خورشید خانوم



« September 2004 | Main | November 2004 »


October 30, 2004


تبليغ!

پايگاه خبری فيلم کوتاه به همت مرجان رياحی(منتقد مجله فيلم و فيلمساز) در مورد فيلم کوتاه و مستند خبر رسانی می کنه و مقاله های خوبی چاپ می کنه.

به اين وب سايت يه سری بزنين و اگه خوشتون اومد تبليغشو بکنين چون سينمای مستند و فيلم های کوتاه ايران واقعا نياز به تبليغ و تشويق دارن.




حتما تا حالا راجع به تئاتر بی شير و شکر تو وبلاگای پرستو و حميد رضا خوندين و عکس های آرش رو هم از اين تئاتر ديدين. گروه پرچين سر تئاتر زائر (که به نظر من يکی از زيباترين و قوی ترين تئاترهای ايرانيه) يه وبلاگ زده بودن و از اين طريق با مخاطباشون ارتباط خوبی برقرار کرده بودن. خوشبختانه الان ديگه وب سايتشون رو راه انداختن و در مورد بی شير و شکر می تونين اونجا کلی اطلاعات بگيرين.

من که کلی حسوديم می شه به هر کی که می تونه اين تئاتر رو ببينه. من دارم نمايشنامه اش رو می خونم و عکسای آرش رو نگاه می کنم تا بتونم تصور کنم فضای تئاتر رو. به نظر من حميد امجد و گروهش جهانی هستن و واقعا از گروه های درجه يک تئاتر دنيا چيزی کم ندارن. از دست ندين فرصت ديدن اين نمايش رو!

***

وب سايت مهدی پاک دل (بازيگر خوب گروه پرچين)
وبلاگ انتشارات نيلا



October 29, 2004


تو رو خدا مواظب باشين. خيالت راحت باشه. قاضی مرتضوی با دخترا خوبه! قاضی مرتضوی دخترا رو نمی گيره. فقط پسرا رو می گيرن. تو رو خدا مواظب باشين. هستيم، بابا اين يه موج بود تموم می شه. فرشته قاضی بازداشت شد...

تو رو خدا مواظب باشين : ((((




سخته، سخته، سخته...

تا مغز استخونت تير می کشه. احساس می کنی داری تيکه تيکه می شی. تو زمين و هوا معلقی. درد می کشی. با کله می خوری زمين و بعد پرت می شی تو هوا دوباره. فکرت ولی عين ساعت کار می کنه.

خالی شدن خيلی بده...



October 28, 2004


اين فيلم Team America خدااااااااا بود. يه انيميشن عروسکی بود راجع به يه تيم آمريکايی که دنيا رو از تروريسم نجات می دن. گند زده بود به هيکل همه تيپ های سياسی گرفته از جمهوری خواه و دموکرات گرفته تا مايکل مور. تمام کليشه های فيلمای آمريکايی رو مسخره کرده بود. عشقای آب دوغ خياری، قهرمان بازی، سکس بی معنی (صحنه های سکسی عروسکيش خيلی با نمک بود!!) و ذهنيت مردم آمريکا از دنيا. مثلا هر کشوری رو که نشون می داد زيرش می نوشت فلان مايل در شرق آمريکا. يعنی اينکه اينا همه چيز رو حول محور خودشون می سنجن. تصور مردم آمريکايی از عرب ها خيلی با نمک بود، ملتی که فقط می گن "دارکا، دارکا، جهاد محمد" و در جاهای عجيب غريبی از صورتشون مو در اومده. خلاصه من که خيلی خوشم اومد. کار گروه South Park همون کارتونه است که تو سال 99 يه فيلم انيميشن بلند هم از روش ساخته بودن به اسم South Park: Bigger Longer & Uncut و تو جشنواره کن جايزه گرفته بود. حسين اينجا راجع بهش نوشته. نيک آهنگ هم اينجا راجع بهش نوشته.




وقتی از کاليفرنيا بر می گشتم، تو فرودگاه شارلوت تو يه باری نشسته بودم تا موقع پرواز بعديم بشه. يه زير سيگاری بود و خيلی ها می اومدن پهلوم می شستن که از اون زير سيگاری استفاده کنن. همشون چون بد تر از ايرانی ها فضولن شروع می کردن فوری می پرسيدن کی هستم و چيکاره ام و نظرم راجع به آمريکا چيه و غيره. همه حرفا هم به انتخابات آمريکا ختم می شد. همشون می خواستن به کری رای بدن. آخرين کسی که باهاش حرف زدم گفت من دموکراتم اما می خوام به بوش رای بدم! من چشام چارتا شده بود. شروع کردم حرف زدن، از جنگ عراق، از منافع مالی و نفتی که پشت جنگ بود، از اينکه بوش دلش به حال بچه های کوچيک عراقی نسوخته بود و بيشتر به فکر هالی برتون بود... اونم هی می گفت من می فهمم تو چی می گی و بهت حق می دم، اما کری نمی تونه از آمريکا و دنيا محافظت کنه! گفت آمريکا برادر بزرگتر (Big Brother)بقيه کشورهاست. گفت وقتی بچه بود بردار بزرگترش ازش محافظت کرده بود، امريکا هم بايد همونطوری از بقيه کشورا محافظت کنه، از بچه های عراقی...

خيلی حرفا داشتم که بهش بزنم، ولی اينو که گفت خفه شدم. ديگه هيچچی نگفتم. ازش نپرسيدم اگه کسی برادر بزرگتر نخواد کيو بايد ببينه، اگه ايرانی ها نخوان جمهوری خواهای آمريکا به حکومت ايران حال بدن کيو بايد ببينن؟ اگه مردم دنيا دلشون نخواد به اندازه ده سال گذشته تو عراق بچه ها کشته بشن و تيکه پاره شن کيو بايد ببينن؟

من زياد از کری هم خوشم نمی آد. به نظرم ماسته. از اين مبارزات انتخاباتی آخرش هم خوشم نيومد. عين بوش خاله بازی بود. تو اينو گفتی، من اينو می گم. تو بدی، بد، بد، بد. از ادواردز هم خيلی خوشم نمی آد. ولی آرزو می کنم کری انتخاب شه، چون اعتقاد دارم دنيا بدون رهبری بوش جای بهتريه.

اينو نوشتم اينجا فقط برای اينکه يکی از دوستامون که تو کمپين کری هستش ازم دلخور بود که چرا نوشتی از ادواردز خوشت نمی آد. می گفت خيلی از ايرانی ها به بوش می خوان رای بدن و من شاخ دراوردم. حالا البته عمرا هيچ ايرانی که بتونه رای بده و بخواد به بوش رای بده وبلاگ من رو بخونه يا حتی اگه بخونه نظر من براش اهميت داشته باشه، ولی اينو برای راحتی خيال اين دوستم نوشتم که فکر نکنه من کسی رو به رای دادن به بوش تشويق کردم. آقا به کری رای بدين اگه سيتيزن آمريکا هستين! به کری رای بدين اگه دموکراسی تو خاورميانه براتون مهمه! به کری رای بدين اگه دلتون می خواد آمريکا با کشورای اروپايی سر ميز مذاکره بشينه و باهاشون زد و بند کنه تا عراق از اين وضعی که هست در بياد. به کری رای بدين اگه می خواين از شر نظرات مشعشعانه سياسی من راحت بشين!!



October 25, 2004


واحد خبرگذاری کلاغ سياه قارقارو:
"آهاي ملت ، به کوري چشم صاحبان تلويزيون فارسي زبان در کشور شيطان بزرگ (!) نخستين شبکه فارسي زبان از کشور آلمان تونست از وزارت ارشاد اسلامي مجوز تاسيس دفتر در ايران رو اخذ کنه ."

جالب بود! نوش جونشون!



October 24, 2004


دارم درس می خونم به زور. پشتم بدجوری بادخورده. کمی تا قسمتی هم در مورد رياضی خنگم. هر مساله ای رو بيست دقيقه طول می دم تا حل کنم. لغتای عجيب و غريب رو هم که هرجوری هست دارم حفظ می کنم. واسه هر لغتی يه داستان می سازم تا يادم بمونه. يه جورايی متوقف شدم. خيلی وقته متوقف شدم. دست و دلم به هيچ کاری نمی ره. کلی جون می دم تا هرکدوم از کارايی که بايد انجام بدم رو انجام بدم. دارم می رم پيش مشاور. جلسه اول که فقط يه سری سوال کرد ازم که ببينه تو چه وضعيتيم. بيچاره يه خورده خل شده بود از دستم. اميدوارم آخرش اونم مثل خودم خل و چل نکنم که خودشم مجبور شه بره پيش يه مشاور ديگه!

با آقای همسر به پيشرفت هايی رسيديم. ديروز نزديک بود جنگ جهانی سوم راه بيفته! بعد فهميديم نصف جنگ و دعواهامون سر اينه که در مورد خونه دو تا ديد مختلف داريم. من برام تميزی مهمه و اون براش مرتبی. تمام زندگيم اتاقم وحشتناک شولوغ بوده. به قول بابام شتر با بابارش گم می شد. اعتقادی به تا کردن لباس هام يا جمع کردن تختم و انداختن روتختی روش ندارم چون می گم دوباره بايد فرداش به همش بزنم. ولی عوضش هميشه می افتم به جون حموم و دستشويی و آشپزخونه و همه چی رو می سابم. حالا متوجه شدم آقای همسر از اين جور کارای بشور و بساب قبلا سالی يک بار می کرده! ولی عوضش هفته ای يه بار همه چی رو مرتب می کرده. خلاصه مثل دو تا آدم غاقل و بالغ نشستيم حرف زديم و قرار شد هردومون به سليقه اون يکی اهميت بديم و هم تميز کنيم هم مرتب. نتيجه اش اينکه الان خونمون اونقدر تميزه که هيچکس مخصوصا شيده و بابام باورشون نخواهد شد! يه جوريه البته! خونه اينقدر مرتب به گروه خونيم نمی خوره! ولی خوب فکر کنم يواش يواش عادت کنم.

خونمون رو دوست دارم. وسايلمون خيلی قراضه است. همه چی دست پنجمه! ولی من از ايران يک عالمه ترمه و صنايع دستی آوردم و کلی خوشگل کردم همه چی رو. اگه ايران بوديم بايد حتما جهاز می بردم و وسايل نو می خريدم و بابام رو ورشکست می کردم. ولی اينجا رفتيم با پولايی که سر عروسی گرفتيم گشتيم ارزون ترين وسائل ممکنه رو خريديم. خونه بقيه هم اينجا تو مايه های خونه ماست. همه دانشجويی هستن ديگه. فقط اگه می شد يه کار غير قانونی هم پيدا می کردم که يه خورده پول درآرم خيلی خوب می شد. می ترسم تا سال ديگه که برم دانشگاه از بی کاری وبی پولی دق کنم!




Adrienne Rich يکی از شاعرای معروف معاصر آمريکاست که من خيلی اتفاقی باهاش آشنا شدم. پارسال رفته بودم سر جلسه دفاع يکی از بچه ها که تزش راجع به اين خانوم بود. تو ايران هيچ چی ازش چاپ نشده بود و اين بيچاره کلی پول خرج کرده بود از آمريکا براش کتاب هاشو فرستاده بودن. جلسه دفاع خيلی جالب بود و من نسبت به ريچ کنجکاو شدم. ريچ علاوه بر کتاب های شعری که چاپ کرده يه سری هم مقاله و کتابهای مجموعه مقاله چاپ کرده. دو سه روز پيش رفته بوديم يه نمايشگاه کتابای دست دوم و دو تا از کتاباش رو خريدم و دارم کلی با شعراش حال می کنم. پيشنهاد می کنم شعرايی که ازش آنلاين هست رو بخونين. يه سرچ گوگل بزنين کلی در موردش پيدا می کنين. شعراش فوق العاده ساده و پر معنی ان. مفاهيم انسانی زيادی توی شعراش هست، در مورد جنسيت، نژاد، قدرت، زبان، فرهنگ و غيره زياد شعر گفته. کلی هم مقاله داره. خيلی از موضوعاتی که باهاشون درگير بوده تو زندگيش در مورد هويت و جنسيتش موضوعاتيه که خيلی از ماها هم الان باهاش درگيريم. کاشکی تو ايران هم مترجما يه خورده معرفيش می کردن.

For an Album (1987)

Our story isn't a file of photographs
faces laughing under green leaves
or snowlit doorways, on the verge of driving
away, our story is not about women
victoriously perched on the one
sunny day of the conference,
nor lovers displaying love:

Our story is of moments
when even slow motion moved too fast
for the shutter of the camera:
words that blew our lives apart, like so,
eyes that cut and caught each other,
mime of the operating room
where gas and knives quote each other
moments before the telephone
starts ringing: our story is
how still we stood,
how fast.

From Time’s Power




October 22, 2004


همينجوری!


سان فرانسيسکو




امشب برای بار چهارم انجمن شاعران مرده رو ديدم. جای آيدا خالی. خيلی خوب بود، از يه کانالی پخش می شد که آگهی نمی داد. کاشکی صد بار اين فيلم رو برای ايرانی های محافظه کار و سنتی نشون می دادن. بازم گريه کردم. والت ويتمن، دم رو غنيمت بشمار، کلاسای شعر آقای سخنور که البته اصلا شبيه کلاسای ناخدا نبود. ادبياتی که يه موقعی شد که بهم هيچ چی نداد، وقتی که ديدم ادبيات هم شده مثل رياضی، قوانين رو ياد بگير و ضرب و تقسيم کن و کار رو نقد کن. کاشکی اصلا نقدی نبود و من هنوزم ادبيات می خوندم. رويای خبرنگاری، رويای پخش حقيقت! و ادبياتی که می شه راحت گفت حقيقتی توش نيست و دروغيه که نويسنده می گه... دروغ های زيبا. دروغ های حقيقی. کدومشون بهتره؟ بهتر؟ خوب؟ خب راحت می شه گفت خوب وجود نداره، همه چی نسبيه. ولی کدومش؟ برگشتن به کلاس هايی که شاهکار های ادبی رو متر می کنن؟ خب کلاسای آقای نجوميان هم بود. کلاسای خانوم دکتر مژده. روحش شاد اگه روحی وجود داره. هنوزم تو گوشمه اونجوری که از طعم گوجه فرنگی های هارولد پينتر می گفت. وقتی که از کرن فلکس می گفت تو يکی از نمايشنامه های پينتر و از تاريخی که پشت اون يک کلمه وجود داره. چقدر خوب شد دختر گلفروش رو بالاخره اجرا کرد قبل از فوتش. مثل اون ها هم هست، حتما هست. رويای پخش حقيقت هم هست! اوريانا فالاچی و جذابيت های خبرنگاری. هر دو تا راه جذابه. دروغ و حقيقت رو نمی شه از هم جدا کرد. هردو پر از دروغ های حقيقی ان. چقدر رابرت فراست خوندن می چسبه امشب...

...

I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I—
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference

From: The Road Not Taken




October 21, 2004


سفر- شش
خوب اين سفر آخری رو دو هفته رفتم کاليفرنيا. يه کنفرانس بود تو استنفورد که يه عده از دانشجوهای ايرانی شرق و غرب آمريکا که راجع به مسائل مربوط به ايران تحقيق می کنن و کار انجام می دن دور هم جمع شده بودن و يه سری سخنرانی کردن. بعضی هاشون هم يه سری راه حل های عملی داشتن. خيلی کنفرانس خوبی بود. تمام سخنرانی ها عالی بود. يه عده از ايرانی های موفق هم اومدن و برامون سخنرانی کردن و بيشتر در مورد راز موفقيت خودشون و شرکت هاشون گفتن. اميد کردستانی گوگل هم اومد. خيلی ازش خوشم اومد. فوق العاده خاکی بود و از راز موفقيت هاش برامون گفت. مهمترين چيزی که تو حرفاش برام جالب بود اين بود که گفت با همه محاسباتی که می کنين برای انتخاب شغل و شرکت، به اون چيزی که ته دلتون هم می گه گوش بدين. از خونواده اش گفت و اينکه هر کاری هم بکنه هيچ وقت آخر هفته ها مسافرت نمی ره که با خونواده اش باشه. و از محيط دوستانه گوگل حرف زد. (ياسر هم اينجا راجع بهش نوشته.)

هدف اين کنفرانس اينه که شيش ماه يک بار برگزار شه و از تو اين کنفرانس ها يه سری پروژه عملی دربياد که بشه به ايران کمک کرد. خوب البته در صورتی که اين اتفاق بيفته می شه گفت که اين سری کنفرانس ها موفق عمل کرده. از بودن تو جمع اين بچه ها کلی روحيه و انرژی گرفتم و شايد يکی از اصلی ترين دلايلی که بعد از اين سفر کلی حالم خوب شد حضور تو اين کنفرانس بود. خوب من هنوز برام خيلی زوده که به کل بیخيال ايران شم و اونجا احساس اينو داشتم که هنوز اميدی هست که بشه کاری کرد. البته واضحه که کنفرانس اصلا سياسی نبود و بحث های سياسی زيادی پيش نيومد. به نظر من بيشترين بحث ها راجع به مشکل مديريت تو ايران بود. به نظر من که ايران جدا از حکومتش دو تا مشکل داره، يکی مديريت، يکی هم کتاب خونی. البته بهتره حالا که من ايران نيستم خيلی تو وبلاگم راجع به اين چيزا نظر ندم. ولی خوب تو ايران هم که بودم هميشه اين نظر رو داشتم.

سانفرانسيسکو و اصولا Bay Area به نظر من يکی از بهترين جاهای آمريکاست. طبيعتش فوق العاده زيباست. هواش خوبه. مردمش دموکراتن اکثرا. رويا اينجا و اينجا تو وبلاگش از سفرش به سانفرانسيسکو نوشته. شيده هم اينجا از سفرمون نوشته. ما دو روز قبل از کنفرانس رو با آقای همسر سانفرانسيسکو بوديم پيش دختر خاله من. يه Winery هم رفتيم که فوق العاده جالب بود. البته متاسفانه داريوش رو نرفتيم. اگه از اين جور چيزا خوشتون مياد حتما وب سايت داريوش رو ببينين (لينک از طريق بر ما چه گذشت. حيف که نرسيديم علی تمدن رو هم از بس برنامه امون فشرده بود ببينيم.)

روز آخر رفتيم رستوارن ميکده که من بعد از ماه ها دوری از کباب کوبيده کباب کوبيده بخورم و يه دوست خوب رو ببينيم. دوست پسر ده سال پيشم رو هم اونجا ديدم که کار می کرد اونجا. خيلی جالب بود! اين زمين هم برای خودش خوب گرده!

بعد از کنفرانس آقای همسر برگشت فلوريدا و شيده اينا اومدن دو روز سانفرانسيسکو و با عموی شيده که خيلی مرد باحالی بود حسابی گشتيم. کلی با شيده و پيام خنديديم. جوانه و جهانشاه عزيز رو ديديم که خيلی گل بودن. آقای گيله مرد و مرتضی نگاهی رو هم ديديم. آقای گيله مرد خيلی ماه بود. به همون باحالی وبلاگش. آقای نگاهی هم خدا بود. اصلا هيچ ربطی به وبلاگ جدی ش نداره. کلی از دست اين دو جوون خنديديم. بعد هم رفتيم يه روز لوس آنجلس پيش خداداد. کلی خداداد رو اذيت کرديم و لذت برديم! شبش صفا رو هم ديديم (اين صفا هم خيلی بچه خوبيه، حيف که ديگه وبلاگ نمی نويسه!) و رفتيم بولوار معروف هاليوود که اسم شخصيت های معروف رو تو ستاره می کنن و می زنن کف خيابون. يه مغازه ای رفتيم که توش چيزای بی ناموسی می فروختن و قيافه شيده اونجا ديدنی بود. حيف که نمی شه عکسشو بذارم اينجا! جای بعضی ها خالی بود که معذرت خواهی بکنن! يه هنرپيشه دست چندم اومده بود با ليموزين و غيره و ملت دورش رو گرفته بودن و جيغ و ويغ می کردن براش. يه زنه که خيلی هيجان زده بود ازش امضا گرفت و باهاش عکس گرفت. ولی من از هرکی پرسيدم اسم آقای هنرپيشه رو نمی دونست، حتی همون خانومه! بعدشم معلومه که رفتيم قليون کشی!

صبحش ماشين پيام رو جرثقيل برده بود به تلافی اينکه ماشين خداداد رو در خونه شيده اينا جرثقيل برده بود. البته اصلا به اندازه برده شدن ماشين خداداد قضيه خنده دار نبود! بعد از چهار ساعت زير آفتاب وايسادن با چمدون عريض و طويل من و ساک های شيده اينا ماشين رو پيام آورد و رفتيم يک چلوکبابی تو رگ زديم و تو يه مغازه ايرانی من کلی خريد کردم از جمله سبزی قورمه سبزی و رب انار و رشته آش و تن ماهی شيلتون و تمبر هندی! بعد رفتيم طرف شهر شيده اينا. اون دو شبی که پيش شيده و پيام بودم هم خيلی خوش گذشت. خيلی خوشحال بودم که پيام و شيده اينقدر با هم خوبن و بالاخره شيده اومد پهلوی پيام. يه شبش رفتيم کلاب مکزيکی ها و من برای اولين بار مست کردم! به طرز فجيعی هم مست کردم چون شراب خوردم و بعدش روی شراب ها مارگاريتا خوردم! البته قرار شد شيده و پيام ديگه هيچوقت به روم نيارن اين مساله رو! انقدر طبيعی بود برام بودن با شيده که وقتی اومد فرودگاه منو برسونه خداحافظی باهاش عجيب به نظرم ميومد.

بعدش برگشتم سانفرانسيسکو. دو روز پيش يه دوست خوب بودم و يه سخنرانی هم رفتيم تو سن حوزه. برام آشنايی با اين دوست خيلی جالب بود. هم خودش و هم همسرش از چپی های قديم بودن و من يه جلوه ديگه ای از زندگی رو تو ميون حرفاشون کشف کردم. وقتی که از اعدام دوستاشون حرف می زدن يه حال عجيبی شده بودم، يه چيزی تو مايه های اون حالی که بعد از ديدن از کرخه تا راين داشتم... با يه عده از ايرانی های درست حسابی شمال کاليفرنيا هم آشنا شدم. خدا رو شکر ايرانی های فسيل کاليفرنيا تو اين سفر به تورم نخوردن اصلا.

دو روز آخر رو هم با دختر خاله ام بودم و رفتيم حسابی الواتی. محله ايتاليايی های سانفرانسيسکو دور از چشم آقای همسر محله خوش آب و هوايی بود! ولی خوب ديگه آخرای سفر من دلم برای خونه کوچيک خودمون تنگ شده بود. برای بچه های ايران هم دلم تنگ شده بود. آخه اين دو هفته خيلی به اينترنت دسترسی نداشتم و يه جورايی از حالشون بی خبر بودم. وقتی تو ياهو هستم انگار تو خونمون تو تهرانم و دارم با بچه ها حال و احوال می کنم...




October 20, 2004


فقرو فحشا ساخته ي دروغ پردازانه ي جناب مسعود ده نمكي




...
Why it has to be like this Why we don't realize Why we're too blind to see the one Who's always on our side I'm asking why I'm asking why Nobody gives an answer I'm just asking why Just tell me why Why it has to be like this That the good ones disappear I'm asking you why I'm asking why
...
Enigma- Le Roi Est Mort, Vive Le Foi!



فراخوان انجمن حمايت از حقوق کودکان:

"اعضای گرامی، ياران عزيز،
امروز يکی از آن فرصتهايی است که شما می توانيد با دستهای مهربان و ياری گر خود انجمن را حمايت نماييد. بعد از حدود ده ماه جستجو بالاخره موفق شديم خانه ای را برای انجمن خريداری نماييم. با توجه به هزينه تعميرات و بازسازی اين خانه و هزينه های جاری انجمن که به هيچ عنوان قابل اغماض نيست از شما همراهان درخواست می کنيم ما را در حل اين مشکل تا آنجا که در توان شماست ياری فرماييد. به روزی می انديشيم که در کنار شما افتتاح اين ساختمان را جشن بگيريم و اين ميسر نمی شود جز با همراهی شما خوبان.
4277 بانک ملی شعبه اسکان(کد شعبه 271)
به نام انجمن حمايت از حقوق کودکان"



October 19, 2004


به يک نفر آدم نيکوکار باهوش که Java Programming و Network Security حاليش بشه و ساکن يکی از بلاد کفر باشه و به اينترنت پرسرعت دسترسی داشته باشه و انگليسيش هم خوب باشه و دلش به حال فيلترينگ تو ايران خيلی می سوزه و يه خورده هم وقت داره، برای کمک به يه پروژه داوطلبانه در مورد فيلترينگ نيازمنديم. حقوقش (که از نوع معنوی هست) هم از طريق دعای خير کاربران اينترنت در ايران پرداخت خواهد شد! لطفا اگه کسی می خواد کمک کنه با من تماس بگيره:
khorshid
ات
Gmail
دات کام



October 18, 2004


يک وب سايت در مورد Underground Art در ايران

معجزه مادری يک و دو

پرسش هايی درباره فمينيسم: قسمت اول، قسمت دوم

منبع مطلب جمهوری اسلامی در مورد سازمان های غير دولتی

زنان وسازمانهای غیردولتی،عوامل گسترش فساد

مشترک مورد نظر خر است!

يه سری تمرين برای بهتر کردن رابطه جنسی




"شهره خواهر من بود، اعدامش کردند! همینجا اعدامش کردند! اینجا زندان که نبود، اون روزها اینجا قصاب خونه بود!"




ديروز ادواردز معاون کری اومده بود دانشگاه فلوريدا برای تبليغ. ما هم رفتيم. يک عالمه آدم اومده بودن. يه جوری بود. مردم خوشحال بودن و حسابی و جيغ و ويغ می کردن. هرکاری کردم نتونستم تو هيجانشون شريک شم يا حتی يه دست کوچولو بزنم. ولی عوضش کلی گريه کردم. ياد اولين سالگرد دوم خرداد تو دانشگاه تهران افتادم که چقدر خوشحال و پراميد بوديم. چقدر جيغ زديم و دست زديم و بعد طلبه های قم کفن پوشيدن رفتن تظاهرات که به محرم بی احترامی شده. چقدر نويد جامعه مدنی جذاب بود برامون. بگذريم. مثل اينکه من تازگی ها زيادی احساستی می شم. البته اينم می گذره.

يکی از چيزای جالب برنامه ديروز اين بود که در کنار طرفدارای کری يه سری طرفدارای بوش هم بودن که آروم يه گوشه وايساده بودن و پلاکاردای بوش-چينی رو گرفته بودن دستشون. برام يه جوريه اين مبارزات انتخاباتی آمريکا. يه جورايی شبيه جنگای خاله زنکی وبلاگای ما می مونه! تا می تونن به طرف بدو بيراهای مزخرف می گن و از خودشون تعريف می کنن. ملت هم سر هر جمله هورا (هوار) می کشن. بعدشم کلی آهنگ باحال گذاشتن و ملت می رقصيدن واسه خودشون. خلاصه يه جورايی هم شبيه پيک نيک بود. اين ادواردز هم که بد جونوريه. ازش زياد خوشم نمی آد. خيلی سوسمار نشانه! به هر حال منکه شخصا اميدوارم بوش برنده نشه چون از جنگ خوشم نمی آد. ولی ادواردز هم مثل بقيه مبارزات انتخابی ديروز هم گفت که حساب ايران رو می رسيم در مورد سلاح های اتمی. خوب دوست نداشتم اينو شنيدم اونجا. دست خودم نبود ديگه!

اينم چند تا عکس از ديروز که آقای همسر گرفته:




سفر- پنج
بعد از اسباب کشی، وسط طوفان هايی که چپ و راست می اومد با دو تا از دوستای دخترم رفتيم بوستون (يعنی باز هم بدون آقای همسر!). من و يکی از دوستام رانندگی می کرديم و 28 ساعت تو راه بوديم. اون يکی دوستم تو کالج Wellsely درس می خونه و تو خوابگاه زندگی می کنه. همون جايی که درباره اش فيلم Mona Lisa Smile رو ساختن. برام جالب بود ساختموناش و معماری جالبش. اصولا خوابگاه هم برام جالب بود. اتاق های خوشگل، حموم دستشويی های قشنگ و تميز. و غذاخوری های عالی. من و دوستم اونقدر غدا خورديم تو اين خوابگاه های ولزلی که داشتيم می ترکيديم. آخه يه جورايی اصلا پول نداشتيم و همه پولمون رو گذاشته بوديم برای بنزين. اين غذا خوری ها هم که همشون بوفه بود و انواع غذاها و سالاد ها و دسر ها رو داشت. قبل از برگشتن هم يک عالمه برای تو راهمون ساندويچ درست کرديم چون ديگه يک قرون هم پول نداشتيم. اين کالج يکی از
گرون ترين کالج های آمريکاست که دانشجوهاش يا خيلی پولدارن، يا اينکه خيلی درسشون خوبه و بورسيه هستن که دوست ما البته واضحه که بورسيه بود. به نظر من زندگی توی خوابگاه هم سخته و هم جذاب. چون به آدم زندگی گروهی رو ياد می ده و درعين حال کمک می کنه که آدم دور از خونواده اش زندگی کنه. ولی خوب ظاهرا افرادی که خوابگاه زندگی می کنن خيلی زود از امکانات خوابگاه خسته می شن و دوست دارن کمی هم زندگی خصوصی داشته باشن.

ولزلی خيلی نزديک بوستونه و ما هر روز يه سری هم بوستون می زديم. دانشگاه ام آی تی رو ديديم ولی نرسيديم هاروارد رو ببينيم و فقط از بيرون از معماری هاروارد لذت برديم. اونجا يه ميدون معروف هست به اسم هاروارد که دورش يه سری کافه و مغازه هست. هميشه يه خواننده تازه کار هست که اونجا گيتار بزنه و آواز بخونه و سی دی هاش رو بفروشه. بوستون يه جورايی پايتخت فرهنگی آمريکاست. ولی ما تو 3 روزی که اونجا بوديم نرسيديم خيلی با اين جنبه آمريکا آشنا بشيم و عوضش تا می شد آدم های بی خانمان ديديم. حالا بايد يه بار با آقای همسر سر فرصت برم بوستون. ما تو اون سه روز بيشتر مشغول خريد بوديم که دوستم توی اتاق خوابگاهش جا بيفته. اما جالب ترين چيز تو بوستون رانندگی کردن و گم شدن بود!

رانندگی تو بوستون عين تهران می مونه! خيابون ها هم که علامت درست حسابی نداره و نقشه ای هم که داشتيم همش غلط غولوط بود. پليس ها به قانون و سرعت کاری نداشتن و من کلی از رانندگی بی قانون مثل تهران لذت بردم. روزی 2 ساعت گم می شديم تو خيابونا! نقشه می گفت فلان خيابون از طرف ما يه طرفه است و ما می تونيم واردش شيم و بعد خيابون ورود ممنوع از آب در می اومد! ماشينا بوق می زدن و ما گير می کرديم اون وسط! خلاصه به طرز شرم آوری از رانندگی تو بوستون لذت برديم و کلی ياد تهران کردم!

برگشتنه هم من شب رانندگی می کردم و دوستم روز. تو اتوبانای آمريکا يه محل هايی هست برای استراحت که توش دستشويی های تمييز و قهوه و نوشابه و بعضی وقتا غذا داره. بعضياشون هم از طرف کليسا غذا و نوشيدنی مجانی می دن که خيلی می چسبيد. خدا عيسی مسيح رو سلامت نگه داره. نصفه شب تو يکی از اين محل های استراحت نگه داشتم که جيش کنم و يه آبی به صورتم بزنم که خواب از سرم بپره. اونجا محل استراحت کاميونی ها هم بود. دورو برم پر از راننده کاميون بود. دو سه تاشون اومدن ازم سيگار گرفتن. قيافه ها و سر و وضعشون عين راننده کاميون های ايران بود. ولی خوب واضحه که نه هيچکدومشون بهم فحش خواهر و مادر دادن (من کلی از راننده کاميونا تو تهران، حتی تو اکباتان جلوی مدرسه امون بدو بيراه شنيدم) و نه احساس عدم امنيت کردم. خوب احتمالا راننده کاميون های اينجا کمتر از ايران زير فشار زندگی هستن که بخوان فشار رو از طريق حرف های ناجور به دخترا خالی کنن.

اين سفر خيلی بهم خوش گذشت چون بدون وابستگی به آقای همسر رفته بودم و کلی چيز ياد گرفتم مخصوصا از اين دو تا دوستم که چند سالی هست که آمريکان و هم هنوز کلی ايرانی هستن و هم کلی از چم و خم زندگی تو آمريکا با خبرن.




سفر- چهار
برای سالگرد ازدواجمون رفتيم ميامی تو جنوب فلوريدا که طبيعتش فوق العاده خوشگله. راجع به اون تو وبلاگم نوشتم مفصل قبلا چون اون موقع سرحال بودم.



October 17, 2004


بعضی وقتا ربط دادن گوز به شقيقه هنرمندی عظيمی می خواد از نوع بيمارش.




امشب بالاخره فيلم عروسيم رو که ايران جا گذاشته بودم و تو اين سفر آخر از شيده گرفتم ديدم. اونقده خوب بود دين همه بچه ها، خونواده ام، دوستام. بعضياتون وبلاگم رو می خونين. نمی دونين چه حالی کردم يه تصوير کوچيک هم که شده ازتون ديدم تو فيلم. خيلی خوب بود.

ولی خودمونيم من و آقای همسر هم چه سوتی هايی داده بوديم اون شب ها!




سياوش (خواهرزاده ام که الان نزديک سه سالشه) با خواهرم رفته بودن استاديوم تو قطر بازی ايران رو ديده بودن. (خواهرم قطر زندگی می کنه) از تصور بچه نيم وجبی تو استاديوم که دستاشو بهم می زده و ايران ايران می کرده قند تو دلم آب می شه. خواهرم می گه حالا هر روز کارش اينه که پرچم بگيره دستش و ايران ايران کنه و به خواهرم بگه بريم استاديوم! حالا مگه می شه به اين بچه فهموند همون يه بازی بوده؟! دلم براش خيلی تنگ شده. يه ماه قبل از رفتن من از ايران اونا رفتن قطر. هنوز اون موقع ويزای آقای همسر نيومده بود ولی من يه جورايی ته دلم احساس می کردم شايد تا مدت ها خواهرم و سياوش رو نبينم. تو فرودگاه سياوش رو بردم ماشين بازی کامپيوتری کنه و تا لحظه آخر ولش نمی کردم. وقتی خواهرم از ماجراهای استاديوم پای تلفن گفت يهويی قلبم تير کشيد. يه لحظه است. يه لحظه که دلت می خواد هرجوری شده بغلشون کنی و ماچشون کنی اما نمی شه...

سياوش اونجا مهدکودک می ره. داره انگليسی رو با لهجه بريتيش ياد می گيره و عربی هم يواش يواش ياد می گيره. دلم داره غش می ره برای اينکه بزرگ شدنش رو ببينم. آخه من حتی قبل از مامانش برای اولين بار ديدمش. دکتر وقتی تو بغلم ديدش فکر کرد منم مادرم اونقدر عاشقانه بغلش کرده بودم. براش لالايی می خوندم تا خوابش ببره. خواهرم رو خيلی دوست دارم. بهترين دوستمه. سياوش هميشه لبخند رو لبام می آورد از بس که بامزه است و خل و چلی هايی تو مايه های خودم داره. دلم براشون تنگ شده...

اينم يه عکس محترمانه! از سياوش تو فرودگاه (اينجوری نگاش نکنين، يک جونوريه که ديوار راست رو می ره بالا!)؛ آخرين تصويری که ازش دارم:






سفر- سه

دو هفته بعد از سفرم به واشنگتن تنهايی رفتم کلرادو. عمه ام اونجا زندگی می کنه و عمل داشت. اين عمه من همونيه که برام کامپيوترم رو خريد و باعث شد من با دنيای اينترنت آشنا بشم. اون موقع ها بابای من پول نداشت برای من کامپيوتر بخره و عمه ام به بهانه کادوی قبولی کنکور فوق ليسانسم پول کامپيتورم رو داد. خوب من خيلی مديونش هستم و دلم می خواست حتما سر عملش باشم. از کلرادو چيز زيادی نديدم. چون همش بيمارستان بودم. ولی همون بيمارستانش هم جالب بود. سيستمشون عالی بود. بعد از عمل يه اتاق هايی بود که جراح می اومد برای خانواده بيمار کامل توضيح می داد که جريان عمل از چه قرار بوده و ما تا تونستيم دکتر رو سوال پيچ کرديم و اون هم با آرامش همه سوال های ما رو جواب داد. کادر پرستاريشون فوق العاده بود. همه چی فوق العاده تمييز بود. البته اين بيمارستان وابسته به کليسا بود و هر روز چند بار از بلندگوها دعا های آرامش بخش پخش می شد. اصولا آمريکايی ها مذهبی هستن. به نظر من حتی از ايرانی ها هم مذهبی ترن! به هر حال عمل عمه ام به خوبی و خوشی تموم شد. دو تا عمه های ديگه ام هم اونجا بودن و يک هفته حسابی لوسم کردن و کلی بهم خوش گذشت. اگه يه خورده اوضاع مالی مون بهتر شه حتما با آقای همسر برای اسکی يه بار می ريم کلرادو. فلوريدا که اصلا کوه نداره. من دلم برای کوه های تهران حسابی تنگ شده بود و کلی از منظره کوه های کلرادو لذت بردم.

ولی سفر با هواپيماهای آمريکا اصلا کيف نمی ده. شرکت های هواپيمايی امريکا اکثرا در حال ورشکستگی هستن. اصلا غدا نمی دن تو پرواز. يه ليوان نوشابه می دن با يه بسته کوچيک چوب شور، حتی اگه پروازت 5 ساعت باشه. ما هم که عادت کرديم به غذاهای خوشمزه ايران اير! خدا نکنه تو پرواز هم يکی از اين آدم های خيلی چاق آمريکايی بغلت بشينه. ديگه حسابی ساندويچ می شی! ماشالا بعضی از اين آمريکايی ها اونقدر می خورن و مواد غذايی هم اونقدر هورمون داره که چاق های غير عادی اينجا زيادن. آدم حرصش می گيره وقتی می بينه اينجا اين همه نعمت فراوونه و اين ملت همش اسراف می کنن و اونوقت تو همين کشور خودشون فقر بی داد می کنه. شهر های بزرگ آمريکا پر از آدم های گشنه و معتاد يا الکليه که تو خيابونا يه تيکه مقوا گرفتن دستشون که روش نوشته "گشنمه" يا مثلا يکيشون نوشته بود :"چرا دروغ بگم، من آبجو می خوام"!



October 16, 2004


اگه تو خونه بشينم حسابی خل و چل می شم و به پر و پاچه آقای همسر می پيچم. برای همين برنامه ام اين بود که وقتی از مسافرت برگشتم هر روز برم کتابفروشی برای امتحان GRE درس بخونم. کتاب فروشی های بزرگ اينجا بهشتن. هر کتاب يا مجله ای که بخوای می تونی برداری و بری تو کافی شاپ کتاب فروشی ساعت ها بشينی و بخونی. خيلی ها هم ميان درس می خونن اونجا. فکر کنم نشر ثالث تو کريمخان تقريبا شبيه ترين جا به کتاب فروشی های اينجاست. شهر کتاب ها هم اگه کافی شاپ داشتن می شدن يه چيزی تو اين مايه ها. قبلا می رفتم کتاب فروشی که مجله های مختلفی که گرون هستن و نمی شه خريد رو بخونم. ولی از امروز درس خوندن تو کتاب فروشی رو شروع کردم. البته بماند که يک خانوم شيک و پيک ايرانی با آقای پسرشون فهميدن من ايرانی هستم و به مدت دو ساعت و نيم باهام حرف زدن و تخليه اطلاعاتيم کردن در مورد ايران و غيره. ولی خوب خوب بود. دوستای جديد پيدا کردم.

ولی خوب اين درس خوندن هم بهم فهموند که با فوق ليسانس ادبيات انگليسی و پنج شيش سال معلم زبان بودن و مترجم بودن بازهم چقدر از معرکه عقبم و چقدر زبانم ضعيفه. لغت های عجيب و غريبی که حتی به گوشم هم نخورده بوده تا الان رو بايد بخونم و برعکس اون چيزی که فکر می کردم اين لغت ها شکسپيری هستن و به درد نخور، خيلی هم لغت های به درد بخوری هستن و اگه آدم بخواد درس درست حسابی بخونه و مقاله های درست حسابی بنويسه بايد از اين جور لغت ها بلد باشه. حالا می فهمم که استادهامون که مجبور می کردن لغت های مشکل رو ياد بگيريم بيچاره ها نيت خير داشتن. يادش بخير من يه کلاس بيان شفاهی داستان داشتم که بايد يه چيزی نزديک 500 تا لغت سخت رو حفظ می کردم با اين حافظه ضعيفم و با شيده می شستم و شيده کمکم می کرد لغت ها رو حفظ کنم. بيشترش رو الان يادمه، هر چند که شيده خيلی بيشتر از من يادش مونده. کاشکی الان هم اينجا بود و باهم می شستيم تو سر و کله هم می زديم و اين لغت ها رو حفظ می کرديم. هنوز يک هفته از ديدنش نمی گذره و باز دلم براش تنگ شده.




سفر- دو

از واشنگتن رفتيم پيتزبورگ تو ايالت پنسيلوانيا. برادر آقای همسر با خانوم همسرش اونجا درس می خونن. شهر خيلی قشنگيه که مثل اکثر شهر های آمريکا معماری اوليه خودش رو حفظ کرده. اونجا پر از کليمی هستش و ما تازه فهميديم که اين جريان حروف K يا U که روی بيشتر مواد غذايی سوپر مارکت های آمريکاست چيه. کليمی های آمريکا درصد کمی از جامعه آمريکا رو تشکيل می دن. اما جامعه اشون اونقدر قدرتمنده که تونستن کاری کنن که با پول ماليات همه آمريکايی ها مواد غذايی آمريکا Kosher بشه. يعنی از طرف کشيش های يهودی(Rabbi) تاييد بشه. البته اين خوبه، چون مثلا خيارشور Kosher خيلی خوشمزه است و آدم مطمئنه که غذاهای تاييد شده حتما کيفيتشون خوبه. برای من اين تحاد جامعه يهودی ها جالب بود. احتمالا بعد از بلايی که نازی ها به سرشون آوردن اونقدر با هم متحد شدن که ديگه اين بلا تکرار نشه. افسوس خوردم که چرا ايرانی ها همچين اتحادی با هم ندارن هيچ جای دنيا...

اونجا يه پارکی هم رفتيم به اسم Ohio Park که از کوه های پر از درخت (مثل جنگل های عباس آباد) تشکيل شده بود. تو دل کوه يه مسير صاف زده بودن برای دوچرخه سواری. يه پل هم وسطش بود که از روی رودخونه رد می شد. دوچرخه سواری اونجا شاهکار بود. منظره ها فوق العاده بود و من از آزادی ای که داشتم حسابی استفاده کردم. از پيتزبورگ که بر می گشتيم خونه تقريبا 20 ساعت راه بود. شبش تو يه متل ارزون قيمت مونديم. فرداش رفتيم آتلانتا. متاسفانه عصری رسيديم و نتونستيم تور تارا (مال فيلم برباد رفته) رو بريم. حتما يه بار ديگه می رم آتلانتا. تمام خونه ها و لباس هايی که تو فيلم ازشون استفاده شده رو نگهداری می کنن. ديدن فضاهايی که دوست داشتنی ترين فيلم زندگيم توش درست شده بايد ديدنی باشه.

اونجا مرکز سی ان ان رو هم رفتيم. ساختمون عظيمی داره. يه جورايی ته دلم قيلی ويلی می رفت و دوست داشتم که اونجا کار می کردم. البته شتر در خواب بيند پنبه دانه!



October 15, 2004


از وبلاگ هاله:

"قط فکرشو بکنید اون بچه الان تو زندان چه جور از ترس داره تنش میلرزه. مثل یه جوجه. باید به پدر و مادرش پناه ببره که اونام کمر به قتلش بستن. بگو ننه بابای فلان فلان شده شماها کدوم قبری بودین که بچه هاتون کارشون به اینجا کشیده؟ هی بچه پس بندازی بی مسئولیت؟ بچه آقا بالاسر میخواد، راهنما میخواد. خاک برسر اون ننه بابای بی لیاقت بکنن"

اگه تا حالا نخوندينش حتما حتما برين الان وبلاگ هاله و جريان رو بخونين تو وبلاگش و پتيشن ها رو امضا کنين. اگه آشنای دولتی، حکومتی دارين بهشون زنگ بزنين. معمولا نتيجه می ده اين کار ها.





سفر- يک
اولين سفرم درست هفته دوم اومدنم به اينجا بود. با ماشين 15 ساعت رانندگی کرديم تا واشنگتن. يکی از دوستام اونجا کنفرانس داشت. خانوم عبادی هم سخنرانی کرد اونجا. سخنرانيش خيلی بد بود. يعنی به مخاطباش که بيشتر آمريکايی بودن يا خبرنگارای خارجی ربطی نداشت. البته من ايراد رو به مسئول برنامه هاش می گيرم. چون شيرين عبادی که سخنران نيست. بايد مسئول برنامه هاش بهش مشورت های لازم رو می داد. به هر حال سخنرانيش راجع به اسلام بود، يعنی دفاع از اسلام. حرفش اين بود که اسلام با حقوق بشر منافاتی نداره و اين حکومت ايرانه که به دلبخواه خودش اسلام رو اجرا می کنه. بخش دوم حرفش که درست بود. اما در مورد بخش اولش دوست داشتم ازش بپرسم که پس قضيه حجاب رو چجوری می شه توجيح کرد. ولی پرسش و پاسخ ها نمايشی بود و نشد ازش بپرسم. دوستم می گه اين استراتژی خانوم عباديه که بتونه با اين استراتژی تو ايران کار کنه. همون کاری که در سال های گذشته کرده. حالا ما می تونيم با اين استراتژی مخالف باشيم يا موافق. فکر کنم درست می گه اين دوستم. فقط می مونيم ما که مثل هميشه دنبال قهرمان می گرديم و آرزو می کرديم ای کاش خانوم عبادی شجاعانه تر حرف می زد و با پشتوانه بين المللی که داره از حقوق زندانی های سياسی ايران دفاع می کرد. ولی خوب، اگه شيرين عبادی همون کار سابقش رو هم بکنه (فعاليت هاش تو انجمن حمايت از حقوق کودکان) هم بايد کافی باشه و ما بايد کلاهمون رو بندازيم هوا. بقيه اش هم پيش کشمون!

اون موقع که ما رفتيم واشنگنتن نزديک Mamorial Day بود. تو ميدون اصلی دی سی يک عالمه غرفه زده بودن در دفاع و تبليغ جنگ. آب صلواتی هم می دادن! آدم ياد کارهای تبليغاتی ايران تو زمان جنگ می افتاد! بعدش ما رفتيم گورستان آرلينگتن. اونجاست که آدم نتيجه تبليغات جنگ رو می بينه. هزاران قبر سفيد يک دست که همه ساکنينشون تو جنگ های آمريکا کشته شدن. همون حسی که که هميشه تو قطعه شهدای بهشت زهرا بهم دست می داد دست داد. هزاران آدمی که به خاطر حماقت حکومت هاشون، به اسم دفاع از مملکت کشته شدن. آدم هايی که مطمئنا از بهترين آدم های دوران خودشون بودن (در مود ايران) که حاضر شدن به خاطر دفاع از کشورشون جون خودشون رو از دست بدن. خانواده های زيادی هر روز می رن به آرلينگتون. و هنوز هم جوون های آمريکايی تو جنگ های احمقانه کشته می شن. خيلی هاشون به خاطر اين می رن جنگ که از شهر های فقير امريکان و بيکار هستن. مزايای خوب ارتش آمريکا و بی کاری وادارشون می کنه برن به جنگی که اصلا نمی دونن برای چی به وجود اومده. شايد هم اونقدر ساده بودن که گول تبليغات بوش و ماجرای خطری که تروريسم آمريکا رو تهديد می کنه خوردن. به هر حال آرلينگتون که می ری نتيجه جنگ تو ابعاد وسيعش چشماتو می زنه. و تعجب من بازهم زياد تر شد که چطور مردم آمريکا هنوز هم گول می خورن و نصفشون طرفدار بوش هستن.




تو اين مدتی که اومدم آمريکا کلی مسافرت رفتم. يه چيزايی راجع به اين سفر ها قبلا تو وبلاگم نوشتم. يه چيز هايی هم تو فايل Word نوشتم که هيچوقت نذاشتم تو وبلاگم. اونا رو به مرور با کمی تغيير می ذارم تو وبلاگم برای خاطره.




خوب من از سفر دو هفته ايم به کاليفرنيا برگشتم. فکر کنم حالم خيلی بهتر شده. ماهی که گذشت خيلی بد بود. افسردگی شديد داشتم. حتی يک بار داشتم خودکشی می کردم که آقای همسر متاسفانه سر رسيد. دليل اين مشکلاتم خيلی پيچيده است و خيلی شخصی. اصلا هم دوست ندارم وبلاگم رو تبديل به زنجه بوره کنم. قبلا ها هم هر وقت که غمگين بودم با زبون استعاره حرفم رو می زدم. اين مدت وبلاگم حالت عادی نداشت. خيلی مواظب نوشته هام بودم. ولی با تمام اين مواظبت ها خيلی مزخرف شنيدم از بعضی ها. حرف های خوب دوستای عزيزم، و خواننده های دوست داشتنيم هم بود. ولی تلخ تر از اين بودم که مزخرفات رو نشنيده بگيرم و کار خودم رو بکنم.

ولی اين جوری نمی شه. دو تا راه دارم، يکی اينکه وبلاگم رو ببندم. يکی هم اينکه کاملا خودم باشم اينجا مثل قديما و به يک ورم هم نباشه که بعضی از ملت چی می گن. فعلا راه دوم رو انتخاب می کنم تا ببينم چی می شه.

فقط چند تا نکته. وبلاگ من جای افکار شخصی منه. شايد از اين به بعد وبلاگ من خيلی به مسائل روز نپردازه، فعاليت های حقوق بشری رو انعکاس نده، شايد هم بده. بستگی به مود من داره. من تا جايی که از دستم بر ميومده تو اين مدت بی سر و صدا تلاش هام رو کردم تو سايتهای مختلف و در ارتباط با آدم های مختلف. يک پروژه هم طراحی کردم که بيش از يک ماه وقتم رو گرفت و فقط منتظر مجوزه تو ايران. ولی دوست ندارم از اين چيزا اينجا بنويسم. برام هم مهم نيست که چطوری کسی قضاوت می کنه. دليلی نمی بينم خودم رو توی وبلاگم ثابت کنم. شما هم آزادين هرجور دوست دارين قضاوت کنين. اونقدر تلخ بودم اين مدت که فکر کنم به قضاوت بقيه احتياجی نداشته باشم.

همين ديگه. از اين به بعد اين وبلاگ پر از مزخرفات شخصی منه. هرکی مشکل داره با مزخرفات من نياد و وبلاگ من رو نخونه :)



October 1, 2004


I love San Francisco...

I will start blogging again soon. Thanks for everything, you know what I mean :)


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage