خورشید خانوم



« December 2003 | Main | February 2004 »


January 31, 2004


از ياداشتهای شهر شولوغ

تق تق تق تق، بييييييييب، بييييييييب. الله اکبر الله اکبر. اشهد الله الاه ... قرررررررررر. ديم ديم دام دام، ديم ديم دام دام. ايستگاه بعدی، مصلا. کو کو کو کو کو قييييييييييييييييييييژ؛ قيييييييييييييژ. الو، الو، صداتون نمياد. آره ديگه منشيه رو اخراجش کردن. ببخشيد می شه يه خورده برين اونورتر؟ ديم ديم دارام رام. ديم ديم دارام رام. ايستگاه مصلی. حی علی خيرالعمل، ... قررررررررررر. ديم ديم دام دام، ديم ديم، دام دام، ايستگاه بعدی بهشتی. کو کو کو کو کو کو قيييييييييييييييييييييييژ، قيييييييييييييژ. ديم ديم دام دام، ديم ديم دام دام ايستگاه بهشتی. بدو دير شد. الله اکبر، الله اکبر. قرررررررررر. ديم ديم دام دام، ديم ديم دام دام، ايستگاه بعدی مفتح. کو کو کو کو کو کو قييييييييييييييييييژ، قيييييييييييييييژ. تو متروام بلند تر حرف بزنين. ده دقيقه ديگه ميام بيرون. عجب چيزی بود اون دختره ها. کونش زيادی گنده بود. بابا آس بود. هيييييش. ديم ديم دام دام، ديم ديم دام دام ايستگاه مفتح. اللهم کل وليک حجت بن الحسن، صلواتک عليه. ديم ديم دام دام، ديم ديم دام دام، ايستگاه بعدی طالقانی. آقا هل نده له شدم. جهازش که تکميله، ولی خوب بايد خونه پيدا کنن. کو کو کو کو تق تق تق تق، قييييييييييييييييييژ قيييييييييييييژ. ايستگاه طالفانی. قررررررررررر. وای خفه شدم. شماره رو بدم؟ ان می شی بابا. ولی طرف اوپنه ها. ايستگاه بعدی هفت تير. آقا می شه يه لحظه روزنامتون رو بخونم ببينيم از تحصن چه خبر. هيچی آقا. شورای نگهبان موافقت نکرده عقب بيفته انتخابات. سربازی رو هم موافقت نکردن خاک بر سرا. ايستگاه هفت تير. قررررررررر- و تمتعهو فيها طويلا، به رحمتک يا ارحم الراحمين. ديريريم ديريريم ديری ری ريم، ديری ريم ريم ديری ريم ديری ری ری ريم... سمفونی 40 موزارت رو گذاشته رو موبايلش! اينکه چيزی نيست دوست بابای من بابا کرم گذاشته بود! الو، الو. صدا نمياد. آقا زود پياده می شيم تا پياده شد ها. ايستگاه بعدی دروازه دولت. قيييييييييييييژ، کو کو کو کو کو کو تق تق تق تق تق، ايستگاه دروازه دولت، قرررررررررررررر...




خب نشد، چيکار کنم. نرفتيم. مثل خيلی چيزای ديگه. کاشکی لا اقل بليطها رو داده بودم يکی ديگه می رفت. منم عوضش گرفتم تخت خوابيدم و به هيچ چی فکر نکردم. 48 ساعت بود نخوابيده بودم. حتما باز تقصير من بود. اه حوصله ام سر رفت از بس همش تقصير منه. سبکی تحمل ناپذير هستی، سبکی تحمل ناپذيرهستی، سبکی تحمل ناپذير هستی....

چقدر زود بد شد.




اگه همينجوری پيش می رفت حسابی خل و چل می شديم. منکه از هفته پيش از روزنامه کار برای ترجمه گرفتم. ديشب تا 6 صبح تمومش کردم و بعد ديگه نخوابيدم و هفت و نيم رفتيم جاده مخصوص کرج. يه کارخونه گنده خودروسازی. يه تعداد هندی اومدن می خوام نمی دونم فلان سيتم آی تی و مديريتی رو براشون نصب کنن و مترجم می خوان. من يه قيمت قلمبه پرت گفتم. نصفشو اگه قبول کنن خوبه. کمتر نمی ارزه. برای دو سالمون کار دارن! ديگه خيالم راحته اگه ويزا دير بياد. آدم که نمی تونه تا آخر عمرش در انتظار گودو بشينه که. خسته شدم از بس عين نوار هر روز جواب دادم ويزای من اومده مال آقای همسر نيومده. بابام کلافه ام کرده انگاری دست منه که ويزاهه نيومده.

خونه خودمون که بابا کماکان گيرهاشو ميده. خونه آقای همسر هم که يه جورايی چون 11 ساله توش زندگی نمی کنن خيلی مناسب زندگی نيست. مامانش هم نمی خواد الان مرتبش کنه ولی طفلکی مونده ايران که به ما برسه. ولی خوب کاش جور ديگه ای بود اين رسيدن. الان يه جورايی هيچ جا خونم نيست. دلم از همه بيشتر يه جايي رو می خواد که هم توش راحت باشم هم کسی بهم گير نده توش. يه خونه ای که حق داشته باشم حداقل نوع شير صبحونم رو و خيلی چيزای ديگم روخودم انتخاب کنم... خواهری عزيزم هم پاش شيکسته اومده پيش ما. خوبه عوضش به اين بهانه يه دل سير هم خودش هم سياوش رو می بينم.

حالا از فردا اين کاره جدی شروع می شه. فکر کنم وقتم کمتر شه. خيلی دلم می خواد بگم نه و فقط آقای همسر بره. محيط اونجا خشکه. ما سه نفر بوديم، من و يه دختره و اقای همسر، اما هر کی با ما حرف می زد فقط به آفای همسر نگاه می کرد و به اون توضيح می داد. دلم می خواست سرشون جيغ بزنم. بايد مقنعه سرم کنم. می گن مجبور نيستين ولی خودتون راحت ترين!! دلم می خواد فردا با روسری برم ببينم چه ريختی می شن.

هيچ چی اونجوری که من فکر می کردم نشده. همه چی متفاوته، همه چی. ولی خوب اگه يه خورده کار کنم سرم شولوغ شه خوب می شه.يه مدتی کار حسابی تعطيل بود. اونقده بايد کار کنم که وقت فکر کردن نداشته باشم. بايد شاگردهام رو هم شروع کنم. دلم برای شيده تنگ شده، آن لاين هم ديگه نمی شه :(



January 26, 2004


چشم بندی




از يادداشتهای شهر شولوغ

تو خيابون ميرداماد، قد سياوشه پسره، ولی خوب مسلما 3 سالش نيست، ميخواد آدامس بفروشه، دستشو دراز می کنه به طرف سياوش، سياوش هاج و واج نگاش می کنه و فکر می کنه اين يه بازيه. تو پاساژای اکباتان دوره ات می کنن، آدامس، فال، چسب زخم، دمپايی. يکيشون می گه گشنشه. سمبوسه براش می خری. بقيه می ريزن سرش، با دعوا و کتک کاری از دستشون در ميره. پايين پله های مسجد با يه دختر کوچولو تند تند سمبوسه هه رو می خورن. تو فرحزاد گرمتر که بود سه چهار تاشون فال می فروختن. افعانی بودن همشون مگه نه؟ سر چهارراه کردستان دعا می فروشه يکيشون. دختر کوچولو با مامانش اسفند دود می کنه. دم راديولوژی که يخ کرده بودی تو قنداقش بقل يه مردی که شايد باباش بود پيچيده شده بود و احتمالا برای بار دهم مردی که شايد باباش بود داشت تعريف می کرد که بيماری لاعلاج داره و از شهرستان اومده و برای سلامتی عروستون کمک کنين.

تو راديولوژی سامان بلوار بيست تايی بودن. لاغر، لباسای کهنه و کثيف. شولوغ بود چون احتمالا تامين اجتماعی قبول می کرد. همه مامانا محکم بغلشون کرده بودن. بابای يکيشون همه جيباشو ريخت بيرون و 9 هزار و پونصد تومن رو گذاشت رو ميز و زنش گفت هزار تومن کم گذاشتی. تو راديولوژی....





آرش جونم که دلت مثل آينه می مونه، تولدت يک عالمه مبارک؛ قد همه آسمونا با ستاره هاشون.




عروسک بودن يا نبودن. مساله اين است. بعضی وقتها خيلی بهتره که عرو سک باشی. آرامش بيشتری داری. همه چی هم روبراهه. همه هم راضين. تو هم می شی آدم خوبه قصه. ولی خوب اگه عروسک باشی بعد يهويی تموم می شی. تموم تموم. خالی خالی...



January 23, 2004


کاپوچينوی 79 با عکسهای زيبای حسن سربخشيان از کنسرت شجريان و يک عالمه مطلب خوندنی ديگه آپ ديت شد.




زن: همش دلم گرفته، دوست دارم گريه کنم. دلم می خواد بميرم. از هيچچی لذت نمی برم. فکر کنم دارم افسردگی می گيرم.
مرد: طبق آمار پزشکی تا 30 سال ديگه ممکن نيست افسردگی بگيری!
...



January 22, 2004


:))))))))))))))))

پيام جونم غصه نخور ما هم اينجا کلی مدرک جرم داريم! والا رومون نمی شه اينجا بنويسيم. يه تک پا به آقای همسر زنگ بزن توجيهت کنه!! ولی جدا ياد و خاطره ات تو اين سفر برای ما عزيز بود، هر چند که نتونستيم بريم خدمت حضرت معصومه نذرت رو ادا کنيم! ولی ديگه شيده از دست رفت!!!!!!!!!!!




ديشب تا صبح با ستاره ها عشقبازی کردم. آسمون صاف صاف بود. فقط کافی بود دستت رو دراز کنی تا ستاره ها بيان توی دستت. مهم نبود که چه آهنگی تو ماشين بود. فقط نی نوا تو کلم کوبيده می شد. خوب می دونم چرا.

و اين آغاز ويرانی بود....




اصفهان رو دوست داشتم. يهويی زد به سرمون که بريم. به بهانه خريد آينه و شمعدون نقره ای (!!) که از جنس نقره مرغوب اصفهان باشه و نقش قلمزنای اصفهونی رو داشته باشه. جاده اش با جاده های آشنا و سرسبز شمال فرق می کرد و من نديد بديد ايران نديده همه پيچها رو با چشمام قورت ميدادم. پستی بلنديای زاگرس، کوههای احمق و قلمبه که شبيه هيچ چی ديگه نبودن. چين و چروکای زمين، تپه تپه های قلمبه و کوچولو که همين جور بغل هم از زمين سر دراورده بودن. و بعد يه تيکه ابر احمق تنها که درست بالا سر يه کوه تنها وايساده و برفای تنهايی که رو نوک اون کوه تنها نشسته و بعدش ديگه فقط زمين خشک خشک.

اصفهان رو دوست داشتم. زاينده رودش رو بيشتر از هر جاييش. رود آرومی که مرغای دريايی و چند جور پرنده ديگه روش می رقصن و پرواز می کنن و به تو هم حس پرنده دادن می دن. نه سربالايی، نه سرپايینی. می تونی تا آخر عمرت کنار زاينده رود قدم برنی و آرامش بگيری از اين رود، از مردمی که ميان اطرافش قدم می زنن وبا اون لهجه شيرينشون بحثهای قشنگ قشنگ می کنن. آدمايی که ميان کتاب می خونن کنارش، عشاقی که دست در دست هم کنارش قدم می زنن. و اون آدم جاهله که دقيقا عين جاهلای فيلمفارسی ها بود با سه تا نوچه، موها و سبيلای پر پشت و کفش پاشنه دار و کلاه و افسوس ما که چرا از اش نشد خوب عکس بگيريم. و بعد هشتی های تو در هم پل خواجو. قايم موشک بازی با خودت و سايه ات. کاشی کاريهای معرکه. رنگايی که آدمو ديوونه می کنه. از همه بيشتر کاشيکاريهای زرد و سرمه ای. بازی نور. غروب زاينده رود. و قليون کشيدن تو سی و سه پل، تو حجره هايی که از در و ديوارشون چراغای قديمی و تبرزين و کشکول و دوک نخ ريسی و هر چيز قشنگ و کهنه ای که فکرشو بشه کرد آويزون بود.

شب ميدون نقش جهان رو بيشتر از روزش دوست داشتم. آرامش. هيچ ماشينی نيست و ابهت تاريخ می گيرتت. صدای سم اسبای چوگان رو می شنوی. روبروی مسجد شاه می شينی و سرت رو رو به آسمون می گيری و خط آسمون و گنبد مسجد گيجت می کنه. تو نور هم خوبه، بازی نور با نورگيرا و بالکنای عالی قاپو، و بعدش نقاشيای چهل ستون. سبيلای از بناگوش در رفته شاههای نقاشيها. درشکه سواری دور ميدون نقش جهان هم حس خوب احمقانه ای به آدم ميده حتی اگه نرسی بری منار جنبون و کليسای وانگ رو هم ببينی.

تق، تق، تق.... روی نقره ها می کوبن. ترمه های زنديه که عمرا پولت برسه بخری. سفره های قلمکار زشت شدن. بشقابای مينا کاری عقل از سر آدم می پرونن. بازم عمرا پولت برسه بخری. ولی می شه نگاه کرد و رفت تو اون سفره خونه سنتی بازار ديزی خورد و حسابی به شيکمش حوش گذروند. هتل عباسی رو هم ديديم. خيلی خوشگل بود. مخصوصا توالتهاش! بالاخره يه بار غدا هم خورديم تو هتل عباسی. و من ياد مينا هاوس قاهره افتادم. ياد حس ناسيوناليستی ورقلمبيده ام که چرا ايران يه همچين صنعت توريسمی نداره. هتل عباسی منو قشنگ ياد مينا هاوس قاهره انداخت. يه هتل شرقی هزار و يک شبی که می تونه از همه جای دنيا توريست جذب کنه و عمرا به پای مينا هاوس برسه تو اين کار چونکه هيچچی تو اين مملکت سرجاش نيست.

بعدش جاده تو شب. نينوايی که تو کله من کوبيده می شد. جاده ای که می خواستم هيچوقت تموم نشه. و شجريانی که می خوند و نوشته هايی که از روی کاغذ هم عبور می کردن و توی هوا نوشته می شدن. و ستاره ها. همون ستاره هايی که تموم راه باهاشون عشقبازی کردم تا يه سری حسهای مرده يادم بياد و بعد باز يادم بيفته که چقدر يه زنی هست اين نزديکيا که تنهاست....



January 18, 2004


بالاخره اين تز کذايی تموم شد، به بهترين وجهش هم تموم شد. امشب اولين شبيه که تو دو سال و نيم گذشته بدون عذاب وجدان پای اينترنت می شينم. يه اکانت نامحدود هم جايزه برای خودم گرفتم.

می دونستم که سخنرانيم رو خوب ارائه می دم. بالاخره چهار سال معلمی اين حسن رو هم داره که می تونی راحت جلوی يه عده آدم حرف بزنی. ولی خوب، يه سری چيزا بود که بايد حتما می رفت تو کلم که عينشون رو بگم. اگه شيده نبود عمرا می تونستم اينا رو ياد بگيرم. ساعت 12 شب اومد خونمون و ساعت 2و نيم شب من ديگه تقريبا آماده بودم. هر بار که تکرارمی کردم چيزای جديدی می گفتم و بهتر هم می گفتم از دفعه قبل.

بعد فرداش استادا اومدن و من داشتم تقريبا جامو خيس می کردم. تا همشون بيان شروع کرديم دانشکده جديد رو گشتن و به هر چيزی غيراز تزم فکر کردم. و بعد شروع شد. خيلی نرم و با تسلط. فقط از سوالهاشون می ترسيدم. داورم گيرهای معمول رو داد، سوال پيچم کردن، ولی خدا رو شکر سوالهايی بود که جوابشون رو با پوست و گوشتم می دونستم. من و آقای همسر و شيده با اين تز زندگی کرده بوديم اين چند ماه. سر داستانها با هم دعوا می کرديم، بحث می کرديم و بعضی وقتا به نتيجه های خوبی می رسيديم. وقتی داورم فارغ التحصيليم و نمره ام رو اعلام کرد، به همين نکته اشاره کرد و گفت چيزی که واضح بود اين بود که من با اين تز زندگی کرده بودم و حسش کرده بودم.

بدون کمک آقای همسر و شيده نوشتن اين تز غير ممکن بود. برای همين بود که وقتی نمره ام اعلام شد، اونا هم به اندازه من خوشحال بودن وآقای همسر حتی بيشتر از مامانم گريه می کرد . باور کردنی نبود. انتظار 17 داشتيم، و خوش بينانه انتظار 18. و نمره من 19 شد، با درجه عالی!

مرسی پيشو جون خيکی خپل عزيزم که ديگه متاسفانه زياد خيکی خپل نيستی، مرسی آقای همسر عجيب غريب عزيزدوست داشتنی ام. مرسی که اخلاقای گند منو تحمل کردين و به من که عين شخصيتای دوبلينی ها يه جورايی فلج شده بودم کمک کردين که از اين فلجی درام و اين تز رو به آخر برسونم. امروز بهترين روز عمر من بود. احساس يه اسير بعد از آزادی رو دارم.

از همه دوستای گلم که نگران تزم بودن و منتظر نتيجه و برام آرزوی موقفيت کرده بودن هم ممنونم. مرسی برای همه انرژی های مثبتی که بهم دادين.

از امروز يه زندگی جديد برای من شروع می شه، يه زندگی نرمال...

* پينکفلويديش هم راجع به تز من نوشته.



January 14, 2004


ساعت شيش و نيم صبحه. هنوزم سردمه. ولی ديگه مجبورم بخوابم. چون مجبورم ظهر بيدار باشم. خيلی سرده ولی. از ساعت يک شب تا الان...




از اينکه برم بخوابم می ترسم. می ترسم دوباره همون کابوسه بياد سراغم و حسابی ديگه يخ بزنم...




ساعت يه ربع به پنج صبحه. درست از ساعت 1 شب تا الان سردمه و گرمم نمی شه هر کاری می کنم.




سردمه. نمی دونم چرا هر کاری می کنم گرمم نمی شه...




برنده های مسابقه وبلاگهای برتر اعلام شدن. اقای اروج زاده خسته نباشين. نيما و سامان عزيز شما هم خسته نباشين. برنده شدن سرگردون هم مبارک :)

نمی دونم به حسين هم بايد تبريک گفت يا نه. راستی حسين جان تولدت هم مبارک. مريض بودم نشد بيام اينجا بنويسم، ولی عوضش هفت هشت باری رفتم رو آگهی های گوگل وبلاگت کليک کردم. تو هم برو رو آگهی های کاپوچينو کليک کن، ثواب داره!

خوب ديگه از آشنايان بايد به زهرای عزيزم و زيتون جونم تبريک بگم و ننه کلاغه عزيز. البته تو وبلاگهای زنان جای وبلاگ مهشيد خيلی خالی بود. کاپوچينوی ما هم تو نشريات الکترونيکی اول شد، هر چند نمی دونم کی کاپوچينو رو شرکت داده بود تو مسابقه!

اصولا تو وبلاگهای تخصصی جای خيلی وبلاگهای ديگه هم خالی بود. به نظر من بايد گروه بندی وبلاگها يه خورده تغيير کنه و انواع وبلاگهای تخصصی بيشتر شه، مثلا بهترين وبلاگ سينمايی، ادبی، موسيقی، سياسی، و غيره، و وبلاگهای شخصی مورد داوری قرار نگيرن. البته اين نظر پارسالم هم بود.

و يه چيز ديگه: من خودم به اين مسابقه اعتقادی ندارم، شايد خيلی های شما هم اعتفاد نداشته باشين، ولی کاملا مشخصه که يه عده به اين مسابقه اعتقاد دارن و براشون مهمه، همونطوری که يه عده توی اين مسابقه شرکت کردن. پس اگه واقعا به دموکراسی تو اينترنت اعتقاد داريم، بهتره که بد و بيراه گفتن رو بس کنيم و بذاريم کسايی که يه کاری رو دوست دارن، اون کارو انجام بدن. اگه خيلی دلمون سوخته، بهتره پيشنهاد سازنده بديم که اين مسابقه رای گيری هاش معتبر بشه، نه اينکه فحش بديم که اينا همش تقلبيه. مطمئن باشين خود برگزار کننده های مسابقه هم دلشون نمی خواد يه عده وبلاگ با تقلب رای بيارن.




خوب من بالاخره حالم بهتر شد. ديشب اولين شبی بود که تونستم بخوابم. هر شب تا 7 و 8 صبح از زور سرفه بيدار می موندم. الان دقيقا 9 روزه که سيگار نکشيدم اما عجيبه که هنوزم دلم می خواد بکشم! اميدوارم سرفه هام تا روزی که ديگه دلم نخواد بکشم ادامه پيدا کنه که ترکش کنم. البته اگه همينجوری ادامه پيدا کنه حسابی چاق می شم، چون همش دارم می خورم. حالا بگذريم از اين حرفهای مبتذل که به کسی ربطی نداره!

***

اين چند وقته مشغول سايت زلزله بودم که مال انجمن های غير دولتی زنانه. اما به علت اخلاق مزخرفم سايت رو به خودشون تحويل دادم. کار واقعا سخت بود. هی بايد می شستم انتظار می کشيدم تا يه خبری بدن بذارم تو سايت. از قول خودم هم نمی تونستم خبر بذارم و بايد حتما همه چی باهاشون چک می شد. يک عالمه ايميل ميومد به سايت که خوب جواب می خواست. اما جوابها رو به موقع به من نمی دادن که من به مردم بدم. خلاصه که حوصله من سر رفت. البته اونا هم حق دارن. کار گروهی تو ايران واقعا سخته. 20 تا NGO می خوان با هم کار دراز مدت کنن برای بم. خوب واقعا هماهمنگی اين کار مشکله. بايد حسابی حواسشون جمع باشه و دارن سعی می کنن خيلی دقيق کار کنن که جواب اعتماد مردم رو بدن. چون پولی که به حساب خانم عبادی ريحته می شه رو اين کميته قراره صرف بازساری بم کنه با نظارت خانم عبادی.

خلاصه که از همه کسايی که به درخواست کمک من برای ترجمه مطالب سايت زلزله جواب مثبت دادن و منو کمک کردن اين مدت ممنونم. ليست اسمها و ايميلهاشون رو دادم به مسئول جديد سايت که ازشون کمک بخواد برای ترجمه ها.

***

اين مدت سايت زنان ايران هم به کمک عاليجناب ايکس عزيز و حمايتهای يک دوست عزيز ديگه مووبل تايپ شد. تصورش رو بکنين که يه سايت با اين حجم مطالب يک سال و نيم دستی آپ ديت می شد اونم با فرانت پيج! واقعا بايد به شادی صدر کاپ استقامت داد. آرش عزيز هم بدون هيچ چشم داشتی و فقط به خاطر اينکه يکی از گل ترين موجودات عالمه و هر کمکی از دستش بر بياد برای همه انجام ميده اين مدت کلی وقت گذاشت و اينو ام تی کرد. البته ديگه واقعا نمی شد آرشيو رو منتقل کرد و آرشيو رو گذاشتيم همينجوری تحت عنوان آرشيو قديم باقی بمونه. همين الانش هم انگشتای من درد می کنه از بس همين خبر های فعلی رو از سايت قديم کپی پيست کردم تو اديتور ام تی، چه برسه به اينکه بخوايم همه آرشيو رو کپی پيست کنيم!

آرش جونم خيلی خيلی ازت ممنونم. اميدوارم اسکی حسابی خوش بگذره! ;)

***

راستی، يکشنبه من بالاخره دفاع می کنم تزم رو! باورتون می شه؟ عمر تزنوشتن من به اندازه عمر وبلاگمه، يعنی دو سال و خورده ای! بالاخره دارم از شرش خلاص می شم!



January 8, 2004


عين خرمريضم، تو سه روز گذشته به اندازه همه عمرم بالا آوردم گلاب به روتون. الان هم نفس کشيدن سخت ترين کار زندگيم شده از بس گلوم درد می کنه. شبا تا صبح سرفه می کنم و خوابم نمی بره. 74 ساعت کامله که لب به سيگار هم نزدم. اميدوارم بتونم طاقت بيارم ايندفعه واقعا ترکش کنم. تا سه شنبه هفته ديگه وقت دفاع دارم. هنوز داور نخونده. می گن دو هفته طول می کشه بخونه! از همه قاراشميش تر اينه که ويزای من اومده ولی ويزای آقای همسر نيومده! سه روز پيش بيچاره کلاساش شروع شده و اينجا داره بيکار می چرخه. اين سفارت هم واقعا مشنگه! من چمدون هم خريدم. ولی هنوز هم احساس نمی کنم قراره برم. فعلا اونقدر خوابای هذيونی ديدم اين چند روزه که نمی دونم چی وافعيته، چی هذيونه. بقيه اش باشه برای بعد که حالم بهتر شد.




January 4, 2004


اين حميد رضا خداست!! کميک استريپ اين دفعه بن بست راجع به رانندگی من تو شب عروسيمه. آقای همسر رو که خدااااااااا کشيده!! D:
مرسی حميد رضا جونم که باعث شدی يه خورده احساسای خوبم يادم بياد.

البته من نمی دونم چرا همه اونشب می گفتن من تند ميرم. باور کنين من چل تا بيشتر نمی رفتم! نمی دونم چرا اين آقای همسر داشت پس ميفتاد و شيده هی بهمون زنگ می زد!







اومديم و من دلم خواست همه دسته گلای نرگس عالم رو برات بيارم،
اومديم و من دلم خواست همه آينه های دنيا رو برات بيارم،
نه، اصلا اومديم و من دلم خواست همه شکلاتای تلخ دنيا رو برات بيارم،
خوب تکليف چيه اونوقت؟
منکه می دونم نمی شه رو دوست داشتن قيمت گذاشتن، ولی اومديم و من خواستم همه چيزای قشنگ دنيا رو برات بيارم چونکه دوست دارم،
تکليف چيه اونوقت؟



January 1, 2004


خسته ام. يه دوره تموم شد. بابای آقای همسر و برادر آقای همسر و خانوم همسرش هم که برای عروسی اومده بودن رفتن. دلم يک عالمه گرفت. آدمای دوست داشتنی که کلی ميونشون آدم مفهوم خونواده رو با جون و دل حس می کرد. يک عالمه خيلی زياد دلم گرفته. معلوم نيست تو اين زندگی شولوغ چند وقت ديگه ببينمشون. همه چی از يادم رفته. احساسم خشکيده. هيچ کاری از دستم بر نمياد برای زلزله زده ها. تمام بدو بدو کردنهای يه ماه گدشته برای عروسی به نظرم بيهوده ترين کار دنيا مياد. احساس می کنم يه ماه عمرم تلف شد. هيچی ازش نفهميدم. از اون موقع که خبر رو شنيدم شوکه شدم. طبيعی نيست زندگيم. قرصايی که می خورم حالم رو خيلی بد می کنه. همش حالت تهوع دارم. تزم رو استادا دارن می خونن. استاد مشاور خدا رو شکر زود خوند و از همه چيش راضی بود. غلط نکنم هفته ديگه تزم ميره زير دست داور. از ويزا فعلا خبری نيست و من و آفای همسر بين خونه ما و خونه مامان بابای اون در رفت و آمديم. الان رسما چهار ماهه که من سر کار نمی رم و سر کلاس درس ندادم. دلم برای شاگردام تنگ شده. دلم برای اون روزايی که معلم بودم تنگ شده. الان ديگه اصلا نيستم.

راستی کسی می دونه بيمارای بمی وقتی از بيمارستانهای شهرای ديگه مرخص می شن کجا ميرن؟




مهرانه رفت امشب پاريس که عمل بشه و شايد نجات پيدا کنه. 250 ميليون تومن با کمک مردم جمع شد. اولش کسی باورش نمی شد. حالا يه عده عقيده دارن با اين پول به جای نجات جون يه نفر می شد چندين خونواده رو نجات داد. ولی من اين احساسو ندارم. هرآدمی منحصر به فرده و اين کار که خيلی مديون بچه های چلچراغ و مانا نيستانی و افشين لياقته به نظر من يه سمبله. يعنی اينکه خيلی از غير ممکن ها با همت و اراده آدما و با چاشنی انسانيت ممکن می شه. با همت جمعی مردم. مهرانه امشب خوشحال بود. خدا کنه که خوب شه. خدا کنه اين همت جمعی هميشگی باشه.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage