خورشید خانوم



« June 2003 | Main | August 2003 »


July 29, 2003


من می خوام خاطره های معمولی زندگيم رو اينجا بنويسم. قبلنا هم همينکارو می کردم. ارزش چندانی ندارن اين نوشته ها. اينو همينجوری گفتم برای اونايی که قبلنا وبلاگم رو نمی خوندن. خلاصه که من اصلا دلم نمی خواد وقت کسی رو تلف کنم. همين.




دارم رسما خل می شم از دست استاد راهنمام. يک هفته است که منو علاف کرده و نمی خونه کارمو. امروز باهاش قرار داشتم. سر کار مرخصی گرفته بودم و يه معلم ديگه رفته بود جام. پاشدم رفتم دانشگاه دو تا جلسه دفاع ديدم که بعدشم با خانوم صحبت کنم. فرمودن همونجوری که بهم گفته بودن سرشون شولوغ بوده و نرسيدن بخونن. پنج شنبه هم می ره مسافرت تا آخر مرداد و گفته فردا بهش زنگ بزنم تلفنی يه چيزی بگه تا من تا آخر مرداد Chapter One رو تموم کنم. تمام مدت هم داره می گه دو ماهه نمی شه تز نوشت. من نمی دونم اين ملت نتونستن اينکارو بکنن منم بايد اين طوری باشم؟ اگه باهام راه بياد و لطف کنه بخونه کارمو من حتما تمومش می کنم. الانم سعی می کنم هر سه تا Chapter رو تو همين يه ماهه بنويسم. اشتباهم اين بود که اين مدت اصلا نمی رفتم دفاع ببينم. اکه بيشتر دفاع ميديدم بيشتر تو مودش ميفتادم.

ولی واقعا اين داورمون که مدير گروهه اعصاب آدم رو خورد می کنه. در تمام اين دفاعهايی که بودم يه دونه سوال مرتبط هم نپرسيده. شايد هم استراتژيش همينه. به هر حال امروز من دم در دانشگاه بعد از اينکه استاد راهنمام آب پاکی رو ريخت رو سرم و جلوی مدير گروه هم گفت ايشون يک ساله تشريف نداشتن نشستم عين اين دحترای ننر ضعيف زار زار گريه کردن. بعد يهويی بارون گرفت. منم فکر کردم ديگه رسما ماليخوليايی شدم و خيالاتی شدم که داره بارون مياد. ولی خوشبختانه شب فهميدم که واقعا چله تابستون به مدت يک ربع بارون اومده بوده.

اصولا امروز روز ديوونه ای بود. از آسمونش بگير تا مردمش. راننده آژانسه که عين الاغ ميروند و بوگند ميداد. خونه هم ديوونه خونه شده بود و همه چی ريخته بود بهم. منم مجله فيلم و برداشتم و يه يه ساعتی تو توالت بودم و سعی کردم دخالت نکنم. يه جورايی همه چی داره خيلی بد پيش می ره. ولی يه چيزی رو خوب می دونم. اونم اينه که اگه بخوام لی لی به لالای اين ماجراها بذارم سر از يه ديوونه خونه رسمی در ميارم. خلاصه که بايد باز بزنم به کوچه علی چپ. انتظار زيادی هم نبايد داشته باشم که فهميده بشم. خوب که فکرشو می کنم می بينم همونطوری که از نظر من خيليا ديونه ويا احمق هستن، منم از نظر خيليا ديوونه ويا احمق (و يا هردوش) هستم. برای همين به بقيه هم بايد حق داد. نبايد اينقدر لوس تيتيش مامانی باشم.

فقط کاشکی اينهمه همه چی قاطی پاتی نشده بود. کاشکی همه چی باهم سرم خراب نمی شد. سخته اينجوری.




چرا کسی راجع به فيلتر شدن وبلاگ حسين چيزی نمی نويسه؟ راسته که می گن هنوز خيلی از آی اس پی ها IPپرشين بلاگ و بلاگ اسپات رو ban کردن و وبلاگ حسين هم کماکان بسته است؟ منکه همه رو می بينم، ولی فکر می کنم بلايی که سر هاست قبلی کاپوچينو اومد سر وبلاگها هم اومده. کسی به نامه حسين جواب داده؟



July 27, 2003


وای خدا چقدر هوس کردم اينجا بنويسم يهويی! اصلا امروز همه چی رنگ و بوی قديم رو ميداد. خل و چل بازيای قديم. شيطونيا. هر چی اون روز نزديک تر می شه بيشتر تيريپ نوستالژی خسته برم ميداره. انگاری همه اين چيزا رو قراره از دست بدم. قرار نيست، مگه نه؟

امروز با پينکفلويديش رفتيم پياده روی. چند وقته ميريم پياده روی. از عجايب خلقت بابام اجازه داده که شبا برم بيرون. خيلی حال ميده. ساعت 9، 9:30 ميريم پايين تا 11 شب. راه ميريم، بعد آخرش هم ميريم هفت تپه اکباتان (جای بعضيا خالی!) روی يه نيمکتی ولو می شيم و وراجی می کنيم وهر هر کر کر. امروز هم به همين قصد رفتيم پياده روی. هدف اصلی هم اينه که شايد يه دری به تخته خورد يه خورده لاغر شديم. ولی خوب از اونجايی که هر چه بگنند نمکش می زنند و غيره، من هوس خوراکی کرده بودم، حالا هر چی که باشه، از کباب کوبيده و پيتزا بگير، تا هر چيزی که تو کافی شاپ می شه خورد. پينکفلويديش هم که هميشه تو اين مواقع منو کنترل می کنه بد تر از من هوس بستنی کرده بود. خلاصه پياده روی ما به کافی شاپ کندلوس که تازه تو اکباتان باز شده ختم شد. خيلی شيک سفارش بشقاب بستنی و سان شاين مخصوص داديم (ساعت ده شب بود!). چشمتون روز بد نبينه. بشقابه واقعا بشقاب بود. اولش ما هی می گفتيم حتما يه فنجون مياره که توش سه تا کوپ بستنيه. وقتی اينو آورد، ما تا دو ساعت می خنديديم. يه بشقاب گنده که همينجور عين کوه توش بستنی چيده بودن با يک عالمه ميوه و خامه. یعد سان شاينه رو آورد. اونم يه ليوان گنده که توش دو متر بستنی و ژله های رنگ و وارنگ و ميوه بود. ما از خنده همو می زديم. بعد نشستيم با بی شرمی هرچه تمام ترهمشو خورديم. انگار نه انگار که قبل از رفتن وقتی بابام ازم پرسيد شام می خوری يا نه چه نگاه بدی بهش انداختم! بستنيا حيف بود آخه!

بعد هم پاشديم دست از پا دراز تر رفتيم خونه هامون. دلمون خوشه پياده روی رفتيم! تازه امروز يه پسره تو پاساژ اومد جلوی ما و يه سوال بيشرمانه ازمون کرد. حيف که اون قديما نيست سوالشو بنويسم! من دلم می خواست بزنم تو دهنش. ولی پينکفلويديش هيچ عکس العمل قهری نشون نداد و تازه خيلی فلسفی با مساله برخورد کرد! من نمی دونم چرا اين پسرای ما بعد از اينهمه فيلم و ماهواره و دوست دخترو عکسهای اهم اهم و وبلاگهای سکسی، هنوزم اينقدر ممه نديده ان! ( استغفرالله. من وبلاگ نوشتن يادم رفته. پژمان جون می شه هنوزم از اينجور حرفا زد يا اينکه بايد پاستوريزه باشيم؟ ؛) )



July 21, 2003


کلپوچينو با طراحی جديد :)

راستی منم همين روزا شروع میکنم نوشتنو ;)



July 15, 2003


خوب مثل اينکه وبلاگها هم از فيلتر دراومدن. البته من از اولشم همه وبلاگا رو ميديدم چون آی اس پی من چيزی رو فيلتر نکرده بود. به هر حال مثل روز معلومه جريان چی بود. ولی اگه جيغ و داد نمی کرديم اوضا همينجوری ممکن بود بمونه. بهتره منم فعلا برم پی کارم و احساساتی نشم و ماستمو بخورم!

اوضای تزم هم به لطف پينکفلويديش جونم و بعضی دوستان عزيز ديگه که آينه گرفتن دستشون که کچلک سرشو ببنده داره خوب پيش ميره.

فقط اينکه، پدرام معلميان که يه وبلاگ انگليسی باحال داره، يه مقاله نوشته تو ايرانيان راجع به نوشتن وبلاگ انگليسی. هر کی انگليسی بلده (لازم نيست خيلی خوب باشه انگليسيتون) و اهل وبلاگ نوشتنه بره يه نگاهی بندازه به اين مقاله.



July 12, 2003


لطفا امضا کنيد:

(برای اينکه اين لوگو رو تو وبلاگتون بذارين می تونين برين اينجا: sar.gardoon.net و کدش رو بردارين و تو وبلاگتون کپی کنين.)



July 10, 2003


لطفا وبلاگهارا فيلتر نکنيد

بعد از پرشين بلاگ، بلاگ اسپات هم فيلتر شد. اولين وبلاگها را يادتان می آيد؟ فضای حاکم بر اينترنت دو سال پيش را يادتان ميايد؟ پيشرفتی که در سايتهای ايرانی بعد از تولد پديده وبلاگ رخ داد را يادتان ميايد؟

آقايان به کجا می رويد؟ از فيلترينگ به کجا می خواهيد برسيد؟ مگر پديده وبلاگ چه تهديد بزرگی برای شما بود که اينچنين به تضعيف يکی از عوامل موثر پيشرفتIT در ايران پرداخته ايد؟

از اينترنت استفاده نامطلوب هم می شود. به زعم شما سايتها و وبلاگهای غير اخلاقی و برانداز زيادی هم وجود دارد. اما مگر همه داستان همين چند سايت و وبلاگ است؟ حتی اگر برداشت شما درست هم باشد، مگر خشک و تر بايد با هم بسوزند؟ تازه، مگر شهيد آوينی نگفته بود بايد خانه هايمان را نوک قله آتشفشان بسازيم؟ مگر علامه جعفری نگفته بود بايد پنجره ها را باز بگذاريم و بگذاريم هر بادی که می خواهد بوزد؟ مگر نگفته بود انسان قوی را از هيچ بادی هراس نيست؟

چشمانتان را بازکنيد لطفا. ببينيد بعد از گسترش پديده وبلاگ در ايران چقدر ميزان محتوای فارسی در اينترنت افزايش يافت. به هزاران هزار وبلاگ مفيد تحصصی، هنری، ادبی و حتی مذهبی نگاه کنيد. به نويسندگانی که بی واسطه تجربيات خود را در معرض ديد جوانان تازه کار می گذارند. به وبلاگهای فنی و تحصصی فکر کنيد که چگونه بی واسطه به سايرين آموزش می دهند. به انسانهايی فکر کنيد که چگونه برقرای ارتباط و گفتگو را به بهترين وجه خودش تجربه کرده اند. به دهکده جهانی و عصر ارتباطات فکر کنيد. مگر نه اينکه در عصر حاضر که عصر ارتباطات است اينترنت حرف اول را می زند؟ مگر نه اينکه پديده وبلاگ باعث شد بسياری از کاربران ايرانی ساعات حضور خود در اينترنت را هدفمند کنند و به جای پرسه های بيهوده در تارو پود اينترنت به تبادل افکار و انديشه بپردازند؟ مگر نه اينکه بسياری از کاربران ايرانی که از اينترنت تنها ايميل و چت را می شناختند به لطف پديده وبلاگ با اينترنت بيشتر آشنا شدند و فهميدند از اينترنت استفاده های مفيد ديگری هم می شود کرد؟

به عقده هايی فکر کنيد که در اين فضاسرباز کردند و به بهترين نحو تمام شدند. و به اين فکر کنيد که اگر اين عقده های شايد سالها فروخورده در جامعه بيرون سرباز می کردند چه عواقبی ممکن بود به دنبال داشته باشند.

شايعه ها می گويند بعد از وبلاگها نوبت سايتهای نوپای ديگر است. به کجا می خواهيد برويد؟ چندين هزار نفر را می خواهيد نا اميد و سرخورده کنيد؟ مگر نه اينکه خوشبختانه يا بدبختانه بسياری از وبلاگ نويسها خودشان خط قرمزها را شناخته اند و رعايت کرده اند؟ مگر نه اينکه هر جا لازم شد سکوت کرديم و به کوچه علی چپ زديم؟

لطفا در تصميم خودتان تجديد نظر کنيد. لطفا نگذاريد ايران چين دوم شود. لطفا پرشين بلاگ و بلاگ اسپات را فيلتر نکنيد.



July 8, 2003


در اين وانفسای نفی فرديت آدمها، لاله و لادن جانشان را بر سر بدست آوردن فرديتشان از دست دادند. لاله و لادن که رفتند :(، ريحانه هم رفته بود، مهرانه و مهرانه ها را دريابيم.



July 6, 2003


از وبلاگ حسن سربخشيان:

"بالاخره روز سرنوشت ساز زندگی لاله و لادن رسيد و اکنون آنها در اتاق عمل هستند
و بايد ۲۴ ساعت ديگر نيز منتظر بود تا نتيجه کار تيم يکصد نفره جراحی مشخص شود.
امروز همچنين آقای خاتمی رييس جمهور هم طی پيامی از تلاش و کوشش تيم جراحی تشکر نموده و برای آنها آرزوی موفقيت نموده است.
شما هم در صورت تمايل به ياری اين دو خواهر می توانيد کمکهای خود را به شماره حساب ۸۰۰۳۸۲۰ بانکملی شعبه حشمتيه به نام لاله و لادن بيژنی بفرستيد."



July 1, 2003


اين خانه سياه است...


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage