خورشید خانوم



« August 2003 | Main | October 2003 »


September 21, 2003


من فردا ميرم شمال تا وقتی يه فصل از تزم در مورد Paralyzed Women (زنای فلج) دوبلينی ها رو ننويسم بر نمی گردم. اونجا از اينترنت هم خبری نيست. پس احتمالا يه پنج شيش روزی از من خبری نخواهد بود و می تونين از شر وراجيهای من نفسی به راحتی بکشين!




چند تا لينک:

_ سايت ادبی خزه با داستانهايی از علی عسگری (دلتنگيهای نقاش خيالبان چهل و هشتم)، محمد ايوبی و صالح تسبيحی وخيلی چيزهای ديگه درباره داستان و داستان نويسی

_ اين چند روزه پينکفلويديش با دماغی خونين از داستانهای وبلاگ نويسی می نويسه!

_ وبلاگ طنز رويا صدر (بی بی گل) طنز نويس مجله گل آقا و مطلبی در راستای اينکه زنا نمی تونن قليون بکشن!

_ "فراخوان کمپين "زنان و مردان عليه خشونت تا 8 مارس

پس از برگزاري کارگاه خشونت عليه زنان در سه هفته پياپي، مرکز فرهنگي زنان دست به اعلام يک فراخوان عمومي براي مبارزه با خشونت زده است. متن کامل اين فراخوان را بخوانيد:
کمپين "زنان و مردان عليه خشونت تا 8 مارس مبارزه اي جمعي و سازماندهي شده خواهد بود. 5 کميته زير (که شما نيز مي توانيد جزو يکي از آنها باشيد) کليه عملکردها و برنامه هايش را در روز جهاني زن (8 مارس، 18 اسفند 82) به نمايش مي گذارد و روز جهاني زن را در ايران با نام اين کمپين عمومي گرامي خواهد داشت.
مطمئنا اگر هر يک از ما فقط 4 ساعت در هفته وقت خود را صرف اين مبارزه جمعي کنيم، مي توانيم به تدريج مساله خشونت عليه زنان را به مساله اي عمومي تبديل کنيم.

ادامه ...




الان در وضعيت فجيع مسخره ای به سر می برم. ديشب که اومدم خونه تا رفتم تو اتاقم و چراغ رو روشن کردم ديدم يه موش گنده بدترکيب سياه از روی کتابخونه ام پريد پايين و رفت زير تختم. البته احتمالا از صدای جيغ من سکته ای چيزی کرده مرده چون ديگه صداش در نيومده. مامانم ميگه خيالاتی شدم، بابام هم می گه از راه فنکوئل اومده تا الانم غذا گيرش نيومده و رفته. فعلا تو همه سوراخ سنبه های اتاقم مرگ موش گذاشتيم. منم شبا تو هال می خوابم. البته جرات ندارم رو زمين بخوابم و روی کاناپه می خوابم. ديشب حتی جرات نکردم برم تو اتاق روزنامه هام رو بردارم و تنها چيزی که دم دستم بود کتاب "سهم من" بود که از بس تعريفشو شنيده بودم برای خواهرم خريدم. تا صبح نشستم خوندمش و ساعت 5:30 صبح با احساس حماقت و عصبانيت به خاطر خوندن يه کتاب دانيل استيلی گرفتم خوابيدم. ديگه امشب ديدم بايد يه سری به ميل باکسم بزنم. فعلا چمباتمه زدم روی صندلی و هدفون گذاشتم تو گوشم و صدای موزيک رو تا ته بلند کردم که اگه آقا موشه خيال راه رفتن به سرش زد صداشو نشنوم بميرم! فکر کنم اين اتفاق مجازات بلاهايی بود که دوم دبيرستان سر معلمهامون در آورده بودم.
با بچه ها قرار گذاشته بوديم هر روز سر يه زنگی من وسط سکوت کلاس يهويی جيغ بنفش می کشيدم و می گفتم موووووووووش. معلمهای بدبخت از ترس به حال سکته ميفتادن و کلاس يه نيم ساعتی تق و لق می شد. ناظمها هم مونده بودن که اين چه موشيه که فقط سر از کلاس ما در مياره! يه دوستی هم داشتم که هميشه با وجود اينکه از قبل بهش می گفتيم می خوايم چيکار کنيم باز با جيغای من می ترسيد و گريه اش می گرفت!
يه بار معلم طرح کادمون که يه خانوم تيتيش مامانی بود از ترس از کلاس دويد رفت بيرون و نزديک بود از پله ها بيفته. حالا فکر کنم خدا داره مجازات می کنه! ولی واقعا تو اين هيرو و ير همين موشه رو من کم داشتم. هنوز جای پاهاش رو لبه خاک گرفته کتابخونه ام هست. من می ترسم!




کتاب سهم من يه رمان پرفروشه با زبونی که دوسش ندارم. جمله بنديا يه دست نيست. به نظر من اگه آدم می خواد به زبون خودمونی و عاميانه بنويسه همه جای جمله اش بايد شکسته باشه، نه اينکه يه ورش شکسته باشه و يه ورش کتابی. اگرم می خواد کتابی بنويسه همش رو کتابی بنويسه. در مورد اين کتاب بهترين کار اين بود که روايتها کتابی باشه و دايلوگها شکسته. ولی بعضی اوقات برعکس شده بود تو اين کتاب! (به نظر من اين نقطه ضعف "چلچراغ" هم هست.) متن کشش زيادی داشت، تو رو با انواع و اقسام حوادث سياسی همراه می کرد و دونه دونه همه رو شوت می کرد تو زباله دون تاريخ، ولی يهويی ميديدی گفتگوهای راوی تبديل می شدن به بيانيه های سياسی از نوع آبکيش. يا اينکه خانوم يهويی داره يه سوليلوکويی عاشقانه شاعرانه وسط روايتش اجرا می کنه. بعد از خوندن کتاب احساس کردم دوباره بچه شدم و عين دوران راهنمايی که پاورقيهای زن روز رو قورت ميدادم اينم يه کله خوندم. خيلی جاهاش اشاره های خوبی داشت به حرفای خوب. موضوعاتی که شايد دغدغه خيلی از طرفدارای حقوق زن باشه، ولی خوب حرفهاش اونقدر رو بود که اولش هيجان زده ات می کرد و بعدش دلزده. و بعدش تصميمی که زن آخر کتاب گرفت کلی عصباينم کرد. اصلا برام قابل درک نبود که زنی که اينقده تونست دووم بياره مبارزه کنه به خودش که برسه جا بزنه. البته اصولا اين درد اکثر زنای ايرانيه که هميشه وجود خودشون رو ناديده می گيرن. اما از زنی که اونجور مقاوم تو کتاب تصوير شده بود همچين تصميمی بعيد بود و بعد هم همه چيز جوريه که انگار از خواننده هم انتظار ميره با اين تصميم همدلی کنه. کاشکی نويسنده کتاب يه بار ديگه رمان رو بازنويسی می کرد. مطمئنم اگه کتاب فرمش رو يه خورده بهتر می کرد محتواش هم اونقدر بازاری به نظر نميومد. ولی خداييش چقدر دلم برای کتاب خوندن اينجوری تنگ شده بود. هيچی جای شب تا صبح کتاب خوندن رو نمی گيره. کاری که من سالهاست به هزار تا دليل ازش محروم شدم. موش عزيز ممنونم!!

_ يادداشتی در باره سهم من از مهشيد

_ يادداشتی در باره "سهم من" از منيرو روانی پور



September 15, 2003


تولد، تولد، تولد دوباره و چند چيز ديگر!

يه خورده دير شده ولی خوب تقصيری ندارم چون تو هفته های گذشته کمتر رسيدم کارهای نرمال هميشگيم رو انجام بدم و وبلاگ خونی تقريبا تعطيل بود. 5 سپتامبر وبلاگ زنانه ها يکساله شد. من اين وبلاگ رو خيلی دوست دارم، چون يه زن شجاع با نشاط (که می دونه چی می گه، اعتماد به نفس داره، دنبال کاری که فکر می کنه درسته ميره، و به حرف مردم هم کار نداره) اون رو می نويسه.

مهشيد عزيز، تولد زنانه ها با کلی تاخير مبارک :)

***

بابک غفوری آذر هم بعد از دوران مراقبه و بازسازی (!) و در تولدی ديگر دوباره از سينما و چند چيز ديگه می نويسه. ياد اون روزا بخير!

***

اين يکی هنوز دير نشده: بازم تولدش مبارک!

و اين يکی هم داره دير می شه: سايت سينمای عزيز که چون مال دوستای عزيزمه دوست دارم ازش کلی تعريف کنم، و چون اصولا سايت خوب و حرفه ای يه دوست دارم بيشتر ازش تعريف کنم هم يکساله شد. فعلا اخبار دست اول جشن خانه سينما رو هم تو همين سايت می تونين ببينين.

(ديگه تولد نبود؟!)

***

آخرش هم وقتی ساعت 5 صبح وبلاگ بنويسی و شبش کلی بهت خوش گذشته باشه اينجوری می شه حتما ديگه:

اون دوتا مست چشات
داره خوابم می کنه

ذره ذره اون نگات
داره آبم می کنه....



September 14, 2003


پينکفلويديش دوباره می نويسه!




اين فستيوال مسخره هم تموم شد و کلی از پول من توسط يک خانم خورده شد(البته قرارداد تا آخر مهره، ولی من بعيد می دونم تا اون موقع هم بتونه گندی رو که زده جمعش کنه!). البته خدا رو شکر بدهی کمی به بچه ها دارم که حالا يواش يواش ميدم. خانم خيلی شيک امروز ناپديد شده بود. موبايلش خاموش بود. نمی ذاشتن غرفه دارا از فستيوال خارج شن! من حتی در خونه اش هم رفتم. خالا تنها برگ برنده ای که من دارم اينه که اگه پولمو نده آبروش رو تو سايت خودش می برم و ميرم تو سايت می نويسم که چه کارهايی که نکرده و ميدونم خيلی براش مهمه که اين اتفاق نيفته.

با اين جور کارا آدما بدبين ميشن. از اونور يه عده آقايون هم فوری منتظرن که بگن مديريت خانوما بهتر از اين نمی شه. اينهمه مرد گند زده به مملکت ما، کسی نمياد بگه چون مرد بودن اينجوری شد. حالا تا يه زن گند می زنه فورا...

بگذريم. يه خورده عصبانيم. يک هفته از وقتم رو گذاشتم سر اين کار، آقای همسر هم ديگه کم کم از دست من کلافه شده بود. هر روز از صبح تا آخر شب تو فرهنگسرای نياوران، بعد هم تا صبح روز بعد پای سايت. ولی خوب از همه اينا گذشته از کار خودمو بچه ها راضی بودم و تو اين يکهفته کلی تجربه کسب کردم. يک چيزايی از کثافتکاريهای بعضی ملت ديدم، ديدم ريش و چادر چه ها که نمی کنه، بعد هم ديدم روابط چه ها که نمی کنه...

کار سايت رو هم خيلی دوست داشتم و اميدوارم اينکار کم کم جا بيفته که از طريق اينترنت اطلاع رسانی بشه. بعضی وقتا می شد تو يه روز 2، 3 بار يه برنامه فستيوال عوض می شد و ما فوری تو سايت تغيرش ميداديم. البته تا بين مردم استفاده اينجوری از اينترنت جا بيفته کلی راه هست...

اما با همه اينا، فستيوال چيزای خوبی هم داشت، مثلا ديدن خاطره پروانه از نزديک (کنسرتش رو نصفه نيمه ديدم) و گرفتن عکسهای خوشگل ازش و کل ماجرای شوی لباس که جون ميده برای يه گزارش توپ و خريد يک عالمه جينگولهای شيشه ای خوشگل.

***

در کنار فستيوال هم تو فرهنگسرا يه نمايشگاه برگزار شده بود که البته هنوز هم هست: نمايشگاه مجسمه های مومی سبک کارای مادام توسو که از موزه سن پترزبورگ به امانت آوردن ايران. گزارش اين نمايشگاه رو تو کاپوچينوی اين هفته می تونين بخونين و عکسهای عجق وجقش رو هم ببينين!



September 13, 2003


از آذر و آئينه اش:

من خشمگينم!!
فعلأ به طور سرپوشيده مينويسم که هر کدام از ما به عنوان عضوی از جامعه اينترتی فارسی زبان بايد چشمهايمان را باز کنيم وتعرض به کودکان را سرسری نگيريم.

و بعد:

غير سر پوشيده اش اينست:
يکی از سايتهای پورنوگرافی ايرانی ازعکس کودکان استفاده ميکند. پورنوگرافی در اينترنت تحت شرايطی مجاز است. اما پورنوگرافی کودکان جرم جناييست. ما در برابر کودکان مسأوليم و بايد از آنها دفاع کنيم. بياييد جلوی بهره کشی جنسی از کودکان را بگيريم.

AntiChildPorn.Org
Stop! Child Pornography


(لينک ثابت مطلب)



September 12, 2003


قاعدتا بايد الان مشغول آپ ديت کردن سايت فستيوال باشم و خبر اختتاميه فردا رو بزنم. نه، قاعدتا بايد الان مشغول 300 تا ايميل بی جواب مونده باشم. ولی نه! قاعدتا بايد الان تو تختم باشم و لالا کرده باشم. آخه ساعت 5 صبحه. ولی خوب آدم يهويی هوس می کنه بنويسه. از همون مدل نوشته ها که خيليا بدشون مياد. از همون احساساتياش! از همون گل گلدونياش. آدم بعد از مدتها گوشش کنه يهويی ياد خيلی چيزا ميفته. نه، اصلا آدم نبايد ياد چيزی بيفته! انگاری عادت کرده بودم به غم و غصه! بعدشم که همچين يه کله افتادم تو اين کاره که اصلا نفهميدم روزام چه جوری می گذره. فرهنگسرای نياوران اون سر شهره. هر روز می رم اونجا. يه برنامه ای که می تونست خيلی توپ باشه اگه برنامه ريزي بهتر بود. يه برنامه ای که من هر روز کف می کنم چجوری تا الان دووم آورده. فردا تموم می شه و من می رسم فکر کنم ببينم اصلا چی به چی شد. چرا ايندفعه که رفتم شمال اصلا احساساتی نشدم. چرا اينقده خوش گذشت. بعدش ببينم چجوری می شه بقيه پول رو گرفت. بعدش هم اينکه دلم برای کلی آدم تنگ شده.

شمال نزديک همونجايی بوديم که عيد بوديم. نزديکای صلاح الدين کلا. يه شهرکی آخر دنيا. کلی بايد تو خاکی بری تا بهش برسی. می خوام برم يه مدت اونجا زندگی کنم. فعلا هفته ديگه يه دو هفته ميرم اونجا که ديگه تزم رو تموم کنم. تلفنشم کار نمی کنه خوشبختانه. خودمو بکشم هم نمی تونم اونجا آن لاين بشم. از خودم کلی دور افتادم. اصلا برای خودم وقت ندارم. تازه کلی دلم برای کاپوچينو هم تنگ شده بود. از اونم دور افتاده بودم. بعدش دلم هم گم شده بود. فکر کنم فردا که فستيوال تموم بشه پيداش کنم. شايد هم تو شمال. شايد هم...

برم لالا کنم تا بيشتر از اين هذيونات خواب آلود نگفتم!




بسوزان،
شعرهايم را بسوزان...



September 8, 2003


مسابقه‌ی بزرگ داستان‌نويسي‌ بهرام صادقی:

Bahram Sadeghi Short Story Awards

نسل جديد داستان‌نويس ما بيش از هركس، مستقيم يا غيرمستقيم، تحت تاثير داستان‌های كوتاه بهرام صادقی و آموزه‌های عملی اوست.
اين مسابقه، اولين مسابقه‌ی بزرگ داستان‌نويسي‌ست كه با نام بهرام صادقي و در گستره‌ی وب برگزار می‌شود. گروه برگزاركننده و نيز داوران اين رقابت ادبی، جملگی از اعضای وبلاگستان فارسی هستند و هدف از برگزاری آن ۱- پيش نهادن گامی براي گسترش حضور ادبيات داستانی در وب ۲- جلب توجه نويسندگان ايران به كاركردهای خاص اينترنت ۳- ايجاد پيوند بی‌واسطه ميان نويسندگان، وبلاگ‌نويسان و كاربران فارسی‌زبان در سراسر دنيا ۴- و برداشتن گامی ديگر براي فراهم كردن بستري آزاد و فارغ از سانسور جهت آفرينش های ادبی‌ست.
گروه برگزاركننده
۱- دبير مسابقه: سيدرضا شكراللهی ۲- مدير فنی: دامون مقصودی ۳- دبير داوران: حسن محمودی ۴- مشاور گروه: محمدحسن شهسواری
گروه اول داوران:
۱- ياشار احدصارمی ۲- سيدرضا شكراللهی ۳- محمدحسن شهسواری ۴- حسن محمودی ۵- حسين نوش‌آذر
گروه داوران دوم:
۶- خسرو دوامی ۷- منيرو روانی‌پور ۸- احمد غلامی ۹- رضا قاسمی ۱۰- عباس معروفی

شرايط شركت در مسابقه...

ديگه بقيه اش رو برين اينجا تو سايت خودش بخونين.

***

بالاخره کاری که نويسنده های وبلاگی بايد زودتر از اينها انجامش ميدادن شروع شد. اون اولش خيليها می ترسيدن که حضور نويسنده ها تو وبلاگا جو دوستانه و غير حرفه ای وبلاگها رو بهم بريزه، و ديگه کسی وبلاگهای معمولی رو تحويل نگيره. اما خدا رو شکر اينترنت اونقدر وسيعه که توش جا برای همه هست و کسی جای کسی رو تنگ نمی کنه اينجا. نويسنده ها نه تنها بازار وبلاگا رو کساد نکردن، بلکه يه جورايی به اون رونق بخشيدن و حالا هم می خوان از اين رونق يه نتيجه ای بگيرن. به نظر من حتی اگه يه داستان نويس خوب هم تو اين ماجرا کشف بشه خودش خيليه. کاشکی منم عرضه داشتم داستان بنويسم و تو اين مسابقه شرکت کنم :(



September 6, 2003


من نبودم. رفته بودم شمال. خيلی خوش گذشت. هزار تا چيز دارم در مورد اين مدت که بايد بنويسم. اما فعلا وقت نمی شه. آخه از شنبه کار اولين فستيوال زنان تو فرهنگسرای نياوران شروع شده و من و پرستو و آينا مسئول سايت اينترنتی اون هستيم. يه خبرگزاری اينترنتی راه انداختيم. فستيوال يه جاهاييش در پيته و يه جاهاييش خوبه. تو سايت هر روز برنامه ها و اخبار فستيوال رو ميذاريم. اگه لازم بود با شرکت کنندگان تو فستيوال هم مصاحبه می کنيم يا از برنامه ها گزارش تهيه می کنيم. يه وبلاگ دسته جمعی هم داريم که توش از حواشی فستيوال می نويسيم. درسته که فستيوال خيلی چيز خدايی نيست، ولی فکر کنم برای اولين باره که يه جشنواره اينجوری زير پوشش خبری قرار گرفته.

به هر حال از من به شما نصيحت که بياين فستيوال. يه سری غرفه مرفه صنايع دستی و وسائل جينگول هست (از همونا که تو بازار خيريه ها پيدا می شه. ) گالری هنری هم هست. فيلم کوتاه و بلند هم هست که فيلم کوتاهاش خوبه. بعد شوی لباس داره که خوب آقاها نمی تونن بيان. ولی چه مانکنايی! برام رونق صنعت fashion تو ايران خيلی جالبه. Cat Walk يا همون دفيله رفتن ملت هم جالب بود. تو بخش موسيقی هم آقاها نمی تونن بيان. و چه پرونده هايی هستن بعضی از اين دخترای پاپ خون! از کل ماجراها بعدا که آبا از آسياب افتاد بيشتر می نويسم ؛)

خلاصه که کل ماجراهای فستيوال رو اينجا می تونين بخونين: www.irwomenfestival.com

وقت کردين يه سری بزنين به فستيوال! تا 23 شهريور هست. از 10 صبح تا 10 شب.




پپر جون عزيزم تولدت قد همه آسمونا مبارک :)

امروز يک عالمه دوست وبلاگی جديد رو برای اولين بار ديدم . کلی خوشحال و سورپريز شدم.

از گلهای زيبای دوستان عزيز تو کافه شوکا هم ممنون. خيلی جالب بود. شما ايده های جالبی دارين و نويسندگانتون ذوق طنز عالی دارن. فقط حيف که بعضی اوقات يه خورده از راه راست منحرف می شين و اونوقت دل آدما رو می شکونين يا کاری می کنين آدما منزجر شن. اون جريان تلفنی هم که يه بار شد خيلی بد بود. يه جورای بدی با اعصاب من بازی کردين و دل منو شيکوندين. به هر حال، گذشته ها گذشته. گلتون و ايده تون خيلی خيلی باحال بود. اميدوارم کل ماجرا از اين به بعد يه ماجرای طنز واقعی بشه، نه آزار دادن افراد.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage