خورشید خانوم



« July 2003 | Main | September 2003 »


August 29, 2003


"خانم ها و آقايان
يک زن جهان سومي با شما صحبت مي کند.
نوشتم صحبت مي کند...بله،اين زن جهان سومي در تقاطع بزرگراه هاي اطلاعاتي جهان اکنون مي تواند از موهبت بزرگ صحبت کردن برخوردار باشد
اينجا در ارتفاع 2003 پايي از ته تاريخ بين من و جهان مردانه، جهان مرداني که از من برابرترند به من فرصت داده اند در فاصله يک لينک، به اندازه يک دات کام حرف بزنم
" (ادامه)

سايت زنان ايران با تمام فراز و نشيب های خودش، با همه سختيهای پيش روش يکساله شد. اينجا می تونين تو دفتر ياد بود سايت نظرات خودتون در مورد عملکرد يکساله سايت رو بگين. يه خسته نباشيد گنده به شادی و همه بچه های سايت *-:

(ممنون از عمو حميد عزيز برای Guest Book)




آقامون احسان شريفی شد! بابا درسخون، بابا اينکاره! بابا جزيره! ؛) (شيرينی فراموش نشود)




آقا می گن شيراز هواش خيلی خوبه، جاهای ديدنی هم زياد داره! حافظ، سعدی، خانه قوام السلطنه!! هتل هما!!!!! ؛)



August 28, 2003


يه بلای گنده سر اين ميل باکس من اومده. فکر می کنم اکثر ايميلهايی که اين دو سه روزه ريپلای کردم برگشت خورده و منم اکثر پيغامهای برگشت رو پاک کردم. مشکل اين ميل باکس درست شه همه جوابها رو دوباره فوروارد می کنم. اگه ديدين يهويی دو بار براتون جواب اومد می بخشين.

راستی کسی می دونه ايميل من چش شده؟ اين پيغام رو ميده وقتی برگشت می خوره:

This is a multi-part message in MIME format.




خوب من مثل اينکه بايد باز يه چيزی رو توضيح بدم. من خودم رو فمينيست نمی دونم و ادعای فمينيست بودن هم ندارم. دليلش هم اينه که آدم بايد وقتی ادعای چيزی رو بکنه که در موردش آگاهی کامل داشته باشه. به نظر خودم متاسفانه هنوز خيلی خيلی مطالعاتم کمه و هنوز خيلی کار دارم تا بتونم خودم رو صاحب يک ايدئولوژی خاص معرفی کنم. اما شديدا مسائل مربوط به زنان رو دوست دارم و سعی می کنم هر کاری که از دستم براد برای فمينيستها بکنم. برنامه آينده زندگيم هم اينه که هرجوری هست تو تحصيلاتم مطالعات زنان و مسائل مربوط به فمينيسم رو هم بگنجونم و اميدوارم بتونم يه روزی با اطمينان بگم که يه فمينيستم.

و اما کاری که من در مورد شرايط ضمن عقد کردم فمينيست بازی نبود. من فقط خواستم با شرايط برابری با همسرم زندگی مشترک رو آغاز کنم. درسته که قانون ما خيلی ايراد داره، اما من الان تو جايگاهی نيستم که با قانون مبارزه مستقيم کنم. ما وقتی عرف جامعه امون هم در مورد يه چيزايی مشکل داره، حتی اگه قانون هم عوض بشه کار زيادی از پيش نمی بريم. من می دونم برای اينکه تو جايگاهی قرار بگيرم که بتونم کار مفيدی انجام بدم، حالا حالا ها کار دارم. ولی حداقل می تونم در مورد زندگی خودم اين تصميم رو بگيرم، و می دونم که با کاری که کردم، برای دخترای فاميل و دوست و آشنا هم اين راه يه خورده باز تر می شه. حالا اگه فلان خاله خانباجی در مورد عروس بعدی چنين شرايطی رو بشنوه، دهنش شيش متر باز نمی مونه و نهايتش سه متر باز می مونه. همين که چند تا ايميل داشتم از چند تا دختر که می خوان کاری مشابه من بکنن و چند تا سوال ازم پرسيدن، برای هفت پشتم کافيه. و همين که ديگه در و همسايه به دختری که بدون مهر ازدواج می کنه به چشم يه دختر بی ارزش بدبحت بيچاره نگاه نکنن خودش خيليه.

در مورد بيمه هم، اين چيزی نبود که من به عنوان مهر بخوام. همسر من اصولا رشته اش با بيمه مرتبطه، و من به خاطر ازدواج با اون از پوشش بيمه خدمات درمانی بابام بيرون ميام، و همسرم داره منو می بره به يه کشور کمی غريبه برای من. اين در واقع يه هديه ازدواج بود به من، که بيچاره از همون روز سوم هم با پرداخت پول راديوگرافی پای من پرداختش رو شروع کرد. من الان به خاطر شرايط خاصی که پيش اومده تا يه مدتی نمی تونم کار کنم. قراره که يه مدت اون اسپانسر من بشه تا من بتونم برگردم سر کار و بعد منم بتونم تو زندگی مشارکت کنم و مسلما بعدا جبران می کنم. اين بيمه در حال حاضر جزئی از اون پشتيبانيه و من ازش ممنونم که با اين کارش يه اطمينان خاطر بزرگ بهم داد.

اما در مورد گريه کردن، من نمی دونم چه ايرادی داشته که من گريه کردم؟ من احساس بيچارگی زيادی می کردم، و فکر می کردم هيچ راهی وجود نداره. برای همين هم گريه می کردم. اگه خوشحال می شين بازم از ضعفهای من بشنوين اينم می گم، که حتی به خودکشی هم فکر کردم. من دلم نمی خواست زير بار قراردادی برم که ارزش منو در حد هزارتا سکه پايين ببره، هيچ راهی هم جلوی روم نبود. مسلما اگه پدر آقای همسر پادرميونی نمی کرد و کمکم نمی کرد، من موفق نمی شدم. به شما هم پيشنهاد می کنم هروقت ديدين دلتون داره می ترکه گريه کنين و بعدشم وبلاگ بنويسين! خيلی بهتر از اينه که آدم همه چی رو تو خودش بريزه و بعدا خدای نکرده دچار تومورهای سرطانی بشه.

وای چقدر ور زدم! ببخشيد توروخدا. نمی دونم چرا احساس کردم اگه حرف نزنم می گن لالم!

پ.ن. راستی کی گفته فمينيستا نبايد شوهر کنن؟!!! ؛)




August 26, 2003


واقعا از همه کسايی که برام ايميل زدن يا بهم تلفن يا SMS زدن يا تو وبلاگاشون تبريک گفتن ممنونم. خيلی خيلی خوشحالم کردين و بهم انرژی مثبت دادين. واقعا ازتون ممنونم. همه ايميل هارو جواب ميدم. فقط ممکنه يه خورده طول بکشه. اين روزا وحشتناک همه چی شولوغ پولوغه.




رسمی ترين ازدواج وبلاگی!

پينکفلويديش خواهر عزيزم که تو تمام اين سالها، يعنی از 11 سال پيش بهترين دوست من بوده با پيام چرندياتی، داداشی عزيزم، امروز ازدواج کردن. نمی تونم بگم چقدر خوشحالم. هنوز خودم حاليم نيست که چيکار کردم. پينکفلويديش هم احتمالا همين حس رو داره! ولی همين که دو تا آدمی که اينقدر دوسشون داری واينقدر گل هستن بخوان برای بقيه عمر در کنار هم زندگی کنن آدم رو کلی خوشحال می کنه.

پينکفلويديش امشب عين ماه شده بود. با يه لباس سبز روشن خوشرنگ. پيام هم که انگار نه انگار عروسيشه! تمام مدت ما رو خندوند. از محضر گرفته تا تو رستوران و خونه. تيريپ مردونه اش منو کشته! بيچاره خبر نداره همين روزا بايد به جای سايت مردونه زی زی دات کام راه بندازه!:)

از رستوران که برمی گشتيم خونه سبد گل حلقه ها رو گذاشتيم لای برف پاک کن ماشين آقای همسر و اين ماشين برای بار سوم شد ماشين عروس. چپيده بوديم تو ماشين و بوق بوق می کرديم و دست می زديم و می رقصيديم. هر کی تو اتوبان ما رو می ديد فلاشر می زد و بوق می زد. يه جا هم آقا پيام که پشت رل بود بقيه رو گذاشت سر کار و شروع کرد تو اکباتان دستی کشيدن و دور خودش چرخيدن. بقيه ماشينا هم فکر کرده بودن بايد همون وری برن و دور ما چرخيدن! تو ماشين هم از ماجراهای کلاس آموزش پيش از ازدواج و فيلمی که براشون گذاشته بودن تعريف کرد که ديگه ما مرده بوديم از خنده. حالا احتمالا همين روزا ماجراهاش رو می نويسه تو وبلاگش.بعد هم رفتيم خونه. يه جمع کوچيک جمع و جور بوديم. ولی اونقدر رقصيديم که من ديگه دارم از پادرد می ميرم. تازه خوبه من ديروز پام پيچ خورده بود!

(پينکفلويديش هم با شرايطی تقريبا مشابه من ازدواج کرد و مهر نگرفت و به جاش حق طلاق گرفت، هر چند که پيام حاضر بود مهريه بالايی رو قبول کنه.)

خلاصه که اينم از يه عروسی ديگه که منو از هر عروسی ديگه ای تو اين دنيا خوشحال تر کرد.

پينکفلويديش و پيام عزيزم: ايشالا که سالهای سال کنار هم زندگی کنين و جوون بمونين و خوشبخت بشين و مارو مثل هميشه از خنده روده بر کنين! ؛)



August 22, 2003


قرار شد بيان خونمون. يهويی به آدم يه حس بدی دست ميده. هی بايد تحت فشار باشی. کی چی می گه. چی بپوشم؟ از همون اولش گفتم چايی نمی آرم. روز قبلش باباش شوخی می کرد باهام و می گفت بايد حتما چايی بياری. بعدش اومدن. بابام همون حرفای هميشگيش رو زد. بعد باباش ازم کلی تعريف کرد. بعد هم گفت اينهمه تعريف کردم دليل نمی شه چايی نياری! منم اونقده ممنونشون بودم که رفتم برای اولين بار چايی بريزم بيارم. شونه هام از خنده می لرزيد. خدا رو شکر رو سر کسی نريختم. يکی دو جا حالم خيلی بد شده بود از دست حرفای بابام. برادرش آرومم کرد.

بعدش قرار شد چند روز بعدش بريم محضر. دو روز قبلش بود که بابا گير داد و يهويی گفت بايد 1000 سکه مهر باشه. همون روز بود که من حالم از همه چی بهم خورد. همون روز بود که گريه های من شوروع شد. رفتيم پيش باباش. من زار می زدم. آرومم کردن و فردا شبش رفتن پيش بابام. 3 ساعت حرف زدن. يخورده فالگوش وايسادم ببينم چی می گن که ديدم داره حالم بد می شه. رفتم تو تختم بخوابم. بعد باز دوباره گريه هام شوروع شد. ولی آخرش بابا رضايت داد و همه گفتن هرچی من بگم. شبش پينکفلويديش اومد خونمون که اتاق فاجعه منو تميز کنيم. تا ساعت 2 شب هر چی تو اتاقم بود چپونديم تو گونی. صبحشم ساعت 7 صبح پاشديم و تا 9 صبح ور زديم.

عصرش رفتيم محضر. همه چی يه جوری بود. يه سری آدم اونجا بودن. پينکفلويديش اگه اونجا نبود که همه چی رو برای من خوب و عالی جلوه بده من در می رفتم. وقتی آخونده اومد و شروع کرد هنوز نفهميده بودم چه خبره. از من بله خواست. پينکفلويديش گفت عروس رفته گل بچينه. بار دوم زن عموش گفت عروس رفته وبلاگ بنويسه! همه از خنده مرده بودن! بار سوم همه منتظر بودن و من نمی دونستم بايد بله بگم يا نه. با اجازه مامان و بابام که کلی مديونشون هستم و هرچی دارم ازشون بله گفتم. بعد همه دست زدن. مهر رو پرسيد و اعلام کرديم: 1 ديوان حافظ، يه دست آينه شمعدون و يه شاخه گل رز. احساس پيروزی می کردم. شرايط رو هم اضافه کرديم. حق طلاق و مسافرت و کار گرفتم. اموال نصف نصف. واون به جای مهر موظف شد بيمه درمانی مادام العمر کنه منو. اون تبصره ای رو هم که به طرفين حق ميده اگه يکيشون بچه دار نمی شد اون يکی طلاق بگيره رو امضا نکرديم. باباش گفت چه حسی داری؟ گفتم حس برنده شدن. گفت: "فاتح شدم، خود را به ثبت رساندم" تو دلم گفتم: "خود را به نامی در يک شناسنامه، مزين کردم، و هستی ام به يک شماره مشخص شد." گفت:"پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران."

بعد اومديم خونه. يه سری فاميلهاشون مهمون ما بودن. من لباس بلند شيری رنگ پوشيدم. موهامو رفتم آرايشگاه شينيون کردم. خودم خودمو آرايش کردم. مثل آرايشای هميشگيم. فقط رژ لب اکليلی هم زدم! رقصيديم. فيلمبرداره سر شام گفت غذا تو دهن هم بذارين و ما هم قبول نکرديم! من نزديک بود حلقه رو تو دست راستش بکنم. نمی دونستيم اول کی بايد دست کی حلقه کنه. همه منو نگاه می کردن. من يه لحظه رفتم تو اتاق در رو رو خودم بستم و پاهامو دراز کردم و به خودم گفتم چه غلطی کردی؟ خواهرم حسابی سنگ تموم گذاشت و نذاشت آب تو دلم تکون بخوره. سياوش هم که اون وسط برای خودش عشقی می کرد. تو تمام فيلم آدامس جوييدم. تا چشم پينکفلويديش رو دور ميديدم بشکن هم می زدم. آخه قبلش کلی نصيحتم کرده بود که سنگين رنگين باشم و مثل بقيه مهمونيا شيلنگ تخته نندازم. شبش هم بابام محترمانه داماد جديدشون رو از خونه انداختش بيرون! يعنی گفت مامان بابات منتظرن سرپا نگهشون ندار. می موند هم فرقی نمی کرد البته! احتمالا اون بايد تو حال می خوابيد و من تو اتاق خودم!

بعدش من خيلی خسته بودم. هنوزم خسته ام. انگاری حسابی کتکم زدن. گريه های اون دو سه روز خيلی اذيتم کرد. از بابام می ترسم. همش منتظرم تلافی سرم دراره چون کاملا معلوم بود که تو رو درواسی با باباش رضايت داده. بعدشم نمی دونم چيکار کردم. همينجور عين يه ربات امضا می کردم. قبلا که ايران نبود بيشتر دوسش داشتم. بعد که اومد بازم بيشتر دوسش داشتم. بعد که اون امضا ها رو کرديم همه چی برام عجيب شد. انتظار معجزه داشتم از اون يه تيکه کاغذ. هيچ چی هيچ فرقی نکرده. فقط يه حلقه ساده طلايی به يکی از انگشتای من اضافه شده. انگاری فقط من و اون دوست پسر دوست دختر قانونی شديم. حالا يکی دوسال بايد بگذره تا بفهمم کاری که کردم درست بوده يا نه.

بعدشم سرگردونيها هنوزم سر جاشه. می دونم باز فردا ازم می پرسه دوسم داری؟ و من می گم آره. می گه با عشق ازدواج کردی و من می گم نه! بعد اون حالش بد می شه و من نمی خوام حالش بد شه چون دوسش دارم.

انگشتامم ديگه تير می کشن. يه هفته از دنيا به دور بودم. يه هفته روزنامه نخوندم. ياس نو ها و ايران ها همينجور تلمبار شده بود. بايد به 60 تا ايميل جواب بدم. دلم برای خودم تنگ شده. امشب دو و نيم شب اومدم خونه و هنوزم دلم شور می زنه که نکنه بابا فردا غر غر کنه که چرا شب دير اومدی. تزم هنوز کلی کار داره. بعد هی به خودم می گم چيکار کردی؟




ناراحت می شه می گم عاشقش نيستم. هر حسی که اسمشو عشق گذاشتم بد جوری حالمو گرفت و منو خورد کرد. فهميدم که اسمشون عشق نبوده. عشق يهويی به وجود نمياد. نيمه های گمشده که همو می بينن دوست دارن زود عاشق هم بشن. اما طول می کشه. عشق از عشقه مياد. يه نوع پيچک. دو تا پيچک وقتی يه خورشيد داشته باشن شروع می کنن هردوشن به سمت اون خورشيده برن. اگه خودشون هم رشد کنن به هم می رسن و تو همديگه گره می خورن، هر چی ساقه هاشون بلند تر بشه بيشتر تو هم ديگه گره می خورن. دو تا آدم هم همينجورين. اگه خورشيدای زندگيشون يکی باشه، اونوقت به يه سمت حرکت می کنن و يواش يواش به هم می پيچن. حالا هرچی بزرگتر شن و بيشتر رشد کنن بيشتر بهم می پيچن. وقتی حسابی تو همديگه بپيچن، ديگه سخت می شه ازشون جداشون کرد. من فکر می کنم اين همون موقعيه که آدما عاشق هم می شن.

من و اونم يه خورشيد داريم. سر پيچکامون هم دارن می خورن بهم. حالا حالا زمان لازمه تا رشد کنيم و بيشتر بهم بپيچيم. حالا حالا ها مونده تاعاشق بشيم. من نيمه های گمشده ای رو ديدم که تو ميانه راه عاشقی از هم جدا شدن، يا يهويی باغبون اومده با داس از هم جداشنو کرده، يا يهويی خورشيداشون فرق کرده. من پيچکايی رو ديدم که خيلی هم تو هم پيچيده بودن اما يه دفعه يکيشون رشدش کم و کم تر شده و اون يکی رشدش زياد تر و از هم دور افتادن. من پيچکايی رو ديدم که آفت زده شدن و مردن.

من عاشقش نيستم چون هنوز شاخه هامون از هم دورن. من دوسش دارم چون خورشيدش همون خورشيديه که کلی دنبالش گشتم و به زحمت پيداش کردم. من دوسش دارم چون از بوی خاک بارون زده خوشش مياد...



August 14, 2003


کله ام داره می ترکه. سه روزه ميگرن دارم. فقط دلم می خواد دممو بدارم بذارم رو کولم و دربرم. خوب اين درسته که همه چی اونجوری که تو دلت می خواد نمی شه. ولی چرا ايندفعه هيچچی اونجوری که دلت می خواد نيست؟




تو کجايی؟ تو نيستی، از اولشم نبودی. تو فقط يه خيال بودی تو کله من. خيالی که هيچوقت هم قرار نيست واقعی بشه. با خيال نمی شه زندگی کرد. من امروز رسما اعلام می کنم که می خوام واقعی باشم. من امروز رسما به هرچی خواب و خياله پشت پا می زنم.




شديدا ياد فيلم My Big Fat Greek Wedding افتادم. اين دفعه هر دو طرفGreek هستيم! عمری هرچی سنته مسخره کردم و ازش فرار کردم. اما يه دفعه يه جايی همچين مياد سراغتو گلوتو می گيره که خودتم می مونی. امروز کلی حرصم دراومده بود. وقتی که بابای من و بابای اون با هم پای تلفن برای اولين بار حرف می زدن هی ترس برم داشته بود که نکنه حرف ناخوشايندی رد و بدل بشه. اومدم فالگوش وايسم ببينم چی می گن، بعد يهويی به خودم گفتم اصلا چرا بايد اينجوری باشه؟ به اونا چه ربطی داره؟ اين تصميميه که من گرفتم. خودم خوب می دونم چرا اين تصميم رو گرفتم. نه از روی عشق آتشين بود، نه از روی هوا و هوس. با عقل و چشای باز بود. چرا بايد همه چيز زندگی من با تصميمای بقيه گره بخوره؟ چرا بايد هی نگران بقيه باشم؟

چرا مثلا بايد غر غر بشنوم که چرا گفتم مهر نمی خوام؟ بابا بهش برخورده بود که چرا سرخود حرف زدم. برگشتم بهش گفتم تو می خوای ازدواج کنی يا من؟ گفت تو، ولی می خواست متقاعدم کنه که من خودم به اين باور برسم که مهر چيز خوبيه. بهش گفتم که به نظر من توهينه. انگار من يه راس گاوم، يا يه تيکه زمين، جالبه که خودش موافقه با حرف من. ولی نمی تونه قبول کنه منو بدون مهر بفرسته برم. همش ياد دحتر دوستش ميفته که شوهره طلاقش "داده" و اونم تونسته مهرشو بگيره و يه خونه بگيره. بهش می گم من دارم حق طلاق می گيرم. آخه چه دليلی داره تو زندگی که قراره همه چی توش مساوی باشه زن حق داشته باشه يه پول اضافی از مرد بگيره؟

تو مملکت مسخره ما مهر فقط يه وسيله است نو دست زنای بيچاره که وقتی جونشون به لبشون رسيد بگن مهرم حلال جونم آزاد، به خاطر اينکه قانون گل بلبل ما به مرد حق طلاق داده اما به زن نه. از يه ورم برای زنای ستنی که کار نمی کنن و درامد ندارن هم يه پشتوانه است که اگه شوهره انداختشون بيرون، يه جوری بتونن زندگيشون رو تامين کنن. برای همين هم مهر می شه يه تضمين. زنای ما هم خودشون نمی رن دنبال اينکه حق طلاق بگيرن. اون چند تايی هم که می خوان اينکارو بکنن با نچ نچ اطرافيان روبرو می شن: زشته، شگون نداره، اول عروسی و اين حرفا؟ و خلاصه کمتر زنی اينکارو می کنه.

حالا من حق طلاق رو می گيرم، از اول بهش گفتم و بدون هيچ ناراحتی قبول کرد. قرارمون هم بر اينه که هردو طرف کار کنن. از اينکه وابسته مالی به يه نفر ديگه باشم متنفرم. آدم بايد عرضه داشته باشه خودش بتونه آينده خودشو تامين کنه. از اون ور هم بابا کليد کرده که بايد مهر بگيری. يه حس بدی دارم. خيلی بد.

از اونور من به خاطر همه تصميم هايی که خودم گرفتم دارم سرزنش می شم. خوشحالم که خيلی کارها رو يواشکی کردم. کارهايی که می دونستم درسته و اگه اجازه می گرفتم هيچوقت نمی ذاشتن انجام بدم. حتی من اجازه نداشتم ببينمش که بهتر بشناسمش. خيلی دروغ گفتم برای اينکه ببينمش. تازه هنوزم خيلی موقعها احساس می کنم غريبه است.

چند صد سال ديگه بايد بگذره تا دو نفر بتونن تو جامعه ما باهم قبل از ازدواج زندگی کنن تا همو بشناسن و بتونن تصميم درست تری بگيرن؟ چند صد سال بايد بگذره که يه آدم بتونه خودش واقعا برای انتخابش تصميم بگيره و "بقيه" هيچ تاثيری نداشته باشن؟ چند صد سال بايد بگذره تا آدم بتونه تو اين جامعه خودش باشه؟

چرا من اينقده الان حالم بده و حرصم از دست همه دراومده؟



August 13, 2003


اولش خيلی حس خوبی داشتم. دلم می خواست اونروز زودتر بگذره وساعت يک شب شه که برم فرودگاه. ياد روزی که رفته بود افتادم. برف ميومد. گريه کرده بودم (برای خودم هم عجيب بود.) بعدش عادی شد. يه روزايی عادی تر از عادی. يه روزايی جفتک مينداختم، می ترسيدم، می ترسوندمش. بعضی اوقات خيلی دور می شدم. بعضی اوقات شک همه وجودمو می خورد. نمی دونستم دارم کار درستی می کنم يا نه. اعتراف می کنم که چشمام باز باز بود. عاقل عاقل بودم. همش تقصير اون سرگردونيه بود. همش تقصير همون حسی بود که بعضی اوقات باعث می شه آدم دلش بخواد پر بزنه بره.

بعد اون شب شد. رفتم فرودگاه. نمی دونستم گل بخرم يا نه. دسته گل خريدن به نظرم احمقانه اومد. کاش گل نرگس بود. ترافيک افتضاح. وسط راه تاکسی پياده ام کرد و تا ترمينال دو رو پياده رفتم. يه شاخه رز قرمز گرفتم بدون تزئين. 500 تومن مرتيکه عوضی گرفت! بعدش رفتم تو سالن. هيچکس نبود. فقط پسر عموش بود. تو مانيتور ديدمش. مردم که ميومدن بيرون و استقبال کننده ها می پريدن رو سر و کولشون و گريه زاری می کردن گريه ام می گرفت. دلم داشت تالا پ تالاپ می زد. اين خيلی خوب بود. همش می ترسيدم يه وقت دلم تالاپ تولوپ نکنه. بعدش اومد. هيچکس نرسيده بود خدارو شکر. اومد سراغم. بغلم کرد. اشکاش سرازير شد. اما اشکای من خشک شده بود. يهويی جا خورده بودم. تصوير توی وب کم و صدای تلفن کارتی يه خورده با اونی که جلوم بود فرق می کرد. يآدم اومد همونی بود که هفت ماه پيش بود. اينو فرداش يادم اومد.

بعدش خيلی خوب بود. بعدش سقوط بود. سقوط به سمت سربالايی. (شايدم پرواز بود؟ گمان نکنم.) بعدش مهربونی بود. احساس امنيت بود(حسی که خيلی وقت بود از يادم رفته بود.) بعدش ترس بود، بی وزنی بود، نگرانی بود، خوشحالی بود، گيجی بود، سرگردونی بود، کثيفی خونه ای که مدتهاست کسی توش زندگی نکرده بود، خاک گرفتگی ملافه ها بود، سوختگی چراغ آشپزخونه بود. بعدش باقالی پلوی ده باشی بود، چشمای شيفته ای بود که بهت حس خورشيد بودن می داد...

ديگه فکر کنم همه چی تموم شده باشه. يعنی شايدم شروع شده باشه. غريبگی داره کم کم جاشو به آشنايی ميده. خورشيد خانوم می خواد پوست بندازه. خدا رحم کنه!



August 10, 2003


نفيسه جونم مبارکه يه عالمه : )




تقريبا هفت ماه شد. خودمم فکر نمی کردم دووم بيارم. ولی خوب آوردم. ازحالا به بعدشم دووم ميارم. بعضی وقتا برای خودم غريبه می شم. بعضی اوقات سرگردون سرگردون می شم. الانم يه ترس فقط دارم، اونم اينه که احساس کنم می خوام پر بزنم برم. ديگه تنها نيستم که بخوام ديوونگی کنم. همه چی درست می شه. همه چی روبراه می شه، مگه نه؟




صد ساله می خوام يه سری لينک بدم نمی شه.

_ اول از همه اينکه آهوی سه گوش با طراحی جديد و چند تا از دوستای جديد کارش رو از سر گرفته. گزيده وبلاگها رو هر چند روز يکبار می تونين تو آهو بخونين.

_ مجله سايت سی نما هم دراومد. البته اسمشو بايد بيشتر گذاشت دامون/خسرو ژورنال با يه کم چاشنی صبا و مهدی و نيما! ؛) خسته نباشين بچه ها.

کاپوچينو هم که امن و امان با سردبيرا و طراحی جديد بهتر از قبل هر هفته آپ ديت می شه.

وبلاگهای ملکوت رو هم که حتما تا حالا ديدين خودتون. تو وبلاگای ملکوت من از همه بيشتر با دريا روندگان و ايگناسيو حال می کنم. البته بقيه اشون هم باحالن. يه ايده توپ از يه آدم توپ.

استاد حميد رضا نصيری (يا شايدم پور نصيری)، عضو برجسته مافيا از ديار بن بستی ها هم ام تی شد و وبلاگ خفن غلاف تمام فلزی رو اونجا ادامه ميده. البته شما به اون کاريکاتوری که ايشون اونجا کشيده گذاشته (همون دو تا دخترا) توجه نکنيد. من از شما معذرت می خوام!

وبلاگ ترانه های تنهايی هم ديگه با اسم اصليش بيشتر همخونی پيدا کرده. منم از امروز اسمشو به ايستادن در برابر باد تغيير ميدم. نمی دونم اين خوبه يا بده ....




- اين رشيد بهبودف چه می کنه...



August 9, 2003


شادی صدر سردبير سايت زنان ايران هم وبلاگ دار شد:

وبلاگ "نسخه پیش از چاپ" قراره شامل نسخه پيش از چاپ نوشته هايی باشه که از شادی در مطبوعات يا سايتها چاپ می شه، بدون سانسور و تغییرات سردبیرا و مدیرمسئولا.




August 8, 2003


کسايی که هنوز نمی تونن وبلاگ حسين رو ببينن می تونن از اين به بعد رونوشت فيلتر نشده اش رو تو سايت گويا ببينن:
/news.gooya.com/hoder




August 7, 2003


دهمين جشنواره مطبوعات امروز عصر تو تالار وحدت برگزار شد. اولش ملت ساکت نشسته بودن. علی معلم به طرز شديدا يخی مجری مراسم بود. اول يه کليپ مستند نشون دادن که روش آهنگ افغانی گذاشته بودن و يه جاهايی هم شهيد صارمی رو نشون ميداد که تو مزار شريف کشته شد. بعد صحفی معاون عصا قورت داده مطبوعاتی وزارت ارشاد يه سری حرفای خسته کننده زد. و آقای معتمدی هم که استاد روزنامه نگاريه يک سری حرف زد که متاسفانه نمی شد فهميد چی داره می گه. رئيس ايرنا هم رفت يه خورده قربون صدقه آقای معتمدی رفت و از طرف ايرنا يه تابلو (فکر کنم کار فرشچی) بهش کادو داد. کادوهه فقط يه خورده بزرگ بود و مردم هم بلند گفتن بايد کاغذشو باز کنن ببينن چيه. مزروعی هم رفت حرف زد و گفت ياد کاوه گلستان و زهرا کاظمی رو هم گرامی ميداريم و خبرنگار دربند داريم و مردم هم به طور ضايعی بعد از هرکدوم از حرفهای اينجوری مزروعی دست می زدن. وقتی از پشت تريبون کنار رفت يه مرد ريشو از تو جمعيت شروع کرد داد زدن که حرفای آقای مزروعی دور از شان بود درست نبود از زنی که معلوم نيست چيکاره بوده، جاسوس بوده يا نه، کار خلاف انجام داده يا نه تجليل بشه. آقای معلم هم خيلی شيک فقط تو جوابش گفت خيلی ممنونم!

مسجد جامعی هم اونقدر باداد حرفهای بی ربط و طولانی زد که ديگه دريا کوچولو هم صداش دراومده بود و بلند برگشت گفت اين چرا اينقدر داد می زنه! دو سه تا جايزه اول رو که دادن ژيلا بنی يعقوب داد زد که پاشيم بريم بيرون. ظاهرا جايزه های اول به صدا سيمايی ها داده شده بود. از همون جاها بود که دعواها و دادو بيدادا شروع شد. يکی اعتراض داشت که چرا از گلستان تجليل نشده که معلم از قول خودش گفت که تو برنامه جداگانه ای ازش تجليل می شه. يکی اومد جواب اون مرد ريشوهه رو داد و گفت حتی اگه اين خانوم جاسوس هم بود نبايد باهاش اينجوری رفتار می شد. يکی جايزه اش رو به رضوی فقيه تقديم کرد. شادی جايزه اش رو قبول کرد ولی گفت جايزه رو برای خودش بر نمی داره و ميذاره برای سال آينده جشنواره حقوق بشر و خبرنگار که به اسم زهرا کاظمی هم باشه. ديگه يواش يواش هيچ کس جايزه اش رو نمی گرفت. سالن نصف شد و نصف مردم اومدن بيرون دادو بيداد. ژيلا می گفت اسمشو بايد گذاشت جشنواره صدا و سيما. يکی اومد اسم همه خبرنگارای در بند رو خوند. منصور ضابطيان جايزه اش رو به روزنامه نگارايی که در بند نيستن ولی طبق يه قانون نانوشته نمی تونن بنويسن يعنی هوشنگ اسدی و نوشابه اميری تقديم کرد. بهمن نمی دونم چی چی هم جايزه اش رو نگرفت و رفت اون بالا اعتراض کرد. يک نفر هم به احترام خبرنگارای کشته شده و دربند يک دقيقه سکوت داد. وقتی از سالن اومديم بيرون شادی داشت جايزه اش رو ميداد به يکی از مسئولای انجمن صنفی و داشت می گفت جايزه رو بذارين برای سال آينده. دوربين صدا و سيما هم قشنگ هرجا که معترضين می رفتن همراهشون بود و همه رو ثبت کرد. وقتی شادی داشت با خانم مفيدی صحبت می کرد دوربينه اومد دقيقا بغل شادی و خانم مفيدی. ژيلا بنی يعقوب هم يهويی قاط زد و برگشت باهاش داد و بيداد که فيلم نگير. دوربينش رو گرفت هلش داد مرده رو عقب. خبرنگاره هم ديگه کم آورده بود شروع کرد داد و بيداد و برگشت گفت شما خبرنگارا هيچ کاره اين. هی سعی می کرد فيلم بگيره. کم مونده بود کتک بخوره ولی از همه صحنه ها فيلم می گرفت. يه عده از خبرنگارا که ديگه کم آورده بودن برگشتن گفتن اينجا ديگه دست از سر ما بردارين. خلاصه که خر تو خری بود. جو کاملا متشنج بود و مراسم به افتضاح کشيده شد. کاملا انتظار يه همچين ماجرايی رو داشتم. ديگه طاقت همه طاق شده. حالا خدا می دونه فيلمهای اون صدا و سيماييه و اونهمه عکسی که ازمون گرفتن سر از کجا دربياره.

ولی خداييش بر نامه امشب يه مهمون ويژه کم داشت!

در همين رابطه:
عکسهای ايسنا از مراسم
گزارش ايسنا از حواشی مراسم
(اينکشون تو خود ايسنا رو پيدا نکردم.)

تکميل:
عکسهای آرش عاشوری نيا از مراسم روز حبرنگار تو انجمن صنفی (جمعه)




August 5, 2003


اين نوشته های زير رو ديشب نوشتم ولی ديگه خوابم برد نرسيدم پستشون کنم. امشب هم کلی چيز بود که بنويسم. ولی دندونم خيلی درد می کنه می خوام برم قرص بخورم بخوابم. اين دندون عقل منم وقت پيدا کرده ميون اينهمه کار و سرگردونی :(




من همش می خوام وبلاگ بنويسم، ولی تا کارامو می کنم و وقت می کنم شده نصفه شب و لالام گرفته. آخه من از اون کارای عجيب کردم و ساعت 8 کلاس گرفتم. هر روز تا 12 ظهر 2 تا کلاس دارم. تازه جمعه ها هم همينطور. ماجراهايی دارم با اين صبح زود پاشدنها. يه روز قشنگ خواب موندم چشم باز کردم ديدم 8 صبحه! زنگ زدم موسسه گفتم مامانم درمونگاهه حالش بهم خورده من تا نيم ساعت ديگه خودمو می رسونم! ساعت 8:45 رسيدم موسسه ديدم کلاس خاليه و بچه ها رفتن! فرداش يک پدری از اين بيچاره ها دراوردم که خدا ميدونه. عين سگ آقای پتی ول بودم و يک بار هم شوخی نکردم. بعد هم شروع کردم به فارسی واق واق کردن که چرا رفتن، وقتی بهشون گفتن که من تو راهم. خلاصه شروع کردن معذرت خواهی و فرداش اومدم ديدم يه سبد گل گنده، با 22 تا رز قرمز به تعداد بچه های کلاس که روشم يک عالمه اکليل داشت با روبان و سبد بنفش به علاوه يه ظرف شکلات رو ميزه. رو گله يه کارت هم زده بودن: "برای معذرت خواهی"! تازه پولشم داشتن جلوی روی خودم جمع می کردن!

برام خيلی جالبه که شاگردا بعضی اوقات اينقدر جدی می گيرن. من خيلی فاجعه بودم خودم هميشه. هيچوقت معلما رو اينجوری تحويل نمی گرفتم. هميشه هم جز آزار و اذيت چيزی بهشون نرسيده از طرف من. ولی حالا عمرا يه شاگردی جرات داشته باشه يک دهم کارايی که من می کردم رو سر کلاس بکنه. برام جالبه که اصلا خودم هم نفهميدم چجوری شد که من يه دفعه اينجوری ديکتاتور شدم!

کلاسای ترم يکم هم خيلی جالبن. همچين با ذوق و شوق به آدم نگاه می کنن که آدم کلی خوش خوشانش می شه. يک کارهايی هم می کنن که أم نمی دونه چی بگه. اونروز مجبور بودم به شاگردام Highway رو درس بدم چون همه داشتن آدرس خونه هاشون رو به انگليسی می گفتن. برای مثال Highway گفتم مثلا شيخ فضل الله های وی، همت های وی، چمران های وی... يه دفعه يکی از بچه ها پرسيد: تيچر، های وی يعنی "شهيد"؟!!! نمی دونستم چی بگم!




ديشب رفتيم بعد از پياده روی با پينکفلويديش تاب سواری. همونجايی که پارسال هم می رفتيم، ته فاز 3 اکباتان. بعد آواز هم می خونديم واسه خودمون و وراجی هم می کرديم. يهو ساعت 10:30 شب يه پيرمرد آذری زبان اومد سراغمون و شروع کرد داد و بيداد که شماها خجالت نمی کشين و مامان باباهاتون خجالت نمی کشن ميذارن دو تا دختر تا اين موقع شب بيرون بمونن و اينکه در 24 ساعت همش 4 ساعت می خوابه و ما بيدارش کرديم. هرچی فکر کردم کجا خوابيده بود که ما بيدارش کرديم ساعت ده و نيم شب تو يه شبهه پارک ته فاز سه اکباتان عقلم به جايی قد نکشيد. بعد هر چی هم فکر کرديم نفهميديم از چی بايد خجالت بکشيم. باز اين پينکفلويديش در مورد دليل اينکه چرا آقاهه يهويی قاط زد نظرات فلسفی عميق داد که اجازه ندارم اينجا نقل قول کنم! ؛) در مورد اجسام پلاستيکی هم که کف زمين ديديم چيز زيادی نمی تونم بگم جز اينکه حتما يه آقای محترمی ازشون استفاده کرده بعد برای اينکه اعضای خانواده بو نبرن پرتشون کرده از پنجره بيرون. اصولا اکباتان حيلی تگزاس شده. فقط کاش يه خورده بهداشت رو هم رعايت می کردن. بوی گرس که همه جا پره. خيلی از اين پسرا مست می کنن شبا ميان پايين تو جمعيت وول می خورن و چرت و پرت می گن. بعضيها هم معلوم نيست هی ميرن پشت درختا چيکار می کنن.

اکباتان الان خيلی با اکباتان بچه گيهای من فرق کرده. ديگه اون قصر رويايی پر از ماجرا نيست. يه جورايی عين محله هارلم شده. اينو تو اين مدت که شبا بيشتر ميرم پايين حس کردم. اون موقع ها ملت خيلی اهل کثافت کاری و دعوا نبودن. ولی الان آدم خودشو غريبه احساس می کنه. البته هفت تپه بلوک C و چمن بزرگه و راه کجه و استخر و درختای بيد مجنون A1 و درختای ياس A3 هنوز مثل قديمه. هنوزم پيچهای زيرستونها هستن و منو ياد مامان بازيهای بچه گی و دلمه درست کردن هامون ميندازن. درختای برگ بو هنوزم هستن. خرزهره ها هم همينطور. فقط ديگه سالهاست (از وقتی که پاساژا باز شده) که آقا مصطفی بقاليشو بسته و رفته. چه کتکهايی که من سر آلوچه خريدن ازبقالی آقا مصطفی نخوردم! بعضی روزا تو تابستون 4، 5 ساعت "روبرت" بازی می کرديم. بعد شبش هم مامان بازی. صبحای زود هم دوچرخه سواری. دستفروش ها هم جعبه سفيد گندشونو مياوردن و من دور از چشم بابام بستنی آلاسکا می خريدم. هر چی می گذره هی احساس می کنم دلم برای اون روزا بيشتر از هرچيزديگه ای تنگ می شه.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage