خورشید خانوم



« May 2004 | Main | July 2004 »


June 21, 2004


فکر کنم عادت وبلاگ نوشتن از کلم افتاده. ميون اين همه بيکاری بازم وبلاگ نمی نويسم. نمی دونم، شايد هم به خاطر اينه که ديگه مثل اون موقع ها نيست که بتونم تا هرچقدر که دلم می خواد آن لاين بمونم، موزيکی که دوست دارم رو گوش بدم، آروم آروم باشه همه جا و هر چی دلم می گه بنويسم. شايد هم فکر می کنم که ديگه اصلا چه فايده ای داره نوشتن من؟ وقتی که ايران بودم شايد مهم بود، حرف زدن آدمهايی که اجازه حرف زدن ندارن مهمه، حرف زدن از ايران و تهران، از چيزايی که کمتر ازشون حرف زده می شه جذابه، حرف زدن از اتفاقای واقعی و آدمای واقعی تو ايران. نمی دونم، شايد فکر می کنم ديگه برای دوستام که با هزار تا سختی دارن تو ايران سر و کله می زنن چه اهميتی داره که من فلانجا رفتم، فلان کار رو کردم؟ خوب که چی...

بايد شروع کنم يواش يواش عين اون اولا بنويسم، فقط برای دل خودم، ولی مگه می شه؟ آبرو چی می شه؟ اين همه آدمی که می خونن، آدمايی که نبايد سر از کار زندگی خصوصيم در بيارن؟ اصلا زندگی خصوصی هم مونده؟ چقدر آروم آروم خود خواسته اون پرده ها کنار رفت، ديوار ها شيشه ای شد، تصوير ها هم شيشه ای شد. پرده ها رو زديم بالا، خانومها و آقايان: يک پرده ديگه از نمايش جذابمون...

اصلا چه فايده داره من اينجا بشينم بنويسم به فيلترينگ اعتراض دارم؟ که خجالت می کشم از اينکه می تونم همه سايتها رو ببينم، که مزخرفترين سايتهای سياسی رو هم می تونم ببينم؟ چه فايده ای داره برم اون نامه رو امضا کنم؟ اصلا مگه اون امضاهای قبلی به جايی رسيد؟ چه فايده ای داره فکر کنم ببينم چه کارايی می تونم برای ايران بکنم از اين راه دور؟ اصلا مگه می شه کاری کرد؟ مگه اينهمه کاری که انجام شد فايده داشت؟ پرتمون کردن دوباره همونجايی که بوديم. همه آدمايی که کشته شدن، زندانی شدن، روزنامه هايی که بسته شدن، اصلا مگه فايده داشت؟ اينهمه وبلاگ ها و سايت های زنان راه افتاد. فايده ای مگه داشت؟ با وجود همه اينا برگشتيم دوباره همونجايی که عضو فراکسيون زنان مجلسمون بگه چند همسری برای خود خانوما خوبه، که زنا نمی خوان تو هيات رئيسه باشن، که زن برای اين هست که از دامنش مرد به معراج بره. اصلا بهتره به جای اين وبلاگها و سايتها بريم دامنامون رو تنمون کنيم و هوا بديمشون تا همه مردا برن معراج. عجب صحنه جالبی می شه! همه مردا هوا برن، رو به بالا، رو به آسمون؛ محمد رو به آسمون رفته بود وقتی معراج کرده بود ديگه؟

برم ببينم می تونم يه دامن پيدا کنم بپوشم؟ بدم نمياد آقای همسر رو پرتش کنم بره دورترين نقطه آسمونا معراج کنه. منم اونوقت می تونم بشينم فکر کنم ببينم برای اين زندگی مسخره ای که برای خودم درست کردم چيکار می تونم بکنم....




دور و دور و دور تر، حالا ديگه اينجوری خواب می بينم، که مثلا برای دو روز برگشتم، الان با مامانم هستم، چيزايی که جا گذاشتم رو می خوام با خودم ببرم، دلم رو..

دور، دور و دورتر. حالا يه قصه جديد شروع شده و من به همون دختر تنهايی که بودم حسوديم می شه، همون دختر تنهايی که خيلی چيزها داشت، قوی بود، شاد بود، اما عين دکتر فاستوس يه روز تنهاييش رو به قيمت خيلی چيزا فروخت، و آخرش بازم تنها بود.

تنهايی، اصلا مگه آخر همه چی تنهايی نيست؟ مهم اينه که چه جوری باهاش کنار بيای.

راستی يادته يه بار برات از دکتر فاستوس حرف زدم و تو هيچ چی نفهميدی، اصلا يادته....؟



June 14, 2004


راستی کسی می دونه تو داهات آمريکا کدوم شبکه تلويزيونی کابلی فوتبال های جام ملت ها رو نشون می ده؟ من فوتبال می خوااااااام :((((




سلام

بالاخره من تونستم بشينم پای کامپيوتر خودمون و راز نو رو بذارم و وبلاگ بنويسم. دلم خيلی خيلی برای وبلاگم و ياهو مسنجرم و دوستای اينترنتيم و کاپوچينو و وبلاگها و خيلی چيزای ديگه تنگ شده بود. کلی چيزا دارم که بنويسم، کلی چيزا بود که تو کلم موج می زد اين همه مدت و فقط دلم می خواست راجع بهشون تو وبلاگم بنويسم.

رفتن خيلی سخت بود. مثل يه کابوس بود که اميدوارم هيچوقت ديگه تکرار نشه. از انرژی خالی خالی شده بودم. تمام راه تهران تا هلند توی هواپيما يا گريه کردم يا خوابيدم و تو خواب هی کابوس و هذيون بود. هواپيما هم هميشه حالمو بد می کنه و ديگه دلم می خواست بميرم. ولی وقتی که رسيديم فرودگاه آمستردام و چشمم افتاد به شيشه ای که پشتش محل استقبال از مسافرا بود يه خورده حالم بهتر شد. هی سرک می کشيدم ببينم سينا رو می بينم يا نه. وقتی که ديدمش نمی دونين چه حالی شدم. انگار برادری که هيچوقت نداشتم رو دوباره پيدا کردم. همونجا نشستيم تو فرودگاه دو ساعت حرف زديم.

اونايی که سينا رو می شناسن می دونن چقدر خوش صحبته و آدم از شنيدن حرفهاش سير نمی شه. آقای همسر هم خيلی زود با سينا رفيق شد. ديگه فکر کنين سه تا آدم پرحرف بيفتن به هم چی می شه. بعد هم رفتيم خونه خوشگلشون و فرناز و مانی عزيز يه اسقبال خيلی گرم ازمون کردن. نمی دونين اين مانی چقدر ناز بود. و فرناز هم که مثل هميشه مهربون. اون دو روزی که ما پيششون بوديم به جرات می تونم بگم جزو بهترين روزهايی بوده که من و آقای همسر تو زندگيمون داشتيم. با مانی کلی رفيق شدم. يه روز هم بردمش حموم و کلی با هم بازی کرديم. باغ گل کوکنهوف هلند که رفته بوديم، يه جايی فرناز رفته بود داخل يه سالنی و مانی پهلوی باباش بود. مانی شروع کرد کنار حوض و فواره ای که اون وسط بود آب بازی کردن. سينا هی می خواست جلوشو بگيره. من گفتم چيکار داری بذار بچه آب بازی کنه. بعد خودم نشستم پيش مانی و حسابی آب بازی کرديم. مانی تقريبا تا کمر تو آب بود. بعد فرناز اومد و کلی سينا رو دعوا کرد که چرا گذاشته بچه خيس شه. من هم صدام در نيومد که کار کار خودم بوده! خلاصه بيخود نبود بچه با من رفيق شد اينقدر زود!

يه شب سينا حسابی از ماجراهای گرفتنش و زندان برامون تعريف کرد. من همينجور خودم رو مشغول کامپيتور کرده بودم و آروم آروم اشک می ريختم. خيلی هاش رو تو وبلاگش نوشته. نمی دونم همه اش رو می خواد بنويسه يا نه. ولی به نظر من بايد بنويسه. هنوزم که بهشون فکر می کنم موهای تنم سيخ می شه و افسوس می خورم که چرا به همين راحتی مطبوعات ايران بايد آدمهايی مثل سينا رو از دست بده و چرا يه عده حيوون پست بايد انديشه های مردم ايران رو قضاوت کنن و روح آدمها رو خورد کنن.

جدا شدن از سينا اينها خيلی سخت بود. دوباره گريه ها اومد سراغم. 9 ساعت پرواز تا اورلاندو داشتيم و بعد دقيقا سه ساعت من توی immigration فرودگاه بودم تا انگشت نگاری کنن و اصولا حضورم در آمريکا رو ثبت کنن. هر اطلاعاتی که می تونستن می پرسيدن. اسم و فاميل و آدرس و تلفن اعضای خانواده، دوست، محل کار... بعد افسره يه چيزايی خوند و من بايد قسم می خوردم که همه رو راست جواب می دم. وقتی از جامون پاشديم که آقاهه بخونه اون جمله ها و مقرراتو از خنده داشتم می مردم. دست راستمو بايد بلند می کردم و قسم می خوردم. ولی برخلاف چيزی که شنيده بودم رفتارشون خيلی خوب بود. کلی با همشون رفيق شدم! بهم گفتن زبانت خيلی خوبه و منم کارخونه قند تو دلم آب شد. جالبترينش وقتی بود که می خواستم برم جيش کنم. يه افسر غول سياه پوست اسلحه به کمر بنده رو تا دم توالت اسکورت کرد تا من جيش کنم برگردم! همش هم معذرت خواهی می کردن که هی داره طول می کشه. بدبختی هم اينجا بود که افسره يه انگشتی و با سرعت لاک پشت تايپ می کرد! کاش از ميون وبلاگ نويسها اين افسر هاشون رو انتخاب کنن که لااقل تند تر تايپ کنن! افسره بهم گفت حواست باشه يه موقع نری مکزيک يا کانادا که اونوقت بايد دوباره ويزا بگيری برگردی. و دوباره همون حس ناراحت کننده اومد سراغم. اينکه خدا می دونه تا چند سال ديگه از اين کشور نمی تونم بيام بيرون و برگشتن به ايران شايد يه خاطره دوری بشه تو چند سال ديگه و ...

خدا رو شکر دوستای آقای همسر که اومده بودن دنبالمون هنوز بودن تو فرودگاه. رفتيم شام خورديم و من برای اولين بارچشمم به جمال کشور شيطان بزرگ روشن شد. اولين تصوری که از آمريکا تو ذهن من همون شب شکل گرفت اين بود که آمريکا کشور توالتهای زياد وتميزه و اين برای من جيشو نعمت بزرگيه. دو ساعت تو راه بوديم تا برسيم خونه دوست آقای همسر و تو راه هم دوست بيچاره آقای همسر رو 200 دلار به خاطر سرعت بيش از حد مجاز جريمه کردن. خلاصه هم بيچاره ها سه ساعت معطل شدن و هم جريمه هم شدن. ديگه وقتی رسيديم فقط جنازه ام رفت تو تخت. ذهنم خالی از همه چی بود. حسم مثل اين بود که تو يکی از اداره های ايران کار داشتم و بالاخره بعد از سه ساعت کارم انجام شده. اين بروکراسی احمقانه سيستم امنيتی آمريکا بدجوری آدم رو ياد بوروکراسی احمقانه ايران و ماجرهای گزينشش ميندازه!

بعدشم خوب خيلی اتفاقای ديگه افتاد که باعث شد اين يه ماهه من از ايران و اينترنت دور بيفتم. حالا بقيه اش رو بعدا می نويسم چون مطمئنم اگه نا اينجاشم خونده باشين دارين تو دلتون بد و بيراه می گين که چرا اينقدر زياد نوشتم.

فوتو شاپ فعلا نداريم که عکسها رو کوچيک کنم بذارم. فوتوشاپ که نصب کردم عکسهای هلند و مانی رو حتما می ذارم.

آخيششش! دوباره برگشتم به سيستم هميشگيم!

غم ديرينه چون در سينه داری....


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage