خورشید خانوم



« June 2004 | Main | August 2004 »


July 31, 2004


سکتور صفر: به طور اتفاقي برنامه OnSpeed رو پيدا كردم كه هم بدرد فيلترينگ ايران ميخوره و هم سرعت DialUp رو به طرز وحشتناكي بالا ميبره!!



من هنوز دارم ايميل جواب می دم. می بخشيد اگه جواب کسی دير شده. جواب همه ايميل ها رو می دم. ممنون از توجهتون. اميدوارم تنبلی نکنم و يه خلاصه ای از حرف های جالبی که تو ايميل ها زده شده رو اينجا بنويسم. فعلا يه توطئه مهم دارم که بايد فردا انجامش بدم! تا بعد...



July 26, 2004


مصاحبه کاپوچينو با گروه سريال نقطه چين. سريال رو نگاه نمی کردم چون اصولا تلويزيون نگاه نمی کردم تو ايران. ولی به نظرم مصاحبه خوبی شده. جدای از درست يا غلط بودن نظرات اعضای نقطه چين (که با خيلی هاش موافق نيستم شخصا)، از صراحت حرفاشون خوشم اومد. از گير دادن بچه های کاپو هم خوشم اومد!

وبلاگ سهيلا وحدتی





يواش يواش دارم معنی زندگی مشترک رو می فهمم. قبل از اومدنم به آمريکا خيلی ها بهم گفتن که وقتی بری اونجا شوکه می شی و تا يه مدتی شوکه می مونی. ولی من از اومدن به اينجا شوکه نشدم. بيشتر از زندگی مشترکمون شوکه شدم.

آدم تا وقتی که با يه نفر دوسته بيشتر جنبه های مثبت اون آدم رو می بينه. هر دو نفر سعی می کنن بهترين چهره خودشون رو نشون بدن. همه چی عالی و کامله:  افکار و ايده ها، روابط عاشقونه، قربون صدقه رفتن، سکس، ظاهر آدم. ولی وقتی آدم ازدواج می کنه به خاطر ماهيت رابطه که بايد تقريبا هميشه دو نفر با هم زندگی کنن خيلی چيزا تغيير می کنه. دختر هميشه نمی تونه آرايش کرده و مرتب باشه. پسر هميشه خوش تيپ و ادکلن زده نيست. صبح که از خواب آدم بيدار می شه تا قبل از اينکه مسواک بزنه دوست نداره طرف مقابل رو ببوسه. وقتی ريش مرد اول صبح در اومده خوشت نمی آد از ريختش. وقتی داری آشپزی می کنی ممکنه روغن غذا بريزه رو لباست و نمی ری لباست رو عوض کنی. ممکنه يهويی جلوی طرف مقابل تلنگت در بره. جلوی هم ديگه جيش می کنين. وقتی اعصابت خورده يا تنبلی و حوصله انجام هيچ کاری رو نداری نمی تونی ديگه فيلم بازی کنی و کامل باشی. سر اينکه کی لباسا رو ببره بشوره تنبلی ممکنه بکنين. يکيتون ممکنه از گوشت گوسفند خوشش بياد و اون يکی از گوشت گوساله. يکيتون از سياست خوشش بياد و اون يکی از فمينيسم! تو تختخواب ممکنه تو خواب آدم غلت بزنه و مثلا با لگد بره تو شيکم اون يکی وقتی که خواب خوابه.  بايد زمين آشپزخونه و توالت رو هم شست. بعضی اوقات هم آدم موهاشو شونه نمی کنه و قيافه اش خيلی بدترکيبه. بعضی وقتا آدم اپيلاسيون نکرده و ابروهاش رو بر نداشته و طرف قيافه پشمالوش رو می بينه. بعضی وقتا آدم دلش می خواد تنها باشه و يه زمانی رو برای خودش داشته باشه و حوصله طرف مقابلش رو نداره. بعضی وقتا آدم دعواهای مزخرف می کنه سر چيزای مسخره. خلاصه که لحظه های مسخره تو زندگی مشترک زياد وجود داره.

چون هيچوقت تجربه اين زندگی رو نداشتم اولش اين چيزا شوکه ام کرد. ترس برم داشت که نکنه رابطه زناشويی خيلی زود تبديل به يه رابطه مزخرف معمولی بشه. نکنه ازدواج قاتل عشقه؟ نکنه ازدواج آدما رو عوض می کنه و تبديل به يه شخصيتی می کنه که هيچوقت دوست نداشتن باشن؟

هنوز برای سوال هام جوابی ندارم. تقريبا دو ماه و نيم از زندگی مشترکمون گذشته. کلی استرس دارم. دوری از آدم هايی که تو ايران هستن خيلی داره اذيتم می کنه.  سرکار نمی رم و درس نمی خونم و خلاصه وقت زياد تری دارم برای اينکه فکر و خيال کنم و گير الکی بدم. هنوز نمی دونم ماهيت واقعی زندگی مشترکمون چيه. وقتايی که دعوا می کنيم و عصبانی هستيم و من چشمامو می بندم  و جيغ و داد راه می ندازم و هر چی از دهنم در می آد می گم و اون خونسر نگاهم می کنه و استدلال های خودش رو بيان می کنه از زندگی مشترک متنفر می شم. دلم می خواد برگردم ايران و همون زندگی مشکل ولی مستقلی که داشتم رو ادامه بدم. وقتايی که يکيمون به خاطر خستگی يا هر چيز ديگه ای حال و حوصله مثلا سکس رو نداره يه خورده سرخورده می شم با وجود اينکه می دونم کاملا طبيعيه و امکان نداره تو زندگی هر زوجی ماشين سکس بيست و چهار ساعته در جريان باشه . اما وقتايی که سرحالم و از سر و کول آقای همسر بالا می رم و از هر چيز کوچيکی لذت می برم، يا مثلا گازش می گيرم (کاری که خيلی بهش علاقه دارم!)، وقتايی که می ريم دريا و عشق بازی می کنيم، وقتايی که شيکمو می شيم و بی خيال خرج زندگی می شيم و می ريم هی به شيکممون رسيدگی می کنيم، وقتايی که بهم کمک می کنه راه خودمو تو اين کشور گنده عجيب و غريب پيدا کنم احساس می کنم زندگی مشترک رو دوست دارم. وقتايی که باور می کنم که بودن من تو زندگيش يه فايده ای داشته و از تنهايی در اومده و دوستم داره واقعا از زندگی مشترک خوشم مياد. ولی وقتايی که دعوا می کنيم و خودخواه می شيم (که بيشتر خودخواهی هامون از روی تنبليه)، وقتايی که تنهايی ای که دلم می خواد رو ندارم، وقتايی که احساس می کنم استقلال ندارم (که البته به اون ربطی نداره و به خاطر اينه که تازه اومدم اينجا) از زندگی مشترک متنفر می شم.

نمی دونم مرز اين علاقه و تنفر کجاست. نمی دونم کدوم احساسم واقعی تره. نمی دونم چه بخشيش واقعا به وجود اقای همسر بستگی داره و چه بخشيش فقط به خاطر ماهيت زندگی مشترکه، نمی دونم چقدر دور بودن از خونواده و دوستام و کارم به اين احساس ها بستگی داره. فعلا فقط شوکه هستم! احساس می کنم اصلا برای شروع يه زندگی مشترک آماده نبودم و فقط فکر می کردم آماده بودم. فکر می کنم چقدر آدمايی که امکانش رو داشتن  که قبل از ازدواج با يک نفر يا چند نفر زندگی کنن خوش شانس بودن. تو ايران ما خيلی موقع ها آمادگيمون برای زندگی مشترک رو از روی رابطه های موقت دوستی که قبلا داشتيم محک می زنيم. تازه ما خوش شانس هاش هستيم. ميليون ها دختری که وادار به ازدواج اجباری می شن و يا تا قبل از ازدواجشون با هيچ مردی رابطه نداشتن که ديگه هيچ چی نمی دونن از يه رابطه مشترک و آمادگی خودشون برای پذيرش يه همچين رابطه ای. بعضی وقتا فکر می کنم شايد برای همينه که تقريبا نصف ازدواج ها تو ايران به جدايی می انجامه، شايد برای همينه که روابط اکثر مامان باباهای ما تو ايران روابط معموليه که بيشتر به خاطر حضور بچه ها ادامه پيدا کرده.

وقتی هم که آدم ازدواج می کنه ديگه نمی تونه به آسونی، همونجوری که با دوست پسراش مثلا سر دو هفته بهم می زده با همسرش به هم بزنه. وقتی دو نفر ازدواج می کنن کلی سرمايه عاطفی خرج همديگه می کنن. برای همين همه چی خيلی جدی تره از يه رابطه موقتی و برای همين برای هر تصميم دائمی بايد کلی وقت صرف کرد. اصلا شايد به خاطر اينه که بعد از هر دعوايی که می کنيم احساس می کنيم کلی بيشتر همديگه رو دوست داريم و بهم می چسبيم و شايد ته دلمون از از دست دادن همديگه می ترسيم.

فعلا که اين روزا چون از بيکاری به سرم زده و اين آقای همسر هم تو خونه تخم گذاشته و همش خونه است خيلی به اين چيزا فکر می کنم. دوست دارم نظر آدم هايی که چند ساله ازدواج کردن رو در مورد چيزايی که گفتم بدونم. شايد بهم کمک کنه. خوشحال می شم برام ايميل بزنين:
khorshid
at
gmail.com



July 23, 2004


شيده صحيح و سالم رسيده. باهاش يه کوچولو حرف زدم. فقط خيلی خسته بود. پيام جان تبريک! درساتو بالاخره حاضر کردی يا نه؟!



امروز رفتيم دريا. اين سومين باريه که می ريم دريا. من خيلی خوشبختم نه؟ اينجا هوا خيلی گرم و شرجيه. بيشتر روزا هم بارون مياد. ولی وقتی بارون مياد هم هوا سرد نمی شه. بارون بياد، تو هم لباس شنا پوشيده باشی و نگران خيس شدن و چاله های خيابون و تاکسی هايی که پيدا نمی شه نباشی. روی ماسه ها زير بارون بچرخی و خيس بشی و واقعی باشی. آفتاب باشه، زير آفتاب باشی کنار دريا و هيچ زن و مردی نخواد با چشماش تورو لخت کنه. ماسه های نرم نرم. مثل خزر. اما تمييز. يه ساحل موج دار. يه ساحل آروم. با ماسه ها شکلک درست کن. بعد برو لب دريا وايسا و وقتی موجا عقب نشست و زير پات خالی شد هی سرت گيج بره و فکر کنی به جای موج دريا که عقب می ره، اين تو هستی که داری عقب می ری. سوار موجا شو و بعضی اوقات هم کله پا شو و شوری آب رو زير زبونت حس کن. شادی های کوچيکی که به سادگی ازمون دريغ می شه تو سرزمين مادريمون. حس های واقعی. ماسه های نرم زير آب دريا که توشون يک عالمه زندگی هست که تو ازشون خبر نداری. بعد ته اقيانوس رو نگاه کن و دوباره ترس برت داره. هميشه از چيزهايی که تهشون رو نمی تونی ببينی می ترسی. برای همينه که اصولا اين روزا همش می ترسی...


July 21, 2004


خيلی خوشحالم که الان ايران نيستم. وگرنه خل می شدم. يادمه وقتی شکوفه رفت فرانسه، تا يه هفته حالم خيلی بد بود. اگه من اونجا بودم و شيده می رفت فکر کنم تو همون فرودگاه دق می کردم. اصلا نمی دونم قدرتشو پيدا می کردم بيام فرودگاه يا نه. فکر کنم ما دوستای خوشبختی باشيم که سرنوشتمون تا حالا تقريبا تو يه مسير حرکت کرده. از دانشگاه و کار گرفته تا ازدواج و محل زندگی. وقتی که شرايطمون تقريبا شبيه هم باشه همديگه رو هم بيشتر می تونيم درک کنيم. هرچند که بعضی اوقات هرکدوممون مشکلات منحصر به فرد و عجيب غريب خودش رو هم داشته و بازهم هم ديگه رو درک کرديم. بياد اينجا خيلی از هم دوريم. شايد زود به زود نتونيم همو ببينيم. ولی همين که می دونی هر موقع که دلت بخواد تلفن رو بر می داری و مثل هميشه چند ساعت می تونی وراجی کنی خودش خيليه.  حالا می مونه دوری و دلتنگی بقيه دوست هام، خانواده ام، و اکباتان.


July 19, 2004


 
 
ما روزنامه نگاريم. نامه روزنامه نگاران در دفاع از حقوقی که ظاهرا وجود خارجی نداره


July 18, 2004


از آهنگ Who am I گروه Casting Crowns  خوشم مياد. يه جورای رمانتيکی آدم رو قلقک می ده!

 اينجا می تونين بشنوينش.
 




به دنيا ميايم بدون اينکه خودمون بخوايم يا ازمون سوال کرده باشن. بزرگ می شيم، اونجوری که خودمون نمی خوايم، چون اصلا هنوز اونقدر نمی دونيم که بخوايم شيوه بزرگ شدنمون رو خودمون انتخاب کنيم، حتی اگه بدونيم هم قدرت حق انتخاب نداريم. سنت های چند هزار ساله دست و پامون رو می بندن و هيچوقت نمی تونيم آزادانه دنبال تجربه کردن بريم. جنس مخالفمون رو نمی شناسيم. خودمون رو نمی شناسيم، نمی دونيم از جنس مخالفمون چی می خوايم. خيلی خوشبخت باشيم شانس چند بار آزمون و خطای نصفه نيمه رو داريم. از روابط گذشته امون هيچ چی ياد نمی گيريم، بهشون فکر نمی کنيم، فقط درگير احساساتمون می شيم. به جنسيتمون احترام نمی ذاريم، می ذاريم سنت ها بايد و نبايد ها رو برامون تعيين کنن. می ذاريم سنت ها حس گناه رو تو وجودمون ريشه دار کنن. چشم هامون رو می بنديم و اگه يه خورده باهوش تر باشيم به دنبال راه فرار می گرديم. معمولا اولين راه فراری که پيدا می شه توش قدم می ذاريم. خوش شانس باشيم می تونيم فرار کنيم. خوش شانس نباشيم که معمولا هم نيستيم می افتيم تو يه راه اشتباه ديگه. دوباره حق انتخاب رو از خودمون می گيريم. دوباره می ذاريم تار عنکبوت ها دست و پامون رو ببندن و اسير بشيم. آره، ما ماه پيشونی ها معمولا اينطوری هستيم...




July 17, 2004


صد و سوميش داغ داغ تو کافه آماده است.
 
اين جا هم می تونين فرم پيش فروش سی دی 100 شماره اول کاپوچينو رو ببينين. اگه می خواين اين سی دی رو داشته باشين اين فرم رو پر کنين که بدونيم چند تا سی دی بايد آماده کنيم.



شادی صدر دفتر وکالت زده. مشاوره حقوقی مجانی هم می ده. ايشالا که هيچوقت سر و کارتون به دادگاه و اين جور چيزا نيفته، ولی اگه افتاد فکر کنم بد نباشه به شادی سر بزنين، هم اطلاعاتش زياده، هم شجاعه و تيز و صريح.



!ديگه باد شما رو نخواهد برد    کلی پيشرفت کردم! ديروز برای اولين بار تنهايی ماشين رو برداشتم و رفتم سينما. به آقای همسر هم نگفتم، چون هی به جونم غر می زد هيچ جا نمی ری و احساس کردم فکر می کنه يه خورده خنگم. گفتم يه خورده نگرانش کنم و حرصش بدم دلم خنک شه. البته بعدش به اين نتيجه رسيدم که يه خورده که چه عرض کنم، خيلی خنگم! يه نقشه مزخرف داشتم که فقط توش خيابونای اصلی رو نشون می داد. از اين و اون پرسيدم و بالاخره سينما رو پيدا کردم. چس فيل هم خريدم و رفتم Stepford Wives رو ديدم که به نظرم فيلم مزخرفی بود. می خواست مثلا راجع به روابط زن ها و مرد ها و موازنه قدرت بينشون واينکه هر کسی کامل نيست و البته زن ها هم نبايد خيلی فمينيست بازی درارن حرف بزنه. نيکول کيدمن البته مثل هميشه خوب بازی می کرد. برگشتنه حسابی گم شده بودم. 10، 20 دوری زدم و بالاخره يه پليس پيدا کردم و راهنماييم کرد. هيچ وقت فکر نمی کردم آشنا شدن با مسيرهای مختلف تو يه شهر اينقدر سخت باشه، چون ديگه بعد از اين همه سال يادم رفته بود که اولين بارهايی که تنهايی از اکباتان می خواستم خارج شم هميشه بابام کروکی جاهای مختلف رو می کشيد و من يکی دو بار گم می شدم و بالاخره ياد می گرفتم. (بماند که دو سه دفعه سر از ميدون توپخونه درآوردم سر همين گيج بازی هام!) خلاصه که يادم رفته بود آدم از شيکم مامانش که در مياد همه راه ها رو بلد نيست. فکر کنم چند بار ديگه که تنهايی از خونه بيام بيرون راه ها رو ياد می گيرم. (البته اگه از شيده بپرسين بهتون می گه من هنوزم راه ها و آدرس ها رو تو تهران بلد نيستم!)
 البته ديگه خيلی تنهايی بيرون رفتن هم حال نمی ده. تو تهران از خدام بود تنهايی برم بيرون چون آقای همسر ماشين رو می داد به من و منم هرجوری دلم می خواست رانندگی می کردم و بعضی وقتا وحشيانه تند می رفتم و آقای همسر نبود که به جونم غر بزنه و بخواد به راه راست هدايتم کنه. اينجا ديگه از اين خبرا نيست. همه جا محدوديت حداکثر سرعت وجود داره و اگه يه خورده از اون سرعت بالاتر بری يهو يه پليس عين اجل معلق پشت سرت سبز می شه و يه جريمه چند صد دلاری برات می نويسه و تازه بايد چند ساعت هم کلاس بگذرونی. رانندگی تو جاده ها و اتوبان های اينجا هم که حوصله سر بره! آدم بعضی اوقات خوابش می بره پشت فرمون. هيچکس جلوت نمی پيچه، هيچ کس از پشت سرت بوق و چراغ نمی زنه، همه تو لاين های خودشون می رونن، خلاصه همه چی مرتب و يکنواخته و هيچ هيجانی وجود نداره  که البته برای حفظ جون آدم ها خيلی هم خوبه و کاش ايران هم اين جوری بود. ولی من دلم برای رانندگی تو تهران تنگ شده! رانندگی تو اتوبان ها و خيابونای شلوغ تهران مثل بازيهای کامپيوتری می مونه که سربازه بايد کلی هدف ها رو بزنه و امتياز بگيره  و از يک عالمه مانع بايد به سختی عبور کنه. تازه فحش دادن و فحش شنيدن هم يه بخش ديگه شه! فکر کنم مخم بدجوری عيب کرده که دلم برای يه همچين چيزايی تنگ شده!



انقدر اينا (يک -  دو -  سه -  چهار)  تئاتر تئاتر کردن و نشيمن گاه منو آتيش زدن و اين آقای همسر هم اصرار کرد، امشب رفتيم تئاترموزيکال: I love you, you are perfect, now change
ظاهرا تئاتره 8 ساله تو نيويرک داره اجرا می شه و بليطش هم 65 دلاره! ما که اينجا 18 دلار داديم نفری. خيلی خدا بود. راجع به روابط زن و شوهر بود. 4 تا بازيگر داشت که همشون فوق العاده بودن. صداشون که عالی بود. موسيقی متن هم زنده اجرا می شد، پيانو و ويولون. ماشالا هرکدومشون 10/ 12 دست لباس عوض کردن. نورپردازی هم که نگو. منم همش به تئاتر شهر و سالن های کوچولو موچولوش فکر می کردم و اين سالنی که اخيرا تئاتر حرفه ای ها داره توش اجرا می شه. تئاتری های مملکت ما نابغه هستن به نظر من که با اين امکانات کم اينقدر کارشون خوبه. به نظر من هيچ هنری به اندازه تئاتر تو ايران پيشرفت نکرده.
 خلاصه، اين چهار تا هنرپيشه تو هر بخشی يه نقشی بازی می کردن و مسائل مختلف رابطه يه زن و مرد رو نشون می دادن و ملت رو کلی می خندودن و البته به فکر مينداختن. البته کلی مسائل جذاب ناموسی هم وجود داشت که عمرا تو ايران بشه راجع بهشون حرف زد، چه برسه به اينکه ازشون استفاده کرد برای جذاب تر کردن يه تئاتر. جای دوستاييم که هميشه با هم تئاتر می رفتيم خالی.


July 15, 2004


اين Irreversible عجب فيلمی بود. سمفونی هفت بتهوون آخرش شاهکار بود و خيلی آدمو تحت تاثير قرار می داد. مخم داشت می ترکيد. سينمای فرانسه داره دوباره به روزای اوجش بر می گرده. فيلمی های تهران دارنش. ببينينش اگه تونستين.

پ.ن. شيده هم اينجا در موردش يه ماه پيش نوشته بود.




"دستکش قرمز" سپيده شاملو رو خوندم. "انگار گفته بودی ليلی" رو بيشتر دوست داشتم. توی دستکش قرمز هم داستان هايی که واقعی تره رو بيشتر دوست داشتم. اون هايی که خيلی انتزاعی می شه رو نه. اصولا نمی دونم چرا خيلی با چيزهايی سورئاليستی حال نمی کنم. البته شايد بخشی اش به خاطر اينه که نمی فهممشون. فکر می کنم حالا حالا ها بايد بخونم تا اين چيزا حاليم شه. ولی سبک سپيده شاملو رو دوست دارم. انگار هميشه تب داره و تنش داغ داغه و داره بارون می آد وقتی داستان می نويسه. جريان سيال ذهن به نظر من واقعی ترين سبک ادبياته؛ شايد به خاطر اين که اصلا ذهنيت آدما سياله. ما هم اکثر اوقات همين جوری فکر می کنيم.

برای من جريان سيال از اون موقع ها که نماز می خوندم شروع شد. هشت، نه سالم بود. رکعت اول رو شروع می کردم: چرا بابا اونجوری کرد؟ حالا مامان چيکار می کنه؟ حوصله ندارم مشقامو بنويسم. چرا شکلات برای من اينقده بده. رکعت چندم بودم؟ دو تا سجده کردم يا يکی؟ اگه روشی بفهمه تو کمدش فضولی کردم چيکارم می کنه؟ برای شک در تعداد رکعت ها بايد چه ذکری بگم؟ نه، بايد تسبيح بزنم...

بزرگتر شدم. حالا ديگه سر نماز نبود. خيلی جاهای ديگه بود. کلاس جغرافی بود. خانم رضوی بداخلاق درس می پرسيد. خدا کنه از من نپرسه. چقدر خوشبخته که اون جا نشسته و همه کتاب رو بلده و مجبور نيست به کسی درس جواب بده. کاشکی منم معلم بودم. اگه اون توپ بسکتبال رو بخرم خيلی خوب می شه. اون کتونی مشکی نايک ها هم خيلی خوشگله. وای بازم جيش دارم. آخيش ديگه درس نمی پرسه. چقدر اين جوشای من بدترکيب شده...

هميشه همينطور بود، سر نماز، سر کلاس، شب موقع خواب، موقع دعواهای مامان بابا، وقتی تنها بودم، وقتی بارون می اومد. همش فکر، فکر، فکر...

بعد خواب ها شروع شد، خواب های عجيب و غريب، خواب های سيال؛ خواب های سکسی با آدمای عجيب غريب، دريا تو راهروی خونمون، اقيانوس زير فرش، اون پسره که تو سينما نک انگشتاش به پوستم خورد. فکر موقع راه رفتن، فکر موقع سکس، فکر توی تاکسی. ازاين شاخه، به اون شاخه.

بعد شروع کردم نوشتن. هيچکدومش معنی نداشت و نداره. هيچ کدومش. نمازهام فقط شده بود فکر. حتی يک رکعت هم يادم نمی اومد چی گفتم. نماز ها تموم شد. دختر بچه بزرگ شد. روحم ديگه باکره نبود. معلم شدم. سر کلاس هم موقعی که بچه ها تمرين حل می کردن ذهنم می رفت هزار جا. می نوشتم. قصه، نامه، جمله های بی ربط. تو جاده که بودم، حتی بعضی وقت ها موقع رانندگی، تو هواپيما. فکر ها عجيب غريب تر شد. خواب ها هم.

حالا خواب هامو از زندگی کردن بيشتر دوست دارم. هر شب 10 ساعت می خوابم. ذهنم غلت می خوره از يه جايی به يه جای ديگه. همه چيز رو به هم ربط می ده. وقتی پا می شم دلم می خواد دوباره برگردم به همون جايی که فکر هام تصوير داره.

انگار گفته بودی ليلی...




فلک را عادت ديرينه است
که با آزادگان دائم به کين است...




ماه پيشونی سلام کرد. يهويی اومد تو. خودشو انداخت رو کاناپه. گريه می کرد. دورش يک عالمه تار عنکبوت پيچيده شده بود. هر کاری کردم نتونستم تارعنکبوت ها رو بردارم. دستاشو به زور تکون می داد. پاهاش رو که اصلا نمی تونست تکون بده. مونده بودم اصلا چه جوری خودشو رسونده اينجا. فکر کنم حالا حالا ها بايد بمونه. يا من قدرتشو پيدا می کنم تارهاشو از بين ببرم، يا همين جا می افته می ميره. فقط کاشکی اينقدر حرف نمی زد.

بايد صبور بود.



July 9, 2004


امروز فهميدم چه مرگمه. اصلا روزنامه نمی خونم. منی که اين همه سال بزرگترين تفريحم اين بود که از سر کار بيام و بشينم دو ساعت بلمبونم و روزنامه بخونم، حالا ديگه هيچی نمی خونم. اين مدت فقط طوبی و معنی شب (شهرنوش پارسی پور) رو دوباره خوندم، و ديدم هيچ چی ازش نفهميده بودم. عجب کتابيه. يه جورايی تاريخ رو روايت می کنه و از اونور قصه زن ايرانی رو می گه. شخصيت طوبی شاهکاره. از جايی که می خواد دنبال دونستن بره، تا جايی که بهش می گن پيرزن هاف هافو. اون تيکه تار زدنش خيلی شاهکاره. يه جورايی سينمايی يه. می دونم که بايد ده سال ديگه هم دوباره بخونمش. آخه اون تيکه های شاهزاده گيلش رو اصلا نفهميدم. دوسشون نداشتم و تند تند ازشون رد می شدم.

امروز کتابهام رو از پست خونه گرفتم. 50 کيلو بود و برای همين قبل از اينکه از ايران بيام پست زمينی کردم که ارزون بشه. کتابها رو تو 4 تا کارتون کرده بودن و هر کارتون رو تو دو تا گونی. مهر و مومش هم کرده بودن. ولی با وضع افتضاحی به دستم رسيد. يکی دو تا از کتابا پاره پوره شده، يه عده اش مچاله شده. ورقهای نازک يکی از نورتون هام حسابی مچاله شده. ولی همينکه رسيدن خوبه. می دونم کتاب انگليسی خوندن برام لازمه، ولی به دلم نمی چسبه. هنوز نمی تونم يه کتاب انگليسی رو بگيرم دستم و شب تا صبح تمومش کنم. هی طولش می دم. لوليتا خوانی در تهران رو يه ماهه دارم جون می دم بخونم. حالا يک عالمه کتاب فارسی دارم که بخونم. دوباره می خونم. اونوقت می نويسم.

برای کاپوچينو هم نوشتن سخت شده. تک نگاری که مدتهاست نمی نويسم. چند تا طرح بود که هميشه ذهنمو درگير می کرد و اون اولا همه رو نوشتم. بقيه اش واقعا مزخرف بود. ستون نگاه هم مقاله می خواد. من از همه چی دور شدم. سوژه ندارم. بايد بخونم دوباره. روزنامه هم بخونم. چقدردلم می خواست روزنامه جمهوريت رو ورق بزنم ببينم چيه جريانش. يه روزنامه جديد تو اين وضعيت افتضاح. روزنامه نگاری تو ايران ديوونگی همراه با عشق ماليخوليايی می خواد واقعا. چقدر دلم می خواست عرضه اين کار رو داشتم. می خوام برم دانشگاه خبرنگاری بخونم. اگه رام بدن!

فيلم زياد می بينم. يکی از خوبی های اينجا سينماهاشه. کيفيت عالی، صدای دالبی. فارنهايت 11/9 رو خيلی دوست داشتم. خيلی گريه کردم تو سينما. اينجا راجع بهش يه چيزای نوشته بودم. هر کی هر چی می خواد بگه. من از اين مرتيکه چاق و بدلباس که شبيه راننده کاميوناست خيلی خوشم مياد. مايکل مور باهوشه. به نظر من هرچی هم پول به جيب بزنه از فروش فيلم هاش حقشه. من به صداقت خودش اصلا کاری ندارم. کاری که ازش روی پرده سينما ديدم رو دوست داشتم. پيام ضد جنگش رو دوست داشتم. فقط کاشکی از جنگ ايران و عراق هم حرف می زد. کاشکی ميون سوالهاش اينم می پرسيد که چرا آمريکا به همين صدامی که حالا بد من ماجرا شده تو جنگ با ايران کمک کرد. چقدر کشور ما به خاطر حکومتش تو دنيا تنهاست. کاشکی مايکل مور يه بارم راجع به دخترای سوسنگردی که تو جنگ بهشون تجاوز شد فيلم بسازه. آوينی ها که راجع به اين موضوع فيلمی نساختن.

18 تير هم گذاشت. سايت ها رو گشتم. اينو خوندم و غصه خوردم. چت کردم و بهم گفت بسيجی ها پر بودن، با چفيه و اسلحه. فقط همين. می خوان فراموش کنيم. همه چی داره بر می گرده به دوران اختناق. چی به سرمون داره مياد؟




امروز لباس خواب قرمزم رو پوشيده بودم. بعدش يهويی حس کردم عين يه دختر چهارده ساله ساده شدم که برای اولين بار رفته خونه دوست پسرش. البته خوب من هيجده سالم بود اولين بار. خلاصه که خونه خودمون بودم. يه حس عجيب بود ديگه. چقدر بده که اين حس ها اينقدر کم ميان تو زندگيم.




من هنوزم يادم نرفته. هيچ وقت يادم نمی ره. هيچ وقت ....



July 4, 2004


من اينترنت رو دوست دارم. نمی دونم مديون کی هستيم که اينترنت هست، ولی از ته دل ممنونم از همه کسايی که اينترنت رو به وجود آوردن. بهترين چيز دنياست. اگه نبود دق می کردم. اينترنت باعث می شه به دوستام نزديک باشم. دلم داشت می ترکيد امشب. دلم برای خيلی چيزای کوچولو تنگ شده بود. دلم برای اتاق خواب شولوغ و کثيفم تنگ شده. دلم برای اکباتان و دوستام تنگ شده. خدايا شکرت که اينترنت هست. امشب 5 ساعت چت کردم با پرستو و شيده، حرفی از دلتنگی نبود زياد، ولی دلم وا شد. حالم خوب شد. احساس کردم تو همون اتاق شلوغ و کثيفم تو اکباتان نشستم و دارم با بچه ها چت می کنم. حالم خيلی خوب شد. اصلا می خواستم چيز ديگه ای بنويسم. ولی دست خودم نيست، دارم گريه می کنم، ولی حالم بد نيست. فقط يه حس خاصيه. حس اينکه يهويی يه لحظه دلم يه چيزی رو می خواد و اصلا داشتنش امکان پذير نيست. دلم تختخوابم تو خونمون رو می خواد. دلم مامانم رو می خواد. سياوشو. دلم قرار وبلاگی می خواد، کافه 78، فرحزاد. دلم سورپريز پارتی تولد دو سال پيشمو می خواد که شيده برام گرفت. دلم آرايشگرم الهه رو می خواد. دلم روشنک رو می خواد که باهاش برم استخر. خدايا شکرت به خاطر اينترنت.



July 3, 2004


انگاری حناق گرفته بودم اين چند وقته، حالا بماند که اصلا نمی دونم حناق رو با کدوم "ه" می نويسن. بعدش نشستم يه خورده فکر کردم و ديدم اين جوری نمی شه و بايد يه فکری به حال اين وضعيت کرد که خوب يه فکرايی هم کردم که حالا بماند! ؛)

اولين دليلی که نوشتن برام سخت شده اينه که من هميشه وقتی می تونم بنويسم که کسی باهام کاری نداشته باشه و باهام حرف نزنه و بتونم موسيقی گوش بدم و هرچی که تو ذهنمه بنويسم. يعنی معمولا راجع به نوشته هام از قبل خيلی فکر نمی کنم، فکرهای همون لحظه ام رو می نويسم. و خوب آدم وقتی با يه نفر ديگه زندگی می کنه، يعنی مثلا ازدواج می کنه، شايد اين لحظه ها رو زياد پيدا نکنه. مثلا همين الان کلی خجالت کشيدم که به آقای همسر گفتم با من حرف نزن که حالتم تغيير نکنه و حواسم پرت نشه. بعدشم اينکه هر چی دلم می خواد نمی تونم بنويسم که البته اين تقصير خودم بوده و حالا دارم يه فکرايی به حالش می کنم. بعدش هم اينکه فکر می کنم بعد از دو سال و خورده ای وبلاگ نوشتن اين رو بازم بايد يادآوری کنم که نه دوست دارم کسی بهم بگه تو رسالتی داری با اين وبلاگت، چون خواننده هات زياده (که در واقعيت چندان زياد هم نيست)، نه دوست دارم کسی بهم بگه اين يارو فکر کرده برای خودش گهيه و امر بهش مشتبه شده و غيره. من هيچ امری بهم مشتبه نشده، نمی تونم هم اينو هيچ جوری به کسی بفهمونم. خوب شايد عرضه ندارم يه جوری بنويسم که معلوم باشه واقعا چه جور آدمی هستم. به هر حال من نه نظريه پردازم، نه روشنفکر، نه نماينده زنای ايران. هيچ جايی هم ادعاش رو نکردم. اينا رو به خاطر اين می نويسم که ديگه حرفايی که اين مدت از گوشه کنار شنيده ام و خوندم قلمبه شده بود روی دلم.

همه حرفای خوب رو هم شنيدم و کلی باهاشون حال کردم و اگه الان اينجا، توی خورشيد خانوم می نويسم، فقط و فقط به خاطر حرفای خوبيه که شنيدم، و همه اونايی که وبلاگم رو به خاطر يه دلايلی می خونن که دلايلشون رو دوست دارم. يعنی وبلاگم رو برای اونايی می نويسم که برام ايميل می زنن و می گن نگاهت رو دوست داريم، احساست رو دوست داريم، بعضی وقتا انگار از زبون ما می نويسی، و شبيه ما فکر می کنی. اين آدما شايد خيلی کم باشن، ولی خوبه که هستن. آدمايی هستن که شايد خيلی موقع ها نگاهشون شبيه منه. وبلاگم رو به خاطر دل خودم هم می نويسم. ..

يه چيز مهم ديگه هم اينه که من قواعد نگارشی فارسی رو خوب بلد نيستم، سعی می کنم ياد بگيرم، ولی خوب وبلاگ من از اين نظر افتضاحه. اميدوارم هيچ کس از شيوه نگارش من به عنوان يه مدل پيروی نکنه. دلم نمی خواد به زبون فارسی خيانت کرده باشم. نيم فاصله رو هم نمی تونم رعايت کنم، چون ورد من با شيفت و اسپيس کار نمی کنه، نرم افزار هم اگه داون لود کنم اونوقت همه "ی" ها رو فارسی می نويسه، و من عادت کردم "ی" وسط رو با شيفت و ايکس بگيرم. اونوقت اگه با نرم افزار کار کنم همه "ی" های وسطم تبديل به ايکس می شه. الانم دل و دماغ اينو ندارم که يه عادت قديمی رو از بين ببرم. ايشالا يه روزی سر به راه می شم.

خوب خيلی مزخرف نوشتم. ولی بايد می نوشتم ديگه. حوصله ام از يه چيزايی سر رفته بود ديگه. از همه کسايی که با خوندن اين نوشته عصبانی شدن معذرت می خوام. وقتتون رو برای فحش دادن تلف نکنين، ارزششو نداره.




سعی می کنم اينجا زياد غر غر نکنم که از ايران دور شدم، که آمريکه اخه، که ايران خيلی خوب بود. کسی مجبورم نکرده بود که بيام. خودم هميشه دلم می خواست بزنم از ايران بيرون. دلايل زيادی داشتم، چون تو دانشگاه هيچ چی ياد نمی گرفتم، چون دانشگاهمون کتابخونه نداشت، چون می خواستم از خونمون بزنم بيرون، چون دلم می خواست آزادی داشته باشم، چون دلم نمی خواست جايی زندگی کنم که تو همه چيز آدم، تو شخصی ترين مسائل زندگی آدم، در مورد حتی بدن خود آدم هم دخالت می کنن. دلم می خواست چيز ياد بگيرم. جهانی بشم. دلم می خواست اگه کار کردم، قدر کارم رو بدونن. اندازه کاری که می کنم بهم حقوق بدن. از حقوق 100 هزار تومنی موسسه زبان خسته شده بودم. از ديدن فيلمهای روز جهان با کيفيت های بد که از روی پرده سينما ضبط شده بودن خسته شده بودم. از متلک ها خسته شده بودم، از نظرات مختلف مردم در مورد دماغ بدترکيب سيب زمينی ام خسته شده بودم. دلم می خواست رشته ای که دوست دارم رو بخونم. کتابای جديدی که تو دنيا چاپ می شه رو بخونم. ولی اينا دليل نمی شه که اگه بعضی اوقات ديدم اشتباه کردم در موردشون ننويسم. دليلی نمی بينم از دلتنگی هام ننويسم. دليلی نمی بينم از ترس هام، تنهايی هام، و ناتوانی هام ننويسم.

اولين چيزی که اينجا با گوشت و پوست حس کردم اين بود که هر جا بری آسمون آبيه، حالا ممکنه يه خورده آبيش فرق بکنه با جاهای ديگه. اينجا هم آدم می تونه هيچ چی نباشه. اينجا هم زندگی آدم ممکنه له بشه، داغون بشه. اينجا دنيای پوله، اگه می خوای نفس بکشی بايد اونقدر جون بکنی که بتونی پول داشته باشی تا به چيزايی که می خوای برسی. بعضی وقتا پول دراوردن راحته، بعضی وقتا هم سخت. البته اگه يه حداقل درامدی داشته باشی، از يه حداقل هايی هم برخوردار می شی، حداقلهايی که تو ايران يه جور تجمل محسوب می شه. اينجا هم همه ول معطلن در برابر بازيای قدرت و سياستمدارا. اينجا هم آزادی بيان يه حد و حدود هايی داره و بعضی وقتا آدم بايد حسابی چاک دهنشو ببنده. اينجا هم آدمای نفهمی که هيچچی از دنيا به غير از شهر خودشون و نيازهای خودشون نمی دونن زياد پيدا می شه. اينجا هم فقر بيداد می کنه. اينجا هم تلويزيونش سريالهای آبگوشتی پخش میکنه، حالا گيرم با مشخصات فنی بهتر.

خيلی بده که ديدم نسبت به ايران اينقدر سياه شده. مثلا وقتی قوانين راهنمايی رانندگی اينجا رو می بينم، فکر می کنم شايد صد سال طول بکشه که تو ايران به يه همچين نظمی برسيم. حالا به هزار تا دليل، که هر کدوم از اين دليلا باعث می شه کلی بدبين تر شم. بعضی وقتا می مونم، نمی دونم اصلا از دست من کاری بر مياد يا نه؟ اصلا بهش فکر بکنم که کاری می تونم بکنم، يا اينکه بی خيال بی خيال شم. اين درگيری ای يه که تو خيلی از ايرانی های جوون اينجا هم ديدم. بعضی ها اميدوارن، بعضی ها سياه نگاه می کنن، و بعضی ها اصلا اهميتی نمی دن. ايرانی های بزرگ تر بعضی وقتا خيلی نا اميد کننده هستن. تو همون سالی که از ايران اومدن بيرون موندن. هر اتفاقی که تو ايران می افته رو سياه می بينن. برای خودم هم جالب بود که بعد از يک ساعت حرف با يه خانوم ايرانی تو يه مهمونی، ديدم که ناخود آگاه دارم از خاتمی و دوم خرداد و مجلس شيشم و شيرين عبادی دفاع می کنم. در صورتی که توی قلبم خيلی به همه اينا انتقاد دارم. آدم وقتی می بينه يه عده هستن که از دور نشستن و به همه چی فحش می دن و همه چی رو سياه می دونن حرصش می گيره. بعد همش می ترسم نکنه منم اينجوری شم. نکنه نتونم تا سالهای طولانی از ايران برگردم و بعد هی نظريه های احمقانه در مورد ايران بدم؟ همش به خودم دلداری می دم اگه وبلاگ زياد بخونم از اوضای ايران بيشتر باخبر می مونم و فسيل نمی شم.

خلاصه که فعلا يه همچين فکرايی توی کلمه. بقيه اش رو هم فکر کنم بعدا بنويسم سنگين تر باشه، يا نمی نويسم يا وقتی می نويسم زيادی روده درازی می کنم :D


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage