خورشید خانوم



« August 2004 | Main | October 2004 »


September 20, 2004


We, a group of Iranian bloggers, have changed the names of our weblogs to Emrooz today. This is the name of one of the hundreds of Iranian websites and weblogs that have been filtered by Iranian authorities. This symbolic act is done to protest against the censorship of the Internet in Iran.




فکر می کنم امروز بايد اسم وبلاگمون رو به خيلی از سايت ها و وبلاگ های ديگه هم تغيير می داديم که خيلی وقته سانسور شدن: سايت ايران امروز، وبلاگ سردبير خودم (يه سردبير خودم جديد)…

و سايت ها و وبلاگ هايی که از گوشه و کنار خبر می رسه که از بعضی آی اس پی ها فيلتر شدن: سايت زنان ايران، وبلاگ زيتون

و خيلی سايت ها و وبلاگ های ديگه ای که الان حضور ذهن ندارم اسماشون رو بيارم.

به هر حال، اين يه حرکت سمبوليک بود و مهم نبود که اسم کدوم سايت فيلتر شده رو انتخاب کرديم. آقای مرتضوی، شما نمی تونين انديشه رو خفه کنين. اينترنت خيلی پيشرفته تر از تفکر متحجر شماست. بی خيال اين يکی بشين لطفا. اگه خيلی دلتون به حال فرهنگ سازی سوخته، به جای خشونت و حذف، فرهنگ سازی کنين. مگه آوينی خودتون نگفته بود بايد خونه هامون رو نک قله آتشفشان بسازيم؟ گيرم کوه آتشفشان رو هم از جا کندين، با آتشفشانی که از دل مردم ايران بيرون مياد می خواين چيکار کنين؟




از سايت امروز:

نامه روزنامه نگاران کانادائي طرفدارآزادي بيان به سفیر ایران در کانادا

گروه روزنامه نگاران کانادائي طرفدارآزادي بيان در نامه اي به محمدعلي موسوي، سفير جمهوري اسلامي در اتاوا، تلاش حکومت اسلامي در زمينه وارد آوردن فشار تازه بر دست اندرکاران وبلاگ نويسي و اينترنتي در ايران را مورد انتقاد قرار داد.بر اساس اين گزارش اين گروه هشدار داد که حکومت اسلامي نه تنها شماري از سايتهاي اطلاع رساني اينترنتي را بسته بلکه دست اندرکاران اين سايتهارا نيز به زندان فرستاده است.اين گروه از حکومت اسلامي ايران خواست بااحترام گذاشتن به حقوق بشر و برداشتن فشار موجود از اينترنت، بابک غفوري آذر از روزنامه حيات نو، شهرام رفيع زاده از روزنامه اعتماد، و حنيف مزروعي نويسنده در روزنامه هاي اصلاح طلب را که به زندان انداخته است آزاد کند.


زهره آقاجري در خصوص "بد حجابی" : اين نسل نسلي نيست كه از آن طرف آب آمده باشد ويا دست پرورده رژيم پيشين باشد

عضو شوراي مركزي جبهه مشاركت ايران اسلامي ،گفت : هيچ ارزشي از جمله حجاب را از طريق بخشنامه و زور نمي توان در جامعه نهادينه كرد.

زهره آقاجري در گفت و گو با خبرنگار" ايلنا" ، با تاكيد براينكه حجاب مورد نظر را نمي توان با بخشنامه قانوني بر سر زنان نشاند ، تصريح كرد : اگر قرار بود از طريق بخشنامه و نيروهاي انتظامي و حدود و ثغور حجاب مشخص و اجرا شود، تاكنون جواب گرفته بوديم. پس بهتر است آقايان مشكل را در جاهاي ديگري پي گيري كنند.

آقاجري در ادامه افزود :اين نسل نسلي نيست كه از آن طرف آب آمده باشد ويا دست پرورده رژيم پيشين باشد. اين نسل نسل انقلاب است و اگر گله اي از آن ها داريم بايد اشكال را در خودمان جست و جو كنيم .

وي افزود : آن موقع كه روي ديوار خانه هاي مردم مي نوشتند زني كه حجاب ندارد شوهرش غيرت ندارد يا وظيفه زنانمان را فقط شوهرداري ، بچه داري و خانه داري تبليغ مي كردند بايد نتيجه آن حركت ها را پيش بيني مي كردند و امروز هم بايد نتيجه فرهنگ بخش نامه اي را پيش بيني كند.

وي با اشاره به اظهارات مسول معاونت بانوان نيروي مقاومت بسيج كه از نشست هاي متعدد بسيج زنان با فراكسيون زنان مجلس شوراي اسلامي در رابطه با تعيين حد ود و ثغور حجاب خبر داده بود، اظهارداشت : با توجه به اينكه بسيج بيشتر يك نهاد نظامي شناخته مي شود اين سوال از فراكسيون زنان مطرح است كه چرا براي مباحث فرهنگي و مساله حجاب به سراغ نهادهايي كه به صورت ويژه در زمينه فرهنگ جامعه تخصص دارند، نمي روند؟

عضو شوراي مركزي جبهه مشاركت در ادامه با بيان اينكه كساني كه امروز به وضعيت فرهنگي جامعه معترضند سال هاي طولاني بر رسانه هاي مهمي چون صدا و سيما و غيره تسلط داشته اند، خاطر نشان كرد : ايشان امروز نتيجه برنامه هاي فرهنگي شان را مي بينند، پس بهتر است به سراغ تجربه هاي منفي گذشته نروند و اجازه دهند جامعه به روال طبيعي خودش را مسايل فرهنگي و اجتماعي خودش مواجه شود .



September 18, 2004


کمک برای پخش خبر به انگلیسی

به اين هم لينک بدين تو وبلاگاتون لطفا.




اگه نمی خواين اين پيشنهاد زير رو که حسين درخشان داده تحويل بگيرين چون از حسين خوشتون نمی آد يا می گين بالاخره اين سايت ها هم مال اصلاح طلبان حکومت ايران بودن، اينجا رو لطفا بخونين.

بابا جان بحث مبارزه با سانسور اينترنته.


حسين درخشان:

شکست مرتضوی: دوشنبه همه «امروز» خواهیم بود

"لطفا نوشته‌ی پایین را در وب‌لاگ‌تان کپی کنید یا به آن لینک بدهید تا عده‌ی بیشتری در این کار بتوانند شرکت کنند.

سعید مرتضوی تا حالا مثل قهرمان فیلم‌ها یک تنه و بی‌باکانه هر کار که ازش خواسته‌اند کرده است. در واقع یک جورهایی تبدیل شده به آچار فرانسه‌ی بیت رهبری در امور رسانه‌ای. خوب هم جواب پس داده و به رییسانش نشان داده که کار نشد ندارد و اگر دیگران تاحالا به اندازه‌ی او موفق نبوده‌اند، بخاطر ترسویی و بی‌عرضگی خودشان است. اما دیگر تمام شد، کار مرتضوی به آخر رسیده است.

بعد از این همه فشار و دستگیری و فیلترینگ و بگیر و ببند، هنوز وب‌سایت‌ امروز کار که می‌کند هیچ، بلکه حالا وب‌سایت خواهری هم به اسم بامداد دارد که خیلی هم فعال و خواندنی است.

سعید مرتضوی، با همه‌ی عرضه و توانش (از دید بیت رهبری) تا حالا نتوانتسه ماموریت جدید خود را که خاموش کردن صدای اصلاح‌طلبان است، عملی کند و اگر این وضع ادامه بیابد برایش بسیار گران تمام خواهد شد. این نکته‌ای است که با وجود تمام فعالیتی که برای آزادی دستگیر شدگان و قربانیان پرونده‌ی وب‌سایت‌های اصلاح‌طلب (مانند سعید مطلبی، بابک غفوری آذر، حنیف مزروعی و شهرام رفیع زاده) می‌کنیم، باید حواسمان به آن باشد.

جنگ تمام عیاری که مرتضوی با اینترنت شروع کرده، آخرین جنگ او است که اگر آنرا برنده شود، دیگر اثری از آزادی بیان در سرزمین ایران نخواهد ماند. اما خوشبختانه ما می‌ةوانیم به کمک همدیگر به آسانی او را شکست دهیم.

او می‌خواهد صدای وب‌سایت‌های اصلاح‌طلب به گوش کسی در داخل ایران نرسد و اگر از پس این کار برنیاید شکست خورده است. پس بهترین راه کمک به این موضوع پخش کردن خبرهای وب‌سایت‌های امروز و بامداد، به هر شکل ممکن، است. ساده‌ترین راه آن کپی و پیست کردن عین مطالب آنها یا برگزیده‌‌شان در وب‌لاگ خود است که می‌دانم ممکن است برای وب‌لاگ‌نویسان شناخته‌ی شده‌ی ساکن ایران سخت باشد، ولی کسانی که ناشناسند یا در ایران زندگی نمی‌کنند می‌توانند نقش بزرگی بازی کنند.

شبکه‌ی چند ده هزارتایی وب‌لاگ‌های فارسی، در مجموع از تمام روزنامه‌های فارسی زبان، خواننده‌ی بیشتری دارد و اگر از آن برای شکست‌دادن دشمنان آزادی بیان در ایران استفاده نکنیم، فرصتی تاریخی را از دست داده‌ایم.

بنابراین پیش‌نهاد می‌کنم روز دوشنبه‌ی آینده، هر کس که امکانش را دارد، چند خبر را به انتخاب خودش از وب‌سایت‌های امروز و بامداد بردارد وبه همراه لینک‌هایی مشخص به منبع آنها، در وب‌لاگش بگذارد.

من البته یک کار دیگر هم می‌کنم که اگر شما هم دوست داشتید بکنید. کار سمبولیک جالب خواهد بود: اسم وب‌لاگ‌مان را برای یک روز به «امروز» تغییر دهیم."




September 12, 2004


از يادداشت های شهر دور
خوب بود ها. انگاری هيچوقت نبودم. نشسته بوديم داشتيم پيتزا می خورديم. يه جايی تو مايه های سارا که بوفه است و هرچقدر دلت می خواد می تونی پيتزا و سالاد بخوری. بی خيال بی خيال. فقط شايد شباهتش به سارا يه خورده يادت می انداخت که قبلنا کجا بودی. دو لپی می خوردی. بعد يهويی آخرش برگشت خبر رو گفت. حالت تهوع گرفته بودم. دلم می خواست از اينجا تا تهران، تا اون حفاظت اطلاعات کثافت، تا زيرزمين های جايی که عرب نی نيانداخت بالا بيارم. اصلا تا اون موقع يادم رفته بود. خوش بودم برای خودم مثلا. خيلی خوبه خودتو بزنی به رگ بی خيالی. منم زده بودم. در مورد همه چی. هم جايی که ديگه نبودم، هم خودم، احساس های خودم. درخت بودن رو عشق بود. ولی خوب آخرين لقمه پيتزا رو که گذاشتم تو دهنم خبر رو گفت.

اينم اضافه شد به اون قبلی ها. ياد جلسه های قصه خونيمون می افتم. ياد پسرک ريزه ميزه ای که کلی فکرای بزرگ تو ذهنش داشت. ياد پسرکی که معلوم نيست الان کدوم گوری دارن دهنش رو صاف می کنن. ياد پسرکی که از بودنش اون شب تو فرحزاد خيلی خوشحال شدم. و حالا هيچ کاری از دستم بر نمياد جز اينکه تو ياهو مسنجر آف لاين بذارم برای دوستاش. شايد خبری بشه. هی التماس کنم مواظب خودتون باشين. تو رو خدا مواظب خودتون باشين. و اونا بگن فعلا نبايد شولوغش کرد. منم می گم چشم. تاريخ شونصد بار خودشو تکرار می کنه. اون دفعه هم صداشو در نياورديم سر سينا. حالا اينجا من چه گهی می تونم بخورم؟ پسر ريزه ميزه با فکرای بزرگ که مايه افتخار بود که مجله فيلم می نويسه حالا معلوم نيست کجاست، به چه جرمی. و بابای بيچاره ای که به جرم بودن از اول هم روزگار خوبی نداشت. سال ها خونه نشين بود چون که بود، و حالا هم معلوم نيست در چه وضعيتيه چون که پسرش هست، فکر می کنه، می نويسه.

آخرين لقمه پيتزا رو نجويده غورت دادم. ميزای بغلی رو نگاه کردم. همه داشتن پيتزا می خودن. اصلا تو کوچيکترين سلول مغزشون هم چيزی در مورد اين فکرای من نيست. چرا که باشه؟ اينجا داره مثل همه جاهای ديگه زندگی می شه. 6 ميليارد آدم دارن با افکار و دنيای خودشون زندگی می کنن. هيچ کس نمی دونه يه ديکتاتوری کثافت داره دست همه ديکتاتوری های دنيا رو يه جايی همين گوشه موشه ها از پشت می بنده. کسی اهميتی نمی ده يک سری آدم دارن محکوميت بودنشون رو پس می دن. چند نفر ديگه رو گرفتن. يه مدت دهنشون رو صاف می کنن و به صورت يه مرده متحرک تحويلشون می دن بيرون. چند تا فکر ديگه رو هم می کشن. چند تا زبون ديگه رو هم می برن. و هيچ اتفاقی هم نمی افته. چند وقت ديگه آزادشون می کنن. کاريش هم نمی شه کرد. به هيچ دادگاهی نمی تونی شکايت ببری که اينا ذهن من رو کشتن. و من فکر می کنم چقدر مهمه که آدم تو کدوم محدوده جغرافيايی به دنيا بياد. و فکر می کنم به راحتی پيتزا خوردن بی دغدغه ملت تو ميزهای بغلی من ذهن و روح آدما داره تو ايران تو چرخ گوشت ريخته می شه. و من فکر می کنم از بدبختی و ناتوانی طاقتم طاق شده. دلم داره می ترکه.

***

واقعا هنوز کسی باور داره اسلامی وجود داره؟ اگه وجود داشت که "الملک یبغی مع الکفر ولا يبغی مع الظلم" تبديل به يه جک بی مزه نمی شد. اگه واقعا اسلامی وجود داشت که ايران اين همه سال مع الظلم نمونده بود. قهر خدا می گرفتش. اصلا زمينش ترکيده بود. عين دل ماها. ديکتاتوری شاخ و دم نداره...


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage