خورشید خانوم



« March 2004 | Main | May 2004 »


April 22, 2004


سينای عزيز تولدت با تاخير مبارک. اميدوارم سال ديگه تولدت رو با فرناز جون و مانی تو کشور خودت جشن بگيری و يه پارتی حسابی با خيال راحت بگيری :)

***

پژمان جونم تولد تو هم مبارک. بعضی از بچه ها يه چيزايی کشيدن و برای تولدت تو وبلاگاشون گذاشتن، من هم دادم دوست گلمون يه دونه از اون بی ناموسی ها مخصوص تو کشيد، بعد ديدم بذارم اينجا شايد ملت پس بيفتن، شايد هم ماجرای اون پاپا نوئل های اون سال پيش بياد، خلاصه که 85C سفارشی برای پژمان نيم وجبی عزيزم ايميل شد به خودش. جای شما خالی!

***

من ديگه رفتنی شدم. دارم اين روزا خل می شم از بس کار دارم. بايد به يک عالمه چيز از جمله کميک استريپ باحالی که حميد رضا کشيد در باره پينکفلويديش و چند تا از مطلبهای کاپوچينو و سايت زنان و يه عالمه چيز ديگه لينک ميدادم. ايشالا اين احسان جون برای من يه لينکدونی درست می کنه راحت می شم.

احتمالا تا يکی دو هفته ديگه وبلاگم همينجور شلم شورباست. فعلا ترجيح ميدم هر وقت اضافه ای که پيدا میکنم به ديدن دوستام و مامان بابام بگذره. نمی دونم من برم مامان چيکار می کنه، من دلم چه جوری طاقت مياره، بدون شيده چيکار کنم؟ (برين اينجا رو بخونين شايد يه خورده بفهمين چی می گم.) جلسه های کاپوچينو و سايت زنان، قرار وبلاگيها، قليون کشيدنهای فرحزاد، آخه اگه برم ديگه با کی می تونم اينقدر سر بازی چشمک بخندم؟ موجودی مثل فرهاد رو کجای دنيا می شه پيدا می کرد؟

حالم بده. خيلی بد. ويزا هم که نيومده بود حالم بد بود. مسخره نيست؟ آدم بهتره وقتی حالش گه مرغيه چيزی ننويسه. فعلا تا بعد.

راستی، اينم از ايميل جديد من. نمی دونم می خوام هميشه از اين ايميل استفاده کنم يا نه. ولی فعلا به اين ايميل بزنين.
khorshid@gmail.com




April 13, 2004


نمی خوام بازم بنويسم. فعلا نمی تونم. همه وجودم پر از نفرت و افسردگی و هزارتا کوفت و زهرمار ديگه است. بعدا می نويسم. ولی اينو بايد الان می نوشتم وگرنه شايد دير می شد.

هزاران نفر از ايرانی ها پناهنده شدن به جاهای مختلف. ده ها ايرانی هزارتا بلا سرشون اومده تو کمپ های پناهندگان. ما ممکنه بشينيم تو خونه گرم و نرممون و بگيم خوب حقشون بوده، می خواستن پناهنده نشن! خوب خدا کنه هيچ وقت به اون جاتون نرسه که مجبور شين شما هم جايی پناهنده شين. خيلی از ايرانی ها تو کشورهای خارجی گند بالا آوردن. دزدی کردن، انواع و اقسام جرم و جنايت ها رو انجام دادن، ولی مطمئنن رگ گردن ما ور قلمبيده خواهد شد اگه هر مليت ديگه ای فکر کنه ايرانی ها همشون دزد و جنايت کارن و پس بايد اخراج شن. همه ما افتخار می کنيم به مليتتمون و از اين رنج می بريم که يک سری پيش داوری ها در موردمون وجود داره.

خوب، همه اينها رو گفتم که بگم همه اين حس هايی که ما داريم حس های طبيعی هستش که هر آدمی ممکنه داشته باشه. هر ملتی، از جمله ملت افغان. هر چی که بوده، هر چی که شده، صد ها هزار افغان به کشور ما پناهنده شدن. آره، قبول دارم که توشون دزد و قاتل هم وجود داره، ولی مگه تو ايرانی ها وجود نداره؟ خفاش شب و کرکس ها و عقرب سياه و سرخ و زرشکی و غيره مگه ايرانی نبودن؟ ملت افغان هم حق دارند به ايران پناهنده شن، همونجوری که ما حق داريم به کشورهای ديگه پناهنده شيم. فکرشو بکنين اگه سوئد تصميم می گرفت پناهنده های ايرانی رو اخراج کنه؟ خيلی های ما شايد دوستای عزيزی داشته باشيم که پناهنده باشن و دوست نداشته باشيم که اخراج بشن، چرا با افغان های پناهنده به ايران اين رفتار بشه؟

من نمی دونم چطورمی شه اعتراض کرد. ولی هر کی که مخالف با اخراج پناهنده های افغانه که بچه های معصومشون که تو ايران هم به دنيا اومدن حق شناسنامه داشتن ندارن، هر کسی که فکر می کنه افغانی های پناهنده به ايران جای کسی رو تنگ نکردن، هر کسی که به ملت افغان مثل همه ملت های ديگه احترام می ذاره بياد فکر کنه ببينه چطور می تونيم يه اعتراض درست و حسابی بکنيم. بذاريم افغانی ها خودشون تصميم بگيرن که برگردن کشورشون يا برنگردن.

اينجا می تونين برين تو وبلاگ وحيد عزيز که يه چيزايی در اين رابطه نوشته. هر ايده ای دارين برای وحيد ايميل کنين. شايد درست کردن يه طومار اينترنتی و قرستادنش به جاهای مختلف از جمله دولت ايران و سازمان پناهندگان سازمان ملل. شايد تحصن، ديگه بيشتر از اين نمی دونم. فقط می دونم بودن عليرضا کوچولو و فاطمه و عزيز افغانی که من می شناسم تو ايران ضرر که نداره هيچچی، کلی هم نفع داره. همونجوری که بودن ليلا و مريم تو سوئد هيچ ضرری نداره. همونجوری که بودن سوزان و مانوئل تو آمريکا هيچ ضرری نداره، همونجوری که بودن...

Why can’t we live together




اينو خيلی وقت پيش نوشته بودم، وقتی از شمال برگشتيم. نمی دونم چرا تا حالا يادم رفته بودم بذارمش. قديمی شده. برای خاطره نوشتم.

اول رفتيم لاهيجان. خونه نيما عصيان. لاهيجان زيبا بود. يه کوه خوشکل پر درخت وسط شهر. اسمش شيطان کوه بود. يه استخر پايينش بود و از اون بالا شهر زير پامون خيلی قشنگ بود. بوته های چای مثل مخمل بودن از دور. خونه نيما اينا دو تا درخت خوشکل کامليا داشت که گلای خوشکل داده بودن. مامان نيما عين مامان سهراب سپهری تو شعر صدای پای آب بود. مادری دارم، بهتر از برگ درخت... اونشب تا صبح چشمک بازی کرديم و يادی از حسين کرديم که شايد اگه اون نبود ما ها عمرا دور هم جمع می شديم و اينقدر بهمون خوش می گذشت.. صبح يه صبحونه توپ خورديم خونه نيما اينا. و بعد پاشديم بريم طرف ويلای ما. به قول سامان کلاه الدين صلاح! (همون صلاح الدين کلاه سابق!) کلی به خورد پينکفلويديش آهنگای جوادی داديم. اونم می خوند آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی! اندی هم گوش داديم! شاد مهر عقيلی هم همينطور! تو ماشين قر ميداديم. اين حميد رضا هم با فرهاد پسر عموی آقای همسر رفيق شده بود به خاطر يک سری مسائل ناموسی!! اين دو تا هم خوب آمادگی جواد بودن دارن! رفتيم هتل رامسر سر راه. اونقد لفتش داديم که شب رسيديم و در نتيجه نيما اينا کتک نخوردن به خاطر دير اومدنشون! اين سامان خيلی با مزه است. عين من تنبله و خواب صبح رو حاضر نيست به هيچ وجه از دست بده. فکر کنم نيما به زودی بکشتش! به قول نيما تو خواب عين خر تنوره می کشه!!! شبا يه خورده سرد بود چون شوفاژ نداشت ويلا. اما نيما حسابی داشت با شومينه حال می کرد و تمام مدت مشغول بود. کلی بازی کرديم دو سه روزه. آرش آينه هم که اومد جمعمون جمع شد. البته جای خيليا مخصوصا پيام و پرستو و آرش و کامی و ميم-قاف!! خالی بود. روز آخر نيما و سامان جان به علت آب و حوای ويلای بغلی نمی خواستن بيان تهران! از دست فرهاد هم کلی خنديديدم با اون ناموسش! عشق کيميايی داره اين آدم ضايع! تو چشمک حسابی می باخت و مجازاتش مجبور شد بنويسه خانوم کيميا مسعودی فيلم سربازهای جمعه رو خوب ساخته! يکی از مسائل مهمی که ما بايد تو اين سفر حل می کرديم سير کردن شيکم فرهاد بود! شب آخر فکر کنم موفق شديم اين کارو بکنيم. چون پينکفلويديش جان 15 ساعت خوابيد و منم سرم درد می کرد و غذاهای ما رسيد به ايشون. دست آرش رو هم از پشت بسته اين بشر. اين آقای همسر هم که ديگه از دست اين شيده معتاد به قليون شد رفت پی کارش. ولش می کردی تو خواب هم قليون می کشيد! شيده جان رو هم که اگه ول می کردی بر می گشت لاهيجان که قليوناش خيلی خوب بود! من و سامان بدبخت هم نصفه شبی مجبور شديم با سرعت 120 کيلومتر در ساعت بدوييم به طرف جايی که اشغالا رو ميذاشتيم و از توی کيسه اشغالا پاکت سيگار های منو که اقای همسر خيلی شيک به جای آشغال دور ريخته بود برداريم! واقعا که لقب معتاد بدبخت برازنده ماست! فقط برگشتنه حالمون گرفته شد با اون تصادفی که تو جاده شده بود. منکه اصلا نرفتم سراغشون چون می دونم هيچ غلطی از دستم بر نمياد اين مواقع جز اينکه عين منگلا عر بزنم. شيده و آقای همسر رفتن و برش گردوندن يکيشون رو که خفه نشه. بعد حلال احمر سر رسيد. نصف شب با موتور تو جاده چالوس بدون کلاه کاسکت ويراژ بدی و از سمت راست بخوای سبقت بگيری نوبره واقعا. بعدش هم که يه جايی وسط کوها پنچر کرديم و اقای همسر ديگه کم آورده بود بيچاره. ولی خدا رو شکر سالم رسيديم.

يه جوری بود اين چند روزه. تو عالم هپروت بودم کاملا. از دنيا هم به دور. شبا ستاره زياد نبود تو آسمونا. امروز عوضش کلی خواب ستاره ها رو ديدم. يه خواب عجيب و دوست داشتنی. بازم دلم می خواد بخوابم...


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage