خورشید خانوم



« October 2003 | Main | December 2003 »


November 29, 2003


من با هيچ اکانتی و هيچ پروکسی نمی تونم وبلاگ حسين و گويا نيوز رو ببينم. کسی راهی بلده؟




اين نوشته برای يک عالمه آدم نوشته شده و نوشته نشده. اميدوارم کسی اشتباهی نگيره! يه بارم خورشيد بيانيه صادر کنه، چه اشکالی داره؟ خوب بالاخره آفتاب لب بومه، روز کارش تمومه!!!!!

***

بايد بنويسم. مهم نيست که الان ساعت 3 نصفه شبه و من فردا بايد صبح پاشم برم دکتر. مهم نيست که هزار تا کار ديگه دارم. بايد يه خورده اراجيف تو وبلاگم بنويسم که احساس کنم دوباره همون آدم نرمال قبلی هستم (البته اون موقعش هم چندان نرمال نرمال نبودم!)

هرکاری می کنم ديگه حال و حوصله ندارم در باره مصر بنويسم. اونجا هرروز می نوشتم تو يه فايل ورد و فقط چون تنبليم ميومد عکسا رو آپ لود کنم مطلبم رو پابليش نمی کردم. مطلب وبلاگ هم که فقط بايد يه بار نوشته شه و به نظر من مطلبی که باز بينی بشه و دوباره نويسی شه به درد وبلاگ نمی خوره. همه اون نوشته ها هم که پر زدن و رفتن. پس بگذريم.

فعلا فقط بايد اينجا بنويسم که جای ديگه ای ننويسم. يه حرفاييه که هيچوقت نبايد نوشته شن، نبايد به وجود بيان، نبايد تو ذهن آدم هی وول بخورن. اينجا حواسم هست که حرف زيادی نزنم. پس اينجا که نمی نويسم و هيچ جای ديگه هم نمی نويسم. اين وبلاگ برای من يه مشکل بزرگ شده. ديگه اصلا نمی تونم اون چيزايی که واقعا دلم می خواد رو توش بنويسم. ديگه خيلی از آشنا های آقای همسر اين وبلاگ رو می خونن و خوب يه جوريه بيان اينجا سر از زندگی خصوصی من در بيارن. اينجا آدم بايد مواظب حرف زدنش باشه. حيف که مثل اون قديما نيست. اگه مثل اون اولا بود چه چيزهايی که اينجا نمی نوشتم. حالا دوباره بايد برم سراغ همون دفتر خاکستری و حواسم باشه که هيچکس نخوندش. به اين جور دفترا ظاهرا می گن دفترچه ممنوعه.

ولی خوب يه موقعی يه چيزايی رو توی هيچ دفترچه ای هم نبايد نوشت. کلمه ها روح دارن. بعد می تونه اون روح کلمه ها دردسر ساز شه. اون موقعست که آدم مياد تو وبلاگش اراجيف می نويسه، اراجيف بدون روح. بايد يه فکری به حال اين وبلاگ بکنم...

**

مدتها منو هم اسير يه توهم کرد. تئوری توطئه، خود بزرگ بينی، خيلی چيزای ديگه. من يادم رفته بود که کسی با خورشيد خانوم، معمولی ترين زن اين دنيا کاری نداره. اسير اون توهم شدم. يه مدتی ترسيده بودم. خودم نبودم. آقای تئوری توطئه، خيلی اذيتم کردی. خيلی درد داشت وقتی فهميدم چقدر خيالبافی کرده بودی. ديگه گول نمی خورم. حس بدی داره گول خوردن از يه کودک. چقدر عصبانيم از دستت....

***

ولی آدم اين وسط می تونه کلی هم خوشحال باشه. می تونه تو تب بسوزه و هی هذيون بگه و تنش داغ و داغ تر شه. راستی فيلم Sliding Doors رو ديدی؟ کاشکی ببينيش. راجع به اينه که اگه يه اتفاقی به شکلهای مختلف بيفته چی می شه. چه حس خوبی به آدم ميده وقتی آدم می فهمه اين يه دفعه تو خواب و خيال نبوده و حسهاش واقعی بودن. مهم نيست چی بوده، چی شده. حالا ديگه کلی انرژی دارم به جنگ هر چی تاج و تحت کاغذيه برم. حالا شايد بتونم اون تاج و تحت رو واقعيش کنم. اونوقت يه خبر خوب دارم، برای خودم، برای همه اونايی که می دونن اون تاج و تحت الان فقط کاغذيه. چقدر حالم خوب شد يهويی امروز صبح. آدم نمی تونه با تقديرش مبارزه کنه. چقدر خوب می شه اگه آدم تقديرشو دوست داشته باشه. اونوقت همه چی روبراه می شه. همه جا پر از خبرای خوش می شه. می خوام تقديرمو دوست داشته باشم. کاشکی بشه. فکر کنم فقط بايد يه ماه ديگه صبر کنم....




November 24, 2003


(Sorry for Pinglish)

Khob be ghole bazi ha az hamoon avvalesh bayad goft “kheyli khoobe”! ma dar vazeeyate kheyli khoobi be sar mibarim. Raftim ye toore 3 rooze rooye roode nil ba keshti va jahaye didaniye mesr melse mabade karnak va luxur ro didim, rooye keshti ham kheyli khosh gozasht, vali khob hamoon rooze avvali ke residim kifemoon ro gom kardim, tooye kif ham naghable yek laptop, doorbine digital va gheyre bood. Tooye laptop ham hodoodan 1000 ta ax az jahayi ke in moddat ba aghaye hamsar rafte boodim bood va teze man ham albatte oon too bood! Hameye in ettefaghat ham rooze tavallode man oftad. Kholase ke kheyli khoob bood!

Dar natije man dige nemitoonam ax bezaram inja, in laptope babaye aghaye hamsar ham lable farsi nadare va man nemtioonam farsi benevisam. Ishalla 5shanbe bar migardam va age shod badan ye seri az chiz haye jalebe inja ro minevisam. Felan aghaye hamsar ham shadidan mariz shode va kolli dare behemoon khosh migzare!

Tanha chizi ke moonde ye matlabi dar morede ahrame mesre ke inja mitoonin peydash konin. Ye tozih ham bedam ke man nemidoonestam alan too takhte jamshid ham barnameye “Sound and Light”bargozar mishe va khob in kheyli khoobe.

Delam baraye hame tang shode, kheyli kheyli tang shode. Az hameye kesayi ke tavallodam ro tabrik goftan mamnoonam. Kashki shoma ha ham inja boodin. Oonvaght kheyli bishtar khosh migzasht. :*



November 12, 2003


امروز هم به خوابيدن و بعد تو شهر چرخيدن گذشت. تنها نکته جالب امروز فهميدن اين بود که اينترنت تو مصر مجانيه! همه جا رو درو ديوار شماره های ISPها رو می بينی که می گن تو رو خدا با ما کانکت شين! سيستم Dial Up هستش . فقط کافيه شماره تلفن رو بزنی و User name, password نمی خواد!عوضش مخابرات پول تلفن رو پول شهرستان حساب می کنه. در نتيجه هر ISP که پهنای باندش بالاتر باشه پول بيشتری از مخابرات می گيره. اينم يه جورشه ديگه!

يه موضوع ديگه هم که اصلا جالب نيست اينه که تو مصر پارکينگ خيلی خيلی کمه و همه ماشينا عملا تو خيابون پارک می کنن! ولی با اين وجود بازهم ترافيک از تهران کمتره. چون ماشين کمتره و خيابونا بهتر. اختلاف طبقاتی هم به شدت هست و آدم خيلی خوب معنی مستعمره بودن رو اينجا درک می کنه. شرکتهای رنگ و وارنگ آمريکايی و انگليسی اينجا شعبه دارن و پول ملت می ره تو جيبشون. [...] تو ايران حجابا داره عقبتر می ره، اونجا جلوتر، ولی هردو به دلايل مشابه. منکه هنوز برام روسری سر کردن يه خورده عجيبه و وقتی ميرم تو خيابون احساس می کنم لباس تنم نيست!

خوب فعلا برای امروز چرت و پرت بسه. امشب می خوام مثلا زودتر بخوابم که صبح زودتر پاشم بريم خدمت ابولهول و اهرام! قبرستون هم شايد رفتيم! آخه اينجا حدود 1 ميليون نفر تو قبرستونا زندگی می کنن! قابل توجه زوجهای تازه مزدوج بی خانمان از جمله خودم!




(اينا رو ديشب نوشتم، اما نمی دونم چرا پابليش نشده بود!)

خوب بالاخره من رسيدم بيام آن لاين. ديروز خيلی خسته شدم، البته سفر خيلی راحت بود، ولی من از روزای قبلش بی خوابی و خستگی شديد داشتم. پروازمون با امارات بود. کيفيت و اصولا مدل سرويس غذاش خيلی شبيه ايران اير بود(منهای سيستمهای صوتی تصويريش و مهموندارای خوشگلش، مخصوصا پسراش!). وقتی رسيديم فرودگاه دوبی و رفتيم تو فری شاپاش چرخ بزنيم تا 3 ساعت ترانزيت سپری شه يه جوری بودم انگاری غم عالم اومده سراغم. دست خودم نبود و همش گريه ام می گرفت که چرا کشور ما با اينهمه سابقه تاريخی و فرهنگی بايد اينقدر عقب مونده باشه و شهری مثل دوبی تو همين چند سال گذشته يهويی اينقده پيشرفت کنه. فرودگاهش که خيلی خوب بود. هواپيمايی امارات هم که تو چند سال گذشته هميشه يا او ل شده يا دوم تو رده بندی بهترين شرکتهای هواپيمايی. در صورتی که تو سالهای دور ايران اير يکی از بهترين ها بوده و حالا...

ولی وقتی پاتو ميذاری تو قاهره ديگه دلت برای تهران تنگ نميشه! از همون فرودگاهش همه چی آدمو ياد تهران ميندازه. شولوغو کثيفو خرتوخر. ايرانيها رو خيلی اذيت می کنن. البته خدارو شکر چون يکی اومده بود دنبال ما، ما زياد اذيت نشديم و همش 1 ساعت معطل شديم. دو تا پسر گوگوری ايرانی هم بودن که فهميديم قاری قرآنن و برای مسابقه تو قاهره اومدن. اونا هم کلی معطل شدن و شاکی بودن که تو ايران قاری های مصری رو از پاويون می برن و اونوقت تو قاهره با اينا اينجوری می کنن. بگذريم! قيافه هاشون که اصلا به قاری بودن نميومد و خيلی پسرای ماهی بودن.

رانندگی مصريا به همون بدی ايرانی هاست. خيابونا کثيفه و نمای ساختمونا زشته. اما چيزی که جالبه وضعيت حجابه. اينجا حجاب اجباری نيست اما زن محجبه خيلی زياده. هرکی دوست داره حجاب داره و هرکی دوست نداره حجاب نداره. هيچکس هم به کس ديگه چپ چپ نگاه نمی کنه. خيابون بنديها هم تازگيها مثل اينکه بهتر شده و سرتاسر بعضی از خيابونا روپل کشيدن که آدمو ياد سيد خندان خودمون ميندازه.. يه تونل 2، 3 کيلومتری هم زير شهر کشيدن برای رفت و آمد ماشينا. چيزی که تهران خيلی بهش احتياج داره. ماه رمضون رو هم که اينا عيد ميدونن و همش به هم تبريک می گن.تقريبا همه مسلمونا روزه می گيرن اما رستورانا هميشه بازن.

امشب رفتيم يه خورده شهرو گشتيم و کنار نيل هم رفتيم. تو شب که خيلی قشنگ بود. حالا بايد تو روز برم ببينمش. اما از همه اينا مهمتر بودن با بابای آقای همسره. واقعا احتياج داشتم که ببينموشون. يه جوريه که حضورشون تو زندگی ما (و مطمئنم تو زندگی خيليای ديگه) هميشه آرامش بخش بوده. حالا سعی می کنم عکسايی رو که می گيريم بذارم تو وبلاگم. اين دو تا عکسايی که الان گذاشتم اين زير زياد واضح نيستن چون تو شب گرفتيم. ايشالا اگه فردا زودتر از خواب پاشديم و وقتی هنوز هوا روشنه رفتيم بيرون بازم عکس می گيرم.

آسمون پر از ابر ايران
نيل
نيل


November 9, 2003


من يه ذره هيجان دارم! ساعت 9 شب تازه رسيدم خونه به لطف شيده عزيز که ساعت 10 شب اومد خونمون چمدون من بالاخره بسته شد.(ما بالاخره اين چند روزه بهم رسيديم و تا تونستيم حرف زديم و يه خورده خالی شديم!) خوشحالم که می تونم از ايران خارج شم و يه خورده فراتر از مرزهای جغرافيايی دور و اطرافم رو هم ببينم. اين سفر يه خوبی ديگه هم داره و اونم اينه که ديگه حتی اگه بخوام نمی تونم هی برم دنبال کارام بدوم و می تونم دو سه هفته ای آروم بگيرم. احساس بدی بهم دست داده بود تازگيا، مخصوصا اين دو سه روز اخير به خاطر اينکه ارتباطم با آقای همسر خيلی کم شده بود. از صبح تا شب با هم بوديم اما همش دنبال دوييدن دنبال کارا اونم تو اين شهر شولوغ که تو ماه رمضون ديوونه تر هم شده. آدم اگه يه خورده حواسش نباشه يه دفعه می بينه که چند روزه که با يه آدمی بوده، اما هيچوقت درست حسابی تو چشمای اون آدم نگاه نکرده و حالشو نپرسيده. هميشه از اينکه يکی از شخصيتهای نمايشنامه های پينتر بشم می ترسيدم. آدما وفتی با هم نتونن ارتباط برقرار کنن به پوچی می رسن تو رابطه اشون. عين نمايشنامه های ابسورد هارولد پينتر. (نمی دونم چرا يهويی ياد خدا بيامرز دکتر مژده افتادم و کلاسهای پينتر خونی و خيلی چيزای ديگه) خيلی بايد مواظب باشم که هيچوفت ارتباط قطع نشه، ختی اگه زير فشار کار بميرم! به اين سفر هم خيلی اميدوارم. فکر می کنم که يه در جديده به روی ارتباط بيشتر.

تا برگردم خدافظ، هر چند که احتمالا از همون فردا شب آن لاين بتونم بشم و ماجراهای سفر رو بنويسم.




ISP من وبلاگ هودر و گويا نيوز رو فيلتر کرده. وبلاگ هودر رو با پروکسی می تونم ببينم، اما گويا رو با پروکسی هم نمی تونم ببينم. جالبه که ايملم به هودر هم برگشت خورده. اگه کسی چيزی در اين باره می دونه بگه لطفا شولوغش کنيم بقيه ISP ها اينجوری نشن.

***

آقای شکراللهی يه شعر تو وبلاگش نوشته و آخرش هم يه جورايی نوشته بدرود که آدم می ترسه. بعد آدم يهويی فکرش ميره طرف اينکه نکنه سر بحث ابتذال اونقدر بد و بيراه گفته باشن بهشون که عطاش رو به لقاش بخشيده باشن. اصولا من با مطلب ابتذال ايشون به شدت مخالف بودم، واين مطلب مخالف های زيادی داشت، ولی چيزی که منو بيشتر از هرچيز اذيت می کرد اين بود که خيلی از مخالفين اقای شکراللهی شروع کرده بودن به تخريب شخصيت ايشون. اين اصولا خاصيت خيلی از ما ايرانی هاست که خيلی موفعها می خوايم جواب حرف رو با چيزهای ديگه ای به غير از حرف و انديشه بديم. اين کاريه که خيلی موفع ها با مطلبهای حسين هم می شه. بعضی اوقات ترس برم ميداره که خوب گيريم که واقعا روزی شد که تونستيم تو يه انتخابات وافعا آزاد هر کی رو که دلمون خواست انتخاب کنيم. کدوممون می خوايم با اين اخلاقامون مملکتو جمعش کنيم؟ يه جورايی آدم دلش می سوزه که بعد از دو سال وبلاگ نويسی هنوز هم خيليا نمی تونن گفتمان سالم داشته باشن. به شخصه ترجيح ميدم اقای شکر اللهی دوباره سلام کنن و بحث ابتذال رو تو فضای آرومی ادامه بدن تا به اين نتيجه برسن که واقعا اون ابتذالی که ازش حرف می زنن وجود نداره (!) و دوباره مطالب ايشون در باره ادبيات رو بخونيم.

***

کاپوچينو آپ ديت شده با يه بحث در باره زبان محاوره ای و کتابی، يه طنز توپ، يه مطلب در مورد نفس عميق که آدم دردش می گيره وقتی می خوندش، ستون جديد کاپوچينو به نام ايرانولوژی که خداداد راه انداخته و همونطور که از اسمش پيداست در مورد ايران و تاريخ ايرانه، يه هذيون عجيب که بازم آدم دردش می گيره وقتی می خوندش، و خيلی مطلبای ديگه که بايد برين ببينين خودتون.



November 8, 2003


امروز سازمان ملی جوانان از من و چند تا ديگه از وبلاگيا دعوت کرده بود که در مراسم افطاری آقای کروبی شرکت کنيم. به خاطر اينکه اصولا از بيماری فضولی مضمن رنج می برم پاشدم رفتم ببينم چه خبره. اول يه سری سخنرانی بود و صحبتهای آقای کروبی در مورد اينکه تقصير خود زناست که نماينده زن کمه چون زنا خودشون به زنا رای نميدن و اينکه سهميه بندی کردن 50 درصدی ورود خانمها به دانشگاه تو رشته پزشکی کار انصافانه ای بوده (چی نوشتم! فارسی را پاس بداريم!) چون زنا نميرن جاهای دور افتاده طرح بگذرونن. بعد هم گفتن هر کاری دارين به مسئولای سازمان ملی جوانان بگين پيگيری می کنن و ما هم کلی از جوون بودن و مهم بودن خودمون لذت برديم. يه عده هنرپيشه خالتور (به قول اساتيد) هم تشريف داشتن (البته رامبد جوان رو می شه از خالتوريت فاکتور گرفت!) دو سه تا فوتباليست بودن از جمله دق من انصاريان که فکر کنم تهنا کسی بود که تو جمع بچه معروفا جوراباشو در آورد و کاپشنش رو هم دراورد و با بلوز آستين کوتاه که بازوهای ور قلمبيده اش رو خوب نشون ميداد رفت نماز جماعت بخونه.

موقع بخور بخور گفتن خانمها بايد سرميز جدا از آقايون بشينن که من کلی حرصم در اومد و اعتراض کردم که می خوام پيش آقای همسر بشينم که قبول نکردن. يه دختر خانوم ماه پری که سر ميز ما بود گفت خوب حالا يه مدت پهلوی آقای همسرت نباش چی می شه، بلايی سرش نمياد! البته من از اين بابت اصلا نگرانی نداشتم! و ناراحتيم به خاطر اين بود که اصولا از بچه ها دور افتاده بودم. خلاصه سر ميز يکی به همون خانوم ماه پری گفت شما قيافتون آشناست. ايشون هم گفتن من "سيتا" هستم که يعنی اينکه هنرپيشه سريال "عروسی از هند" هستن و بحثهای سر ميز به داستان اين سريال و اينکه رامين (يکی از هنرپيشه ها) چرا مرد و اينکه نمرده و غيره صحبت شد. من دوباره اينجا کلی با جوون بودن خودم حال کردم و فقط افسوس خوردم که چرا تو افطاری آقای خاتمی نبودم چون گويا اونجا محد رضا گلزار هم داشته!

با بچه ها تصميم گرفتيم يه چيزايی هم به آفای کروبی بگيم و خلاصه گفتيم بگين وبلاگا و سايـتا رو فيلتر نکنن و از کسايی که محتوای فارسی توليد می کنن تو وب حمايت بشه و ايشون هم به رئيس سازمان ملی جوانان گفتن فرمايش ايشون درسته و بايد از اين سايتها که خيلی خوبن و علمی سرگرمين حمايت بشه و قرار شد حمايت بشه.

نتيجه گيری من از اين جلسه اين بود که سوپ افطاری خيلی خوشمزه بود(من سه بار خوردم!) ولی مرغش يه خورده خشک بود. بعد هم که اومدم به مامانم گفتم رامينی که تو عروسی از هند تير خورده نمی ميره کلی خوشحال شد و بغل کرد ماچم کرد. در ضمن من از اينکه به جای همه شما ها از من و چند نفر ديگه دعوت شده بود عذر می خوام ولی خوب واقعا جاتون خالی نبود!




امروز يه روز عجيب غريب بود. عصرش که به اون افطاری کذايی گذشت اما صبحش من برای اولين بار طاقتم طاق شد و پاشدم رفتم از يکی از کار کنان دانشگاه آزاد شکايت کردم چون مرتيکه عوضی جلوی همه برگشت به من گفت گوشات اشکال داره و بايد بری دکتر و من يه دکتر آشنا دارم بهت معرفی کنم (چون من نفهميده بودم که پرونده من رفته اونجا برای سوابق و به همين دليل 10 بار منو عين توپ پينگ پنگ از اين ميز به اون ميز پاس دادن. بماند که صبحش هم پرونده من گم شده بود و زده بودن زيرش که اصولا پرونده من اونجا اومده و خدا بهم رحم کرد پيک دانشگاه ما اونجا بود و دفترش رو باز کرد و معلوم شد واقعا نامه ام اومده اونجا). بعد هم پرونده من رو گم و گور کردن و گفتن مسئولش رفته مرخصی و سه روز ديگه مياد. (بماند که اونی که بهم توهين کرد اسمش رو اشتباهی بهم گفت و بقيه همکاراش هم صداشو در نياوردن و بعد هم معلوم شد اصولا هيچ کارمندی تو اون بخش مرخصی نرفته!) به هر حال شکايت من نتيجه داد و يکی از اين رئيسا مسئول پيگيری کار من شده. اميدوارم خدا تا آخرشو به خير کنه. بهم می گن هميشه اين موفعها آروم باش و سعی کن سبيل ملت رو چرب کنی. ولی حاضرم بميرم و هيچ وقت از تزی که نوشتنش منو يک سال از کار و زندگی انداخت دفاع نکنم ولی سبيل اين انگلهای اجتماعی رو که از پاسکاری کردن آدم تو پيچ و خم سيستم عوضی آشغال بوروکراسی ايران لذت می برن چرب نکنم.




ديشب رفته بوديم کافه بلاگ. به نظر من خيلی جای باحالی بود و واقعا وبلاگستان يه همچين جايی رو کم داشت. مهم ترين دليلش هم اينه که اصولا اکثر وبلاگ نويسا (خصوصا خودم) آدمهای پرحرف و پر سر و صدايی هستن و خيلی پيش اومده که تو قرارای وبلاگی خيلی از اين رستورانا و کافی شاپا دلشون خواسته آدم رو بندازن بيرون! ولی خوب کافه بلاگ رو وبلاگيا می چرخونن و در نتيجه با اين چيزا مشکلی ندارن. سيستم عضوگيری هم داره و کارت صادر می کنه و تخفيف هم ميده با اون کارتا. خلاصه که جای خوبيه. فقط حيف که پشت ستون نداره!! (مواظب پله هاش هم باشين!)

آدرس کافه بلاگ: ميدون محسنی، برج بيژن، طبقه دوم، يه مقاديری بگردين تو طبقه دوم بالاخره پيداش می کنين!



November 6, 2003


پيام جونم تولدت خيلی خيلی مبارک. دلمون برات تنگ شده. هزار تا آرزوی خوب برات دارم از همون نوعی که خودت می دونی، منتهی می ترسم شيده منو بکشه اگه بگم!! ايشالا تولد صد سالگيت رو در کنار همسر عزيز گل گلابت و 5؛ 6 تا بچتون جشن بگيريم :)




افخمی تو مجلس يه نطق پيش از دستور خيلی خوب کرد و مضمون حرفش اين بود که حقمونه هر بلايی داره تو تهران سرمون مياد از دست شورای شهر چون خودمون با تنبلی سياسی و رای ندادن باعث شديم اين گروه تو انتخابات برنده شن و گند بزنن به هر چی مرکز و فعاليت فرهنگيه تو تهران. ماجرای خانه هنرمندان که ديگه آخرشه. واقعا بايد به کسی که ثابت کنه کجای کافی شاپ خانه هنرمندان سد معبر کرده تو باغ بايد جايزه داد. استفاده از مقنعه هم که مثل اينکه تو فرهنگسراها اجباری شده. چند وقت ديگه احتمالا فرهنگسراها تبديل به حسينيه می شن. من تو انتخابات شوراها رای ندادم. ولی الان خيلی پشيمونم. آدم بعضی اوقات بايد حتما بين بد و بدتر بد رو انتخاب کنه. ايندفعه تو انتخابات مجلس شرکت می کنم. فکر کنين مجلس هم بشه مثل شورای شهر تهران! احتمالا ايران می شه مسجد اونوقت.





خيلی همه چی بی منطق بود توش. بازيهاش هم خيلی بد بودن. ولی من نمی دونم چرا اينقدر از فيلم نفس عميق خوشم اومد! احتمالا ماليخوايا از نوع عميفش دارم. شايدم اثر 30 تا فيلم آوانگارد عجيب غريبيه که تو جشنواره کيش ديدم. به هر حال به دليلی که نمی دونم چيه من از اين فيلم خوشم اومد.




لينکهای وبلاگی:

عکسهای دريا روندگان از سرزمين کودکيش

عباس معروفی و مرگ روشنک داريوش و "ما هيچکدام درست همديگر را نديديم. فرصت نشد". ملکوتيان غم دنيا رو ميارن تو دل آدم. آهنگ وبلاگ عباس معروفی اشک از چشم آدم سرازير می کنه. سال بلواست انگار تو اين حلقه ملکوتيان.

بازم عباس معروفی! متن کامل مصاحبه پدرام رضايی زاده خبرنگار روزنامه شرق با عباس معروفی

منيرو روانی پور هم به اينجا کوچ کرد. شب بود ماه پشت ابر بود هم همسايه آذر عزيز شده.

قاصدک عزيز هم سين رو اول سکوت گرفته بود. ولی خوب سين اول سرآغاز هم هست. و دوباره نوشت. به تصويرهای زيبا و آهنگهای زيباتر و جمله های شيرين قاصدک عادت کردم. سين اول سر آغاز. شين اول شيفتگی. يادت مياد؟ حالا شايد نوبت ماست. ايندفعه از شين شروع شد. از شيفتگی. و به سين رسيد. سکوت. اما از شين تا سين خيلی راهه ....


اينم می دونم دير شده، ولی نمی شه نگفت: ای بن بست باز، ای نفوذی مافيا، تولد بن بستت مبارک. هرچند که مطمئنم بدون حضور مادرخوانده، تولد هيچ لطفی نداره!

بحث ابتذال خوابگرد (1 و 2 ) رو هم اگه تاحالا نخوندين بازم نخونين. کم لطفی کردين آقای شکراللهی. هرکسی حق داره يه وجب خاک اينترنت داشته باشه و هرچی دلش می خواد توش بنويسه. وبلاگ يه چرکنويس افکار آدماست. مثل حرف زدن آدما با آدما می مونه. مثل حرف زدن آدم با خودش. با روزنامه و کتاب فرق می کنه. هر وبلاگی مخاطب خودش رو داره. آدم چيزی رو که دوست نداره می تونه نخونه، ولی حق نداره بگه اون نبايد باشه. عصبانی نباشين آقای شکراللهی. تو اينترنت جا برای همه هست. حتی اگه ابتذالی هم وجود داشته باشه، باز هم اونقدر وبلاگهای غير مبتذل وجود دارن که سنگها روی هم بند بمونن. وبلاگهای مبتذل رو به حال خودشون بذارين و عدم ابتذال رو آموزش بدين. اگه موثر باشه حتما همه مبتذلين به راه راست هدايت می شن!

***

لينکهای غير وبلاگی:

پايگاه ادبی خزه به روز شد.

مقاله شادی صدر در باره حجاب تو مجله زنان. لينک ماهنامه زنان رو هم گذاشتم گوشه صفحه. طراحی سايت خيلی خوشگله و با تلاشهای پرستوی عزيز مرتب آپ ديت می شه و خبرهای ماهنامه به ترتيب در طول يک ماه تو سايت گذاشته می شن.

گزارشی در مورد فوتبال چمنی زنان در ايران.

اين هم يه مطلب طنزه از پيام در مورد همون کلاسهای آموزش پيش از ازدواج که قبلا براتون گفته بودم اونقدر خودش با مزه تعريف می کرد ما از خنده می مرديم. (فقط حيف اون تيکه چوبش رو ننوشتی! ؛) )

تولد ها:

نشريه فروغ يکساله شد و من چون نبودم نتونستم تو تولدش شرکت کنم و کلی دلم سوخت. چون بدفولم و اين روزها گيج و قاطی پاتيم و اون مدتی که شمال بودم دسترسی به اينترنت نداشتم نرسيدم تولدش رو به بچه های خوب و صميمی فروغ مخصوصا شهاب عزيز تبريک بگم. خوشحالم که اين نشريه صميمی و زيبا يکساله شده. به اميد صد ساله شدن فروغ و کاپوچينو!

يه نشريه جديد خيلی خيلی خوشگل هم چند وقته متولد شده. يه طراحی ساده و قشنگ با تيتر های خيلی جالب. حتما تا حالا ديدن پلوتونيوم رو. خوب من از غافله عقب مونده بودم. تولدتون مبارک : )



November 4, 2003


هذيونهای يک مارکوپولو:

من زنده ام. شنبه برگشتم تهران. دوشنبه 5:30 صبح قسمت اصلی تز تموم شد. مشغول هزار تا کاری که بايد بکنم و هزار تا کاری که ازم توفع ميره انجام بدم هستم. دوشنبه دوباره مسافرم و برای همين هزارتا کار ديگه به کارام اضافه شده. وبلاگ بيچاره ام همين روزا دوسالش می شه و من از اينکه اين بچه اينقده تحليل رفته ناراحتم. از اينکه نميرسم زياد کانکت شم ناراحتم. از اينکه زياد وبلاگ نمی نويسم ناراحتم. از اينکه صد تا لينکی که بايد بدم ندادم ناراحتم. از اينکه مووبل تايپ ندارم ناراحتم. از اينکه صد سال به صد سال شيده رو نمی بينم ناراحتم. از اينکه نمی رسم تا قبل از رفتنم بيشتر دوستامو ببينم ناراحتم. از اينکه شيرين عبادی اينقده تاکيد رو مسلمون بودنش داره می کنه و حرفاش يه خورده تغيير کرده ناراحتم. از اينکه ابروام عين پاچه بز شده و نمی رسم برم بردارمشون ناراحتم. از اينکه همه فکر می کنن من از وقتی شوهر کردم از ذوق شوهر کردن همه چيزای ديگه زندگی از يادم رفته و بی معرفت و احمق شدم ناراحتم. از اينکه پپر يه تصميمايی گرفته ناراحتم. از اينکه سر کار نمی رم ناراحتم.

ولی عوضش از اينکه رانندگيم تقريبا خوب شده و ديگه می تونم همزمان تو 3 تا آينه ها نگاه کنم و دنده عوض کنم و فرمون بپيچم و نخورم به در و ديوار و بالاخره ياد گرفتم تو دنده عقب فرمون رو کدوم وری بپيچونم که کون ماشين اون وری که من می خوام بره و چپ و راست غرب و قاطی نمی شه خوشحالم (رها جان زحمتايی که برام کشيدی و اون سال اعتماد به نفس بهم دادی رو هيچوقت فراموش نمی کنم. ،آقای همسر هم مثل تو صبرش زياد بود و بالاخره به من خنگ رانندگی ياد داد.) از اينکه تازگيا آقای همسر رو خيلی دوست دارم (البته اگه از وحشی بازيای من فاکتور بگيريم) خيلی خوشحالم. از اينکه اين تز لعنتی بالاخره طلسمش شيکسته شد از خوشحالی دارم بال در ميارم. و از اينکه دوشنبه دارم به يه جای خيلی خيلی رويايی مسافرت می کنم (برای حدودا 20 روز) خيلی خيلی خيلی خوشحالم!

***

غير هذيون: من دلم برای نوشته های وبگرد خيلی تنگ شده. جای وبلاگش هنوزم خيلی خاليه.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage