خورشید خانوم



« September 2003 | Main | November 2003 »


October 17, 2003


من دوباره فردا (يعنی امروز ديگه چون ساعت الان 4:30 صبحه!) دارم ميرم شمال تا فصل بعدی تزم رو بنويسم. اين فصل راجع به زنای مسلطه، يعنی زنايی که برعکس زنای فصل قبلی که فلج بودن، رو خودشون و محيط اطرافشون کنترل دارن. هر چی بيشتر رو جويس کار می کنم بيشتر باهاش حال می کنم، در صورتی که بار اول به جز 3 تا داستان دوبلينی ها بقيه اش برام خيلی معمولی بود. ايندفعه مجبورم خيلی فشرده تر کار کنم (يعنی کار کنيم چون جور اصلی کار رو آقای همسر داره می کشه!) که بتونم تا چهارشنبه تمومش کنم و برگردم تهران دنبال جا بگرديم برای عروسی.

دلم برای کاپوچينو لک زده و خيلی ناراحتم که نمی تونم کمک بچه ها کنم. بخش انگليسی زنان ايران هم که تقريبا خوابيده. يک عالمه کتابای نخونده تلمبار شده. تو اين هفته انجمنهای غير دولتی زنان هم ميرن خانم عبادی رو ببينن که من نمی تونم برم چون نيستم. ولی عوضش برای اولين بار تو دو سال گذشته برای اين تز انگيزه پيدا کردم، مخصوصا که استاده که خونده خوشش اومده و فقط چند تا ايراد شکلی ازش گرفته. خلاصه که بعضی اوقات زندگی آدم طوری می شه که نمی تونه همه اون چيزايی رو که می خواد داشته باشه. اميدورام تو دی ماه همه اين کارا تموم شه و من بشم دوباره همون آدمی که بودم. دلم برای خودم خيلی تنگ شده.




چند تا لينک:

اول از همه اينکه آينه جونم گردگيری شده با يه کليپ خيلی قشنگ درباره خانم عبادی که مثل هميشه با شعر زيبای سارا همراهه.

يک عالمه لينک دوستان آشنايان رو هم يا اضافه کردم يا عوض شده. آيدا (کارپه ديم جونم) و احسان (عمو گارفيلد عزيز) مووبل تايپی شدن. آذر عزيز هم به خونه نو رفته.

لينک سرگردون رو هم اضافه کردم چون خيلی مطالب تخصصی خوبی داره. امير حسابدار هم دوباره داره مرتب از فرانسه می نويسه.

اين مطلب جامع و کامل هوشيار نراقی تو کاپوچينو در مورد تحريم علمی متخصصين ايرانی از سوی جامعه مهندسين برق و الکترونيک آمريکا IEEE رو هم حتما بخونين و طوماری که بر عليه اين موضوع تهيه شده رو امضا کنين.

***

کاشکی يه نفر يه برنامه ای طراحی کنه که هر کی خواست بتونه تووبلاگش بذاره تا هر کسی که وبلاگ جديد می زنه يا می خواد وبلاگش معرفی شه بتونه اتوماتيک بره تو وبلاگ اون يه نفر ديگه که اين برنامه رو داره لينک وبلاگش رو خودش اونجا بذاره تا همه بتونن ببينن و بعد لينک اون وبلاگ با لينک وبلاگ بعدی که نفر بعدی ميذاره جايگزين شه. يه جوری هم باشه که تنظيماتش جوری باشه که مثلا 5 تا يا 10 تا وبلاگ هم بشه گذاشت. اونوقت خيليا می تونن از طريق وبلاگای همديگه خودشون وبلاگ خودشون رو معرفی کنن بدون اينکه صاحب اون يکی وبلاگ زحمتی بکشه. چون بعضی موقعها آدم نمی رسه ايميلهاش يا وبلاگهای جديد رو بخونه تا بهشون لينک بده ولی از اونور دوست داره که وبلاگهای جديد معرفی بشن تو وبلاگش. خلاصه اگه کسی اصلا فهميد من چی می گم و حال و حوصله اش رو داشت که همچين چيزی درست کنه به منم خبر بده.



October 16, 2003


راستی، من بعد تقريبا يه سال لينک آرشيوم رو دوباره گذاشتم اين گوشه :)




سبکی تحمل ناپذير هستی، چشمانی که می خواهند مقاومت کنی و تمام نشوی. چشمانی که اميد دارند. چقدر هم اميد دارند. حسوديم می شود. انگار آخر پرواز است برای من. بايد بخوابم. روياهايم خاکستری شده اند اين روزها، با تنی که غريبه تر از غريبه است. مرا چه شده؟ بايد بخوابم. بايد تنم را به آب و باران بسپارم. خورشيد که از پشت اهرام مصر طلوع کند و چشمانم را بزند غريبه آشنا می شود. فقط چند طلوع ديگر بايد صبر کرد.




چيزی بگو، حرفی بزن....



October 14, 2003


از يادداشتهای شهر شولوغ

مثل هميشه دير شده. مثل هميشه کنسرت نيم ساعت دير شروع شده و نيم ساعت دير تموم شده. من نبايد الان اينجا باشم. قرار بوده جای ديگه ای باشم. به ساعتم نگاه می کنم. هنوز وقت داريم. نيم ساعت به ساعت نه مونده. دم پارکينگ نمايشگاه ترافيک افتضاحه. کلاژ، ترمز، نيم کلاژ، گاز، بنزينی که داره تموم می شه. 9:30 به نزديکيای جاده مخصوص می رسيم. تا از گمرک رد شه نيم ساعت سه رب طول می کشه. رمپ اکباتان به جاده مخصوص رو که ميايم پايين شوکه می شيم. تا چشم کار می کنه ماشينه. جاده مخصوص پارکينگ ماشين شده. کلاژ، ترمز، نيم کلاژ، گاز، ترمز، ماشينو خاموش کن. يکی غر می زنه "مردم مريض دارن، اگه يکی اينجا بميره کی می خواد جوابشو بده." ساعت ده و نيمه. از دم رمپ به جلوی ورودی اکباتان می رسيم. ماشينا همه کنار جاده مخصوص پارک کردن. يه ماشين پارک شده رو هل ميديم بره جلو، يه ماشين پارک شده ديگه رو هل ميديدم بره عقب. ماشينو می چپونيم بين اون دو تا و پياده پا می شيم ميريم. ورودی به فرودگاه رو يه جرثقيل بسته. ساعت يازدهه. مردم دارن از مقابل ما پياده ميان. روسری های سفيد، گلهای سفيد. پلاکاردی که امضای خانواده های زندانيهای سياسی رو داره. مردمی که شعار ميدن. الگانسهای پليس ميان و خواهش می کنن مردم متفرق شن و راه بدن. بلندگوی آقای پليس می گه مردم مريض دارن، حاجی دارن. از نگاهای مردم می شه فهميد که حرف بدی زده. يه بلندگوی ديگه می گه اگه مجبور شيم برخورد کنيم اونوقت می گين ما خشونت به خرج داديم. "کاظمی، کاظمی، راهت ادامه دارد"، "مرتضوی..."...گلهای سفيد. يه ماشين جيپ به من پلاکارد زنان ايران رو ميده. نمی دونم منو شناخته يا همينجوری پلاکارد رو داده.
" Women's Right Is Human's Right"
بچه ها رو می بينم. "بالای صد هزار نفر بودن" "همش پنج دقيقه رفت بالا حرف زد." "يه هاله ای ازش ديدم." "صداش اصلا نميومد." برای کسی مهم نيست. امشب مهرآباد شبيه هيچ جای ديگه ای نبود. خيليا نديدن، خيليا نشنيدن، خيليا نرسيدن. مهم نيست. امشب شبيه هيچ شب ديگه ای نبود. ساعت دوازده و نيم شده. پياده ميريم طرف ماشين. جاده مخصوص خلوت شده. يه نفر رد می شه و می گه "ديگه هيچ چی مث قبل نمی مونه." سيگارمو خاموش می کنم. پمپ بنزين خيلی خلوته.





خسته ام. خيلی خسته. امشب ساعت 9 شب می ريم فرودگاه. زنا با روسريای سفيد، مردا با پيرهنای سفيد. هممون يکی يه شاخه گل رز سفيد می گيريم دستمون. همون. همه مردم ايران. حتی اگه نتونه کسی بياد ته دلش خودشو اونجا می بينه با يه شاخه گل رز سفيد. اين اتفاق شايد ديگه هيچوقت تو تاريخ ايران تکرار نشه. هممون می ريم به استقبال شير زنی که روز 8 مارس امسال تو پارک لاله فرياد زد به ما حق حيات بدين ما بقيه حق هامون رو خودمون می گيريم. می ريم به استقبال شير زنی که انجمن حمايت از کودکان رو پايه ريزی کرد. همون انجمنی که الان داره به داد بچه های دروازه غار می رسه و به کمک ما احتياج داره. همون شير زنی که وکالت پرونده شهيد 18 تير رو به عهده گرفت و خيلی پرونده های ديگه. امشب می ريم فرودگاه برای اينکه هممون دل خودمون رو خوش کنيم. می ريم به استقبال لحظه ای که يه خورده حس حقارت خودمون رو کم می کنه. آره، امشب به خاطر خودمون می ريم فرودگاه. خسته ام. خيلی خسته. امشب ميام که تو فرودگاه خستگی در کنم.




تهران نبودم، جمعه شب از کيش برگشتم. جشنواره سينمای آوانگارد بود. از بس نبودم دوستام بهم می گن بی معرفت. کامپيوتر بيچاره ام خاک گرفته. بعضيا می گن نمی دونستيم شوهر کردن اينقدر تورو جذب خودش می کنه که ناپديد می شی و ديگه تحويلمون نمی گيری. ايميلها بی جواب می مونه و تبريکها هم. من همينطور هاج و واج همه رو نگاه می کنم و می شنوم. فقط خسته ام. سه ماه ديگه مونده تا همه اين کارا تموم شه، تز من دفاع بشه، مراسم مسخره عروسی برگزار بشه، ما بريم ويزا يا بگيريم يا نگيريم و برگرديم. سه ماه مونده تا تکليف من با زندگيم معلوم شه. سه ماه مونده تا وقت کنم تکليفمو با خودم روشن کنم. اونوقت همه می گن نيستی، نيستی، نيستی. ديگه واژه بی معرفت ميره رو اعصابم. يا می گن، يا اگه نمی گن از چشماشون می خونم. دنبال هزارسال وقت فروشی می گردم. ايميلم رو هم از وبلاگ برداشتم. ديگه سراغ وبلاگا و سايتايی که نيمه کاره ول کردم هم نمی رم. ديگه ايملاشون رو نمی خونم. خسته ام.

مجبورم دنبال کارای عروسی برم. آلبومای آرايشگرا رو می بينم. آرايشای عجق وجق، قرمز و صورتی و بنفش و سرخابی. سايه ها و خط چشايی که جيغ می زنن از تو آلبوم. لبخندای مليح و چشمای شهلای عروسا. تصور قيافه خودم تو همين حالتا. از تصور قيافه احمق خودم خندم می گيره! آدمايی که عروسی راه ميندازن، ادا اطواراشون، دفتر و دستکاشون، بره های درسته اشون. شبا خواب اسکلت باقيمونده از بره شب عروسی می بينم! بعد تصوير اون بره هه کات می شه به صحنه دفاع از تزم و گيری که مطمئنم مدير گروه و استاد داورم خواهد داد در مورد فمينيسم. بعد اين تصوير کات می شه یه بخش انگليسی سايت زنان که سه ماهه داره خاک می خوره، بعد کات می شه به...

امشب بعد از 1 ماه با مامان بابام شام خوردم. درست اندازه وقتی که پينکفلويديش رو نديدم. هنوز نمی دونم دماغش چه شکلی شده. بعضی صداها که مخصوصا پای تلفن يخ کردن سردم می کنن. بعد يواش يواش منم يخ می زنم. انتظار دارم همه درکم کنن و صدای کسی پای تلفن يخ نکنه. تازه خيلی چيزای ديگه هم هست. تازه من هنوزم همون زن سرگردانی که بودم هستم. از کيش که اومدم مامانم بغلم کرد و زار زار گريه کرد. دلش تنگ شده بود و من همينجور هاج و واج نگاهش می کردم. اين منم؟ 5 روز دور بودم و گريه نمی کنم! بعد يهويی ديدم چقدر دلم می خواد سرمو بزارم رو سينه هاشو فقط بخوابم. غريبه شدم، از همه چی، از دوستام، از خونواده ام، از آقای همسر....



October 5, 2003


اگه يه زنی زنا بکنه و شوهرش موقع زنا ببينتش می تونه بکشتش. نتيجه: اون زن مُرده.
اگه به يه زن تجاوز بشه و اون زن مقاومت نکنه و بذاره بهش تجاوز بشه، حتی اگه شوهرش نفهمه زن تا مدتهای مديدی از اين ماجرا زجر می کشه و ديگه اون آدم سابق نمی شه. نتيجه: اون زن يه جورايی مُرده.
اگه به يه زن تجاوز بشه و اون زن مقاومت نکنه و بذاره بهش تجاوز بشه و همون موقع شوهرش سر برسه و اونوقت فکر کنه که زنش داره به مرد متجاوز تمکين می کنه می تونه به جرم زنا زنش رو بکشه: نتيجه: اون زن مُرده.
اگه به يه زن تجاوز بشه و اون زن مقاومت کنه و مرد متجاوز رو بکشه تا بهش تجاوز نکنه دادگاه به جرم قتل اون زنو به اعدام محکوم می کنه. نتيجه: اون زن مُرده.
اگه...

نتيجه اخلاقی1: خانومهای محترم سعی کنين بهتون تجاوز نشه، و اگه هم شد مقاومت نکنين و بذارين اين کار انجام بشه.
نتيجه اخلاقی 2: مواظب باشين فرد متجاوز يه موقعی رئيس حفاظت اطلاعات نباشه.
نتيجه اخلاقی 3: کرم از خود درخته!
نتيجه اخلاقی 4: اون زن مُرده...






اگه با حکم اعدام افسانه نوروزی مخالفين لطفا اين طومار رو امضا کنين:


(کد های لوگو رو می تونين از وبلاگ سرزمين آفتاب بردارين.)



October 2, 2003


من سه شنبه برگشتم. 10 روز از اينترنت و روزنامه به دور بودم. اونجا فقط يه روز روزنامه اطلاعات گيرم اومد. البته کيهان و ابرار و رسالت و فرهنگ آفرينش هم می شد خريد، ولی خوب به هيچ عنوان دلم نمی خواست آرامشم تو شمال رو بهم بزنم و بی خيالش شدم.

تو اين مدت چقدر اتفاقا افتاده بود. سعيد رضوی فقيه بالاخره آزاد شد و خدا را شکر اين يکی بعد از اينهمه انفرادی تبديل به يه مرده متحرک نشده، ياس نو دو روز توقيف شد که آشش اونقدر شور بود که ديگه صدای کيهان هم در اومده بود (جوابيه 123 صفحه ای به قول شبح نوبره والا!)، ادوارد سعيد و اليا کازان مردن که خوب اولی به نوعی يکی از بزرگترين روشنفکرای عرب ناميده شده اما من به طرز بی شرمانه ای فقط هميشه اسمش رو شنيده بودم و می دونستم که تو ادبيات انگليسی هم صاحب نظره و بايد کتاباشو بخونم اما هيچوقت نرسيدم و تو ليست کارهايی که قراره تو صد ساله دوم زندگيم بکنم قرار داره. فيلمهای اليا کازان، يعنی اون سه تا يی رو که ديدم (شرق بهشت، شکوه علفزار و اتوبوسی به نام هوس) رو خيلی دوست داشتم ولی هيچوقت نشد در بار انداز رو ببينم. احتمالا خيليا از مرگش خوشحال شدن. منم فعلا تو کف اينم که آدم بايد زندگی خصوصی يا اجتماعی يه هنرمند رو تو نظرش نسبت به اون هنرمند تاثير بده يا از همون ايده هنر برای هنر پيروی کنه. (اونقدر اين روزنامه شرق راجع به لنی ريفنشتال و اليا کازان نوشته مخ من هم تلنگش در رفته گيج شدم. بابا اينقدر مقاله متضاد هم چاپ نکنين آدم بفهمه چی به چيه. يا يه خورده روغنشو کمتر کنين آدم خودش تصميم بگيره!) ولی خودمونيم اين روزنامه شرق عجب روزنامه توپيه. اين يکی رو واقعا هر روز دعا می کنم که نبندنش. من عاشق تيتر يکاشم که اکثر روزا يه چيز غير سياسيه تحليليه. فقط مشکل اينه که آدم وقت نمی کنه همه روزنامه رو بخونه. اگه هم همشو بخونه از بقيه کاراش می مونه. (مصاحبه اشون امروز با ترقی خيلی باحال بود که البته فعلا نمی شه لينک داد چون به خاطر ترافيک زياد سايتشون الان بسته شده.)

وبلاگ حسين هم که دو ساله شد ومبارک باشه و ايشالا پنجاه ساله شه و خوب همه هم که به اندازه کافی در اين مورد حرف زدن و مام که کوچکتر از اين حرفاييم که چيزی بگيم. ولی خودمونيم چقدر زود گذشت!

تو شمال هم من فصل يک تزم رو نوشتم که به نظرم خيلی خوب شده. البته مطمئنم استاده حالم رو می گيره. کلی خوش گذشت و کلی عکس گرفتم که اگه تنبليم نياد ميذارم اينجا. کلی هم ايده در مورد ازدواج و زندگی مشترک پيدا کردم که بعضياش خيلی وحشتناکه!! جالب بود که داشتيم می رفتيم سردرد بدی داشتم، کندوان رو که رد کرديم سرم بدون قرص خوب شد. اون مدت هم که اونجا بوديم يه بار هم درد نگرفت. برگشتنه از کندوان که رد شديم دوباره سرم درد گرفت و تا ديشب 6 تا قرص خوردم! دارم کم کم اميدوار می شم که اين سردرده يه درد همزاد من نيست و احتمال داره که يه روزی به کل خوب بشه.
( قابل توجه بعضيا: در غياب شما به جای شما هم ويلا گردی کرديم! اتاق پايينی رو هم بررسی کرديم ولی به نکته خاصی بر نخورديم! هتل هماش هم خيلی خوب بود. جاتون خالی!)

رسيديم تهران شوی لباس مهلا زمانی هم رفتم که اصلا خوشم نيومد ازش. مثل اينکه ديروز هم گرفته بودنش و شو بهم خورده بوده ولی آزادش کردن. حالا بعدا راجع بهش می نويسم. باز نصفه شب شد من وراج شدم. دلم برای همه تنگ شده. 4 ساعته دارم وبلاگ می خونم احساس برم داشته که به اندازه همه وبلاگايی که خوندم بايد بنويسم. فعلا شب بخير!


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage