خورشید خانوم



« November 2003 | Main | January 2004 »


December 30, 2003


Can anybody help women NGOs website about Bam earthquake with translating some of its important news to English?

Please email bam@zanan.co.ir



December 29, 2003


اين سايت دو زبانه مال کميته هماهنگى سازمانهاى غير دولتى زنانه که درست شده برای اعلام خبرهای زلزله و اخبار کارهای NGO ها در اين رابطه. اگر کسی خبری داره که فکر می کنه به درد اين سايت می خوره لطفا به اين آدرس ايميل بزنه:
bam@zanan.co.ir

لطفا به اين سايت لينک بدين:
http://bam.zanan.co.ir/

به نظر من NGO ها از همين الان بايد به فکر وقتی باشن که تب زلزله فروکش می کنه و همه بچه های بازمونده و آدمهای افسرده ای که همه چيز و همه کسشون رو از دست دادن فراموش می شن. اونوقته که بايد NGO ها فعال بشن و به جای برگزاری جلسه های کش دارکه آدم از بس تعريف NGO ها از خودشونو می شنوه خوابش می بره، شروع کنن هرچه زودتر کار انجام بدن. اين سايت هم می تونه به نوعی آينه کار NGO ها باشه اگر بهش اهميت داده بشه. وگرنه الان به اندازه کافی امدادگر تو بم هست و جاده ها هم که بسته است و کسی نمی تونه بره اونجا. بايد به فکر هفته های آينده بود.



December 28, 2003


خرمای بم

حالا گيريم
صد کاميون پتو
پنجاه هواپیما کفش
ده ميليون بطری آب

تو که دیگر گرم نمی شوی
تو که دیگر توی اين خاک ها نمی دوی
و ديگر کسی شب صدا نمی زند
مامان آب
مامان آب
مامان آب
.
.
.





امروز تو جلسه ای که NGO ها برگزار کرده بودن برای کمک به زلزله زده ها، آقای کرباسچی يا کرباسی، يا يه چيزی تو همين مايه ها که عضو ستاد حوادث غير مترقبه وزارت کشوره گفت ديگه به اندازه کافی جنس رسيده بم، نيروی انسانی و متخصص هم هست. يکی از مديرای سازمان بهداشت جهانی هم گفت بهترين کار اينه که الان به بچه های بازمانده و مجروحينی که تو شهرهای ديگه بستری هستن رسيدگی شه.

قابل توجه دوستان خير وبلاگ نويسی که مرتب دارن به زلزله زده ها کمک می کنن و تو شيرخوارگاه آمنه و پارک نظامی گنجوی کلی زحمت کشيدن و جنس جمع کردن:

چقدر خوب می شه که حالا اين نيروی جوون و مفيد رو متمرکز کنيم و بريم به مصدومهای بمی که تو بيمارستانهای تهران بستری هستن سر بزنيم و ازشون عيادت کنيم و به نيازهاشون رسيدگی کنيم. من می دونم که يه عده اشون تو بيمارستان شهيد فياض بخش بستری هستن، بقيه اشون رو نمی دونم.




دلم تنگ شده...




خوب اين خيلی بهتر شد:

کمکهای نقدی خودتون به زلزله زده های بم رو به اين حساب واريز کنين:

8080 بانک صادرات، شعبه ميدان اسد آبادی، به نام شيرين عبادی



December 27, 2003


قرار وبلاگيها برای کمک به زلزله زده ها:

يکشنبه ۷ ديماه ۱۳۸۲ يوسف آباد، پارک نظامی گنجوی از ساعت ۴ تا ۶ بعد از ظهر


مردم به دولت اعتماد ندارن. نمی خوان از طريق دولت کمک کنن. زلزله رودبار يادشون مياد. کمکهای خارجی که بعدا سر از بازارهای ايران در اوردن و فروخته شدن...




از يادداشتهای شهر شولوغ

يه آرايشگاهه که مثل خيلی از آرايشگاههای ديگه تهرونه. با همه ژست و اداها، با همه عروسای زرق و برق دارش، آرايشگرای تيتيش مامانيش. و ذهنهايی که توی يه ناخون مصنوعی جا می شن. بايد ده صبح اونجا باشم که ساعت 3 حاضر باشم. مثل هميشه ساعتها کش ميان. مثل هميشه تو خط چشمها و ريملها و شينيون ها و تاج سرا زمان گم می شه. ساعت 3 ساعت 5 می شه. فيلمبردار عصبانی می شه و ماشين عروس تو خيابونای شهر ويراژ ميده که زودتر به آتليه برسه. مردم ذوق زده عروس رو نگاه می کنن. عروس سيگاری تا حالا نديدن. عکسا گرفته می شه، دسته گل عروس جا می مونه، دل عروس از اينهمه دير شدن و ماشين غمش می گيره. کميته ده بار مياد دم در مجلس عروسی و سبيلش چرب می شه و ميره. شبش همه با ماشيناشون دنبال ماشين عروس بوق می زنن. عروس خودش پشت رل نشسته. داماد دم در عروس رو بغل می کنه می بره هوا. برامون بادکنک گرفتن. شهر از صدای بوق ماشين و فلاشر پر شده. انگاری همه شهر داره برای عروس خوشحالی می کنه. يه نفر هم داره اون دور دورا گريه می کنه. مادر زمين هم همينطور. هيچکی نمی دونه سه چهار ساعت بعدش چه خبره. انگاری زمين غمگينه. خيلی غمگينه. چند کيلومتر اونورتر زمين طاقت نمياره و می ترکه. خيلی بد می ترکه. اونقدری که يه شهری رو که هيچوقت شولوغ نبوده به خاک و خرابه می کشونه. خاطره ارگ و پرتقال بم يه خاطره دور می شه. بچه ها می ميرن. خونه های خشتی و گلی که نمی دونن زلزله اصلا يعنی چی خيلی زود تموم می شن. بچه ها می ميرن. بزرگترا هم. تا جمعه عصری 20 هزار نفر مردن. جنازه ها عفونتشون شروع شده. مواد ضد عفونی کننده نيست. پتو نيست، غذا نيست، خون نيست. خيلی چيزای ديگه هم نيست. تلويزيون عزاداری راه انداخته و مجری ها با سوزو گداز دکلمه می کنن. ساعت 12:30 شبه. خيابونای تهران ديگه خوشحال نيستن. آسمون داره آروم آروم می باره. بعضی وقتا آسمونم يخ می کنه و برف مياد. بعضی اوقات زاری می کنه و شر شر می باره. باقاليای شهر هم سفت شدن. مردم صف کشيدن. خيابون وصال شولوغ شولوغه. همه اومدن خون بدن. تا چشم کار می کنه صف مردمه برای خون دادن. ساعت يک شبه. دم حلال احمر قلغله است. يه پرايد می زنه محکم به ماشين. مهم نيست. وانتها تند تند پر می شن برن فرودگاه. ماشين پشت ماشين مياد. مردم هر چی دارن تو خونه هاشون دارن بار می کنن ميارن. تلفنای هلال احمر پشت سر هم زنگ می زنه. دکترا و جراحا پشت سر هم زنگ می زنن و اعلام داوطلبی می کنن. مردم غمگينن. فردا صبحش دم فرودگاه يک دقيقه صدای هليکوپتراو آمبولانسا قطع نمی شه. آسمون ديگه رسما داره زاری می کنه. شهر غمگينه. ساختمونای بساز بفروشی هنوز در حال ساخته. مادر زمين داره بازم گريه می کنه. می دونه که زمين شهر ما هم همين روزا می ترکه. از حالا داره گريه می کنه برامون. يه نفر هم داره اون دور دورا گريه می کنه....



December 20, 2003


بايد حتما بنويسم. اگه ننويسم احتمالا خفه می شم. همه اين چيزا از قدرت من خارجه. دلم می خواد يه گوشه خلوت و آروم برم قايم شم. حتی سی دی هام هم پيشم نيست. اشکالی نداره البته. هميشه موزيک وبلاگ آقای معروفی هست. من دلم شور می زنه. بالاخره کارتهارو پخش کرديم. لباسم حاضره. فردا بايد برم آرايشگاه. اززنيکه بدم مياد. يه مشت ژست و ادا. صد رحمت به الهه جون خودمون. يکشنبه وقت پوست، سه شنبه وقت ناخن و ابرو، پنجشنبه وقت کوفت. و من احمقی که تن به اين کار دادم و بقيه کارا. پولهايی که اين وسط حروم می شه. من دلم می خواست فقط يه پارتی باشه که دوستام باشن. حالا مجبورم دونه دونه دوستام رو خط بزنم که جا برای فک و فاميل باشه. بعد بايد اونشب عين اين احمقا يه لباس سفيد بپوشم و مرکز توجه باشم و نتونم مثلا به چيزی ناخونک بزنم يا حتی بشکن بزنم. اون شبی می خواستم بزنم شيکم مرتيکه رو پاره پوره کنم وقتی داشت سر قيمت خونه و اينکه چقدر کارش خوبه و قيمتش بالاست حرف می زد. از اين بيزنس عروسی حالم بهم می خوره. مهم نيست که حتی از ملت بخوای به جای آوردن سبدای گل بی مصرف به بيمارا کمک کنن. حالم از به به چه چه گفتنا موقع اين مساله بهم می خوره. ديگه به شک افتادم که نکنه واقعا برای همين اين کارو کرده بودم. مهم نيست حتی اگه لباسم سفيد سفيد نيست، مهم نيست حتی اگه خياطم رو راضی کرده باشم به جای منجوق و مرواريد گل پارچه ای چهار پر و شکوفه نسترن روی لباسم بدوزه. اينم مهم نيست که زير بار تور عروسی نرفتم و کله قند هم قرار نيست بالای کلم بسابن و قيافه آرايشگره موقع ديدن گلايی که برای سرم درست کردم چه ريختی می شه. مهم اينه که منم دارم جا پای همونايی ميذارم که تو دلم کلی ازشون ايراد گرفتم. خيلی بده که بازم نتونی برای زندگی خودت، عروسی خودت تصميم بگيری. هنوزم ديگرانن که برات تصميم می گيرن.

بايد خوشحال باشم، اما دلم شور ميزنه. استاد مشاور عزيز که تازه وارد صحنه شده داره اذيتم می کنه و نمی خواد فعلا بخونه تز رو. من بايد تا 1 ماه ديگه دفاع کنم. به نظر يه شوخی دور مياد! بايد صبح برم پرينت بگيرم ازش، نه، بايد صبح برم پرو آخر لباسم، نه، بايد برم آرايشگاه برای وقت پوست. يادم باشه سر راه کارتهای باقيمونده رو پخش کنم. نه، اول بايد يه سری ديگه کارت چاپ کنيم. دلم می خواد دوباره برگردم به پنج سالگيم و برم بچپم تو اون خونه چادری اسباب بازيم و باربی بازی کنم. من هنوز بچه ام. پنج سالمه، دو سالمه، من هنوز به دنيا نيومدم. من يه نطفه ام. نه، من هنوز تو ميوه هام. هنوز اون ميوه ها رو نخوردن. زوده، خيلی زوده. من هنوز دلم می خواد شبا يک ساعت بشينم تو توالت و با مردی که حالا همسرم شده يواشکی پچ پچ کنم پای تلفن و سيگار بکشم. من هنوزم دلم می خواد شيطونيهای بدون فکر بکنم. من نمی خوام بزرگ شم. حواسم به نمکدونای خونه باشه که چرب نمونن و قوری چايی رو هر شب خالی کنم و صبح چايی دم کنم. من دلم می خواد تا صبح فقط شرو ور بنويسم. دلم می خواد تو مه و برف ديزين غلط بخورم و گم بشم و شايد هم بميرم. فقط چند روز ديگه اجازه اين کارا رو دارم. فقط چند روزه ديگه خودمم. می ترسم. هنوز نمی دونم جنبه ما شدن رو داشته باشم يا نه.
سرويس طلا آينه دقم شده. غرغرای مامان که چرا اونو نبرديم نور علی نوره. من از همه طلاهای اونجا بدم ميودمد. دلم همون انگشتر عقيق مامان بزرگم رو می خواد که تو توالت کافه شوکای اکباتان جا گذاشتم و ده دقيقه بعدش ديگه اونجا نبود. من دلم اون گوشواره های آويز الماس بازار تجريش رو می خواد. نه، اصلا من دلم همون گوشواره های شيشه ای زمان دختری مامانم رو می خواد. دلم می خواد تا آخر دنيا فقط همونا گوشم باشه. هزار تومنم نيست قيمتش. ولی خوشگله، سبکه، مثل خيلی چيزای ديگه سنگينی نمی کنه رو قلبم.

من دلم می خواد تا قبل از اون روز گم بشم تو هوا، تو صدا، تو آسمون، تو دريا. دلم می خواد تموم شم. همه انرژيم رفته. ترسيدم عين سگ. دلم شور می زنه. برای هيچ کدوم از اونايی که ممکنه دل آدم شور بزنه دلم شور نمی زنه، دلم برای خودم شور ميزنه، برای اينکه تموم بشه همه چی، همه اون دختر ديوونه خل و چل تموم بشه. از اينکه روحم بکارتش رو از دست بده می ترسم. از اينکه ديگه دختربچه نباشم می ترسم. از اينکه تاج کاغذی رو سرم گذاشته شه می ترسم. از اينکه همه چی تموم بشه ولی من تموم نشم می ترسم. يا با هم تموم شيم يا هيچی تموم نشه. از اينکه ديگه ته دلم نلرزه و دستام داغ نشه می ترسم. از اينکه همه چی معمولی شه می ترسم. از اينکه موقع رقص لباسم از تنم بيفته پايين می ترسم، از اينکه نگاهای مردم رو نتونم تحمل کنم می ترسم. از اينکه خودم ديگه نباشم می ترسم. از معمولی شدن می ترسم....



December 15, 2003


مشترک مورد نظر تا اطلاع ثانوی در دسترس نخواهد بود.




هر کی هرچی می خواد بگه بگه. می تونين بگين رگ سانتی مانتاليسمم گل کرده و يا هرچيز ديگه ای. ولی اين حرفا مدتها بود که تو گلوم قلمبه شده بود و نمی تونم جلوی نگفتن خودم رو بگيرم. از اينکه اينقدر وبلاگ زردی هستم از جميع فرهيختگان عذر می خوام!
***

آقا سينای عزيز،

درسته که نديدمت بالاخره قبل از رفتنت، درسته که ديگه با فرناز جون و مانی تو عروسيم شرکت نمی کنين، درسته که اون دست خط به دستت نرسيد، درسته که جامعه مطبوعات ايران يه روزنامه نگار خوشفکر و خوش قلم و نابغه رو از دست داده، درسته که از کشوری که می دونم خيلی دوسش داری دور شدی، ولی خيلی خيلی خوشحالم که بالاخره رفتی جايی که بتونی آزادانه حرف بزنی و قلم بزنی. دلمون برات خيلی خيلی تنگ می شه، ولی اين رو هم از يادمون نميره که بزرگترين زهر برای زندگی کسی که حرفی برای گفتن داره نبودن آزادی بيانه.

خوشحالم که حالا که دستشون بهت نمی رسه می تونم بدون هيچ نگرانی از بابت اينکه برات بد شه بگم تمام برو بچه های وبلاگی که من می شناسم اين مدت نگرانت بودن. همه خيلی خيلی ناراحت گرفتن تو بودن. همه دلشون می خواست هرکاری از دستشون برمياد انجام بدن. همه می خواستن داد و بيداد راه بندازن. فقط يه خورده بی سر و صداتر بودن همه چون می ترسيدن برات بد شه.

جات خيلی خيلی خالی بود. خوشحالم که وبگرد دوباره می نويسه. همون وبگردی که نوشته هاشو از زمان حيات نو دوست داشتم.




اگه تا حالا نرفتين 44 تا داستانی رو که تو مسابقه بهرام صادقی به مرحله بعدی راه پيدا کردن (مرحله داوری خوانندگان وبلاگ نويس) بخونين، عجله کنين. يه سری داستان خيلی باحال در کنار چند تا داستانی که به نظر من چندان دوست داشتنی نبودن انتظارشما رو می کشن. برين به يک تا شيش تا از داستانهای خوب رای بدين و از اين حرکت خوب حمايت کنين.

داستانها اينجان.




سايت زنان ايران چند وقتيه که از وبلاگها دعوت کرده اگه مطلبی خوندنی دارن که به مسائل زنان هم می پردازه به سايت ايميل بدن و لينک ثابت مطلبشون رو برای سايت بفرستن که سايت به اون مطلب خاص لينک بده. لينک ثابت مطلبها بايد به اين آدرس ايميل زده شه:

editor@womeniniran.org

من متن دعوت رو برای کسايی که تاحالا نخوندن و باخبر نشدن کپی می کنم:

دعوت از وبلاگ نويسان زن

سايت زنان ايران قصد دارد بخشي را با عنوان در وبلاگهاي زنان اضافه کند. وجود اين بخش نه تنها به بيشتر شنيده شدن صداي رسانه هاي فردي و مستقل زنان ايراني کمک خواهد کرد، بلکه به غني تر و چندصدايي تر شدن سايت زنان ايران هم کمک خواهد کرد. بديهي است نوشته هايي در اين بخش منتشر مي شود که حاوي مطالبي خواندني براي عموم باشد.
اگر تمايل داريد به نوشته هاي شما در وبلاگتان در اين بخش لينک داده شود لطفا لينک ثابت آن را به اين آدرس اي ميل بفرستيد:
editor@womeniniran.org





December 10, 2003


لازم نيست چيزی گفته بشه. دوست داشتم همه چيشو، به غير از همون تاکيد هميشگی رو مسلمون بودن که خوب حتما دليل موجهی براش هست.

با شنيدن بخشی از سخنرانی خانم عبادی کلی احساس افتخار کردم. انگار جايزه رو به من دادن.

آذر جان تو وبلاگش بخشی از مراسم اهدای نوبل به خانوم عبادی رو گذاشته.

پرستوی عزيز هم به متن فارسی سخنرانی خانوم عبادی لينک داده.

کاش آرزوهامون زود براورده شه. کاش...




خوابگرد جان خوش آمدی!



December 9, 2003


گزارش تصويري از کنفرانس مطبوعاتي شيرين عبادي در اسلو




چون حسين درخشان وبلاگش سانسور شده، خواسته اين مطلب رو تو وبلاگامون بذاريم. راست می گه در ضمن!

به فيلترينگ مثل آلودگی هوا عادت نکنيم

تا الان که دارم اين را می‌نويسم، بيش از ۱۱۰ نفر به سوال خبرنگار اجلاس ژنو درباره‌ی فيلترينگ اينترنت در ايران جواب داده‌اند. اين ماجرا خبرنگارانی را که وب وب‌لاگ رسمی اجلاس می‌نويسند حسابی هيجان‌زده کرده. جوری که حتی خانم سويفت برايم نوشته که قصد دارد با هيات ايرانی درباره‌ی اين موضوع گفتگو کند و از آنها سوال‌هايی بپرسد. همين‌طور به همکارانش هم خبر داده که حواسشان به اين موضوع باشد و درباره‌اش خبر و گزارش بنويسند.

بنابراين مثل اينکه داريم خوب پيش می‌رويم. اما هنوز کارهای زيادی هست که بايد بکنيم:

اول اينکه از همه خواهش می‌کنم اگر هنوز چيزی درباره‌ی تجربه‌تان از فيلترينگ دولتی در ايران در کامنت‌های مطلب وبلاگ رسمی اجلاس ننوشته‌ايد، همين الان برويد و پايين آن صفحه بنويسيد. هرچه با جزييات بيشتری توضيح دهيد بهتر است. اگر هم مسوولان و متخصصان فنی ISPها می‌ةوانند بدون اينکه نامشان را ذکر کنند، دراين‌باره توضيحات فنی‌تری بدهند عالی می‌شود. مهم هم نيست که انگليسی‌تان خوب است يا نه. فقط بنويسيد. چون اين بهترين فرصتی است که می‌توان دولت ايران را بطور اساسی جلوی سازمان ملل و کشورهای ديگر و آن‌هم روزنامه و راديو و تلويزيون، شرمنده و عصبانی کرد و نهايتا تحت فشارشان گذاشت تا دست از سانسور بردارند. (يا لااقل بگويند که هيچ‌کاره‌اند و کسان ديگری در حکومت اين تصميم‌ها را می‌گيرند. (البته آنها هم می‌توانند اجرا نکنند، ولی خب، مقام و پول بد چيزی است.)

دوم اينکه از تمام ايرانيانی که تحت عنوان‌های مختلف (مانند Benfam و امثال آن) به ژنو رفته‌اند و هنوز روح‌شان را به پول و شهرت دولتی نفروخته‌اند، خواهش می‌کنم با کارا سويفت، خبرنگار رسمی اجلاس (cara@dailysummit.net) که موضوع را در همان ژنو با علاقه دنبال می‌کند، ديويد استيون (david@dailysummit.net) يا کسان ديگری که اسم و ايميلشان در فهرست خبرنگاران هست، تماس بگيرند و مخفيانه يا آشکارا، شرح بدهند اوضاع پيچيده‌ی ايران را از نظر سانسور اينترنت. شايد آدم باوجدانی هم در هيات بزرگی که از طرف دولت به ژنو رفته (البته به جز راننده‌هايشان که فارسی نمی‌دانند) خواست مخفيانه با خبرنگاران تماس بگيرد و به وجدانش عمل کند. اين هم عيبی ندارد از نظر ما!

سوم اينکه باز تکرار می‌کنم. فرصتی از اين بهتر برای فشار رسانه‌ای به حکومت ايران درباره‌ی سانسور در اينرنت به اين زودی‌ها پيش نخواهد آمد. به دوستان و آشناهايتان خبر دهيد و با نوشتن تجربه‌تان از وب‌سايت‌های فيلتر شده، از تنها منفذی که برای ارتباط دو جانبه با جهان دفاع کنيد. نباید به دولت‌مان اجازه دهيم که با رای خود ما، جلوی حقوق اساسی ما را بگيرد. آزادی بيان در اينترنت حق ما است(Word Doc.)، نه لطفی که حکومت اگر دلش خواست می‌تواند به ما بکند. نبايد به پامال شدن حقوق‌مان عادت کنيم، همانطور که به آلودگی هوا عادت کرده‌ايم. (تکبير حاضران!)




December 8, 2003


من دوباره می رم يه چند روزی احتمالا گم و گور شم. کماکان به هزار ساعت وقت اضافه احتياج است.




يه خورده اين پايين غرغر کردم حالم خوب شد. بعد از مدتها نصف شبی نخود چی کيشميش خوردن هم حالی ميده! امشب خيلی خوش گذشت. ماجراهای من و شيده و قفل عصايی ماشين شاهکار بود! ماشين رو برديم و صحيح و سالم برش گردونديم ولی نزديک بود با قفل عصايی ماشين دماغ شيده رو بشکونم! بساطی داريم با قفل کردن فرمون و زدن اون قفل عصاييه. بعدش هم پارک کردن من که افتضاحه. يه ربع رانندگی می کنم و بعد نيم ساعت سه ربع بايد ماشين پارک کنم. ولی خوب يه حس خوبی داره که با وجود اينکه يکی با قاطعيت بهت گفته بود تو چلی و هيچوقت نمی تونی راننده بشی بتونی رانندگی ياد بگيری. اعتماد به نفسم يک عالمه اومده بالا. يادم باشه ديگه زياد به منفی بازيهای ديگران توجه نکنم. در ضمن يه دلداری به همه راننده های ناشی: نگران نباشين. بالاخره رانندگی ياد می گيرين. وقتی من خنگول ياد بگيرم، ديگه هر انسانی تو اين دنيا ياد می گيره!




غرغر به در و ديوار
بايد ياد بگيرم که همه آدما جنبه شوخی ندارن و یعضی اوقات که تو شوخی می کنی برای اينکه فضا دوستانه تر شه بهشون برمی خوره و فکر می کنن تو فکر می کنی خيلی پخی هستی و داری مسخره اشون می کنی. نه آقا جون، از اين خبرا نيست. از اولشم ما احساس نمی کرديم پخی هستيم. اينجا يه گوشه ای بود برای اينکه هرچی دلم می خواد بنويسم و بلند بلند فکر کنم و با دوستام گپ بزنم. هيچوقت هم احساس برم نداشت که کسی هستم. سعی می کنم هم هميشه با بقيه رفيق باشم و دوستانه برخورد کنم. شايد شمايين که درگير اين احساس هستين. شمايين و دوستای امثال شما که هر روز يه چيز جديد از تو وبلاگ در ميارن و بعد می شينن تعريف و چارچوب ميذارن و بعد هم به وبلاگ نويسای جينگولی مثل من چپ چپ نگاه می کنن.

***

وبلاگ تريبون من نيست برای اينکه بگم چقدر باحالم. حالم از فرهيحته بازی و هر چيز ديگه ای تو وبلاگا به هم می خوره. حالم از اينکه می شينن انجمن درست می کنن و می خوان خط خطی کنن بهم می خوره. حالم از اينکه بعضيا گوشه امن دنيا نشستن و به من می گن من نماينده نسل جوون ايرونی نيستم به هم می خوره. تو کی هستی که به من اينو می گی؟ منم يه جوون ايرونيم. خيليای ديگه هم مثل منن. حدا اقل اون 200، 300 تا دوستی که شبيه من فکر می کنن و رفيق من هستن و هر روز به من سر می زنن اينو می گن. تو هم نماينده همين نسل جوونی. ما با هم ظاهرا فرق داريم ولی باطنا هممون دنبال يه چيزيم اما ظاهرا سوراخ دعا رو گم کرديم. تو بشين اونجا عشق و حالتو بکن و بعد هی آه و ناله کن آه وطنم و برای منم چهارچوب مشخص کن و منو مسخره کن. بشين با زبون پدر بزرگات نظر بده و پز روشنفکری بده. بشين يه جايی رو که برای خيليا حکم يه جای خودمونی و امن برای گپ زدنه با يه کنفرانس ادبی اشتباهی بگير و بقيه کسايی که اينجا رو اشتباهی نگرفتن مسخره کن و با کراوات و کت شاوار بيا بشين و اونايی رو که شلوار لی پوشيدن مسخره کن. بعد يه روزی بدون اينکه بفهمی يهويی پير می شی و می بينی هيچ کار مهم ديگه ای برای مملکتت نکردی. من دلم نمی خواد پير بشم، دلم نمی خواد فسيل شم، برای همين هم هست که هم دلم می خواد و هم دلم نمی خواد از ايران برم. ولی مجبورم، اما يادم بايد باشه هميشه که هيچوقت کسايی رو که تو ايرانن تحقير نکنم. يادم باشه که نظرات آدما رو مسخره نکنم. يادم باشه هيچوقت پز روشنفکری ندم. يادم باشه وقتی به يه جای جديد وارد می شم قاعده بازی يادم نره. يادم باشه وقتی می خوام به هر دليلی يه مطلبی رو زيرپام له کنم، حداقل يه بار اون مطلب رو از اول تا آخرش بخونم.

اون چيزی که ما از وبلاگ می دونستيم و می شناختيم و نمونه هاش رو ديده بودم و تجربه کرده بوديم داره از دست ميره. ولی خوب بره! مهم نيست، همه چی اينجا آزاده، فقط کاش کسی نميومد پا رو دم ما ميذاشت، و ميذاشت ما هم ماستمون رو بخوريم. به خدا ما نه دلمون شهرت می خواد، نه له له خيلی از چيزايی رو ميزنه که به خاطرش همه چی رو فراموش کردين، نه حال و حوصله بد گفتن به مهتاب رو داريم وقتی تب کرديم.

خيلی عصبانيم. عصبانی از کسايی که اومدن به جايی که جا برای همه هست، ولی دلشون می خواد جای بعضيا رو تنگ کنن. از دست بعضيای ديگه هم عصبانيم که اونقده وبلاگ رو جدی گرفتن که فکر می کنن .... بگذريم. بدجوری دنبال يه فضای مبتذل آروم می گردم که کسی توش ادای روشنفکری در نياره و فقط خود خودش باشه، يه جايی که آدما واقعا بلند بلند فکر کنن که آدم از شنيدن فکرهای بکر و تراش نخورده اشون لذت ببره و حس زندگی تو تنش پر بشه. يه جايی که آدما فقط با هم راحت و رفيق باشن و احساس نکنن اومدن فرهنگستان ادبيات فارسی. آدرسشو بلدين؟




بازم يه تومار اينترنتی ديگه. هرچند که اميد زيادی ندارم به اينکه اين تومارها فايده ای داشته باشه، ولی به هر حال امضا کردنشون ضرر نداره.

لطفا امضا کنيد:

خشونت عليه زنان را در ايران متوقف کنيد.





تريبون فمينيستی ايران آغاز به کار کرد. به دنيای اينترنت خوش اومديد. جاتون خالی بود :)




کاپوچينوی 72 که با حضور دوستای جديد رنگ و بوی تازه ای گرفته:

ستون ايرانولوژی خداداد رضاحانی از پيشينه ما می گه.

عليرضا نيک نژاد هر هفته مجموعه عکسهای شما رو به نمايش ميذاره.

ستون تئاتر نگاهی داره به شب هزار و يکم بيضايی

مهمانان کاپوچينو در باره ايرانيزه کردن الگوها و مديريت زمان می گن

اينجا هم يه چيزی راجع به روز جهانی ايدز می خونين

و کاپوچينوی هفتاد و دوم نوش جان!




شيده بهمنيار:

از روز يکشنبه طرح همگانی واکسیناسیون سرخک و سرخجه در سطح کشور شروع می شود. به عنوان کسی که از اولین روز های طرح به عنوان همکار تبلیغاتی در جریان امور بودم می دانم که فوق العاده به اجرای درست این طرح نیازمندیم. در جلساتی که در یونیسف و وزارتخانه داشتیم شاهد تلاش متخصصین و سازمان های جهانی برای درست برگزار کردن این طرح بودم.

برای اولین بار بود که می دیدم کار های دولتی چگونه پیش می روند؛ ای کاش نمی دیدم. همیشه کسی جایی هست که طرح ها و ایده های خوب دارد و همیشه در مقابل هستند کسانی در جاهایی که تمام سعی خودشان را می کنند که کِشتی در شرف حرکت را به گِل بنشانند.

بر طبق تحقیقاتی که انجام گرفت و من هم یکی از شاهدان بودم، متوجه شدم که چقدر مردم کشورمان و به ویژه جوانان از نظر اطلاعات پزشکی فقیرند. متوجه شدم که خودم هم اگر کارم ایجاب نمی کرد که تحقیقاتی جامع در این مورد انجام بدهم هیچ وقت حتی فکر اینکه به سراغ اطلاعاتی پیرامون این دو بیماری و واکسیناسیونش بروم به مخیله ام خطور نمی کرد.

فهمیدم که چقدر سخت است بتوان جوری با جوانانی که دیپلم گرفته اند و به دانشگاه نمی روند و کار هم نمی کنند و به سربازی هم نرفته اند دسترسی پیدا کرد که حداقل برای سلامتی اشان آنها را کمک کرد. جداً چطور می شود با این قشر ارتباط برقرار کرد؟ تنها راهی که به ذهن من خطور می کرد باشگاه های ورزشی و کلاس های آزاد بود. اما آیا کسی به پوستر های دیواری چنین جاهایی توجهی می کند؟ و آیا تمام این گروه به چنین جاهایی می روند؟

نمی دانم دقیقاً از چه نگرانم. نمی دانم چرا احساس می کنم آمار کسانی که بروند و خود را واکسینه کنند ارتباط مستقیم دارد با درک جامع تری از فرهنگ کشورمان. نمی دانم چرا مدام آمار نود و پنج درصدی که نشاندهندهء پیروزی طرح است و از طرف سازمان بهداشت جهانی تعیین شده و در استرالیا هم دست یافتنی بوده برایم رویایی دست نیافتنی می نماید. نمی دانم چرا دلم می خواهد همهء دوستانِ ۱۸ تا ۲۵ سالهء خود را دعوت کنم که با هم برویم و واکسینه بشویم. نمی دانم چرا می ترسم.

می ترسم از پزشکانی که در این طرح ضرر مالی می بینند و با تبلیغات منفی با سلامتیِ جامعه بازی می کنند؛ قسم نامه شوخی ای بیش به نظر نمی رسد. می ترسم از جنجال ساز ها و صدا های بلندی که به دنبال بهانه ای برای شهرت و اسم در کردنند و ممکن است مردم را مشکوک و در نهایت بی اعتنا کنند.

دلم می خواهد دیگر هرگز نشنوم که مادری باردار بر اثر ابتلا به سرخجه کودکی معلول به دنیا آورده و این بیماری به ظاهر بی اهمیت باعث عذاب یک عمر کودک و مادر و پدرش شده. دلم می خواهد همه بدانند که سرخک هم می کُشد. سرخک بالاترین آمار مرگ و میر را در بین بیماری هایی که قابل پیشگیری با واکسیناسیون هستند، به خود اختصاص داده. دلم می خواهد همهء پسران بدانند که سرخجه تنها مختص زنان نیست و در آینده اگر ازدواج کنند و بیماری را به همسرشان انتقال بدهند باعث چه پیآمد های برای کودکشان می شوند. دلم می خواهد جوانان همسن و سال خودم بدانند که واکسن مال کودکان نیست و ما هم در خطریم.

....



December 4, 2003


حالم خوب نيست، به اندازه هزار سال وقت کم دارم. همه کارام مونده. ميرم يه هفته گم و گور شم.




بعضی اوقات اين دنيای اينترنت حال به هم زن می شه. يه نفر رقته يه وبلاگ زده به اسم زنان ايران و يه سری ايميل با يه ايميل شبيه ايميل شادی صدر با ملت رد و بدل کرده و يه سری ايميل خصوصی رو گذاشته تو اين وبلاگ. ظاهرا اين آدم ميل باکس شادی رو هم هک کرده بوده و تونسته به ميل باکسش دسترسی داشته باشه.

منم ... خوب البته احتمالا اين چندان برای کسی مهم نيست، ولی خيلی ناراحتم که يکی از وبلاگر ها که ظاهرا وبلاگ قبليش هک شده برداشته يه وبلاگ زده به نام خورشيد خانوم، با يه تمپلتی شبيه تمپلت من، عکس يه خورشيد خانوم رو هم زده بالای وبلاگش. خوب کلی حرصم در اومده. خورشيد خانوم بخشی از وجود من شده. می دونم تو اينترنت نمی شه اين آرم رو خريد و برای اين اسم کپی رايت گرفت ولی خوب نمی دونم چرا از دست اون آدمی که از اسم و قالب وبلاگ من تقليد کرده ناراحتم. بابا اين همه اسم، اينهمه عکس، اين همه قالب. يه خورده خلاقيت هم بد نيست. فقط می تونم بگم کاشکی يه خورده انصاف داشت و اين کارو نمی کرد:((((



December 1, 2003


آقا جان من اگه بخوام همه لينکهايی رو که ميخوام بدم بايد امشب تا صبح بيدار بمونم که نميشه فعلا چون چند ساعتی از شب گذشته و منم می خوام يه خورده بخوابم. برای همين پارتی بازی می کنم و فقط يه لينک ميدم اونم به مجله وزين کاپوچينو که واقعا اين روزها خوردنی شده (بعدا راجع به ستونای جديدش و تيکه های خوردنيش می نويسم). تو زمستون اصلا کاپوچينوی داغ بيشتر حال ميده. تبريک وبلاگ آقای ابطحی هم باشه برای بعد!
D:

در ضمن برو بچ کاپوچينو فردا صبح ميرن اين نمايشگاه وب ببينن چه خبره. اصلا هم منظور بچه ها اين نيست که برن ببينن تو نمايشگاه بغليش که نمايشگاه شکلاته چه خبره! ؛)




بدون شرح!

زن نوشت:

مجوز برگزاري سمينار بررسي خشونت عليه زنان که قرار بود روز 11 آذر ماه در دانشکده ييرايزشکي دانشگاه علوم يزشکي شهيد بهشتي برگزار شود به طور غير مترقبه اي لغو شد و برگزارکنندگان اين سمينار خود با خشونت حذفي روبه رو شدند...





من يک جاييم خيلی می سوزه وقتی می بينم يه سری کارها رو وقتی من می خوام بکنم بده، خيلی هم بده. کلی هم بايد انرژيم تحليل بره موقع شنيدن حرفهای ناخوشايند از ديگران برای انجام همون کارهای بد. ولی بعد دقيقا همون آدما همون کارای مشابه رو انجام ميدن و به نظرشون اصلا بد نمياد و خيلی هم خوبه. خوب من ازاون کارشون ايراد نمی گيرم چون از اولشم به نظر من بد نبوده، ولی خوب چرا اگه من اونو انجام بدم، بده؟ حرصم کلی در اومده!




من از اينکه وقتی داريم غذا می خوريم يکيمون وايساده غذا بخوره بدم مياد. احساس می کنم طرف شاش داره همين الان می خواد بذاره بره خدمت خليفه! هميشه تو زندگيم از رفتنها می ترسيدم، حتی اگه رفتن از سر ميز شام برای انجام کارهای حياتی باشه. خيلی انتظار بزرگيه که بری يه صندلی بياری و تو هم نشسته غذا بخوری؟ احساس می کنم به اندازه کافی سرت غر نزدم! حالا اينا همه بهم چه ربطی داشت خدا ميدونه :D




سايت زنان يه نظر خواهی گذاشته که آيا شما رای ميدين تو انتخابات مجلس يا نه. اکثرا هم گفتن نه. بابا تو رو خدا بياين رای بدين اوضاع از اينی که هست بدتر نشه. اگه قرار بود راستيا آسون تر بگيرن به ملت که سروصدای ملت بخوابه که شوراها همين کارو می کردن. فعلا که جناح راستی که اينقده همه اميد دارن از چپ بهتر عمل کنه داره گند می زنه به هرچی فرهنگه تو مملکت. درسته که چپيای عزيز هم يه چيزين تو مايه های همون راستيا ولی حداقل ژست اصلاح طلبی به خودشون گرفتن و ملت می تونه از اين ژست استفاده کنه. راستی، اين تئوری سياسی نبود ها! نظر شخصيم یود.

(راستی حسين جان تو چه جوری می خوای الزام عمليت به ولايت فقيه رو اثبات کنی برای نماينده مجلس شدن؟ حاضری بگی التزام داری؟)




امشب بعد از مدتها من يه خورده زودتر رفتم خونه، يعنی 12 شب خونه بودم. بعد از مدتها آخر شب با هم تلفنی حرف زديم. مثل اون موقعها که ايران نبود رفته بودم تو توالت که يواشکی سيگار بکشم و با هم حرف بزنيم. بعد رفتم تو تختم. دلم می خواست چشمامو ببندم و مثل اون موقعها آروم باهام حرف بزنه و منم آروم آروم خوابم ببره. مهم نيست که زرپ وسطش مامان اومد و گفت برم 200 کيلو ظرفی که تو آشپزخونه بود رو بشورم. مهم نيست که به جای آروم آروم خواب رفتن تا ساعت 2 شب داشتم ظرف می شستم. يه حسی بود، يه حسی که خيلی وقت بود تو شلوغی روزا، تو سگ دو زدنا دنبال کارای دانشگاه من و کارای عروسی، تو بدو بدو کردنا تو مصر و ايرادای بنی اسرائيلی اون زنه تو سفارت، تو رفت و آدمای اجباری خونوادگی، تو خيابونای تهران، تو کش اومدنهای روزای تمومی ناپذير تز نوشتن تو شمال، تو بحثای بی پايان و کشمکشای ناخواسته، تو خيلی چيزای ديگه گم شده بود. انگاری دوباره پيداش کردم. ذهنم برگشت به ماهها پيش، به چند ماه پيش، به زمانی که يواشکی زير پتو قايم می شدم و پچ پچ باهاش حرف می زدم. روزهايی که بی وقفه يه خط تلفن تو آمريکا و ايران به هم وصل شده بود. صبح با تلفنش از خواب پا می شدم، با هم حرف می زديم و من صبحونه می خوردم و لباس می پوشيدم و آرايش می کردم (بعضی وقتها خندم مينداخت که خط لبم کج و ماوج شه!)، بعد می رفتم تو آژانس و حرفای يواشکيمون رو انگليسی می گفتيم و خدا می دونه چند تا از راننده آژانسا انگليسی بلد بودن و حرفای ما رومی فهميدن! بعد ديگه دم در موسسه گوشی روش قطع می کردم که برم سر کلاسم! بعد ظهر دوباره ميومدم خونه، باز حرف می زديم تا اون خوابش ببره. بعد دوباره شب زنگ می زد، من ظرف می شستم و گوشی تلفن رو بين گردن و گوشم می گرفتم و هی گردنم درد می کرد. بعد می رفتم تو توالت سيگار می کشيدم. بعد می رفتم تو تختم. بعد آروم آروم....

همه اينا وقتی اومد گم شد. نفهميديم چه جوری گم شد. انگاری يهو غرق شديم تو همه اون چيزايی که هميشه می گفتيم می خوايم ازشون فرار کنيم. انگاری دنيا اومده بود صاحب ما شده بود، به جای اينکه ما صاحب دنيا بشيم.

امشب دوباره همه اونا يادم اومد. يهويی دوباره همه اون حسای خوب اومد سراغم. همون چيزی که کم داشتمو پيداش کردم. آدم نبايد هيچوقت محافظت از گلش رو فراموش کنه. فردا ديگه گمش نمی کنم. ديگه هيچوقت گمش نمی کنم...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage