خورشید خانوم



« July 2004 | Main | September 2004 »


August 30, 2004


ديروزخيلی چرت و پرت نوشته بودم که نرسيدم پست کنم. الانم ديدم چقدرمزخرف بودن و چه خوب شد که پستشون نکردم. مثل خيلی از مطلب های ديگه ام. اصولا آدم وقتی به افکار لحظه ای گذشته اش فکر می کنه خيلی هاشون به نظرش مزخرف مياد، اگه تو وبلاگش ننويسه هم بعد از يه مدت يادش می ره. ولی خوب همين افکار لحظه ای مزخرف ملاک خوبيه ظاهرا برای قضاوت آدما. آدمايی که هميشه قضاوت می کنن اما از قضاوت شدن می ترسن. آدمايی که می گن قضاوت کردن بده ولی قضاوت می کنن.

و من همچنان مزخرف می نويسم و از اين مزخرف نوشتنم لذت می برم...

زمان رو گم کرده. درست تو همون موقعی که رفت زمان براش متوقف شد. همه چی متوقف شد تو بيست و شيش سالگی، روز و شب، عشق، فکر، زندگی. خدا می دونه تا کی تو بيست و شيش سالگی می مونه. مزخرفه نه؟

ساعت هم شيش صبح شد. ديگه نمی تونه بنويسه. درخت شده. يه درخت خشک. اصلا قصه درخته رو يادته؟ معلومه که يادت نيست. دو سال گذشته.


اين وبلاگ برای يه مدت کوتاه تعطيله.




لارا برانيگن تو سن 47 سالگی مرد. خيلی بچه بودم وقتی خواهرم self control رو گوش می داد، ولی هنوزم اين آهنگ رو يادمه.
...

Oh the night is my world City lights painted girls In the day nothing matters It's the night time that matters

I, I live among the creatures of the night
I haven't got the will to try and fight
Against a new tomorrow
So I guess I'll just believe it like tomorrow never knows

I said night
I'm living in the forest of a dream
I know the night is not as it would seem
I must believe in something
So I'll make myself believe it, this night will never go

Oh, oh.
Oh, oh.

You take my self, you take my self control...




August 27, 2004


سايت زنان ايران با کمک و حمايت افراد زيادی که تمام اين مدت در کنار سايت بودن دو ساله شد.
"...با تمام اين اوصاف حتما از خودتان مي پرسيد به چه اميدي بايد نگران مدنيت جامعه بود و از چراغ قرمزهايش عبور نکرد؟حتي ديگر اين حس مدنيت نيست که آدم ها را وادار مي کند در خيابان هاي شهر به قوانين راهنمايي و رانندگي احترام بگذارند.سرهر چهارراه تمهيدات مختلفي براي پوشاندن رخت تنگ قانون به تن عابران انديشيده شده است.از باتوم و برگه اي جريمه تا دوربين هايي که خلاف شما را ثبت مي کنند. مي پرسيد که با اين وضعيت افسرده کننده چرا سايت زنان ايران همچنان به فکر جشن دوسالگي اش است؟چرا قد کشيدن اين قدر مهم است که به خاطرش شمع فوت کنيم؟..."
اينجا می تونين کاريکاتوری که بزرگمهر حسين پور برای سايت کشيده ببينين. اين هم مطلب بچه های سايت به مناسبت دو سال دووم آوردن سايت:
دوسال تخيل بلندپروازانه - شادی صدر- سردبير
روش دموکراتيک بغرنج! - فائزه زواره طباطبايي- تجربه های زنان عدد سيزده - شادي قديريان- بخش هنر رنگ زرد آفتاب زنان ايران - سهيلا وحدتي نيا-نويسنده زن و مرد همين! - معصومه ناصري- نويسنده حکايت غول يک چشم و چل گيس هاي زنداني - گيسو فغفوري- خبر، گزارش ويژه بي هيچ قدمي به پيش... - آينا قطبي يعقوبي- نويسنده مرغهايي با يک پا و دو بال براي پرواز - آسيه اميني- بخش ادبيات آب در خوابگه مورچگان انداخته ايم - نسرين افضلي- خبر، گزارش ويژه يکي از شهريوري ترين روزهاي دنيا - فرزانه ابراهيم زاده- سرگذشت زنان
تشکر نامه- صنم دولتشاهی- بخش انگليسی



دورازدهمين ماهگردتتون مبارک : ) خوشحالم که دوريتون از همديگه به يک سال هم نکشيد. خوشحالم که دو تا از بهترين و ماه ترين دوستای زندگيم باهم ازدواج کردن و همديگه رو دوست دارن.



خداحافظ لنين رو خيلی دوست داشتم. يکی از بهترين فيلمايی که اين چند ساله ديدم. اصلا نمی شه تعريفش کرد ولی خوب من اينجا زور زدم يه چيزايی راجع بهش بنويسم. بايد خود فيلم رو ديد. مخصوصا فکر کنم برای کمونيست های سابق خالی از لطف نباشه ديدن اين فيلم.

Collateral هم با وجود اينکه درباره اش بد شنيده بودم ديدم و خوشم اومد. فيلم هاليوودی خوبی بود. قيافه تام کروز خيلی جواديه ولی بازيش عاليه. بازی اون پسر سياه پوسته هم عالی بود. شيده اينجا راجع بهش نوشته.

فنجون دوم بخشی از کاپوچينوست که به همت حميد رضا و پرستو و احسان سعی می کنه هر روز آپ ديت شه در زمينه اخبار کوچک فرهنگی، هنری، اجتماعی، اخبار رويدادها، گزارش فروش فيلم ها و غيره. خلاصه اگه هر روز بهش سر بزنين خبرهايی از قبيل نمايش مجوعه عکسی از حجت سپهوند در ايستگاه های مترو و کنسرت سيمين غانم در تالار وحدت رو توش می تونين پيدا کنين.
اين دو تا عکس حسن سربخشيان رو هم که اختصاصی برای فنجون دوم کاپوچينو از آتن فرستاده ببينين:




مجله خوب هفت سنگ در دومين سالگرد انتشارش ميزگردی داشته در باره نشريات اينترنتی

اعدام شده! - شادی صدر
"...به نظر مي رسد علاوه بر روش فعلي برخورد با اعتراض ها و فشارهاي نهادهاي بين المللي و کشورهاي غربي در مورد نقض حقوق بشر در ايران که مي توان آن را به "سياست کجدار و مريز" تعبير کرد، تنها دو راه پيش پاي حکومت ايران قرار دارد. يکي اينکه صراحتا خروج خود از ميثاقهاي بين المللي حقوق بشر که تاکنون به آنها پيوسته را اعلام کند و تکليف خود را با جامعه جهاني و فعالان حقوق بشر داخلي روشن کند و يا اينکه با اراده اي واقعي و به دور از تظاهر و تقيه سعي در اصلاح قوانين و ساختارها در جهت اجراي تعهدات حقوق بشري خود تلاش کند..."

محمدعلی ابطحی:
"...جايي که من نشسته بودم، آقاي خوش چهره، شميراني رئيس دفتر آقاي حداد عادل و آقاي کوچک زاده که مواضع ايشان به حزب الله نزديک است و در جلسات اوليه شعار مرگ بر آمريکا مي داد هم بودند. آخراي سالن نشسته بوديم. گاهي شوخي مي کرديم. حرف مي زديم. يکبار هم با آقاي کوچک زاده حرف زدم. خيلي جدي فرمودند من با کساني که از آنها متنفرم نمي توانم صحبت کنم. انصافا قاطعيت داشت. من هم البته تصميم نداشتم بخاطر اين حرف آقاي کوچک زاده خودم را از پنجره پرتاب کنم! به بحث با نماينگان مجلس ادامه دادم.
القصه: قرار است تعامل خوبي بين مجلس و دولت برقرار شود."

از وبلاگ کوزه خانوم:
"...کمکم موقع اپيلاسيون ميشه و ميبينی که بابت اون ۲ هزارتومنی که خانومه ازت ميگرفت و کارت رو راه ميانداخت اونم با چه سرعتی الان بايد اقل کم صد دلار بدي. يه جورايی بيخيالش ميشی! دلت به اين خوشه که از همه اين آمريکايی های دهاتی خوشگلتر و خوش لباس تر و خوش هيکل تری تا اينکه نوبت ابرو برداشتن ميشه. کمی پرس و جو ميکنی و ميبينی ای داد بيداد نه تنها ۱۲ دلار ازت ميگيرن بلکه حتی با موچين هم برنميدارن٬ اپيلاسيون ميکنن! تصميم ميگيری خودت وارد عمل بشی: موچين رو برميداری٬ رج اول، رج دوم، خراب مبکنی! حالا شدی يه دختر با ابرو های تا به تا که هنوز صد البته خوش هيکل و خوش لباس هست!..."

يک مدال طلا و چند مطلب حلبي !- کلاغ سياه غارغارو




August 26, 2004





اينو نخونين مزخرفه

بالاخره دانشگاه به ما خونه داد. خدا خيرش بده اين دانشگاه فلوريدا رو. دهنمون از دست کرايه خونه اين جايی که هستيم صاف شده بود. خونه دانشگاه هم دو خوابه هست، هم پول تلفن و تلويزيون کابليمون رو می دن. بعد هم تو خود دانشگاهه و با دوچرخه می شه اين ور اونور رفت. کلی هم ارزون تره. ولی خوب عوضش اينترنتش dial up هستش و ديگه از دی اس ال خبری نيست. ولی خوب فکر کنم بدم نباشه چون با اين وضعيتی که داره پيش می ره و من هيچ کاری جز پای کامپيوتر نشستن نمی کنم ممکنه بدجوری بزنه به سرم.

خيلی مسخره است که الان نمی تونم خودم پول درارم. سال ها بود که اين حس مزخرف رو تجربه نکرده بودم. همه پولا رو آقای همسر بايد بده و من فعلا در کشور شيطان بزرگ فقط نقش همسر آقای همسر رو دارم. می دونم که اين وضعيت موقتيه. ولی خوب خوشم نمی آد ازش. يه کار خوب آن لاين پا پول خوب هم بود، ولی اگه ايران بودم می تونستم پول بگيرم. حالا بايد براش داوطلبانه کار کنم که البته از بيکاری بهتره. دانشگاه هم رفت برای سال ديگه. چون ثبت نام ها رو از دست دادم. ولی عوضش وقت دارم برای امتحان جی آر ای درس بخونم. يه امتحان خيلی سختيه که هم زبانش وحشتناک سخته و هم رياضيش برای من منگلی که پايه ترين چيزای رياضی هم از يادم رفته سخته. اگه نمرم خوب نشه ممکنه شانس پذيرش رو از دست بدم. رشته ای که می خوام برم هم همش سالی ده نفر پذيرش داره. ولی رئيس دانشگاه بهم پيشنهاد داد که سراغ اين رشته برم. گفت شانس قبوليت بالاست. دلم برای کلاس هام تنگ شده. برای شاگردهام. بعد از مدتها رفتم يه جاهايی از آرشيوم رو خوندم و ياد همه اون چهار سالی که درس می دادم افتادم. روزای اول ترم. اون موقع ها که کودکان درس می دادم. شيطونی های بچه ها. کادوهای بامزه ای که خودشون برام درست می کردن. اون دستبند خوشگل منجوقی که هيچکدوم از منجوق هاش شبيه هم نبود و برادر کوچولو شاگرد کوچولوم برام درست کرده بود.

فعلا که تا يه هفته سرم به اسباب کشی گرمه. از اون کاراييه که هيچوقت تجربه اش نکردم چون از وقتی که يادمه تو خونه دوست داشتنيمون تو اکبانتان زندگی کرديم. خواهرم هم هروقت اسباب کشی داشت کارهاشو می کرد و بعد که تموم می شد خبر می داد که نکنه مثلا مزاحم من بشه. آخ که چقدر دلم براش تنگ شده. اگه اينجا بود چقدر می تونست بهم کمک کنه. چقدر دلم می خواست بغلش کنم. با هم بشينيم قهوه بخوريم و چرت و پرت بگيم و سربه سر مامان بذاريم.

مامانم اينا بالاخره شروع کردن بهم زنگ زدن. قبل از رفتنم يه کارت تلفن با کلی اعتبار براشون گذاشتم که راحت تر زنگ بزنن. ولی خيلی کم بهم زنگ می زدن. از اينجا هم که واقعا گرفتن ايران سخته. خلاصه که کلی عقده ای شده بودم. فکر کنم خواهرم حسابی دعواشون کرده. خيلی حس بديه. فکر نمی کردم ديگه اينجوريش رو مجبور باشم تجربه کنم. می دونم دوسم دارن. مامانم هردفعه زنگ می زنم کلی گريه می کنه پای تلفن. بابام همش نگرانمه و هی می خواد منو خوشحال کنه. ولی اين زنگ نزدن هاشون بدجوری دلمو شيکسته بود. احساس می کردم ولم کردن، فراموش شدم. ايندفعه که مامان زنگ زد می گفت من ديگه کپلی نيستم. رضازاده کپليه! آخه من کپلی ترين مامان دنيا رو دارم. معمولا به جای مامان، کپلی صداش می کنم. اين زن خداست. يه سری کتاب داده بود شيده برام پست کرد امروز دستم رسيد. هرچی کتاب شريعتی داشت و کتاب حقوق زن در اسلام استادش رو برام فرستاده. چقدر دلش می خواد من مسلمون باشم.

هفته ديگه می خوام با دوستای جديدم برم بوستون. فقط مشکل اينه که من سيگار می کشم و يکی از اين دوستام فردای روزی که بوی سيگار به دماغش بخوره تمام مدت بوی سيگار تو دماغش حس می کنه و سردرد می گيره. منم اونقدر خودم از دست ميگرنم زجر کشيدم که حتی برای دشمنم هم آرزوی سردرد نمی کنم چه برسه به دوستم. حالا داريم فکر می کنيم چه جوری اين مشکل رو حل کنيم. عمرا بتونم تا هفته ديگه سيگار رو ترک کنم. تازه تا وقتی که بيکارم دلم نمی خواد ترک کنم. اصلا تا پنج سال ديگه نمی خوام ترک کنم. پنج سال ديگه اگه آبی اومد برای هميشه می ذارم کنار. ولی بدجوری هم دلم می خواد با اين دو تا دوستام برم بوستون. کلی بهمون خوش می گذره.

آقای همسر ديگه کلاساش شروع شده و کمتر خونه است و من هم فکر می کنم علاقه ام داره نسبت بهش بيشتر می شه! اصلا نمی دونم چرا همش دوست دارم تنهايی تو خونه بشينم و هيچ کاری نکنم. تازه وقتی مياد دو تايی با هم غذا درست می کنيم. يعنی من نقش زن خونه دار رو قبول نکردم و اون بيچاره هم با همه خستگی هاش جور من تنبل رو هم می کشه. تازه دو قرت و نيمم هم باقيه. زده به سرم ديگه.


نمی دونم چرا نشستم اين اراجيف رو نوشتم. آخه به کسی چه مربوطه که خورشيد خانوم داره چه غلطی می کنه. خوب بالاش می نويسم اينو نخونين مزخرفه. دلم می خواد برای خاطره خودم بمونه اينجا. خاطره هام آخه داره يواش يواش از يادم می ره.




اين خداست!
عکس اختصاصی آرش آشوری از حسن سربخشيان درالمپيک آتن ؛)
بيانيه انجمن حمايت از حقوق كودكان - تحصيل ، كار كودكان است



آروم باش. هممون تو يه کثافت فرو رفتيم. هممون داريم با "سبکی تحمل ناپذير هستی" می جنگيم. آروم باش. با قضاوت کردن ديگران فقط خودتو بيشتر اذيت می کنی. فايده ای هم مگه داره؟ کاشکی داشت. کاشکی يه خورده از رنج هات کم می شد. آروم باش. البته اسهال داشتن چندان هم بد نيست. شايد حالتو بهتر کنه.


August 25, 2004


به سلامتی و ميمنت صبحانه دوباره در آدرس sobhaneh.org راه افتاد. حسين جان دستت درد نکنه.


August 24, 2004


کاپوچينوی 107 و فنجون دوم

حسن سربخشيان از آتن می نويسه و عکس های خوب خوب می گيره :)

پيام خطرناک رئيس جمهور و رئيس مجلس (وبلاگ بر ما چه گذشت- خيلی خنده داره!)

مطالعات مفرح! (شادی صدر)

به پن لاگ (کانون وبلاگ نويسان ايران) هم که سر می زنين ديگه حتما؟ اگه علاقمندين به اين موضوع وبلاگ شبح رو هم پی گيری کنين. اين رو هم بخونين.

مسيو ابراهيم و گل های قرآن (درياروندگان - عباس معروفی)

اين رو اگه داون لود کنين يه آيکون کوچولو تو منوی سمت چپ تول بار پايين صفحتون مياد که هر موقع ايميل جديد تو جی ميل داشته باشين خبردارتون می کنه (از طريق لينکدونی هاله)

توی نظر خواهی اين مطلب ستون اينترنت کاپوچينو آقای بهرنگ توضيحی در مورد مشکل ايميل های فارسی تو جی ميل نوشته بود که خيلی به درد بخوره. اگه ايميل فارسی دريافت می کنين و به صورت عجق وجق مياد روی more options کليک کنين و بعد هم بزنين show original اونوقت اگه encoding رو يو نيکد يا ويندوز عربيک کنين می تونين ايميل رو بخونين.



August 23, 2004


کسی منبع معتبری به غير از راديو فردا در مورد اعدام عاطفه می شناسه به من معرفی کنه؟
khorshid ات gmail دات کام




اينم يه عکس از اولين آقای سوسماری که من تو زندگيم ديدم تو مرداب Everglades ميامی که فکر کنم يکی از بزرگترين مرداب های دنيا باشه:

اينم يه عکس ديگه از همون مرداب:

اينم يه عکس از قلعه شنی معروفی که هر از چند گاهی يه پيرمرده تو ساحل روبروی اوشن درايو می سازه:




ميامی خيلی خوب بود. اونقدر خوب بود که وقتی برگشتم يه خورده افسردگی گرفتم. از دنيا به دور بودم. فکر هيچچی رو نمی کردم، فکر مشکلات، ايران، بدبختيای مردم تو ايران، کثافت کاريهای انتخابات آمريکا، وضعيت سياسی و اجتماعی ايران، دلتنگی ها، سايت، همه اون چيزايی که همه اغلب درگيرش هستن اين چند روز تو ذهن من نبود. يه تعطيلات درست و حسابی بود که اگه نداشتمش الان ديگه يه ديوونه زنجيره ای شده بودم. خداروشکر عذاب وجدان هم ندارم از اينکه اين چند روزه بهم خوش گذشت. آدم بعضی اوقات خسته می شه و بايد به خودش زنگ تفريح بده.

ميامی شهريه که خواب نداره. از همه بهتر يه خيابونشه به اسم Ocean Drive که روبروی درياست و پراز کافه های خوشگله که همشون تو خيابون ميز و صندلی چيدن. اصولا يکی از کارهای دوست داشتنيم تو زندگيم کافه يا همون کافی شاپ رفتن بوده. کافه های ايران رو خيلی دوست دارم. هر کدومشون برای خودش يه هويتی داره و برای کشوری که جاهای کمی برای جمع شدن آدما دور هم داره خيلی غنيمته. کافه 78 با اون خانوم هنرمند صاحبش که خيلی خوشروست و خيلی همه رو تحويل می گيره با اون پسر مو بلنده که خيلی اذيتش می کرديم و خيار سکنجبين های توپش. کافه عکس با فضای زيباش و آدمهای عجيب غريب جالبش. کافه های مرکز خريد گاندی از جمله کافه شوکا و آقای يارعلی (که البته من صلاحيت حرف زدن در مورد اين يکی رو ندارم چون فکر می کنم جزو مقدسات وبلاگرهای روشنفکر ماست و ممکنه کلاسشون بياد پايين اگه آدمی مثل من از اين کافه حرف بزنه)، کافه تئاتر و شعر خونی هامون، کافه رئيس با اون تست های خوشمزه اش که البته به جز منوی قهوه اش هيچ شباهتی به استارباکس های اينجا نداره. کافه بلاگ و تست های مخصوصش، خلاصه که تو شهر کوچيکی که من زندگی می کنم و در مقايسه با جاهای ديگه آمريکا واقعا يه جور داهاته از اين جور کافه ها کمتر پيدا می شه. يه کافه مادز هستش که دو شب در هفته موزيک زنده هم داره و مخصوصا ساکسيفونش رو خيلی دوست دارم که اونم البته کم پيش مياد که ما وقت داشته باشيم و اونجا هم جا داشته باشه که بريم. استار باکس هم هست. ولی خوب استار باکس بخشی از Corporate America هستش به نظر من و همه جا به صورت زنجيره ای شعبه داره. خيلی حس کافه بودن به آدم دست نمی ده وقتی می شينه توش. احساس می کنی تو پيتزا بوف نشستی. البته محيطش خيلی دوست داشتنی تر از کافه رئيسه که آقای رئيسش هميشه با کت شلوار و شق و رق وای ميسته پشت پيشخون و بعضی اوقات مشتری هايی که باهاشون حال نکنه رو راه نمی ده و می گه کافه بسته است.

ولی خوب به هر حال ميامی از اين نظر خيلی خوب بود و انواع و اقسام کافه ها رو ما تو اون خيابونه رفتيم و به هر آدمی فارغ از مليت و رنگ پوست و جنسيت يا گرايشات جنسيش اونجا احترام گذاشته می شه. يه عده از اين کافه ها کوبايی بودن، يه عده اشون ايتاليايی و اصولا از هر مليتی اونجا آدم پيدا می شه. شهر گرونيه (به قول آقای همسر قشلاق نيويورکه) ولی خوب هتل ارزون قيمت هم می شه توش پيدا کرد و خلاصه رفتن به ميامی برای مردم آمريکا غير ممکن نيست. خيلی ها برای تعطيلات ميان اونجا و واقعا خوش می گذرونن. حالا که فکرشو می کنم می بينم کيش با اون طبيعت بکر و زيباش اگه مشکلات جمهوری اسلامی نبود می تونست رو دست ميامی بزنه و حداقل از خاور دور و اروپا مشتری های زيادی جلب کنه.

برای اولين بار جت اسکی هم سوار شدم. تو کيش هم خانوم ها می تونن جت اسکی سوار شن ولی من پاپيون هميشه از زيرش در می رفتم. ولی ايندفعه آقای همسر زورم کرد که سوار شم باهاش. اولش اون می روند و من از ترس جيغ می زدم. ولی بعدش خودم نشستم پشت فرمون و اونقدر بهم خوش گذشت که از خوشی وسط دريا جيغ می زدم و دلم نمی اومد پياده شم ازش. دقيقا مثل رانندگی می مونه، با فرق اينکه خطر تصادف نداری چون اقيانوس به چه گندگی اتوبان توست و هيچ محدوديت سرعتی وجود نداره و منم که عاشق رانندگی با سرعت وحشيانه هستم حسابی عقده هامو خالی کردم. فقط خيلی خيلی گرون بود و همش افسوس می خوردم که چرا من خر تو کيش که جت اسکی ارزون تر بود نرفتم سوار شم. اصولا با توجه به خرجی که کرديم بودجه محدودی که داريم (کمک هزينه ای که دانشگاه به آقای همسر می ده) فکر کنم بايد چند ماه آينده رو حسابی صرفه جويی کنيم که البته با وجود دو تا سفر ديگه ای که پيش رو دارم شايد نشه!





من برگشتم. خيلی خوش گذشت. شديدا به اين مسافرت احتياج داشتم. تو راه برگشتن با آقای همسر اين يک سال رو مرور کرديم. از نتيجه اش خوشحال بودم. خيلی اميدوار کننده است و اميدوارم که بهتر بشه. هر چی باشه سالی که گذشت سال عدم توازن بود برای ما و خيلی ماجرا داشتيم و بخشی از مشکلاتمون برمی گشت به ماجراهايی که از دست ما خارج بودن. البته به يه نتيجه ای هم رسيدم، اونم اينکه ما بيشتر با هم دو تا رفيق خيلی صميمی هستيم تا عاشق و معشوق. نمی دونم اين خوبه يا بده. به هر حال اين واقعيت رابطه ماست که البته دلم نمی خواد بيشتر از اين اينجا راجع بهش توضيح بدم چون ممکنه ايجاد سوتفاهم بکنه. شايد بعدا که خودم هم بيشتر ازش سردرآوردم راجع بهش نوشتم. به يه نتيجه ديگه هم رسيدم، اونم اينکه حضور آقای همسر تو زندگی من يه حسن خيلی خيلی بزرگ داشت و اونم اومدن مفهوم سفر به زندگی من بود. تا قبل از ازدواجم به خاطر خيلی چيزا از جمله اجازه ندادن بابام و نبودن وسيله خيلی کم مسافرت می رفتم. مثلا ده سال بود من شمال نرفته بودم و يه جورايی شده بود که خيلی از شبا خواب می ديدم دريا اومده در خونمون! ولی به خاطر وجود آقای همسر اونقدر من اين يک ساله مسافرت رفتم که خودم هم باورم نمی شه. بعضی اوقات فکر می کنم خوشبخت بودن می تونه ساده باشه ولی يه اتفاقای خيلی ساده تر می تونن به راحتی جلوش روبگيرن.


August 18, 2004


من دارم می رم پنج روز مسافرت ميامی. هديه سالگرد ازدواجمون از طرف آقای همسر. باورتون می شه يک سال تحمل کرديم و همديگه رو نکشتيم؟! خلاصه که به خاطر ايميل های جواب داده نشده معذرت. تو مسافرت هم به هيچ عنوان به اينترنت دسترسی نخواهم داشت. می خوام ترک اعتياد کنم!







خيلی با ذوق و شوق نشسته بوديم پای تلويزيون که وقتی تو افتتاحيه المپيک تيم ايران مياد ببينيم. هر تيمی که اومد کلی ذوق کرديم و از شاديشون شاد شديم، بعد تيم ايران اومد. تنها نماينده زنمون با اون مقنعه بدترکيب. و يه صورت بی احساس. معلومه که بهش گفتن صورتت نبايد هيچ حسی داشته باشه، نه خنده، نه اخم. آخه تو که حس نداری. تو جمهوری اسلامی زنا بايد عين چوب باشن. تيم مصر هم زناش محجبه بودن. تازه يه تار موشون هم بيرون نبود. ولی روسری سرشون بود. روسری عربی. می خنديدن و برای مردم دست تکون می دادن. اگه کارايی که بقيه می کنن بده و گناه، با اين حساب تمام دنيا بايد بره جهنم و فقط بخش کوچيکی از جمهوری اسلامی بره بهشت. اونوقت احتمالا عدالتی که منظور اين آقا هست هم اجرا می شه.

اين آقای عزيز که من در موردشون بهتره هيچ چی نگم چون کسايی که برنامه هاشون رو تو تلويزيون ديدن می دونن چه جوری حرف می زنه و صداش چه جوريه و آدم رو ياد چی ميندازه، در جواب اين مطلب من يه چيزای خنده داری در مورد عدالت و غيره نوشته بود. بعد از چند بار خوندن اين مطلبشون فهميدم که منظورشون از عدالت و اينکه يعنی هر چيزی در جای معين خودش قرار بگيره اينه که جای معين روسری روی کله زن هاست، همونجوری که جای سم زير پای چهارپايانه و جای دم هم دم ماتحت حيوانات. خدا هم به خاطر اين به زنها بچه می ده که رحمشون سالم بمونه. (حالا بماند که اگه دليلش اينه، پس چرا اصلا رحمی بهشون می ده که بعدا با بچه دادن سالم نگهش داره؟) و بماند که اصلا کی گفته جای معين روسری روی کله زن هاست؟ مثال هايی که ايشون زدن در مورد پديده های طبيعيه. زن ها که با روسری به دنيا نميان. آدم ها لخت مادرزاد به دنيا ميان. بعد هم به خاطر عرف لباس تنشون می کنن. پس نمی شه گفت حجاب يه پديده طبيعيه. يه قرارداده.

خلاصه که همه چی مملکت ما احتمالا اينجوری استدلال می شه. لبخند هم مال روی صورت همه زن های شيطانيه حتما. من نمی دونم آخه اين چه جور عدالتيه که جای معين مقنعه روی کله اون زن ايرانی شرکت کننده تو المپيکه. چه عدالتيه که زنای ما به علت اينکه بايد تو جای دور از چشم نامحرم ورزش کنن بايد از ورزش محروم شن؟ (اينم ترجمه فارسيش) (چون يه عده زورشون مياد به اندازه کافی برای زنا مکان های ورزشی دور از چشم نامحرم بسازن.)

اين آقا برای خودش هم يه طرفه رفته قاضی و نتيجه گرفته که من هيچ چی سرم نمی شه و بی مطالعه حرف زدم. حالا گيريم که اينطور بوده (که مطمئنم حداقل از اين آقا بيشتر مطالعه داشتم، حتی در مورد همون بحث حجاب)، ولی يه چيزايی ديگه احتياج به مطالعه نداره. حداقل 2.5 ميليارد زن دارن تو دنيا بدون حجاب زندگی می کنن و هيچ کس هم نمی تونه ادعا کنه که اينا اشتباه می کنن. هيچ جوری تو کت هيچ آدم عاقلی نمی ره که يه آدم (يه زن) حقی روی بدن خودش نداشته باشه. تازه سهله، اين ها که به لباس زير زن ها هم کار دارن!

خيلی عصبانيم. نمی دونم تا کی بايد آدم های اينجوری برای مردم ما قاعده و قانون و عدالت تعيين کنن. حرصم می گيره وقتی اينجا می بينم اين همه مردم آزادانه لباس می پوشن، با حجاب و بی حجاب و هيچ کس تو کار به اين شخصی دخالت نمی کنه و همه دنبال چيزهای مهمتری هستن تو زندگی، و زن های ما بايد يه مشت پارچه اضافی رو تن و بدنشون تحمل کنن چونکه زنن و احتمالا مردای مسلمون يه عده آدم بی عقل حشری که کنترل روی پايين تنه اشون ندارن و زنا بايد جور اين مساله رو بکشن.




August 17, 2004


کاپوچينو با طراحی جديد رو ديدين ديگه حتما تا الان. واقعا دست حميدرضا و پرستو و احسان درد نکنه. اين رنگ زمينه جديد هم که پيشنهاد شيده بوده خيلی بهتره به نطر من.

برای بخش فنجان دوم که قراره آن لاين تر باشه و بيشتر از يک بار در هفته آپ ديت شه کمکمون کنين. مخصوصا در باره اخبار فرهنگی هنری، رويدادها، نمايشگاه ها. اگه کسی هم نمايشگاهی چيزی داشت می تونه خبرش رو بده. بخش های قديم کاپوچينو به روال سابق خودش هفته ای يک بار آپ ديت می شه و بيشتر تحليليه. فنجان دوم بيشتر خبريه.

اگه می تونين کمک کنين به کاپوچينو ايميل بزنين:
info
ات
cappuccinomag
دات

Com




خوب چارلی اومد و رفت. 19 نفر هم متاسفانه کشته داد. ولی مسيرش رو عوض کرد و به شهر ما نيومد و بيشتر به سمت شرق رفت تا شمال. من اولش خيلی بی خيال بودم و از دست تلويريون عصبانی شده بودم که مارو گذاشته سر کار و همش وضعيت اضطراری اعلام می کنه و برنامه های اضطراری پخش می کنه. عصبی شده بودم و هی می رفتم دستشويی جيش می کردم. آب مجتمعمون هم قطع شده بود و خلاصه بساطی بود. شبش که هيچ خبری نشد ديگه واقعا عصبانی شده بودم و فکر می کردم چقدر اين تلويزيون آمريکا هوچيه. ولی وقتی يکشنبه رفتيم اورلاندو و طرفای ديزنی اورلاندو رو ديدم فهميدم چرا اينقدر جدی گرفته بودن. درختای به چه گندگی از ريشه دراومده بودن. تيرهای چراغ برق از کمر خم شده بودن. سيم های برق قطع شده بودن و دکل های برق بعضی جاها خم شده بودن. هنوز خيلی جاها برق ندارن. چراقای راهنما بعضياشون از جا کنده شدن و اونهايی هم که سالمن برق ندارن و پليس سر چهارراه ها ترافيک رو راه ميندازه. فکر کردم ديدم اين همه آماده باش بودن و اينجوری شد. اگه آماده باش نبودن مثل بعضی کشورها که جون انسانها به يه جاييشون هم نيست چی می شد.
از همه کسايی که نگرانم بودن ممنونم. بيشتر کسايی که برام ايميل زدن يا به هر نحوی نگرانيشون رو ابراز کرده بودن تو آمريکای شمالی زندگی می کنن و خلاصه از من بيشتر حاليشون بود که hurricane با کسی شوخی نداره. روزی سه بار بايد خدا رو شکر کرد که از ميون بلايای طبيعی اين يکی ديگه سراغ ايران نمی آد.


August 13, 2004





قراره فردا چارلی بياد. فعلا طرفای هاواناست. فردا شب ديگه حسابی سرو کله اش اين طرفا پيدا می شه. اندرو هم سال 92 اين ورا پيداش شده بوده. اسماشون خيلی رمانتيکه. آدم فکر می کنه يه پسر رمانتيک خوشگل قراره بياد سراغمون. ولی خوب از اين خبرا نيست. فعلا آقای همسر داره منو حسابی می ترسونه. می گه ممکنه برقمون و تلفنمون قطع شه. همه مغازه ها تعطيل شن. ملت ريخته بودن تو سوپرمارکتا حسابی خريد کرده بودن. منم برای اولين بار از روی دستور ماست زدن وبلاگ زيتون رفتم ماست درست کردم که هر اتفاقی هم که افتاد بدون ماست نمونيم! (البته ماستای اينجا مزه خر می دن اصولا و مملکتمون حداقل می تونه به ماستای خوشمزه اش افتخار کنه.) مملکتمون چارلی و اندرو هم نداره خداروشکر. از تصور اينکه اگه چارلی جون مثلا می رفت سراغ ايران مو به تنم سيخ می شه. احتمالا آخر زمان می شد. خداروشکر از اين چارلی ها و اندرو ها فقط طرفای قاره آمريکا و شرق آسيا (طرفای اقيانوس آرام و اطلس) پيدا می شه. نگران دوچرخه ام هستم. نمی شه بيارمش تو خونه. بايد حسابی به پله ها ببندمش که چارلی با خودش نبردش. خلاصه که اگه فردا پس فردا خبری ازم نبود بدونين مشغول لاو ترکوندن با آقای چارلی هستيم.
*خوب آقای چارلی به فلوريدا هم رسيد: يک- دو



کانون وبلاگ نويسان ايران در حال تاسيسه. در وبلاگ پن لاگ اساس نامه و منشور و ساير مسائل مربوط به اون رو می تونين بخونين. تو اين وبلاگ هم نظرات مردم درباره اش رو می تونين بخونين.

اين کانون برای دفاع از آزادی بيان ومقابله با سانسور تو اينترنت قراره درست شه. اصل وجود يه حرکت منسجم برای اين کار فکر کنم برای همه بديهی باشه. پس لطفا به اين دو تا وبلاگی که لينک دادم سر بزنين و نظر بدين تا اين حرکت به شکل درستی سروسامون بگيره (برای نظر دادن بايد درخواست عضويت در وبلاگ ها روکنين.) حتی اگه با روند کار هم مخالفين، ولی اعتقاد به دفاع از آزادی بيان در اينترنت دارين، به اين وبلاگ سر بزنين و پيشنهاداتون رو هم بگين. شايد اون روندی که شما بهش اعتقاد دارين صورت گرفت. فعلا هيچ چی قطعی نيست و با همدلی و همفکری هممون شايد خيلی چيزا قطعی شد و تونستيم صدای اعتراضمون رو بلند تر به گوش دنيا رسونديم.
(من هم اينجا نظر فعليم رو گفتم در مورد اسم کانون. حالا بعدا در مورد منشور و اساس نامه هم نظرم رو می گم.)



از وبلاگ هودر (اگه به دليل فيلتر نمی تونين وبلاگشو ببينين، اين آدرس رو امتحان کنين.):
این هفته برنامه‌ی کلیک آن‌لاین در بی.بی.سی ورلد، بطور مفصل درباره‌ی سانسور اینترنت در دنیا بود. ولی در کمال تعجب هیچ اشاره‌ای به سانسور اینترنت در ایران که روز به روز هم گسترده‌تر می‌شود، نکرد. در حالی که مثلا روی عربستان سعودی و چین تاکید زیادی کرد. نمی‌خواهم مثل آدم‌های عقب‌افتاده بگویم که توطئه‌ای پشت ماجرا است (بی.بی.سی در بین رسانه‌های بزرگ دنیا به سانسور اینترنت در ایران بشتر از همه توجه کرده است) یا اینکه سانسور اینترنت در ایران وسیع‌تر از چین و عربستان است. ولی بد نیست برای اینکه این بی‌توجهی را بعدا جبران کنند یا لااقل دیگر تکرارش نکنند، به آنها ایمیل بزنیم یا کامنت بگذاریم و بگوییم که در ایران چه وضع بدی برای اینترنت درست کرده‌اند. (آدرس ایمیلشان این است: clickonline@bbc.co.uk) در ضمن، چون این وب‌لاگ در ایران سانسور شده و دیگر تعداد کمی از داخل ایران به آن دسترسی دارند، لطفا با کپی کردن این نوشته در وب‌لاگ خودتان به پخش شدن خبر کمک کنید.


August 10, 2004


خوش به حال لک لکا که عشقشون قاف نداره. يادته؟ برای هم می خونديم. کاشکی هيچ وقت کتاب رو برات نياورده بودم. وقتی که خواستم گم بشم، تو هم کتاب رو گم کردی. عوضش "ميعاد در لجن" خيلی قديمی رو غنيمت برداشتم. با خودم آوردمش اينجا. ولی هيچی "من و نازی" نمی شه. برای روشی امضاش کرده بود:"تقديم به ... به خاطر اين همه و اون همه خوبی..." می اومد ازش بليط می گرفت فرودگاه. و من فکر می کردم مهم ترين خواهر دنيا رو دارم. جمله های جادويی رو می خوندم. هيچکس نمی دونست شاعره. فکر می کردم خيلی مهمم که می دونم شاعره. هنوزم همونقدر بچه ام ها! ولی چه فايده، "من و نازی" پيش توست. مطمئنم همين روزا روشی سراغشو از من می گيره. ديروز صبح تا از خواب پاشدم خبر رفتنش رو تو آف لاين هام ديدم. صبح جمعه ای که حالا ديگه صبح يکشنبه ايه نشستم يه سری گريه زاری کردم و هی سايت ها رو چرخيدم ببينم چی نوشتن براش که بيشتر آبغوره بگيرم. ديگه همينه ديگه. ديگه هر روز بايد منتظر يه خبر جديد بود توی صفحه شيشه ای مانيتور. ديگه همش شيشه ايه. حتی حس ها. ديگه هيچ چی واقعی نيست. برای اينکه هر وقت شک کنم، نمی تونم خلافش رو ثابت کنم. چون فقط جلوم يه شيشه است و نه چيز ديگه ای. حالا تويی که کودکی من رو دزديدی، خدا کنه "من و نازی" رو گم نکرده باشی و يه روزی برای بچه خودت بخونيش. يادت باشه به بچه ات بگی مث شاعرديوونه و دوست داشتنی "من و نازی" ديگه هيچ جا پيدا نمی شه. هيچ جا...


August 8, 2004





اينجانب به اطلاع می رساند آقای همسر در همين لحظه بر اثر خواسته ها و تحريکات من از اون بالا بدجوری سقوط کرد و کله پا شد و کله اش شکست. دارم می برمش بيمارستان! يادم باشه از اين به بعد دامن پف دار بپوشم! (ببخشيد من نمی تونم دست از سر اين جمله بر دارم؛ ناخوداگاه زرد می شم!)


August 6, 2004


اينم يه عکس از دوچرخه جونم!



August 5, 2004


آرش يه سری عکس ديگه از بم گذاشته. نخل های بم. از ديدی که به بم داشته خوشم مياد. بم زنده است :)



چند روز پيش نوشته بودم که يه توطئه ای قراره انجام بديم. اين دوست جديدم تو وبلاگش راجع به توطئه امون که با موفقيت انجام شد نوشته. (البته ببخشيد که فارسيش از منم بدتره!) از اينکه دوباره دوست بازی و مهمونی بازی رو شروع کردم خوشحالم و احساس نرمال بودن می کنم. هميشه وقت گذروندن با دوست هام و کاری براشون انجام دادن بهم انرژی می داده. فکر می کنم تو اين سورپريز پارتی هم که گرفتيم به خودم بيشتر از دوستامون که براشون مهمونی گرفتيم خوش گذشت!
اول که اومده بودم در مورد دوست پيدا کردن يه جوری بودم. فکر می کردم اگه دوست پيدا کنم، دور هم جمع بشيم و خوش بگذرونيم يه جورايی به دوستای ايرانم خيانت کردم. (به قول شيده مازوخيست شدم!) ولی خوب کم کم داره عقلم مياد سر جاش. ولی يه چيز برام مهمه و اونم اينه که نمی خوام با هيچ کس از روی اجبار دوست بشم. يعنی نمی خوام صرفا به خاطر اينکه يه آدمی اينجا ايرانيه باهاش دوست شم. فکر می کنم ببينم اگه اين آدم رو تو ايران هم می ديدم باهاش صميمی می شدم يا نه. يه شانسی که ما آورديم اينجا اينه که به خاطر اينکه اينجا يه شهر دانشجوئيه، تمام دوستای دور و برمون دانشجو هستن و اکثرشون هم دانشجوی دوره دکترا. بيشترشون هم سال های زيادی نيست که اومدن اينجا و هنوز مسائل ايران از يادشون نرفته و براشون مهمه. خلاصه خيلی چيزها هست که ازشون ياد می گيرم و احساس می کنم ديدم راجع به مسائل ايران بازتر شده. اين گيس گلابتون و خواهرش هم خيلی بچه های باحالی هستن و کلی با هم رفيق شديم. خوبيش اينه که آدم های رکی هستن و اصلا اهل رودرواسی و تعارف نيستن. اين مساله برای من تو دوستی خيلی مهمه. شايد مهم ترين خصيصه ای که تو شيده هم برای من مهمه همين رک بودنشه. رک بودن آدم رو شايد يه موقعی اذيت کنه، ولی عوضش تکليف آدم با طرف مشخصه. تو هم می تونی رک باشی باهاش. شب از حرص اينکه چرا فلان چيز رو بهش نگفتی دچار بی خوابی نمی شی! طرف بهت انتقادهای صريح و سازنده می کنه و خلاصه دوستی تبديل به خاله بازی نمی شه.



ساعت چهار صبحه. وبلاگ مهشيد رو می خوندم. آهنگ وبلاگش رو گذاشه بودم آقای همسر اومد با هم تانگو رقصيديم نصفه شبی! البته نزديک بود کمرمو بشکونه چون حس هاليوودی بهش دست داده بود و کمرمو خم کرد عين رقصای تو فيلمای دهه شصت!
مهشيد جون اميدوارم خوب باشی و سلامت و بازم روی سرت وايستی :) خودت نمی دونی که چقدر تاثير مثبت داشتی رو آدم ها (البته منظورم تانگو نيست!)


August 4, 2004


معرفی سايت فانوس سايت عکاسی فانوس رو سه تا از عکاس های خوب کشورمون راه انداختن.
بم زنده است، فکر کنم از بم عکس های بيشتری هم اينجا ببينيم به زودی.
وبسايت صالح تسبيحی عکاس، گرافيست و داستان نويس ديوونه خفن!
وبلاگ سينا تابش با يک دومين خيلی شيک



امروز يه دوچرخه هوندای قرمز خريدم. از بچه گی تا الان فقط دوبار تو کيش (آخر شب) دوچرخه سواری کرده بودم. اينجا هم يه بار تو اوهايو پارک تو پنسيلوانيا تو يه جاده صاف وسط يه کوهستان جنگلی که مثل جنگلای عباس آباد می موند کلی دوچرخه سواری کردم. امروز يه حال ديگه ای داشت. بالاخره من دوچرخه خودم رو دارم. می تونم زير بارون دوچرخه سواری کنم. روسريم دور گردنم نمی پيچه موقع دوچرخه سواری. مانتوم دور پام نمی پيچه. من يه بچه ام، با آرزوهای بچه گونه که از براورده شدن آرزوی های بچه گونه اش ذوق زده می شه. بعضی وقتا از اينکه بخشی از آرزوهام اينقدر بچه گونه هستن احساس عذاب وجدان می کنم. شايد هم عذاب وجدانم از جای ديگه ايه. نمی دونم کی می خوام با خودم کنار بيام.



امروز صبح رفتيم خونه يکی از دوستای آقای همسر که به تازگی ديش ماهواره گذاشته. فوتبال ايران و چين رو قرار بود ببينيم. اصولا سعی می کنم تا جايی که ممکنه با فوتبال ايران کاری نداشته باشم، چون اولا کار داشتن يا نداشتن من هيچ چيزی رو تو دنيا عوض نمی کنه، و دوما خل می شم هروقت بازی های تيم ملی رو می بينم. يه بار بابام گفت مگه مريضی نگاه می کنی حرص می خوری؟ منم ديدم راست می گه و بی خيال شدم. جذابيت فوتبال ايران فقط تا اين حده برام که ببينم مثلا امسال کدوم بازيکن استقلال خوش تيپ تره، ژست های جديد نيکبخت واحدی چه جوريه و از اين جور چيزهای ضايع (بالاخره آدم بايد يه خورده هم تو زندگيش زرد باشه ديگه!)

ولی امروز رفتم خونه دوست آقای همسر چون دلم لک زده بود برای ديدن ده دقيقه فوتبال. هنوز داغ جام ملتهای اروپا روی دلم مونده! اولش که رسيديم در خونشون از ديدن ديش به اون گندگی يکه خوردم. همش احساس می کردم کار غيرقانونی کرده اين دوستمون. از اين جور احساس ها زياد بهم دست می ده. مثلا دوباری که رفتيم کلاب همش منتظر کميته بودم که بريزه همه رو ببره. لب دريا که می ريم همش منتظرم منکرات بياد سراغم. وقتی يه مهمونی پول پارتی روز چهارم جولای دعوت شده بوديم احساس می کردم دارم به مجلس کفار می رم! ولی خوب رفتم ديدم همه خونواده هستن و مامان و بابا ها با بچه هاشون يا دارن بازی و شنا می کنن و يا بيرون مشغول هات داگ خوردنن. خلاصه که احساس های مسخره ای دارم که دارم اينجا برای ثبت لحظه های عمرم می نويسمشون.

امروز هم که سر ديش کلی ترسيدم. بعد نشستيم فوتبال رو ديديم. وسط نيمه دوم برای اولين بار برق اون منطقه رفت! هممون جيغ می کشيديم. بعدش سر پنالتی دوم هم دوباره برق رفت تا سر پنالتی آخر. خلاصه که داشتيم خل می شديم. زنگ زديم به يکی از دوستامون که اونا هم ماهواره دارن و پنالتی ها رو تلفنی پی گيری می کرديم. بعدش درست سر پنالتی آخر برق اومد و بعد هم سر اون پنالتی احمقانه حال هممون گرفته شد. خيلی زور داره آدم تو ناف تکنولوژی باشه و با اعمال شاقه فوتبال نگاه کنه! اين آمريکايی ها هم که اصلا درک نمی کنن فوتبال چه جذابيت هايی داره و چسبيدن به فوتبال خرکی خودشون. ولی امروز تا شب حال هممون گرفته بود و اين دوستمون که خونشون بوديم همش ازمون معذرت می خواست که تيم ايران باخت! البته تعجبی هم نداشت باختمون. بالاخره همه چيزمون بايد به هم بياد ديگه.

***
راستی، من کماکان نتونستم همه ايميل ها رو جواب بدم. هنوز سی تای ديگه مونده، کاريش هم نمی شه کرد. سعی می کنم به مرور زمان جواب بدم. از هرکس که جوابش دير شده عذر می خوام.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage