاز و لباسای پلاستيکی می دوختن؟

صدام يه موجود روانيه، يه شيفته قدرت. گوشام خسته شده از شنيدن اسمش. هيچ می دونی گوشه ذهنم می گم کاشکی اين جنايتکار جنگی کلکش کنده بشه؟ ميدونی بعضی اوقات گفتم کاشکی سرباز آمريکايی حمله کنن. ايرانم بيان بگيرن، سرباز آمريکاييهای خوش تيپ و قد بلند؟

اما وقتی جنگ تموم شد ديگه شيرين خانوم تو صف سيگار واينستاد. سوپر مارکتا رنگ و وارنگ شدن. خونه های اکباتان همه سراميک شد. بابای من خوش اخلاق تر شد. وقتی جنگ تموم شد آسمون آبی تر شد اما هنوزم وقتی مامان کاوه رو می بينم رنگ اسمون خاکستری می شه. هنوزم وقتی مامان افشين (معلم چهارم دبستانم) رو می بينم رنگ آسمون سياه می شه.

می دونی وقتی افشين شهيد شد و مامانش بی تابی می کرد خواهر جوون افشين مامانش رو دعوا کرد و يه قطره اشک نريخت؟ بعدش می دونی همون خواهرش رو يه روز پايين ورودی ساختمونشون ديدم که لباسای افشين رو بغل کرده بود و زار ميزد؟ می دونی کاوه 17 سالش بيشتر نبود؟ می دونی هر آدمی قد يه دنياست؟

امرزو تو موسسه دست يکی از بچه ها يه آگهی ختم بود. بازم يه نفر شيميای ديگه. چرا هيچکس اون موقع نريخت تو خيابونا تظاهرات کنه؟ چرا بوش احمق اينقدر راحت می تونه برای اينکه نقشه منطقه رو عوض کنه و نفت منطقه رو بدست بياره و جلوی اروپا در بياد هر غلطی دلش می خواد بکنه؟ مردم بدبخت عراق چه گناهی کردن؟ اونهمه آدمای بی گناهی که توی برجای دوقلو و اون هواپيماها بودن چه گناهی کردن؟ نسل سوخته ايران چه گناهی کرده بود؟

راست گفتی، سياست خيلی کثافته، اينکه مجبور باشی بين و بدتر يکی رو انتخاب کنی خيلی آزار دهنده است. اينکه سياست هميشه مجبورت می کنه اين انتخاب بين بد و بدتر رو انجام بدی خيلی آزار دهنده است. اينکه هيچ گريزی نيست از سياست خيلی آزار دهنده است. اينکه اين وسط تو همه جای دنيا بچه های بی گناه وجود داره آزار دهنده تره. اينکه ....

نه، اصلا از حرفات تعجب نکردم. ولی بازم می دونم که بين بد و بدتر انتخابم بده است. نه بدتره: No War



February 15, 2003


No War On Iraq
Stop the War Around the World




با شما نيستم:

"گويا سال دو هزار و سه سال خوبى نخواهد بود. سال حملهء احتمالى آمريكا به خاك كشور عراق. سالى كه قرار است ملتى بى دفاع و بى گناه قربانى سياست هاى منفعت جويانهء دولتى قدرت طلب شود. گويا بايد حديث تف انداختن به صورت بشريت دوباره و دوباره تكرار گردد. چه جريمهء كلانى بايد پرداخت به جرم انسان بودن و چه ارزان است جان در سوداى اين بازرگانان خون و نفت.
ما با نوشتن اسم خود در زير اين متن شديدا و رسما مخالفت خود را با اين جنگ قريب الوقوع اعلام مى داريم و از تمامى دوستان و همدلان طرفدار صلح و آزادى مى خواهيم با نوشتن اسامى خود در انتهاى ليست اعتراض خود را بر ضد كشتار و جنگ به ثبت برسانند.

وريا مظهر و حسين فاضلى (نانام) ، پيمان وهاب زاده و حسين نوش آذر "

ما هم معترضيم



February 14, 2003


از بس که نمی رسم اينجا رو آپ ديت کنم تو لينک دادنم از همه عقبم. حتما ديگه بن بست رو ديدين تا الان. ولی اگه نديدين و اهل وبلاگ خونی و کاپوچينو خونی هستين حتما برين کميک استريپ های ايندفعه حميد نصيری رو ببينين. (حميد خودشم يه وبلاگ سينمايی داره به اسم غلاف تمام فلزی.) خيلی بامزه بود. اين پدر خوانده اش منو کشته!




صد ساله می خوام اينو بنويسم نمی رسم. مجله اينترنتی shift يه گزارش- مصاحبه در مورد وبلاگهای فارسی داشته، راجع به وبلاگهای زنان هم گفته. (مصاحبه با هودر) تو وبلاگ review می تونين ترجمه اين مقاله رو به فارسی بخونين. البته تو اين وبلاگ چيزهای خوب ديگه ای هم می تونين بخونين. مجموعه ای از مطالب يا مقاله های جالب روی نت که به فارسی ترجمه شدن. (ممنون از شهروز)




(کوتاه، باحال، با معنی.) از وبلاگ استومينوفن:

"خوبيش اينه که اصلا برات مهم نيست ولنتاين خوراکيه يا چيز ديگه ای...
ولنتاين اونایی که براشون يه معني ای داره مبارک!"




به همين زودی يه سال شد. برای ما خيلی زود گذشت. برای مايی که آشناهای دور بوديم و تا يکی دوهفته حالمون بد بود. مطمئنا برای آشناهای نزديک، دوستا، و عاشقا خيلی دير و سخت گذشته. پارسال 23 بهمن اون هواپيمای توپولوف ايران اير تور تو خرم آباد سقوط کرد و همه سرنشينا مردن. شوک بزرگی بود برای منی که هفته قبلش مريم رو ديده بودم و هيچوقت فکر نمی کردم که قراره بميره. شوک بزرگی بود برای منی که اونقدر بی خبر داشتم تخته گاز تو زندگيم می رفتم جلو. بعد از اون ماجرا يه مدتی سرعتم رو کم کردم و حواسم بود که آخری هم هست. اما الان که به خاطر اون سالگرد يادم افتاده می بينم بازم دارم تخته گاز می رم و بازم يادم رفته بوده. آدما خيلی فراموشکارن...




خوب نمی شد از خير اين يه تيکه گذشت. اينا رو من ننوشتم. توصيف يکی از دوستان عزيز از يه مهمونيه. منکه جلوی مانيتور ولو شده بودم از خنده D: حيفم اومد شما نخونينش ;) به سوالهای اضافه هم جواب نمی دم چون اونوقت کلم بالای داره! ;)

"...برگشتم خونه به سرعت برق و باد تحت فشار زود باش زود باشهاي ثانيه اي يه بار مامان و بابام موهام رو براشينگ کردم. آرايش کردم. لباس پوشيدم. اصلا نفهميدم چي شد فقط يهو ديدم از آسانسور اومديم بيرون و جلوي خونه دايي مامانيم! هر کي من رو مي ديد آهنگي رو مي خوند که ازش به حد مرگ متنفرم و از خواننده ايه که مطمئنا اگه يه روزي شخصا ببينمش ميزنم لهش مي کنم! چه خوشگل چه خوشگل شدي امشب! اي کوفت اي زهرمار اي درد اي مرض ...


سرم بدجوري گيج مي رفت که به احتمال زياد به خاطر اين بود که حدودا ۴۸ ساعت بود که فقط رسيده بودم چايي و خرما بخورم. اما از رو نرفتم و جاتون خالي کلي شراب خوشمزه خوردم! بابام هي مي رفت براي خودش ميآورد من ازش مي گرفتم و اونم مي رفت يه دونه ديگه براي خودش ميآورد. ديگه بعد از يه ساعت تمام سالن و آدمهاش دور سرم مي چرخيدن! البته فکر کنم اين بيشتر به خاطر بود که تمام مدت داشتم اون وسط قر مي دادم. هي مي گفتم سرم گيج ميره اجازه بدين اين آهنگ رو ديگه من نرقصم اما خب کيه که گوش کنه؟


نمي دونم چرا انقدر مقاومتم کم شده بود و تنها موقعي که انقدر انتظارشون فجيع بود که عمرا مي تونستن متقاعدم کنن بود که به خودم اومدم. ناگهان نمي دونم کدوم شير پاک خورده اي اون وسط گفت بلندش کنين عربي برقصه!!!!! استغفرالله اتوب عليه! حالا اين درست که بعد از سالها دوباره من افتادم به رقصيدن و جدا نمي دونم چرا انقدر همه در اين مورد هيجان زده اند، اما به خدا عربي رقصيدن رو ديگه واقعا شرمنده ام!


همش تقصير خودمه. با اين آهنگهاي Shaggy, Shakira, Enrique حواسم نيست هي قر ميدم و اينا خيال مي کنن چه خبره. هي مي گفتم والله بالله من عربي بلد نيستم برقصم ( بلد هم بودم مطمئنا اون وسط نمي رقصيدم، حتي وقتي که انقدر خوردم که تمام دنيا دور سرم مي چرخه!) اينا مي گفتن چقدر ناز مي کني!


وقتي از من نااميد شدن و ديدن حتي با کشيدن خشونت آميز دستم هم نمي تونن بيآرنم وسط، رفتن سراغ خواهر عروس خانومي که در اصل مهموني اون شب پاگشاي ايشون بود. اول دلم براش کلي سوخت. گفتم بيچاره حالا بايد جلوي ۵۰ جفت چشم مرد و زن و پير و جوون که چشم به ماتحتش دوختن که ببينن چقدر مي تونه بلرزونتش، برقصه. اولش يه کم ناز کرد اما بعد رفت از تو اتاق يه روسري ريش ريش آورد!! اي بابا امکاناتش هم مثل اينکه از قبل فراهم شده بوده!


خلاصه دردسرتون ندم، بستش دور کمرش و د برو که رفتي! والله من که دخترم کف کرده بودم چه برسه به آقايون عزيز که نمي تونستن فکاشون رو از کف اتاق جمع کنن! چشمها از کمر ايشون بالا نميومد، همونجا گير کرده بود و جاخوش کرده بود و اين خانوم هم ديگه الحق والانصاف که سنگ تمام گذاشت. من ساده دل هالو رو ببين براي کي دلم سوخته بود! آهنگ تموم شد و همه هي مي گفتن دوباره دوباره! دختر هم نمي دونم چرا گير داده بود ديگه تنها نمي رقصم اين خانوم (اشاره به من بدبخت فلک زده!) هم بايد پاشه! زن دايي مامانم دوباره اومد سراغم و گفت خب تو هم پاشو باهم برقصين ديگه، چقدر خودت رو لوس مي کني حالا که خوشگل شدي!!!


فقط لبخند زدم. از همون لبخندهايي که وقتي احسان، شاگردم، گند مي زنه بهش مي زنم و بيچاره کبود ميشه زبونش بند ميآد! ديگه کاملا دست از سرم برداشتن و خانوم کمر لغزان هم يک رقص solo ديگه ارائه فرمودن و من ديگه کاملا کم آوردم. ديگه بايد مي رفتم مي خوابيدم فکر کنم خون به مغزم نمي رسيد! همه رو راه انداختم اومديم خونه. ساعت ۳:۳۰ رسيديم و من بيچاره دوباره صبح ساعت ۶ بيدار شدم و رفتم سر کار :((


خدايا به کمر و ماتحت مردم نيرو و قوت روزافزون بده. آميـــــــــــــــــــــــــن!"




February 12, 2003


سی نما:

"در سال ۱۹۹۱ روايتي هاليوودي از او بر پرده رفت. «بدون دخترم هرگز» که بر اساس کتابي به همين نام نوشته بتي محمودي ساخته و در اين سال‌ها در سراسر جهان نمايش داده شده، دكتر بزرگ محمودي را مردي ستمگر از فرهنگي عقب‌مانده معرفي مي‌کند. داستان فيلم که آشکارا توهيني به ايرانيان است شايد سال‌ها پيش مي‌بايست از سويي ديگر و دريچه چشم بزرگ محمودي ديده مي‌شد اما... در بخش نمايش‌هاي ويژه جشنواره بيست و يکم فيلم فجر، فيلمي بر پرده رفت با نام «بدون دخترم»، مستندي از زندگي دکتر محمودي، شانزده سال بدون دخترش... در همان گرماگرم جشنواره به سراغ دکتر رفتيم و با او گفتگويي داشتيم که ماحصل آن را مي‌خوانيد."




اين جشنواره مزخرف هم که در بين بيست و يک دوره جشنواره فيلم فجر يکی از مزخرف ترين ها بود با نتايج عجق وجقی تموم شد. خسرو تو يادداشتهای سينمايی تحليل خيلی خوبی نوشته از نتايج.





از يادداشتهای شهر شولوغ:

زمان: يکشنبه حدود ساعت پنج، مکان: خيابون لاله زار

سر خيابون پياده می شم و می بينم ای داد بيداد، خيابون يه طرفه است و بايد پياده برم. هيچ نظری ندارم که برادوی سابق ايران چه جور خيابونيه و سينما کريستال کجاشه. راه ميفتم تند تند خيابون رو می رم پايين. يک عالمه مغازه الکتريکی و لامپ فروش هست. دم در اکثر مغازه ها هم آدم وايساده: "قربونت برم الهی!" (حواسم نيست و بلند می گم ايشالا!)، "شمارمو می گيری؟"، "شاسيو!"، "ماشالله!"، "جوووووون"، "مانتوتو می شه بدی من بپوشم؟"، "يه دور ميدی؟"، .... خيابونی که تموم نمی شه. دلم می خواد چشمامو ببندم و فکر کنم اينا هم جزئی از يه سياه بازيه. اما بايد چشام باز باز باشه، سر بالا، قدمها سريع.

سينما رو از دور می بينم. يه صف دراز دو طرف سينما کشيده شده. دوستم رو می بينم. می رم پهلوش. گيشه حدود بيست دقيقه به هشت باز می کنه و ما اميدی نداريم که بليطی گيرمون بياد. پشت سرمون يه پسره يهويی پيداش می شه. بهش اعتراض می کنيم که تو اينجا نبودی. شروع می کنه از عشقش به جشنواره حرف زدن و برای اثبات يه مشت بليط از تو جيبش در مياره. بعد می گه از 3 تو صف بوده. بعد شروع می کنه هی حرف زدن. بدبختانه عشق کيميا ئی داره. خدايا پس کی ساعت بيست دقيقه به هشت می شه؟ من جيش دارم.

سر صف کتک کاريه. نيروی انتظامی اومده. يه زنه جيغ و داد می کنه. ما ديوونه نيستيم که اومديم با اين فلاکت فيلم ببينيم؟ دوستم داره حرص می خوره و می گه اينم کار فرهنگی تو مملکت ما. يه مرد مو سفيده که هيچی حاليش نيست و با قلدری هر چه تمام تر هر کی از صف بيرونه هل ميده و ميفرسته عقب. بالاخره بليط می خريم.

وارد سينما می شم. زشت ترين سينمای ايران. کثافت. دلم می خود برم بيرون تا شروع فيلم. مرد دم در داد و بيداد می کنه و می گه اذيتم نکنين و نمی شه برين بيرون. می رم دستشويی. کف زمين پد های خونی افتاده. حالم داره بهم می خوره. پاچه های شلوارم رو تا زانو می زنم بالا. از دستشويی که ميآم بالا يادم ميره پاچه هامو بزنم پايين. خدارو شکر راهرو بين سالن و دستشويی لامپ نداره و تاريکه، وگرنه بدجوری آبرو ريزی می شد!!!

بوفه بالای سينما هم کم نوره و کثافت و نسکافه هاش مثل آب زيپو می مونه و من نمی دونم که چرا زودتر ساعت 8:30 نمی شه که فيلم شروع بشه. فيلم که شروع می شه پشت سريای ما ساندويچ کالباسشون رو شروع می کنن به خوردن. وسط فيلم صدا نداره. ملت داد و سوت می زنن. فيلم رو قطع می کنن و بعد می ذارن. نگاتيو رو نمی شه به عقب بر گردوند. صحنه هايی که نيکی کريمی و مريلا زارعی با حرارت هر چه تمام تر از عاشق شدن حرف می زنن رو از دست ميديم. ملت بازم داد و هوار راه ميندازن. احساس نمی کنم که چيزی رو از دست دادم.

فيلم تموم می شه. مات و مبهوت از اينکه چرا تهمينه ميلانی همچين مزخرفی ساخته از سينما ميايم بيرون. احساس می کنم يه کلاه گشاد رفته سرم و به جای فيلمی از کارگردان دوزن يه فيلم از کيميايی ديدم. ساعت 10:30 شبه. يه پيکان سفيد با سه تا عمله سيبيل کلفت افتادن دنبال من و دوستم. اون دوستای سر صفيمون جلوی ما دارن می رن. خودمون رو می رسونيم به اونها. يکيشون سمت راستمون راه ميره و يکيشون سمت چپمون. در مورد کيميايی و ميلانی داريم تو سر و کله هم می زنيم اما عمله ها از رو نمی رن و بازم دنبالمون ميان. احتمالا از پسرا هم خوششون اومده! بالاخره می رسيم ميدون فردوسی و ما آژانس می گيريم و می ريم و دوستهای جشنواره ايمون هم ميرن طرف خونشون. تو کله من تاسف برای اينکه ميلانی اونقدر شيفته حرفای مهمی که می خواسته بزنه شده که بی خيال ساختار و دايلوگهای فيلم شده، دوستم تو فکر اينکه بالاخره همينکه يکی شجاعانه داره از موضوعات به اين مهمی حرف می زنه خودش خيلی خوبه، و اون دو تا پسر تو فکر اينکه چقدر کيميايی فيلمساز خوبيه و چقدر واکنش پنجم فيلم بدی بود و ميلانی می خواد بگه همه مردای روی زمين بدن...



February 8, 2003


Don't lose now, 'cause if you lose now, you're gonna lose forever.

فيلم مستند بولينگ برای کلمباين رو ديدم. يه جورايی فيلم رو دوست داشتم. يه جوراييم باز شاخک هام تيز شده بود که نکنه يه فيلم تبليغاتی ديگه باشی، ايندفعه به نفع دموکراتا. هر کی از بوش بد بگه که آدم خوبی نيست لزوما. فيلم يک عالمه برشهای کوتاه شاهکار داره. بازی که با موزيک متن کرده هم خيلی خوبه. راجع به ماجرای کشتار دانش آموزای مدرسه کلمباين تو کلرادو به دست همکلاسياشونه. بعد می خواد يه جور تحقيقی هم در مورد رواج استفاده از اسلحه و آمار بالای خشونت توسط سلاح های شخصی تو آمريکا داشته باشه. بعضی اوقات هم يکی به نعل می زنه و يکی به ميخ. به هر حال ارزش ديدنش رو داره. اگه تا حالا نديدينش تو جشنواره سعی کنين برين ببينين. طبق روال هميشگی بعيده که برای فيلم اکران عمومی بدون سانسور بذارن.

حرفای Marilyn Manson خواننده وحشی راک رو دوست داشتم. توی فيلم يه جايی مايکل مور (کارگردان و نويسنده و تهيه کننده و همه کاره فيلم) ميره باهاش مصاحبه می کنه و ازش می پرسه راسته که می گن اشعار آهنگهای تو مشوق خشونته؟ مريلين هم رد می کنه اين اتهام رو. بعد مايکل مور ازش می پرسه حرفی نداری برای اين جوونهايی که اينطوری خشونت می کنن. اونم می گه نه! I won't say a single word and just listen to them. That's what nobody did. و اين دقيقا حرف خيلياست...

اينجا رو هم در مورد فيلم ببينين.





پرستو (زن-نوشت) يه مطلب حسی نوشته تو آهوی زنان. حس مشترک خيليا. حس زن بودن وقتی برابر نيستی. گوشام پره از بدو بيراه ها به فمينينسم. آروز می کردم کاش نمی رفتم طرف فمينيسم. نمی رفتم راجع بهش بخونم و ببينم. اونوقت منم مثل خيليای ديگه به راحتی از دور وای ميستادم و مسخره می کردم و نفی می کردم. حالا ديگه نمی تونم. نمی تونم فراموش کنم. هيچيشو. نوشته پرستو رو بخونين.

کتاب خشونت خانگی عليه زنان نوشته دکتر شهلا اعزازی رو هم بخونين (نشر سالی). بعد خبر اون دخترای سردشتی رو هم اينجا و اينجا بخونين. بعد نوشته زيبای آدولف هيتلر رو هم بخونين (در مورد واکنش پنجم). بعد هم مثل من نگين خوب که چی. بالاخره می شه يه کاريش کرد. مگه نه؟

خوش بينی....





حس بديه، اينکه از خودت دور بشی، دور باشی. وقتی هم ميای نزديک می ترسی. دوباره سعی می کنی دور بشی، غرق بشی تو همون چيزايی که تا حالا توشون غرق شده بودی. سرم داره می ترکه. از اينهمه حرف، از اون همه درد، دردمن فقط نه، درد همه ماها.

خيلی سر و کله می زنم، با آدما، با دنيا، با خودم. آخر شب که می شه کم ميارم. وقتی می خوام به اينهمه فکر کنم مخم سوت می کشه. ترجيح ميدم فراموش کنم. فراموشی، دوری.

يه ريسمونه، يه ريسمون که شايد اگه همين الان بود که بهش آويزون بشم يه خورده اوضاع بهتر می شد. کسی چه می دونه شايد هم اگه بهش آويزون می شدم بدتر می شد. اصولا من نبايد هيچوقت آويزون هيچ چی بشم، اينو ميدونم. حتی اگه اون چيز تو مايه های عشق و اين حرفا باشه. حالا چرا دارم هی بهش فکر می کنم خدا می دونه.





قابل توجه همه آدمای دماغ سربالايی که فکر می کنن من و عصار جواديم. فعلا من دارم از جواديت می ميرم. فقط صدای اين آدمه که منو آروم می کنه، اما بعدش يه دفعه منو ياد خودم ميندازه، بعد هم من باز رم می کنم و می رم که از خودم دور بشم، دور دور. وقتی ميام اينجا بنويسم هم همينه. يه دفعه خودم يادم مياد. يه دفعه انگشتام شروع می کنه کليک کردن روی حروفی که نبايد... بعد من می ترسم. بعد در می رم.

البته فعلا جمال عصار رو عشق است!





حالم خوبه، اگه ياد خودم نيفتم حالم خوبه :)



February 6, 2003


امير عزيز در وبلاگ دوستانه نقدی بر کاپوچينو نوشته اند با عنوان به مخاطب خود احترام بگذاريم.

در پاسخ به اين نقد پرستو می نويسه:
"...مگه نگفتي که کاپوچينو از دل وبلاگ نويسی بيرون اومده؟ پس اين جمله بی معنی می شه : « بخش بزرگی از کاپوچينو را مطالبی تشکيل می دهد که می شد به راحتی انها را در وبلاگی شخصی جا داد. اين دسته مطالب به حيثيت عمومی هفته نامه لطمه می زند و ان را شبيه وبلاگی می کند که به طور مشترک نوشته می شود.» اصلا ملاک تشخيص حيثيت عمومی يه هفته نامه الکترونيکی چيه؟ ما چي رو با چي مقايسه می کنيم؟ اينجا فضای سايبره و با رسانه های نوشتاری خيلی متفاوته. از هر نظر که فکرش رو بکنين. نمی تونم خوشحالی بيش از حدم رو از خوندن اين جمله ابراز نکنم: « به نظر می رسد فکر متحد و منسجمی بر روند کار حاکم نيست و مجله از جزاير پراکنده ای تشکيل شده که هر يک سرنوشت جداگانه خود را دارد و به راه خود می رود. » هميشه دوست داشتم در جايی کار کنم که در عين تنوع تفکر، کار گروهی رو بشه انجام داد. انتشار سی و چهار شماره بی وقفه اتفاق کوچولويی نيست. اون هم برای مجله ای که اينقدر تنوع افکار توش واضح و مشخصه..." (متن کامل)

احسان می گه:
"...يه فرهنگ بدي که بعد از پديده وبلاگها به وجود اومد لفظ وبلاگي نوشتن بود. ميشه يه نفر يه تعريف از متن وبلاگي بده!؟ آيا شخصي نوشتن وبلاگيه!؟ پس اينا که وبلاگ تخصصي دارن چي؟ آيا عمومي نوشتن وبلاگيه؟! پس اينا که وبلاگ شخصي دارن چيه!؟ من هر جا که صحبت کردم اينو گفتم ، هر مجموعه يادداشتي و با هر نوع قلم و در رابطه با هر موضوعي که به صورت مستمر و منظم و دنباله دار (از لحاظ زماني) باشه ، ميشه وبلاگ. هر تعريف ديگه اي که براي وبلاگ ، موضوع تعريف کنه اشتباه و ناقصه. اينو با وبلاگها خارجي هم مقايسه کنيد..." (متن کامل)

و در سرخط کاپوچينو می خونيم:
"..."کاپوچينوی" ما تشکيل شده از فرديت همه بچه ها. بگذار بگويند وبلاگی. مگر نه اينکه همه ما از دل وبلاگها سر و کله امان پيدا شد و همديگر را شناختيم؟ مگر نه اينکه همه از ظهور وبلاگها شگفت زده شدند و پديده وبلاگ نويسی را به خاطر وجه فردی قوی آن مثبت شمردند؟‌ مگر نه اينکه جامعه ما خسته شده بود از صداهای مشابه، ‌صداهای تکراری؟ "کاپوچينوی ما" هست. خوب يا بد، ‌مال تک تک بچه هايی است که بدون هيچ چشم داشتی دور هم جمع می شوند، توليد می کنند، ديد فردی خود را عرضه می کنند و در عين فرديت قوی کار گروهی می کنند، به اراده گروه احترام می گذارند،‌و اگر لازم باشد از مواضع خود به نفع اراده جمعی گروه عقب می نشيند. شايد اين همان راز موفقيت کار جمعی بچه ها باشد: سردبير خود هستی در عين اينکه به نظر جمع هم احترام می گذاری..."

***
چقدر خوبه که فضای سالم انتقاد بر پا باشه و افراد خودشون رو ملزم به پاسخ دادن بدونن. امير جان ممنون از نقد دوستانه ات.





February 4, 2003


نمی دونم چرا می گن جشنواره سوت و کوره امسال. بايد امروز ميديدن سينما فلسطين چه خبربود. ملت تو سر و کله هم می زدن. جيغ و داد و فريادو آخراش کتک کاری برای اينکه واکنش پنجم تهمينه ميلانی رو ببينن. بهتره بگيم فيلما مزخرفن تا اينکه جشنواره سوت و کوره. مردم هنوزم برای فيلم خوب تو جشنواره سر و دست ميشکونن.
يه فيلم مستنديه به اسم بولينگ کلمباين. می گن خيلی قشنگه. تازه پينوکيوی بنينی هم هست تو جشنواره امثال D: البته من امشب نمی خواستم واکنش پنجم رو ببينم. قرار بود يه فيلمی تو بخش سينمای بين الملل ببينم که ناگهان فيلمه تبديل شد به "جنگجوی سيزدهم". منم که فيلم رو ديده بودم و اصلا هم ازش خوشم نيومده بود. بی خيال فيلم شديم و به جاش رفتيم راه رفتيم زير بارون و کباب خورديم و قليون کشيديم و چايی خورديم. بعدشم که من خونه هم مجبور شدم دوباره شام بخورم! کلی ماجرا هنری سينمايی شد!

راستی!
سايت سی نما اخبار جشنواره رو حسابی پوشش داده.

تو گويا نيوز هم يه نفر به اسم آرش نيک پندار يه سری گزارش توپ در مورد اخبار جشنواره می نويسه. ;)




"چراغ ها رو من خاموش می کنم" زويا پيرزاد، يکی از دوست داشتنی ترين کتابهايی که تو سالهای اخير خوندم. جايزه کتاب سال رو برد. :)
خبرش رو تو سايت زنان ايران بخونين.



February 2, 2003


من دارم يواش يواش زنده می شم. هفته ديگه 10 روز تعطيلی دارم. همه چی درست می شه.





دوستان عزيز،
اگر نظری، پيشنهادی، يا انتقادی در مورد صفحه آهوی زنان داريد، يا مايل هستيد که وبلاگ يا سايتتان در اين صفحه معرفی شود يا با آهوی زنان همکاری کنيد، لطفا به ما ايميل بزنيد.

ايميل ما:

ahoowomen@yahoo.com



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage