خورشید خانوم



« February 2004 | Main | April 2004 »


March 31, 2004


کاپوچينوی ويژه عيد کلی مطالب خوندنی داشت. خوندينش؟ اگه نخوندين بجنبين، تا جمعه بيشتر نيست اين شماره.




می خواستم درشو ببندم ديگه. 15 روز مقاومت کردم بی سرو صدا. چيزی نگفتم چون می دونستم هيچ بعيد نيست کرمش بياد دوباره سراغم. بيخودی سر و صدا نمی کردم بهتر بود. حالا هم همينطور شده. دوباره جلوی اين فايل ورد نشستم و نمی دونم چه جوری از همه چيزايی که داره رو قلبم سنگينی می کنه بنويسم که کسی نفهمه، برای کسی بد نشه. شيده گفت از جينگولت خوب ننويس. ولی خوب من همش دلم می خواد از جينگولم بنويسم! ولی فعلا به جای اينجا اون دفترچه سياه رو پر می کنم از جينگولم. همونی که قول دادم به خودم هيچوقت نوشته هاش رو دوره نکنم.

امسال چهارشنبه سوری خيلی خوب بود، هر چند که هنوزم از قاشق زنی خبری نبود. امسال نيروی انتظامی جاهايی که ما بوديم نيومد سراغمون تا قبل از ساعت 11 شب. امسال فشفشه ها و آتيش بازيهای قشنگی بود. امسال ترقه های بی خطر و مجاز خوب بودن. ولی بازم امسال يه نفر تو خيابون نفت مرد. بقيه جاها رو نمی دونم. امسال يه جايی رفتيم که يه پسر پرونده با يه موتور پرونده تر بود و بهش می گفتن آلکس. اند جواد ولی با مزه. کلی از دست پسر عموی آقای همسر خنديديم. ولی اکباتان چهارشنبه سوريش از همه جا بهتر بود.

عيد هم اومد و رفت. شايد بهتر از همه سالای ديگه بود. امسال برای اولين بار خونه خودمون نبودم. خونه آقای همسر بودم. باباش اومده بود ايران. دور يه سفره هفت سين گنده نشسته بوديم. بابا ته يه کاسه چينی با زعفرون شعر نوشت و يا مقلب القلوب. بعد من توش شربت درست کردم و خورديم. امسال برای اولين بار من تخم مرغ رنگ کردم. حس با مزه ای داشت. عين بچه ها شده بودم. همش يه دونه تخم مرغ داشتم. دلم می خواست همه چی روش بکشم. يه ورش رو روز کشيدم. آسمون، خورشيد و ابر، درخت سيب. اونورش هم شب بود، ماه و ستاره و گل. اينورش ما بوديم، اونورش برادر آقای همسر که از ما دور بود و تو شب بود. ناهار مثل هميشه همه جمع شديم خونه عمه من. عيديای خوب و عيديای بد. من پنجمين بلوز سرخابيم رو از عمه ام کادو گرفتم! ولی خيلی کيف ميده که هنوزم بهم عيدی ميدن! بحث های سياسی تمومی ناپذير. بعد ديدن مادر بزرگش. من مامان بزرگ نداشتم هيچوقت. اين زن رو خيلی دوست دارم. خيلی پيره. اما منو خيلی دوست داره. يه خانوم به تمام معناست. دستای من يخ کرده بود. دستامو تو دستای استخونی لاغرش گرفته بود. گرم گرم بود دستاش. تمام تنم گرم شد. پر از انرژی و يهويی عين اين منگلا گريه ام گرفت. رفتم تو دستشويی زار زار گريه کردم. برای چی؟ نمی دونم. شايد برای اينکه ديگه کم آورده بودم. شايد غصه برای اينکه چرا اينقدر مامان بزرگی پيره و ديگه چند سالی بيشتر زنده نمی مونه. شايد برای اينکه نمی تونستم اون وسط سرم و بذارم رو پاهاش و حسابی درد و دل کنم براش و دلم خالی شه. شايد برای خيلی چيزای ديگه.

اون شب خونه عموی آقای همسر هم رفتيم وکمی نوش نوش و کمی بگو بخند و بازهم بحثهای سياسی تمومی ناپذير. همون بحثهايی که به نا اميدی ختم می شه. به اينکه همه دزدن. به اينکه بايد رفت.

بقيه اش هم همينجوری گذشت تا اينکه رفتيم شمال. شمال خيلی خوش گذشت بهم. بقيه رو نمی دونم. بقيه اش رو بعدا می نويسم.



March 15, 2004


زردی من از تو، سرخی تو از من

1.
بچه ای که خيره می شد به نور آتيش، بعد گوشاش درد می گرفت از اونهمه سر و صدا و تق و توق و بوم. يه آتيش گنده بود. همه دورش گرد وای ميستادن و ازش فاصله می گرفتن. بعد هر کی هر چيزی داشت توش مينداخت. معمولا اسپری و کپسول گاز بود. بعد که مينداخت می دوييد دور می شد ازآتيش و اونوقت همه با هم شمارش معکوس می کردن تا تو آتيش می ترکيد و جرقه های آتيش شکلای خوشکل و عجيب غريبی پيدا میکردن تو هوا. بعد، از اون فشفشه ها هم اومد. می گفتن آمريکاييه. می رفت تو هوا نورانی می شد و بعد با يه صدای مسخره ای خاموش می شد. شبا هم روسری و چادر گلدار مينداختن رو سرشون و می رفتن در خونه همسايه ها قاشق زنی. بعضيا خوراکيای خوشمزه مينداختن تو کاسه هاشون. يکی از همسايه ها آب ريخته بود رو سرشون! پسر شيطون يه همسايه ديگه سوسک انداخته بود تو کاسه اشون و اونام جيغشون رفته بود تا آسمونا...

بقيه اش رو اينجا بخونين.



March 14, 2004


کتاب جديد حسين سناپور رو دوست داشتم. اسمش هست "ويران می آيی". داستان به اين سالها نزديکه، شخصيت اصلی دختر داستان متولد 53 است. اولش ممکنه آدم يه خورده جا بخوره، چون وقتی قصه هم سن و سالاشو می خونه انتظار داره زبونشون هم مثل خودمون باشه، اما بعدش داستان اونقدر آدم رو جذب خودش می کنه که همه چی از ياد آدم می ره. شخصيت دختره خيلی با شخصيت سين دخت "نيمه غايب" (کتاب قبلی سنا پور) فرق می کنه. سين دخت يه شخصيت اثيری بود. باهاش خيلی همذات پنداری کرده بودم. يه جورايی هم بعضی جاها دست نيافتنی بود و برای همين کتاب برام جذاب بود. حالا فردوس "ويران می آيی" کاملا متضاد اونه، شديدا دختره، شديدا زمينيه، و آدم رو ياد کودک درونش ميندازه. برای همين کتاب باز برام جذاب بود.

کتاب روايت عشق يه دختر معمولی به يه پسر يه خورده عجيب غريبه که ناخواسته پاش به يه سری ماجراهای سياسی کشيده می شه و بعد زندان و شکنجه و بعد... قصه مال همين چند سال پيشه، خيابونا اسم الانشون رو دارن، چهره ها بدجوری آشناست.

کتاب رو می شه هم ازسر خوند تا ته، هم از ته خوند تا سرش! منتها سر کتاب با آخر قصه شروع می شه و ته کتاب اول قصه است. من از سر خوندم تا تهش، يعنی از آخر قصه تا اول قصه! ولی بعد رفتم دوباره سر کتاب که آخر قصه بود رو خوندم دوباره. (فهميدين چی شد؟)

اگه نيمه غايب رو دوست داشتين حتما "ويران می آيی" رو بخرين و بخونين. (شهر کتاب ها دارن حتما.) اگه هم نيمه غايب رو دوست نداشتين طرف اين يکی هم اصلا نرين.

کاشکی سنا پور يه رمان ده جلدی بنويسه. آخه آدم خيلی زود کتاباشو می خونه و بعد که تموم می شه بازم دلش می خواد بخونه!




امثال خوبه. ديگه امسال ازش متنفر نيستم. امسال تنهاييمو تو ذوقم نمی زنه. عيدو می گم. تنهايی؟ مطمئنی؟ نمی دونم! بين زمين و آسمون آويزونم، آويزونيم. سفارت ايميل زد گفت ويزا اومده. بعد معلوم شد ويزايی در کار نبوده و اشتباه يکی از کارکنان سفارت بوده. معلومه فقط ايران نيست که توش خر تو خره. قراردادمون رو با کارخونه دو ماهه بسته بوديم. مطمئن بوديم بعدش ويزاهه مياد. همينجوری هم شد ديگه. ايميل سفارت اومد، ما هم گفتيم بعد از عيد ديگه نميايم. بعد ويزاهه نيومد! هنديها ديروز رفتن. همشون دوربين آورده بودن باهامون عکس بگيرن. خوش گذشت. با همه خدافظی کرديم. ممکنه دوباره برگرديم اونجا؟ آويزون بين زمين و آسمون. می گه همه چی درست می شه. می گه وقتی بريم همه چی درست می شه. فکر کنم منظورش اينه که بريم عاشقم می شه. دو روز بعد از اينکه برسيم اونجا، پشت کامپيوتر خودش که بشينه، پشت ماشين خودش که بشينه، تو ماگ خودش که قهوه بخوره و اخبار بی بی سی شو که بخونه اونوقت عاشقم می شه. بعد ديگه مهم نيست من هی برم تو اين مغازه ها دنبال مانتو بگردم. يه دونه مانتو داشتم فقط. هی نخريدم گفتم داريم می ريم ديگه. بعد اونم پاره شد. حالا انگاری امسال فقط برای باربی ها مانتو دوختن. مانتو ها اصلا از تنم بالا نمی ره، چه برسه به اينکه اندازه ام باشه. فکر نکنم با معيارهای جهانی خيلی چاق باشم. همه مدلا زشت و داهاتی شده. شبيه مانتوی خودم نيست. می گن تابستون مياد. الان زمستونه، اما بهار اومده خيلی وقته. شکوفه ها رو نديدی؟ اکباتان پر شکوفه شده. جوونه کوچولوهای درختا دراومدن. سبز خوشرنگ. من دلم تنگ شده. نمی دونم دلم برای چی يا کی تنگ شده. به خدا ايندفعه نمی دونم. فقط دلم تنگ شده. شايد برای يه حس خاصی. يه حسی که خيلی وقته سراغم نيومده. شايد دلم تنگ شده برای اون حسه که آدم غمش می گيره، بعد تنش داغ می شه، بعد پرت می شه تو بی وزنی و بی زمانی. همون حسه که از ياد آدم می بره همه چی رو. همونی که...

راستی بارون اومد ها! تازه داشتيم اون تصنيف شجريان رو هم تو ماشين گوش می داديم که می گفت "ای مه من، ای بته چين، ای صنم..." ولی چه فايده. يا دماغم از کار افتاده، يا اينکه اصلا اين بارونا خودشون بو ندارن!



March 8, 2004


سايت Webwoman روز جهانی زن افتتاح شد. لطفا تووبلاگها و سايتهای انگليسی زبانتون بهش لينک بدين.




*لينك عكسها و گزارش تصحيح شد (اشتباه شده بود، دوباره ببينين!)

از يادداشتهای شهر شولوغ

زمزمه هاش پيچيده بود، برگزار نمی شه، امسال بهشون مجوز نمی دن. و بعد معلوم شد که مجوز دادن. برنامه از قبل معلوم بود. امسال سال مبارزه با خشونته. سال حرف زدن از خشونته، خشونت عليه زنا، اصلا عليه همه آدما. ساعت 12 شب ديشب بود. همه تو پال تاک بوديم. خيلی ها از اميد حرف می زدن. از برابری زنا و مردا. اصلا نفهميديم از ساعت 7 شب تا 2 شب چه جوری وقتمون تو سمينار پال تاک گذشت. همه با همه اختلافاتی که با هم داشتن آخرش روز جهانی زن رو تبريک می گفتن. بايد همه باشن، هر کی با هر عقيده ای. خانم احمدی گفت خبر خبرگزاری فارس اشتباهه. می خوان شايعه پراکنی کنن. مجوز دادن. من امروز نيروی انتظامی بودم. همه به هم اس ام اس می زدن. صبح با صدای اس ام اس از خواب پا شدم. روز جهانی زن مبارک، يه دونه، دو تا، سه تا...ميای پارک لاله امروز؟ ساعت 5 می بينمت. کی عکس می گيره؟ کی گزارش می نويسه؟ روز جهانی زن مبارک! عکاس جور شد...

ساعت پنجه. نمی تونی از کارخونه لعنتی بيای بيرون. هيچکس اينجا بهت تبريک نگفته. خوشحالی! اينجا استثنائا به خاطر زن بودن تبعيضی بهت نشده. پس اينجا احتياجی نيست ياد کسی بياری. اس ام اس ها دوباره شروع می شه. کجايی؟ شلوغ شده؟ موبايل زنگ می خوره. نرفتی اونجا؟ می گن بزن بزن شده. من الان اينجام، نمی ذارن برگزار شه. بالاخره می رسی. پسره رو جلوت با باتوم می زنن. لباس سبز تنشونه، ولی با باتوم می زنن. پيرمردای پارک ميان پسره رو از دستشون بيرون می کشن. آقا به چه حقی می زنينش؟ پسره داشت می رفت خونشون. آقا چرا می زنی؟ حق نداری بزنی. آخه مگه من چيکار کردم؟ رو به ما داد می زنن. برين گم شين. حتما بايد بهتون توهين شه؟ فحش دلتون می خواد. برين تا نزديمتون. باورم نمی شه "گ" کتک خورده باشه. محکم کوبوندن تو سرش، آروم ترين دختر خبرنگاری که ممکنه تو عمرت ببينی. داشته آروم راه می رفته. ساعت 11 صبح اعلام کردن لغو شده. وقتی که ديگه نمی شه به بقيه خبر داد. باد مياد. يه قطره بارون می ريزه رو صورتت. پارسال همه می خنديدن. موضوع پارسال صلح بود. شيرين عبادی با شور و حال حرف می زد. حق زيستن رو بهمون بدين، ما خودمون بقيه حقامون رو می گيريم. شادی لپاش گل انداخته بود. از کنوانسيون حرف زد. حتی يه دختر چادری هم رفت بالا و از جمعيت خودشون حرف زد. همه دست می زدن. همه می خنديدن. باد ميومد. خيلی باد ميومد. دو نفر وايساده بودن و پلا کارد رو تمام مدت تو دستشون گرفته بودن و شرط می بندم اصلا خسته نشده بودن. پارسال نيروهای انتظامی آروم دورمون وايساده بودن و به حرفا گوش می دادن. پارسال هيچکس کسی رو اذيت نکرد. نه، شايدم بعضيا خيلی اذيت شده بودن که امسال... امسال آمفی تئاتر خالی خالی بود. هيچکس نمی خنديد. هيچ پلاکاردی نبود. شعار دادن، کتک خوردن، دوييدن، فحش خوردن، روز جهانی زن روهم جشن گرفتن!!

*گزارش سايت زنان از مراسمی که برگزار نشد به همراه عکسهای زيبای آرش عاشوری

گزارش تصويری آرش عاشوری از پارک لاله در سايت فرهنگی پندار



March 1, 2004


کاپوچينوی 84 کلا همه جاش خوردنی، ببخشيد، نوشيدنيه! (دست خودم و بقيهدرد نکنه!!)




زيتون به نکته جالبی اشاره کرده بود که حق زنا تو عاشورا خورده شده (شماره چهار) و همه هفتادو دو تن مرد بودن و زنا تو حاشيه بودن. ولی خوب من فکرکنم حق زنا خورده نشده، بلکه تاريخ ايندفعه يه حال اساسی به زنا داده استثنائا. موجب افتخاره که هيچ زنی تو جنگ و کشت و کشتار نقش نداشته (جنگی که ادعا می کنن توش سردارها روزی هزار نفر رو از دم تيغ می گذروندن و کله و سر و دست بوده که کنده می شده می رفته هوا! بابا اينکاره!) و اين نشون دهنده روح صلح طلبی زناست! تازه يه دونه زن هم اگه بوده رفته از راه انديشه و سخنرانی و اينجور چيزا وارد شده!

راستی مامان چرا تاريخ اما حسين رو بيشتر از امام حسن تحويل می گيره؟ ظلمی که حسين به خاطرش قيام کرده چه ظلمی بوده؟ هميشه همه جا از قيام حسين حرف هست، ولی از ماهيت ظلم يزيد و معاويه حرفی نيست. سر تمام منبرها، از بريده شدن دست ابولفضل حرف هست، اما از آرمان ابولفضل حرفی نيست. می دونم آدم بره تو کتابا بگرده يه چيزايی پيدا می کنه. ولی خوب اينهمه منبر و روضه خون و سخنران و غيره و غيره برای چی دارن انرژی و پول و خيلی چيزای ديگه مصرف میکنن؟ اصولا چرا مذهب تو سطح مردم عادی با انديشه بيگانه است؟ من چه جوری می تونم يه مشت خزعبلات و قصه و افسانه رو به جای يه انديشه ای که قراره ايدئولوژی آدم رو شکل بده باور کنم؟ چرا وقتی که سوال می کنم مثلا با اين جمله روبرو می شم که فقه اسلامی چرا نداره؟ چرا ما نبايد دليل همه قوانينی که مذهب می گه رو بدونيم؟ چرا من نبايد بفهمم برای چی يه نفر مثل حضرت علی به حکميت (شايد يه جور انتخابات) رای ميده و نتيجه اش رو قبول می کنه. اما بعضيای ديگه نه؟ چرا من نبايد بفهمم چطور حضرت علی تو نهج البلاغه کلی راجع به مردمسالاری به مالک اشتر نصيحت میکنه، اما بعدا اسلام به يه شکل ديگه ای در مياد. چرا من نبايد بفهمم برای چی از طرف خدا که ذاتش عدله، دستور اومده که زنا حجاب داشته باشن، اما مردا لازم نيست حجاب داشته باشن؟ چرا تودينی که می گن اند دينه، و نهايت عدالته، ديه زن نصف مرده، چند همسری برای مرد مجازه، زن ارث کمتر می بره. چرا دين هر جا که وارد ساختار حکومت می شه هم خودشو به گند می کشه، هم ساختار حکومت رو؟ چرا آدم می بينه حتی همون فرهنگ عاشورايی هم توسط مدعيانش رعايت نمی شه و به اسم فرهنگ عاشورا اما به رسم خيلی چيزهای ديگه مملکت رو کثافت بر ميداره؟ راستی مامان بهم بگو چه جوری می تونم حتی طرف يه چيزی به اسم دين و مذهب برم وقتی دونه دونه فرضياتی که خودم براش ساخته بودم نقش بر آب شده و ديگه کم کم مطمئن شدم که پادشاهه لباس تنش نيست و همه از ترس اينکه نگن طرف خره دارن از لباسش تعريف می کنن؟



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage