خورشید خانوم



« April 2004 | Main | June 2004 »


May 13, 2004


دلم برای همتون از همين الان خيلی خيلی تنگ شده...:(

خيلی سخت بود دل کندن از بغل مامانی وقتی که سعی می کرد گريه نکنه که من راحتتر برم، خيلی سخت بود دل کندن از بابا که نصيحتم می کرد تحت هيچ شرايطی برنگردم حتی اگه بهم خبر بدن بابات...
خيلی سخت بود دل کندن از شيده و تصور اينکه تا مدتها نمی تونم ببينمش و تصور همه اون سالا که عين دوقلوهای به هم چسبيده خيلی کارهای زندگيمون رو با هم انحام می داديم و خيلی چيزای ديگه که...
خيلی سخت بود دل کندن از همه دوستای عزيزم که بهترين دوستای عالمن و من خوشبخت ترين آدم روی زمينم به خاطر داشتن اين همه دوست گل.
خيلی خيلی سخت بود ديدن اون پنج تا صورت پشت شيشه و ديدن قيافه خونسرد شيده وسطشون که انگاری خيلی همه چی عاديه در صورتی که اون چيزی که تو دلش می گذشت از تو چشاش داد می زد؛ و چشمای تو که ديگه از زور اشک چيزی رو نمی ديدن.
خيلی سخت بود ديدن ساختمونای اکباتان از روی پله های هواپيما و بعد از توی هواپيما که آروم آروم کوچيک و کوچيک و کوچيکتر می شدن و بعد هم ناپديد شدن. زمين ايران، کوههای ايران که يواش يواش دور می شدن و ناپديد می شدن و تو دلت می خواست دستاتو دراز کنی و يه جوری يه گوشه اشون رو بگيری و ...
خيلی سخت بود ....



May 6, 2004


چقدر نوشتم! ساعت شد پنج و نيم صبح، تازه نصف بيشترش موند!




اين سايت مال نمايشگاه کتابه. فکر کنم خيلی به درد بخوره.

اين هم وبلاگ انتشارات نيلا که ايشالا به زودی وبلاگشون تبديل به وب سايت خواهد شد و ايشالا کم کم همه ناشرها و گروه های هنری هم برای خودشون وب سايت درست می کنن. تو انتشارت نيلا تو نمايشگاه کتاب به غير از نمايشنامه های زيبای حميد امجد (که بی شير و شکر که هنوز اجرای عمومی نشده رو هم توشون پيدا می کنين) خيلی کتابای خوب ديگه هم پيدا می شه. مخصوصا يه سری کتابهای کوچولوی چهارصد تومنی هست که جون می دن برای مترو و اتوبوس و تاکسی و آژانس و هواپيما و قطارو... تو غرفه نيلا حتما از خود غرفه دارها بخواين راهنماييتون کنن که چه کتابهايی رو بگيرين.

امثال کلی از کارهای دولت آبادی هم تجديد چاپ شده. فصل زنان سه هم در اومده. من کتاب مشروطه ايرانی دکتر ماشاءالله آجودانی رو هم از نشر اختران گرفتم. فکرکنم خيلی لازم باشه خوندن اين کتاب. درمورد کتابهای سنگين ودرست حسابی من هنوز عقب مونده ام و راستش رو هم بخواين خيلی کم پيش مياد حوصله کنم يه کتاب اين جوری رو از اول تا آخر بشينم بخونم. اگه کسی اهلش باشه مطمئنا خيلی کتابهای جديد تری رو ديده و خريده. ولی عطش رمان خريدنتون رومی تونين سيراب کنين تو نمايشگاه، کلی رمان خوب ايرانی می تونين پيدا کنين و خيلی چيزهای ديگه، از جمله ذرت های پخته خيلی خوشمزه، عروسکهای روزانه (طرحهای فوق العاده زيبای زرتشت سلطانی برای لبنيات روزانه)، سوهان قم...




نپرسين چرا اين مدت وبلاگ ننوشتم يا بازم نمی نويسم. خيلی خسته ام. اصلا حال و حوصله بحث های عقب افتاده، لينک های عقب افتاده و تو ضيحات عقب افتاده رو ندارم. می ترسم. خيلی هم می ترسم. احساس می کنم دارم می ميرم. احمقانه است می دونم. فعلا دارم از ثانيه هام هم استفاده می کنم و باز وقت کم ميارم. وقت برای اينکه بشينم چند ساعت مامانم رو نگاه کنم فقط. اون روزی بردمش سينما مارمولک رو ببينه. می دونستم کلی حال می کنه. ما دير رسيديم سينما. اون تو تاريک بود، يهويی چشمش هيچ جا رو نديد. عين بچه ها شده بود. می ترسيد بره جلو. بعد آقاهه که چراغ قوه دستش بود گفت مادر تو چرا اصلا ميای سينما. دلم می خواست بزنم تو دهنش. مامان من مادر هيچ کس نيست. جز من و خواهرم. به تو چه که چرا داره مياد سينما. اصلا مامان من با اون اخلاقای خاص و شاهکارش فقط مامان خودم و خواهرم می تونه باشه، نه مامان هيچکس ديگه.

بازم وقت کم آوردم برای اينکه بتونم اون حصاری رو که از تولدم بين من و بابام کشيده شده بشکنم. هنوزم يک عالمه غصه تو دلمه. و آخرش هم نتونستم هيچ کاری بکنم. خيلی بده که حس کنی خوب داره از شرت راحت می شه ديگه. خواهريم و سياوش هم که نيستن. تا دو سال ديگه اصلا منو از يادش می ره. غريبه غريبه می شه. عين حسی که من تا چند سال پيش نسبت به عمه هام داشتم. يه خانوم خوبی که هر سال برای تولد من کادوهای خارجکی از يه کشور خارجکی پست می کنه. اگه اين حس رو پيدا کنه نسبت به من خل می شم. آخه مگه می شه، وقتی به دنيا اومده بود تو بيمارستان اونقدر مادرانه بغلش کرده بودم که دکتر خواهرم ازم پرسيد تو خودت هم مادری؟ حالم از اينکه ممکنه تا چند سال ديگه برنگردم به هم می خوره. ازاينکه منم برم اونور آب و مثل بعضيا بچه باحال بشم دلم می گيره. لعنتی ها بعد از اون ماجرای احمقانه بعد از انجمن صنفی کلی حالمو گرفتن. يه هفته رو که می تونستم کلی ازش استفاده کنم به ترس و دلهره و توهمات توطئه گذشت. از اولش هم می دونستم مشکل حل می شه چون اصلا مشکلی وجود نداشت، ولی آدم بايد هميشه از آدمای مريض بترسه. اونجا هم يکيشون بدجوری مريض بود. می ترسيدم يهويی يه چيزی بشه.

هر چی دستم رسيد کتاب خريدم که اونجا دق نکنم از بی کتابی. هيچ کدوم از کتابهام به اون يکی ربطی نداره. مثل موسيقی گوش کردنم شده. اصلا نمی دونم خوبه يا بد. راستی تا حالا شده برين پسر بازی يا دختر بازی، بعد دستتون رو از پنجره ماشين بيرون بذارين و يه چيزی تو دستتون باشه، بعد يه پسره يا دختره که تو ماشين بغلی شماست فکر کنه اون چيزی که تودستتونه شماره تلفنه و دستشو دراز کنه و ازتون بگيردش، بعد ببينه چيزی که گرفته دستمال ان دماغی شماست؟! من ديدم يه همچين چيزی. باور کنين صحنه خدايی بود. تا دو ساعت می خنديدم! بيچاره پسره می گفت خوب لا اقل توش فين کن يادگاری بشه! خوب دلم برای اين چيزا هم تنگ می شه ديگه. آخه فقط يه همچين صحنه هايی رو آدم فقط با يه نفرممکنه تو زندگيش ببينه. امکان نداره با کسی غير از اون آدم اين صحنه ها رو ببينه!!!




يکی از خانوم هايی که قراره نماينده مردم تو مجلس هفتم باشه اسمش "فاطمه عاليا" است. من هيچچی نمی گم. شما فقط برين نظرات اين خانوم رو بخونين. تازه چيزای بيشتری از نظرات شاهکارش می دونم. شايد بعدا بيشتر مستفيضتون کردم. اينم جالب بود.




از يادداشتهای...

رفته بودم مثل هميشه دم سوپر فاز سه سيگار بگيرم. بستنی هم خريدم که با آقای همسر بخوريم. تو ماشين نشسته بوديم. داشتن دو تايی با هم بازی می کردن. تو سر و کله هم می زدن و غش غش می خنديدن. بعد يه مرد گنده بادکنک فروش از بغلشون رد شد و دعواشون کرد و گفت برن از اينجا. اونا هم يه خورده دور تر وايسادن. بعد اومدن سراغ ما. بهشون گفتم اگه جواب سوالامو بدين ازتون فال می خرم. گفتن باشه. گفتم کی مياره شما ها رو اينجا. گفتن خودشون. قسم می خوردن. گفتن زنگ بزنين خونمون بپرسين. گفتم کجاست خونه اتون. گفتن قلعه حسن خان. گفتم اين فالا رو پس کی بهتون می ده. گفتن خودمون می خريم، از مولوی. هر دو هفته يه بار می ريم مصرف دو هفته امون رو می خريم. گفتم خوب چرا اين کارو می کنين. گفتن آخه افغانی هستيم نمی تونيم مدرسه بريم و بايد يه کاری بکنيم ديگه. گفتم خوب چرا نمی رين افغانستان که بتونين مدرسه برين. گفتن می ريم، تا دو ماه ديگه می ريم. گفتم خوشحالين دارين برمی گردين؟ گفتن آره. می ريم اونجا مدرسه می ريم، دکتر می شيم، مهندس می شيم. بعد هم رفتن دوباره بزنن تو سر و کله هم. همين.




همش تو کلم می پيچه:
sing for absolution
I will be singing
falling from your grace


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage