خورشید خانوم



« November 2004 | Main | January 2005 »


December 28, 2004


خيلی خيلی کم اين چند روزه می تونم آن لاين شم. برای همينه که راجع به خيلی چيزا ننوشتم. فقط اميدوارم کسی ايميل نزنه که چرا در مورد سالگرد زلزله بم (که هيجوقت يادم نمی ره تاريخش رو چون با سالگرد عروسيمون يکيه) و اين زلزله جديد نمی نويسم. واقعا حرفی برای گفتن ندارم. آدم وقتی نمی تونه حرف به در بخور بزنه در باره يه مساله مهم بهتره خفه خون بگيره!

به علت اينکه خيلی کم می رسم آن لاين شم تا شنبه کمی شوت می زنم در مورد همه چی و اميدوارم کسی دلخور نشه اگه ايميل و آف لاين جواب ندادم.




اين تبليغ کنار وبلاگم برای وبلاگ چاپ اول به خاطر اينه که اين وبلاگ تو مسابقه طنز تصويری اول شد. البته همه وبلاگ هايی که برنده شدن اونقدر خوب هستن که احتياجی به تبليغ من ندارن. ولی اميدوارم که اين بنر کوچيک باعث بشه به وبلاگ های خوبی از جمله وبلاگ چاپ اول که موزيک های خوبی هم گاهی وقتا توش پيدا می شه توجه بيشتری بشه. (دست علی تمدن برای همه زحمت هاش درد نکنه.)

***

در راستای اون مطلبی که من نوشته بودم در مورد سيستم جديد بلاگر خيلی از دوستای عزيز لطف کردن و ايميل زدن و مشکلات من حل شد. نويد جان هم بر اساس مشخصات جديد بلاگر يه راهنمای خيلی خوب و کامل همراه با عکس های خيلی خوب گذاشته که ديگه فکر کنم با اين راهنما کسی مشکل وبلاگ درست کردن تو بلاگر نداشته باشه.




ما الان تو پيتزبورگ هستيم پيش برادر آقای همسر و خانوم همسرش. رسما اومديم توی دل زمستون! ديشب هم اولين برفم تو آمريکا رو ديدم. روزی شيش هفت تا لباس می پوشم وقتی می ريم بيرون که از سرما نميرم! واقعا نمی دونم بی خانمان ها تو اين هوا چيکار می کنن. ولی اينجا يه خوبی هم داره و اونم اينه که وقتی خودم رو بقچه پيچ می کنم تو خيابونا هيچکس بهم متلک نمی گه. ياد خيابون سعدی و دروازه دولت و اون شال گردن آبی من و متلک های چپ و راست عمله و کسبه اون تيکه اول خيابون به خير!

اينجا خيلی قشنگه. يه آرامش خاصی دارم. يه جورايی خيلی خوب و مهمه که الان اينجا هستيم. يه خورده کمتر احساس می کنم که زير پام خاليه. اتفاق جالبی که داره ميفته اينه که من دارم کم کم اينجا خاطره پيدا می کنم و اوضاع يه خورده قابل تحمل تر می شه. بودن تو جايی که هيچ خاطره ای توش نداری وحشتناکه.




از روزی که امتحانم رو دادم همش می خوام بيام اينجا خبر گند بزرگی که زدم تو امتحان رو بدم ولی نمی شد اونقدر کار رو سرم ريخته بود. از دو روز قبل از امتحان ميگرن ماهيانه من شروع شد و روز امتحان به اوج خودش رسيد. قسمت زبانش رو بد ندادم ولی به خاطر رشته ای که می خوام بخونم بايد خيلی بهتر از نمره ای که معمولا همه می گيرن بشه نمره ام. سر امتحان هم دو سری سوال رياضی بود که يک سريش به صورت تصادفی فقط برای تحقيقات خودشونه و نمره اش حساب نمی شه. اين موقع ها آدم اصلا نمی تونه بگه سری اول امتحان اصليه يا سری دوم. من سری اول رو خوب دادم و لی سری دوم ديگه اونقدر حالم بد شده بود که ديگه حال جواب دادن نداشتم. جمع و تفريق ها رو هم با دست حساب می کردم! و خوب قشنگ نصف سوالا رو که زدم وقت تموم شد و بعد از نمره ام فهميدم همون سری دوم سوالای واقعی بوده. البته فحش دادن به ETS و کله ام برای فاطی تمبون نمی شه و هيچ دردی ازمن دوا نمی کنه. بايد بشينم دوباره درس بخونم تا دو سه هفته ديگه. يه جورايی حرصم دروامده می خوام دک و پوز اين ای تی اس رو به خاک بکشم! نمره تافلم البته فوق العاده خوب بود و قسمت لذت بخشش اين بود که نمره writing رو از 6 بهم 6 داده بودن و کمی از غرور از بين رفته ام سر GRE برگردونده شد.
(حالا که اينا رو نوشتم فکر می کنم اگه ابراهيم نبوی با من و خيلی ديگه از وبلاگر ها هم رفيق بود و اين نوشته های سراسر در باره خودمون رو می خوند پيش خودش چه ها که نمی گفت!)




آقای شکراللهی چه خوب شد که برگشتين!



December 20, 2004


من شديدا دارم خر می زنم!




حمايت مالی هلند از راه اندازی يک تلويزيون فارسی زبان (چه حس خوبی داره خوندن نوشته ای از سينا بعد از مدت ها، اون هم تو بی بی سی)

شوخي هاي مردانه، اندام هاي زنانه

بحث Push و Pull از سلمان. تحليل باحالی بود سلمان!

يک نظر در باره واژه فاحشه از سودارو، دانشجوی ادبيات انگليسی

آدم های متفاوت!

اين وبلاگ رژيم گروهی داره جالب می شه. اگه می خواين وزن کم کنين يه سری بهش بزنين.




به حمايت از مردم مصيبت ديده‌ی شهر بم، از نمايشگاه عكس ِ بم سمفونی وحشت ديدن کنيم.
زمان:از تاريخ 28 آذرماه تا سوم دی‌ماه 1383
مكان: خيابان شريعتی، نرسيده به پل سيدخندان، نگارخانه‌ی فرهنگسرای مدرسه.
ساعت بازديد: 9 صبح تا 7 بعدازظهر.
عکاس: وحيد اصلانی فر



December 17, 2004


عشرت جون نايب رئيس فراکسيون زنان مجلس شد!!!

خبر عفو بين الملل انگليس در مورد حاجيه (لينک از يک مرد فمينيست)

جاي منتقدان و تحليل گران جوان خالي است! نوشته ای از پيروز کلانتری

پرسه های بارانی

وبلاگ توپ پارکينگ

سايت امداد ايدز

و اين چنين ما قهرمان تراژدي ها مي شويم!



December 16, 2004


وبلاگ نويسای فنی کامپيوتری تحويل بگيرن لطفا:

خيلی ها هستن که دوست دارن رو بلاگر وبلاگ داشته باشن، هر چند که تو پرشين بلاگ و سيستم جديد بلاگفا (که خيلی هم امکانات زيادی داره، حتی لينکدونی هم داره!) خيلی راحت تر می شه وبلاگ درست کرد.

الان بلاگر سيستمش تغيير کرده و چون نمی شه توش قالب جداگانه برای آرشيو داشت، نمی شه از قالب هايی که حسين و احسان و گردون درست کرده بودن استفاده کرد.

تو سيستم جديد بلاگر می شه فارسی نوشت، اما برای راست به چپ شدن مطلب ها بايد از کد استفاده کرد (که البته کارش يه کليکه تو بلاگر) اما اين کد باز هم با علامت هايی مثل نقطه و علامت تعجب و سوال و عدد و غيره مشکل داره و خرابش می کنه.

نمی شه شما دوستان عزير که اندش هستين تو اين کارا، يه کد آماه کنين که ملت بذارن تو قالبشون که ديگه اين مشکل رو نداشته باشن و by default هم خود مطلب ها و هم تيترشون راست به چپ بشه و علامت ها هم چپکی نشه؟

در ضمن نمی شه اين قالب های پيش ساخته قبلی رو هم دستی رو سرو روشون بکشين که با سيستم جديد بلاگر بخونه؟ (يعنی برای آرشيو صفحه جداگانه نخواد؟)

حسين جان می شه تو هم راهنمای درست کردن وبلاگت رو تصحيح کنی؟

اين کد رو لطف کنين برای من هم بفرستين. صواب داره!
khorshid
ات جی ميل دات کام




نه از ژيلا خبری هست، نه از ليلا. هرچی می دونيم بر پايه حدس و گمانه. عجیبه که هنوز ليلا رو نفرستادن پزشک قانونی برای اينکه وضعيت ذهنيش مشخص شه. چطور می شه اصلا از اول حکم اعدام برای دختری صادر شه که می گن ضريب هوشی اش در حد يه بچه 8 ساله است؟ ژيلا کجاست؟ بچه اش رو به دنيا آورده؟ تو کدوم زندانه؟ فکر می کنم هنوز نبايد ساکت بشينيم در مورد هيچ کدوم از اين قضيه ها. چيکار می شه کرد؟

هيچ خبرگذاری داخلی از حاجيه خبر نداره؟ چطور می شه که سازمان های خارج از کشور زودتر از اين چيزا با خبر می شن؟ چرا رسانه های داخلی ساکتن؟ صدای اعتراضمون رو چطوری می تونيم بيشتر به گوش سازمان های حقوق بشری دنيا برسونيم؟ ظاهرا کارايی که تا الان کرديم موثر بوده، اما بيشتر بايد تلاش کرد.

جون سه تا آدم در خطره و من اينجا گه گيجه گرفتم که چطور می شه ازشون نوشت که براشون بدتر نشه. مسخره است. هر کاری صلاح می دونين تو وبلاگاتون بکننين. به هر جا می دونين ايميل بزنين. من که عقلم به جايی نمی رسه.




***کمپين برای کمک به کارتون خواب ها و بی خانمان های ايران***



December 15, 2004


هوا سر شده عين چی. زودم تاريک می شه. انگاری تازه پاييز شده. برگا حسابی زرد شدن و ريختن و می شه روشون راه رفت و از خورد کردنشون زير پا و صدای خش خششون لذت برد. آدم دلش می گيره وقتی ياد همه اون چيزای کوچولويی که کم داره می افته اين روزا. يه هفته ديگه امتحان دارم. می دونم که گند می زنم و يه بار ديگه بايد امتحان بدم. مشکل اينه که اميدی ندارم بار دوم هم خوب بدم امتحان رو. بابا حالش بهتره. عمه ام بايد برای بار پنجم عمل کنه و تازه هيچ تضمينی نيست که باز هم... سياوش چهار سالش شده و من بزرگ شدنش رو تا مدتها ديگه نمی بينم. حال و هوای اينجا عين شب عيدای خودمونه. مردم همش بيرونن و خريد می کنن. جنس های بنجل کلی رفته رو قيمتشون و بعد از اونور يه تخفيف گنده روشون بستن که با وجود تخفيف بازهم گرون تر از قيمت اوليه هستن و ملت هم می خرن! رنگ قرمز رنگ غالبه. نمی دونم چرا آهنگ Jingle Bell Rock رو که می شنوم دلم می گيره. همونجوری که بوی عيدی بوی توپ رو هم می شنيدم دلم می گرفت...




بايکوت پديده جالبيه از اين نظر که آدم رفتار بايکوت کنندگان رو تجزيه و تحليل کنه. به نتايج جالبی می شه رسيد تو اين تجزيه تحليل ها از جمله اينکه پشت اون ماسک های اجتماعی فريبنده چه نيمه های تاريک و پنهان جالبی وجود داره! داستان Young Goodman Brown رو خوندين؟




فايده ای نداره بشينيم با آدمايی که اعتقاد دارن بايد با زنی که باکره است ازدواج کنن بحث کنيم. فهميدن اينکه سيستم فکريشون چطوريه سخت نيست. خوب بايد به آزادی هم اعتقاد داشت و حق داد که اينجوری فکر کنن! به نظر من دختری که اعتقاد داره داشتن رابطه جنسی حقشه، بايد پای اعتقادش وايسه. اگر هم خواست ازدواج کنه دليلی نداره با آدمی ازدواج کنه که ازش انتظار داشته باکره باشه. شتر سواری دولا دولا نمی شه. نمی تونيم بخوايم رابطه جنسی پيش از ازدواج داشته باشيم و بعد با آدمی که از اين مساله خوشش نمی آد ازدواج کنيم و به نوعی متقاعدش (زورش) کنيم که با اين قضيه کنار بياد. چرا اصلا بايد با کسی که با ما اعتقاداتش اينقدر فرق داره ازدواج کنيم؟ مساله سنخيت کجا رفته؟ آدمی که ته ذهنش سنتيه، هر کاريش کنيم سنتيه و با چهار تا بحث وبلاگی نمی تونيم تغييرش بديم. اما خودمون رو که می تونيم تغيير بديم. اگه يه خورده شجاع تر باشيم و با از دست دادن باکرگی دچار اين هول نشيم که ديگه شوهر گيرمون نمی آد و احساس گناه هم نداشته باشيم که به طرف مقابل هم اين باور رو بديم که حتما گناهی انجام داديم، حتما آدمی که با ما سنخيت داشته باشه رو روزی پيدا می کنيم (اگه پيدا نکنيم هم دنيا به آخر نرسيده). بعضی وقتا فکر می کنم ما زنا يه خورده از سختی دادن به خودمون می ترسيم. دختراهای زيادی بودن که با وجود داشتن خانواده های بسيار سنتی، به خواسته های خودشون احترام گذاشتن، از جمله داشتن رابطه جنسی پيش از ازدواج. وقتی هم که خواستن ازدواج کنن، نه پرده ای دوختن، نه خواستن تو ذهن کسی فرو ببرن که اشکالی نداشته که باکره نبودن. اين دخترا به وجود خودشون احترام گذاشتن و حاضر نشدن با کسی ازدواج کنن که حقوقشون رو به رسميت نمی شناخته، بلکه با کسی ازدواج کردن که حق آزادی براشون قائل بوده و به اون چيزی که بودن احترام گذاشته و اصلا در مورد باکره بودن يا نبودنشون ازشون سوال نکرده و باگرکی يا عدم باکرگی مساله زندگيش نبوده. اميدوارم فکر نکنين ايده آليستی حرف می زنم. اين جور دخترها و زندگی ها دورو بر من زياد بوده، خيلی زياد. فقط اگه خودمون رو باور داشته باشيم و از چيزی نترسيم...



December 14, 2004


از گل نازک تر!

جواد غلام تميمي از ديگر متهمان پرونده سايتهاي اينترنتي كه در حال حاضر در بازداشت به سر ميبرد، گفت: من در يك اتاق 30 متري و با تمام امكانات مثل تلويزيون و روزنامه به سر ميبرم و تمام مسوولان از نيروي انتظامي گرفته تا مسوولان قضايي با من رفتار خوبي دارند و از گل نازكتر به من نميگويند. وي تاكيد كرد كه من به هيچ وجه رفتار خوب انساني كه مسوولان قضايي و نيروي انتظامي با من داشتند را به چيزي نميفروشم چون آدم نبايد شرافت انسانياش را زمين بگذارد.




امامزاده طاهر و شاملو...

گزارش تولد شاملو

ظهير الدوله...

مکتوب وب سايت (وبلاگ؟) مشترک جميله کديور و مهاجرانی (بابا هيلاری کلينتون!)

يه سايت باحال در مورد تورهای ايرانگردی که کلی جاهای توپ داره. جای منم برين اين تور ها رو و عکساشو بذارين تو وبلاگاتون!

و... دختراني که گفتند "بله"!

«پيمان» 35 روزه بر اثر شكنجه به جمع قربانيان كودك‌آزاري پيوست
والدين جوان نوزاد براي تحويل جسد مراجعه نكرده‌اند

اين بار نوبت پيمان است

آسيه: *نويسنده تحمل آن همه معصوميت کتک خورده را ندارد. این مطلب حذف شد.

درباره "یلینک" برنده جايزه نوبل ادبيات

سخنرانی خانوم وانگاری ماتای برنده جايزه نوبل صلح

وبلاگ شرح




عجيب غريبه. گم شدن تو بی زمانی. امتحان اولم خوب شد. اما يک هفته بی خبر بودم از خونمون. عمه ام زنگ زد. بهش گفتم اگه قبول نشم نمی تونم برم دانشگاه، بعد از بيکاری حسابی افسرده می شم و بعدش می ميرم! خنديد و گفت برای اين چيزای کوچولو افسرده نشو، دليلای مهم تری هست. بعد از غده سرطانی چهارمش گفت. شب نگران خونه بودم. بابا خودش زنگ زد. گفت دو روزه از بيمارستان اومده بيرون و عملش خوب بوده. هق هق گريه ام شايد بيشتر از نگرانی برای حال بابا از بی خبری خودم بود. به همين راحتی موقع هايی می شه که يه هفته ازشون خبر نداشته باشی، يه هفته، حتی يه روز. و چه اتفاقايی می تونه تو يه روز و يه هفته بيفته وقتی که تو تو لحظه اتفاق اصلا بهش فکر نمی کردی. حس عجيب غريبی يه. يه خورده هم ترسناک.

***

پيمان کوچولو سی و پنج روزش بوده و خوشبخت تر از اينکه يک سالش باشه يا 5 سالش يا 8 سالش. پيمان کوچولو همش سی و پنج روز با شکنجه گرهاش زندگی کرده و بعد مرده. آرين بزرگتر بود، جلال بزرگتر بود اما نمرد و هميشه يادش می مونه، انسيه هم همينطور. زهرا مرد راستی نه؟ افسانه می گفت روزی حداقل 8 مورد مشابه ميارن بيمارستان مفيد؟ چند هزار تا بچه کوچولو؟ چند ميليون تا؟ دلم نمی خواد آبی رو به دنيا بيارم تو اين دنيا. نمی تونم هميشه مواظبش باشم. نمی تونم از همه اتفاقا جلوگيری کنم. دنيا يه خورده بيشتر از حد تصور برای دختر کوچولو ها و پسر کوچولو ها تزسناکه. آبی بايد تو خيال من بمونه. دختر کوچولو اونجا جاش امن تره.

***

من هنوز اميد دارم ها! به خاطر اينکه نزديک امتحانمه لينکای وبلاگم رو بلاگ رولينگ کردم! يک عالمه از کارای عقب مونده ام رو انجام دادم. به سايت می رسم. تمرين مقاله نويسی می کنم برای امتحان. به درد دل دوستام گوش می دم. آقای همسر رو بيشتر دوست می دارم. خورشت بادمجون می پزم با دو جور ادويه. ته ديگش رو هم زعفرون می زنم. بحث های ابتذال رو هنوز دنبال می کنم و به مبتذل بودن خودم می خندم. جواب های مردم به سوال "باکرگی يا عدم باکرگی، مساله اين است" رو می خونم و می خندم. به نامه های سازمان های مدافع حقوق زنان کمونيستی که دلشون می خواد من بهشون بپيوندم جواب می دم! برای همه زنايی که بايد اعدام شن و سنگسار شن دل می سوزونم. هر چند وقت يه بار تو وبلاگم اراجيف می نويسم. تو بيهودگی خودم قلت می زنم و باز اميد دارم. ترسناکه نه؟



December 10, 2004


لوح هاي فشرده الفبای بهداشت و روان کودک

گزارش مراسم بزرگداشت مختاري و پوينده

نامه سرگشاده مهرانگيز کار به سعيد حجاريان

بمناسبت 10 دسامبر روز جهانی حقوق بشر

ريزه ميزه در مورد حقوق بشر!

خداحافظ آقای ريس جمهور

وبلاگ جديد درياروندگان

وبلاگ آقا مهندس




مشکل دارم. با از بالا ديدن مشکل دارم. با اينکه خودمون رو صاحب مطلق يه پديده عمومی بدونيم مشکل دارم. حالا اين پديده می خواد دوم خرداد باشه، وبلاگ باشه، شعر شاملو باشه، يه کافه باشه، حقوق زنا باشه، هنر باشه، ساختار شکنی باشه، تابو شکنی باشه، روشنفکری باشه، سياست باشه، يا هر چی ديگه.




دختر کوچولو ها خيلی مهمن. پسر کوچولو ها خيلی مهمن. کوچولوها مهمن. مواظبشون باشيم کاشکی...



December 9, 2004


فکر می کنم حرف نزنم سنگين تره با توجه به نبودنم تو ايران و حسی که بعضيا که تو ايرانن دارن نسبت به اظهار نظر کسايی که خارج از ايرانن (هر چند که برای من خيلی زوده که يادم بره اين هشت سال رو) فقط اينکه تو حرف هايی که زده شد، با همه خشم و سرخوردگی که داشتم اين دو سال آخر، اين حرف ها بيشتر به اون چيزی که تو ذهن من می گذره نزديک تر بود:

از وبلاگ امشاسپندان:

"...

۱۶ آذر امسال از جنسی ديگر بود. از جنس نفرت. از جنسی زهر آگين. برای هزارمين بار از ملت نا اميد شدم.با خود فکر کردم تا کی بگوييم اين ها تمرين دمو کراسی است؟ تا کی ضعيف کشی ؟ تا کی يک بعدی قضاوت کردن و تنها اشتباهات را ديدن و ار انها سندانی برای کوبيدن ساختن؟ امسال , روز ۱۶ آذر من عجيب از دانشجو بودن خود شرمنده شدم. ما مگر همان هايی نيستيم که آزادی را پرستش می کنيم و فرشته آزادی را پاس می داريم؟ مگر همان هايی نيستيم که می گوييم به تفاوت آرا و ديدگاه ها بايد احترام گذاشت؟ چرا اينگونه برخورد می کنيم؟ چرا به تنها کسی که می دانيم می توانيم زل بزنيم به چشمانش و بی انکه دلواپس تبعات بعديش باشم انتقاد کنيم , اين چنين به دور از انسانيت توهين می کنيم؟

...می دانی ايراد اصلی از ماست. ما که عادت به بت ساختن داريم.ما ملتی که بی اسطوره توان زيستن نداريم. ما که آدم ها را بی دليل در جابگاهي اهورايی قرار می دهين و ظرفيت ها و اختيارات و محدوديت های او را نمی بينيم. پشت شيشه ماشين هايمان عکسش را می چسبانيم, پوسترش را به ديوار اتاق هايمان می کوبيم, او را خدای زمينيمان می کنيم و ذره ای نمی انديشيم که او هم آدمی است مثل من و تو. با اختيارات و محدوده عمل محدود. او هم مثل تمام سياست مداران ديگر و تمام آدم ها مرتکب اشتباهاتی می شود.چرا غير عقلانی می انديشيم و انتظار داريم خاتمی همچون زورو از آسمان فرود امده و دردها و نا بسامانی های سرزمينی را که داغ هزاران ساله دارد را يک شبه درمان می کرد؟..."



December 8, 2004


اين برای دو تا دوسته. آدم و سايه اش. يه موقعی سايه هه دنبال آدمه و يه موقع آدمه دنبال سايه. هيچ موقع نمی شه که هيجکدومشون دنبال هم نباشن. اون موقع هم که سايه هه نيست اصلا وجود نداره. تو تاريکی گم شده. آدمه سايه اش رو خيلی دوست داشت. سايه هه حوصله اش رو نداشت. هی در می رفت و آدمه هم دنبالش. آدمه خسته کننده بود، ساده بود، هيجان نداشت. آدمه غصه می خورد. دنبال سايه هه همش می دوييد. بعد که به سايه هه رسيد ديد سايه فقط يه خيال بود. سايه آدمو دوباره ديد. سايه عاشق آدمه شد. آدمه خيالشو ديگه دوست نداشت. آدمه رفت. سايه هه دنبالش کرد. آدمه رفت و رفت، سايه هه دنبالش. وقتی رسيدن به تاريکی ديگه هيچکس دنبال اون يکی نبود.

چراغ های رابطه تاريکند...




برای آ.ه!

چشم هايم برای "تو" تا نگاه عميقت عميق تر شود و مرا تا عمق ببيند،
نفس هايم برای "تو"، تا نفس نفس زدن هايت نوازشگر پوست تنم باشد، بيشتر…
دست هايم برای "تو"، تا تمام زنانگی ام لمس شود آنطور که تو می خواهی.
روحم برای "من" تا لحظه ها را لمس کنم،
فضايی کوچک برای "من" تا عمق نفس های نوازشگرت را فرو روم،
فکرهايم برای "من" تا تورا انتخاب کنم.

(از يه نفری!)



December 7, 2004


فرشته قاضی آزاد شد

راستی، اين آدرس جديد سايت زنان هست: www.womeniniran.net لطفا لينک هاتون رو به آدرس جديد تغيير بدين.




December 5, 2004


مرسی قلی جونم که اين روزا داری کمکم می کنی. تو بهترين اصغر دنيايی! ايشالا اجرت با آنجلينا جولی و مونيکا بلوچی.




کنسرت شجريان و عليزاده و کلهر تو آمريکا و کانادا! :D

وبلاگ مرد مرده!

وبلاگ خيابان شماره 11

وبلاگ امير مهدی حقيقت که در مورد ترجمه حرف های خوبی می زنه. (لينک از اينانای عزيز)

وبلاگ Ecce Homo!

آدرس جديد وبلاگ ياشار ياغيش (سرمه)

بازم شب بود، ماه پشت ابر بود :)

پایان اپرا و حقه نویسنده (از ايگناسيو) در باره « اپراي قورباغه هاي مرداب خوار و منظومه اي بلند از تکه خدايي تخم مرغي »

نظر زيتون درباره تئاتر بی شير و شکر و نظر حميد رضا در باره نمادگرايی و تعميم دادن مسائل در يک اثر هنری به بهانه اون مطلب زيتون

و عکس های آرش از خليج هميشه فارس:

عکس يک - عکس دوعکس سه





اميدوارم خبر لغو اعدام ليلا درست باشه. اينجا يه مصاحبه باهاش رو می تونين بخونين تو زندان. کثافتی که ايران رو دربرگرفته ديگه داره خيلی بالا می زنه...





"بچه هایی که تازه از زندان آزاد شده اند باید بدانند که ما به عنوان کسانی که تجربه تلخ آنها را چشیده ایم و سرنوشت آنرا می دانیم، آزادی شان را خوش آمد می گوییم و از آنها می خواهیم که مطمئن باشند که هر چه در آن شرایط فشار گفته باشند تغییری در باور ما نسبت به آنها نمی دهد."

ابراهيم نبوی همه حرفا رو زده. کاشکی هر کی از دست کسايی که اعتراف نامه ها رو نوشتن دلخوره اين مطلب نبوی رو بخونه. آخه با اين بساط اينا خوب معلومه دستگير شده ها راهی جز اعتراف الکی ندارن. ديگه حتی بچه ها هم فکر کنم بتونن بفهمن اين نامه ها ديکته شده به نويسنده هاش. چه اهميتی داره؟ به نظر من هرکسی که احساس خطر می کنه که بگيرنش بايد از الان به نوشتن اعتراف نامه اش فکر کنه تا يه چيز خوبی از آب دراد. اينا سندهای تاريخيه که در آينده ثابت می کنه حکومت فعلی ايران چيکاره است.

زندان انفردای سخته، سلولی که تا صبح چراغش روشن باشه خيلی سخته، بقيه اش سخت تره...




اونقده خوب بود وسط اينهمه بدبختی داخلی و خارجی رفتم با دوستم فيلم الفی رو ديديم و کلی قربون صدقه جود لاو رفتيم (واضحه که اينجور موقع ها آقايان همسر لزومی نداره بيان سينما!) باز سازی يه فيلم قديمی بود به همين اسم که البته بعيد می دونم نسخه اولی از اين بهتر بوده باشه چون اين فوق العاده بود (از نظر سينمايی). الفی (جود لاو) نقش يه پسر پدرسگ دختر کش رو بازی می کنه که زنا کشته مرده اشن. اين وسط کلی به نقطه ضعفای زنا و سياست های مردا که باعث می شه زنا خر بشن اشاره می کنه و کلی هم نشون می ده که چه چيزايی باعث می شه مردايی که دنبال عشق و حالن دربرن و ديگه طرف دختره پيداشون نشه.

اما نيمه دوم فيلم ورق برمی گرده و دهن الفی جان صاف می شه. اولن خطر اين پيش مياد که عضو شريف از کار بيفته، بعد دختر خانوم ها ديگه دستشو می خونن و محل سگ نمی ذارنش. دوست دختر بهترين دوستشم که حامله شده بوده ازش بچه رو نگه می داره و با دوستش ازدواج می کنه و بالاخره يه جوری گندش در مياد. سوزان ساراندون جان هم که نقش يه خانم ميان سال سکسی و پولدار رو بازی می کنه بعد از اينکه يه مدت باهاش حال می کنه با يه پسر جوون تر رو هم می ريزه. آی اين خيط می شه؛ آی خيط می شه. يه جورايی Catharsis بود با وجود اينکه آدم دلش براش می سوزه. انگاری انتقام دخترا از همه پسرای پدرسگ دختر کش زندگيشون گرفته می شه يه جورايی آخرش!



December 2, 2004


پسره 5 سالشه. مامانش معلوم نيست چه گندی بالا آورده که نه اجازه کار داره نه حتی می تونه حساب بانکی داشته باشه. احتمالا سابقه مواد مخدر داره. از دولت کمک هزينه می گيره برای بچه هاش. کوپن غذاهای بچه هاشو ميفروشه به ملت. بعد بچه هاش گشنه می مونن. پسربچه برای خودش اينور اونور وله. دو نفر مرد گنده لندهور که طبق دستور دادگاه از محل زندگيشون اخراج شده بودن رو يه مدت آورده بود خونه اش يه اتاق رو داده بود بهشون ازشون کرايه می گرفت و يکی از اونا مدام با دختر 13ساله تنها بود خونه. بعد تازه عاشق هنرپيشه فيلم ارباب حلقه ها هم شده بود و هر روز می رفت سينما که قد و هيکل آقا رو تماشا کنه. اونوقت دخترش که 13 سالشه تو آرزوی اين موند که بره ارباب حلقه ها رو ببينه. همين ديگه. منتظر بقيه اشی؟



December 1, 2004


به ياد کافه 78 برای من و کافه شوکا برای رفيق ترک شيش طبقه ام که مثل سگ از سگ بدش مياد (شما بخونيد می ترسه!) و امشب جون منو نجات داد...

- خوب پس حسابی دهنت صاف شده ديگه.
- آره، خيلی خيلی بد. فکر کنم ديگه از اين حال گهی تر نمی شه.
- می فهمم. من که هميشه بدشانسم اين سال بدترينش بود.
- همه ملت رو هم که گرفتن. تازه اينم خوندی؟
- آره خوب. دستشونو که ديگه همه خوندن.
- معلوم نيست چی به روزش آوردن.اينم بخون فکر کنم همکارش نوشته.
- پوف.
- جالبه، ديگه همه دليلا رو دارم برای افسردگی.
- lol
- اونقدر همه چی fucked up شده که ديگه خنده دار شده!
- من که ديگه کم آوردم.
- خوبه يه بهانه دارم برای امتحان درس نخونم!
- من فرداست امتحانم
- Whaaaaaaaaaatttttt?
- بی خيال پس فرداست.
- من چه الاغيم؟ چرا زودتر نگفتی؟ من بايد الان دلقک بازی در مياوردم حالتو الکی خوب می کردم بهت اميد دروغی می دادم به جای اينکه از بدبختيام بگم شوکه ات کنم!
- بی خيال. هيچ فايده ای نداره. هيچ پيشرفتی نکردم.
- مهم نيست اگه قبول نشدی. خوب می ريم يه بار می زنيم!
- آره پايه ام؛ يه کافی شاپ.
- آره، خيار سکنجبين می ديم به ملت حال کنن.
- lol
- نون پنير گردو هم می ديم به اسم پرشين اسنک! قهوه ترکم می ديم منم فال می گيرم تيغشون می زنيم!
- قول دادی ها! يه روزی اين کارو می کنيم.
- آره، يار علی رو هم دعوتنامه بفرست بياد.
- آره پس چی. تازه اين عکسشم می خوام بخرم از پيمان. داداشمه بالاخره.
- وای دلم سيگار می خواد. برم سيگار بکشم و اين سگه رو هم ببرم بيرون جيش کنه.
- من خيلی سيگار می کشم. روزی يه پاکت و نيم. می ترسم ديگه نفسم بالا نمياد.
- منم روزی يه پاکت می کشم. خيلی بده. "نسل کافی شاپی" هستيم ديگه!!!!
- loooooooool سيگار نکش پسته بخور! آقا رو هم ببوس.
- فعلا تنها مردی که دور و برمه اين سگه هست که اونم خواجه است.
- اه اه اه... بو می ده؟
- تازه کنه هم داره. ولی خيلی خوبه!
- اه اه اه! من هوس پسته کردم!
- loooooooooooool. من رفتم سيگار بکشم و اون جيش کنه.
- کافی شاپ يادت نره.
- يادم نمی ره ...


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage