خورشید خانوم



« February 2005 | Main | April 2005 »


March 22, 2005


مهم!


تو سايت Photobloggies که بهترين فوتو بلاگ ها رو انتخاب می کنه تو قسمت فوتوبلاگ های خاورميانه و آفريقا فوتوبلاگ کسوف که مال آرش عاشوری نيا هست جزو 5 کانديد اعلام شده. لطفا اگه شما هم مثل من از عکس های فوق العاده زيبای آرش هميشه لذت بردين برين و بهش رای بدين. تا 28 مارس وقت هست. وقتی رای می دين بايد ايميلتون رو بدين و بعد به ايميلتون يک ايميل مياد که توش بايد روی يه لينک کليک کنين که معلوم شه ايميل و آی پی تکراری نيست.


(دو تا از 5 تا کانديدای ديگه هم مال ايرانه که يکيش وبلاگ حسن سربخشيان عزير هستش که عکس های زيباش شهرت بين المللی داره. اما چون فکر می کنم وبلاگ حسن فوتوبلاگ نيست و کلا حسن پيکس يکی از بهترين "وب سايت" های عکاسی ايران هستش، فکر می کنم بايد به آرش رای بديم!)


البته جالبه که برای اين بخش هيچ جايزه ای وجود نداره (بر خلاف بقيه بخش ها) ولی همين که يه عده اين وبلاگ رو کانديد کردن بدون اينکه ماها اصلا خبر داشته باشيم هم خودش کلی خوبه.

تو بخش کانادا و بهترين فوتو بلاگ سال هم لطفا به wvs.topleftpixel.com رای بدين که فوتوبلاگ توپ سام جوان روح هستش و عکس هاش حرف نداره.

پس لطفا رو اينجا کليک کنين: www.photobloggies.org




حتما تا حالا اون خبر بی بی سی رو خوندين که يک زن مسلمون تو آمريکا پيشنماز يه عده زن و مرد مسلمون ديگه شده و هيچ مسجدی بهشون اجازه اينکار رو نداده و آخرش تو يه کليسا اين کار برگزار شده. برای من جالب ترين مساله اون قسمتيش بوده که يه عده مسلمون ديگه اونجا اعتراض راه انداختن و يکيشون رو پلاکاردش آرزوی لعنت خدا رو برای اين زن کرده و گفته اگه تو يه کشور اسلامی اين زن اين کار رو می کرد سرش بالای دار بود. (البته اينجای خبر رو فقط بی بی سی انگليسی گذاشته.) ظاهرا عرب ها حسابی مخالف اين قضيه هستن و حتی تو چت روم ها هم راجع بهش بحث می کنن و يه نفری هم که احتمالا با مصباح يزدی فاميله برگشته گفته از سونامی عبرت نگرفتن ملت و باز گناه می کنن!


نمی دونم تو رسانه های ايرانی راجع به اين مساله واکنشی نشون داده شده يا نه. احساسم اينه که خيلی از روشنفکر های ما لائيک يا سکولار هستن و خيلی هاشون اساسا نماز رو قبول ندارن که حالا پيش نمازی يک زن براشون مهم باشه. اما من فکر می کنم فعالين حقوق زنان بايد به اين مساله واکنش نشون بدن و از اين کار حمايت کنن و سعی کنن مشابه يه همچين کار هايی رو تو ايران هم راه بندازن. درسته که با پيشنماز شدن يه زن هيچ دردی از مشکلات زنای ايرانی دوا نمی شه، ولی کلا نو آوری های جنسيتی تو مذهب می تونه يه جورايی کمک کننده باشه. وقتی که خيلی از مشکلات زنای ايرانی به خاطر قانونيه که بر اساس شريعته و فعلا هم امکانش وجود نداره که اين شريعت دست از سر ما برداره، کارهايی تو زمينه نو آوری تو مذهب که بتونه يه خورده به برابری زن ها با مرد ها و باوروندن قابليت های زن ها به جامعه کمک کنه می تونه مفيد باشه.


می دونم که خود اين اتفاق هم تو آمريکا و تو يه کليسا انجام شده و تو آمريکاش هم هيچ مسجدی حاضر به پذيرش اين کار نشده. ولی خوب نوشتن و بحث کردن راجع بهش شايد بتونه يه کوچولو کمک کنه که مردم اين چيزها رو راحت تر بپذيرن. اون آدمی که از اعدام اون زن حرف زده و آرزوی لعنت خدا رو براش کرده معلومه که اونقدر ذهنش بسته است که هيچ جوری نتونسته با قضيه کنار بياد. برای اينکه ذهن های بسته کمی باز بشه ما هم به " امينه ودود" ها احتياج داريم. آدمايی که به همين شريعت اعتقاد دارن و در نتيجه از چم و خمش با خبر هستن و می تونن به عقب بردن خط قرمز ها کمک کنن.


شايد الان برام قابل هضم تر باشه که چرا شيرين عبادی تو سخنرانی هاش بعد از جايزه نوبلش حرف از اين می زد که اسلام با حقوق بشر منافاتی نداره و اين تعبير های حکومت از اسلامه که حقوق بشر رو نقض می کرد. شايد شيرين عبادی هم کلا به مذهب اعتقادی نداره ولی فکر می کنه راه بهتر شدن اوضاع اينه که از دل همون شريعت موجود قوانين عادلانه تری در آورد.





می بخشيد که چند وقته کلا ايميل جواب نمی دم. بد جوری خر تو خره کارهام. از رو بيکاری الکی سرم شولوغ شده و وقتی که ميام آن لاين فقط می رسم دو سه تا سايت خبری و چند تا وبلاگ رو چک کنم و چت کنم و ايميل ها رو بخونم و اگه وقتی موند وبلاگ بنويسم! ايميل های لينکی رو که اصلا نرسيدم جواب بدم ولی لينک می دم حتما :) بقيه ايميل هايی هم که جواب ندادم ستاره زدم تو جی ميل که يه روزی جواب بدم و خوب نمی گم چند تا ايميل ستاره دار الان هست چون اونوقت بعضی ها دوباره به خودشون زحمت می دن که تو وبلاگاشون يه چيزايی راجع بهش بنويسن و منم علاقه ای ندارم اول سالی کسی رو عصبانی کنم.




لينک:


مجله الکترونيکی هفت سنگ کارش رو از سر گرفت به شکل هفته نامه و ماهنامه و شماره جديدشون خيلی عاليه. اميدوارم که بتونن با موفقيت کار خوبشون رو ادامه بدن. اين مطلب رو هم از دست ندين.


رقص دختران ازبک در جشن نوروز


وبلاگ معين با طراحی ای که خيلی قابل تحمل تر از طراحی سايتشه. (طراحيش کار آرش خاکپور طراح وبلاگ منه! اينم ايميلش اگه طراحی لازم دارين:info@ultrapain.com )


سال 83 و جنبش زنان در یک نگاه: يه مطلب عالی از وبلاگ امشاسپندان


مصاحبه راديوی هفتگی با جهانشاه جاويد


شنيدن صدای سينا بعد از مدت ها تو راديو هدر دلنشين بود


رفتار سیاسی:وب نوشت محمد علی ابطحی در دایره نقد


نامه وبلاگ نويسان به هاشمی و اعلام همکاری در تبليغات انتخاباتی : وبلاگ علی تمدن رو به خاطر اينجور مطلب هاش دوست دارم که دو ساعت جلوی مانيتور آدم رو می خندونن!


رستگاری در ساعت هشت و بيست دقيقه: "تقصیر من نبود ... من فقط میخواستم آبش رو عوض کنم چه میدونستم از دستم سر میخوره و میره تو سوراخ دستشویی و دمش کنده میشه؟!..."


يادداشتهای پراکنده رکگو: "دادگاهی در رم، آلسساندرا موسوليني ۴۲ ساله، نوه ديکتاتور سابق ايتاليا بنیتو موسوليني و دختر خواهر سوفیا لورن، را از شرکت در انتخابات محلی محروم کرد. آلسساندرا موسولينی و حزب دست راستیاش برای شرکت در انتخابات امضا های جعلی ارائه داده بودند.
من فکر میکنم ايشان کم کاری کرده و گرنه، با اين همه ’استعداد‘..."


وبلاگ يه شب مهتاب: "ملافه های سفید و تمییز روی بند پهن بودند. آسمان آبیِ آبی. با لکّه های پر رنگ ابر. باد هم می آمد و بوی تمییزی می آورد. خورشید چه خوب می تابید! زردِ زرد! بعدش هم صدای کلاغ: قار، قار .... فکر می کنی این کلاغ چند سالش باشه؟ دویست سال؟ صد سال؟ شاید هم کمتر..."


وبلاگ جديد دخترانه بی نقاب


وبلاگ Persianbuddy : "دیشب فیلم ((الهه زیگورات)) رو دیدم. به کارگردانی رحمان رضایی (اسمش شبیه رحمان رضایی ِ فوتبالیسته!). با بازی شهاب حسینی که از معدود دفعاتی بود که از بازیش لجم نمی گرفت، محمدرضا شریفی نیا و دو تا بازیگر دیگه که من از هیچ کدومشون خوشم نمیاد. یکی حبیب دهقان نسب (!) و اون یکی هم محمدرضا هدایتی که توی کارهای طنز مهران مدیری دیدیدش احتمالا (نقش طغرل توی پاورچین) به نظر من از لحاظ نو بودن داستان توی این قحطی فیلم خوب توی سینمای ایران، این فیلم یه کار متفاوت بود..."


Love Spot: "سادیسم: ۱- روی لوله آب گرم هر شوفاژی که کسی حوالی آن نیست بنویسید:Cold water ۲- ..."


و وب سايت وحشتناک آقای کروبی! اين آقا که نه گوشاش درست می شنوه و نه چشاش خوب می بينه و هيچ کاره ای هم نيست چه جوری روش می شه کانديدا شه و اول وب سايتش هم از ای ايران ای مرز پرگهر مايه بذاره و بگه مردم اگه بخوان دولت مقتدر تشکيل می دم؟!



March 21, 2005


اينم عکس سفره هفت سين امون که خيلی دوسش دارم. نوروزتون مبارک! و ممنونم به خاطر همه خوب بودن هاتون. بدون دوستای خوب وبلاگيم، خواننده و نويسنده و ياد دهنده و لينک دهنده و لينک خواهنده و دورو نزديک و غريبه و آشنا نمی تونستم اين چندماه رو تحمل کنم.


norouzkh.jpg




امسال بهترين نوروز من بود. چون خيلی بهم خوش گذشت و اولين روز عيدی بود که بهم حس خودکشی نداد! جزئياتش رو می نويسم که يادم بمونه. می بخشيد اگه اينقدر شخصيه و به احتمال زياد آخرش می گين خوب که چی!


امسال بهترين نوروز عمرم بود. سفره هفت سين رو ديشب چيديم. همه کارايی که مامانم هميشه دوست داشت برای هفت سين بکنه انجام داديم. سير روی کاسه برنج، نارنج توی آب، سکه روی اسفند، حتی ماهی گلی که هيچوقت دوست نداشتم داشته باشيم. سه تا تخم مرغ پختيم که رنگ کنيم. وقتی داشتن خنک می شدن ديدم بدجوری چشمک می زنن و رفتم يواشکی يکيشون رو خوردم و دوباره يه تخم مرغ ديگه گذاشتم بپزه و وقتی آقای همسر فهميد لقب شيکمو ترين دختر دنيا رو بهم داد! تخم مرغا رو رنگ کرديم با عکس خورشيد خانوم و ماه و ستاره و پرچم ايران و رو يکی از تخم مرغا هم اسم همه اونايی که ازشون دوريم و دوسشون داريم رو نوشتيم. البته همه همه که نشد، برای نوشتن اسم همه يه شونه تخم مرغ هم کم ميومد!


وقتی خوابيديم ديگه ساعت پنج صبح شده بود. ساعت گذاشتيم هفت صبح و هفت و بيست دقيقه (ده دقيقه قبل از سال تحويل) با چشمای خواب آلود اومديم سر سفره شمعا رو روشن کرديم و با راديو ايران و برنامه خوب راديو فردا سال رو تحويل کرديم. تو کاسه سيب با زعفرون يا محول القلوب نوشتم و بعد توش شربت درست کرديم و اولين صبحونه سال جديدمون شربت زعفرون و عرق نعنا شد. بعدش صحبت با خونواده آقای همسر و بعد دو ساعت شماره گرفتن تا بالاخره تونستم صدای مامان بابام رو بشنوم. وقتی فهميدم شبش شام می رن خونه روشی کلی خوشحال شدم. با مامانم حسابی گريه کرديم و روز ها و لحظه ها رو مرو کرديم. بعد هم روشی زنگ زد و کلی خنديديم. ساعت 10 صبح خوابيدم و 12 پاشدم. ديگه فيلم رفت رو دور تند. بايد ساعت 2 با دو تا قابلمه سبزی پلو و يه ديس کوکو سبزی خونه دوستمون می بوديم و من موهای پام رو هم می زدم و سبيل هام رو هم نابود می کردم و حموم می کردم و موهای عجق وجقم رو با کتيرا يه جورايی درست می کردم و...


با يک ساعت تاخير همه اين کارا رو کرديم و رفتيم کنار درياچه پشت خونه دوستامون و سبزی پلو با ماهی و کوکوی سبزی و دلمه و قورمه سبزی و شراب عالی و غيره خورديم و (به قول يکی از دوستان عين گاو خورديم و به قول آقای همسر عين قوم ملخ ها غذا ها رو نابود کرديم!) و کلی خنديديم و يک نفری رو هم البته ننداختيم تو درياچه چون دلمون به حالش سوخت و خلاصه کلی به خودمون خوش گذرونديم. (استلا جونم از همه بيشتر از تو مرسی!)


بعدش هم ما دويديم رفتيم خونه لباسامون رو عوض کرديم و رفتيم خونه خاله گلريز بانو و اونجا هم کلی بهمون خوش گذشت و جنازه های نيمه افقيمون به خونه برگشت. با عمه هام هم حرف زدم در حالی که آقای همسر يهويی منو بلند کرد رو هوا و من داشتم سعی می کردم صدام رو محترمانه حفظ کنم و جيغ نزنم و با شيده جونم و پيام جونم هم 1 ساعت حرف زدم و کلی خنديديم و بعد يه نگاهی به خونه انداختم و به اين نتيجه رسيدم که روز دوم عيد احتمالا يکی از بدترين روزام می شه چون خونمون يه جوری شده که انگار بمب خوشه ای توش زدن. کف زمين آشپزخونه دو تا کفگير و زير قابلمه ای افتاده به علاوه آب سبزی و برنج که تقريبا تمام سطح کف آشپرخونه رو پر کرده. حوله آشپزخونه کاملا تو ليوان زعفرون فرو رفته و رنگ جديدی پيدا کرده! پارچه روی يکی از مبل ها با آتيش سيگار سوراخ شده. حوله های حموم کف زمين افتاده. تمام سطح زمين خونه با وسايل مختلف پوشيده شده و هر تيکه مخلوط کن يه گوشه ای افتاده. بقايای يک عدد تخم مرغ شيکسته کف زمين آشپرخونه است. يکی از صندلی ها چپه شده و بقيه جاهای آشپرخونه هم از ظرف های کثيف پر شده. بقيه اش رو هم نمی گم چون فکر کنم به اندازه کافی آبرو حيثيتم رفته تا همين جاش هم!


خلاصه الان که ساعت 5 صبحه در حالت اعتصاب خواب (فکر کنم در طول سه روز گذشته جمعا 8 ساعت خوابيده باشم) نشستم اينجا و اين لحظه های خوب رو می نويسم که يادم باشه اولين نوروز تنهايی من و آقای همسر بهترين نوروز عمرم شده.




DSCF3134.jpg

چگونه ميشود به آنكسي كه ميرود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان،
فرمان ايست داد.


سرد می شه، بعضی وقتا هوا خيلی سرد می شه. برف می ياد و زن می ره و می ره و می ره. وای نميسته. سرگردونه. نه به پشت سرش نگاه می کنه نه به جلو. اما وای نميسته. اونقدر می ره تا بالاخره بهار برسه و برفا آب بشن. اونقدر می ره تا بالاخره درخت جوونه بزنه و دوباره سبز شه و زندگی ای که تو وجودش يخ زده گرم بشه و به بار بشينه. اونقدر می ره تا درخت فقط يه درخت باقی نمونه. عين مگی گربه هه تو گربه روی شيروانی داغ. نه، به اين زن نمی شه فرمان ايست داد. هيچوقت...


---
*برای ديدن عکس بزرگ تر روی عکس کليک کنين.



March 17, 2005


لينک:


رضا نصری: «سالروز 29 اسفند نزدیک است و همان طور که قبلاً پیشنهاد شد، از دوستان دعوت می کنم تیتر وبلاگ هایشان را به این مناسبت به شعاری تغییر دهند که بیانگر پایبندی مان به اصل حاکمیت ملی و مخالفتمان با هرگونه تعرض بیگانه باشد. تا به حال پیشنهادهای خوبی برای شعار دریافت کرده ام که به نظرم شعار Hands off Iran به دلیل سادگی اش و بار تاریخی که دارد از همه مناسب تر آمد. البته هر کس آزاد است در پیشوند یا پسوند این شعار کلمات دیگری اضافه کند اما توصیه می کنم این سه کلمه در همه شعارها پایه ی ثابت باشد تا پیام مشترک محفوظ بماند.»


پرونده ی برگ برگ شده کاريکاتور که قرار بود تو کاپوچينو چاپ شه و حالا که کاپوچينويی نيست تو وبلاگ های شيده و پرستو حميد رضا می تونين بخونينشون:
دو ساعت با هادی حيدری- زن نوشت
عکسهای جديد جنيفر لوپز- گفتگو با بزرگمهر حسين پور- غلاف تمام فلزی
انيميشن در کنار منجوقدوزی- گفتگو با حميد بهرامی- پينکفلويديش


آوای آزاد- ديتا بيس شعر ايرانی از شاعران نامی معاصر گرفته تا شاعران جوان و چند چيز ديگه


اي نامه كه مي روي به سويش يا پيامي براي كورش، شاه شاهان – قاصدک*


چرا لازم است که من کار بکنم؟- وبلاگ حالا که من مادر شدم


وبلاگ اشکها و ترسها


پايان پيش فروش يك روسپي كوچك – مجله زنان


دختران و خانه اي از آنِ خود – مجله زنان


هفتگی،رادیوی آزمایشی: احمد و مهدی، از شمال کالیفرنیا مطالب جالب و شنیدنی رو جمع آوری می کنن و در قالب یک پادکست (نسل جدید رادیوهای شخصی اینترنتی) پخش می کنند. برنامه رو خیلی صمیمانه و روان ارائه میدن و مطالبی که توش صحبت میشه واقعا مفیده. با یه سرویس اینترنت DialUp معمولی در حین انجام کارهای روزانه میشه به برنامه هاشون گوش کرد. البته هنوز به صورت آزمایشی شروع کردن و نیاز به حمایت، تشویق و راهنمایی از طرف شنوندگان دارند. کار جالبیه که اگر یه کم ادامه پیدا کنه شنوندگان پر و پا قرصی پیدا میکنه. راستی مطلبی که در مورد 10 سالگی یاهو گفتن رو از دست ندین. (از وبلاگ احسان)





"بيروت غربی" فيلم جالبی بود. قصه طارق و عمر دو تا پسر بچه مدرسه ای شيطون که مدرسه فرانسوی می رن، خانواده ها شون مسلمونن اما در واقع سکولار هستن، تو فکر شيطونی و اذيت کردن معلماشون هستن و با يه دوربين 8 ميليمتری از در و ديوار و البته بعضی اعضای جالب زن عموی عمر فيلم می گيرن و خلاصه خوشن. اين وسط با همسايه خوشگل طارق که مسيحی هست هم دوست می شن و تو خيابون های بيروت برای خودشون ول می چرخن. اما 13 آوريل سال 1375 که طارق از پنجره مدرسه حمله يه گروه ماسکدار به يه اتوبوس و کشته شدن آدم های غير نظامی رو می بينه همه چيز عوض می شه. شهر به هم می ريزه. جنگ 14 ساله شروع می شه. بيروت به دو قسمت شرقی غربی تقسيم می شه. و اين ها که تو بيروت غربی هستن ديگه نمی تونن به قسمت شرقی بيروت برن که قسمت مسيحی نشين شهره حتی برای چاپ کردن فيلمشون. اوضاع شهر به هم می ريزه، مادر پدر طارق که آدم های روشنفکری هم هستن کارشون رو از دست می دن. مدرسه ها تعطيل می شه. مادر طارق به خاطر بی پولی و قحطی و عدم امنيت اصرار داره که بيروت رو ترک کنن و افسردگی می گيره و پدرطارق که وطن پرسته اصرار بر موندن می کنه. طارق و عمر و می (دختر همسايه) در اين ميان به شيطونی هاشون ادامه می دن و دنبال ماجرا جويی می رن. ديگه چيز بيشتری از فيلم تعريف نمی کنم که اگه يه موقع گيرش آوردين ببينين براتون بی مزه نشه. اما فيلم جالبی بود. مخصوصا برای ما ايرانی ها که با خيلی از صحنه های فيلم همذات پنداری می تونيم بکنيم و خيلی از اتفاقات کشور خودمون رو به ياد بياريم.


به نظر من فيلم يه جورايی در ستايش زندگی ساخته شده بود. مثل "زندگی زيباست" روبرتو بنينی که با وجود تمام سياهی ها، خرابی ها، و مرگ تو جنگ، باز هم زندگی جريان داره. صحنه ای که عمر صليب دختر رو روی يه الله به گردنش می ندازه و می گه اينجوری ديگه هر جا دلم بخواد می تونم برم در کنار صحنه ای که بچه ها برای اينکه بتونن در امنيت به فاحشه خونه برن يک سوتين! بالای سرشون می گيرن (علامتی برای هم مسيحی ها و هم مسلمونای بيروت در اون زمان برای اينکه نشون بدن دارن می رن فاحشه خونه که بهشون شليک نشه) بازی جالبی با نماد ها به نمايش می ذارن.


فيلم سال 98 ساخته شده. اينجا می تونين اطلاعات مربوط به فيلم رو ببينين و اينجا هم مجموعه نقد هايی که در باره اين فيلم شده.




گندمم کپک زد! اينجا همه چی کپک می زنه!

همه چی رو بايد يا تو يخچال بذاری يا فريزر. مثلا آرد رو تو يخچال و رب گوجه فرنگی رو تو فريزر. ديگه البته گندم رو نمی شد تو هيچکدوم اينا گذاشت. ولی عدسم داره کم کم بزرگ می شه. تقريبا همه عدس ها جوونه زدن و تک و توک نوکشون سبز شدن. خيلی دير ياد سبزه افتادم. سبزه گذاشتن هميشه کار ماماناست. از دو هفته قبل يادشون می مونه که دونه ها رو خيس کنن. و خوب من که مامان نيستم برای همين دير يادم افتاد.


من هميشه از عيد متنفر بودم. همه جا تعطيل می شد. همه می رفتن مسافرت. بيکار و کسل می شدم. بابام از صبح تا شب خونه بود و گير می داد به همه چی! ولی امسال می خوام عيد خودم رو خوب برگزار کنم. روز عيد مهمونی داريم با دوستامون و سبزی پلو ماهی می خوريم. آجيل و باقلوا خريدم و همه وسايل هفت سين رو هم گرفتم. حتی سنجد و سمنوی درست حسابی دارم (به لطف يکی از دوستای با سليقه و با حوصله امون که سمنو پخته) که البته تا حالا نصف سمنو رو خورده ام! خلاصه که می خوام امسال عيد درست حسابی داشته باشم. اصلا هم نمی خوام غصه بخورم که دورم و دلم تنگ شده. خودم رو گذاشتم رو دنده خلاص اين روز ها. خيلی مسخره می شه اگه به خاطر عيدی که هيچوقت هم دوسش نداشتم غصه بخورم!


هوا هم خيلی خوبه اين روزا. از صبح تا شب بارون مياد و خونمون پر از صدای بارونه. اصلا به آهنگ بوی عيدی بوی توپ فرهاد هم گوش نمی دم و دلم هم برای شمال باحالی که پارسال رفتيم با بچه ها هيچ تنگ نشده! فقط کاشکی اصلا عيد نبود. اونوقت هی مجبور نمی شدم با دلم که هی از خلاص در مياد و دنده عقب می خواد بره سر و کله بزنم. دنده عقب بد دنده ايه!



March 16, 2005


لطفا امضا کنين اگه تا حالا نکردين و نامه بنويسين به هر جا که دستتون می رسه. دو سه روز تو اينترنت نچرخيده بودم و يهويی خوندن اين خبر شوکه ام کرد. تو وبلاگ آزادی برای ايران راجع بهش بيشتر بخونين. اين مطلب حسين هم در اين مورد به نکته مهمی اشاره می کنه. به چه دليل حکم ارتداد براش صادر کردن؟ از کجاشون اين حکم رو در آوردن؟



هاله جان مثل هميشه ممنون برای پتيشن و لوگو




ساعت پنج عصر دوباره زر زرم راه افتاد. اگه چارشنبه سوری های اکباتان رو ديده باشين شايد بفهمين چرا.

وقتی شهر روز چارشنبه ساکت باشه و بارونی آدم بيشتر حس می کنه که يه چيزی کمه. رفته بودم روغن ماشين رو عوض کنم. احساس دلتنگی با احساس خنگی همراه شد وقتی تکنيسينه بهم گفت که چرخای ماشين به زودی بايد عوض شن و به نظر ما ارزشش رو نداره که الان پول بدين برای بالانس چرخا و من نمی تونستم تصميم بگيرم در اين مورد چون هيچی حاليم نيست راجع به اين چيزا و زنگ زدم به آقای همسر که ببينه چيکار بايد کرد. تو راه برگشت طبق معمول اين روزا اين آهنگ زيبا شيرازی رو گوش کردم و احساس دلتنگی و خنگی با احساس پا در هوا بودن همراه شد. بعد اومدم خونه و بقيه غذای خوشمزه من در آوردی که ديروز درست کرده بودم رو خورديم و راه افتاديم رفتيم خارج از شهر خونه يکی از ايرانی های پولدار اين طرفا که مهمونی داده بودن. با بچه ها زديم و رقصيديم (حتی بانو آيالا رو هم رقصوندم يه جورايی!) و آتيش بازی های خوشگل کردن تو آسمون و با آقای همسر از رو آتيش پريديم و کباب کوبيده خورديم و کلی خنديديم و از امنيتی که داشتيم حسابی استفاده کرديم و مامان بابام زنگ زدن و حتی با سکينه خانوم حرف زدم و کلی قربون صدقه ام رفت و با روشی و شيده هم حرف زدم و يهويی ديدم حس دلتنگيم کمتر درد داره و حس خنگيم از بين رفته و حس پا در هواييم هم خودشو يه گوشه موشه هايی گم کرده. اين حس ها و حالت ها هفته ای چند بار تکرار می شن و من عين نوار قلب از سطح احساساتی بودن و لوس بودن تا سطح واقع بين بودن و عاقل بودن بالا و پايين می پرم. هنوز خيلی راه دارم تا اينکه يه جورايی اون شخصيت لوس و احساساتيم بميره و نوار قلبم رو خط واقع بينی و عاقل بودن ثابت بمونه. هنوز خيلی راه دارم تا وقتی که به جايی برسم که قدر موقعيت هام رو بدونم و از فرصت هايی که مهاجرت به هر انسانی می ده استفاده کامل رو ببرم. می دونم که وقتی برم دانشگاه خيلی راحت تر می تونم با لوس بودن ها و احساساتی بودن هام کنار بيام و گذشت زمان و عادت خيلی چيزا رو حل می کنه. اما نمی دونم با دلتنگيم برای بغل مامان بابام و روشی چيکار کنم. برای اون هم بايد يه راهی پيدا کنم!




من بالاخره پذيرش گرفتم از دانشگاه! فعلا تو رشته مطالعات زنان. دانشکده خبرنگاری هنوز جواب نداده چون ازم يه ضمانت نامه مالی خواستن که به زودی بهشون می دم. از پول هم فعلا خبری نيست چون هنوز تصميم نگرفتن. ولی نامه ای که برام فرستادن و توش خبر پذيرش رو دادن خيلی دوست دارم. می دونم برای همه از اين نامه ها می دن اما به هر حال يه حس خيلی خوبی داشت. توش بهم قول دادن که تمام تلاششون رو بکنن که سالهای تحصيلم تو اين دانشگاه مفيد باشه و هر کاری از دستشون بر بياد برام انجام می دن. خيلی کيف می ده آدم تو دانشگاهی درس بخونه که براش ارزش قائل باشن! اين روزا بايد وقتم رو بذارم سر اينکه جاهايی رو پيدا کنم که بورس و کمک مالی می دن که ظاهرا زياد هم هستن و فقط بايد آدم خوش شانس باشه و راه و چاهش رو بلد باشه که چجوری پول گير بياره و البته بايد حسابی هم بگرده! ظاهرا کمتر کسی اينجا بالاتر از ليسانس با پول خودش دانشگاه می ره که البته منم به هيچ عنوان با پول خودم نمی تونم دانشگاه برم چون پولی وجود نداره! خلاصه شما هم اگه جاهايی رو بلدين که می شه از توشون بورسيه و کمک مالی گير آورد بهم خبر بدين! (يه تشکر گنده هم از سيمای مهربون و عزيز که با راهنمايی هاش خيلی بهم کمک کرد.)


حالا البته من هنوز قوره نخورده می خوام مويز بشم و هنوز پذيرش خبرنگاری نيومده شک کرده ام که آيا واقعا می خوام مطالعات زنان بخونم يا نه. من کلا با تئوری ميونه خوبی ندارم چون يه خورده تو اين جور چيز ها خنگم و حافظه ام هم بده. اگه مطالعات زنان بخونم هم دوست دارم آخرش کارهای عملی کنم و خيلی دوست ندارم که بشينم يک عالمه کتاب قلمبه سلمبه بخونم و مقاله تحقيقی بنويسم. اين ضعفی بوده که هميشه داشتم و يکی از دلايلی که تا الان به هيچ جايی نرسيدم هم همين بوده. خبرنگاری رو دوست دارم چون يه جورايی آدم می تونه ثبت واقعيت بکنه و بيشتر يه کارعملی يه تا تئوريک. نمی گم کار تئوريک بده. اصلا اگه يه کار عملی پشتوانه تئوريک درست حسابی نداشته باشه ارزش چندانی نداره و احتمالش زياده که کار مزخرفی از آب در بياد. ولی خوب تو اين چيزا بی حوصله ام. (دقيقا اين همون بعدی از شخصيتمه که خورشيد خانوم رو هم معروف کرده به سطحی بودن که کاملا قبول دارمش!) خلاصه که ته دلم اميدوارم که دانشکده خبرنگاری هم بهم پذيرش بده و برای ترم يک هم بتونم پول جور کنم. اونوقت حتما خبرنگاری رو می رم چون يکی از استاد ها که تخصصش آنلاين ژورناليسمه بهم قول داده از ترم دو بهم پول بده. البته من هنوز نيومده از اينا در خواست کردم که يک رشته تلفيقی ژورناليسم با گرايش مطالعات زنان راه بندازن و اينا هم ظاهرا خوششون اومده و تو فکرش هستن که برای سال تحصيلی بعد يه کارايی تو اين زمينه بکنن! اونطوری ديگه خيلی باحال می شه! آن لاين ژورناليسم با تمرکز روی مسائل زنان فعلا ايده آل منه. تا ببينم چی می شه! (ببخشيد اينقدر ور زدم، اين پذيرشه کمی تا قسمتی منو هيجان زده کرده!)




Shajarian 005.jpg

اولين بارم بود که کنسرت شجريان رو می رفتم. چون از موسيقی سنتی چيزی سر در نميارم همه کارهای شجريان رو دوست ندارم. بيشتر تصنيف ها و يا آوازهاييش که ملودی های دلنشينی به گوش من دارن رو دوست دارم. اما کارهای عليزاده رو عاشقشونم. راز نو، نينوا، گبه... کمانچه کلهر رو هم دوست داشتم هميشه. خلاصه که قبل از کنسرت هيچ نظری نداشتم که خوشم مياد يا اينکه وسطش می گيرم می خوابم و آبرو ريزی می کنم.


وقتی اومدن روی صحنه ناخوداگاه به پاشون بلند شدم مثل بقيه. از يک ربع اول چيز زيادی يادم نيیست. چيزی رو نمی ديدم چون بارون ميومد. بغض 8 ماهه با همون بداهه نوازی اول ترکيد.


من اينجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بی برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است*


وصف حال همه کسايی بود که به هر دليلی مهاجرت کردن. و اون صدا که شبيه هيچ صدايی نبود، حتی صدای خودش توی سی دی هاش! اصلا جنس صدا يه چيز ديگه بود. آقای همسر رو بغل کرده بودم و با قطعه اول هر دو زار زديم.


چرا بر خويشتن هموار بايد کرد رنج آبياری کردن باغی کز آن گل کاغذين رويد؟...*


شنيدن کلهر يه چيزيه و ديدن کلهر يه چيز ديگه. انگاری کمانچه "زنی" بود که عاشقشه و روی صحنه با اين "زن" عشق بازی می کرد. کمانچه اش انگاری کلاه جادوگرا بود که از توش هر صدايی بگی در ميومد. صدای نی، تار و سه تار، ويولن، سنتور...


تمام قطعه ها رو دوست داشتم. ديدن تار زدن عليزاده از نزديک خيلی جالب بود. و صدای همايون شجريان که با پدر همخونی می کرد رو هم خيلی دوست داشتم. صدای پدر قوی تره، اما صدای پسر دلنشين تره.

بعد از کنسرت همشون اومدن بيرون بین مردم و باهمه حرف زدن. باهاشون کلی عکس گرفتيم و من به عليزاده گفتم که با "راز نو" زندگی کرده ام و گفت که سی دی جديدش هم اومده بيرون که تو مايه های "راز نو" ست. (تو سايت تهران اونيو تونستم يه قسمتای کوچولويی ازش رو بشنوم. )


به آقای کلهر هم گفتم که انگاری عشق بازی می کنين با سازتون و گفت "دقيقا همينطوره!"


رفتن به اين کنسرت يه شانس بزرگ بود برای من که تو ايران نصيبم نشده بود. کنسرت بم رو خيلی دوست داشتم برم که بليط گيرمون نيومد و دی وی دی اش رو تازگی ها گرفتم که ببينم. وقتی که کنسرت تموم شد بعد از مدت ها خوشحال بودم که ايرانی هستم. يه جورايی کيف می ده مليتت با مليت افسانه های زنده موسيقی سنتی ايرانی يکی باشه!


*شعر از اخوان ثالث



March 10, 2005


فردا (پنجشنبه) داريم می ريم آتلانتا کنسرت شجريان. شب هم می مونيم که پس فردا بريم موزه برباد رفته و مرکز سی ان ان رو ببينيم و بعد هم برمی گرديم. يه بار از آتلانتا رد شدم و شهر قشنگی به نظرم اومد. شديدا به اين مسافرت احتياج دارم. اگه از بچه های وبلاگی يا خواننده های اين وبلاگ کسی کنسرت شجريان رو فردا می ره لطفا يه ايميل بزنه تا قبل از 9 صبح به وقت شرق آمريکا که همديگه رو ببينيم اونجا. دلم برای يه قرار وبلاگی لک زده. اين شهر ما اونقدر از همه جا دوره که هيچ کس رو آدم نمی بينه!


***


جزئيات دومین نشست وبلاگنویسان ایران در پالتاك رو تو وبلاگ علی تمدن بخونين. (شنبه 22 اسفند 1383 (12 مارس) ساعت 21 به وقت تهران
* نشانی: Paltalk>>>Miscellaneous>>>Blogiran )


***


اين هم لينک يه سری وبلاگ جديد و غير جديد که لطفا روشون کليک کنين. (لينک آرشيو لينک هايی که تو سايت زنان به وبلاگ های زنان داده می شه رو هم گذاشتم تو منوی سمت راست. بعضی وقتا تعداد لينک ها زياده و لينک ها يه روز بيشتر تو سايت نمی مونن. ولی از طريق آرشيو می تونين 20 تای آخر رو ببينين. پيشاپيش به خاطر کليه لينک هايی که جا افتاده اينجا يا تو سايت زنان عذر می خوام):


جزيره سرگرداني: " مادر به دكتر گفته بود من به برادرم حسادت مي كنم و من داشتم به پهناي صورتم جلو دكتر اشك مي ريختم. دكتر پرسيده بود كه چرا گريه مي كنم و من گفته بودم كه حسادت نمي كنم . كاري كه در ذهن كودكانه ام زشت ترين كار دنيا بود و حالا كسي كه قرار بود حامي ام باشد داشت منو به زشت ترين كارهاي دنيا متهم مي كرد..."


گوشه کنایه (دختری در کانادا): "من، منی که شعار میدم زن باید از خودش راضی باشه. نباید بزاره میدیا و کتاب و مردها خوردش کنن. منی که میگم ما زنها باید به خونریزیمون افتخار کنیم، بلند بلند در موردش صحبت کنیم. پنهانکاری نکنیم، خجالت نکشیم، دایت نکنیم، رژیم نگیریم، موهامون رو رنگ نکنیم، خودمون رو واسه یه سری خود راضی عوض نکنیم، پاره نشیم، سینه نزاریم، لبامون رو ندیم سیلیکن بگیریم، چرا از خودم و شکل کثافتم عقم میگیره، وفتی فکر میکنم که اون ممکنه بگه: نه"


جوانه ها: "من زخمهای فراوانی دارم/ زخم خواهرانم/ که در دفاع از ناموس کشته میشوند/ که در اینجا و آنجا به فروش میروند/ که سنگشار میشوند/ که شیخ برایشان یک راه بر سر راهشان قرار داده تن فروشی/ چه با کلاه شرعی چه بدون آن/ که ..."


خط سوم: "برگشتنی، پيرمرد يک چشم داخل سياهی بغل ديوار مچاله نشسته است. امتحان وزن، شمع، و چراغ قوه ای که ناگهان جلوی چشم هام روشن می کند، با دوربين برمی گردم به سمتش، غر می زند : نی نيسن؟!"


سوسک نامه: "پرفکشنيست بودن بوی گند ميده... حواستو از دنيای حال پرت ميکنه... باعث افسردگی و از بين رفتن اعتماد به نفس ميشه... حال آنکه توی ته و توی زندگی همون آدمای به اصطلاح پرفکت که دقيق بشی ميبينی که چقدرهمه چيز داغونه..."


نداي امروز (يادداشتهای روزانه امين ثابتی): "واقعا نمي دونم در اين جامعه اي كوفتي ما، چرا اينقدر مردسالاري وجود داره؟! چرا هميشه مردها خودشون را رئيس و وكيل وصي زن و دختر خودشون مي دونند؟! من به نوبه خودم براي اين جامعه ي احمقانه و پست متاسفم! متاسفم كه چرا در اين جامعه دارم زندگي مي كنم؟!"


تلخ (تراوشات دو ذهن تلخ): "ديبهشت 76 بود. سرگرمي من و دوستانم شده بود که برويم از ستاد خاتمي سر استاد معين پوستر بگيريم و بياييم اکباتان بديم مردم و مغازه داران؛ پشت شيشه هايشان بزنند. بعد کم کم از حالت سرگرمي خارج شد. هفته آخر رسما شده بود شغل ما."


پندار من: "امروز برای زن، فریاد میکنی/ فردایش را چو بهمن، آوار میکنی"


غريبه آشنا: "اون وقتا که ما بچه بودیم یه بازی بود به اسم مار-پله. این بازی یه صفحه صد خونهای داشت که توش پر بود از پله و مار. هدف رسیدن به خونه صدم بود. از پلهها بالا میرفتی و هر جا به مار میرسیدی به پایین پرتاب میشدی. توی هر مرحله با پرتاب تاس تعداد خونههایی که میتوونستی جلو بری مشخص میشد. این بازی از خیلی جهت ها شبیه زندگی میمونه. مثلاً..."


گيوتين: "من باز عاشق شدم. نمی دانم اين بار درست فهميدم يا نه. نمی دانم اصلا واقعا " اين" عشق است يا من عوضی گرفتم. چيزی كه می دانم اين است كه باز دارم يواش يواش و ناخودآگاه به كسی بيشتر و به طور خاص تر فكر می كنم."


کارمند علی دايی:"در مورد سارا نميتونم چيزي بگم.چون اگه چيزي بنويسم سر كلاس حسابمو ميرسه. معصومه انقدر مي خنده كه انرژي+ از لپاش مي پاشونه.ولي بعضي مواقع از خنده زياد گونش درد مي گيره...يكي انقدر عملش سنگينه كه من خودم جراُت ندارم بقلش بشينم.آقا امير دنبال دختر برنزه كلاس بقليه.از اينترنت هم فقط آفلاين زدن ياد گرفته.آرزو شهريه ميده زورش مياد بياد سر كلاس.مجيد مخه كلاسمونه..."



March 8, 2005


بعضی ها گمان میکنن اگر چیزی رو نمی بینن! وجود نداره...
(عکس هايی از پارک لاله در روز 8 مارس دو سال پيش، پارسال و امسال - کسوف)




اين مطلب رو اگه کاپوچينو بود با مقاديری خود سانسوری تو ستون "برش های کوتاه" ام می ذاشتم. ولی خوب ديگه کاپوچينويی نيست که بخوايم براش ويژه نامه درآريم و بچه ها هم مخالفت کنن که باز شما فمينيست بازيتون گل کرد و غيره! به هر حال، دلم می خواست برای 8 مارس يه چيزی بنويسم. اما مطلب يهويی تبديل به يه چيزی شد که نه به 8 مارس ربط داره و نه به درد هيچ قالبی الان می خوره. برای همين می ذارمش تو قسمت more اين پست:



خاطره های زنانگی ام در شهر شولوغ


بچه که بودم هميشه دوست داشتم پسر باشم. پسرهای 6، 7 ساله همبازی ما همه محبوب بودند. شلوغ می کردند، زانوهايشان زخم و زيلی بود، خاک و خلی بودند. زانوهای من هم هميشه زخم و زيلی بود و از مرکور کورمی که به زانوهايم می ماليدند متنفر بودم. روزی که در بازی های بچه گانه دنبال پسرها کردم و همانطور که آن ها همديگر را می زدند من هم يکی از پسر ها را زدم همه پسر ها تعجب کردند و آن روز ديگر با من بازی نکردند. دخترهای جمع ما همه موهای بلندی داشتند. دامن های رنگ و وارنگ می پوشيدند و به سرشان سنجاق های رنگی زيبا می زدند. در ميان سختی های زندگی پدر و مادرم جايی برای دامن های رنگی و سنجاق های رنگی برای من نبود. بچه تر از آن بودم که عشقی که پشت نارنجی مرکورکوروم بود را بفهمم. دلم می خواست پسر باشم تا کسی از شلوغ بازی های من تعجب نکند، کسی به زانوهای زخمی ام نخندد، کسی به خاطر نداشتن سنجاق ها و دامن های رنگ و وارنگ من را کمتر دوست نداشته باشد و نگهبان ورودی نخواهد در آسانسور تنها گيرم بياورد که مرا ببوسد. دلم می خواست پسر باشم چون پسر های همبازی از دخترهای سنجاق رنگی خوششان می آمد...


دراز ترين عضو تيم بسکتبال بودم. مربی امان فقط برايش برنده شدن مهم بود. جای من در محوطه سی ثانيه زمين خودمان بود. تا خط نيمه بيشتر اجازه نداشتم جلو بروم. بايد در زمين خودمان می ماندم تا توپ های حريف را کوفت کنم. چند باری با بچه های هم تيمی در يکی از محوطه های اکباتان بازی کرديم و ديگر مربی نبود که جلوی بازی ام را بگيرد. همسايه ها شکايت کردند. آن حلقه بسکتبال فقط به پسر های بلوک تعلق داشت. روزی که با پسرها بازی کرديم دو نفر از همسايه ها آمدند و تهديد کردند که به کميته شکايت می کنند. به ما دختر ها می گفتند مگر شما خانواده نداريد؟ در مسابقات استانی مربی فقط در بازی فينال به من اجازه بازی داد، اما سرپرست بازی ها نگذاشت وارد زمين بشوم چون شلوار کوتاه پايم بود. شلوار استرچ بلند پوشيدم، باز هم نگذاشت وارد زمين شوم، شلوار زيادی تنگ بود. روی شلوار استرچ شلوار کوتاه پوشيدم. در بازی فينال دسته دو دبيرستان های دخترانه استان تهران آن سال من يک ثانيه هم بازی نکردم. ما اول شديم و به دسته يک رفتيم و من ديگر هيچوقت بسکتبال بازی نکردم...


روز اول دانشگاه بود و اولين کلاس. اولين بار بود که همکلاسی پسر داشتيم. در کلاسمان باز بود. دکتر بيرجندی رئيس دانشکده بود آن وقت ها. کلاس ما روبروی دفترش بود. دکتر بيرجندی مرا از کلاس بيرون کشيد و کارت دانشجويی ام را گرفت و می خواست اخراجم کند چون مقنعه ام عقب رفته بود. مسئول فرهنگ اسلامی دانشگاه پا درميانی کرد و من در اولين روز حضورم در دانشگاه اخراج نشدم. راه دانشگاه خيلی دور بود. تمام فکر و ذکرمان شده بود ماشين. با شيده می خواستيم مربی رانندگی بگيريم. به خيالمان گواهينامه می گرفتيم و ماشين های پدرهايمان را قرض می گرفتيم تا به جای دو ساعت نيم ساعته مسير دانشگاه را طی کنيم. گوش هايم از شنيدن دادهايش درد گرفت. "با اجازه کی مربی رانندگی گرفتی؟ کی به تو اجازه رانندگی می ده؟" آن سال من مربی نگرفتم و برای هميشه رانندگی تبديل به عقده زندگی ام شد.


دلم می خواست کار کنم. امتحان تافل را خوب داده بودم. روز مصاحبه فهميد. باز هم گوش هايم از دادهايش درد گرفت. "با اجازه کی می خوای بری کار کنی؟ خيلی عرضه داری درست رو بخون. پول می خوای؟ چقدر بهت پول می دن؟ من بيشترش رو می دم." مصاحبه را رد شدم. 4، 5 بار ديگر هم تلاش کردم و باز هم رد شدم. به کسی چيزی نمی گفتم. من بايد معلم می شدم. يک موسسه ديگر پيدا کردم که راحت تر قبولم کردند. من می خواستم معلم شوم و شدم!


شهر شولوغ بود. دماغ من گنده بود، سينه هايم هم. هر روز متلک جديدی می شنيدم. نمی دانستم اعضای بدن من در پشت آن همه پارچه اينقدر جذاب است. باسنم را ميدان انقلابی ها دوست داشتند و شاسی ام را کسبه دروازه دولت. سينه هايم را ميدان ونکی ها بيشتر می پسنديدند و آلت تناسلی ام را راننده کاميون هايی که گاهی از خيابان های اکباتان می گذشتند و دوست داشتند اسمش را بلند بگويند و بخندند. مردانی که در تاکسی کنارم می نشستند از زنانگی ام هيجان زده می شدند. تقاضا برای کمی فاصله تبديل می شد به فحش و ناسزا از طرف مردهای بيچاره محروميت کشيده که به فاحشگی متهمم می کردند. از آن موقع به بعد هميشه جلو می نشستم و کرايه دو نفر را حساب می کردم. کم کم برايم عادت شد که بيش از نيمی از حقوقم را خرج کرايه تاکسی کنم.


دوستم داشت و فکر می کردم دوستش دارم. اتفاق که افتاد ترسيدم. قرار نبود اتفاق بيفتد. نصيحت ها را فراموش کرده بودم که دختر و پسر مثل پنبه و آتش هستند. پنبه آتش گرفته بود. تنها يک فکر در ذهنم می چرخيد. بايد با اين آتش ازدواج کنم، وگرنه هيچکس ديگر اين پنبه نيم سوخته را نمی پذيرد. از قضاوت ها می ترسيدم. پنبه نيم سوخته را از صميمی ترين دوستانم هم پنهان کردم. از ترس هايم برای دکترم حرف زدم. سه بار به پشتم زد و گفت "آفرين، آفرين، آفرين. داری بزرگ می شی! يک زن بزرگ." 2 سال طول کشيد که جرات کنم پسرکی را که ديگر دوست نداشتم رها کنم و از سرد شدن آتشم نترسم. 2 سال طول کشيد که با سنت های دو هزار ساله ای که در ناخوداگاه ذهنم فسيل شده بودند مبارزه کنم و بفهمم پنبه و آتش قصه قديمی مادر بزرگ هاست که به واقعيت وجودی من هيچ ربطی ندارد. دو سال وحشتناک گذشت تا باور کنم من صاحب جسم خودم هستم و نبايد برای نيازهای طبيعی خودم شرمسار باشم.


سيگار می کشيدم. در ذهن سطحی نگر خودم فکر می کردم سيگار کشيدن ميوه ممنوعه زنان است و از خوردن ميوه های ممنوعه هميشه لذت می بردم. ساعت های ناهارمان با يکی از همکارانم به يکی از کوچه پس کوچه های پشت تئاتر شهر می رفتيم و پشت يک ساختمان نيمه کاره پنهان می شديم و سيگار می کشيديم. واکنش های عابران ديدنی بود. حتی مردهايی که خودشان سيگاری به لب داشتند. حتما از ديدن مقنعه و چهره های بی آرايشمان تعجب می کردند. شايد در تصورشان زنی که سيگار می کشد ظاهراش جور ديگری است. فاحشه ها که مقنعه سر نمی کردند! ياد روزهای دانشگاه می افتادم که پسرها در حياط دانشکده سيگار می کشيدند و ما در توالت بدبوی دانشکده...


دوست داشتم مسافرت کنم. ايران گردی، کوير، دريا. 24 سالگی اجازه پيدا کردم برای اولين بار تنها سفر کنم. دروغ های زيادی بافتم تا اجازه گرفتم. اما ديگر آن اجازه تکرار نشد و روزی که ديگر اجازه ای لازم نداشتم چون صاحب ديگری پيدا کرده بودم وقت برای سفر کردن خيلی تنگ بود. سفرهای کوتاهی که در آن مدت رفتم بهترين خاطره هايم شدند، شمال، کيش، اصفهان. عقده شيراز رفتن همراهم ماند تا آنور اقيانوس ها. ستاره های جاده اصفهان زيباترين تصويری شد که همراهم ماند. موج های آرام خليج فارس درشب در تنها سفر تنهايم زنده ترين تصويری شد که همراهم ماند.


مردی آمده بود که حس می کردم با همه فرق دارد. هميشه همينطور است نه؟ در زندگی که وابسته به مردان است بايد انتخاب کنی. اگر پرواز را دوست داشته باشی بايد روی بال های ديگری سوار شوی. کم پيش ميايد جزو معدود زنانی باشی که توانايی تنها پرواز کردن را داشته باشی. وقتی که از کودکی بال هايت را بريده باشند بايد بال های ديگری را قرض بگيری. نان و مهر و چار ديواری را با ديگری شريک شوی تا به آرزوهايت نزديک شوی. دوست نداشتند که مرد را انتخاب کرده بودم. دوست نداشتند که می خواستم به شيوه خودم زندگی جديدی را شروع کنم. روزهای سخت مبارزه شروع شده بود. روزهای مبارزه با قيمت گذاری روی عشق، مهريه و جشن عروسی، سنت های دو هزار ساله، حرف ها، حرف ها، حرف ها... گاهی فکر می کنم کابوس های آن روزها بود که از رويای شيرينی که می ديدم بيدارم کردند. شايد...


و روزهای ديگری آمدند. روزهايی که با بال های قرضی بايد هويت مستقل خودم را پيدا می کردم. روزهايی که هنوز ادامه دارند در دنيايی جديد که از دنيايی که من پشت سر گذاشتم چيز زيادی نمی داند. دنيايی که انگاری بدش نمی آيد بازگشتی به عقب داشته باشد و نوع مبارزه خاص خودش را می طلبد. اين روزها روزهای خوبيست برای مرور خاطره های مبارزه های قديمی و فهميدن اينکه در مقايسه با بسياری از زنان سرزمينم چقدر خوشبخت بوده ام و چقدر توانسته ام مرز ها و حصار ها را از پيش رويم بردارم. اين روزها شايد روزهای فکر کردن به فردا باشند. فردايی که متعلق به همه زنان سرزمينم است.





March 5, 2005


کاپوچينو هم شده نوستالژی ما!




نکات مهم در مورد جلسه پالتاکی وبلاگ نويسان
بخش رسمی جلسه: شنبه 15 اسفند 1383 (۵ مارس) ساعت ۲۱:۳۰ تا ۲۳:۳۰ به وقت تهران. بقيه اش رو تو وبلاگ بر ما چه گذشت بخونين.


***


ما دو تا مهمون دوست داشتنی داريم اين چند روزه و من خيلی وقت نمی کنم آن لاين شم و ايميل جواب بدم. می بخشيد اگه ايميلی بی جواب مونده.




March 1, 2005


لينک:


نامه سر گشاده فرشته قاضی به رئیس جمهوری و رئیس قوه قضائیه درباره اکرم قویدل که به خاطر دفاع از عنف هم اکنون در انتظار اعدام به سر می برد – زنان ايران


شمارش معکوس برای 8 مارس : اولیش – گلناز


خورشيد پشت حصار- کسوف


ترفندهای ديگر لازم است – اين يک زن است


ارعاب زنان در آستانه 8 مارس: انفجار در دفتر انتشارات روشنگران


ادامه گزارش شرکت در " کنفرانس های تهيه مقدمات اجلاس جهانی جامعه اطلاع رسانی سازمان ملل متحد - لندنی


مارتی عزيز ما!




اين اسکار امسال واقعا مزخرف بود. هنوز باورم نمی شه که به اسکورسيزی اسکار ندادن. کارگردانی فيلم The Aviator محشر بود و به نظر من بهترين فيلم اسکورسيزی بود (البته تو اون هايی که ديده ام.) کلا از کلينت ايستوود خوشم نمی آد و فکر می کنم "پل های مديسون کانتی" يه استثنا بود تو کارهاش. و خوب البته واضحه که هاليوود کلينت ايستوود رو به اسکورسيزی ترجيح می ده. مراسم اسکار هم که خيلی بيخود و خسته کننده بود. از شوخی های بامزه، رقص همراه با قطعه های موسيقی متن فيلم هايی که کانديد شده بودن و معرفی فيلم های کانديد خبری نبود. يه جورايی جذابيت برنامه رو فدای کوتاه کردن وقت برنامه کرده بودن و گند زدن. آخرش هم که به اسکورسيزی جايزه ندادن و حال گيری تکميل شد. اما از همه بدتر اين برنامه هايی بود که قبل و بعد از پخش اسکار نشون می دادن. مساله مهم فقط لباس ملت بود و مد و مهمونی های بعد از مراسم و ديگر هيچ! دريغ از يک کلمه تحليل جايزه ها، تحليل کار برنده ها و ساير مسائلی که به سينما ربط داره! البته خوب تعجب آور نيست. عامه مردم آمريکا به تحليل احتياجی ندارن. تلويزيون هم که کارش فقط پر زرق و برق نشون دادن دنيای سلبريتی هاست تو اين جور موقع ها و جلب کردن تعداد بيشتری از عامه مردم که آگهی هاشون بيننده بيشتری داشته باشن. همون آقای بيل او رايلی تو شبکه فاکس نيوز تحليل از نوع شريعتمداری کيهان براشون می کنه براشون بسه! تحليل اگه خواستين می تونين احتمالا تو شماره بعدی مجله فيلم خودمون بخونين يا اينکه تو اينترنت بگردين پيدا کنين!

(تو وبلاگ برداشت دوم هم کلی در مورد اسکار می تونين بخونين.)




مريض بودم اين چند روزه. ميگرن ممتد که البته طبيعی بود و به لطف يه قرصی که چند وقته پيدا کردم راحت تر می شه تحملش کرد. روزهای کشدار بيکاری رو دارم با فيلم ديدن و کتاب خوندن و درست کردن وب سايت برای يه خانومی که خيلی دوسش دارم می گذرونم. 3 تا کتاب هست که تو اين چند ماه می خوام برای دانشگاه بخونم و از يکی از استاد ها گرفتم. يکيشون خيلی خوبه. برای روزنامه نگار هاست اما کلا به درد هرکسی که می خواد نوشتنش خوب شه هم می خوره. بيشتر قوانين گرامری که باهاشون مشکل دارم رو توضيح داده و يک بخش کامل هم درباره روزنامه نگاری آن لاين و تفاوت های نوشتاری اون با روزنامه نگاری چاپی توضيح داده. کاشکی يه کتابی هم تو اين مايه ها درباره زبان فارسی نوشته می شد.


کتاب لوليتا خوانی در تهران رو هم برای بار سوم شروع کردم بخونم، اما بازم گير کردم تو اولاش. نمی دونم چرا اصلا برام کشش نداره. دم اين خواننده های خارجکی گرم که هنوز اين کتاب رو تو ليست پرفروش ها نگه داشتن!


يکی از کتاب هايی که قبلا خونده بودم و قرار بود يه روزی اينجا راجع بهش بنويسم "شنبه های راه راه و ثانيه های سربی" ليلی فرهاد پور بود. کتاب راجع به زنان خانواده های زندانی های سياسيه. بخش های مختلف کتاب از ديد آدم های مختلف نوشته شده. يه خبرنگار می خواد گزارشی درباره اين زن ها بنويسه و باهاشون ملاقات می کنه. جريان ها از ديد مادر مذهبی، همسر، خواهر و خود اين خبرنگار نوشته می شه. بعضی از جاهای کتاب مو به تن آدم سيخ می کنه. جايی که همسر از پرده سبزی می گه که بعد از هر ملاقات کابينی روی شيشه بينشون می افته، جايی که از ملاقات شرعی می گه... قصه ها آشناست. مشابهشون رو تو روزنامه ها خونديم، از دوستامون شنيديم، يا بعد از دستگيری بعضی ها تو ذهنمون تصور کرديم. آخر کتاب اتفاق خاصی نمی افته. کلا آخرش رو دوست نداشتم اما هرچی فکر کردم ديدم جور ديگه ای هم نمی شد تمومش کرد. اگه اعصابتون ضعيف نيست حتما کتاب رو بخونين. اينجا هم يه نقدی از کتاب هست. (نمی دونم چرا منقدين و جايزه های ادبی توجه زيادی به اين کتاب نکردن.)


تو فيلم هايی که ديدم هم "هتل رواندا" و " Sideways " رو خيلی دوست داشتم. هتل رواندا در مورد جنگ داخلی رواندا و ماجراهای وحشتناکی که اونجا می افته و بر اساس يه ماجرای واقعی ساخته شده. تم داستان شبيه "فهرست شيندلر" هستش. اما يه جورايی از اون فيلم بيشتر دوسش داشتم. شايد به خاطر اينکه ماجراهاش همين چند سال پيش اتفاق افتاده، شايد هم به خاطر اينکه فيلم اصلا هاليوودی نبود.


Sideways هم فيلم جالبی بود. يه فيلم آروم و کشدار درباره عشق و سردرگمی و شراب. البته اگه به شراب علاقه داشته باشين و شراب شناس باشين بيشتر با فيلم حال می کنين. آخرش يه جورايی کليشه ای تموم می شه، ولی کلا فيلم خوبيه با بازی های خيلی خوب. اسکار بهترين فيلمنامه اقتباسی هم به نظرم حقش بود.


حالا اگه حوصله کنم درباره بقيه فيلم ها و کتاب ها هم می نويسم. مسخره است که هميشه آرزو داشتم وقت داشته باشم با خيال راحت فيلم ببينم و کتاب بخونم و حالا که اون وقت رو پيدا کردم شديدا کسل شدم و آروز می کنم کاش کار می کردم! خدا رحم کنه تا پاييز که احتمالا می رم دانشگاه و سرم دوباره شلوغ می شه و آرزو می کنم وقت آزاد داشتم که...


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage