خورشید خانوم



« February 2003 | Main | April 2003 »


March 30, 2003


اوخ اوخ! تو اين هيرو وير جنگ تلويزيون الجزيره هک شده! اينجا رو ببينين! ؛)




Weblogs, an Iranian perspective By Hossein Derakhshan



March 29, 2003


آدم يه جاييش می سوزه می بينه هشت سال ملت ما درگير جنگ با عراق بود و هيچکس نگفت خرت به چنده. حالا هی چپ وراست مردم دارن تظاهرات راه ميندازن تو دنيا. چرا هميشه چيزای مربوط به ايران بايد با بقيه جاها فرق داشته باشه؟ مگه ما آدم نيستيم؟




بابا کولاک! بابا کاپوچينو! دست همتون، مخصوصا دست پرستو درد نکنه. واقعا خوشمزه شده : )




1_ من بر گشتم! نمی دونين چقدر خوش گذشت. اصلا دلم نمی خواست برگردم. سه روز از همه چی به دور بودم. از همه مهمتر از کامپيوترم و دنيای اينترنت و خبرای جنگ. هوا خيلی خوب بود. البته يه کم سرد بود ولی همش از اون بارون سوزنيا که من عاشقشونم ميومد. رفتنه از جاده چالوس رفتيم. ويلای ما تو يه شهرکی بود به اسم آزاليا (چسبيده به صلاح الدين کلا). يه شهرک کوچولوی جمع و جور طرف جنگل که کسی کاری به کار آدم نداشت. با خواهرم و دوستای شوهرش رفته بوديم. يه عمه جون هم باهامون بود که نمی ذاشت من دست به سياه و سفيد بزنم و می گفت من مهمونم! خلاصه اصلا کار نکردم. البته کار زيادی هم نبود. ظرفا که همش يه بار مصرف بود. غذاها رو هم مردا میپختن. اونقدر انواع و اقسام کبابارو خوردم که ديگه حالم از هرچی کبابه تا يه مدت به هم می خوره!





2_ شبا که می رفتن تو حياط بساط منقل و کباب رو راه بندازن من و يه دختر ديگه هم پيششون می رفتيم و اينام حسابی به خورد ما "ودی" می دادن. من که ديگه از دست رفتم! اين همه سال مقاومت هم برباد رفت! بعد هم می رفتيم تو ويلا تا نصف شب بزن و برقص. شوفاژا خراب بود برای همين شبا همه می چپيدن دور شومينه و پايين می خوابيدن. منم بالا تو اتاق اختصاصيم 3دست لباس می پوشيدم و می رفتم تو کيسه خواب و روی خودمم تازه پتو می کشيدم و اصلا نمی فهميدم اين سرمايی که اينا ازش حرف می زنن چيه! يه روز تنهايی برای خودم رفتم تو شهرک و بعد هم يه جاهای ديگه که نمی دونم کجاست پياده روی. واکمن تو گوشم بود، بارون هم ريز ريز می خورد توی صورتم. ولم می کردن تا شب واسه خودم راه می رفتم. فکر می کنم بهترين قسمت سفرم همين پياده رويه بود.




3_ يه روز هم با يکی از بچه ها راه افتاديم لب جاده که بريم دم دريا. طرف دريا همش شهرکای خصوصی بود که غير از ساکنين کسی رو توش راه نمی دادن. هيچ راه ديگه ای هم نبود که ما بريم لب دريا. آخر سر ديديم در يکی از شهرکا لاش بازه. ماهم سرمونو انداختيم عين بز رفتيم تو. بعد از دو سه دقيقه ديديم يکی از پشت سر هی داد می زنه "مشتی! مشتی!" مام که مشتی نبوديم جوابشو نمی داديم! دو قدم مونده به دريا رسيد بهمون و شوتمون کرد از شهرک بيرون. خلاصه يه جا يه راه مردابی پيدا کرديم و از لبه اون راهه آروم آروم رفتيم تا رسيديم به يه ديواره. از لبه ديواره با هر بدبختی بود رفتيم جلو و رسيديم به دريا. تمام حاشيه دريا بلوکای سيمانی بود. يه جورايی همش خرابه بود و پر آشغال. با هر موجی يه مقداری آشغال ميومد. تا جايی که من يادمه بچه که بودم و شمال می رفتيم دريا قشنگ آبی آبی بود. ولی اين دفعه ها همش خاکستری بوده. رفتم بالای سنگا و يه خورده جلوی دريا دعا کردم و يه کم بو کشيدم و بعد هم برگشتيم.




4_ يه روزم رفتيم "آب پری". طرفای جنگل، توی کوها، يه آبشاری هست به اين اسم. منکه فکر می کنم بهشت بايد شبيه اينجا باشه. جاده هاش تقريبا شبيه جاده عباس آباده. حدودا بيست دقيقه بايد جاده هارو بری بالا تا برسی به اونجا. يه آبشار خوشگل ميون کوهای پراز درخت. اون بالا ها هم کوها هميشه مه گرفته و يه جوری آدم احساس می کنه پريا اونجا قايم شدن! ولی امون از دست آشغالا! حاشيه جنگل و پايين آبشار پر آشغال بود، برای همينم دلم نيومد بذارم سياوش آب بازی کنه. کنار جاده هم دو تا ماشين زده بودن بغل و يه عده پسر دايره گرفته بودن و می رقصيدن. ياد تور پارسال خودمون با بچه های وبلاگی افتادم که کنار جاده عباس آباد می رقصيديم و من اون شاخه سرخس گنده هه رو زده بودم کنار گوشم!




5_ روز آخر هم اينا با ماشين مارو بردن يه جای ديگه لب دريا. اينجاها لب دريا همش صخره ايه. من شن و ماسه رو بيشتر دوست دارم. پابرهنه پاهاتو فرو کنی تو ماسه ها و موجا بيان هی خيست کنن. خلاصه فقط يک عالمه عکس گرفتيم اونجا. شب آخر هم از رويان برگر که اسپانسر پنداره غذا گرفتيم ببينيم اين رستورانی که پندار اينقده تبليغش رو می کنه چه جوريه! بد نبود ولی خوب خيلی فوق العاده هم نبود. به هر حال من که اين 4 روزه عين خر خوردم چون عمه جون رژيم رو ممنوع کرده بود! فکر کنم يه پنج کيلويی چاق شدم و همه زحمات اين سه چهار ماهه به هدر رفت. اينا يه روز منو به زور "ايران کتان" هم بردن برای خريد. خوب بعضی چيزاش بد نبود. ولی بدجوری شلوغ بود و ملت بدجوری حرص می زدن برای خريد. يه سری جی جی هم من اونجا ديدم. چه جی جی هايی! بيشتر تو قسمت لباس زير بودن. فکر کنم همراهاشون برده بودنشون که اونجا خريدای خوب خوب کنن! بگذريم!




6_ برگشتنه مجبور شديم از جاده هراز بيايم. از بچگی هم يادم بود که هراز يه جاده بيريخت و خشکه. همش هم ترافيک بود و من تقريبا تمام راه لورينا مک کنت گوش دادم و خوابيدم. وسط راه هم تو پلور رفتيم رستوران اکبر جوجه. خوب جوجه اش واقعا جوجه بود ولی زيادی چرب و چيلی بود. من هنوزم کباب کوبيده رو ترجيح ميدم!

حالا بعد از اين سفر پر از بخور و بخواب و ورجه وورجه تنبليم مياد برم سر کارام. ولی نمی شه، کتابا بدجوری داره چشمک می زنه و تا تيرماه هم وقت زيادی نيست. پاشم برم به جای اينهمه وراجی يه خورده کار کنم. مرسی که اين مدت به اينجا سر زدين.



March 24, 2003


من دارم فردا بعد از 12 سال ميرم شمال. البته تو اين مدت دوبار رفتم، ولی تور يک روزه بوده و بيشتر تو اتوبوس بوديم. تمام مدت هم چون عقده ای شده بودم جو منو گرفته بوده و به آسمون و زمين و دريا و شن و ماسه ها عين اين نديد بديدا نگاه می کردم و تا ميومدم از جو گرفتگی بيام بيرون رسيده بوديم تهران. ولی اين دفعه سه روز می مونم! البته تا واقعا نرفتم مطمئن نيستم، چون بابام تا حالا دو بار، نيم ساعت قبل از رفتن ترسيده لولو منو بخوره و يه دفعه دلش شور افتاده و نذاشته من برم! اين دفعه البته نذاره هم من ميرم، چون ديگه دارم خل می شم و واقعا بعد از يک سال تراکتوری به اين مسافرت احتياج دارم. دارم با يه سری آدم گنده ميرم، می دونم که فقط قراره تو راه و با طبيعت بهم خوش بگذره و از شيطونی هم خبری نيست. ولی اتفاقا اين همون چيزيه که الان بهش احتياج دارم. پس فعلا تا جمعه خدافظ :)




خوب بالاخره تو اين هيرو ويری جنگ، اسکار هم برگزار شد، فرش تقريبا قرمز هم پهن کردن، نيکول کيدمن جان هم بر شک هاش غلبه کرد و به مراسم رفت (احتمالا اگه سر حرفش می موند و نمی رفت يه جاييش بدجوری می سوخت!)، آزيتا جون هم اسکار زن نقش دوم رو گرفتن و دل امتی شاد شد ؛) ، لباسای ملت هم تا جايی که تو عکسا ديده می شه همچين سنگين و رنگين نبوده و خيلی فضای جنگ رو طرحهای ارمنی و ورساچی تاثير نذاشته، ولی خوب افراد در هنگام در دست گرفتن آقای طلايی اسکار و لبخند زدن برای دوربينا به صحرای کربلا هم زدن و يه مقاديری هم از جنگ و صلح و اين جور چيزا حرف زدن.

فکر می کنم بهترين نکته اسکار انتخاب مستند "بولينگ برای کلمباين" به عنوان بهترين مستند سال و حرفای مايکل مور تهيه کننده، کارگردان و همه کاره فيلم بود که موقع در يافت اسکار بر می گرده ميگه ما تو يه دوران دروغی زندگی می کنيم که انتخاباتش ساختگيه و رئيس جمهورش با تقلب انتخاب می شه و به خاطر دلايل دروغی مارو به جنگ می فرسته و به هر دليلی که باشه ما مخالف جنگ هستيم و آقای بوش شرم بر تو و از اين جور حرفا... از اين مرد تپلی که به نظر من حتی با کت شلوار پاپيون رسمی هم شبيه راننده کاميوناست خيلی خوشم مياد. چه تو فيلمش و چه تو جامعه حرفشو راحت می زنه، با کسی خورده بورده نداره و اگه لازم باشه به هر کله گنده ای هم گير ميده.

تو سايت اسکار می تونين عکسها و نتايج و غيره رو ببينين. اين لينک رو هم هودر معرفی کرده که مال مجله گاردينه و گزارش جالبيه از ماجرا.

*تکميل: اينجا عکساش بهتره! (از وبلاگ moviezone)





فرزند دات کام يه سايتيه که برای اطلاع رسانی به خونواده ها درست شده. در ضمن عکسای گوگولی بچه ها هم توش پيدا می شه D:







کشتی شکستهء اقتصاد ايران به دنبال سکاندار. (تحليل نيما رسولزاده از فوت آقای نوربخش)



March 23, 2003


کاپو چينو و فروغ اين هفته بهاری بهاری ان :)




تعطيلات من مثلا شروع شده يکی دو روزه! ولی خوب بازم به هيچ کاريم نمی رسم چون بر عکس هميشه ايندفعه همش خوابم! ديروز که شيک از ساعت 6 بعد از ظهر تا ده و نيم شب خوابيدم! بعد دوباره نصف شب خوابيدم تا يک امروز. بقيه موقع ها هم آن لاين ايميل جواب ميدم يا پای تلفن. دچار عقده عدم اوقات بطالت شدم و الان فقط دلم می خواد هيچ کار مفيدی انجام ندم و ول بچرخم! در نتيجه بازم نمی رسم وبلاگ بنويسم :( الانم بايد برم چون سياوش و مامانش می خوان تو اتاق من بخوابن و من بايد شوت بشم برم تو حال بخوابم.) فقط می خواستم بگم سايت آقای ده نمکی رو ببينين ؛)




March 21, 2003


بچه مون به دنيا اومد بالاخره! از همتون + .... و ... ممنونم.



March 20, 2003


کارت پستالهای نوروز کاپوچينوی ورژن بهاريه! کار حميد رضا نصيری.





1_ بالاخره داره تموم می شه. بالاخره اين سال عجيب و خوب و دردناک و دوست داشتنی داره تموم می شه. بالاخره سال که تحويل بشه يکی ديگه از کارايی که می خواستم انجام بدم هم تموم می شه و من می تونم سرمو بذارم رو بالشم و بخوابم. بخوابم؟

مامانم امسال هفت سين نچيده. می گه هفتم امامه! من خوشحالم؟ شايد برای اينکه مجبور نيستم نصفه شبی ميون اين همه کار پاشم و هفت سين بچينم. آخه کلی هم دنگ و فنگ دارم. راست می گه شيده، همه کارا رو طول ميدم. بايد حتما اسفند رنگی تو اسفندا باشه، سکه های مبارکبادم قا طيش کنم که خوشگل شه. اون منقل طلاييه رو ميارم هميشه و توش اسفند می ريزم. تازه روميزی قلمکار رنگ و وارنگه هم بايد باش. نارنج رو بريز تو آب. هيچکس هم که تخم مرغ رنگ نمی کنه. چقدر جالبه بعضيا تخم مرغ رنگ می کنن! تخم مرغ رو مامان با پوست پياز می جوشونه. رنگشو دوست دارم. نمی دونستم به تعداد اعضای خونواده تخم مرغ می ذارن! دور سبزه ها روبان قرمز جيگری می کشيدم هميشه. امسال داره روبان سبز می پيچه. دلم می خواد همه چی قرينه باشه، دلش می خواد عکس حضرت علی هم باشه. دلم می خواد ماهی نخريم. دلش می خواد به تعداد هممون ماهی بخريم. ماهی گليای بيچاره...





2_ چهار شنبه سوری رو راستی چيکار کردی؟ "تمام روز را در آيينه گريستم..." صدای ترق و توروقشون سرمو بيشتر درد مياورد. پنبه تو گوشم بود. روسری گل گليم رو هم که دور سرم بسته بودم هی مياوردم روی گوشام، آتش در نيستان رو هم صداشو تا ته بلند کرده بودم. بازم صداشون ميومد، ترق، توروق. شيده می گه پير شديم مادر! راست می گه ها! می رفتيم تا بوق سگ پايين ترقه می زديم. گوشم هم هيچوقت درد نمی گرفت. ولی اون شب اونقده سرم درد گرفته بود و عر زده بودم که زير چشام دو تا گودی سياه و زشت افتاده بود. خيلی بدترکيب شده بودم. عين الانم. عين امروزم که هر کاری کردم نتونستم حتی يه ذره ماتيک بمالم رو لبای بی رنگ و روم. پايين پنجره مون دختر پسرای خرس گنده آتيش روشن کرده بودن و دورش جمع شده بودن و آهنگای جواتی می خوندن و دست می زدن و می رقصيدن. دلم می خواست می رفتم پايين باهاشون دور آتيش می رقصيدم. راستی می دونی چقدر دلم می خواد چشاتو تو نور آتيش ببينم؟ چشمای آدم تو نور آتيش دروغ نمی گن. سرخی تو از من...




3_ ديدی آخرشم جنگه شد. چی فکر کردی؟ عين اين منگلا هی بنويس و بنويس و بنويس. چه فرقی می کنه کی اولين بار گفت مرتيکه گاوچرون؟ چه فرقی می کنه صدام بره يا نه؟ چه فرقی می کنه ... بالاخره می ميرن. اونايی که هيچ گناهی نکردن، اونايی که حتی احمق هم نبودن، اونايی که زورشون به هيچ چی نمی رسه هم می ميرن. خيلی بده آدم بميره ولی عاشق نشه ها. اصلا مگه قرار نيست ما بيايم اينجا عشق تجربه کنيم؟ نکنه اينايی که بيگناه می ميرن عشقو تجربه نکرده باشن؟

عشق؟ سيری چنده داداش؟ می دونی ميون اين همه جعبه آهنی بی مصرف تو ترافيکای افتضاح ايران عشق اصلا معنی نمی ده؟ می دونه مريضه صداش گرفته ولی الان از شمال بهم زنگ زد و گفت ياد پارسال افتادم که اومده بوديم همين ويلاهه و من همش بهت زنگ می زدم. سرما خورده. دير کرده. سوال می کنه هنوز هست؟ می گم آره! می گه چرا نمی ره! برام اهميت نداره منظورش چيه!

می دونی چقدر عيدی که گرفتم رو دوست داشتم؟ می دونه يعنی چقدر نوشتن رو دوست دارم؟ حالا هی تايپ کن، تايپ کن، تايپ کن. تايپ مال خونه شيشه ايه، همونی که جرات نمی کنی توش بنويسی چقدر عصبانی هستی از دست اونی که از گوشت و خونته و حالتو بدجوری گرفته. همونی که نمی تونی توش بنويسی سال داره تموم می شه و باهاش قهری. ديگه دلت نمی خواد باهاش رفيق باشی. دلت نمی خواد دستوراشو گوش بدی. دلت نمی خواد چون زورش بيشتره ازش حساب ببری...




4_ رفيق؟ من يه دونه دارم. يه دونه که ميدونم هميشه هميشه دارمش. يه خل و چلی بدتر از خودم. تپلی و بامزه و باهوش و تيزو کثيف! می دونی يه پيتزای خانواده پنج نفره رو امشب عين خر خورديم و تازه از خجالت هم يه ذره اش رو گذاشتيم بمونه؟ ميدونی وقتی داشتم سفارش غذا ميدادم پای تلفن خندم گرفته بود و داشتيم خودمونو می زديم از خنده و اون پيتزا فروشيه هی الو الو می کرد؟ می دونی اگه اون شب نيومده بود يه بلاطی سر خودم آورده بودم؟ می دونی دلم نمی خواد عيد پاشه بره شيراز؟ می دونی حوصله عيدو ندارم و دلم میخواست با هم می رفتيم رولت هاوانا می خورديم تو فود کورت و بعدشم عصرا می رفتيم پايين قدم زنی و ولگردی؟ می دونی عاشق خفه شو گفتناشم وقتی مخصوصا حرفای سکسی می زنم؟ می دونی اختلاف عقيده داريم سر اينکه من می گم سکس توی ماشين خيلی پر هيجانه واون می گه خيلی چيبه؟




5_ رفيق؟ يه کسی هست. يه کسی که شبيه هيچکس نيست. يه يار غار. نمی دونم. يه کسی که دور دور شده. اما يه حسی هست که دوسش دارم. می دونی قبل از هرچيز بايد رفيقم باشی؟ کاشکی فقط گرمای تنت رو می شد حس کرد. کاشکی اووووووووووووون همه دور نبودی...





6_ حالا ديگه يه ساعت ديگه مونده که اين ساله تموم شه و منتظرم که به موبايلم زنگ بزنن و بچه ای که اينقده براش زحمت کشيدم متولد شه و ببينم بالاخره چه شکلی شد. دلم می خواد برم بخوابم و با اينهمه کارايی که انجام دادم و انجام ندادم خدافظی کنم. دلم می خواست مجبور نمی شدم اينهمه خودمو تو کار غرق کنم.

داری خودتو می کشی دختر!

يه ساعت ديگه سال تحويل می شه. سال ديگه هم همين آشه و همين کاسه. سال ديگه هم اونقده خودمو غرق کار می کنم که ديگه هيچچی حاليم نشه. بعضی درداست که اگه مجال پيدا کنی بهشون فکر کنی "مثل خوره" تمام وجودتو می خورن. بعضی درداست که فقط بايد قايمشون کرد پشت شلوغی کار يا فراموششون کرد ميون اينهمه و اونهمه.

يه ساعت ديگه سال تحويل می شه و من فقط می ترسم که يه موقعی ميون شولوغی اين روزا، شولوغی اين شهر خودمم گم کنم.

راستی، اون تيکه گمشده منو نديدی؟



March 18, 2003


به خدا نمی رسم بنويسم. نوشته ها همينجوری قلمبه شده. الان ساعت چهار صبحه که کارم تموم شده. دارم يه کار کوچولو تو سايت زنان انجام ميدم که خيلی دلم می خواد انجام بشه و خوب بشه. فکر کنم ديگه فردا شب تموم شه و منم بتونم باز بنويسم. شب به خير!




کاپوچينو و چهارشنبه سوری



March 17, 2003


جنگ، جنگ، جنگ.

دوست ندارم، هزار تا دليل داره. راجع بهش نوشتم. بازم می نويسم. هر چند که نه نوشتن من و نه نوشتن هيچکس ديگه فايده ای نداره. اون مرتيکه گاو چرون نشسته برای خودش و همه دنيا تصميم می گيره. نمی دونم چی می شه. همXن الانشم تو جنگيم....



March 15, 2003


اون و خودش و احسان اسباب کشی کردن و مهم شدن ;)

خونه نو مبارک. خيلی خوشگله :)



March 14, 2003


نی نوای عليزاده. آواهايی که تا عمق وجودت نفوذ می کنه. تصويرهايی که می بينی، اينجا، اونجا، همه جا، تصويرهای مردمت تو شهرهای مختلف، تصويرهايی که نمی تونی درکشون کنی. لباسهايی که پشتشون بازه برای اينکه زنجير بهتر با پوست و گوشت آشنا بشه. فرق سرهايی که تو يه خونه تو اردبيل يواشکی قمه می خورن. روز واقعه رو پرده سينما و حالت مسخی که بهت دست ميده. قيمه های نذری. شمعهايی که شب شام غريبان روشن می شه. دختر پسرايی که آتيش بازی و شمع بازی راه ميندازن شام غريبان. کوچه پس کوچه های تنگ و تاريک پامنار. خونه های قديمی و حسينيه شيرازيان. پيرزنی که به منبر صد ساله حسينيه دخيل می بنده و پارچه سبز منبر رو روی چشاش می کشه. مردی که می ره اون بالا و حرفاشو نمی فهمی. زنايی که اون پايين پچ پچ می کنن و يواشکی می خندن. صدای گريه های مامانت که حتی تو اندرونی حسينيه شيرازيان هم می تونی بشنوی. چهره نورانی زنی که روزگاری اين حسينيه رو می چرخوند و حالا نيست. حسين کی بود؟



March 13, 2003


می خوام فرار کنم. انگاری همه چی تو خوابه. دارم له له می زنم برای يه قطره بارون. برای اينکه تنم خيس بشه. برای اينکه بزنيم بريم زير بارون. من لباس آبيمو بپوشم و ...

می خوام فرار کنم. تو اين اتاق، پشت اين مانيتور دارم پير می شم. کلمه ها دنبالم کردن. حرفا سرگيجه ميارن.

می خوام فرار کنم. می خوام مست مست بزنم برم تو خيابونا، آسمونا. می خوام برم سراغش و از خواب سبزش بيدارش کنم. می خوام باهاش عشقبازی کنم. با همونی که می گن يگانه است. مگه مال من نيست؟





"پريروز ها بود انگار
نگاهش به نگاهم گره خورد
من دو چشم خالي ديده بودم
او اما
خنده اي ديده بود كه مي توانست آينده اش را تابناك كند.

ديروزتر ها
تمام تلاشش را به كار گرفت
تا مرا از آن خود كند
تا لبخندم را مالك شود.

نگاهش را باور كردم
شاهزادهء سرزمين خوشبختي ها پنداشتمش
دستانم را در دستانش گذاردم
تا آينده را تابناك كنيم.

مالكيت اما
از يادش برد
كه آرزوهايم را رنگي كند
كه چشمانم را لبريز زندگي نگاهدارد.

ادامه...

(اندوه زن بودن_آيدا آريان_ پيش شماره مجله الکترونيکی سياه وسپيد)





راستی، کاپوچينو اين هفته شنبه آپديت می شه.




من رفتم تو آهوی زنان يه سری لينک دادم. اگه مطلبی مربوط به مسائل زنان نوشتين به آهوی زنان ايميل بدين که بچه ها معرفی کنن. ايميلش تو همون صفحه هست.





از يادداشتهای شهر شولوغ
زمان: 17 اسفند ساعت 3 تا 4:40 بعد از ظهر، مکان: پارک لاله

قرار بود مراسم دور استخر برگزار شه. يه نفر بايه مقوايی که روش نوشته "جلسه تو آمفی تئاتر رو باز برگزار می شه" وايساده. اولش آمفی تئاتر خلوته. باد مياد. سه نفر پارچه رو گرفتن. روز جهانی زن مبارک. "زن". يادت مياد... بچه ها نشستن. ميری پيششون. مجری حرف می زنه و تپق می زنه. چقدر مجری ما خوب بود. نوشين احمدی خراسانی مياد. افکارش رو دوست دارم. می گه چطور می تونيم روز زن رو تبريک بگيم وقتی آتيش جنگ داره شعله ور می شه. چطور می تونيم روز زن رو تبريک بگيم وقتی اينهمه و اونهمه داره برای زنا اتفاق ميفته. زن، زن بودن. باد مياد...

شيرين عبادی می گه حق حيات رو بهمون بدين، ما بقيه حقامون رو خودمون می گيريم. حق. يک عالمه پليس وايسادن و مواظبن که کسی مزاحم برنامه امون نشه. مردارو يه طرف ديگه نشوندن و همه معترضن و برگزار کننده ها عذر خواهی می کنن. باد مياد...

فيروزه مهاجر از فرصتايی می گه که از دستمون ميره. شيرين عبادی می گه ژن مرد سالاری رو زنا به مردا انتقال ميدن. تو تريبون آزاد فقط 3 تا زن حرف می زنن. می گن مردا تريبون زياد دارن. سالار. سالاری. باد مياد...

شادی صدر می ره حرف ميزنه. می گه تو رو خدا به کنوانسيون رفع هر گونه تبعيض عليه زنان نپيونديم وقتی قراره با شرط و شروط بپيونديم و وقتی قراره مفاد کنوانسيون رو تا جايی که با قوانين ما ضديت نداره بپذيريم. زن دوم محمود حامله است. مرضيه داره به چی فکر می کنه؟ باد مياد...

يک عالمه خبرنگار و عکاس از سراسر دنيا جمع شدن. از ميراندا خبرنگار بی بی سی خوشم مياد. خوش تيپه. ميون اينهمه آدم و شلوغی و باد هدفون گذاشته رو سرش و با اون ميکروفون نارنجی گنده اش با آدما مصاحبه می کنه. دنبال چی می گرده؟ باد مياد ...

مردم هی دست می زنن. يه دختر از آزارهای خيابانی که برای زنا هست حرف می زنه. از نگاها. همون نگاها که يادت ميندازه "زنی". "زن." کارتهای سايت رو پخش می کنيم. بهمون می گن زودتر محل رو ترک کنين. پليسها آروم مواظبن و ازمون خواهش می کنن بريم. با شادی و بقيه بچه ها می ريم يه جا قهوه و سيب زمينی سرخ کرده بخوريم. از رنسانس حرف می زنيم. از اينکه الان آزادی بيان بيسابقه ای داريم. از اينکه تغييرات آروم آروم انجام می شه. از اينکه باد مياد...



March 10, 2003


اين مطلب دراز رو من تو سه روز نوشتم چون اصلا وقت نمی کنم بنويسم. شمام دوست داشتين تو سه روز بخونينش يا اصلا نخونين! فقط غر به جون من نزنين لطفا. الانم دارم می رم خونه خواهرم اينا چون سياوش و خواهرم هردوشون حسابی مريضن. نمی دونم چندروز می مونم اونجا. اگه خبری ازم نشد برای اينه که اونجا دسترسی به اينترنت ندارم. شايدم اونقدر گند زدم تو مريض داری که خواهرم همين فردا شوتم کرد برگشتم خونه! راستی، من يه دفعه ديروز رفتم سينما و "کلاه قرمزی و سروناز" رو ديدم. شاهکار بود!


خيلی سرم شولوغ بوده. مخم هم حسابی تيليت شده اين روزا. دو هفته پيش جلسه سايت زنان عين اين منگلا قبول کردم که مسئول برگزاری جشن باشم. يک آن تو راه برگشت به خونه با خودم فکر کردم منی که نمی رسم حتی ايميلامو جواب بدم چرا همچين مسئوليتی رو قبول کردم؟ بعد ديدم جوابش و از قبل دارم. عين همه کارای ديگه ای که سرم براشون درد می کنه. و بعد هم از اون برنامه هايی بود که از قبل می دونستم به خوبی برگزار می شه. حتی همون موقع که مسئوليتش رو قبول کردم. تو دور و ور خودم کمتر کار گروهی ديدم که به اندازه سايت زنان و کاپوچينو موفق باشه. رئيسی تو کار نيست. همه واقعا عضو يه گروه هستن. در نتيجه معمولا کارشون هم خوب از آب در مياد. (کسی با خود بزرگ بينی مشکلی نداره که؟ ؛)

من عملا کار زيادی نکردم. مسئوليتهای بچه ها رو تو جلسه مشخص کرديم و من همش با تلفن همه رو چک می کردم. يه بار هم رفتم سالن فرهنگسرا رو با يکی از بچه ها ديدم. شايد بتونم بگم بيشتر کارا رو اصلا اون کرد. خلاصه جمعه شد و بماند که خانومی که قرار بود چايی بده دو ساعت قبل از مراسم منو دو در کرد و من با چه بدبختی يه نفر ديگه رو پيدا کردم و رفتم. جالبترين چيز برام اين بود که اولين کسايی که اومدن چند تا از وبلاگرهای پسر بودن!!! البته به کسی نمی گم که يکيشون اومده بود به قول خر مگس ماه پريان رو زيارت کنه ؛) خلاصه اين آقايون با پای خودشون اومدن ميدون جنگ فمينيست ها ؛)

ولی خوب موضوع اينه که تنها چيزی که خوشبختانه ازش خبری نبود تند روی فمينيستی بود. يه فيلم راجع به تاريخچه 8 مارس اولش گذاشتيم که خوب غلط غولوط زياد داشت. بعد يکی از بچه های سايت که مخ تاريخه شروع کرد را جع به زنايی که تو تاريخ ايران برای زنا کاری انجام دادن حرف زد و به احترام اين خانوما يه دقيقه سکوت اعلام کرد. البته نتونست حرفاشو تا آخر بزنه و از زنای يه برهه زمانی خاص هيچ حرفی نزد که خيليا فکر کردن به خاطر ملاحظاته. در صورتيکه ما نذاشتيم که حرفشو ادامه بده چون احساس کرديم ممکنه طولانی و خسته کننده شه. يه تريبون آزاد هم داشتيم با موضوع بررسی کليشه های جنسيتی "زن خوب، مادر خوب، دختر خوب". يه عده از مردم خيلی خوب حرف زدن و يه عده هم مزخرف صرف گفتن. ميترا صادقی در مورد اين گفت که مردای نسل جديد ما که افکارشون روشن تره انتظار دارن از همسرشون که بتونه پا به پای اونا پيش بره و مثلا از سينمای پست مدرن خوشش بياد؛ ولی از اونور هم قرمه سبزی خوب بپزه. اين بحث قرمه سبزی و پست مدرن تبديل به يک مساله حياتی شد و تقريبا اکثر کسايی که تو تريبون صحبت کردن در اين مورد هم نظر دادن! منم که حوصله ام سر رفته بود و از اونورم نمی خواستم عمه بيچارم که از اون سر دنيا پاشده اومده ايران و من کشوندمش به همچين جايی دست خالی بره، پاشدم رفتم اون بالا حرف بزنم.

يه سری حرفايی که تو دلم مونده بود رو به مدت 3 دقيقه ريختم بيرون. گفتم روی سخنم با اون زنی که نمی دونه و نمی خواد بدونه و از ندونستن خودش شاده و يا زنی که عروسکه و می خواد عروسک باشه نيست. من روی سخنم با کسايی مثل خودم از نسل خودمه، (با کمی تخفيف نسل سوم!) کسايی که شرايطی مثل من داشتن، دانشگاه رفتن، خوندن، ديدن، فکر کردن و حالا دلشون می خواد تغيير انجام بدن. گفتم برای اينکه کليشه های جنسيتی موجود رو بشکونيم بايد براشون مبارزه کنيم. جنگيدن با عرفهای يه جامعه سخته، درد داره. اگه بخوای برخلاف يه عرف عمل کنی احتمالا انگشت نما می شی. ولی ماها بايد اين سختيارو تحمل کنيم. فکر نکنيم که اگه تو پر قو بشينيم کليشه ها خودشون از بين می رن. حتی شده از خونواده خودمون بايد شروع کنيم. و نبايد کم بياريم. همين حقوقی که الان داريم [از جمله حق تحصيل، حق کار، و حق رای رو] قبلا زنا نداشتن و يه عده زن برای اين حقوق تلاش کردن، سختی کشيدن [و حتی کشته شدن]، پس ما هم وظيفه داريم اين تلاش رو بکنيم تا حداقل نسل بعد ما هم يه سری از مشکلات الان ما رو نداشته باشه.

يه آقاهه هم اومد اون بالا شعر بخونه. اول با يه صدای آروم و مخملی شروع کرد حرف زدن و همه رو برد تو خلسه. بعد گفت حالا شعرم رو از زبون يه دختر فراری می خونم. سالن ساکت و تاريک بود که اين آقا يهو با تمام وجودش عربده زد"من يه دختر فراريم!" و بقيه شعرش رو هم همينجوری تا آخر باداد خوند. داد اول رو که زد من و بقيه بچه های سايت شوت شديم بيرون سالن و نزديک بود از خنده ولو بشيم رو زمين. بعد هم دوييديم تو اتاق فرمان که صدای بلندگو رو کم کنن ملت گوششون کر نشه. تنها لحظه ای که خوشحال بودم پينکفلويديش نيومده همون موقع بود. چون اگه ميومد اونقدر از خنده عر می زديم که ديگه نه من آبرويی برام می موند نه اون!

خوبی تريبون آزاد اين بود که مردا هم اومدن حرف زدن و دو سه تاشون هم حرفای خوبی زدن. نوبت به همه رسيد و مجبور نشديم حرف کسی رو قطع کنيم. بعدشم آنتراکت و بخور بخور. بعدشم جايزه کتاب منتخب رو اعلام کرديم و شادی بيانيه سايت رو خوند. (اينجا می تونين گزارش غير جينگول مراسم و مفاد بيانيه که خواسته های ما توشه بخونين). بعد يه فيلم مستند گذاشتيم به اسم "يک مادرانه تلخ" که خيلی فجيع بود. داستان يه پيرزنی که بدنش عفونيه و کنار خيابون افتاده و آمبولانس جمعش نمی کنه چون نمی تونه از هيچ بيمارستانی پذيرش بگيره براش و کارگردانی که دنبال ماجراست و دوربينش رو توقيف می کنن و آخرش نمی فهمه اون پيرزن که تو شناسنامه اش اسم يه پسر هست چی می شه. حال همه يه جورايی سر اين فيلم بد شده بود ولی آخر ماجرا خوشبختانه با بارون تموم شد. بارون و گپ دوستانه با افسون و عصيان.

در تمام ماجرا می دونستم که يه عده که تعزيه اشون به خاطر بارون تو فضای باز کنسل شده به ما اعتراض دارن و می خوان بيان تو سالن. می دونستم که يه مامور شخصی حراصت ميون جمعه. می دونستم که چند بار زنگ زده شده بوده (چه فعلی!) که برنامه لغو شه. اما پشتم به مدير فرهنگسرا گرم بود. يه مدير شديدا خوب و با مسئوليت که کلی به ما حال داد و هوای برنامه امون رو داشت. حالا تنها نگرانی من اينه که اين شورای شهر جديد مديرای فرهنگسراها رو عوض کنه. فکر کنم خيليا با من همعقيده باشن که مدير فرهنگسرای شفق واقعا داره کار انجام ميده.

خلاصه اين بود ماجرای يه روز خوب که همه چی هم به خير گذشت و خستگی هفته پيش رو از تنم دراورد. شاطد تنها نکته تاريکش اين بود که به خاطر مراسم عصر نتونستم صبح با بچه های وبلاگر تو مراسم 16 اصفند شرکت کنم. اميدورام ديگه از اين به بعد بچه های وبلاگر هر سال از اين برنامه ها داشته باشن و اصلا اگه شد سالی سه چهار تا از اين برنامه ها باشه.

راستی، روز جهانی زن مبارک :)




March 8, 2003


تريبون آزاد سايت زنان ايران در پالتاک. شنبه 17 اسفند، ساعت 10 شب.
اتاق: iran-womeniniran.com



March 6, 2003


راستی يادتون نره که مراسم وبلاگر ها هم برای کمک به کودکان بی سرپرست فردا (جمعه 16 اسفند) ساعت 9 تا 11 صبح تو فرهنگسرای شفق که تو خيابون 21 يوسف آباده برگزار می شه. حضور برای عموم آزاده. جزئيات بيشتر رو اينجا بخونين.






فردا جمعه 16 اسفند به مناسبت بزرگداشت روز جهانی زن (8 مارس) مراسمی از طرف سايت زنان ايران از ساعت 4 بعد از ظهر در فرهنگسرای شفق برگزار می شه که در اون يک تريبون آزاد هم هست درباره کليشه های جنسيتی که در مورد "زن خوب، مادر خوب، دختر خوب" وجود داره. جزئيات بيشتر رو اينجا بخونين.



March 4, 2003



راستی امشب اکباتان چار شنبه سوری گرفتن و تا ساعت 12 شب صدای ترق و توروقشون ميومد. نمی دونم کيا بودن و از بر و بچه های خود شهرک بودن يا جاهای ديگه. نمی دونم هم که بقيه روز اصلی چار شنبه سوری که می خوره به عزاداريا کاری می کنن يا نه. به قول سامان اون سال که تابستون افتاده بود شب يلدا .... ؛)





تا کاپوچينوی سی و هشتم تموم نشده برين گزارشش در مورد گروههای راک زير زمينی و لغو کنسرتشون رو بخونين. البته اگه تا الان نخوندينش! اون کاريکاتورايی هم که نيک آهنگ کوثر و مانا نيستانی و حميد رضا نصيری از علی پروين کشيدن که ديگه گفتن نداره!




شايد از يادداشتهای شهر شولوغ:

شهر رو دوباره پارچه های سياه پوشوندن. از کوچه پس کوچه های کثيف و دود گرفته ميون ترافيک صبحگاهی دارم رد می شم. سرم درد می کنه؛ از بس که ديشب سرم داد زد و سرش داد زدم. می خواد ادای ديکتاتورا رو در بياره ولی نمی تونه. منم شجاع شدم و بهش اينو گفتم. بهش گفتم خودت اولين روزنامه رو تو دستم دادی. خودت وادارم کردی برم دانشگاه. خودت باهام حرف می زدی و حرف می زدی و حرف می زدی. خودت راهو نشونم دادی. حالا نمی تونی بگی "نه، وايسا." حالا می دونه که نمی تونه بگه "نه، وايسا." ولی داره کولی بازی در مياره. می گه من می رم... چقدر داد زد، چقدر تنم لرزيد. چقدر سرم درد گرفته. اين مغازه های سر راهمون لباسای زشت ميفروشن، لباسای قديمی. کيفای زشت، کيفای قديمی. زن بچه اش رو داره دنبال خودش می کشه و چادرشو بادندونش گرفته و دنبال اتوبوس ميدوه. پسره داره چرخ دستيشو می بره و راهو بند آورده. ماشينا تو خيابون يه طرفه شاخ به شاخ شدن. راننده ماشين بغلی داره به موتوريه فحشای بد بد می ده و من شيشه ام رو می کشم بالا و راننده آژانسيه صدای راديوشو بلند می کنه.

از اين شهر شولوغ متنفرم. از خيابوناش که دارن ماشين بالا ميارن، از اينکه مغزت زير ضربه های کلاژ و ترمز پيکانا له می شه، از اينکه نصف عمرت پشت چراغ قرمزای کشدار تلف می شه متنفرم. از اينکه الان که برم سر کلاس از دود و گريه صدام در نمياد هم متنفرم.

***

کوها، همون کوهايی که دوست داری، همون کوهايی که انگاری شهرتو بغل کردن و از هر طرفی نگاشون کنی می بينيشون ديده نمی شن. کوها پشت دودا، پشت روياهای خوش اونايی که پولشو داشتن ولی خوردن، پشت ديوارای کارخونه های ماشين سازی که عين جوجه کشيا ماشين پس ميندازن، پشت خيال خام ما برای اينکه يه روزی نجات دهنده بياد و همه شو درست کنه گم شدن. کوها پشت همون دودايی که ذره ذره وجودمون، عقلمون، ذهنمون و احساسمون رو مسموم می کنن گم شدن. شهر شولوغمون هم گم شده...




چند تا وبلاگ قشنگ: (چند تا ديگه هم هست که توی آهوی زنان گذاشتم)

_آويشا :

"امروز دعوتم کرد به خانه اش. تا حالا هزار بار دعوتم کرده اما من نمی توانم به راحتی به خانه اش بروم. نمی دانم درکم می کند يا نه، اما رفتن به خانه اش، برای مادرم توجيهی ندارد.
مسخره است، اما نمی توانم به مادرم دروغ بگويم. با او بارها جنگيده ام. بحث کرده ايم. مادرم می شناسدش، اما خانه اش هميشه ممنوع بوده.
نمی دانم، اما خيلی زود بيشتر به خانه اش خواهم رفت.
روزی به مادرم، دروغ خواهم گفت. دارم ياد می گيرم که به تمام ايران به تمام دنيا دروغ بگويم.
خدا کند اما، نرسد روزی، که به خودم دروغ بگويم."

_قصه گوی شب که مال "من و ماهي و مارمولي و دختره" اس!

" انگشتاي دستمو رو لپش فشار دادم......لپاش هميشه قرمز بودپس لبشو با دستام كشيدم....چشماشو با دقتم_ كه هميشه كم بود اما اين دفعه واسه اون زيادش كرده بودم_ ريز كردم...به سرش گفتم هميشه بالا! ...به ابرو هاش گفتم از هم دور دور!..به گردي ي چشاش گفتم هميشه گردون...!با دستم موهاشو مرتب كردم...دويدم عقب تر و از دور دورا بهش نگا كردم ...نه, خوب شده بود...كارمو خوب بلدم...!دستمو زدم به كمرو و گفتم حالا شد...نگا, چه قد ناز شدي...!بهش حرفاي عاقلانه ياد دادم و با هم به هم خنديديم...همه ي عروسكهامو بهش معرفي كردم...با هم به كرماي خاكي چشمك زديم....بهش اجازه دادم آشغالهاي شكلاتشو هر جا خواست بپاشه...حتي بعد شكلات مسواك هم نزنه...واسه ي ابرا اسم گذاشتيم...دستمونو گذاشتيم رو بيني مون و الكي به همه گفتيم هيس..."

_ بی بی دل:

"چرا فحش ميدی !! خودت فمينيستی!!
گول اسم وبلاگمو خوردی....بی بی دل
زکی( به خودم!) چون زن جماعت ژوکری بيش نيست که فقط بدرد تبليغات می خورد.هيچ شانسی ندارد. به محض شروع بازی اول ژوکرها هستند که پرت می شوند به کناری ,حتی ,بر نمی خورند!
حاکم هر خری که باشد و هر خالی که حکم کند در وضع ايشان تغييری حاصل نمی شود."



March 2, 2003


نمی دونم واسه چی مياين ايجا. خيلی شخصی شده، خيلی بی بو و خاصيته. خيلی دلی شده. خيلی.

يه چيزی شده، ساعت دو نصفه شبه. من بايد فردا شيش صبح پاشم. يه چيزی شده. يه حسی داره هی ازم دور و دور تر می شه. برای اولين باره که خيالم راحته و ميتونم اون حسه رو بغل کنم و بدونم بهم خيانت نمی کنه، اما نمی دونم چرا اون حسه داره در ميره؟

ساعت دو شبه. من بايد خواب می بودم که شيش صبح بتونم پاشم. به همه گفتم من دارم ميرم بخوابم. هی دارم انيا گوش ميدم. خوب آدم يهويی يادش مياد. تازه قبلشم Strangers in the Night فرانک سيناترا رو گوش ميدادم. بعدشم خيلی چيزای ديگه. پنجشنبه مراسم روز جهانی زن داريم. من يک عالمه کارای انجام نشده دارم، قولای عمل نکرده، کتابای نخونده، فيلمای نديده. حتی نرسيدم به شيده زنگ بزنم. معلوم نيست تو آهو يا سر آهو چه خبره. من عين اين بچه منگلای کوچولو نشستم دارم هاج وواج نگاه می کنم. هيچکی هم جوابم رو نمی ده. اينجا چه خبره؟ بعد دو ماه دوباره زنگ زده که بگه کنسرت داره چهارشنبه پنجشنبه و دو تا بليط داره که من برم کنسرتشو. وقتی يادم مياد راجع بهش چی فکر می کردم و برای دو روزم شده پوست تنم داغ می شد از فکر کردن بهش خندم می گيره. تازه چه فايده اصلا، از پاييز طلايی که خبری نيست. همين عصری تقويم رو ديدم و يادم افتاده. هيچ کادويی براش نگرفتم. خيلی خيلی ديره. چرا اون نبايد دير کنه و من دير؟ چقدر دلم می خواد وقتی اون حرفو زمزمه می کنه راست گفته باش. بايد برم فرهنگسراش شفق تازه. همه چی خوب برگزار می شه مگه نه؟ بايد پروپوزالم رو پست می کردم برای استاد راهنما. اينکارو نکردم. حتی به شيده هم زنگ نزدم حالشو بپرسم.

بهم می گه مواظب خودم باشم. يعنی چی؟ چه جوری آدم مواظب خودشه وقتی يه دلی داره که کلی همه جاش اوخ شده و وهميشه عادت کرده هی فرار کنه و فرار کنه و اون دله رو يادش بره؟

ساعت دو شبه. من دلم نمی خواد فردا پامو از تو خونه بذارم بيرون. هوا سرد شده و من هی جيشم می گيره.دلم می خواد يه دفعه به همشون بگم دست از سرم بردارين. اينجوری فکر کردن، انتخاب کردن، قربانی کردن سخته. ولی خوب دلم بدجوری اون پرتقاله رو می خواد. و اون يکی، Luscious kiss وقتی که با طعم پرتقال قاطی شده باشه. خوب هواسم جمع بود که ديگه خيلی خيلی دور می شه. طعم اون پرتقاله هنوز زير دندونامه.

ولی يه چيزی شده.




If You Forget Me by Pablo Neruda

I want you to know
one thing.

You know how this is:
if I look at the crystal moon,
at the red branch of the slow autumn at my window,
if I touch near the fire
the impalpable ash
or the wrinkled body of the log,
everything carries me to you,
as if everything that exists,
aromas, light, metals,
were little boats
that sail
toward those isles of yours that wait for me.

Well, now,
if little by little you stop loving me
I shall stop loving you little by little.

If suddenly
you forget me
do not look for me,
for I shall already have forgotten you.

If you think it long and mad,
the wind of banners
that passes through my life,
and you decide
to leave me at the shore
of the heart where I have roots,
remember
that on that day,
at that hour,
I shall lift my arms
and my roots will set off
to seek another land.

But
if each day,
each hour,
you feel that you are destined for me
with implacable sweetness,
if each day a flower
climbs up to your lips to seek me,
ah my love, ah my own,
in me all that fire is repeated,
in me nothing is extinguished or forgotten,
my love feeds on your love, beloved,
and as long as you live it will be in your arms
without leaving mine.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage