Khorshid Khanoom
خورشيدخانوم


Tuesday, February 08, 2005

گنجشکک اشی مشی
عکس: آرش عاشوری نيا
(بقيه عکسا رو تو کسوف ببينين.)









I can’t take my eyes off you…


اينجا می تونين کليپ آهنگ آخر فيلم Closer رو ببينين و لذت ببرين! اساسا موسيقی متن و آهنگ های اين فيلم فوق العاده بودن. بازی ناتالی پورتمن و کلايو اوئن هم حرف نداشت به طرزی که بازی جوليا رابرتز و جود لاو رو کاملا تحت تاثير خودشون قرار می دادن! يه فيلم خاصيه. نمی تونم چيزی راجع بهش بنويسم! بايد اين فيلم رو ديد و البته اگه با بعضی جاهای فيلم خدايی نکرده همذات پنداری کردين بيشتر هم لذت می برين ازش. (ممنون از خودمونی عزيز برای لينک اين کليپ. قشنگ می فهمم منظورش چيه وقتی می گه هنوز منگه!)

نقد راجر ابرت در باره اين فيلم
نقد مجله رولينگ استون
لينک بقيه نقد ها رو هم اينجا می تونين ببينين.



● من حالم جدا خوبه! لطفا از خوندن هذيون های اين زير ناراحت و نگران نشين. جدا يکی دو ماهيه که حالم خيلی خوبه. راهش رو پيدا کردم. (اونقدر حالم خوب بوده که مرتکب نوشتن يه مطلب جدی شدم تو وبلاگ آزادی برای ايران که تازه ادامه هم داره!) دانشگاه هم يه جورايی تو رشته خبرنگاری پذيرش گرفتم. منتها چون ممکنه دپارتمان مطالعات زنان بهم پول بدن ممکنه برم سراغ مطالعات زنان. البته نمره امتحانی که 16 فوريه می دم تو قضيه پول دادن خيلی موثره. به هر حال ايده آل ترين حالتش اينه که بتونم اين دو تا رشته رو با هم قاطی کنم. مشغول درس خوندنم. تو رياضی خيلی پيشرفت کردم ولی هنوز لغت خيلی کم بلدم. واقعا نمی تونم زياد لغت حفظ کنم. چند تا فيلم هم ديدم اين چند وقته که Closer و The Aviator توشون خيلی عالی بودن. اميدوارم اسکورسيزی برای The Aviator اسکار بگيره. فيلم شاهکار کارگردانی و فيلمبرداريه. لئوناردو ديکاپريو هم نقش يه نابغه وسواسی رو فوق العاده بازی می کنه. چند تا کتاب هم خوندم. "برف و نرگس" چنگی به دل نمی زد، البته ايده پشت داستان ها جالب بود. اما "شنبه های راه راه و ثانيه های سربی" ليلی فرهاد پور رو خيلی دوست داشتم که بعدا راجع بهش می نويسم.

راستی، عليرضا دوستدار و همکارهاش تو وبلاگ No War On Iran يه کار جالب انجام دادن. برين اينجا بخونين اون کار جالب چيه و تو اين کار جالب شرکت کنين.



● خيلی با خودم کلنجار رفتم ايميلت رو جواب ندم. می دونی، آدم باهوش کسيه که برای درداش يه درمونی پيدا کنه، هر چند که اون درمونه يه چيز گندی باشه. حالا اون درمون گندی که من پيدا کردم چيه؟ می دونی، يکی يه بار گفت آدمايی که اهل نوستالژی هستن خيلی سختشونه. يه نفر هم نگفت، حالا که فکرشو می کنم می بينم خيليا گفتن. خوب من چيکار کردم؟ ما که از اولش نوستالژی نداشتيم. بعد يهويی اشتباه کرديم و صاحاب يه مشت نوستالژی منحصر به فرد شديم. اصلا خودت حاليت شد چجوری الکی الکی صاحاب اين همه نوستالژی شديم؟ اونقدر زياد که من تا همين چند وقت پيش نزديک بود بترکم تموم شم! خوب، آدم باهوش بعد از اينکه شيش ماه افسردگی می گيره، بعد از اينکه تو خودش می پيچه و زار می زنه که حتی شده برای يک ثانيه اون چيزايی که دلتنگشونه داشته باشه، بعد از اينکه روانی می شه و همه چی رو می ريزه به هم و ... با خودش فکر می کنه که چيکار کنه اين درده عين خوره همه وجودشو نخوره. که ديگه درداشو که سرمايه آدمن به قول يه ديوونه دوست داشتنی هوار نکشه. خداحافظ گری کوپر رو که خوندی؟ خوب اگه باهوش باشی يه چيزايی ياد می گيری از اون کتابه ديگه! بالاخره بايد يه جوری شاشيد به نوستالژی ها، يه جوری که دير به دير بيان سراغت. تا حالا چيزی راجع به رويای آمريکايی شنيدی؟ رويای آمريکايی همون درمون گنديه که بهت گفتم. اگه يه روزی فينال فوتبال آمريکايی رو ديدی که نه آبيته داره نه قرمزته، و بين دو نيمه پل مک کارتنی که هيچ نشانی از بيتل های معترض نداره باسن جماعتی که تو استاديوم هستن رو با محافظه کارانه ترين آهنگای دنيا جمبوند، می فهمی رويای آمريکايی چيه. اگه فيلم Maria Is Full of Grace رو ديدی و ماريای کلمبيايی بعد از اينکه 40 تا بسته کوکائين رو می بلعه می بره نيويورک و بعد می مونه تو آمريکا که بچه نامشروعش رو تو دنيای بهتری بزرگ کنه می فهمی رويای آمريکايی چيه. اگه اون زن عراقی رو که تو سخنرانی بوش انگشت مهر خورده اش رو که نشان رای دادن بود بيلاخ کرد تو چشمت و بعد مادر شهيد تکزاسی رو بغل کرد و گريه زاری شوق آزادی و دلداری رو برای ميليون ها بيننده آمريکايی به نمايش گذاشت می فهمی رويای آمريکايی چيه. می فهمی که از چی حرف می زنم؟ از همون شوی بين المللی که می تونه نعشه ات کنه اساسی. برای اينکه حسابی نعشه شی يه کارای ديگه هم بايد بکنی. يکی از کارا جواب ندادن مثلا ايميل توست، اصلا اين ايميل ها سم هستن! يه خورده تو رو ياد نوستالژی و واقعيت ميندازن و بوی گند شوی بزرگ رويای آمريکايی رو بلند می کنن. يه راه ديگه اش بريدنه. بريدن از هر رقم واقعيت. تلفن نزدن به مامان بابا جزو اصول اساسيه. اگه خودشونم هفته ای يه بار زنگ نزنن ديگه عالی می شه. حسابی به بريدن کمک می کنن. يکی ديگه از راه هاش رفتن به پاتيناژ و سر خوردن و محکم با باسن زمين خوردنه. يه راه ديگه اش ولو شدن جلوی تلويزيون و شراب خوردن و نگاه کردن آگهی های رنگ و وارنگه. اينم بايد هميشه يادت باشه که آمريکا ايز د لند آو آپورچونيتيز. کلاهی که نداری رو دو دستی می چسبی و از آپورچونيتی ها استفاده می کنی و غر هم نمی زنی به هيچ وجه. اصلا هم نبايد به اين فکر کنی که تو لند آو آپورچونيتيز يه جورايی جون مردم خودشون رو هم می فروشن و مثلا چهل و پنج ميليون نفر بيمه ندارن. گور بابای اون چهل و پنج ميليون نفر. گور بابای گذشته، نوستالژی، و ملت. آدمای باهوش به اين چيزا فکر نمی کنن. آدمای باهوش می گن دنيا به تخمم و سعی می کنن از آپورچونيتی ها به بهترين وجه استفاده کنن. خوب گرفتی منظورم از آدمای باهوش کيا هستن ديگه؟ خودمو می گم. نفهميده بودی تا حالا من چقدر باهوشم؟ تعجب می کنی دارم از خودم تعريف می کنم؟ خوب دارم ياد می گيرم قواعد بازی رو ديگه! تازه با همين تعريفای دو زاری از خودم پذيرش دانشگاه رو هم گرفتم. چند وقت ديگه هم معروف می شم حسابی. خبرشو حتما می دم! با گری کوپر و بهروز وثوقی و محمدرضا فروتن و نيکبخت واحدی و ديويد بکهام هم ديگه هيچ کاری ندارم. فوتبال آمريکايی نگاه می کنم و قربون صدقه "Tom Brady" کوارتربک تيم "Patriots" می رم که انصافا خيلی جيگره. تازه فيلم Wedding Date رو هم می رم می بينم و از عشوه خرکی های دختره برای مردی که کارش روسپيگری محترمانه است و پول گرفته که با دختره همراهی کنه تا حال نامزد سابق دختره رو بگيره و بعد هم تو گوش دختره کلی جمله های عاشقانه آبکی زمزمه می کنه لذت می برم! حواصم هم هست ديگه از لارنس فون تريه فيلم نبينم. آخه فيلم هايی مثل Dogville هم از اون سم های اساسی هستن. خلاصه که اميدوارم قضيه رو گرفته باشی که چرا به ايميلت جواب نمی دم. ولی خوب ناراحت نشو از دستم. يادم می مونه که دفعه ديگه به ياد همه اون روزايی که نوستالژی هامون رو ساختيم بنوشم. به ياد همه برو بچ. همه جلسه های قصه خونی، و قصه ای که ناتموم موند...


........................................................................................

Thursday, February 03, 2005

● پارسال تو نمايشگاه کتاب از نشر افق سه تا کتاب خريدم. دوتاشو خودم انتخاب کردم که مثل سگ پشيمونم* و اون يکی رو فروشنده غرفه بهم معرفی کرد. اسمش "آسيابان سور" بود، مال خسرو حمزوی. اسم نويسنده به گوشم هيچوقت نخورده بود ولی تجربه بهم ثابت کرده بايد به توصيه های فروشنده های غرفه ها تو نمايشگاه کتاب توجه کرد. کتاب رو خريدم و تا دو سه ماه پيش اصلا يادم رفته بودش و بعد از خوندنم نرسيدم راجع بهش چيزی بنويسم. ولی اين مطلب آقای شکراللهی رو که خوندم گفتم ديگه بنويسم.

آسيابان سور يکی از بهترين مجموعه داستان های فارسی هستش که من تا حالا از خوندنشون لذت بردم (اين جمله يعنی اينکه مجموعه داستان های خيلی بهتری هم ممکنه وجود داشته باشن که چون من از خوندنشون لذت نبردم يا اصلا نخوندمشون تو اين دسته بندی جا نمی گيرن). دليلش هم به خاطر به قول آقای شکراللهی "جهان داستانی" مخصوص به خودشه. فضاها و شخصيت ها و قصه ها شديدا تئاتريه. تو همشون يه عده آدم مستاصل گير افتادن که استيصالشون مخصوص به خودشونه اما يه جورايی به بقيه هم ربط داره. من تمام مدت فضاها و جامعه های کوچيک چند نفری اين داستان ها رو با جامعه دور و بر خودم مقايسه می کردم و از اينکه اينقدر زيرکانه اين مناسبات قدرت و نياز رو نشون داده بود کلی لذت بردم.

آسيابان سور يه کتاب خاکستريه که توش از صحنه های ملودراماتيک! خبری نيست. يه جورايی هم منو ياد بعضی داستان های کوتاه ساعدی انداخت. اصلا نمی دونم بگم داستان هاش شبيه کيه. ولی به نظر من بخونينش. تجربه متفاوتيه.

* يکی از کتاب ها رو که اصلا جرات ندارم بگم اسمش چی بود می ترسم بعضی از دوستان روشنفکر و فرهيخته درسته بخورنم. ولی اون يکی رو حتی اگه بعدا درسته بخورنم هم می گم. اين کتاب "قصه تهمينه" محمد محمدعلی چی بود آخه؟ خواننده رو منگل فرض کرده بود؟ مخلوطی از فيلمفارسی، پاورقی های مجله های خانواده و دايلوگ هايی که شايد معادلش رو فقط آدم فضايی ها بگن! اگه مال نشر افق نبود می گفتم به اسم طرف کتاب چاپ کردن. (خوشبختانه هيچ کی از شاگردهای کارگاه های داستان نويسی آقای محمد علی اينجارو نمی خونه!)

پ.ن. اين مدت که دچار انواع ماليخوليا و افسردگی و مشنگی و نوستالژی و افليجی و غيره شده بودم، تنها کار مفيدی که کردم اين بود که يک عالمه کتاب خوندم و فيلم ديدم. حالا خدا به دادتون برسه چون تصميم دارم راجع به بعضياشون اينجا بنويسم!



........................................................................................

Tuesday, February 01, 2005

وبلاگ گروهی ايرانيان هوادار صلح به زبون انگليسی کارش رو شروع کرد. وبلاگ های فارسی در مورد جنگ احتمالی، که به نظر من احتمالش خيلی هم زياده، دارن خوب می نويسن، اما به زبان انگليسی هم لازمه که بنويسيم و صدامون رو به گوش دولت بوش برسونيم. اگه شما هم مخالف جنگ هستين لطفا برای اين وبلاگ بنويسين. بايد به زبان انگليسی باشه. اگه انگليسيتون خيلی خوب نيست بنويسين و اديت می شه نوشته هاتون. اگه هم اصلا انگليسی بلد نيستين اما حرف مهمی دارين به فارسی کوتاه و ساده بنويسين ترجمه می شه و گذاشته می شه تو اين وبلاگ. نوشته هاتون رو به اين ايميل بفرستين:

nowar4iran [at] gmail [.] com

لطفا يک خط هم توضيح آخر نوشتتون درباره خودتون بدين که کسی که مطلبتون رو می خونه بدونه مطلب چه آدمی رو داره می خونه. هدف اينه که نظر آدم های مختلف گذاشته شه.

لطفا اگه می شه تو وبلاگ های انگليسيتون به اين وبلاگ لينک بدين و در موردش بنويسين.



● می دونم نيستم! همين دور رو برام. ديروز بالاخره کارای ثبت نام تموم شد. خيلی وقت گيره و کار می بره و من خيلی دير اين کار رو شروع کردم. در نتيجه فقط تونستم برای يک دانشگاه اقدام کنم که خوب ريسک بزرگيه. اگه اين يکی هم نشه افسردگی های منو باز هم بايد تحمل کنين! از خيلی چيزا بايد بنويسم و کلی لينک بايد بدم اما شديدا تو نوشتن تنبل شدم. به زودی از تنبلی در ميام.

فعلا چند تا لينک تا بعد:

سايت زيبای Shots Daily که عکس های باحالی رو انتخاب می کنه و ميذاره.

آسيه اميني شاعر مجموعه «هي تو كه رفته اي» توسط كميسيون ملي يونسكو براي شركت در جشنواره جهاني شعر «پل هاي استروگا» برگزيده شد. آسيه شعر های زيبايی می نويس و چند وقتيه که در کنار همه مشغوليت هاش تو روزنامه ها و غيره، سردبير سايت زنان هم هست. اين شعرش رو گذاشته بودم چند وقت پيش. آسيه جونم تبريک :)

وبلاگ سيما شاخساری دانشجوی دکترای جامعه شناسی دانشگاه استنفورد به فارسی و انگليسی
سيما شديدا باهوشه و هميشه نکات جالبی تو وبلاگش پيدا می شه.

اين مطلب رو هم بخونين، در باره اينکه چه جوری دختر های مشهدی مخشون زده می شه که روبنده بذارن در قرن بيست و يکم!



........................................................................................

Home