خورشید خانوم



« March 2003 | Main | May 2003 »


April 28, 2003


سرور من يه مشکلی پيدا کرده. همه چی هم ريخته به هم. هيچ بلايی سر من نيومده. از نگرانی هاتون ممنونم. همه چی که درست شد بر می گردم. :)



April 25, 2003


پرستو: ديگرم نای نوشتن نيست...




گفتگوی سپيده زرين پناه با رضا قاسمی




سايت کودکان ايران، سايتی که خيلی جاش خالی بود...




...

جاتون خالي مهموني زياد رفتم اونجا. يکي از يکي جالبتر! والله ما تهرونش پامون به X-party نرسيده بود و اونجا تلافي شد که ما هم نديده از دنيا نريم! به قول خودشون X مي زنن و مهموني رو مي ترکونن! خب حالا چي کي و کجا مي ترکه ديگه بماند! راستش تجربه بسيار عجيبي بود، حشيش که عين نقل و نبات دست به دست مي گشت و جالب اينجاست که دخترا بيشتر طرفدارش بودن! بعد هم اکس که همه رو فوق العاده خوشحال و فعال مي کرد،‌ البته يه کمي زيادي فعال!

ادامه ...





...

شايد آن روز كه يكي از خوانندگان روزنامه ماجراي مرگ عاطفي چندين جوان معلول را تعريف مي كرد هيچ كس حرف او را باور نداشت و آن را زاييده تخيلات او مي دانست. اما چند روز بعد وقتي با فهرست 29 نفري معلولان فوت شده مواجه شديم همه چيز جای خود را به اندوه داد.

ادامه ...





کاپوچينوی 46




داره می شه يه هفته. تا الان دوهزار و سيصد و پنجاه و يکی. عصبانيم. روند اجتناب ناپذير دوست نداشتنی. اون اولا يه اتمسفر سيب زمينی وار بود ولی خوب بود. کدومش بهتره؟ نبودن يا بودن ولی سيب زمينی بودن؟ بايد دل کند. سخته. يواش يواش. بی سر و صدا. فکر بعضی چيزا، فکر، فکر، فکر...

هی الکی می گفتم بابا بی خيال، جدی نگيريم. جينگول باشيم. خودمم می دونستم نمی شه آخه. تا کی می شه جينگول مستان بود؟

ديگه هيچ چی جز گل واژه نمی تونم بگم.

داره می شه يه هفته...



April 24, 2003


وحيد نويسنده وبلاگ goossun احتياج به عکس و مطلب در مورد تعزيه تو ايران داره. اگه که مطلب يا عکس دارين لطف کنين به اين ايميل براش بفرستين: goossun@yahoo.com




روزنامه نگار نو امروز تو صفحه 3 روزنامه ياس نو يه مطلب خيلی خوب در مورد دادخواستهای اينترنتی نوشته که توی وبلاگش هم مطلب رو گذاشته (لينک ثابت مطلب). به نظر من که خيلی خوب بود که اين مطلب تو ياس نو چاپ شد. روزنامه ايران هم امروز به اندازه يه پاراگراف در مورد همين طومار اينترنتی نوشته بود.



April 22, 2003


يه صفحه خالی که مياد. اعصابم خورد خورده. کاملا می دونم چرا. کماکان در کوچه علی چپ به سر می بريم. بيچاره خواننده ها که ميان سراغ اين وبلاگ. امروز صبح رفتم پيش شاگردم، ولی شيک نشستم سيگار کشيدم و ور زدم و رفتم. نمی تونستم درس بدم. توکلاس يه خورده نرمال تر شدم. يه خورده با شاگردا و همکارا گفتيم خنديديدم. اين مرخصيه خيلی بده. کلی جون ميدم تو خونه. وقتی بيرون می رم کلی راندمانم ميره بالا. ولی خوب از اون ور وقت درس خوندنم از بين می ره. گير کردم سر دوراهی، سه راهی، چهار راه. عين الاق (يا الاغ؟) 2، 3 تا مسئوليت ديگه به عهده گرفتم فقط به خاطر اينکه فکر می کنم فلانجا کار خودمه. بعدشم وقتی سرت به کار گرمه کمتر فکر می کنی. احساس میکنم دارم يه آدميو خيلی اذيت می کنم. احساس می کنم دوباره درخت شدم. پوست تنم تير می کشه. اين گربه ها هم بهار شده هی از خودشون سرو صدا در ميارن فکر مارو نمی کنن! بعدشم تازه يهويی وايسادم امروز وسط خيابون از خودم پرسيدم دارم چه غلطی می کنم؟ داريم چه غلطی می کنيم؟ آخرش که چی. يه خورده همه چی بی معنی نشده؟ يه جورايی هممون سرکاريم! اين ماليخوليای آنی من امروز البته به خاطر تموم شدن باطری واکمنم بود. صدای آهنگ رو که بلند می کنم تو خيابون افکارازم دور می شه، تازه بدو بيراهای ملت رو هم نمی شنوم. بعد يه دفعه اون وسط زرتی قطع شد.

نه، هيچ فايده ای نداره. هر چقدر هم اينجا گل واژه بنويسم باز فکر و خيالا مياد. برم مثل آدم سيگار بکشم و عر بزنم و فکر کنم. شايد اينا رو نوشتم که تو بخونی بفهمی چه مرگمه. ولی خوب زياد جدی نگير. خوب می شم. اينا از اثرات کوچه علی چپه...



April 21, 2003


مريم نبوی نژاد (روزنامه نگار) که به تورتنتو مهاجرت کرده در وبلاگ "زندگی دوگانه اينانا" با قلمی شيرين و زاويه ديدی دوست داشتنی از روزهای مهاجرت می گه.




بد اخلاق تو بن بست




راستی پينکفلويدش آرشيو وبلاگش رو که ديليت کرده بود از اول کامل گذاشته تو وبلاگش. ولی کماکان خيال نداره بنويسه اونجا :(




امرزو سالگرد مرگ سهراب سپهری بود. شاعر و نقاشی که شايد هيچکس به اندازه اون رو زندگی، افکار و حس های من تاثير نذاشته باشه. مرد معصوم و شيفته ای که هيچوقت به اين دنيا تعلق نداشت.

"هبوط رنگ از کتاب ما هيچ، مانگاه"

سال ميان دو پلك را
ثانيه هايي شبيه راز تولد
بدرقه كردند.
كم كم ، در ارتفاع خيس ملاقات
صومعه نور
ساخته مي شد.
حادثه از جنس ترس بود.
ترس
وارد تركيب سنگ ها مي شد.
حنجره اي در ضخامت خنك باد
غربت يك دوست را
زمزمه مي كرد.

از سر باران
تا ته پاييز
تجربه هاي كبوترانه روان بود.

باران وقتي كه ايستاد
منظره اوراق بود.
وسعت مرطوب
از نفس افتاد.
قوس قزح در دهان حوصله ما
آب شد.




کوچه علی چپ کوچه ايه که وقتی می ترسی می تونی بری توش قدم بزنی و سيگار بکشی. کوچه علی چپ کوچه ايه که هيچ خاطره ای توش نيست، می تونی با خيال راحت و با يه ذهن خالی خالی قدم بزنی توش و آب نبات چوبی بخوری. کوچه علی چپ کوچه ايه که وقتی دارن بيخ گوشت جيغ و داد می کنن و تو هم از يه جای ديگه نگرانی می تونی بری تهش هفت سنگ بازی کنی و فقط به گاو بندی فکر کنی و "فانی فيس" بخوری و بعدش زبونت که قرمز شده رو دراری و به بقيه نشون بدی. کوچه علی چپ همون کوچه ايه که اين روزا بايد بری توش گم بشی؛ بی فکر، بی خاطره، بی گذشته، بی آينده، بی زمان، بی مکان، بی هويت....




لطفا روی اين لوگوی زير کليک کنين تا طومار درخواست برای آزدی سينا مطلبی رو امضا کنين. اگه وبلاگ دارين لطفا به وبلاگ حسين درخشان برين و از اونجا کد برچسب زير رو بردارين و تو وبلاگتون بذارين.

آقا سينا تولد 30 سالگيت مبارک....



April 20, 2003


status ياهو مسنجر: خدافظی/ :O /گفتم اگه يووه از رم ببره هيچچی نمی شه. / :(( / يووه برده.../ مدل خودم دعا می کنم براتون....

هيچی نشده مگه نه؟ همه چی درست می شه مگه نه؟




مامان مانی اينجا يه چيزی نوشته که اصلا مثل نوشته های هميشگيش دوست داشتنی نيست. :(((((((((((((((((((((((((((((((

(تکميل: لينک ثابت به اون مطلب رو برداشتم)



April 18, 2003


ايشالا تا فردا نرمال می شم ميام مثل آدم اينجا می نويسم :)




همينجوری....

اي نامت از دل و جان
در همه جا به هر زبان جاري
عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري
نور يادت همه شب در دل ما
چو كهكشان جاري
تو نسيم خوش نفسي / من كوير خاك و خسم
گر به فريادم نرسي / همچو مرغي در قفسم
تو با مني اما ...
من از خودم دورم
چو قطره از دريا / من از تو مهجورم
اي نامت از دل وزبان جاري
عطر پاك نفست سبز و رها از آسمان جاري
روح يادت همه شب در دل ما چو كهكشان جاري
با يادت اي بهشت من آتش دوزخ كجاست
عشق تو در سرشت من با دل وجان آشناست
چگونه فريادت نزنم
چرا دم از يادت نزنم
در اوج تنهايي / اگر زمين ويرانه شود
جهان همه بيگانه شود /تويي كه با مايي ...

(فيلم: ليلا
ترانه: قيصر امين پور
خواننده: عليرضا افتخاری
آهنگساز: عباس خوشدل
)

*تکميل: لينک آهنگ تصحيح شد، ممنون از رضا



April 14, 2003


بشنو از نی چون حکايت می کند
از جداييها شکايت می کند....




همينجوری....



April 12, 2003




اينجا يه سرويس خوب هم هست برای وبلاگ نويسا که همش 15 هزار تومنه و مجانی هم مووبل تايپ جينگول رو برای وبلاگ نوشتن نصب می کنه. همشم کار اين من و خودم و احسان اينا ست :)




اين يک مطلب شخصيه و فقط برای دل خودم و شيده نوشتمش. فردا تورو خدا نياين فحش بدين چرا از خاروندن نشيمنگاهت نوشتی ها!

امروز با شيده خيلی خوش گذشت. هردومون تو کافی شاپ مود بوديم (!!!!Tarjome: Coffee Shop Mood) اونقدر خورديم و خنديديم که دلمون درد گرفت. از دو نقطه مختلف تهران ساعت پنج ميدون فاطمی قرار گذاشتيم که بريم من مانتو بخرم. اما تا بهم رسيديم ديديم دلامون به هم بدجوری راه داره و شديدن گشنمونه. رفتيم هات لاين يه پيتزا و يه ساندويچ ژامبون تنوری و يه سيب زمينی رو مثل گاو در عرض ده دقيقه خورديم و کلی احساس رضايت کرديم از اين کار. بعد پاشديم رفتيم سراغ مانتو که تقريبا همه مانتوهايی که ديديم عجق وجق بود. پياده اومديم و دو دور دور خودمون چرخيديم تا فهميديم زرتشت چه جوری بايد بريم. يه سری پارچه ديد زديم. بعد هم يه پسر جيگر که سوار يه ماکزيما بود بهمون گفت کجا می رين. شيده گفت می ريم خونه، منم گفتم می ريم اکباتان. بعد هم خيلی شيک رفتيم سوار اتوبوس شديم! ته اتوبوس نشسته بوديم و هی چرت و پرت می گفتيم و می خنديديم. نشيمنگاه من هم هی می خاريد و من هرچی تلاش می کردم نمی تونستم کاريش بکنم! داشتيم با MP3 Player شيده Echoes رو گوش ميداديم. يه گوشی هدفون تو گوش من و اون يکی تو گوش اون. بعد خوب حدود نيم ساعت من چيزی نمی شنيدم و فکر می کردم شيده قطعش کرده که صدای همو بهتر بشنويم. تازه هی گوشی رو تو گوشم تنظيم هم می کردم. بعد از نيم ساعت فهميدم که گوشی من قطعه و اون داره می خونه. اون تنظيمات گوشی منو کشته بود! خلاصه کاری نمی شد کرد جز اينکه در برابر لقب خريتی که شيده جان اعطا کرد مقاديری عر عر کنم براش! حالا بقيه مسافرای اتوبوس چه فکری کردن در مورد عمليات خاروندن نشيمنگاه و عر عر کردن من بماند!

بعد از اين گردش بسيار مهم در حوالی فاطمی که فقط نتيجش لمبوندن ما شد رفتيم اکباتان و يه خورده چرخيديم و من به جای مانتو شلوار لی خريدم و تازه يواش يواش حاليمون شد که چقدر خورده بوديم. رفتيم هفت تپه نشستيم و ور زديم و جای بعضی ها رو خالی کردند و باز من سعی کردم مخ شيده رو بزنم و يه سری تئوری های سکسی ارائه بدم. نمی دونم سريال انگليسی Coupling رو ديدين يا نه. ولی يه جورايی اين تئوری های من پوز اون پسره تو Couplingرو هم زده! ماجرا به اون اقای Angel ختم شد که واقعا Angel هستش و من از ترسم که باز ملت فحشم بدن عکسش رو نمی ذارم اينجا. نتايج بحث هم به اين انجاميد که ما Angel می خواهيم D:

امروزيه جورايی خيلی خوش گذشت. از اون روزای Adventures و ديوونه بازيهايی بود که فقط من و شيده بعد از 13 سال تيکه پاره کردن هم!! می فهميم يعنی چی. ولی جای دو نفر واقعا خالی بود...




كی بوو وتی:" هه‌موو كه‌س عاشق ده‌بيت ، عاشق مانه‌وه كاری هه‌موو كه‌س نییه." ؟

اين رو تو يه وبلاگ کردی زبان ديدم. برام خيلی جالب بود. کامنت ها هم کردی بود. ازش چيزی نفهميدم جز اينکه تو اين جمله از عشق حرف زده بود. اما حيف که از روی يکی دو تا کامنت فارسی فهميدم که ديگه نمی خواد آپ ديت شه :(




خداي كودكي

"هر بار مي خواهم به سراغش بروم ، بايد كلي بگردم ، زير رو كنم ، تا بيابم يا نيابمش .خدايم را مي گويم.

خداي كودكي آنقدر در درون سلولهايم رسوخ كرده است كه هر بار نام خدا را مي شنوم اول به ياد او مي افتم. خداي كودكي من ، خدائي بود كه معلم امور تربيتي دبستانم ترسيم كرده بود. خدائي كه بچه هاي درو غگو را به جهنم مي انداخت ، كاهل نمازان را مجازات مي كرد، به دهان روزه خواران سرب داغ مي ريخت و زنان بي حجاب را با تار موهايشان از جهنم آويزان مي كرد..."

ادامه




April 11, 2003


من بالاخره شوهر پيدا کردم! فقط نمی دونم چرا اين اسکندر پيل افکن شوهر بيچاره من اينقده از من می ترسه و خودشو قايم کرده! بابا ما اينهمه سيزده به در درخت گره زديم. حالا هم که تو پيدا شدی قايم شدی؟ ؛)

به هر حال هر کی هست داره اين وبلاگ شوهر خورشيد خانوم رو می نويسه خيلی با نمکه. اون خورشيد سيبيلوش منو کشته! تازه پينکفلويدش هم حضور داره. فقط مثل اينکه اون شوهرش "اژدر خان" رو با گوشکوب زده کشته! (فقط اميدوارم بعدا يهو قاط نزنه و بد و بيراه بنويسه.)

اين تيکه اش که اشک منو از خنده در آورد!:

"به حضورتون عارضم که خورشید تو هال نشسته بود و کتاب «چرا فمینیسم خوب است» رو که به تازگی برای دختر بجه های 4 ساله نوشته رو ویرایش میکرد.منم گوشه آشپزخونه نشسته بودم و مواظب بودم که لازانیا نسوزه(زهرم میره از این غذا!! دلم لک زده برای یه دیزی مشتی) و در ضمن یواشکی آلبوم عکسهای دوران عزت و اقتدار (ای داد!) رو ورق میزدم. البت باید بگم که این آلبوم رو تو هزار تا سوراخ قایم میکنم وگرنه....
خلاصه آقا ما داشتیم سیاحت میکردیم که یهو رسیدم به عکس خواننده مردمی محبوب،بامرام،با معرفت،افتخار داشهای عالم ،سوپراستار صنف محترم و زحمتکش رانندگان بیابونی ، نابغه عالم موسیقی و ته بچه با حالها : عزیز دلم «جواد یساری».
آخ که دلم کباب شد! وای که دلم کباب شد! چه صفایی میکردیم با این خوننده مشتی! آقا چه شعرهایی ! چه موسیقی !جون شما همش ناب ، همش پر از درسهای اخلاقی و مرام ومعرفت!
عارضم به حضورتون که من دهنم از دست این آهنگهایی که خورشید گوش میده ، سرویس شده! ولی چکنم که جرات نطق کشیدن ندارم.ای روزگار! ای خورشید! چی به سر اسکندری آوردی که اسمش میومد ،آب منگل نفسش بالا نمیومد.
الویس پریسلی!!!! آخه اینم شد اسم؟! جون شوما اسمش که میاد، آدم یاد سوسیس کالباس میوفته .همچی این میکروفن لامصب رو میگیره دستش ،که انگاری دسته قمه دوسر طلاست. هی ور میزنه !هی ور میزنه ! ما که سر در نمیاریم !فقط سردرد میگیریم.اما این خورشید آی سرشو تکون میده و تو حالت خلسه فرو میره که هر کی ندونه خیال میکنه طرف واسه خودش یه پا «یساریه»!
مخلص کلوم اینکه این با کلاس بودن بدجوری به من فشار وارد میکنه جون شوما!
بگذریم! به یاد روزهای خوب قدیم، عکس جوادآقای گلمو این زیر میذارم . یه عکس توپ هم از اسی سه کله که داره جلوی جواد آقا میرقصه میذارم.یاد اسی سه کله هم بخیر ! پارسال اعدام شد." (لينک ثابت مطلب)





درد بيدردی علاجش آتش است.




خيلی جالبه، ميون نظرات مختلفی که درمورد نوشته ام در باره ديکتاتور و جنگ گرفتم، يکی هم منو محکوم کرده بود که مزدور آخوندام. آی خنديدم، آی خنديدم، آی خنديدم! ماجرای صوراسرافيله که فعالای مرکز فرهنگی زنان و سايت زنان رو جيره خور رژيم خونده بود. آدم نمی دونه گريه کنه يا بخنده به حال هموطنايی که اينقدر از مرحله پرتن. آدم واقعا به شک می افته که واقعا با يه همچين نوابغی ما احتياج داريم که يه ديکتاتور خارجی بياد و برامون آزادی و دموکراسی بياره و خودمون چلاقيم و عرضه اش رو نداريم. خوب حالا من يه سوال دارم. اگه ما چلاقيم، چه احتياجی به دموکراسی داريم پس؟ همين آزادی هم که الان داريم بايد برامون زيادی باشه ديگه!




يه جورايی نوشتن سخته وقتی پر از احساسای متناقض عجيب غريبی. داره يه بارون خدا مياد. بابا اومد گفت نکنه پنجره تو باز کنی ها. امشب سرده. وقتی خوابيد پنجره رو باز کردم. هيچ بارونی مثل بارونای اين موقع خوشبو نيست. ا زهمون بوها که دلت می خواد عاشق بشی، عاشق باشی، عاشق بمونی. ولی يه موقعهايی حرف زدن از عشق و عاشقی خنده داره. ميون اينهمه کار و بدبختی آدما، ميون اينهمه دلتنگی و دردی که يه گوشه وجودت بالاخره هست و کاريش نمی شه کرد. ميون روياهای رفته بر باد حرف از عشق خنده داره. به قول سهراب دل خوش سيری چند.

فقط اينکه تو عمرم يه بار زير يه همچين بارونی ساعت ده شب از ميرداماد تا ونک پياده اومدم. هيجوقت اين اتفاق تکرار نشد. ول هنوز مزه بارونايی که اونشب خوردم زير زبونمه. خيلی چيزای ديگه هم هيچوقت تکرار نشد.

بگذريم. قصه اين روزا قصه دوريه. می دونم قصه جديدی نيست. ولی نوع دردش جديده. يه جوری که هيچوقت نبوده...




شونه چپم می سوزه....



April 9, 2003


ديکتاتور هم سقوط کرد. دستت درد نکنه آقای بوش. مرسی که اينقده خوبی و به فکر مردم دنيايی. کاشکی اون موقعی هم که ديکتاتور به ايران حمله کرد و يه کاری کرد که برای همه کوچه ها و خيابونای شهرمون اسم شهيد داشته باشيم تو رئيس جمهور بودی و ميومدی کلک ديکتاتور رو می کندی. کاشکی اون موقع که ديکتاتور جوونای ايرانی رو با شيميايی پيش خدا فرستاد هم تو بودی و نمی ذاشتی رفيقات بهش بمبای شيميايی بفروشن. کاشکی وقتی که ديکتاتورا افتاده بودن به جون هم هم تو بودی و سواشون می کردی از هم. کاشکی اون موقعی که سربازای عراقی به دخترای سوسنگردی تجاوز کردن و تو قبرای دسته جمعی زنده بگورشون کردن هم تو بودی و سرشون بمب می ريختی که حساب کار دستشون بياد. کاشکی وقتی دکتر مهندسای جوون ايرونی توی مرداب و باتلاقای فاو و حلپچه و شلمچه عين برگ درخت ميفتادن می مردن و اونايی که زنده مونده بودن با تنها آبايی که مونده بود جنازه های رفيقاشون رو غسل می دادن و خاک می کردن و بعد از همون آبها می خوردن هم تو بودی و زودتر کلک ديکتاتورهارو می کندی و به داد اين جوونا می رسيدی. کاشکی وقتی اون هواپيمای اير باس هم سقوط کرد تو بودی که با اهداف خيرخواهانه ات مواظب همه چی باشی و جلوی يه همچين اتفاقايی رو بگيری. کاشکی وقتی مادرای اون جوونا دلشون آتيش می گرفت و حتی يه تيکه استخون هم از جووناشون به دستشون نمی رسيد تو بودی که لا اقل جنازه هاشون رو پسشون بدی و الان يهويی بعد اين همه سال اين جنازه ها تو بصره پيدا نشه. کاشکی وقتی رفيقات سلاحای رنگ و وارنگ به ديکتاتور می فروختن هم تو بودی، کاشکی...

همه ذخيره های نفتی عراق مبارکت باشه، همه مردا و زنا و بچه هايی که تو اين جنگ مردن مبارکت باشه، همه اقتداری که جلوی اتحاديه اروپا پيدا کردی مبارکت باشه. فقط نکنه يه موقع بزنه به سرت و هوس کنی از اين لطفا به ما بکنی، نکنه يه دفعه اونقدر احمق بشی که بخوای مارو هم نجات بدی ها. نکنه فکر کنی مادرای ايرانی طاقت داغ جديد رو دارن، نکنه فکر کنی جوونای ايرانی طاقت ديکتاتور آمريکايی رو دارن، نکنه فکر کنی ما مجبوريم بين بد و بدتر بد رو انتخاب کنيم ها. نکنه فکر کنی پالايشگاهای نفت آبادان انتظارت رو می کشن، نکنه فکر کنی جوونای ايرانی منگلن و برات فرش قرمز پهن کردن، نکنه ....



April 8, 2003


چقدر بده که آدما خواب يه روز بهاری رو هم يادشون بره، لمس صورت خدا، اشعه خورشيد، برق چشماش که کور می کرد، داغيش که می سوزوند. راستی چقدر هوا گرمه.

به قول فرهاد "آخ اگه بارون بزنه..."




مي دوني، مي شد چشمارو بست و آروم و بي خيال آواز خوند و از کم داشتن ها، از غم داشتن ها حرف زد. مي شد باور کرد که پشت اون ماسک غريبه هنوزم همون قصه نويسي که بايد شاعر مي شد هست. ولي‌ آدم وقتي به باز کردن چشاش و خلا بيرون فکر مي کنه مي ترسه و جرات نمي کنه بگه کسي رو کم داره ...

اينارو يه روزی می خواستم بگم! ولی نشد. هر کاری کردم نشد. چقدر دور به نظر ميان اون روزا! چقدر بده که نمی شه اين روزا خوابيد. چقدر بده که آدم واقعا معنی کم داشتن و غم داشتن رو می فهمه اين روزا. چقدر بده که آدما يادشون می ره دوست يعنی چی. خيلی بده. وحشتناک بده. خسته ام....






دوستان من خودم هم مثل شما تازه بلاگ اسکای رو ديدم و اصلا هيچ اطلاعی ندارم که مال کيه. فقط به نظرم به درد بخور و آسون اومد. اطلاعات تخصصی هم ندارم در مورد اين چيزا. لطفا از من سوالای سخت سخت تخصصی نپرسين که آبروم می ره! : )




چند تا لينک:

_ فروغ هم سيزده به در کرد : )

_ نمايشگاه عکس کارناوال ونيز_ شهروز نباتی
www.shahrooznabati.com
نگارخانه لاله
خيابان فاطمی، جنب هتل لاله
افتتاحيه: شنبه بيست وسوم فروردين، ساعت 20-16
بازديد: بيست و چهارم الی دوم ارديبهشت هشتاد و دو، ساعات 19-9

_ يه سايت که توش يک عالمه تمپلت برای وبلاگها هست.

_ اولين ربات چت هوش مصنوعی فارسی زبان ياهو مسنجر آن لاين شد ...
وب سایت اختصاصی روبوپارس:
http://www.ROBOPARS.com

_ يه وبلاگ که نويسنده اش مثل من عشق تن تنه!

_ وبلاگ یادداشتهای دانشجویی

_ وبلاگ شراب تلخ

_ وبلاگ سی و پنج درجه

_ وبلاگ بينش معاصر

_ شهر قشنگ

_ نور افکن

_ ماهی در خاک

_ رويای گم شده

_ وبلاگ Scorpion Group

_ وبلاگ پرتقالی



April 7, 2003








حسن سربخشيان:

....
امروز مراسمی بود که من برای بار دوم در زندگيم دوست نداشتم از آن عکاسی کنم. بار اول دو سال پيش زمان در گذشت پدرم بود.
هر کسی که مي توانست می خواست يادگاری از اين مراسم برای خود داشته باشد و برای همين تمام عکاسان امروز دوربين به دست می گريستند و عکس مي گرفتند.




بانوی شرقی که دوباره راه افتاده ؛) :

بابا موبايل!
ما ايرانيا آدمهاي عجيبي هستيم.وقتي يه چيزي تازه مياد مي خواييم بکنيم تو...مردم! (چون مي دونم جنبه ندارين و فکر بد مي کنين،درست تر بگم) مي کنيم تو چشم مردم(عين همين موبايل).بقيه هم که موبايل ندارن، يه جوري با تمسخر و تحقير و در عين حال حسرت نگاش مي کنن و بهم ميگن:"بابا فهميديم موبايل داري! واه واه! نگاه کن چه پزي ميده ! ايش!ايش!" اگرم ديگه بخوايم زيادي زر مفت بزنيم،ادامه ميديم:"منکه عمرا برم موبايل بخرم!!!".در صورتي که از 100 سال پيش داريم به بودجه امون فکر مي کنيم که چه جوري ميشه پول خريدشو جور کرد!
- اونوقت وقتي خودمون مي خريم، خودمون هم به دسته تو...(چشم) ملت کنندگان مي پيونديم!

ادامه...



April 6, 2003


چه باحاله اين بلاگ اسکای Blog Sky . يه چيزيه تو مايه های بلاگر و پرشين بلاگ (هم فارسی داره هم انگليسی). اما يه جورايی به نظر من بهتره. امکاناتش به نظر بيشتر مياد (خصوصا توی اديتورش که می شه رنگ و فونت رو عوض کرد و جدول زد و غيره) و صفحه هم دو ساعت طول نمی کشه تا لود شه. من رفتم اونجا يه وبلاگ گرفتم که کسی آی ديمو نگيره. (نمی خوام توش بنويسم) آدرس وبلاگم اونجا اينه: http://khorshidkhanoom.blogsky.com يه دونه وبلاگ انگليسی هم گرفتم کلی توش بازی کردم. فقط کاشکی قالبهای ديگه ای هم داشت يا می شد قالبهای انگليسی بلاگر رو برای بخش انگليسيش استفاده کرد.

اگه می خواين برين ببينين چه جوريه برين اينجا:







وقتی ازدور نگاه می کنی هيچوقت نمی فهمی که چه خبره. ولی خوب بعضی اوقات همون بهتر که از دور نگاه کنی و ندونی چه خبره. اينجوری آدم آرامش بيشتری داره، مگه نه؟




جدا زده به سرم. ساعت سه و نيم شبه. دارم ويوالدی گوش ميدم و باقلوا می خورم! امروز آخه خيلی بد شروع شد. بعد از پونزده روز تعطيلات به اندازه کافی برای آدم سخت هست که پاشه بره سر کار، چه برسه به اينکه با يه ميگرن عوضی از خواب پاشه. همش تقصير ديشبش بود و اون جينی که اينا به خوردم دادن. تا من باشم آدم باشم ديگه از اين غلطا نکنم.

هر جوری بود ناهار نخورده از خونه رفتم بيرون. اين ترم مرخصيم و فقط دو روز به جای يه معلمی و جمعه ها ميرم. دلم برای کلاس واقعا تنگ شده بود. هر دو تا کلاسام هم خوب بود يه جورايی. فقط موسسه رو تازه رنگ کردن و بوی رنگ هم سرم رو بدتر کرده بود. هوا هم که عين خر گرمه. بعدش خيلی خوب بود که شاگردای ترمای پيشم اومدن سراغم و از سر و کولم بالا رفتن و منم کلی حس خود شيفتگيم خوش به حالش شد. بعدشم که کلی شاگرد خصوصيم رو اذيت کردم از بس بی حوصله بودم و درد داشتم و خوابم ميومد. انگاری تو اين پونزده روزه معلمی يادم رفته! تو راه برگشتن ياد کاريکاتور حميد رضا تو بن بست افتادم که مضمونش اين بود که من اگه روزی دو دور ميدون آزادی نرم چيزی ندارم تو وبلاگم بنويسم! نگاه کرده ديدم واقعا آدم اگه هر روزم از اين مسير رد شه، بازم يه چيزايی داره راجع بهش بنويسه. خيابونای شلوغ و بو گندو، چراغ قرمزای کشدار، راننده هايی که عين گاو ميرونن و هر از چند گاهی به هم فحشهای بد بد ميدن، درختای چناری که تنه هاشون از دود سياه شده... بهم می گن دلت برای همه اينا تنگ می شه يه روزی. می ترسوننم با اين حرفاشون....




آخرين لحظات کاوه گلستان، مطلبی از جيم ميور، همکار بسيار نزديک گلستان




نامه سرگشاده سايت زنان ايران به رييس جمهور




علی لطفی (ورزشی نويس کاپوچينو و جهان فوتبال)، کشف مطبوعاتی پژمان راهبر، با تکنولوژی ASP-Rider پا به عرصه وبلاگها گذاشته.
علی کوچولو بازم مبارکه :)




هيچوقت فکر نمی کردم خوردن آب پرتقال "رانی" تو خيابون سعدی اينقدر سکسی باشه!

نی آب پرتقاله کوتاه بود رفت توی قوطی. منم قوطی رو سرمی کشيدم. هر موجود مذکری که رد می شد و منو در حال رانی خوردن می ديد يه چيزی می پروند. منم که ناهار نخورده بودم و از گرما هم داشتم می مردم دست از سر اين رانيه بر نمی داشتم. چه مملکت خوبی داريم آدم هر چقدر خسته و بدترکيب و قاطی پاتی هم باشه، بازم بهش توجه می شه و تازه قربون صدقه اش هم ميرن!




کباب خورون تو فرحزاد خيلی حال ميده، به شرط اينکه همه تا آخرش بمونن که اون بدبختايی که آخر سر موندن مجبور نشن يکی 1500 ديگه از جيبشون بدن چونکه صاحب رستوران هوس کرده گوش ببره! بوی قليون هم از خودش بهتره. بعضيا هم يه جورايی دوغ می خورن آدم ياد يه چيزايی می افته! تازشم يکی خيلی خيلی بی مزه اس که قوطی سيگار کارتيه منو خالی کرده که سر به سرم بذاره. گيرش بيارم کشتمش. تازه تو فال حافظم گفته طرف خواجه است منم کلی نگران شدم. همش تقصيره همون يکيه با اون تفسير فالهاش. 23 نفر آدم بی آبرو بعد از يک ساعت ولو شدن تو يکی از رستورانهای فرحزاد به اين نتيجه می رسن که آخی گرمه! پاشيم بريم يه جای ديگه و سرشون رو ميندازن و می رن بيرون بدون اينکه به روی مبارکشون بيارن. واقعا خجالت داره! کباب کوبيده هم خوشمزه ترين غذای عالمه. تازه شم زن فالگيره گفت من کلی خاطر خواه دارم، و شيده هم اصلا آزارش به کسی نمی رسه. آی خنديدم، آی خنديدم، آی خنديدم! يکی هم اين وسط نشسته بود با زنجير طلاش فال می گرفت کی چند تا بچه ميزاد! فال پسرا رو هم می گرفت! سر هر کی هم که نيومد بدجوری کلاه رفت. فقط نمی دونم پسرای جيگر و خوشکلی که قرار بود ملت با خودشون بيارن چی شد؟ آخه چرا اينقدر شما پسرا بخيلين؟!



April 3, 2003


من خسته ام. من خوابم مياد. بايد قاعدتا الان سر کارم باشم. بايد قاعدتا الان کار رو تموم کرده بودم. اما من خستم. همه تنم از بی خوابی درد می کنه. عين اين آدمای ضعيف بدبخت دارم زنجه موره می کنم. مامان اومده در رو باز کرده و می گه برو ظرفا رو بشور، بابا ناراحت می شه صبح پاشه ببينه ظرفا کثيفه. نمی دونم چرا از اينکه مثل هميشه بدون در زدن يهويی در رو باز می کنه عصبانی می شم. قاعدتا الان بايد برم ظرفا رو بشورم. نبايد عين اين احمقا فکر کنم که يه جوری يه جايی يه چيزايی ناديده گرفته شده. نبايد عين کنيز حاج باقر تو دلم غر غر کنم. نبايد واق واق کنم و گاز بگيرم. بايد قاعدتا عين بچه های خوب برم سراغ کارم. نمی دونم چرا دلم می خواد بخوابم. ساعت تازه يک شبه. ديشب پنج خوابيدم. ساعت گذاشتم صبح ده پاشم. از ترس خواب موندن و اينکه کارم مونده از هشت صبح هی از خواب می پريدم. بايد قاعدتا الان به جای اين حرفا انيگما رو خاموش کنم و بشينم سر کارم. بايد قاعدتا همه چيزايی که با گوشت و خونم لمس کرده بودم از يادم می بردم. بايد جلوی زبونم رو می گرفتم. کی بهت گفت آخه باز تو نظر بدی. اون موقع ها که اعتماد به نفسم کمتر بود و پشت بقيه قايم می شدم بهتر بود. آدمی که هوا برش نداره زياد هم حرف نمی زنه. نظر نمی ده. الان بايد قاعدتا انيگما رو خاموش کنم و ظرفامو بشورم و کارام رو انجام بدم. اما نمی دونم چرا اين پای چپم که امروز پيچ خورد درد می کنه اينقدر. نمی دونم چرا عين اين احمقا اينقده دويدم که از پله ها ليز بخورم. نمی دونم چرا امروز ناهار نخوردم. بايد قاعدتا الان اين فايل Word رو هم ببندم و اون يکی فايل Word رو باز کنم. نمی دونم چرا حالم از هرچی فايل Wordه بهم می خوره.

خوب فکر می کنم زنجه موره ديگه بسه. حالا می رم عين اين خلا اين نوشته های صد من يه غازو می ذارم توی وبلاگم و احتمالا يه خورده دلم خنک می شه. عين اين خاله زنکا. نمی دونم چرا دلم برای اون سه روزی که شمال بودم اينقده تنگ شده...




می دونی چقدر دلم برات تنگ شده؟ می دونی چقدر می ترسم وقتی به اين فکر می افتم که تو هيچ کدومشون نيستی؟ می دونی چقدر ترسناکه به اين فکر کنم که تو هيچوقت نبودی و شايد اصلا هيچوقت ديگه هم نباشی؟ می دونی چقدر درد داره اگه فکر کنم ممکنه هيچوقت پيدات نکنم؟ دارم يهويی از همه چی می ترسم. حالا بايد فردا هی جواب پس بدم که تو کی هستی؟ ولی جواب نمی دم. آخه تو که وجود نداری، من چه جوابی می تونم بدم؟ می ترسم. از همه چی اين آينده می ترسم. يهويی تنم يخ می کنه. يهويی يه حسی بهم تلنگر می زنه که مگه قرار نبود يه روزی برای هميشه بری و يه جايی که دست هيچکس بهت نرسه گم بشی؟ يهويی خنگ می شم و همه چی از يادم می ره و فقط می ترسم، می ترسم، می ترسم....

خيلی بی شعوريه اين حرفا رو زدن. بازم دارم هذيون می گم. به خدا قول ميدم فردا حالم خوب بشه. فردا...




پرستوی عزيزم، نويسنده وبلاگ زن-نوشت هم به سلامتی دات کام شد و به نهضت مووبل تايپ عليه السلام پيوست که البته چون من هنوز به اين نهضت نپيوستم پيف پيف بو ميده!






April 2, 2003


هنوز گام اول را تمام و كمال در اتاق نگذاشته بودم كه صداي قاضي بدنم را لرزاند: خانم موهاتو بكن تو بعد بيا تو



April 1, 2003


حسين خدا بگم چيکارت نکنه!




آينه جونم بالاخره درست حسابی گردگيری شد :)




عجب برق رفتن عجيبی بود. ديشب نصف ايران حدود دو ساعت برق نداشت. زندگی يه جوری بود. تلفنای ما همه بی سيميه و با برق کار می کنه. موبايلم هم شارژش تموم شده بود. مهمون داشتيم. آب هم کم شده بود. پشت پنجره که می رفتم تا دور دورا همش تاريکی بود و فقط چراغای فرودگاه روشن بود. شيده منم ترسوند. نکنه صدام زده باشه؟ فکر خاموشيای سالای جنگ... خاطره های بدش هيچوقت از يادم نمی ره؛ موشکباران، مامان که رفته بود خيابون منوچهری، موشکی که همون دوروبرا زده بودن، مامان که هی نمی يومد، ما که هی می خواستيم به روی خودمون نياريم داريم از ترس تو جامون می شاشيم، بمب خوشه ای که زدن تو برق آلستوم، همسايه های دايی دختر داييم که مردن، دختر داييم که خونه ما بود و گريه می کرد تو بالکن و به اون آتيشی که از طرف برق آلستوم بلند شده بود خيره شده بود و تلفنی که هی خونه داييش رو نمی تونست بگيره....

پس چرا اين جنگ لعنتی زود تر تموم نمی شه؟




برای دل خودم

گيج می خوری. نمی دونی چرا. می پرسه چته. نمی تونی جواب بدی. سبکی تحمل ناپذير روزهاست؟ اينکه اعصابت داره کش مياد؟ اينکه يک عالمه انرژی داری که تو سبکی روزا هدر ميره؟ اينکه دلت تنگ شده برای خيلی چيزا؟ اينکه هيچکس نمی دونه تو کله ات چی می گذره و تو هم اصلا نمی تونی بگی تو کله ات چی می گذره؟ اينکه خيلی درد داره بخوای به يه چيزی فکر کنی و همه چی رو فراموش کنی و بعد يهويی با يه تلنگری همه چی بريزه بهم. اينکه حرصت در مياد از خيلی چيزا؟ از اينکه گذاشتی باد تو رو با خودش ببره؟ اينکه اگه می شد همه چی اونجوری که آدم تو خواب و روياها می بينه پيش بره تو خوشبخت ترين "عروس خوشه های اقاقی" می شدی؟ اينکه می ترسی که بالاخره چی می شه؟

درد دارم. دردی که نمی تونم ازش حرف بزنم. کاشکی ايندفعه رو ديگه نپرسی چيه، چی شده. آخه قاعدتا الان بايد خيلی خوش و خرم باشم. قاعدتا بايد تو رويا باشم. اما هی فکر، فکر، فکر. بيداری...

راستی، بازم دارم هی فروغ می خونم. يه روزی رو يه صندلی تو کافی شاپ کاج نشسته بودم و می خوندم "کدام قله، کدام اوج..." همشو خوندم، يادت مياد؟ همون کتاب جيبی اشعار فروغ که گفتم عين کتاب دعا هر جا برم با خودم می برمش؟ اورنج گلاسه با آب پرتقال اضافه می خوردم. می خورديم.

نه، برای چی بايد يادت بياد؟! تو که نبودی! پس کی بود؟ مرد سالهای ابری؟

آخرش می ترسونتم.

(هذيون می گم ميدونم...)




برای دل خودم


آن کلاغی که پريد
از فراز سر ما
و فرو رفت در انديشه آشفته ابری ولگرد
و صدايش همچون نيزه کوتاهی، پهنای افق را پيمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را ديديم
و از آن شاخه بازيگر دور از دست
سيب را چيديم

همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آئينه پيوستيم
و نترسيديم

سخن از پيوند سست دو نام
و هماغوشی در اوراق کهنه يک دفتر نيست
سخن از گيسوی خوشبخت منست
با شقايقهای سوخته بوسه تو

و صميميت تن هامان، در طراری
و درخشيدن عريانيمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازيست
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
ما در آن جنگل سبز سيال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دريای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مرواريد
و در آن کوه غريب فاتح
از عقابان جوان پرسيديم
که چه بايد کرد

همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سيمرغان، ره يافته ايم
ما حقيقت را در باغچه پيدا کرديم
در نگاه شرم آگين گلی گمنام
و بقا را در يک لحظه نا محدود
که دو خورشيد به هم خيره شدند....

….


فتح باغ (تولدی ديگر)
فروغ فرخزاد




...اين روزها همه - حتی همان سياستمداران فرصت طلب - می دانند که روابط بسياری در همين محرم شکل می گيرد ، تا جوان ايرانی بتواند ساده ترين نياز طبيعی اش را ارضا کند. اگر الکل در اين مراسم هيچ جايی ندارد ، در عوض گاری های چای و فروشنده های دوره گرد ترياک و حشيش ، کاسبی خوبی براه می اندازند و لذت محرّم بازی را چند برابر ميکنند! ادامه...


کيوان حسينی- يادداشت اجتماعی نشريه جديد الکترونيکی سقف




امان از دست اين بلاگر، يا شايدم سرور من، يا شايدم اکانت اينترنتم. من هرکاری می کنم نمی تونم وبلاگم رو پابليش کنم. يه بلايی سرش اومده :(


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage