خورشید خانوم



« October 2004 | Main | December 2004 »


November 28, 2004


بازم يه پتيشن ديگه؛ يه عاطفه ديگه. يه فاطمه ديگه...

برای ليلا امضا کنين.

من می گم يه پتيشن هم بسازيم برای نماينده های مجلس مخصوصا از نوع عشرت خانوم که اينا رو ببرن موزه نگهداری کنن شايد جا باز شد يه عده هم اومدن تو مجلس حق ملت رو بگيرن به جای اينکه افاضات صد من يه غاز بکنن و اجازه بدن هی جنايت بشه...




طرح يه قصه:

يه سلول خيلي سرد زشت. دشکاي پلاستيکي سرد، زني که خرخرش تا آسمون مي ره. توالتي که اوپنه! پليساي سياه پوستی که غش غش می خنديدن. زن سلول رو متر کرد، بازم متر کرد. آرامش داشت. فقط هی از سردی سلول جيشش می گرفت. دستبند زده بودن بهش. فقط دنبال يه خونه امن می گشت که کسی توش حرف نزنه. حرف، حرف، حرف...

زنه که خر خر می کرد اصلا حرف نمی زد. صبح پاشد صبحونه اونم خورد. زن شبش سردش شده بود. دلش برای پاهای گرم تنگ شده بود. بعد يهويی يادش اومد چه آرامشی داره که حرف نمی شنوه. لباس زندان خيلی زشت بود. دشکای پلاستيکي. دمپايی پلاستيکی. تازه بالشم نداشت. ولی ظهرش خيلی خوب بود. تنهای تنها تو سلول. قدم می زد، متر می کرد، آواز می خوند...

When I was just a little girl I asked my mother What will I be Will I be pretty Will I be rich Here's what she said to me

Que sera, sera
Whatever will be, will be
The future's not ours to see
Que sera, sera
What will be, will be
...

خونه امن، خونه ای که توش خودش باشه، خونه ای که بتونه اعتماد داشته باشه به شبح هايی که توش قدم می زنن. شبح هايی که همه جا احاطه اش کردن... مرا پناه دهيد ای زنان ساده كامل...

They don't get it, I wanna scream I wanna breathe again, I wanna dream I wanna float a quote from Martin Luther King I am not afraid I am not afraid I am not afraid

دوری، سردی، تنهايی... ولی ديگه ترس نبود. وقتی که خودت باشی، فقط خودت، اون خود قوی هميشگيت، ديگه نمی ترسی. وقتی جزيره ات رو دوباره پيدا کنی ديگه نمی ترسی، وقتی سکوت باشه، بتونی تو خودت فرو بری تا هر کجا که می شه، ديگه صدايی نباشه، همه صداهای دوروبر فيد آوت شده باشه... زن قدم می زد و تو صداهای به سکوت رفته آواز می خوند و قدم می زد و متر می کرد...

So you worked out your excuses, turned away and shut the door. The world's too vast for us now, and you wanted to explore

It's a long, long long road
And I don't know which way to go
If you offered me your hand again I'd have to walk away.

When I saw you at the street fair, you called out my name
Didn't you, now? Didn't you?
You said we could start over, try and make it all okay.
Didn't you, now? Didn't you?

So our past has been rewritten
and you threw away the pen.
You'd said that I was useless,
but now you'll take me in again

Well Jesus loves me fine.
And your words fall flat this time
.

شعر می خوند، قدم می زد، راه می رفت، از سرما می لرزيد، اما اون سکوت جاودانه ای که دورو برش رو گرفته بود دوست داشتنی بود. وقتی صداش کردن که بره دلش نمی خواست بره. اون سلول و اون چند ساعتی که مال خودش بود رو دوست داشت، دوباره خودش رو پيدا کرده بود. همون خودی که هيچکس جرات نداشت بشکنه. همون خودی که با پوست کشيده شب يکی می شد. همون خودی که داغی تنش آتيش می زد، نگاهش غرق می کرد؛ همون خودی که تو جزيره گمشده اش جا گذاشته بود...




انگار دفعاتی که اين شعر فروغ رو بايد بذارم اينجا تمومی نداره!

وهم سبز

تمام روز را در آئينه گريه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پيلهء تنهائيم نمی گنجيد
و بوی تاج کاغذيم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمی توانستم، ديگر نمی توانستم
صدای کوچه، صدای پرنده ها
صدای گمشدن توپه ای ماهوتی
و هايهوی گريزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حباب های کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند
و باد ، باد که گوئی
در عمق گودترين لحظه های تيرهء همخوابگی نفس می زد
حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا
فشار می دادند
و از شکاف های کهنه، دلم را بنام می خواندند


تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگيم خيره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من می گريختند
و چون دروغگويان
به انزوای بی خطر پناه می آورند


کدام قله کدام اوج؟
مگر تمامی اين راهه ای پيچاپيچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطهء تلاقی و پايان نمی رسند؟
به من چه داديد ، ای واژه های ساده فريب
و ای رياضت اندامها و خواهش ها؟
اگر گلی به گيسوی خود می زدم
از اين تقلب ، از اين تاج کاغذين
که بر فراز سرم بو گرفته است، فريبنده تر نبود؟

چگونه روح بيابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ايمان گله دورم کرد !
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هيچ نيمه ای اين نيمه را تمام نکرد !
چگونه ايستادم و ديدم
زمين به زير دو پايم ز تکيه گاه تهی می شود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمی برد!


کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهيد ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابيتان تاب می خورند

مرا پناه دهيد ای زنان سادهء کامل
که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان
مسير جنبش کيف آور جنينی را
دنبال می کند
و در شکاف گريبانتان هميشه هوا
به بوی شير تازه می آميزد

کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهيد ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های
خوشبختی -
و ای سرود ظرف های مسين در سياهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگير چرخ خياطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهيد ای تمام عشق های حريصی
که ميل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه می آرايد


تمام روز تمام روز
رها شده، رها شده، چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمناک ترين صخره پيش می رفتم
به سوی ژرف ترين غارهای دريائی
و گوشتخوارترين ماهيان
و مهره های نازک پشتم
از حس مرگ تير کشيدند


نمی توانستم ديگر نمی توانستم
صدای پايم از انکار راه بر ميخاست
و يأسم از صبوری روحم وسيعتر شده بود
و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ
که بر دريچه گذر داشت، با دلم می گفت
" نگاه کن
تو هيچگاه پيش نرفتی
تو فرو رفتی."



November 24, 2004


بمب گوگلی راه افتاد! الان من چک کردم و تو گوگل اولين سايتی که مياد Arabian Gulf هستش.

arabian gulf

الخليج العربي




خليج العربي

arabian gulf

شايد برای خيلی هاتون اين نامه نشنال جئوگرافيک اومده باشه. به هر حال منم گذاشتمش اينجا. آقای همسر امروز بهشون زنگ زد و تلفنی هم رو پيغامگيرشون اعتراض گذاشت و ايميلشو گذاشت که الان اين ايميل اومد.




فرهاد يه بار اون موقع ها که همينجوری نا اميد بودم برام ايميل زد و نوشت:

بارون بارونه، زمينا تر می شه،
گلنسا جونم کارا بهتر می شه...

حالا الانم هی گوش میدم، شايد کارا بهتر شد:

بارون بارونه، زمينا تر می شه،
گلنسا جونم کارا بهار می شه...


مرسی مرسی مرسی...




مرسی آسيه جون :)

رویاهای سی سال یک کودک

رویاهای زنی سی ساله را می نویسم
که روزها پیراهن گشاد تنهایی اش را می پوشد
و می رقصد
با ترانه ای که خود سروده است.
و شبها کوک می زند سوراخهای ستاره را
روی دامن شب
تا مگر
رفو شود
شکاف عمیقی که بین او و رویاهای همین ده سال پیش افتاده است.

در تمام سالهایی که احساس نوزده سالگی با من بود،
همیشه کسی در گوشم می گفت : راه را درست آمده ای.
اما
امروز که فالگیر از کف دستم به گریه افتاد
و خوابهای کودکی به چشم غریبه نگاهم کردند
دانستم
که قرار من با عشق چیز دیگری بود.

این همه راه را نیامده ام که بگویم چه سخت گذشته است بر زنی
که بعد از نوزده سالگی
ترکش کرده است عشق
مثل تو
که ترک کرده ای مرا.

آمده ام رویاهای سی ساله کودکی را بنویسم
که هر شب زنی را به خواب می بیند
که می رقصد با ترانه هاش
تاب می خورد بر بال ماه
و هر ستاره
فانوس در یایی عشقی است که در حوالی او لنگر انداخته است.

آسيه اميني
8/خرداد/83



November 23, 2004


گرمه، بارون نمی آد شر شر پشت خونه هاجر. بچه که بودم اينجوری می خوندمش. حالا هنوزم اينجوری می خونيمش ها. بارون مياد شر شر، پشت خونه هاجر/ هاجر عروسی کرده، دمب خروسی کرده!! شاملو بيچاره اگه می دونست.

فقط اگه بارون بياد می دونم همه چی درست می شه. يه گره کوچولو که بايد باز شه. شايد يه بغض که بايد ترکيده شه. شايد يه تاريخ که بايد عوض بشه.

حالم هنوز خوبه ها. فکر نکنی خوب نيست. هنوزم الکی خوبم. يه هفته اس که زل نمی زنم به در و ديوار تو بی زمانی فلج بشم. تازه برای خودم بالاخره کادو خريدم. آلبوم جديد REM. خوبه. ولی خوب هيچ چی Loosing My Religion نمی شه. آخه مگه چند تا آهنگ می تونه زندگی آدم رو عوض کنه؟

می دونی، از اون بارونا می خوام که يه بوی درست و حسابی می دن. بوی خاک و آب که قاطی می شن. ار همونا که کرمای خاکی رو ميارن بيرون. از همونا که می ری خيس می شی زيرشون بدون اينکه به ريمل هات فکر کنی. يه بارونی که دلمو بشوره و همه اون بغضايی که گم و گور شدن رو بترکونه تموم بشن برن پی کارشون. از همون بارونای نوستالژيک که می شد زيرشون از ميدون ونک تا برج آرين ميرداماد پياده رفت و احساس تنبلی هم نکرد!

راست می گفت. چقدر ار نوستالژی پرم. ولی انگاری نوستالژی ها هم دارن تموم می شن. ديگه نمی شه اسمشون رو گذاشت نوستالژی های نداشته مگه نه؟ همش مال خود خود خودمونه. ولی دارن يواش يواش تموم می شن. صفحه ها يواش يواش ناپديد می شن. ديگه دور هم جمع نمی شيم قصه بخونيم. کافه خيلی وقته تعطيله.

فکر می کنی اگه بارون بياد کافه باز شه؟ فکر می کنی اگه بارون بياد همه چی درست شه؟

ديگه نمی تونم بقيه اشو بنويسم!



November 22, 2004


لطفا محبوبه عباسقلی زاده رو آزاد کنين.





Arabian Gulf




راستی من زنده ام! آقای همسر واقعا برام يه کادوی خيلی خوشکل درست کرده بود و قصد کشتن منو نداشت! به محض اينکه عکساشو وقت کنم کوچيک کنم می ذارم اينجا. فعلا دارم می رم بيرون درس بخونم چون اين چند وفته اصلا درس نخوندم.

چهار روز پشت سر هم ميگرن داشتم (بعد از يک ماه طلايی که اصلا سردرد خفيف هم نگرفتم!) ديروز اونقدر حالم بد شد که رفتيم اورژانس. اورژانس رفتن همان و تصميم من برای اينکه ديگه هيچوقت پامو تو اتاق های اورژانس اينجا نذارم همان. فکر کنين من دارم از درد نعره می زنم و همش دارم گلاب به روتون شکوفه می زنم، اونوقت ما بايد يک ساعت تو نوبت باشيم. بعد تازه ميان فشار خون و درجه حرارت و چند تا چيز اينطوری رو اندازه می گيرن. بعد فقط به دليل شکوفه زدن و فشار پايين می گن بايد بستری شه چند ساعت. بعد تازه بايد يک ساعت وايسی تا اتاق پيدا شه. بعدش از سر تا پاتو آزمايش می کنن. شايد اگه خوشبخت باشی بعد از 5، 6 ساعت درد کشيدن آمپول مسکن رو بزنن. يک عالمه هم پول می گيرن که بخش کوچيکيش رو بيمه ما می ده. خلاصه که من اونقدر درد داشتم که ديدم اصلا نمی تونم صبر کنم. تمام چيزی که من می خواستم يه آمپول مسکن بود چون به خاطر شکوفه زدن ها نمی تونستم قرص بخورم. خلاصه از اونجا رفتيم يه دوای ضد تهوع که نسخه نمی خواست خريديم و خوردم. خوشبختانه يه خورده دلم آروم شد. رفتيم پوره سيب زمينی گرفتم خوردم و بعد قرصامو خوردم و آخرش اونقدر حالم خوب شد که نصفه شب خورشت کرفس هم خوردم! امروز هم يه ته درد کوچولو فقط دارم و کمی بی حالم که برم بيرون درس بخونم خوب می شم. خلاصه که آدم تو اين کشورِ آخرِ تکنولوژی پزشکی، مريض نشه سنگين تره!




هردم از اين باغ بری می رسد! پينکفلويديش و هاله به اين مقاله لينک دادن که توش نوشته خليج عربی به جای خليج فارس. اينجا برين کامنت بذارين اعتراض کنين.

برای نامه نوشتن به نشنال جئوگرافيک از اينجا هم می تونين استفاده کنين که اتوماتيک ايميل بفرستين:
http://capwiz.com/niacouncil/mail/oneclick_compose/?alertid=6661401

***

و اما پيشنهادی که لگو فيش داده اينه که بمباران گوگلی کنيم که هر کس تو گوگل جستجو کرد “خليج عربی” اولين صفحه ای که ببينه اين صفحه باشه که توش نوشته "خليج عربی وجود نداره و خليج فارس رو جستجو کنين"! اگه زياد لينک بديم اونوقت درجه اين لينک بالا می ره تو گوگل و ممکنه اون بالاهای جستجو بياد.

تنها کاری که بايد بکنين اينه که تو وبلاگاتون بنويسين Arabian Gulf و اونوفت لينکش کنين به اون صفحه، يعنی اينجوری:

Arabian Gulf

در اين مورد اينجا بيشتر می تونين بخونين.



November 21, 2004


لطفا اين پتيشن رو در مورد اينکه موسسه نشنال جئوگرافيک اسم خليج فارس رو خليج عربی هم نوشته امضا کنين. اين اتفاقا از اون مورداييه که فکر کنم پتيشن فايده داشته باشه چون با کسی غير از دولت ايران روبرو هستيم!

http://www.petitiononline.com/persian/petition.html

هاله جون هم قبلا يه پيشنهاد خوب ديگه داده بود که اونم انجام بدين خيلی خوب می شه:

به نشنال جئوگرافيک ايميل بزنين.

آدرس ايميل:
cbeidel@ngs.org

سابجکت ايميل:
Objection to the use of the name Arabian Gulf

متنی هم که بايد بفرستين از اينجا (فرمت ورد، فرمت اچ تی ام ال) می تونين بردارين. يادتون نره اونجايی که نوشته sign xxx، به جاش اسمتون رو بنويسين.

(هاله جون ببخشيد هی من از وبلاگ تو کپی پيست می کنم! تو اونقدر خوب و کامل توضيح می دی که احتياجی نيست آدم چيزی بهش اضافه کنه!)



November 20, 2004


راه حل مشکل زن های خيابونی پيدا شد!

بعد از فاطمه آليا و لاله افتخاری چشممون به عشرت شايق روشن. اين مجلس هفتم رو واقعا بايد به عنوان عتيقه تو زباله دون تاريخ نگه داری کنن.

"نماينده مردم تبريز در مجلس، گفت: در خصوص زنان خياباني خلاء قانوني نداريم و اگر 10 نفر از زنان خياباني اعدام شوند, ديگر زن خياباني نخواهيم داشت."

يعنی منظورش حتما اينه که اگه 10 تا زن خيابونی رو بکشيم، مشکل فقر زن ها حل می شه، دلال ها بچه های خوبی می شن و ديگه هيچ زنی رو نمی فروشن، پدر ها دختراشون رو نمی فروشن، مشتری ها به راه راست هدايت می شن، بهزيستی هم عقلش سر جاش می ياد و به زن ها پناه می ده، خانه های امن ساخته می شه، آموزش ها درست می شه، مشکلات خانوادگی حل می شه و ديگه هيچ دختری از خونه اش فرار نمی کنه، همه خونواده های معتاد اعتيادشون رو ترک می کنن و ياد می گيرن به بچه هاشون برسن و کاری نکنن دختراشون فرار کنن، همه دخترای جوون از يه رفاه نسبی برخوردار می شن و دچار دوگانگی شخصيتی نمی شن که يه موقعی به خاطر رفاه بيشتر به روسپيگری همراه با حفظ بکارت روی بيارن، اختلالات جنسی به رسميت شناخته می شه و به فکر درمانشون می افتن و ….

نمی دونستم کشتن ده تا زن چه محسناتی داره. بقيه ملت دنيا چه خنگايی بودن به اين راه حل فکر نکرده بودن. اصلا اگه اينطوره 100 تاشون رو بکشيم که راه حل اين مشکل رو عين انقلابمون به دنيا صادر کنيم و ديگه اصلا تو هيچ جای دنيا زن خيابونی نداشته باشيم…

"به گزارش ايلنا, عشرت شايق, نماينده مردم تبريز در مجلس شوراي اسلامي، در سومين هم انديشي مجمع بانوان عضو شوراهاي اسلامي مراكز استان‏هاي سراسر كشور در تهران, گفت: هر قاضي كه ادعا مي‏كند كه در خصوص زنان خياباني خلاء قانوني وجود دارد, خود من پاسخ وي را خواهم داد."

من می گم اين خانوم رو به علت آگاهيش از قوانين و حقوق بشر بکنيم رئيس قوه قضائيه. کانديدای جايره صلح نوبل هم بکنيمش. قاضی مرتضوی هم ول معطله. بايد بياد از اين ياد بگيره.

"وي با تاكيد بر اينكه زن بدون خانواده يك ريال ارزش ندارد , گفت: در برخي از فرهنگ‏ها زن را قبول ندارند, در حالي كه جامعه ما به زن احترام مي‏گذارد و اين خود زنان هستند كه خودشان را باور ندارند."

خوب اول از همه معلوم شد که معيار سنجش ارزش زن ها رياليه. همه زن هايی هم که به هر دليلی خانواده ندارن، مثلا پدر مادرشون فوت شدن، دلشون نخواسته ازدواج کنن يا اصلا شوهر گيرشون نيومده يا شوهرشون هم فوت شده، زنايی که بر اثر حادثه خانواده اشون رو از دست دادن، زنای بی سرپرست و خود سرپرست، زنايی که از دست ناپدری که بهشون تجاوز می کرده در رفتن، دخترايی که از دست کتک های پدر معتادشون در رفتن، خلاصه هر زنی که به هر دليلی خانواده نداره ارزشی نداره. معلوم شد که زن هرچقدر هم درس بخونه و پيشرفت کنه و کارای مهم و مفيد بکنه بازم ارزشش به مادر و پدر و شوهر و بچه هاشه و دستاوردای شخصيش پشم هستن.

جامعه ما هم مخصوصا نماينده های زن مجلسش که حسابی به زنا احترام می ذارن و ارزش هاشون رو ريالی می سنجن و تشويقشون می کنن دامناشون رو هوا کنن که شوهراشون رو شوت کنن برای معراج و برای شوهراشون زن دوم بگيرن و نماينده های مردش هم اعتقاد دارن زنا دچار استهلاک می شن و ارزش سنجش مهريه اشون به قيمت روز رو ندارن و …

اين زنا هم که خيلی خرن، اصلا باور ندارن چه گاوهای شيرده و کلفت های ماهر و روسپی های اختصاصی خوبی هستن…

"وي در پايان تاكيد كرد: حقوق حقه خانم‏ها را در چارچوب قانون اساسي از هر شخصي و در هر جايگاهي، خواهيم گرفت."

پيشنهاد می کنم يه پتيشن درست کنيم و از اينا عاجزانه درخواست کنيم بی خيال حقوق حقه ما بشن. ظاهرا همينجوری خيلی اوضامون بهتره…

منبع خبر: ايلنا




مصاحبه با گروه دوست داشتنی Axiom of Choice در روزنامه شرق
(مرسی قاصدک جون برای لينک)




وبلاگ نويس های زنی که مطلبی می نويسن تو وبلاگشون که اينجور خصوصيات رو داره، لطفا به ايميل زير ايميل بزنن که به مطلب هاشون تو سايت زنان لينک داده شه. خيلی لطف می کنين اگه ايميل بزنين :)
sanam [ @ ] womeniniran [.]org




اين آقای همسر مشکوک شده. از ساعت 11 شب منو از اتاق انداخت بيرون و در رو روی خودش بست. ساعت 12 شب يک ساعت رفت بيرون و برگشت رفت تو اتاق درو قفل کرد. بعد دوباره ساعت دو شب رفت بيرون و نيم ساعت بعدش برگشت. بعد دوباره سه شب رفت بيرون و الان که 4 صبحه برگشت. غلط نکنم داره نقشه قتل منو می کشه. البته عمرا بذارم پيش دستی کنه! ولی دارم اينجا دور از چشمش می نويسم که اگه بلايی سرم اومد بدونين کار خودشه!

*آپ ديت:
5دقيقه بعد از پست اين مطلب وبلاگمو خونده اومده يه بسته کج و کوله با کاغذ کادوی پوکمان! نشونم می ده می گه داشتم کادوی تولدت رو آماده می کردم که فردا تو مهمونی بهت بدم! عمرا باور کنم. می خواد گولم بزنه. احساس می کنم جونم شديدا در خطره!




خوب من کماکان حالم بی دليل خوبه. ديروز تصميم گرفتيم به مناسبت هفته! تولد من يه کار باحال بکنيم و به پيشنهاد آقای همسر رفتيم اپرا! خوب واضح بود که اين اولين باری بود که من اپرا می رفتم. برام بيشتر از هرچيز سالن و مردم جالب بودن. بعضی ها خيلی شيک بودن. يه عده لباس شب پوشيده بودن. بعضی ها هم همون شلوار
کوتاهشون رو پوشيده بودن. گوش دادن به اپرا رو هميشه دوست داشتم. يکی از دوستای خوبم هم خواننده اپراست تو سوييس که اتفاقان دو سال پيش ايران هم اومد اجرا داشت و کاپوچينوی خدا بيامرز هم باهاش مصاحبه کرد. البته امسال اجراهاش هم تو تهران هم تو شيراز رو کنسل کردن. اما خوب از اين اپرای به خصوص (توسکا) خيلی خوشم نيومد. فکر کنم تقصير کارای خوب تئاتری ايران تو چند سال گذشته بوده که انتظاراتمون رو بالا برده. می دونم که تئاتر با اپرا خيلی فرق می کنه. ولی خوب يه چيزايی به هر حال مشترکه. مثل طراحی صحنه. آدم وقتی کارای طراحی صحنه مثلا علی رفيعی رو می بينه خوب انتظاراتش می ره بالا و از وسايل زشت بی مصرفی که تو صحنه گذاشته بودن حرصش می گيره! يا وقتی تو تئاترهای امجد و خيلی های ديگه مفاهيم ساده ولی پرمعنی رو می بينه که به زيبايی تصوير شدن ديگه عادت می کنه کارايی رو ببينه که حرفی بيشتر از عشق و حسادت و پليس های فاسد می زنن. مشکل من با اين اوپرا قصه اش بود. يه قصه خيلی ساده که آدم می موند برای چی سرش اين همه جيغ می زنن! برای همين خيلی جاها چشمامو بستم و زير نويس ها (اينجا البته بالانويس بود!) رو نمی خوندم تا خوابم نبره! و به صداهای زيبا (به زبون ايتاليايی) و موسيقی عاليشون گوش دادم که لذت هميشگی رو از اپرا ببرم. حالا اپرای کارمن هم قراره بياد شهرمون که اميدوارم از اين يکی خوشم بياد. ولی خوب يه چيزی برام جالب بود که هنوزم چقدر تو حال و هوای ايران و مقايسه کردن هستم (شيده و پيام اينو بخونن دعوام می کنن دوباره!) برام عجيب بود که کسی رو نمی گردن، به آرايش کسی گير نمی دن، ملت لخت و پتی پوشيدن... هيچ وقت يادم نمی ره يه بار چند سال پيش تالار وحدت منو راه نداد به يه کنسرت موسيقی کلاسيک به خاطر اينکه کاپشنم به اندازه کافی بلند نبود! سالن گنده اجرا هم برام جالب بود که تقريبا دو برابر تالار وحدت بود تو شهری که کمتر از صد هزار نفر جمعيت داره!

می دونم که بايد دست از سر اين مقايسه کردن ها بردارم. می دونم که با اين کار جز اينکه اعصابم خورد شه هيچ نفعی نمی برم. ولی خوب شايد هنوز خيلی ضعيفم، يا اينکه خيلی بيکارم که وقت می کنم به اين چيزا فکر کنم. چيکار کنم ديگه حرصم می گيره که تو مملکت من به چه چيزهايی گير می دن، چه امکاناتی رو از مردم می گيرن يا اصلا بهشون نمی دن در صورتی که استعدادهايی هست تو ايران که از خيليای ديگه تو دنيا هيچ چی کم نداره...



November 18, 2004


امروز روز الکی خوبی بود. سرم خيلی درد می کرد. يک ماه بود سردرد نگرفته بودم برای همين يادم رفته بود دردشو! ولی خوب حالم خوب بود. برای خودم موزيک گوش دادم. رفتم بيرون برای خودم کادوی تولد بگيرم هيچ چی پيدا نکردم! با داييجون حرف زدم که نمی گن بهم مريضيش چيه و خيلی بی حال بود. با مامانم حرف زدم و براش حسابی گريه کردم وصدای ونگ ونگ بچه تازه به دنيا اومده رو براش در آوردم. از قربون صدقه هاش سير نشدم ولی بازم خوب بود. يادم رفت از بابام بپرسم سنگ کليه اش چی شد اونقدر که حرف زد برام که قوی باشم. يکی از شاگردای قديميم تو موسسه که خيلی دوسش داشتم تو اورکات پيدام کرده و امروز برام ايميل زد و گفت دلشون برام تنگ شده. کلی ذوق کردم! کلی هم با آهنگ "خفه شو!" حال کردم. تنهايی يه خورده راه رفتم، يه خورده نوشتم، يه خورده با خودم حرف زدم. امروز روز الکی خوبی بود...

***

بابای آقای همسر اومد و رفت و من باز کلی دلم تنگ شد. "عادت می کنيم" همراهش بود. رفتيم کنار درياچه آليس قدم زديم. کلی حرفای خوب خوب زديم. عادت می کنيم رو يه نفس خوندم. به خوبی چراغها... و داستان کوتاه هاش نبود. ولی بازم خوب بود. قصه اش معمولی بود. بعضی توصيفاتش برام عجيب بود، مخصوصا لباسا. اون شازده خانومه هم عجيب بود. تو خونواده پدريم يک عالمه شازده خانوم داشتيم ولی اينجوری نبودن. نمی دونم شايد هم زيادی خوش بينم که فکر می کنم از اين جور جوها ديگه نيست. نمی دونم چرا آرزو آخرش با سهراب به هم زد؟ مگه بايد حتما ازدواج می کرد؟ اصلا مگه بيکار بود ازدواج کنه؟!! اينکه به حرف بقيه گوش داد هم عصبانيم کرد. ولی مخالفت آيه با ازدواجش ديگه خيلی عجيب بود برام. نمی دونم، شايد چون از آدمای دور و بر خودمون نوشته بود اينقدر رو توصيف ها حساس بودم. به هر حال اصلا درک نکردم برای چی باهاش بهم زد. خوبه برای اينکه عادت نکنيم ازدواج نکنيم. ولی خوب چرا رشته های رابطه رو ببريم؟ اگه فيلم The Eternal Sunshine of the Spotless Mind رو ديده بود حتما نظرشو عوض می کرد. حالا منم چه جدی گرفتم قضيه رو! عين بچگی هام که همه چی رو واقعی می کردم تو ذهنم! اون تيکه وبلاگ هاشو اما دوست داشتم. خوشم اومد که اينقدر خوب حس ماجرا رو نشون داده بود. تيکه های اعتياد سهراب هم جالب بود. يه خورده با سريالای تلويريونی فرق داشت. بازار تجريشم که خيلی خوب بود.

يه نفری که گم شده چند ماه پيش قرار بود عادت می کنيم رو برام بفرسته که مثل هميشه بد قولی کرد. حالا يه دوست ديگه ام هم داره مياد تورنتو و برام خريده کتاب رو که از اونجا پست کنه. خوب بدقولی ها هميشه هم آدمو اذيت نمی کنه....

***

وبلاگ هامون چقدر شبيه هم شده. حساسيت های خوب مشترک روی موضوعات مهم. فقط کاشکی خودمون هم يادمون نره...



November 8, 2004


لطفا امضا کنين:

از وبلاگ هاله:

"دوستان، یاران، عزیزان با مرام ... خواهش میکنم، خواهش میکنم طومار برای آزادی مجتبی سمیعی نژاد و وبلاگ نویسان دیگه رو هم خودتون امضا کنید هم برای دوستان و آشنایانتون بفرستید امضا کنند. خواهش میکنم. فکر میکنید هر یک ما تا چند روز میتونیم زبون بسته باقی بمونیم؟ فکر میکنید چند ساعت در بند بودن رو تاب بیاریم؟ چند ساعت زجر و تحقیر و شکنجه؟ چند ساعت نامردمی؟

حمایت کنیم ... به خاطر خودمون، به خاطر هر عزیز دیگه ای که میتونه جای مجتبی باشه، به خاطر آزادی، این گوهر بی بها.

امشب امضاء ها رو برای کمیسیون عالی حقوق بشر ارسال میکنیم. خواهش میکنم حرکت رو وسیع تر کنید.

اگر میتونید تو وبلاگهای انگلیسی این متن رو کپی و پیست کنید. اگر کامنت دونیشون هالو اسکن هست این یکی متن رو بگذارید (متن کوتاه تر). اگر نفری چند تا هم بکنیم عالیه. باید به این نامردمان نشون بدیم که حداقل از حقوق همکارانمون نمیگذریم.

لیست وبلاگها مرتب به روز میشه بنابر این هر روز میتونید سر بزنید و این متون رو تو کامنت دونیهاشون بگذارید. مراقب باشید که قبلا" کس دیگه ای اینکار رو نکرده باشه که به جای کمک کردن شاکی بشن.

دستهای توانای همه شما رو میبوسم.

(ترجمه فارسی پتیشن)"

بازهم از وبلاگ هاله:

"گفته اند صفحه پتیشن در ایران فیلتر شده. اگر میخواهید امضا کنید اسامی تون رو اینجا یا کامنت دونی هر کدوم از وبلاگهای فیلتر نشده بگذارید و خواهش کنید از جانبتون امضا کنند.

شب دراز است و قلندر (که ملت شریف ایران باشد) بیدار. ببینیم کی از رو میره."



November 5, 2004


خيلی بده مجبور باشی وابسته باشی به کسی و اون روزی حداقل يک بار يادت بياره اين مساله رو!




راستی، علی تمدن مسابقه طنز نويسی رو تا سر شب لات ها (3 صبح) يکشنبه تمديد کرد.

من ديگه برم بخوابم ساعت 6 و نيم صبح شد. فردا بابای آقای همسر مياد برای يک هفته پيشمون. کلی خوبه. از آقای همسر بيشتر دوسش دارم. شايد نرسم چند روز بيام وراجی کنم اينجا.




شب انتخابات آمريکا رفتيم تو يه هتلی تو اورلاندو که يه عده از دموکراتا جمع شده بودن. يه سالن بزرگ بود با نوشيدنی های مربوطه.(عکس يک - عکس دو) يه مانيتور بزرگ هم بود که اخبار سی ان ان رو پخش می کرد. همه قيافه ها درهم بود. ديگه آخر شب ملت فهميده بودن که اميدی نيست. منم حالم گرفته بود. نه کشور منه آمريکا، نه عاشق دلخسته دموکرات ها هستم. ولی اعصابم خورد می شه از اين مردمی که فعلا بهم هيچ بدی هم نکردن. مردمی که فقط به فکر خودشون هستن وقتی که کشورشون دست از سر بقيه کشور ها بر نمی داره و می خواد برادر بزرگتر بقيه باشه.

مردم ساده و معمولی آمريکا به بوش رای دادن. من هم ديگه غلط بکنم بهشون بگم احمق. به قول يکی از دوستام اگه احمق بودن الان به اين جايی که رسيدن نرسيده بودن. ولی می تونم بگم که اصلا جهانی نيستن. دنيا رو تا نوک دماغشون می بينن. براشون فقط چهار ديواری خودشون مهمه. امنيت خودشون. کليسای خودشون. آب جو خوردن خودشون. هيچ درکی از حس بقيه مردم ندارن. حتی بقيه مردم خودشون. خيلی از مردم معمولی جمهوری خواه آمريکا اصلا اعتقادی به مثلا عدالت اجتماعی برای همه و بيمه همگانی ندارن. می گن به ما چه که از پول ماليات ما خرج اعتياد فلان سياه داده بشه. در صورتی که از خودشون اين سوال رو نمی کنن که اگه اونا تو يه رفاه نسبی هستن و يه عده زياد ديگه نه حتما يه ربطی بين اين دو تا قضيه وجود داره. حتما يه جا يه بی عدالتی شده که همه از يه رفاه نسبی برخوردار نيستن و عدالت اجتماعی و بيمه همگانی فقط برای سياهای معتاد نيست. دلم می گيره از اين مردمی که فکر می کنن واقعا کشورشون در خطره و بوش می تونه نجاتشون بده. دلم می گيره که با سقط جنين (حق اختصاصی يک زن به روی بدنش) مخالفن. دلم می گيره که با شخصی بودن اعتقادات مذهبی حال نمی کنن و از کسی خوششون مياد که خدا خدا گفتنش رو تو چشم بقيه بکنه. دلم می گيره که به خودشون حق می دن در مورد تمايل جنسی يه انسان ديگه و حقش برای ازدواج با همجنسش قضاوت کنن. دلم می گيره که به فقط خودشون حق می دن که مفهوم ازدواج رو تعريف کنن. دلم می گيره که نمی فهممن يا براشون مهم نيست که شرکت های بيمه دارن می دوشنشون و بيمه روز به روز گرون تر و غير قابل دسترس تر می شه برای قشر فقير و متوسط جامعه اشون. دلم می گيره که اخلاق مذهبی رو با علم قاطی می کنن و با embryonic stem cells research مخالفن. دلم می گيره که بچه های عراقی که تيکه پاره شدن براشون اهميتی نداره. دلم می گيره که جوون های شهر های کوچيک و فقير آمريکا که به خاطر رفتن پول نفت تو جيب بوش و دارو دسته اش تيکه پاره شدن براشون اهميت نداره.

ولی دل گرفتن من اهميتی نداره. بيشتر مردم آمريکا اينجوری فکر می کنن. از دموکراسی هم برخوردار هستن و در يک حماسه پرشور به بوش رای می دن. بعد هم می رن مست می کنن و حال می کنن. يکشنبه هم کليساشون رو می رن از اينکه يک امريکايی خوب هستن و دنيا رو دارن نجات می دن و يه رئيس جمهور لات تکزاسی دارن حال می کنن. با روشنفکر بازی هم ميونه ای ندارن. سريال آبگوشتی جنرال هاسپيتال براشون مهم تره تا قضايای هالی برتون. مردم معمولی آمريکا خيلی معمولين. فقط حيف که جمعيتشون تقريبا سه ميليون نفر بيشتره از آدمايی که شايد سطحی نيستن و غير از خودشون بقيه هم مهم هستن و حواسشون هست تو عراق داره چی می گذره. (حداقل آدم می تونه دلش رو خوش کنه که تو ايران حکومت فقط 15 درصد رای مردم رو داره!)




اين چند روزه خوش گذشت. رفتم اورلاندو پسر عمه ام رو که برای يه کنفرانسی اومده بود ديدم. خوبه آدم چند روز بی خبر باشه و الکی خوش باشه. ولی خوب اين اينترنت لعنتی خبرها رو می رسونه. دوست ندارم وقتی می بينم دوستام تو ايران افسرده ان. دوست ندارم وقتی می بينم خودم اينجا دور از هر خطری هستم و دوستام تو خطرن سر هيچ و پوچ. حالا اگه دل و دماغ داشتم عکسای اين سفرم رو می ذارم اينجا. اميدوارم فقط تا الان کامپيوتراتون رو پاک کرده باشين. يه سری هم اعترافات الکی تو ذهنتون داشته باشين. بالاخره بايد به يه چيزی اعتراف کنين وقتی می گيرنتون! می دونم وقتی کاری نکردين اعتراف به هيچ چی سخته. ولی خوب يه عده آدم های تابلو که همه چی در موردشون معلومه تو ذهنتون داشته باشين و اونا رو لو بدين! خودتونو به خل و چلی هم بزنين بد نيست!

I’m asking whyyyyyyy?



محبوبه عباس قلی زاده رو هم گرفتن. رئيس مرکز کارورزی سازمان های غير دولتی. حالا گيرشون رو سازمان های غير دولتيه. اول اميد معماريان حالا هم محبوبه. پارسال که سينا رو گرفتن يه نفر بود. پتيشن راه انداختيم. خيلی سر و صدا کرديم. امسال اونقدر گرفتن و می گيرن که ديگه حتی نمی رسيم خبرشون رو دنبال کنيم. اينترنت، سازمان های غير دولتی، فعالين امور زنان. حقوق بشر کشک. آزادی بيان کشک. حقوق زنان کشک.

فقط نمی دونم اينا با چه رويی شب احيا می شينن دعای جوشن کبير می خونن و خدايی که معلوم نيست کجاست رو با اسمای مختلف صدا می کنن. شايد شب احيا هم پای بساط وافور و منقلن و به ريش ملت می خندن. کاشکی حداقل اعتقاد به همون دينی که باهاش سر بقيه رو کلاه می ذارن داشتن.




آب انار رو می ريزه تو ليوان شراب. ناخن هاشو نگاه می کنه. لاک هاش نصفه نيمه است. اصلا به دست هاش نمی رسه. دست هاش قشنگن. قبلا ها خيلی شنيده بود اينو. آب انار تو ليوان شراب خيلی خوشرنگه. ياد آب انار فروشی نياوران ميندازدش. خاطره خوب سيزده به در و شهر کتاب نياوران. خيلی سرفه می کنه. بازم شروع کرده سيگار بکشه. سينه هاش دارن می ترکن. موهاش خيلی بلند شده. دوروبرش به هم ريخته است. عين خودش. انيگما دوست داره گوش بده. پوست تنش کشيده می شه. خوابش نمی بره. جزيره اش رو هم گم کرده....



November 4, 2004


اين دو تا نکته رو بايد می گفتم. يک عالمه حرف هم قلمبه شده که به زودی می نويسم. فعلا با سرعت نور هم حرکت کنم به کار هام نمی رسم. حالم خوبه، زنده ام! اگه خوابم نبره نصف شب اينجا حسابی وراجی می کنم.




کسی خبر داره که تو ايران کارهای Dr. Seuss ترجمه شدن يا نه؟ اصلا شناخته شده است تو ايران؟ محبوبيت داره؟ اگه کسی خبر داشت ممنون می شم به من ايميل بده و مثلا اسم ترجمه ها يا مترجم هاش تو ايران رو بگه، سال چاپشون، اسم ناشر و غيره. يا اينکه اصلا بگه محبوبيتش تو ايران در چه حده.
khorshid
ات
gmail
دات کام




24 ساعت وقت دارين تو مسابقه طنر تصويری شرکت کنين. اگه دوست دارين وبلاگتون معرفی بشه و خواننده های بيشتری پيدا کنه از اين فرصت می تونين استفاده کنين.

اين مسابقه (همونطور که خودتون می دونين) به همت وبلاگ بر ما چه گذشت طراحی شده و داورهاش ف.م. سخن، زيتون، پيام و ناصر خالديان هستند.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage