خورشید خانوم



« January 2005 | Main | March 2005 »


February 25, 2005


هاله عزير برای پتيشن آرش سيگارچی لوگو درست کرده. اينجا می تونين کد لوگو ها رو بردارين.







لطفا توماری که برای آزادی آرش سيگارچی درست شده رو امضا کنين. به چهار ده سال محکوميت فکر کنين. کسايی که فقط چند ماه زندان بودن دهنشون سرويس شد، فکر کنين تو يک سال چه به سر آدم مياد، چه برسه به چهارده سال...


سرزمين آفتاب: این پتیشن به هیچ گروه و ارگانی تعلق ندارد به غیر از مردمان آزاده ایران




لينک:


دوستی خاله خرسه و جیب عمو سام- فرنگوپوليس


امریکا و روسیه که در مورد ایران به توافق رسیدند...- يک قطره


بلاگيران، اتاق گفتگوی وبلاگ نويسان در پالتاک – بر ما چه گذشت


حکومت امروز ایران لایق این کشور نیست. در این تردیدی نیست، اما من معتقدم هر روندی که طی آن شیوه زندگی ایرانی تغییر نکند، اما حکومت تغییر کند روندی بازگشت پذیر به سوی وضع تلخ و بدی است که در آن قرار داریم. - ابراهيم نبوی


نماينده پن لاگ در کنفرانس های تهيه مقدمات اجلاس جهانی جامعه اطلاع رسانی سازمان ملل متحد - لندنی


يک پيشنهاد ضد جنگ برای يه کار دست جمعی در روز 29 اسفند – وبلاگ OVER OUR DEAD BODIES!




امروز در داهات ما يه جلسه ای بود در مورد ايران. يه عده از اين چپی های اينجا هم اومد بودن. بيچاره ها خيلی از دست بوش عصبانی هستن. سر جنگ عراق هم کلی خودشون رو تيکه پاره کرده بودن و تو خيابونا بالا و پايين پريده بودن. مقاديری راجع به ايران حرف زده شد که اصلا بفهمن ايران چه جور کشوريه. وقتی راجع به اين حرف زده شد که آمريکا اساسا علاقه ای به بردن دموکراسی به کشورها نداره، همه دست زدن. يه پسری هم بود که ايرانيه و از اعضای Z Magazine (همون مجله ای که چامسکی هم توش می نويسه.) در مورد وضعيت ايران تحليل های جالبی داشت. از آرش سيگارچی هم حرف زد. در مورد احتمال جنگ هم همه بدبين بودن. می گفتن تا چند ماه قبل از جنگ عراق هم همينقدر همه فکر می کردن احتمال قضيه کمه. نمی دونم حرف هايی که زده شد تا چه حد فايده داشت. اصولا يه حس بدی دارم که انگار هممون ول معطليم! هرچقدر هم حرفای خوب زده بشه فايده نداره. عامه مردم ول معطل هستن به نظر من. بايد بشينيم ببينيم آقايان چه آشی می پزن برامون. واقعا اين روزا به جايی رسيدم که آرزو می کنم کاش می شد عين فيلم The Eternal Sunshine of the Spotless Mind حافظه ام رو از هر چيزی که مربوط به ايران بود پاک می کردم. هيچ غلطی که نمی تونم بکنم. لا اقل فکرش رو هم نمی کردم تا شبا راحت تر بخوابم...



February 23, 2005


اين مطلب آلپر رو حتما بخونين در باره حکم سنگينی که برای آرش سيگارچی بريدن.


پيگيری های وبلاگ نويس ها تو آزادی سينا مطلبی تاثير داشت. فکر می کنم در مورد آرش سيگارچی (و جواد سميعی نژاد) خيلی بيشتر از اين کارايی که کرديم بايد انجام بديم. توی اين وبلاگ که برای آزادی وبلاگ نويس ها درست شده و البته من تا سه روز پيش در موردش هيچچی نمی دونستم پيشنهاد هايی شده. اينکه نامه بنويسيم به افراد مختلف مسئول، خبر رو پحش کنيم، بنر بذاريم تو وبلاگ هامون.


خدا رو شکر اين وبلاگ رو هيچکدوم از ماها درست نکرديم که هر کسی از روی لج اون يکی يا به خاطر اختلاف سليقه فکری ناديده بگيردش. بايد هرکاری می تونيم بکنيم. چهارده سال وحشتناکه، وحشتناک.




بازم برای ملتی که آمريکا هستن! ديشب رفتيم کنسرت موسيقی صوفی و سماع درويش ها. يه گروهی بودن از ترکيه که ظاهرا جاهای مختلف آمريکا تور دارن و کارشون معرفی مولانا شاعر ترکيه! و صوفی گری هستش. از من به شما نصيحت گول تبليغاتشون رو نخورين و پولتون رو دور نريزين برای اين کنسرت!


يک ساعت اول که موسيقی صوفی بود، چهار نفر با کت و شلوار و کراوات اومدن نشستن و کمانچه و قانون و سيتار و نی می زدن. صدای نی کمی تا قسمتی شبيه صدای باد شکم بود و وقتی طرف می زد من گوشامو می گرفتم. گروه اصلا با هم هماهنگ نبودن. موسيقی خسته کننده ترکی بود. حتی به قشنگی معدود موسيقی های سنتی ترکی ای که شنيدم هم نبود. خواننده يه چيزايی به زبون ترکی می خوند که حس خاصی به آدم دست نمی داد و بعد هم اذان گفت! نمی گم آواز ترکی بده، ولی خوب برای کسايی که موسيقی سنتی ايرانی رو دوست دارن، اين موسيقی خيلی بيخود بود. در مورد اذان هم که با وجود اذان موذن زاده اردبيلی شنيدن هيچ اذان ديگه ای حال نمی ده! من سر قطعه سوم از سالن اومدم بيرون و يه خورده با شيده تلفنی حرف زدم که اينجور مواقع هميشه به داد آدم می رسه! بقيه اش رو هم بيرون سالن نشسته بودم کتاب می خوندم و از طريق تلويزيون مدار بسته ای که بيرون بود برنامه داخل سالن رو گوش می کردم.


بخش دوم برنامه که همون چرخش درويش ها بود جالب بود. اينکه اينا اين همه دور خودشون می چرخن و سرشون گيج نمی ره! من نمی تونم قبول کنم اينا تو حس و حال عارفانه و نيايش بودن، چونکه به شدن هماهنگ با هم کار می کردن، نورهای رنگی روشون می نداختن، و خلاصه کاملا نمايش بود. برای همين هم برام استقامتشون تو اين نمايش جالب بود. البته اين هم بعد از يک ربع تکراری و خسته کننده شد. اينا حدودا چهل و پنج دقيقه دور خودشون چرخيدن و فقط دو بار وسطش مکث داشتن. تمام مدت هم خواننده شعر های مولوی رو به فارسی با لهجه غليظ ترکی با موسيقی خيلی بدی می خوند به طوری که نه ايرانی ها و نه ترک های داخل سالن چيزی ازش می فهميدن. بعدش هم خواننده يه خورده قرآن خوند و قضيه به پايان رسيد. قابل توجه ترين نکته مزخرف قضيه هم اين بود که در اين برنامه از دف خبری نبود!


وفتی اومديم خونه آقای همسر موسيقی "شمس پرنده" رو گذاشت يه خورده حالمون جا اومد! صد رحمت به پری صابری که با وجود همه انتقاد هايی که ازش می شه، واقعا استاد اينجور نمايش هاست. ای کاش به جای اين گروه ترکيه ای پری صابری با نمايش شمس پرنده تو آمريکا تور داشت تا مولوی و مراسم سماع درويش ها رو به اين آمريکايی ها که عاشق چيزهای exotic هستن نشون می داد.





بهترين کانال تلويريون آمريکا به نظر من کانال Turner Classic Movies هستش. يه کانالی که فيلمای کلاسيک تاريخ سينما رو پخش می کنه یدون يک ثانيه آگهی وسط فيلم ها! اين شبکه به مدت يه ماه فيلمايی که تو تاريخ سينما اسکار گرفتن و داره نشون می ده. بعضی وقتا يه برنامه های کوتاهی هم در مورد تاريخچه ساخت اين فيلما و مراسم اسکار اون موقع ها نشون می ده. ديدن بازيگر نقش مامی تو برباد رفته وقتی که به عنوان اولين زن سياهپوست تاريخ سينما اسکار می گيره خيلی جالب بود، و ويويان لی با اون صدای لطيفش که برای جايزه اش تشکر می کنه. خلاصه که اگه آمريکا هستين و وقت آزاد دارين اين کانال رو از دست ندين. تو وب سايتش برنامه پخش فيلم ها رو داره. الان می خوام گربه روی شيروانی داغ رو برای بار هيجدهم ببينم! (اميدوارم زبون اصليش از دوبله شاهکارش بهتر باشه! آخه يه جورايی با بربادرفته به زبون اصلی حال نکردم!!)



February 22, 2005








کاشکی به جای ميليون ها دلار هزينه برای غنی کردن اورانيوم، خونه ها بازسازی و ضد زلزله می شدن و مکان های عمومی به سيستم های ايمنی ضد آتيش سوزی مجهز می شدن. کاشکی به جای صرف وقت و پول برای عزاداری امام حسين و هفتاد و دو تنش و نذری و ريختن خون گوسفندا، يه فکری به حال بيمارای ايدزی می شد، بيمارايی که ام اس دارن، آدمايی که بر خلاف قانون سرشون بايد بالای دار بره، مردمی که بعد از گذشتن يک سال از زلزه هنوز بدبختن، مردمی که خشم زمين دست از سر منطقه اشون بر نمی داره...


با معيارهای خود آقای مصباح يزدی هم بسنجيم، خشم خدا بوده ديگه! هم مسجد ارک، هم زلزله کرمان. با معيارهای اسلام و شيعه هم بسنجيم گناه های کبيره (ارزش قائل نشدن برای جون آدما) بيداد می کنه. با معيارهای نهج البلاغه که بسنجيم، عدم رعايت حق مردم و عدم مديريت داره بيداد می کنه.


اين چه عزاداری ايه؟ اين چه جور برداشتی از قيام حسينه؟ اين چه مدل برداشتی از دينه؟ اين چه جور عدل اسلاميه؟




من بالاخره چهارشنبه شاخ غول رو شيکستم و امتحانم رو خوب دادم! اين مدت رسما پدرم دراومد و در کنارش پدر آقای همسر رو هم درآوردم. اصولا چون شبا مخم بهتر کار می کنه، از ساعت 8 شب تا 8 صبح درس می خوندم و بعدش می خوابيدم تا 5 بعد از ظهر. خونه به طرز فجيعی کثافت شده بود و ما همه جای خونه روی علم و دانش راه می رفتيم. از همه بدتر ابروهای من بود که از پاچه بز هم بدتر شده بود. ازدواج بعضی وقتا هم خوبه ها! وقتی که خودت حالت از خودت به هم می خوره، يکی هنوز هست که تحملت می کنه و درکت می کنه و با تو در کثيف کردن خونه شريک می شه که عذاب وجدان نگيری!


شب قبل از امتحان يه تست آزمايشی زدم و هر بخش نمره ام صدتا از امتحان قبليم هم کمتر شد. داشتم رسما سکته می کردم. شبش تا صبح نخوابيدم و عين يه روح سرگردان قدم می زدم. يه جورايی اين امتحان برام با موندنم تو آمريکا ارتباط داشت. تصميم جدی گرفته بودم که اگه بد شد امتحانم و نتونستم پذيرش بگيرم برگردم ايران. تو بهشت موعود هم باشی اگه نتونی کاری بکنی و عين يه انگل وابسته به يکی ديگه باشی هيچ فايده ای نداره. می دونم که رابطه زناشويی رو از اين ديد نبايد نگاه کرد و هر کدوم از دو طرف ممکنه در يه بخشی از زندگی به هم ديگه کاملا وابسته بشن و به هم کمک کنن، اما با وجود دونستن اين مساله باز هم تمام اين مدت حس بدی داشتم. اينکه توی کشوری مثل اينجا باشی که هزار تا امکانات برای شکوفايی داره، و تو يک زن خونه دار احمق بشی (زن های خونه دار لزوما احمق نيستن، من احمق شدم!) که می خوره و می خوابه و مصرف کننده صرف هستش از ايده آل های من خيلی دور بود و راستشو بخواين خودمو براش آماده نکرده بودم.


برای همين بود که بعد از امتحان وقتی نمره هام رو روی مانيتور ديدم نزديک بود اون وسط از خوشحالی جيغ بزنم. تمام راه رو تا خونه عين ديوونه ها رانندگی کردم. دو سه جا نزديک بود تصادف کنم اما به خير گذشت.


به آقای همسر که سر کلاس بود اس ام زدم و خبر دادم. اونم اومده بود از کلاسش بيرون و به هر دوست و آشنايی که تو آمريکا دارم و تلفنشون رو داره زنگ زده بود و خبر داده بود و خلاصه من به مدت 4 ساعت داشتم با تلفن حرف می زدم! فکر کنم بيشتر از من اون خلاص شد از دست موجود مزخرف و نا اميدی که من شده بودم اين همه مدت...


(حالا اين نمره هايی که من پزشون رو دارم اينقدر می دم تحفه ای هم نيست، يه جورايی حداقل نمره است، اما چون هر کدوم صد نمره از دفعه قبل بيشتر شده براشون ارزش داره و کلا هم از 1000 که حداقل نمره برای پذيرش هست بيشتره شده.
Verbal: 460
Quantitative: 570 )



February 20, 2005


طراحی جديد و تشکر نامه!


خوب بالاخره منم بعد از سه سال و سه ماه وبلاگ نويسی شيک شدم و طراحی وبلاگم رو عوض کردم و ام تی شدم! هيچوقت بدم نمی اومد که وبلاگم يه طراحی خوشگل داشته باشه، ولی انتخاب اينکه چی باشه خيلی سخت بود. واقعا ممنونم از آرش خاکپور دوست عزيزم که با سليقه عالی که داره اين طراحی رو برام درست کرد. (متاسفانه سايت آرش هنوز راه نيفتاده که بهش لينک بدم، ولی کار طراحيش رو به همه توصيه می کنم.)

لوگوی بالای اين صفحه و صفحه آرشيو و قسمت نطر خواهی (که احتمالا هيچوقت نمی بينينش!) کار آقای اردشير رستمی هستش. طرح ها از تقويم سال 80 ايشون برداشته شده. آقای رستمی با وجود اينکه منو نمی شناسن از طريق سارای مهربون اجازه دادن که من از اين طرح ها استفاده کنم و من واقعا ازشون متشکرم. نمی دونم تقويم های آقای رستمی رو ديدين يا نه. هر سال يک تم به خصوص داره با انتخاب شعر های زيبا. اميدوارم تقويم سال 84 ايشون رو يکی برام بخره پست کنه!


البته هنوز طول می کشه که به اين قالب جديد عادت کنم. ولی خوب عمر اون خورشيد خانوم زيبا با چشم های شهلا هم خيلی وقت بود سر اومده بود! با اين طرح خورشيد جديد خيلی بيشتر حال می کنم.


من واقعا از احسان جونم هم ممنونم. اين مدت پدرشو در آوردم با خورده فرمايش هام که با صبری مثال زدنی همه رو انجام داد و اصلا هم غر نزد.


اميدوارم بتونم لطف همه دوستای گلم رو جبران کنم.



February 12, 2005


ببخشيد اگه اينجا بيخودی پينگ می شه. داره يه کارايی تو وبلاگم صورت می گيره که فکر کنم برای همين الکی پينگ می شه. فکر کنم تا دو سه روز ديگه نتونم بنويسم. به هر حال برای اينکه دست خالی نرين اين آهنگ شجريان رو گوش بدين. فکر کنم به حال و هوای اين روزا هم بخوره!

برادر بيقراره

از سايت گفتگوهای هارمونيک

Credit: Aghaye Hamsar! .

پ.ن. ظاهرا نبايد اينجا چيزی می نوشتم. همه چی ريخت به هم!! تا چند روز ديگه درست می شه :) .



February 8, 2005


گنجشکک اشی مشی
عکس: آرش عاشوری نيا
(بقيه عکسا رو تو کسوف ببينين.)






I can’t take my eyes off you…

اينجا می تونين کليپ آهنگ آخر فيلم Closer رو ببينين و لذت ببرين! اساسا موسيقی متن و آهنگ های اين فيلم فوق العاده بودن. بازی ناتالی پورتمن و کلايو اوئن هم حرف نداشت به طرزی که بازی جوليا رابرتز و جود لاو رو کاملا تحت تاثير خودشون قرار می دادن! يه فيلم خاصيه. نمی تونم چيزی راجع بهش بنويسم! بايد اين فيلم رو ديد و البته اگه با بعضی جاهای فيلم خدايی نکرده همذات پنداری کردين بيشتر هم لذت می برين ازش. (ممنون از خودمونی عزيز برای لينک اين کليپ. قشنگ می فهمم منظورش چيه وقتی می گه هنوز منگه!)

نقد راجر ابرت در باره اين فيلم
نقد مجله رولينگ استون
لينک بقيه نقد ها رو هم اينجا می تونين ببينين.




من حالم جدا خوبه! لطفا از خوندن هذيون های اين زير ناراحت و نگران نشين. جدا يکی دو ماهيه که حالم خيلی خوبه. راهش رو پيدا کردم. (اونقدر حالم خوب بوده که مرتکب نوشتن يه مطلب جدی شدم تو وبلاگ آزادی برای ايران که تازه ادامه هم داره!) دانشگاه هم يه جورايی تو رشته خبرنگاری پذيرش گرفتم. منتها چون ممکنه دپارتمان مطالعات زنان بهم پول بدن ممکنه برم سراغ مطالعات زنان. البته نمره امتحانی که 16 فوريه می دم تو قضيه پول دادن خيلی موثره. به هر حال ايده آل ترين حالتش اينه که بتونم اين دو تا رشته رو با هم قاطی کنم. مشغول درس خوندنم. تو رياضی خيلی پيشرفت کردم ولی هنوز لغت خيلی کم بلدم. واقعا نمی تونم زياد لغت حفظ کنم. چند تا فيلم هم ديدم اين چند وقته که Closer و The Aviator توشون خيلی عالی بودن. اميدوارم اسکورسيزی برای The Aviator اسکار بگيره. فيلم شاهکار کارگردانی و فيلمبرداريه. لئوناردو ديکاپريو هم نقش يه نابغه وسواسی رو فوق العاده بازی می کنه. چند تا کتاب هم خوندم. "برف و نرگس" چنگی به دل نمی زد، البته ايده پشت داستان ها جالب بود. اما "شنبه های راه راه و ثانيه های سربی" ليلی فرهاد پور رو خيلی دوست داشتم که بعدا راجع بهش می نويسم.

راستی، عليرضا دوستدار و همکارهاش تو وبلاگ No War On Iran يه کار جالب انجام دادن. برين اينجا بخونين اون کار جالب چيه و تو اين کار جالب شرکت کنين.




خيلی با خودم کلنجار رفتم ايميلت رو جواب ندم. می دونی، آدم باهوش کسيه که برای درداش يه درمونی پيدا کنه، هر چند که اون درمونه يه چيز گندی باشه. حالا اون درمون گندی که من پيدا کردم چيه؟ می دونی، يکی يه بار گفت آدمايی که اهل نوستالژی هستن خيلی سختشونه. يه نفر هم نگفت، حالا که فکرشو می کنم می بينم خيليا گفتن. خوب من چيکار کردم؟ ما که از اولش نوستالژی نداشتيم. بعد يهويی اشتباه کرديم و صاحاب يه مشت نوستالژی منحصر به فرد شديم. اصلا خودت حاليت شد چجوری الکی الکی صاحاب اين همه نوستالژی شديم؟ اونقدر زياد که من تا همين چند وقت پيش نزديک بود بترکم تموم شم! خوب، آدم باهوش بعد از اينکه شيش ماه افسردگی می گيره، بعد از اينکه تو خودش می پيچه و زار می زنه که حتی شده برای يک ثانيه اون چيزايی که دلتنگشونه داشته باشه، بعد از اينکه روانی می شه و همه چی رو می ريزه به هم و ... با خودش فکر می کنه که چيکار کنه اين درده عين خوره همه وجودشو نخوره. که ديگه درداشو که سرمايه آدمن به قول يه ديوونه دوست داشتنی هوار نکشه. خداحافظ گری کوپر رو که خوندی؟ خوب اگه باهوش باشی يه چيزايی ياد می گيری از اون کتابه ديگه! بالاخره بايد يه جوری شاشيد به نوستالژی ها، يه جوری که دير به دير بيان سراغت. تا حالا چيزی راجع به رويای آمريکايی شنيدی؟ رويای آمريکايی همون درمون گنديه که بهت گفتم. اگه يه روزی فينال فوتبال آمريکايی رو ديدی که نه آبيته داره نه قرمزته، و بين دو نيمه پل مک کارتنی که هيچ نشانی از بيتل های معترض نداره باسن جماعتی که تو استاديوم هستن رو با محافظه کارانه ترين آهنگای دنيا جمبوند، می فهمی رويای آمريکايی چيه. اگه فيلم Maria Is Full of Grace رو ديدی و ماريای کلمبيايی بعد از اينکه 40 تا بسته کوکائين رو می بلعه می بره نيويورک و بعد می مونه تو آمريکا که بچه نامشروعش رو تو دنيای بهتری بزرگ کنه می فهمی رويای آمريکايی چيه. اگه اون زن عراقی رو که تو سخنرانی بوش انگشت مهر خورده اش رو که نشان رای دادن بود بيلاخ کرد تو چشمت و بعد مادر شهيد تکزاسی رو بغل کرد و گريه زاری شوق آزادی و دلداری رو برای ميليون ها بيننده آمريکايی به نمايش گذاشت می فهمی رويای آمريکايی چيه. می فهمی که از چی حرف می زنم؟ از همون شوی بين المللی که می تونه نعشه ات کنه اساسی. برای اينکه حسابی نعشه شی يه کارای ديگه هم بايد بکنی. يکی از کارا جواب ندادن مثلا ايميل توست، اصلا اين ايميل ها سم هستن! يه خورده تو رو ياد نوستالژی و واقعيت ميندازن و بوی گند شوی بزرگ رويای آمريکايی رو بلند می کنن. يه راه ديگه اش بريدنه. بريدن از هر رقم واقعيت. تلفن نزدن به مامان بابا جزو اصول اساسيه. اگه خودشونم هفته ای يه بار زنگ نزنن ديگه عالی می شه. حسابی به بريدن کمک می کنن. يکی ديگه از راه هاش رفتن به پاتيناژ و سر خوردن و محکم با باسن زمين خوردنه. يه راه ديگه اش ولو شدن جلوی تلويزيون و شراب خوردن و نگاه کردن آگهی های رنگ و وارنگه. اينم بايد هميشه يادت باشه که آمريکا ايز د لند آو آپورچونيتيز. کلاهی که نداری رو دو دستی می چسبی و از آپورچونيتی ها استفاده می کنی و غر هم نمی زنی به هيچ وجه. اصلا هم نبايد به اين فکر کنی که تو لند آو آپورچونيتيز يه جورايی جون مردم خودشون رو هم می فروشن و مثلا چهل و پنج ميليون نفر بيمه ندارن. گور بابای اون چهل و پنج ميليون نفر. گور بابای گذشته، نوستالژی، و ملت. آدمای باهوش به اين چيزا فکر نمی کنن. آدمای باهوش می گن دنيا به تخمم و سعی می کنن از آپورچونيتی ها به بهترين وجه استفاده کنن. خوب گرفتی منظورم از آدمای باهوش کيا هستن ديگه؟ خودمو می گم. نفهميده بودی تا حالا من چقدر باهوشم؟ تعجب می کنی دارم از خودم تعريف می کنم؟ خوب دارم ياد می گيرم قواعد بازی رو ديگه! تازه با همين تعريفای دو زاری از خودم پذيرش دانشگاه رو هم گرفتم. چند وقت ديگه هم معروف می شم حسابی. خبرشو حتما می دم! با گری کوپر و بهروز وثوقی و محمدرضا فروتن و نيکبخت واحدی و ديويد بکهام هم ديگه هيچ کاری ندارم. فوتبال آمريکايی نگاه می کنم و قربون صدقه "Tom Brady" کوارتربک تيم "Patriots" می رم که انصافا خيلی جيگره. تازه فيلم Wedding Date رو هم می رم می بينم و از عشوه خرکی های دختره برای مردی که کارش روسپيگری محترمانه است و پول گرفته که با دختره همراهی کنه تا حال نامزد سابق دختره رو بگيره و بعد هم تو گوش دختره کلی جمله های عاشقانه آبکی زمزمه می کنه لذت می برم! حواصم هم هست ديگه از لارنس فون تريه فيلم نبينم. آخه فيلم هايی مثل Dogville هم از اون سم های اساسی هستن. خلاصه که اميدوارم قضيه رو گرفته باشی که چرا به ايميلت جواب نمی دم. ولی خوب ناراحت نشو از دستم. يادم می مونه که دفعه ديگه به ياد همه اون روزايی که نوستالژی هامون رو ساختيم بنوشم. به ياد همه برو بچ. همه جلسه های قصه خونی، و قصه ای که ناتموم موند...



February 3, 2005


پارسال تو نمايشگاه کتاب از نشر افق سه تا کتاب خريدم. دوتاشو خودم انتخاب کردم که مثل سگ پشيمونم* و اون يکی رو فروشنده غرفه بهم معرفی کرد. اسمش "آسيابان سور" بود، مال خسرو حمزوی. اسم نويسنده به گوشم هيچوقت نخورده بود ولی تجربه بهم ثابت کرده بايد به توصيه های فروشنده های غرفه ها تو نمايشگاه کتاب توجه کرد. کتاب رو خريدم و تا دو سه ماه پيش اصلا يادم رفته بودش و بعد از خوندنم نرسيدم راجع بهش چيزی بنويسم. ولی اين مطلب آقای شکراللهی رو که خوندم گفتم ديگه بنويسم.

آسيابان سور يکی از بهترين مجموعه داستان های فارسی هستش که من تا حالا از خوندنشون لذت بردم (اين جمله يعنی اينکه مجموعه داستان های خيلی بهتری هم ممکنه وجود داشته باشن که چون من از خوندنشون لذت نبردم يا اصلا نخوندمشون تو اين دسته بندی جا نمی گيرن). دليلش هم به خاطر به قول آقای شکراللهی "جهان داستانی" مخصوص به خودشه. فضاها و شخصيت ها و قصه ها شديدا تئاتريه. تو همشون يه عده آدم مستاصل گير افتادن که استيصالشون مخصوص به خودشونه اما يه جورايی به بقيه هم ربط داره. من تمام مدت فضاها و جامعه های کوچيک چند نفری اين داستان ها رو با جامعه دور و بر خودم مقايسه می کردم و از اينکه اينقدر زيرکانه اين مناسبات قدرت و نياز رو نشون داده بود کلی لذت بردم.

آسيابان سور يه کتاب خاکستريه که توش از صحنه های ملودراماتيک! خبری نيست. يه جورايی هم منو ياد بعضی داستان های کوتاه ساعدی انداخت. اصلا نمی دونم بگم داستان هاش شبيه کيه. ولی به نظر من بخونينش. تجربه متفاوتيه.

* يکی از کتاب ها رو که اصلا جرات ندارم بگم اسمش چی بود می ترسم بعضی از دوستان روشنفکر و فرهيخته درسته بخورنم. ولی اون يکی رو حتی اگه بعدا درسته بخورنم هم می گم. اين کتاب "قصه تهمينه" محمد محمدعلی چی بود آخه؟ خواننده رو منگل فرض کرده بود؟ مخلوطی از فيلمفارسی، پاورقی های مجله های خانواده و دايلوگ هايی که شايد معادلش رو فقط آدم فضايی ها بگن! اگه مال نشر افق نبود می گفتم به اسم طرف کتاب چاپ کردن. (خوشبختانه هيچ کی از شاگردهای کارگاه های داستان نويسی آقای محمد علی اينجارو نمی خونه!)

پ.ن. اين مدت که دچار انواع ماليخوليا و افسردگی و مشنگی و نوستالژی و افليجی و غيره شده بودم، تنها کار مفيدی که کردم اين بود که يک عالمه کتاب خوندم و فيلم ديدم. حالا خدا به دادتون برسه چون تصميم دارم راجع به بعضياشون اينجا بنويسم!



February 1, 2005


وبلاگ گروهی ايرانيان هوادار صلح به زبون انگليسی کارش رو شروع کرد. وبلاگ های فارسی در مورد جنگ احتمالی، که به نظر من احتمالش خيلی هم زياده، دارن خوب می نويسن، اما به زبان انگليسی هم لازمه که بنويسيم و صدامون رو به گوش دولت بوش برسونيم. اگه شما هم مخالف جنگ هستين لطفا برای اين وبلاگ بنويسين. بايد به زبان انگليسی باشه. اگه انگليسيتون خيلی خوب نيست بنويسين و اديت می شه نوشته هاتون. اگه هم اصلا انگليسی بلد نيستين اما حرف مهمی دارين به فارسی کوتاه و ساده بنويسين ترجمه می شه و گذاشته می شه تو اين وبلاگ. نوشته هاتون رو به اين ايميل بفرستين:

nowar4iran [at] gmail [.] com

لطفا يک خط هم توضيح آخر نوشتتون درباره خودتون بدين که کسی که مطلبتون رو می خونه بدونه مطلب چه آدمی رو داره می خونه. هدف اينه که نظر آدم های مختلف گذاشته شه.

لطفا اگه می شه تو وبلاگ های انگليسيتون به اين وبلاگ لينک بدين و در موردش بنويسين.




می دونم نيستم! همين دور رو برام. ديروز بالاخره کارای ثبت نام تموم شد. خيلی وقت گيره و کار می بره و من خيلی دير اين کار رو شروع کردم. در نتيجه فقط تونستم برای يک دانشگاه اقدام کنم که خوب ريسک بزرگيه. اگه اين يکی هم نشه افسردگی های منو باز هم بايد تحمل کنين! از خيلی چيزا بايد بنويسم و کلی لينک بايد بدم اما شديدا تو نوشتن تنبل شدم. به زودی از تنبلی در ميام.

فعلا چند تا لينک تا بعد:

سايت زيبای Shots Daily که عکس های باحالی رو انتخاب می کنه و ميذاره.

آسيه اميني شاعر مجموعه «هي تو كه رفته اي» توسط كميسيون ملي يونسكو براي شركت در جشنواره جهاني شعر «پل هاي استروگا» برگزيده شد. آسيه شعر های زيبايی می نويس و چند وقتيه که در کنار همه مشغوليت هاش تو روزنامه ها و غيره، سردبير سايت زنان هم هست. اين شعرش رو گذاشته بودم چند وقت پيش. آسيه جونم تبريک :)

وبلاگ سيما شاخساری دانشجوی دکترای جامعه شناسی دانشگاه استنفورد به فارسی و انگليسی
سيما شديدا باهوشه و هميشه نکات جالبی تو وبلاگش پيدا می شه.

اين مطلب رو هم بخونين، در باره اينکه چه جوری دختر های مشهدی مخشون زده می شه که روبنده بذارن در قرن بيست و يکم!


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage