خورشید خانوم



« January 2004 | Main | March 2004 »


February 27, 2004


از همه کسايی که ايميل هاشون در مورد مريم خانوم رو جواب ندادم عذر می خوام. دو نفر رو بايد تو تهران برم سراغشون که باهاشون تماس می گيرم. بقيه دوستانی که خارج از ايران هستند اگه می شه به حساب Paypal پيام چرندياتی که لوگوش رو می ذارم اين بغل پول بريزن. ما معادل رياليش رو اينجا می گيريم و می ديم به مريم خانوم. فقط اگه می شه تا آخر هفته ديگه اين کار رو بکنين. بعدش فکر کنم ديگه لازم نباشه.




کبری فردا اعدام نمی شه.

ولی به هر حال اين فراخوان سازمان عفو بين الملل رو بخونين.




تئاتر زائر رو خيلی دوست داشتم. يه کار عالی از امجد بود. در واقع حکايت رنج بشری رو می خواست تو يه کپسول به خوردمون بده. مرغ بخت می ياد رو شونه يه پسری از يه خونواده فقير می شينه و برای همين اين پسر می تونه يه خواهش از شاه بکنه. پسر تا روز بعدش مهلت می خواد. مردمی که تو شهر بودن اينو می فهمن و همه شبونه خونه پسر سرازير می شن تا خواسته هاشون رو بگن. تلاقی و تضاد خواسته های بعضا نا معقول اين آدما هم خنده دار بود، هم گريه دار. خيلی چيزا رو اين تئاتر مسخره کرده بود. عابد مسئله دون، کدخدايی که می خواد حاکم بشه، شيخ و مرادی که اگه لازم باشه مريدهاشو وادار به قتل می کنه و آخرش می خواد رئيس مدرسه پادشاهی بشه، مردمانی که دختراشون رو معامله می کنن بدون اينکه به عشق فکر کنن، حرص و طمع آدماو ...
همون مردم وقتی می بينن اين پسره اين کاره نيست و چيزی ازش نمی ماسه شروع می کنن به زدنش و لت و پار کردنش.

آخرش پسره از دیدن اینهمه رنجهای آدما و خرابی جنس ملت خل می شه و می گه ای کاش مادر منو نزائيده بودی و کاش می تونستم برگردم همونجايی که بودم و بعد می ره تو تابوت و می ميره. اونوقت مردم می رن تابوتش رو هوا می کنن و می گن اون منجی ما بود و ما درکش نکرديم و ای داد بيداد و اون در واقع تبديل به يک شهيد می شه.

آخرای تئاتر ديگه رسما اشک از چشام سرازير بود ولی آخرش رو دوست نداشتم. يه جورايی امجد يه راه حل برای ماجرا گذاشته بود و اونم مرگ بود. يعنی آخرش هيچ اميدی به اصلاح نيست. هر چند با حال و روز اين روزام خودم هم بدجوری دارم به اين موضوع اعتقاد پيدا می کنم. ولی خوب به نظر من بهتر بود آخر داستان رو معلق می ذاشت و می ذاشت به عهده تخيل تماشاگر. شايد بعضی هايی که از ظن خودشون يارش می شدن يه راه حل های ديگه ای هم پيدا میکردن. شايد يه راه حلی پيدا می شد...

به هر حال بازيها، دايلوگها، طراحی لباس و صحنه و کارگردانی حرف نداشت. حيف که برش می دارن اين هفته و نمی شه دو باره ديدش. ستون تئاتر کاپوچينو هم راجع به اين تئاتر مطلب خوبی نوشته بود.




از وبلاگ خوب و تازه شب چره، که قراره از شير مرغ تا جون آدميزاد توش پيدا بشه:

ترس! انعکاس صدای ثانيه ها
در سکوت مبهم سلول مرگ نيست
ترس! پرسه زدن در يیستگاه متروک زندگی
در انتظار شنيدن سوت قطار مرگ نيست
ترس! اضطراب تپش قلب زنده ای
در حجم خالی گورستان سرد نيست
ترس! ديدن کرکس در آسمان
از دريچه چشمان تشنه در بيابان نيست
ترس
فکر یک لحظه بی تو بودن
در ميان تک تک لحظه های با تو بودن است



February 25, 2004


گزارش تصويري از اولين جشنواره بين المللي تخصصي عطريات و لوازم بهداشتي، آرايشي (بهمن 1382 - تهران - هتل لاله) تو سايت سرمه كه مال محصولات آرايشي و بهداشتيه



February 24, 2004


WebWoman.Info is a global, on-line community designed to promote professional development of Afghani and Iranian women.

يک سايت خوب به زبان انگليسی برای پوشش اخبار زنان ايرانی و افغان

و يک مقاله در باره جلسه رفتن يه زن جهان سومی.




اون لينکای گزارش مسابقه وبلاگا رو درست کردم. حميد هم تو بن بست يه کاريکاتور باحال از مراسم کشيده.




رفته بوديم يه کارخونه ديگه با اين هنديا. بعد طبق معمول مسئول هماهمنگی کارا که هيچ غلطی نمی کنه گند زده بود و ما تو سرما نيم ساعت وايساده بوديم منتظر ماشين که ماروبرگردونه. رفتم دم نگهبانی سر حراستيه داد و بيداد که آقا پس اين ماشين ما چی شد، کی هماهنگی کرده. ديدم يارو داره هر هر می خنده تو صورت من. می خواستم بزنم تو سرش، می گم چرا می خندی؟ می گه خانوم شما چقدر خوب فارسی حرف می زنين! اينم فکر کرده بود من هنديم! :((((((((((




اين ژامبونای مخصوص کافه بلاگ همينجوريش خيلی خوشمزه بود، اين چيزايی که دوروبرش هم اضافه کرده ديگه فوق العاده اش کرده. (ذرت و نخود و هويج تو سس سفيد و پنيز پيتزا، از اون بلال کوچولوها که مال ترشيه، با يه سری فلفل ريز که البته فکر کنم فقط اين همکارای هندی من از پس خوردنشون بر بيان!)

چه بلايی سر سايت کافه بلاگ اومده؟



February 23, 2004


عجب مجلس مزخرف مضحکی می شه. اين فاکر دوباره از مشهد نماينده شده (آخه اينم شد اسم؟ آدم ياد بن استيلر بيچاره تو فيلم Meet the parents ميوفته که اسم بدبخت Gay Fucker بود! ) زادسر هم انتخاب شده (همون نماينده روانی جيرفت)



February 22, 2004


وای خدا دوباره من سرم شولوغ شد. وقت ندارم :((

دلم نمی خواد سياسی بنويسم ولی بدجوری دلم می خواد سياسی بنويسم. اين بدبخت کی بوده که کشتنش؟ خوب بابا به سلامتی تموم شد رفت پی کارش. مجلس که مال شما شد، رياست جمهوری هم ايشالا دو سال ديگه می شه مال شما، چه مرگتونه؟ من دلم نمی خواد سياسی بنويسم پس خفه می شم. نه، می تونم از شيرتوشيری که تو يه کارخونه عظيم خودروسازی ايران هست بنويسم. ولی خوب بهتره خفه شم چون خيليا تو اين کارخونه ما به جای اينکه کار کنن از صبح تا شب تو سايتها ول هستن و هيچ بعيد نيست اينجارو بخونن. خوب نيست اسرار کارخونه رو اينجا بنويسم! ولی عجب خر تو خريه. عجيبه ما داريم سوار ماشينای ساخت اينا می شيم و هنوز زنده ايم. ولی خوب اينو ننويسم می ترکم از عقده نتونستن گفتن. داره توسط يه گروه هندی يه پروژه عظيم سازماندهی و مکانيزه شدن تو اين کارخونه انجام می شه، اما جالبه که مديرايی که تو کارخونه مسئول پروژه هستن و همش از کار اين هنديای البته زبل ايراد می گيرن خودشون از برنامه ريزی کار يه الف من و اون يکی مترجمه عاجزن. من همش بايد دنبال يه کامپيوتر بگردم تو اين کارخونه به اين گندگی که هر ميزی برای سايت چرخی کارکنانش يه کامپيوتر داره. بعد خودم سر کامپيوتر رو بگيرم ببرم رو ميزی که خودم گشتم پيداش کردم. بعد بگردم و صندلی گير نيارم و يه صندلی قراضه از آبدارخونه بردارم و ببرم پشت اون ميز. بعد فرداش بيام ببينم ماوس اون کامپيوتره ناپديد شده!! بعدش هم بعد از 4 دفعه جلسه رفتن مهندس مشاور عزيز می گه دستور جلسه رو اينا نبايد بنويسن که، بعد من هم فکم مياد پايين چون اصلا خوشم نمياد جايی باشم که نبايد باشم. دهن آقای مدير ماست گرفته بودن با مشاور مشورت کنه کدوم خری بايد دستور جلسه بنويسه؟ بعد دو جلسه پيش رو همکار عزيزم نوشته با يک عالمه غلط غولوط، اونوقت جلوی من از دستور جلسه ها ايراد می گيرن انگار من نوشتم. مگه کورين نمی بينين هر کسی چه توانايی هايی داره، پس چرا کار بيشتر از تواناييش بهش می دين. اصلا می دونين اين مترجم شما زبانش خيلی بده، از من هم خيلی بد تره؟ چه مديريتی کنن اينا! آخ جون سياسی ننوشتم راستی! ولی خوب می دونم حسابی چل شدم. کاشکی يه گوساله بودم... (اون علامت ياهو که چشمای يارو داره می چرخه رو تصور کنين اينجا!)




February 21, 2004


واقعا از همه کسايی که ايميل زدن برای مريم خانوم ممنونم. اونايی که ايران نيستن پولها رو از طريق يکی از بچه ها برای ما می فرستن. فکر کنم ديگه پول جور شده باشه. حتما تا پس فردا ايميل همه کسايی که راجع به مريم خانوم نوشتن رو جواب می دم که يه کاری کنيم تا آخر هفته ديگه پولها جمع شده باشه .

امروز با پولی که قرض گرفته شده بود مريم خانوم عمل شد. 3 تا رگش گرفته بود ولی عمل خوب بوده خدارو شکر و فعلا تو سی سيوست. اما دکترا گفتن ديگه هيچوقت نبايد کار کنه. فکر کنم بخشی از اين پولهايی که جمع شده به درد بعد از عملش بخوره که ديگه نمی تونه کار کنه. واقعا خيلی خيلی از اعتمادتون به من و پينکفلويديش و کمکهاتون ممنونم. هر کار ديگه ای در اين مورد انجام داديم اينجا بهتون خبر می دم.




بدون شرح!!!!!!!!




لينکهای اين مطلب رو بعدا گذاشتم!

دومين دوره اهدای جوايز وبلاگای برتر هم انجام شد. يه چيزش خيلی بهتر از پارسال بود و اون اينکه خيلی کوتاهتر از اون برنامه کشدار پارسال بود که همش توش قرعه کشی می کردن و جايزه می دادن و هيچ چيشم به ما نرسيد! انتخابای هيات داوران هم به نطر من خيلی منطقی بود. مخصوصا انتخاب وبلاگهای بن بست و آيدا و خوابگرد (هرچند به نطر من جای وبلاگ زيتون خالی بود.) (*البته گند زدم، وبلاگ خوابگرد برگزيده کاربران بود!)

ولی بقيه اش خيلی بد بود. مجری ظاهرا توجيه نشده بود. از يک عالمه آدم که اصلا ما نفميديم کی بودن هی تقدير می شد. چند تا سخنرانی خسته کننده با انتظارات بيجای سخنرانا که آدمهای جينگولی مثل ما وبلاگ نويسا به حرفاشون گوش بديم. جايزه مجله مهر به يه سری وبلاگ و تشخيصشون که هيچ وبلاگ سينمايی شايسته جايزه نيست!!!! آقای محمدی که نمی دونم کی کيه تو مخابرات يه سری حرفای قصار زد که من فقط يکيشو براتون اينجا نقل قول می کنم : "نگذاريم ارزش افزوده وبلاگ مخدوش شه." توضيح بدم که قکر کنم منطور ايشون اين بود که اينقدر تو وبلاگامون چرت و پرت ننويسيم و حرفی برای گفتن داشته باشيم که خوب من فکر کنم اين به کسی ربطی نداشته باشه، داره؟ بعد هم من نفهميدم منظورشون از ارزش افزوده چيه! يه چيزاييم راجع به خلوت و بيرون! گفتن که بازم من نفهميدم. از حرفهای آقای بعدی نه تنها من چيزی نفهميدم، بلکه آقای همسر هم که خيلی فهم و درکش از من بيشتره هم نفهميد! (ببينين چی گفته طرف!) ولی خوب من خيلی تمرکز کردم حرفهای موسوی خوئينی رو گوش بدم. و واقعا دمش گرم که همون اول گفت يادی از کسی بکنيم که پارسال همينجا بود و حالا نيست. سينا مطلبی. خوب ديگه لازم به نوشتن نيست که جيغ ما هم رفت هوا. واقعا چه روزگاريه. پارسال سينا رفته بود رو سن و داشت بند کفشهاشو می بست. و همون موقعها هم اولين احضاريه براش اومده بود... سال ديگه هم اگه وبلاگی باقی مونده باشه و مسابقه و مراسمی، ياد موسوی خوئينی می کنيم و مجلس ششم که اگه هيچ گلی به سرمون نزد، حداقل بلای گنده ای هم سرمون نياورد. موسوی خوئينی بازم از مخابرات خواست يه کارايی برای بک بون اينترنت ايران بکنن. البته يه حرفهايی هم راجع به منسجم شدن وبلاگها و انجمن داشتن و حمايت و اين حرفها زد که می تونيم نشنيده بگيريم.

امسال با آدمای جديد کمی آشنا شدم. يک پسر جونور شيطون همش پشت سر ما حرف می زد که فهميدم هم محليه و بچه اکباتان. يکی هم برنده وبلاگهای دينی بود که برخلاف تصورم خيلی پسر گوگولی ای بود. بچه های بلاگ اسکای رو ديدم و آرزو کردم ديگه سرويسهای خوبشون نپکه. رضای پرشين بلاگ رو هم ديدم و اميدوارم ديگه از دستم دلخور نباشه. آقای شکراللهی هم که 180 درجه با اون چيزی که تصور می کردم فرق می کرد. انتظار داشتم يه آقای سيبيلوی 50 ساله ببينم که خوب نديدم!

راستی احسان وقتی رفت بالا جايزه پرشين تولز رو بگيره گفت قبلش به اون شرکته که قراره دی اس ال بده زنگ زده و اونها اظهار بی خبری کردن!! زيتون و زهرا و آيدا هم که نبودن، ولی ما حسابی براشون جيغ و داد کرديم وقتی اسمشون رو خوندن. کاپوچينوی ما هم جايره گرفت که خوب مسلمه که حقش بود و نوش جونش. ايشالا جايزه صد سالگی کاپوچينو : )

از شعر خونی هم بهتره من اصلا چيزی نگم! بابا هيچ برنامه جالبتری به ذهنتون نرسيد بذارين؟ بهترينش اين بود که يه قرار وبلاگی گنده می ذاشتين برامون، اون وسط مسطهاش هم جايزه ها رو ميدادين!

البته ما که طبق معمول حسابی شلوغ کرديم (محصوصا که امسال پينکفلويديش هم اضافه شده بود.) همه شاهد باشن آقای اروج زاده گفت سال ديگه تورو رات نمی ديم! اصلا اگه من نيام جيغ و داد نکنم و وسط سخنرانيها تکبير و صلوات نفرستم مراسم شما مراسم می شه؟! تازشم من آقای همسر رو اولين بار پارسال تو همين مراسم وبلاگيها ديدم. مگه می شه نيام؟! تازه آقای اروج زاده به آقای همسر هم گفت دلش براش می سوزه، شما می دونين چرا؟! (عجب سر نترسی داره اين آقای اروج زاده، مگه نه همسر سابق؟!!) آخرش هم آقای اروج زاده قول داد از محل درامدهای ميليونی مجله برای بعضيا که شبيه رابينسون کروزوئه شده بودن ريش تراش بخره و مراسم به خير و خوشی تموم شد. D:

*گزارش عمو حميد ار مراسم
*گزارش پينکفلويديش از دريافت جايزه کاپوچينو
*گزارش تصويری از مراسم
*گزارش فروغ از تهران پايتخت جهان
*کاريکاتور خدای بن بست در باره مراسم



February 18, 2004


شرق دوست داشتنی توقيف شد. ياس نو هم به همين زودی...

نذاشتن حتی بازی شروع بشه! خيلی همه چی خوبه نه؟ فکر کنم روزای آخر وبلاگامون هم باشه. من چه سبزم امروز! و چه اندازه تنم هشيار است...

** به زودی يعنی پنج دقيقه بعد. ياس هم پر...




قصه مريم خانوم دراز نيست. قصه جديدی هم نيست. يک زن فقير و بد بخت که حتما شوهرش بايد بميرد و دامادش وقتی دخترش حامله است بميرد و دخترش هم بعد از به دنيا آوردن بچه اش سرطان بگيرد بميرد و يک دختر بی کار و يک پسربچه مدرسه ای و يک بچه قنداقی روی دستش بماند و سه شب در حرم خمينی بخوابد تا مردمی که در خانه هايشان کار می کرده پول جمع کنند برايش يک چهار ديواری پيدا کنند، تازه قند خونش هم هوار تا بالا باشد و اوضاع قلبش هم خراب و شنبه هم بخواهند عملش کنند و يک ميليون و نيم هم پول عملش باشد.

رک بگم و از دراماتيک شدن لحنم جلوگيری کنم. هر جوری شده شنبه عملش می کنن، ولی يک ميليون و نيم پول لازمه. هر کسی که می تونه کمک کنه و فکر نمی کنه من و پينکفلويديش زده به سرمون کلاهبرداری کنيم که خرج مسافرت خارجه و عمل دماغ و غيره امون در بياد يا اينکه دچار کمبود هيت شديم يا می خوايم ژست خير بودن به خودمون بگيريم لطف می کنه به ما ايميل بزنه تا ببينيم چجوری می شه بخشی ازاين پول رو جمع کرد.

راستی اگه سوالتون اينه که چرا مريم خانوم، چرا اينهمه آدم محتاج ديگه نه، تنها جوابی که می تونم بدم و شايد درست هم نباشه اينه که برای اينکه سالهاست می شناسيمش و به نظر من هرکسی اول بايد به آدمای نيازمند دور و برش کمک کنه و بعد اگه پول ديگه ای هم براش مونده بود به بقيه کمک کنه.

ايميل من اينه:

khorshid

@

khorshidkhanoom

.com

ايميل پينکفلويديش هم که تو وبلاگش هست.




بالاخره بعد از کلی کلنجار با خودم و جر و بحث با دوستام، تصميمم قطعی شد. رای نمی دم. می دونم که دهنمون صاف خواهد شد، می دونم مثل انتخابات شورا ها می شه، می دونم با دستای خودمون داريم نماينده های تفکری که قبول نداريم رو می فرستيم تو مجلس، اما هيچ راه ديگه ای هم وجود نداره. هيچکس رای نمی ده، حتی اگه همه نماينده های به اصطلاح چپ هم رای بيارن باز اکثريت ندارن، و تازه اگه داشتن هم رای دادن ما به معنی اين بود که ما قيم داشتن رو قبول داريم.

فرزانه خانوم فرمودن که انتخابات نمايانگر اراده و حضور ملت است. خب پس بهتره با شرکت نکردنمون نشون بديم چقدر اراده امون نقش داره و چقدر حضور داريم!




حادثه از اين تخمی تر هم می شه؟ (با عرض معذرت از همه به خاطر لغت زشت تخمی، ولی واقعا کلمه ديگه ای به ذهنم نمی رسه که اين بار معنايی رو داشته باشه.) يعنی نبايد يه خورده بيشتر مواظب يه قطاری که محموله اش يه چيزی بد تر از بمبه بود؟ يه جای آدم بيشتر از اين می سوزه که اول چيزی نشده، بعد که اومدن مثلا اوضاع رو روبراه کنن فاجعه به بار اومده. يعنی کسی نمی تونسته احتمال انفجار بده و دستور تخليه منطقه رو بده؟ هنوز زنده ايم و ايران نترکيده عجيبه به خدا...



February 15, 2004


يک عالمه لينک:

اين وبلاگ رو خيلی خيلی دوست دارم.

سی و هفت زمستان مرگ

شادی صدر بعد از دادگاه

داستانهای بی ناموسی دنتيست (يک و دو) که پينوکيو آدم شد ولی اين آخرش هم نشد! جلوی مانيتور خودمو می زدم از خنده! زن قوی، مرد قوی، بوم!!! :))))))))))

عکسهايی هم که پرستو تو وبلاگش گداشته در مورد تبليغات يکی از کانديدا ها خداست، شاهکاره!!

و کاپوچينو که هر هفته بهتر از هفته ديگه...

ستون سينمای ايران دو هفته است که خيلی عالی شده و يه آدم عجيب غريبی به اسم رضا مسلمی مطالبش رو می نويسه. مطلب اين هفته در مورد فيلم مهمان مامان مهرجوئيه.

کاريکاتوری که هيچ ربطی به سينا مطلبی نداره ها!

بالاخره به خورده به تنيس هم توجه نشون داده اين کاپوی ما

ستون نگاه هفته پيش در باره تومار های اينترنتی و ستون اين هفته در مورد انتخابات

يه مطلب مفيد تو ستون عکاسی درباره تغيير اندازه عکس ديجيتال

و بقيه اش!




اهميت دادن، توجه کردن. وقتی اينا باشه همه چی ديگه روبراهه. نه ولی دارم شر و ور می گم، قبلنا شده اينا بوده ولی بقيه اش بيخودی بوده. همه چی بايد با هم باشه، با يه تناسب. ولی خوب مهمترينش اهميت دادنه. اهميت دادن به يه چيزای کوچيک و به ظاهر بی اهميت که می تونه يه دنيا معنی داشته باشه. يه جور ديگه هم می شه. اينکه آدم از قبل به يه چيزايی فکر کنه، از قبل يه چيزايی رو پيش بينی کنه، ذهنش مشغول اون آدمی که می خواد بهش اهميت بده باشه.




تو رو خدا تلويزيون رو روشن کنين. اين سکوت مسخره داره حالمو بهم می زنه. فضا سنگينه. به چه دليل خدا می دونه. بابا منم آدمم. اگه قراره همه تو سکوت فقط معده امون رو پر کنيم که چه اصراری به کنار هم بودن؟ تو رو خدا تلويزيون رو روشن کنين لا اقل يه صدايی بياد.




ولنتاين به هزار و يک دليل می تونه روز مزخرفی باشه، ولی يه دليل هم کافيه مگه نه؟




همش حرف می زنه در گوش من. اعصابمو خورد می کنه. دختر خوبيه، ولی آخه آدم چقدر حرف بزنه؟ چيکار کنم من آدم خلی ام يه خورده اصولا هر نوع کاری که باشه هم جديش می گيرم. موقع کار دوست دارم تمرکز کنم رو کارم. شايد يه موفعهايی وسط کارم يه کار ديگه بکنم، ولی ترجيح می دم کسی تمرکزم رو نريزه بهم و خودم تصميم گيرنده باشم که چه وقت کار بکنم يا نکنم... وای خدا چقدر اين حرف می زنه.




امروز يه يه نتيجه ای رسيدم، اونم اين که تمام کارخونه فکر می کرده منم هندی ام! نگهبان ساختمون ما گير داده به من اصرار که من يه فيلم هندی خيلی قشنگ دارم هنرپيشه اش عين شماست. به خدا شما همزاد دارين! دو تا پسرای يکی از واحدايی که يه بار رفته بوديم برای مصاحبه و اون موقع اومده بودن تو اتاق ما برای پيرينت هم می گن آره ما هم همين فکرو کرده بوديم!!!
رفتم به هنديا می گم اونام می گن آره راست می گن!اسم فيلم هندی هم شنيدن گل از گلشون شکفت! البته بماند که من خودمو چس کردم و گفتم من فقط ساتيا جيت رای نيگا می کنم ولی خب نشد اعتراف نکنم که بچه بودم عاشق شعله بودم و ادای رقص بسنتی رو در مياوردم و تازه از رو شيشه خورده هاش هم رد می شدم! بعد که داشتم عصری از در کارخونه ميومدم بيرون نگهبانه دوباره اومده می گه کاشکی نزديک بود خونمون فيلم هنديه رو مياوردم براتون! الان اين عينک آفتابيه رو زدين عين خودش شدين. خلاصه اگه يه روزی ديدين من ناپديد شدم بدونين چی شده. احتمالا تا دو سال بعدش سر از باليوود در ميارم. بهتر از اينه که آدم بعد از سه سال کار از جون و دل تو موسسه خيلی شيک به خاطر مرخصی باهاش قطع همکاری بشه بدون اينکه بهش خبر بدن(نمی دونم چرابا وجود اينکه خودم اصلا می خواستم برم برای قطع همکاری يه جاييم سوخت، شايد انتظار داشتم بيان منتم رو بکشن بيا توروخدا دوباره کلاس بگير اينجا و منم پز بدم که من يه کاری پيدا کردم که پنج برابر موسسه بهم حقوق ميده و ديگه نميام اونجا) بهتر از اينه که تو يکی از عريض و طويل ترين کارخونه های ايران روزی هشت بار هی بگم تورو خدا قرارداد ما رو ببنديدن و هيچ خبری نشه و تازه بگن چرا شما اينقدر نگرانين!
ولی خودمونيم اين هنديها هم آدمای جالبين ها و کلی هم باهاشون خوش می گذره. فقط اگه به جای جواب دادن هی کله اشون رو تکون ندن که آدم نفهمه دارن می گن آره يا نه خيلی بهتر می شه!



February 12, 2004


Lady Sun is back!




از اونجايی که پيام وقتی ايران بود از محل درامدهای نامشروع شاباشهای مراسم نامزدی من به من پونصد تومن حق و حساب داد، و برای اينکه از آقا صفای در ال ای گل کم نياورده باشم، منهم افشا می کنم که پيام جون چه نشتستی که اين پينکفلويديش هم حلقه اش رو دستش نمی کنه پامی شه می ره اينور اونور قليون می کشه! تازه برميداره دستمال کاغذی دور انگشتش حلقه می کنه می گه منکه حلقه دستمه! ما که دوربين ديجيتالمون گم شد، ولی اين دليل نمی شه به يه آقای عکاس با يه دوربين که مال صد سال پيش می شه و روش چراغ و گل و خيلی چيزای ديگه آويزونه و دو برابر دوربينش هم سن داره پول نديم يه عکس فوری بگيره که ما مدرک جرم نشون بديم! ببين پيام اگه هزار تومن داده بودی چه کارا که نمی کردم! ؛) (به تکذيبات اين فرد اصلا گوش ندين!)




روی عکس کليک کنين

با تشکر از پسر عموی آقای همسر در تهيه مدرک جرم



February 11, 2004


تا فردامنتظر يک افشاگری اينجا باشين. به تکذيبات بعضی ها هم هيچ توجهی نکنين!!




از يادداشتهای شهر شولوغ

شهر عين جشن تولد بچه های پنج شيش ساله شده. تو اتوبان مدرس چراغای رنگی خوشگلی گذاشتن. توی درختا چراغای رنگی گذاشتن و هر درختی يه رنگيه. تو ميدون بالای اکباتان يه عده چراغ به شکل شمع گذاشتن که دور شمع ها هم هاله نور هست و ميدون عين کيک تولد شده! بيا شمعا رو فوت کن که صد سال... تو خيابون جويبار زير آلاچيق پربرگی که از يه سر خيابون تا يه سر ديگه کشيدن و روش پلاکارد تبريک سازمان شهرداريهای تهرانه يه چراغ ديسکو آويزون کردن! آدم دلش می خواد بره زيرش برقصه! تلويريون و راديو همش آهنگهای مربوط به ايران ميذارن. آهنگ ايران محمد نوری رو يه هف هشت باری می شنوی. تو ديزين بلندگوها راديو پخش می کنن و گزارشگر راديو داره راجع به راهپيمايی فردا می گه. بغل بلندگو دو تا دختر وايسادن که روسری سرشون نيست. موهای کوتاه هايت لايت کرده دارن و به دماغاشون نگين چسبوندن. هيچ دختری روسری سرش نيست. بيشتريا کلاه سرشونه و خيليا هم اصلا هيچی. راديو آهنگای انقلابی پخش می کنه. پيست شب ديزين هم امشب افتتاح می شه به مناسبت بيست و دوی بهمن و مجانيه. بچه ها می گن اگه فردا ديزين رو مجانی کنن ما همه تو ديزين براشون راهپيمايی می کنيم! ساعت نه شب آتيش بازيه. همه ميدونای بزرگ شهر. از پارسال خيلی خوشگلتره. بابا سياوش رو می بره تو راهرو که سياوش بتونه ببينه. همش می ترسم از اون بالا بيفته پايين. حالم بد می شه می رم تو خونه. قراره الله اکبر بگن. هر صدای گرومپ آتيش بازی که مياد صدای سوت و هوی مردم ميره هوا. الله اکبری شنيده نمی شه. حتی مامان منم امسال الله اکبر نمی گه. تو تلويزيون يه مصاحبه شونده می گه ما فردا حتما تو راهپيمايی شرکت می کنيم. آقای خاتمی با دعوتشون به راهپيمايی به ما دلگرمی دادن و معلوم شد که سران نظام با هم اختلافی ندارن. اخبار خبر سومش دو دقيقه راجع به سقوط هواپيمای کيش اير می گه و بعد اخبار باز هم آهنگای دامبولی پخش می کنه. اون يکی کانال يه نفر تو يه سالنه با يه گروه کر و همه آهنگای انقلابی رو می خونه و با اون صدای نکره اش گند می زنه به آهنگ "ايران، ايران" و "آب زنيد راه را". سياوش می گه چفدر صداش بده! ساعت دوازده شب ميدون آزادی قلقله است. مردم دارن از کارناوال برمی گردن برن خونه هاشون. ضلع شمالی ميدون وليعصر رو بستن. مردم جمعن و يه عده خواننده دارن می خونن. فرداش همه کانالای تلويريونی دارن راهپيمايی ميليونی ر و نشون ميدن. عصرش ميريم سفارت سابق آمريکا و لانه جاسوسی فعلی. نمايشگاه سپاه و اطلاع رسانيه. يه آقای سپاهی با روی گشاده برامون پروژه های عمرانی سپاه رو توضيح می ده. سد کرخه، بخشی از لوله کشی ميدون گازی پارس جنوبی، بخشی از عسلويه، اتوبان تهران ساوه و خيلی از پروژه های گنده ديگه. می گه ما تو پروژه های زير ... تومنی شرکت نمی کنيم برامون صرف نداره. آقای همسر ميره دم در ساختمون سفارت ببينه می ذارن بريم توشو ببينيم يانه. نمی ذارن بريم ولی شيرينی تر تعارف می کنن. موهای من بيرونه، آرايش دارم، ولی مامورای خوشروی سپاهی چيزی نمی گن و می گن خوش اومدين. تو پيتزا بار سارا هرکدوممون يه عفيده ای داريم. يکی می گه بايد رای بديم به مستقلا. يکیمون می گه به هر حال اين راستيان که می رن تو و اگه ما رای بديم بهشون مشروعيت داديم. يکيمون می گه مجلس شيشم هرکاری نکرد حداقل قانون بد تصويب نکرد. يکيمون می گه تهرون هم بتونيم به مستقلا رای بديم تو بيشتر شهرستانا به غير از کانديداهای راستيا کانديدای ديگه ای نيست. يکيمون می گه اگه رای نديم ماجرای انتخابات شوراها می شه. تو درکه طبق معمول خانوما نمی تونن قليون بکشن و ما سیگار دستمون می گيريم و پشت پسرا قايم می شيم و به قليونا پک می زنيم. امشب به جای ساعت دوازده ساعت يازده و نيم شروع می کنن چراغا رو خاموش کنن. ساعت ازدوازده شب نگذشته تبليغات شروع شده. دارن رو ديوارای اکباتان پوستر می چسبونن. آقای فلانی، مورد حمايت آبادگران ايران اسلامی. جمعی از خانواده های شهدا و ايثارگران و بسيجيان هشت سال دفاع مقدس. "پيشرفت نه تنها آرزوی ما، بلکه برنامه ماست." پروپاگاندا، پروپاگاندا، پروپاگاندا، استفراغ.




ديزين خيلی خيلی خوش گذشت. هوا عالی بود. کوهها هم که مثل هميشه خوشگل و دوست داشتنی. من همش عين اين منگلا هی يه کاری می کردم نريم امسال. ولی خيلی خوب شد رفتيم. اسکيم فوق العاده بهتر شده. آقای همسر می گفت اگه رانندگيت خوب شه اسکيت هم خوب می شه چون حافظه ماهيچه ايت قوی می شه، ولی من باورم نمی شد فکر می کردم باز داره نظريه صادر می کنه. ولی مثل اينکه شده بود! البته جاده بالا افتضاخ شده و همش چاله چوله است. خداروشکر دنتيست ديگه ايران نيست وگرنه با اون رانندگيش حتما خودشو به کشتن ميداد تو اين جاده! امسال خيلی لطف کردن پايه های تله کابين ها رو رنگ کردن. ولی تله سيژ کار نمی کرد. صف تله کابين خيلی شولوغ بود. از پايين که می خواستيم بيايم بالا يه عده می خواستن از قسمت مربی ها بدون نوبت برن تو. همه صداشون دراومده بود. آقای همسر و آفای همسر دوستم هم آتيشی شدن و رفتن جلوشون رو گرفتن. بزن بزن شده بود. اسنو بردهای ملت رو می گرفتن و مينداختن اونور و ملت هم با باتومهاشون اونايی که بی نوبت اومده بودن و رو يه خورده می زدن. مردم هو می کردن. حتی خارجی ها رو هم نذاشتن بی نوبت برن. خارجيها هم می خنديدن! خلاصه نزديک بود بی آفای همسر شيم ولی خوب بالاخره با قلدری تونستن نظم رو برقرار کنن. دقيقا يک ساعت تو صف بوديم. البته دعواهه هيجان داشت حوصله امون خيلی سر نرفت! ولی با اينهمه پولی که می گيرن اگه يه خط تله کابين ديگه راه مينداختن اينهمه وقت ملت هدر نمی رفت. از چهار پنج ساعتی که آدم اسکی می کنه نصفش رو تو صفه. تو صف تله کابين نيم قله که خيلی باحاله. صف دخترا و پسرا جداست و جالبترين نظرات راجع به حقوق زنا و مردا رو آدم تو اين صف می شنوه. وقتی دخترا رو راه می دن پسرا هو می کنن و می گن اينا چون دخترن دارين بهشون بيشتر حال ميدين و نوبت ماست و از اينجور حرفها. وقتی پسرا رو راه ميدن دخترا جيغ ميزنن و می گن اينجا مردسالاريه! البته وقتی پسرا تو صف هم رو هل ميدن يه سری حرفهای بی ناموسی هم به هم می زنن که آدم حالش بهم می خوره. بدبختيش اينه که دم گوش آدم هم اين حرفا رو ميزنن. خلاصه که فکر کنم اگه يکی دو خط ديگه تله کابين راه بندازن خيلی از مشکلات عدم برابری حقوق زنا و مردا حل شه!



February 9, 2004


همينجوری!




دخترم را دريا ربود
در ميان موجش قنود...




دیگرانی که دارند می آیند...

"این روزها نمی شود روزنامه خوان باشی و نگران نباشی؛ به خصوص اینکه شاهد پیش رفتن های میلیمتری و عقب نشینی های کیلومتری سالهای اخیر هم بوده و دل نگران همین چند تکه خنزر و پنزری که در این معرکه به دست آورده ای. شوخی نیست، حتی اگر آن یک قرنی را که از قبل از انقلاب مشروطه شروع شده را هم به حساب نیاوری، نمی توانی فراموش کنی که ذهنت و جسمت شش سال تمام در این کارزار، سوهان خورده و دست آخر، به تو می گویند: برگرد به همانجایی که بودی!
و این سئوالی است که هر روز از خود می کنی و هر روز، ناامیدانه به آن جواب می دهی: آیا شش ماه دیگر، یکی از این کارهایی را که این روزها می کنیم، ممکن خواهد بود؟ خواندن، شنیدن، نوشتن و حتی فکر کردن. وقتی فکر تو آنقدر مشغول جمع و تفریق روزهای مانده به آخر ماه یا حساب مثلا تار موهایی باشد که از روسری ات بیرون زده، قاعدتا مجالی برای اندیشیدن به چیزهای مهمتر پیدا نمی کنی...."


شادی صدر عزيزمرسی برای اينکه حرفهای دلمون رو اينقدر خوب می نويسی و اينقدر تيز بينی،

وب سايت شخصيت مبارک،

جايزه شجاعت در روزنامه نگاری سازمان Women's eNews هم مبارک.


احضارت هم مبارک. درست می گی، نمی شه به آب زد و خيس نشد.




February 5, 2004


و من هنوز يه گوشه دارم ماستمو می خورم و سيب زمينی ام کماکان و ...




دلم خوشه به خدا! يادم می ره همه چی تند تند....



February 4, 2004


سايت همه پرسی. من گزينه مورد نظرم رو توش پيدا کردم. فکر کنم بد نباشه حالا که ملت و خيلی چيزای ديگه يعنی پشم و انتخابات هم که پر، بريم تو اين همه پرسيه شرکت کنيم. (دو تا لينک آخر از هودر)

***
مرسی ارغوان عزيز، مرسی نسرين جان؛ مرسی که از يکی ازپوسيده ترين و کثافت ترين عرفهای جامعه حرف می زنين.شايد خيليا بگن اين چيزا ميون اين همه بلا و بدبختی و فقر و بی عدالتی دغدغه های ما نيستن، ولی خوب دليل نمی شه که آدم دغدغه های خيلی از زنها رو ناديده بگيره. هر چيزی به جای خودش.




آخيش! دوباره يه دليلی هست برای اينکه آدم صبح زود از خواب بيدار شه، حتی اگه به خاطر خواب آلودگی فحش خواهر و مادرو به دنيا بده. حتی اگه وقتی با چشای خواب آلود و بدون آرايش و مقنغه طبق معمول کج و کوله دم در کارخونه نگهبانی بهت بگه که از حراست نامه اومده حجابتورعايت کنی. حتی اگه اون آقاهه که هيچی حاليش نيست برات رئيس بازی در آره. جيم زدن پنجشنبه هم حالی می ده. تا هرچقدر دلت بخواد آن لاين بمونی و بدونی صبحش می تونی تا لنگ ظهر لالا کنی هم حالا برای خودش معنی پيدا کرده. دلتنگيهای نقاش خيابان چهل و هشتم هم سر توالت حال ميده. آخيش شيده هم اومد بالاخره. آخ جون تولد. حوصله عروسی رفتن رو هم ندارم ولی خوب اين هم از مضرات مزدوج شدنه که بايد يه سری جاها رو رفت. شايد هم خوش گذشت، اينقدر غر نزنم! خلاصه که يادم باشه با وجود اينکه امروز از ساعت 8 صبح تا 7 شب سر کار بودم ولی حالم خوبه. سالن بدنه ماشينا هم خيلی باحال بود، مخصوصا که وسط اون صفحه هه که اسمش نمی دونم فيکسر بود يا چی چی بود يه جفت دمپايی پلاستيکی بود. اين هندی ها هم خيلی بامزه ان. دارن از ما فارسی ياد می گيرن. امروز بهشون ياد دادم "فيتيله فردا تعطيله" يعنی چی! يادم باشه رو پروژه وادار کردنشون به اينکه مارو شام دعوت کنن تاج محل کار کنم. امروز قرارداد محرمانه اشون رو ترجمه می کردم و ديدم شونصد برابر ما حقوق می گيرن! واقعا که بی جنبگی هم حدی داره. D:




شيمخش خيلی خوشگله وقتی از خستگی لالاش برده و داره خر و پف می کنه و مافش افتاده بيرون. پاهای گنده چهل و پنجش رو هم دوست دارم. پاجونم :) تازشم "يه خر فروشی داريم!"



February 2, 2004


امسال يه جوری شد که من و پينکفلويديش هيچکدوم روز تولدمون پيش هم ايران نبوديم. هرچی پارسال تولد من خوش گذشت به خاطر سورپريزپارتی ای که شيده برام گرفته بود، امسال به خاطر گم کردن وسائلمون تو مصر تولد من بد گذشت. حالا شيده که اصلا وقت نداره از اونجا آن لاين شه ببينيم اوضاع احوالش چطوره، ولی اميدوارم حداقل به اون حسابی خوش گذشته باشه در کنار پيام عزيز و البته شهر استامبول رو هم ديده باشن يه خورده! ؛)

خوب ظاهرا پيام چرندياتی و احسان هم با هم دست به يکی کردن و پينکفلويديش هم دات کام شد. تفلدت و دات کام شدنت مبارک پيشو جونم، دلمم برات يک عالمه تنگ شده.







بابک غفوری آذرهم بالاخره دات کام شد. استاد مبارکه! فقط اميدوارم تو نوشتنش تداوم داشته باشی و اينم دوباره شروع نکنه واسه خودش خاک بخوره.

تو وبلاگ سينما و چند چيز ديگر، مثل وبلاگ غلاف تمام فلزی، پرستو، خسرو، و بخش ويژه جشنواره سايت سی نما می تونين در باره جشنواره و فيلمهاش بخونين.




يه کارخونه گنده که به غير از ساختمون اداريش هيچ جای ديگش هيچ زنی جز من وجود نداره. يه گوشه يک عالمه بدنه های رنگ شده ماشين کنار هم قرار گرفتن. يه جای ديگه يک عالمه قطعه کنار همه. ناهار تو سالن مديران سر ميز مديرهای پروژه و مسخره کردن هندی های بيچاره ای که پيمانکار پروژه ان. تنهايی و اگه بخوای تو بحثشون شرکت کنی تو هم بايد هندی ها رو مسخره کنی. جلسه هيات مديره. پوست از سر هم می کنن و تو بايد تند تند ياد داشت کنی و از حرفهای اون آقا هنديه که مدير پروژه است هيچی نمی فهمی. نمی دونم چرا اين مردم بنگلور نصف حرفاشون رو می خورن وقتی حرف می زنن. هنوز از قرارداد خبری نيست. شب خستگی هميشگی و ترجمه ای که مونده و انتظاراتی که ازت می ره و جاهايی که بايد بری. شام بادوستای قديمی که بعد از دو سال و نيم دوباره با هم جمع شدن. و بعد يهويی ياد همون سالا می افتی. يه زندگی، يه قصه تو اون سالا شکل گرفت و تموم شد و تو ديگه آدم سابق نبودی. بعدش می ری تو سالهای بعد و قصه هايی که هيچ وقت شکل نگرفت و تموم شد. قصه هايی که شايد اگه کامل می شدن .وبه آخرشون می رسيدن، حالا هرجوری، خيلی بهتر بودن. حالا دوباره دو سال ديگه، پنج سال ديگه... می گذره همه چی، اينم می گذره، فقط خيلی کند.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage