خورشید خانوم



« March 2005 | Main | May 2005 »


April 24, 2005


نامه سرگشاده شادی صدر به خاتمی در اعتراض به ممنوعيت خروج از كشور


رياست محترم جمهوري، جناب آقاي سيد محمد خاتمي


احتراما به اطلاع مي رساند در تاريخ 23/11/1383 با مراجعه به اداره گذرنامه متوجه شدم ممنوع الخروج شده ام. ماموري كه گذرنامه ام ضبط كرد و به جاي آن يك رسيد به من داد در پاسخ به اصرار من براي دانستن علت اين امر، مرا به اتاقي كه بر سر در آن نوشته شده بود "بند 2" حواله داد اما ماموران نيروي انتظامي كه در آن اتاق حضور داشتند و به جاي نام، تنها شماره اي روي يونيفورمشان نصب شده بود نيز از ارائه هرگونه توضيحي در مورد علت صدور دستور ممنوعيت خروج و مرجع صدور اين دستور خودداري كردند. با اين همه پس از خروج از اداره گذرنامه و مراجعه به قوانين دريافتم كه منظور آنها از بند 2، بند 2 ماده 16 قانون گذرنامه مصوب 1351 است كه مقرر مي دارد: "به اشخاص زير هيچ نوع گذرنامه اي براي خروج از كشور داده نمي شود:
...
2. كساني كه مسافرت آنها به خارج از كشور برحسب اعلام قبلي و كتبي سازمان اطلاعات و امنيت كشور مخالف مصالح ملي باشد."
از نظر من جانشين سازمان اطلاعات و امنيت كشور رژيم سابق، وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي ايران بود. بنابراين نامه اي براي جناب آقاي يونسي، وزير محترم اطلاعات نوشتم و ضمن شرح موضوع، خواستار مشخص شدن مرجع صدور دستور و علت آن شدم. همچنين خاطر نشان ساختم هيچگونه پرونده اي عليه من در هيچيك از مراجع قضايي ايران تا همين امروز وجود ندارد و دادستان محترم تهران، آقاي مرتضوي نيز در يك ملاقات حضوري صدور دستور ممنوعيت خروج مرا از ناحيه دادسراي تهران تكذيب كرده است. در آن نامه اعتراض خود را نسبت به اصل تصميم و عدم رعايت روند قانوني و اينكه دستور ياد شده نه كتبي و نه قبلي به من اعلام نشده است تا فرصت هرگونه دادخواهي از اين تصميم از من سلب شود بيان كردم. اما متاسفانه تا همين امروز كه بيش از دو ماه از اطلاع من نسبت به ممنوعيت خروجم مي گذرد، عليرغم پيگيري هاي مكرر هيچگونه پاسخ قانع كننده اي از وزارت اطلاعات دريافت نكرده ام. لاجرم ناگزير شدم عليرغم ميل باطني ام نسبت به علني ساختن اين قضيه، از آنجايي كه به لحاظ اداري و حقوقي، تمامي نهادهاي اطلاعاتي كشور از جمله وزارت اطلاعات زير نظر شما فعاليت مي كنند، ضمن به اطلاع رساندن شرح ما وقع، موارد زير را بادآور شوم.


قبل از هر چيز خواهان آنم كه معلوم شود كدام نهاد اطلاعاتي و با چه استدلالي دستور ممنوعيت خروج و ضبط گذرنامه ام را صادر كرده است. اين موضوع از اين حيث برايم مهم است كه در دو ماه گذشته به اين نتيجه رسيده ام نهاد مزبور، هر چه هست، نه تنها حاضر نيست به روال قانوني كه خود از آن به عنوان ابزاري براي ممنوع الخروج كردن من استفاده كرده تن در دهد و تصميم خود را كتبا و قبلا، پيش از آن كه براي كاري گذر من به اداره گذرنامه بيفتد، اعلام كند بلكه حتي حالا، كه ديگر مي دانم ممنوع الخروج شده ام، حاضر نيست از پشت درهاي بسته بيرون بيايد و شجاعانه از تصميم خود دفاع كند. در حالي كه اگر واقعا اين دستور را مبنايي هست، چه هراسي از روشن شدن آن براي همگان وجود دارد؟! بدون روشن شدن مقام و مرجع صدور دستور و مبناي آن، فرصت تظلم و اعتراض از من، به عنوان موضوع تصميم، گرفته مي شود. اين امر مصداق بارز سوء استفاده از مقام، موقعيت و قدرت براي محروم ساختن يك شهروند از حق شكايت نسبت به كليه تصميمات اداري است كه در اصل 173 قانون اساسي نسبت به آن تصريح شده است. بديهي است پس از روشن شدن مرجع صدور اين دستور ناعادلانه، نسبت به اصل آن نيز اعتراض دارم و خواهان رفع اثر از آن هستم.


جناب آقاي خاتمي،
هر كسي در هر مقامي كه دستور ممنوعيت خروج مرا از كشور صادر كرده باشد و نيز شما به عنوان عالي ترين مقام اجرايي كشور، بايد به سئوالات مقدر زير پاسخ گويد و گوييد:
1. من، به عنوان روزنامه نگار سابق و وكيل دادگستري فعلي و البته در همه حال، فعال امور زنان، چه نوع خطري را مي توانم براي نظام جمهوري اسلامي ايجاد كنم كه خروجم از كشور خلاف مصالح ملي شناخته شود. آيا نظامي كه منتقد بخشي از قوانين كشورش را از حق خروج از كشور محروم مي كند، مي تواند همچنان شعار تبديل معاند به مخالف و مخالف به منتقد را سر دهد؟


2. خشونت عليه زنان يك چهره و يك شكل ندارد. در همان اداره گذرنامه زنان زيادي را ديدم كه به استناد قوانين ايران، توسط شوهرانشان ممنوع الخروج شده بودند. من نيز، به دليل بيان اين گونه واقعيات اجتماعي و حقوقي، ممنوع الخروج شدم تا با محروم شدن از يكي از ابتدايي ترين حقوق انساني ام، مرا وادار به سكوت كنند. از نظر من بين خشونت و تحقير هر روزه زنان، كه نمي توانند از كشور خارج شوند مگر به اجازه شوهرانشان، و خشونت و نقض حقوق بشر يك فعال حقوق زنان توسط حكومت فرق چنداني نيست زيرا منشا هر دو، قدرت مردسالار است كه خود را پس قانوني ناعادلانه پنهان مي كند. با همه اين اوصاف، باز هم كارگزاران سياست خارجي تان در نشست هاي پر طمطراق آن سوي مرزها خواهند گفت در ايران خشونت عليه زنان وجود ندارد؟


آقاي رييس جمهور،
هرچند پس از اين اتفاق، بر فهرست مخاطرات زندگي به عنوان يك فعال حقوق بشر زنان در ايران، بايد ممنوع الخروج شدن را نيز اضافه كرد، اما خود شما بهتر از من مي دانيد كه در عصر انفجار اطلاعات، جلوگيري از رفتن يك فعال حقوق زنان به خارج از ايران، چه دردي را دوا مي كند و تا چه حد بر دردها مي افزايد. پس شما را و كارگزارانتان را به خودتان وا مي گذارم و البته به خدا و روز واقعي پاسخگويي.


شادي صدر
تهران، 3 ارديبشهت 84



April 23, 2005


همين الان بارون گرفت...


ليلا و کبری هنوز زنده ان. اميد زنده بودن اعظم بيشتر شده...


گنجيشکا جيک جيک می کنن، يعنی اينکه ديگه بايد برم حتما بخوابم. شايد دوباره يکی دو روزی پيدام نشه...




مارلا دختر آمريکايی 28 ساله ای بود که هفته پيش تو عراق کشته شد. مارلا از دوره دبيرستان فعاليتهای حقوق بشری می کرد. مارلا رفته بود عراق که به قربانی های جنگ که نه اينوری بودن و نه اونوری کمک کنه. مارلا و راننده اش به خاطر بمبی که تو ماشينشون بود کشته شدن...


خبر رو از سارا شنيدم. پوشش رسانه ای چندانی نديدم در مورد ماجرا. شايد هم بوده و من نفهميدم.


اگه ميون اين همه بدبختی های کشورمون و غم ليلا ها و کبری ها و اعظم ها و ... جای سالمی هم باقی مونده بود تو قلب های مهربونتون، پايين اين متن زيبای سارا که به انگليسی است (در وبلاگ ايرانيان هوادار صلح) برای مارلا هم چيزی بنويسين. اين صفحه رو خونواده مارلا و دوستاش و همکارهاش خواهند خوند و شايد براشون آرامش بخش باشه.




لينک:

مصاحبه وبلاگ بيلی و من با فرناز (امشاسپندان)
مصاحبه وبلاگ بيلی و من با پرستو (زن نوشت)
)آقای اسد و بيلی هفته آينده با خوابگرد مصاحبه دارن و اگه سوالی دارين که می خواين از آقای شکراللهی پرسيده شه می تونين به آقای اسد ايميل بزنين و سوال رو مطرح کنين: assada@gmail.com )


آیا کسی به یاد اکبر گنجی هست!؟ - وحيد پوراستاد


"واقعا نمي دونم چرا ما ايرانيها در مقابل يك موضوع كه بهمون تحميل مي كنند فقط براي يك مدت كوتاه اعتراض و هياهو مي كنيم و بعد از يك مدتي سكوت مي كنيم و خودمون رو باهاش وفق مي ديم؟! يك نمونه از اين سكوت كردنها، سكوت در مقابل فيلتر كردنهاي نابجاي بعضي از سايتها هست..." – نداي امروز


مجله ادبی کافه شبانه. کاری از دانشجويان ادبيات مشهد


راهکار عملی در انتخابات رياست جمهوری – وبلاگ گوشزد (بالاخره يک نفر يه راهکار عملی داد. هر چند که شک دارم اين راهکار خيلی هم عملی باشه، و اصولا آقای اميرانتظام رو چندان نمی شناسم، ولی فکر کنم درکنار حرف زدن خالی، يه خورده هم از اين جور راهکار ها بديم بد نباشه. شايد از توی همين ها يه چيز عملی دراومد که انجام هم شد. ممنونم پائيز جان به خاطر نوشتن اين مطلب.) راستی، به کامنت های اون مطلب کذائی من در باره معين يه سری بزنين، يه نفر در مورد دسته گل های معين در دوران انقلاب فرهنگی نوشته.)


قوی ترين ميل جهان – ترجمه خوبی از مصاحبه جالب اشپيگل با هلن فيشر، محقق و انسان شناس دانشگاه روتگر نیوجرسی و یکی از سرشناس ترین محققین موضوع عشق در سطح جهان – وبلاگ شبنم فکر (برام اين مصاحبه خيلی جالب بود، و در عين حال حرف های اين خانوم يه خورده ترسناک بود برام!)


اين عکس، وقتی که عکس بعديش اين باشه، و وقتی عکس بعد ترش اين باشه، ترکيب جالبی می سازه! (قصد توهين و مرضی ندارم به خدا از کنار گذاشتن اين لينک ها!)


"قربانی سازی" از زنان در گفتمان سياسی – نوشين احمدی خراسانی


"[...]به این فکر می کردم بعضی مواقع چطور نسل کشی بدون خون و خونریزی است ونه چاقویی در شکم می رود ونه بنزین می ریزنند روی آدم. نه نسل کشی های هوتو ها نه خمر های سرخ نه صرب ها ونازی ها هیچ کدام هم منظور م نیست. این طور بود که این مالیخولیا دوباره به سراغم آمد. من که به تازگی تنها چند وقتی است فهمیده ام می شود که با روان آدم کارهایی کرد که دنیای آدم وشب وروزش به هم بریزد وجای خورشید وماه را از هم تشخیص ندهد ، تفسیر دیگری از موضوع برای خودم تصویر می کنم والفبای دیگری را برای زندگی ام می سازم . امروز به روزها وماه هایی فکر می کنم که حجم زندگی رفته بود در یک تابوت کوچک وآرزوهایش به چند دانه خرما و ادرار در ظرف غذا خلاصه شده بود. روزهای سردی که لابه لای صدای بلندگویی که هنگام ظهر نواخته می شد یک نفر فریاد می زد وتن من می لرزید از خشونتی که ازدرودبوارمیریخت وسکوت بره ها را به یاد می آوردم ...." – اميد معماريان


فرياد خاموش- نيک آهنگ


وبلاگ سبيل طلا رو هم همشو دوست دارم. نمی دونم به کدومش لينک بدم!


می دونم بازم لينک های زيادی جا افتاد. ساعت 8 صبح شده و وقت خواب من. بقيه اش باشه برای بعد. به لينکدونی از وبلاگ های زنان هم سر بزنين.





اين مدت خيلی فيلم ديدم. سعی می کنم راجع به اونايی که يادم مياد يه چيزايی بنويسم.


اول بدا ومعمولی ها:


وقتی بيکار می شم و حوصله هيچ کاری ندارم، اصولا کرمم می گيره فيلم سبک رمانتيک کمدی ببينم. Bridget Jones Diaries 2 هم يکی از اونا بود. يکش رو خيلی دوست داشتم. ولی اين قسمت دومش مزخرف بود. يه جورايی پارودی مضحک قسمت اولش بود. يعنی سعی شده بود بيشتر اتفاقايی که تو قسمت اول افتاده بود با يه خورده تغيير تو اين قسمت هم بياد که به نظر من گند زده بودن! مثلا گند زدن های بريجيت جونز و صحنه دعواکه ديگه واقعا از منطق به دور بودن. يه جورايی گند زدن های بريجيت جونز تو قسمت اول به دل می شست و آدم باهاشون همذات پنداری می کرد! ولی ايندفعه می خواستن رسما منگل نشونش بدن! اون تيکه زندان رفتنش تو تايلند و آخرش سوتين آوردن برای زنای زندانی هم که ديگه آخرش بود! نکته جالب تر! هم اين بود که تو دی وی دی اش يه سری کوئيز گذاشته بود که بفهمی مرد ايده آلت کيه! خلاصه قسمت دومش به درد دختر مدرسه ای ها بيشتر می خورد (شايد به درد اونا هم نخوره!).


و اما Ocean's Twelve رو هم دوست نداشتم. البته براد پيت و جورج کلونی اش و تا حدودی کاترين زتا جونزش خيلی خوب بود! ولی خب ايندفعه ديگه زياده از حد چاخان داشت و خلاصه من خوشم نيومد.


امشب هم رفتيم The Interpreter به کارگردانی سيدنی پولاک و بازی نيکول کيدمن و شان پن. شايد تقصير خود شان پنه که با پروفايل اجتماعی که از خودش ساخته يه خورده انتظار آدم رو بالا می بره. يه فيلم هاليوودی به تمام معنا بود. البته اگه بدون هيچ انتظاری برين فيلم رو ببينين فقط برای سرگرم شدن خوشتون مياد. فيلم خيلی خوش ساخته. ولی خب، اگه بخوايم از ديد سياسی بهش نگاه کنيم يه خورده تو ذوق می زنه. حرف های خوبی تو فيلم زده می شه. اما يه ذره آدم گيج می شه که پيام فيلم واقعا چيه (فيلم خودش يه جوريه که داد می زنه می خواد پيام بده.) و بعد هم پيام های فيلم با پليس بازی ها و سانتيمانتاليسم پنهان تو فيلم يه خورده در تضاده. يه صحنه هم داره که صورت نيکول کيدمن زخميه و شان پن با دستمال زخم هاشو پاک می کنه و نگاه های سوزناک به هم می کنن! (ياد چند تا فيلم آبکی می افتين با اين صحنه؟!) يکی از بچه ها هم می گفت آدم ياد Team America می افته اين صحنه رو می بينه و راست می گفت! خلاصه که نمی شه گفت فيلم بديه. ولی خوب به نظر من فيلم پليسی، کمدی خوبی بود و برای ما که حوصله امون سر رفته بود خوب بود. انتظار بيشتری ازش نداشته باشين به نظر من. (برای عشاق نيکول کيدمن: نيکل کيدمنش خوب بود! فقط کاملا پاستوريزه بود!!)


خوب ها:


Being Julia رو دوست داشتم. شايد از نظر سينمايی فيلم خيلی مهمی نباشه (البته آنت بنينگ برای اين فيلم کانديد اسکار شده بود)، ولی من خيلی دوسش داشتم، مخصوصا آخرش رو که آنت بنينگ به اين نتيجه می رسه که خودش از همه آدمای ديگه زندگی اش مهمتره و به اميد کسی نبايد باشه و با خودش تنهايی شام می خوره... حميدرضا خيلی خوب نوشته در مورد اين فيلم.


ايستگاه متروک (عليرضا رئيسيان) رو تو سينمای کوچيک مستقل اينجا ديدم چند هفته پيش. قبلا ترسونده بودنم که از اين فيلماست که خواب آوره و فقط ليلا حاتمی اش خوبه! ولی با وجود اينکه فيلمنامه اش رو کيارستمی نوشته، از لحظه های کشدار تو فيلم خبری نبود و اتفاقا بازی ليلا حاتمی رو خيلی دوست نداشتم! فيلم درباره يک روزه که يه زن (ليلا حاتمی) و شوهرش که عکاسه تو راه سفر زيارتی به مشهد برای اينکه حاجت بگيرن که بچه زن برای بار سوم سقط نشه وسط راه می مونن و مجبور می شن چند ساعتی تو يه ده کوچيک و دورافتاده پر از بچه و بدبختی بمونن. ده واقعا زشته، و بدبختی از سر و روش می باره.


خيلی چيزا هم بود تو فيلم که دوست نداشتم. مثلا بازی کردن با نماد آهو تو سفر به امام رضا، حالت های ليلا حاتمی، قضيه گوسفندی که بچه مرده به دنيا مياره، قضيه نماينده مجلس شدن فيض الله...


ولی فيلمش يه جوری بود. اون بچه ها، اون بدبختی که توش بودن و با وجود اون شادی و سرزندگيشون، اون داد زدن های دختر معلول که "يکی بياد منو ببره"، شيطنت ها و با مزه گی هاشون، کلا سيستم کلاسشون، وقتی ليلا حاتمی اون بچه معلول رو بقل می کنه و حس مادری آدم يهو قلمبه می شه، اصلا ولش کن! نمی دونم چی بود تو فيلم که ازش خوشم اومد. فقط می دونم اون بچه ها خيلی خوب بودن و زندگی و اميد از سر و روشون می باريد و فيلم کاملا ارزش يه بار ديدن رو داشت و ديدن يه فيلم ايرانی تو سينمای کوچيک اينجا حس خوبی داشت.


آخرين فيلم خوبی هم که ديدم 11' 09" 01 - September 11 بود. يه فيلم 11 اپيزودی ساخته 11 تا کارگردان مختلف که يکيشون هم سميرا مخملباف بود. هر اپيزود هم 11 دقيقه بود. البته بعضی اپيزود هاش خيلی خوب نبود. ولی کلا قسمت های مختلف فيلم رو که کنار هم بذاريم تصوير جالبی به دست می آد. هر کارگردانی کاملا ساز خودش رو زده و سبک خودش رو هم داشته و فيلم پر از خلاقيته. چند تا تيکه فوق العاده هم تو فيلم هست. البته فيلم خيلی جديد نيست. اما برای من ديدنش جالب بود. اينجا و اينجا در مورد فيلم می تونين بيشتر بخونين. اگه حوصله کنم بعدا در مورد اين فيلم مفصل می نويسم.




April 20, 2005


اين همه وراجی کردم يادم رفت بگم که کار دانشگاهم يه جورايی درست شد! البته برای رشته مطالعات زنان. مثل اينکه اين بابک خيلی هم دروغ نمی گفت که درست می شه آخرش! حالا تا نامه رسمی اش نيومده چيزی نمی نويسم چون خودم هم دقيقا از شرايطش خبر ندارم و فقط می دونم شهريه ام رو می دن و يه پولی هم ممکنه بهم بدن در ماه.


از همه دوستای گلم (ديده و نديده) از ته دل ممنونم که اينقدر نگرانم بودين و دلداريم دادين يا منابع مختلف رو بهم معرفی کردين. تقريبا سر هر آف لاين يا ايميل کوچولويی مقاديری من عر زدم اونقدر که حالم بد بود. ولی حالا کلی خوشحالم. مرسی، مرسی، مرسی.




اخطار: شديدا در باره روزمرگی هامه اين مطلب!


اين يه هفته، هفته عجيبی بود. فشار زيادی بهم وارد شد با وجود اينکه وقتی فکرش رو می کنم آخرش همه اش اتفاقای خوب افتاد. بابک (اين هم اسم آقای همسر برای کسايی که از شنيدن "آقای همسر" کهير می زنن! ولی نمی دونم چرا خوشم نمی آد اسمش رو بگم!) يک عالمه امتحان و پروژه داشت و شديدا درگير کارهاش. من هم که سر دانشکده ژورناليسم که آب پاکی رو ريختن رو دستم در مورد پول شديدا حالم گرفته بود و عصبی بودم. حالا هی بابک می گفت درست می شه و من هی عصبانی بودم که اين چرا ناراحتی من رو درک نمی کنه و اينقده خونسرده! يه عروسی بايد می رفتيم ميامی که 6 ساعت با ماشين راهه. داماد يکی از دوستای صميمی بابک از دوران فوقش بود و نمی شد نرفت. اين عروس و داماد از اون کاتوليک های شديد هستن که جالبه همديگه رو از يه سايت همسريابی که مخصوص کاتوليک هاست و بايد برای عضو شدن توش پول هم داد پيدا کرده بودن. به گفته اطرافيان دو طرف شديدا به هم ميان و اين سايته زده تو خال ظاهرا! يکی دو روز قبل از عروسی از يه دختر کاتوليکی که اينجا می شناسيم پرسيدم تو اين جور عروسی ها که هم تو کليسا برگزار می شه و هم بعدش مراسم شام هست چه جور بايد لباس پوشيد و لباسی که داشتم رو نشونش دادم و لب و لوچه دختره يه خورده آويزون شد و فهميدم لباسم زيادی ساده است برای عروسی. بعد رفتيم تو وب سايتی که عروس و داماد برای عروسيشون درست کرده بودن يه خورده چرخيديم و ناگهان متوجه شديم اينا برای کادوی عروسی تو دو تا فروشگاه زنجيره ای ثبت نام کردن و يک ليست بلند بالا هم تهيه کرده ان از چيزهايی که لازم دارن و بيشترش هم خريده شده! البته دستشون درد نکنه که کار آدم رو راحت می کنن و هم خودشون وسايل زندگی شون رو اينجوری تامين می کنن و هم مردم به جای جنس مزخرف خريدن چيزی که واقعا لازمه می خرن.

خلاصه نتيجه اين شد که روز قبل از عروسی من با يکی از دوستام تو شهر ولو شده بوديم که من لباس شب بخرم و درنتيجه برای لباسه کفش بخرم و يکی دو تا چيز ديگه، کادوی عروسی بخرم و وسائل کادو کردن و کارت. خلاصه که 11 شب بود که جنازه ام رسيد خونه. بعد يه کار ديگه ای داشتم که انجام دادم و شروع کردم به جمع کردن وسايل که ديدم ساعت 5 صبح شد. به بابک گفتم ارزشش رو نداره دو ساعت بخوابيم و بعد راه بيفتيم که مطمئنا خواب می مونيم. خلاصه پنج صبح راه افتاديم بريم ميامی! دو ساعت و نيم اول من روندم و بابک چرت زد و من از چرت بابک استفاده کردم و با زيرکی هر چه تمامتر 95 مايل در ساعت می روندم (تو اتوبان های فلوريدا حداکثر سرعت 70 مايل يا همون 110 کيلومتر خودمونه) يه جوری که پليس گيرم نندازه (حالا بعدا شايد در اين مورد بدآموزی کردم!) و در نتيجه خودم هم خوابم نبره. بقيه اش رو هم اون روند و من چرت زدم و جنازه تر از شب قبل رسيديم ميامی خونه يکی از دوستامون. به زور و زحمت يک ساعت خوابمون برد و راه افتاديم رفتيم عروسی.


اين ها چون خيلی مذهبی بودن مراسم کامل "مس" رو برگزار کردن و با کلی دعا و غيره، خلاصه يک ساعتی طول کشيد تا هم رو ماچ کردن و مراسم کليسا تموم شد. اولين بارم بود که کليسا می رفتم و يه جورايی ياد مسجد افتاده بودم. البته ارگ و ساکسيفون داشتن، ولی کليسای خيلی ساده ای بود پر از مجسمه های عيسی مسيح بر صليب. رو ديوار اعلاناتش ليست برنامه هاشون رو نوشته بودن و من ياد برنامه های بسيج مسجد اکباتان افتادم که بنده در12 سالگی تو کلاس های تفسير قرآنش شرکت می کردم و دوره جزء آخر قرآن رو اونجا گذروندم! لباس های ملت هم حتی از لباس قبليم ساده تر بود و کلی حرصم در اومد که بعد از اينهمه صرف جويی کلی پول بيخود دادم. البته لباسه شديدا خوشگله (قرمزه!) وعوضش يک عالمه عکس خوب گرفتم که برای مامانم بفرستم ذوق کنه!


خلاصه که مراسمشون هم خيلی خوب بود. 50، 60 نفر بيشتر نبودن. بساط نوشيدنی و خوردنی هم به راه بود. من و بابک هم کمی افسوس خورديم که اگه همچين جايی رو داشتيم برای عروسی چقدر از بدبختی هامون کم می شد و چقدر عروسی بهتر برگزار می شد. سر شام مشغول لمبوندن بوديم که يهو متوجه شديم داماد داره پشت ميکروفون دعای قبل از غذا می خونه و همه دستاشون رو به حالت دعا گرفتن و خلاصه آبرو ريزی شد يه خورده! ساعت 10 شب هم عروسی تموم شد و عروس و داماد سوار ماشينی که با بدجنسی روش يه چيزای بامزه ای نوشته بوديم شدن که برن نمی دونم کجا که فرداش برن ماه عسل رم. اينا شديدا از مرگ پاپ غمگين بودن، اما از اونور کلی خوشحال بودن که وقتی پاپ جديد انتخاب می شه رم هستن و اين رو لطف خداوندی می دونستن نسبت به آغاز زندگی مشترکشون. منم يه جورايی ته دلم براشون خوشحال شدم و يه خورده هم گريه ام گرفت از خوشحالی که چقدر به همديگه ميان و از نظر فکری با هم هماهنگ هستن و اميدوارم واقعا خوشبخت شن. اين وسط بابک جان هم به اين نتيجه رسيد که شب رو نمونيم پيش دوستمون و برگرديم خونه، چون شديدا نگران درسش بود. خلاصه جنازه های متحرک ما در دستشويی لباساشون رو عوض کردن (بماند که من چجوری اون بند و بساط رو عوض کردم!) و 6 ساعت روندن و برگشتن خونه!


تن من رسما تبديل به چوب شده بود. تا ساعت 6 بعد از ظهر فرداش خواب بودم! و بعد هم تا ديروز همش احساس مريضی می کردم. ساعت خوابم هم که خيلی خوب بود، افتضاح تر شد و اين دو سه روزه 9 صبح خوابيدم 6 بعدازظهر پاشدم که نمی دونم با ساعت کجای دنيا تنظيمه! حالا اصلا نمی دونم اين همه بدبختی که کشيديم و پولی که خرج کرديم در وضعيت خرج قطره ای مون (فقط 80 دلار پول بنزينمون شد) و اينکه تا ميامی رفتيم و دريا نرفتيم و پيش دوستمون هم که خيلی وقت بود نديده بوديمش نمونديم، به اين عروسی می ارزيد يا نه!







خوب بالاخره من رسيدم جواب همه کامنت ها رو بدم و درست حسابی آن لاين بشم. دو سه روزی که نبودم کامنت ها رو بستم چون نبودم که کنترلی روشون داشته باشم و واقعا از قدرتم خارج بود که بيشتر ازاون به کامنتی جواب بدم. الان کامنت رو باز کردم که اگه کسی می خواد چيزی اضافه کنه بنويسه و دو سه روز ديگه می بندمش. (البته ديگه واقعا وقت و قدرت جواب دادن ندارم و اميدوارم به بزرگی خودتون ببخشين.) برای دونه دونه کامنت ها يه چيزی نوشتم که البته خيلی وقتم رو گرفت و در واقع اين يک هفته هر موقع که می رسيدم بيام پای کامپيوتر مشغول نوشتن جواب کامنت ها تو فايل ورد بودم که همشو يه جا بذارم. به هر مطلبی که متوجه شدم درباره انتخابات نوشته شده ته اون مطلب لينک دادم که اگه موضوع براتون جالبه خوبه که همشون رو بخونين چرا که از ديد های مختلفی چه موافق چه مخالف خيلی بهتر از من استدلال کردن.


از تک تک کسايی که به مطلب توجه کردن و لطف کردن وقت گذاشتن بخوننش و نظر بذارن خيلی خيلی ممنونم. از همه ممنونم که تو نظر خواهی فحش ننوشتن و درباره مطلب نظرشون رو نوشتن و کمتر کسی نظر خواهی رو به صفحه اعلانات عمومی تبديل کرده بود و کسی هم نظر خواهی رو با پشت در توالت عمومی اشتباه نگرفته بود که شديدا از اين بابت ممنون و خوشحال هستم.


از نظرها خيلی چيزها ياد گرفتم که خوب يا بد نتيجه اش اين بود که حالا با قاطعيت کمتری می گم بايد رای داد، هر چند که هنوز فکر می کنم اين تنها چاره است. باز هم به اين مساله فکر می کنم.


چيز مهمی که از نظرها ياد گرفتم اين بود که عميق تر فکر کنم که چرا اعتقاد دارم معين که بياد اين وضعيت الان حداقل بدتر نمی شه اگه بهتر نشه. شايد اشتباه می کنم. شناخت من از معين خيلی کمتر از شناختم از خاتميه. پس از اين به بعد اگه چيزی در مورد انتخابات بنويسم سوال هام از معين خواهد بود که اميدوارم همونجوری که بروبچه های اقبال مطلب من رو با يک سانسور اساسی (که البته می دونم بدون سانسور نمی شد) تو روزنامه اقبال به صورت يک مطلب تبليغاتی چاپ کردن اين سوال هارو هم چاپ کنن، يا اگه ارزش چاپ کردن نداشت، حداقل به گوش اونايی که اين مطلبم رو نشون داده بودن برسونن. بايد بيشتر دقيق شم تو تبليغات و وعده های انتخاباتی اين آدم. مطمئنا اگه به اين نتيجه برسم که اين آدم حتی نمی تونه اوضاع دوران خاتمی رو حفظ کنه بهش رای نخواهم داد.


و اما نتيجه گيری ديگه ای که کردم بر اساس اين نظرخواهی که البته خوب نظر کسايی بود که اين وبلاگ رو می خوندن يا از طريق لينک اومدن سراغش (يعنی اصولا کسايی که اهل وبلاگ هستن)، اين بود که اصولا کسی راهکار عملی سراغ نداره برای درست کردن اوضاع. من کلمه "راهکار عملی" رو تو اون مطلب پررنگ کرده بودم به اميد اينکه در موردش بيشتر بشنوم، اما ظاهرا خيلی ها يا نظری نداشتن در اين مورد يا نخواستن در موردش حرف بزنن. خيلی ها هم ترجيح دادن مطلب رو به صورت گزينشی بخونن و مثلا تيکه "صحرای کربلا" رو (که توش به وضوح از ايده آل هام حرف زده بودم که چقدر از اين نظام حاضر دوره و اساسا تو نظام حاضر غير عملی هستن) ناديده بگيرن و فقط به مثال هام درباره چاپ کتاب ها و اجرای تئاترها و بازتر شدن فضای اجتماعی توجه کنن و نتيجه گيری های خاصی کنن که نمی دونم در اين مورد چه توضيح اضافی می شه داد. من نظرم رو به وضوح گفته بودم و شايد بيان من به اندازه کافی واضح و مشخص نبوده که متاسفانه بيشتر از اين بلد نيستم. تو کامنت ها هم تا جايی که شد در اين مورد توضيح دادم.


و اما آخرين نتيجه ای که گرفتم اين بود که نوشتن اين مطلب اساسا کار اشتباهی بود. تو دنيايی که پر از سوتفاهمه، و تعصب حرف اول رو می زنه، بهتر بود برای اينکه نظر بقيه رو بشنوم و چيزی ياد بگيرم فقط می نوشتم "به نظر شما بايد رای داد يا نه، و چرا؟ و اگر نبايد رای داد، چه راهکار عملی وجود داره برای تغيير و بهتر شدن اوضاع؟" فکر کنم اون موقع هم همين جواب ها رو می گرفتم و برای کسی هم شائبهء اينکه من دارم برای معين تبليغ می کنم و از اصلاح طلبان رانت می گيرم و برای حفظ نظام تبليغ می کنم و برام اينهمه ظلمی که به مردم می شه اهميتی نداره پيش نمی اومد. کسی هم از مطلبم استفاده تبليغی نمی کرد.


و نکته ديگه هم اينکه من قصد نداشتم کسی رو با مطلبم به چالش بگيرم و اين مطلب رو فقط و فقط برای اين نوشتم که نظر بقيه رو در اين باره بشنوم که چيزی ياد بگيرم و درست تر عمل کنم و برای همين هم بود که برای اين مطلب بخصوص نظرخواهی گذاشتم.


خوب به هر حال کلی چيز ياد گرفتم. به قول دوستی هممون ول معطليم. شايد اصلا رفتم آخرش به ملا حسنی رای دادم! به قول نيک آهنگ بايد "برویم و کشک خودمان را بسابیم....همه‌اش شو است و بازی...".


اين آهنگ رو هم به خاطر نيک آهنگ که اين روزا حسابی داره آتيش می سوزونه! می ذارم و بحث رو از طرف خودم تموم شده می دونم. به اميد اينکه يه روزی که دور هم نباشه، تو ايران ايده آل های مشترکمون برقرار شه.


#ff00ff


اينجا هم متن کامل آهنگ رو گذاشتم اگه کسی خواست.



April 14, 2005


ببخشيد که من غيب شدم. سرم وحشتناک شولوغه و اعصابم شديدا خورده. ژورناليسم که به خاطر بی پولی پريد. مونده مطالعات زنان. ظاهرا فردا قراره همه چی معلوم شه. اونقدر دنبال بورسيه گشتم که ديگه می خوام بالا بيارم. همه چی ديگه هم ريخته به هم. ميگرن وحشتناک دارم. 2 ساعت ممتد عر زدم. برم تا کار دست خودم ندادم. حالم خوب شد ميام دوباره وراجی می کنم و در مورد اون مطلب کذايی رای دادن هم می نويسم.



April 9, 2005


خدا به دادم برسه به خاطر اين مطلبی که می خوام بنويسم. می دونم که حسابی فحش می خورم که کاملا حقم خواهد بود. اما خوب اينجا اگه نتونم نظرم رو بگم که بيشتر ياد بگيرم پس کجا بگم؟ خواهش می کنم توجه کنين که اين چيزايی که من اينجا می نويسم نظر صد در صد شخصی و برگرفته از احساس منه و اصلا هم خيال اين رو ندارم که کسی رو تشويق کنم کاری که من می کنم رو بکنه.


و توجه کنين که من:
1- بينش و پحتگی لازم رو ندارم که حرف هايی که می زنم ارزش سياسی داشته باشه.
2- من حدود 10 ماهه از ايران خارج شدم و ممکنه اصلا حسابی از مرحله پرت شده باشم.
3- ممکنه هرموقعی اطلاعاتم بيشتر شه يا اتفاقات ديگه ای بيفته خيلی راحت نظرم رو عوض کنم.
4- خيلی وراجم و مطلب خيلی طولانيه!


و اما اصل مطلب:


چرا من به معين رای می دم؟

اول: چرا به خاتمی هر دو دوره رای دادم و از رای خودم پشيمون نيستم؟


همون روزی که فهميدم خاتمی بار اول کانديد شده، می دونستم که بهش رای می دم. خاتمی رو از مطالبی که کيهان بر عليه سياست هاش در وزارت ارشاد نوشته بود می شناختم. می دونستم در دوران وزارت خاتمی کتاب "زنان بدون مردان" شهرنوش پارسی پور چاپ شده. قشنگ يادمه که از خوندن اون کتاب چقدر لذت بردم و فحاشی های کيهان به خاتمی در مورد چاپ اين کتاب رو يادمه. احساس می کردم که اومدن دوباره خاتمی به بهبود وضع فرهنگی ايران کمک می کنه. و همينطور هم شد. انقلابی که تو مطبوعات ايران به وجود اومد مديون فضايی بود که بعد از اومدن خاتمی به وجود اومد. بخش بزرگی از رشد اجتماعی من به خاطر اون فضای مطبوعاتی بود. و به خاطر کتاب هايی که اجازه چاپ گرفت و فيلم هايی که ساخته شد و تئاتر هايی که روی صحنه اومد. من به خاطر مسائل فرهنگی به خاتمی رای دادم که قابل تحمل ترين گزينه اون موقع بود و اومدن خاتمی نااميدم نکرد از اين نظرخيلی. بهترين سال های عمر من در دوران دولت خاتمی شکل گرفت. خيلی از کارها رو آزادانه تجربه کردم که خواهر من که 8 سال از من بزرگتره نتونسته بود تجربه کنه وقتی که سن من بود. سختی هايی که خواهر من کشيده خيلی بيشتر از من بوده. می دونم که بخشی از سختی های اون برای اين بوده که دوران نوجوانی و جوانی اش در دوران جنگ گذشته و بخشی از بهتر شدن فضا کلا به خاطر تموم شدن جنگ بوده. اما بهتر شدن فضای فرهنگی جامعه و آزادتر شدن جوون ها از نظر اجتماعی، بخش بزرگيش به خاطر فضای بعد از اومدن خاتمی بود.


من به خاتمی رای ندادم که حکومت و جامعه رو سکولار يا لائيک کنه، چون اصولا از آدمی که خودش عمامه بر سر داره و التزام عملی داده به ولايت فقيه نمی شه چنين انتظاری داشت. من وقتی به خاتمی رای دادم ازش انتظار تغييرات سياسی چندانی نداشتم. چون بالاخره در درون همون سيستم می خواست کار کنه. پس انتظاراتم اصلا از نوع ديگه ای بود که بخشی از اين انتظارات براورده شد.


البته، بعد از باز شدن فضای مطبوعات، خيلی چيزها ياد گرفتم، و توقعات ديگه ای هم پيدا کردم که اون توقعات براورده نشد. سوال هايی که نيک آهنگ کوثر می کنه اين روز ها تو وبلاگش برای من هم به وجود اومده (سوال يک، سه، چهار، پنج، شيش، هفت، هشت، ده، يازده، دوازده، سيزده، چهارده، پونزده). به نظرم خاتمی يک آدم ترسو هستش که با رای 20 ميليونی خيلی کارهای بيشتری می تونست بکنه. به نظرم خاتمی نخواست رئيس جمهور اون بيست ميليون نفر باشه. خاتمی خواست رئيس جمهور التزام عملی به ولايت فقيه باشه و به رای مردم خيانت کرد. اما چاپ شدن کتاب "دريا روندگان جزيره آبی تر" عباس معروفی در دوران خاتمی (در مقايسه با اون چيزی که به تصور من با اومدن کانديداهای ديگه اتفاق می افتاد) برای من کافيه که از دادن رای به خاتمی در اون زمان پشيمون نباشم. روی صحنه رفتن تئاتر "زائر" حميد امجد و "در مصر برف نمی بارد" علی رفيعی برای من کافيه که (باز هم در مقايسه با اون چيزی که به تصور من با اومدن کانديداهای ديگه اتفاق می افتاد) از رای دادن به خاتمی در اون زمان پشيمون نشم.


صحرای کربلا:


ايده آل های من فرسنگ ها دوره از اون چيزی که خاتمی يا معين يا هر کانديدای به اصطلاح اصلاح طلب ديگه بتونه انجام بده. من دوست دارم قوانين کشور من بر اساس سوشيال دموکراسی و رای مردم نوشته شه. من نمی خوام قوانين کشور من بر اساس شريعت نوشته شه چون اعتقاد دارم عدالت چندانی وجود نداره تو اين جور قوانين. من اعتقاد دارم بخش بزرگی از مشکلات زنان و کودکان ايران که دغدغه هميشگی منه به خاطر قوانين ناعادلانه ماست و من دوست دارم قانونی در مملکت من وجود داشته باشه که حقوق زنان و کودکان و اصلا همه انسان ها رو نه تنها پايمال نکنه، بلکه مردم رو وادار کنه که اين حقوق رو رعايت کنن وحتی افرادی رو که به خاطر سنت های غلط به بقيه ظلم می کنن هم مجبور کنه که اين سنت ها رو کنار بذارن. من دوست دارم ايران دولتی داشته باشه که بستر آموزشی درست حسابی راه بندازه. دولتی که تو کشورش هيچ دانشگاه آزادی بدون کتابخونه نباشه که دانشجوهاش به خاطر کتاب گرفتن از دانشگاه های سراسری تحقير بشن. من دوست دارم دولتی روی کار بياد که روی فرهنگ و آموزش مردم کار کنه، چون اين جور کارها اگه بخواد اساسی باشه بايد از طريق دولت بستر سازی شه. من دوست دارم کشورم حکومتی داشته باشه که توش هيچ کسی اعدام نشه، هيچ کس به خاطر انديشه اش مجازات نشه، که سينا مطلبی بتونه تو کشور خودش آزادنه قلم بزنه بدون اينکه از چيزی بترسه، که آرش سيگارچی به 14 سال زندان محکوم نشه، که هر کسی دلش خواست بتونه کانديد مجلس و رياست جمهوری شه، که هر کسی نوع پوشش اش رو خودش انتخاب کنه، که يک زن بتونه بر بدن خودش اختيار داشته باشه، که دانشجوهاش بتونن آزادی بيان و اعتراض کامل داشته باشن و زندانی و کشته نشن. که مردم تو کشوری که از نظر منابع طبيعی قويه با فقر دست و پنجه نرم نکنن و از حداقل های زندگی لااقل برخوردار باشن، که مردم بی گناه به خاطر سيستم ساختمون سازی افتضاخ و فقر بر اثر زلزله قلع و قمع نشن، که مردم حق انتخاب مذهب يا اصلا نداشتن مذهب داشته باشن، که مردم بر اثر عدم آموزش اعتقاد نداشته باشن که ايدز به خاطر گرمی و سردی هوا به وجود می آد... من خيلی ايده آل ها دارم که به احتمال زياد هيچکدومشون با اومدن معين يا هر کس ديگه ای در سيستم فعلی حکومت ايران براورده نمی شه.


و بالاخره: پس چرا به معين می خوام رای بدم؟


سر انتخابات شورا ها رای نداديم، گفتيم هيچ فايده ای نداره، اصلا شايد اگه شهرداری از خودشون بشه برای تبليغ و خود شيرينی بهتر کار کنن. اين اتفاق نيفتاد. قاتل دکتر سامی شهردار شد، فرهنگسرا ها قبرستون شد، خانه هنرمندان، تئاتر، مجسمه سازان و غيره مشکل پيدا کردن... سر انتخابات مجلس رای نداديم در اعتراض به رد کردن کانديدا ها، گفتيم حاليشون می شه کارشون مشروعيت نداره، گقتيم شايد با يکدست شدن مجلس اصلا اوضاع بهتر شه. نشد! عشرت شايق ها سر از مجلس دراوردن. مسيح علی نژاد خبرنگار مردم در آخرين دسته گل مجلس اخراج شد و خبرنگار مردم در خانه به اصطلاح ملت هو شد، سر پرونده اتمی ايران به قول اون جوک معروف بايد تيم حريف رو ول می کرديم و اون وسط غضنفر (مجلس) رو می چسبيديم که به خودمون گل نزنه! قانون های مسخره تصويب شد. افتضاح فرودگاه بين الملی به وجود اومد و هزار تا چيز ديگه که هر روز به عنوان جک درباره مجلس خونديم و شنيديم.


من نمی خوام ديگه اين اتفاق بيفته. من دلم می خواد وقتی افسانه نوروزی داشت اعدام می شد، يا وبلاگ نويس ها رو گرفتن، يکی مثل آقای ابطحی باشه که حداقل بتونيم ازش بخوايم پيگيری کنه. دلم می خواد يکی باشه که فضا رو از اينی که هست بد تر نکنه. من دلم نمی خواد کشورم دوباره برگرده به دوران دهه شصت. من دلم نمی خواد اين روزنه کوچيکی که باز شده بسته شه. من دلم می خواد باز هم کتاب های خوب چاپ شه، تئاترهای خوب روی صحنه بياد، صدای زن تو موسيقی سنتی حتی به صورت همون همخوانی اجازه پخش پيدا کنه، مطبوعات بتونن حداقل از کار دولت انتقاد کنن، حالا که کار ديگه ای نمی شه کرد...


دلايلم زياد نيست. شايد بشه به همون انتخاب بين بد و بدتر تشبيهش کرد. اما من فکر می کنم رای ندادن انتخاب بدترين باشه! رای نديم چيکار کنيم؟ راه حل ديگه ما چيه؟ وقتی در اين لحظه راه ديگه ای وجود نداره، فرصت کوچيکی که داريم برای بدتر نشدن اوضاع رو از دست بديم؟ ما چه چيزی برای از دست دادن داريم اگه رای بديم؟ نظامی که اساسا مشروعيت رو به يک ورش هم نمی گيره و پر رو تر از اين حرف هاست که به خاطر رای کم مردم جا بزنه و به فکر تغييرات بيفته، با رای ندادن ما آخ هم نمی گه. اساسا مشروعيت يا عدم مشروعيت برای اين نظام اهميتی نداره که رای دادن ما احيانا براش مشروعيت بياره. با اين همه کانديدا های چپ و راست وابسته به ولايت و حکومت، اتفاقا رای دادن ما به کسی که اين وابستگی ها رو نداره می تونه پيغام سنگين تری بده به نظر من.


من به معين رای می دم (و اگر صلاحيتش تاييد نشد هر کانديدای ديگه ای که به اصطلاح اصلاح طلبان ازش حمايت کنن) چون راه ديگه ای بلد نيستم برای بهتر کردن اوضاع يا جلوگيری از بدتر شدن اوضاع. با ميزان اطلاعاتی که از کليه مخالفين اين نظام جنگل دارم، هيچ راهکار عملی ديگه ای نديدم برای بهتر کردن اوضاع. با وجود احترامی که برای هر نوع اپوزيسيون غير تروريستی دارم (به خاطر احترام به آزادی انديشه و اعتقاد)، هيچ راهکار عملی نديدم تو فعاليت های اپوزوسيون از حکمتسيت ها و اکثريتی ها و اقليتی ها گرفته تا سلطنت طلب ها و مشروطه خواه هاو رفراندوميست ها و جمهوری خواه ها (که اتفاقا خيلی از حرف های اين دو تای آخر رو قبول دارم). شايد با خيلی از حرف هاشون موافق باشم، اما هيچوقت نفهميدم رای ندادن و به اميد اين گروه ها موندن چه جوری تغيير به وجود خواهد آورد.


شايد اگه می دونستم راهکار عملی غير از رای دادن وجود داره، رای نمی دادم و من هم از اون راهکار عملی پيروی می کردم. اما نمی دونم چه راه ديگه ای وجود داره. و اينکه يک دختر 27 ساله مثل من که درس هم خونده و يک سطح متوسط مطالعه هم داره ندونه چه راه حل عملی ديگه ای وجود داشته باشه، (مثل خيلی ديگه از دوستای هم سطحش که اون ها هم نمی دونن چه راه حل عملی ديگه ای وجود داره)، شايد نشون بده که حتی اگه راهکار عملی وجود داره، عامه مردم از اون اطلاع ندارن...


---
پی نوشت:
1- مطمئنا اگه از "ملی - مذهبی" ها صلاحيت کسی تاييد بشه به جای معين به اون رای می دم.
2- حق سوال از معين و هر کانديدای ديگه ای رو برای خودم محفوظ می دونم. اگر می گم به معين رای می دم دليل بر اين نيست که چشم بسته قبولش داشته باشم. اصولا خيلی سوال ها هست که معين بايد جواب بده.
3- برای اولين بار در تاريخ اين وبلاگ نظر خواهی رو باز می ذارم که ازخواننده های خوب اين وبلاگ چيز ياد بگيرم.
4- اگه بعضی از دوستام رو با اين مطلب احيانا عصبانی کرده ام پيشاپيش معذرت می خوام.


*بعدا اضافه کردم:


چرا در انتخابات رياست جمهوری شرکت نمی کنم – وبلاگ گوشزد


رای دادن يا ندادن مسئله اينست – وبلاگ خاطرات


درباره ي شركت در انتخابات و راي دادن به دكتر معين: قسمت اول- قسمت دومقسمت سوم - وبلاگ گروهی فانوس


دريغ از درون – وبلاگ سايه آبی


درباره ی یک پیشنهاد «سپید» - وبلاگ در جدال با خاموشی


10 بحراني كه ايران را به ويراني خواهد كشاند (اشارات و تنبيهاتي براي رييس جمهور آينده) – وبلاگ نقطه ته خط


شانه های کوچک رئيس جمهور - سيبستان


انتخابات رياست جمهوری (11) – شهروند نصف جهانی


سي دليل براي رأي دادن به دكتر معين: قسمت اول - قسمت دوم - وبلاگ الپر


مصاحبه راديويی با رضا پهلوی در باره رفراندوم و رای دادن و غيره – (لينک از وبلاگ دشمن در خانه)


چرا در انتخابات رياست جمهوری شرکت نمیکنم؟ (و در نقد مطلبی که من نوشتم) - از وبلاگ شبح
(اگه فيلتر شده برين اينجا)


من به معين پعين رای نميدم! – يک مطلب بامزه از وبلاگ ملاحسنی در کانادا


هيجده دليل به نفع قاليباف – از وبلاگ يک فنجان چای داغ (حامد قدوسی)


حاشیه بر بحث انتخابات - کوچ (روزنگار شایان مشاطیان از تورنتو)


چهل دلیل ساده برای رای ندادن - هزار حرف نگفته


بعضي يادآوری ها برای انتخابات - آزادنويس


حاشیه بر انتخابات - 2 - کوچ (روزنگار شایان مشاطیان از تورنتو)


انتخابات - قسمت 1: نقش مردم --- انتخابات قسمت 2: ميراث دولت مردمي خاتمي - ماندنيها


دکتر معين در دانشگاه رازی کرمانشاه – وبلاگ خاکستر گل سرخ


وبلاگ زنانه ها و يادداشت هايی درباره انتخابات: قسمت اولقسمت دومقسمت سوم


اميد ميلانی و انتخابات: لزوم شرکت در فرایند رییس دولت گزینی - تحریم چگونه می تواند فعال باشد؟ - بشمر، یک، دو، سه...


‏سردرگمي‌ مردم ايران و بريتانيا در انتخابات آينده - ‏دغدغه هاي يک مرد فمينيست


سردرگمی‌های یک شهروند - وبلاگ در جدال با خاموشی


وبلاگی درباره آخرين خبر ها ، مقاله ها و تحليل هاي نهمين دوره انتخابات رياست جمهوري ايران


چرا شايد از ترس به معين رای بدهم؟ - وبلاگ حرف حساب


چرا من در انتخابات شرکت نمیکنم؟ - وبلاگ سلام


یک سوال درباره انتخابات - بلاگ نوشت







لينک:


پتيشن برای حضور زن ها در استاديوم آزادی (برای بازی ژاپن بوده، ولی به هر حال هيچوقت دير نيست برای امضای اين پتيشن.)


دست دادن يا دست ندادن، مساله اين است؟ يا همهء ماها ول معطليم؟


كبرا: افسرده، مستأصل و منتظر اعدام
قانون ما «بهترین و زن دوست ترین» قانون برای لغو حکم اعدام کبراهاست!


فرق آستا لاویستا در تهران و کالیفرنیا – فرنگوپوليس


نگاهی به فيلم هوانورد
داستانی از يارعلی پورمقدم- مجله اينترنتی پياده رو


چی چی ايسم؟ - عسل پيرزاده


زنانگی ات رو پنهان كن! – يه نوشته زيبا از کيوان (از پشت يک سوم)


کودک آزاری- (فلشی از پويا)


نقاش خیابان بیست و سوم


سفرنامه زيتونوپولو! يکدوسه


و اگه اين ها رو هنوز نخوندين حتما بخونين:


همجنس گرایی و همجنس بازی – از وبلاگ شرح


و در همين باره:
دلایل و عوارض دگرجنسگرایی و یا: معضلات نرمالیزه کردن!
و اضافه تمام گر و ضروری (فرنگوپوليس)


اين هم اگه با فيزيک حال می کنين بخونين (چهار صفحه است و فکر کنم ثبت نام مجانی بخواد):
One Hundred Years of Uncertainty




بارون مياد جر جر
رو پشت بوم هاجر
هاجر عروسی داره
تاج خروسی داره...


آسمون قلمبه* شد يهويی، من خواب بودم و تو خواب و بيداری حاليم نشد که آسمون قلمبه است. خيلی ترسيدم. تو که نبودی. تنها بودم. بعد ديدم بارون داره جر جر می ياد. اين ناودونه هم بدجوری صدا می ده. راستی اون روزی که از خواب پاشدم خواب آلو رفتم که دست و صورت بشورم و مسواک بزنم يهويی خشکم زد. يه دونه موی سفيد بود انگاری. سريع مسواک زدم و سعی کردم به روی خودم نيارم. ولی تا شب هی يادم می اومد. آخرش رفتم جلوی آينه و حسابی گشتم. يه دونه بود. کندمش و حسابی بررسی اش کردم. نصف يه طرفش سفيد بود. حالم بد شد. نمی دونم چرا اينقدر حس بدی بهم دست داد. بچه بودم هميشه مگه نه؟ يه بچه کوچولو که دوست داره تو بغلت پيشی بشه و نازش کنی. اين موی سفيد حالمو بد می کنه. از رنگ مو بدم مياد. احساس می کنم با رنگ مو شبيه اجنه ها شم. از دست خودم عصبانی ام. از اون روز روزی چند بار جلوی آينه موهامو می گردم. وسواس گرفتم. اين حس خود بچه بينی تو وجود من فسيل شده. هر چيزی که اين حس رو از بين ببره می ترسونتم. من هنوز می خوام بچه باشم. هنوز می خوام به آرزوی پيشی شدن و تو بغلت خودم رو جا کردن بخونم: بارون مياد شر شر؛ پشت خونه هاجر، هاجر عروسی کرده، دمب خروسی کرده....**

---
*و **: بچه تر که بودم اينطوری تلفظ می کردم اينا رو.



April 7, 2005


يک نظر مبتذل تر در باره يک مطلب مبتذل!*


اين حسين هم حالش خرابه ها! تمام احساستی که من برای "زی زی گولو"** داشتم ناديده می گيره! (به جای سرايش گل واژه های فضايی برای من مطلب بفرست ترجمه کنم اين بدبخت رو آپ ديت کنيم صد ساله داره خاک می خوره!)


من از کلمه شوهر بدم مياد، هر موقع هم بخوام ازش استفاده کنم می گم "شووَر" به جای شوهر که ديگه کاملا بار معنايی مخصوص کلمه "شوهر" رو داشته باشه (يه چيزی تو مايه های همون چيزی که مريم تو کامنتش برای حسين نوشته*** و در ضمن بحث های زيادی هم در مطالعات جنسيتی وجود داره درباره جنسيت زدايی از زبان و غيره که البته من هنوز مالِ اين حرف ها نيستم که راجع بهشون افاضات کنم!). تحليل های حزبل مزبلی از کلمه "همسر" رو هم راستشو بخواين نفهميدم. به شخصه فکر می کنم آقای همسر با من بيشتر همسره تا اينکه شوور باشه! اين استفاده از کلمه آقا هم علاوه بر تاثير عميق "زی زی گولو آسی پاسی تا به تا"، برای اينه که ما يه شوخی داريم بين خودمون که مثلا آقاتون چطوره و غيره يا مثلا من هر موقع يه زحمتی دارم برای بر و بچی که خورده فرمايش های فنی من رو انجام می دن، محض مخ زنی تو چت می نويسم سلام آقا! طرف هم می گيره که من باز "التماس دعا" دارم که حالا يهويی شده آقا! خلاصه اين کلمه "آقای همسر" کلی بار دراماتيک داره برای خودش. اصلا خودمونيم به اين شووَر من چيزی کمتر از آقا می چسبه؟ مخصوصا وقتی که موهاش سيخ می شه و صدای غاز در مياره، يا من دنبالش می افتم و هی پشتش می زنم و می خونم "يه خر فروشی داريم، يه خر فروشی داريم!" (که متاسفانه هيچ کس هم نمی خرتش و آخرش هم بيخ ريش خودم می مونه!)


حالا البته حسين می تونه فکر کنه واژه آقای همسر "هم بیخودی دراز است و هم لوس و شعاری". من هم فکر های ديگه می کنم در مورد چيزای ديگه. با لهجه خمينی بخونين: "هَمهَ فکر می کنن، هَمهَ آزادن فکر کننن، کيه که گوش بَدَه!"


* اميدوارم آقای شکراللهی اين مطلب منو نخونه. خداييش ديگه بعضی وقتا ما خيلی ضايع هستيم!
** "زی زی گولو" يکی از بهترين برنامه های تلويزيونی برای بچه ها بود که اگه اشتباه نکنم کار مرضيه برومند بود. با وجود اينکه موقعی که اين برنامه پخش می شد من ديگه در دوران لنگ درازی به سر می بردم، ولی از ديدنش خيلی لذت بردم. "زی زی گولو" که يک بچه عروسکی بود، سعی می کرد مودب باشه و جملات فارسی درست به کار ببره، و به باباش که نقشش رو امير حسين صديق بازی می کرد می گفت "آقای پدر".
*** کامنت مريم نبوی نژاد برای مطلب حسين: " خوب مثل اینکه مشخصا منظورت من و خورشید است.(منهای آن قسمت سواد وسلیقه).پس بگذار برایت بگویم که ما این اصطلاح را (و دقیقا اصطلاح نه کلمه) از جهت طنزو کنایه به کارمی بریم نه اینکه واقعا بهش اعتقاد داشته باشیم. کاربرد این واژه نزد امثال ما دقیقا بازگوکننده بحران هویتی است که زنهایی چون ما ته مانده هایش را با خود به همراه دارند.اینکه برای همخانه شدن با مردمان باید حتما ازدواج کنیم و اینکه کلمه شوهرهنوز نزد همگان همان بارمعنایی سنتی سنگینش را دارد. نجف مسلما این بحران را ندارد ولی ما و خورشیدها هنوز داریم. وقتی انگلیسی حرف می زنیم روزی صدبار واژه شوهر را به کار میگیریم ولی در فارسی ازش میگریزیم چون هنوز با بار معنایی کهنه اش تضاد درونی داریم.کاربرد اصطلاح همسر بازتاب این کشمکش درونی است."




يک ساعت پيش تو راديو فردا گفت يه مرد مسلح تو يه مدرسه ای يه عده دانش آموز رو گروگان گرفته. داشتم از نگرانی می مردم. هر چی گشتم تو اينترنت خبری پيدا نکردم. دم پرستو گرم که تو وبلاگش نوشت. به اين می گن آن لاين بودن و فوايد وبلاگ!




و اما آخرين خبر اينکه من از دانشکده ژورناليسم هم پذيرش گرفتم، باز هم بدون پول! فعلا که از جاهای مختلفی که خواننده های خوب اين وبلاگ معرفی کردن و دو سه جای ديگه چيزی نتونستم گير بيارم. خيلی مسخره می شه اگه به خاطر بی پولی نتونم برم. حالا بازم دارم می گردم. می خوام برم باز هم با استاد ها مخ زنی کنم ببينم چی می شه.


چند روز پيش برای اولين بار سر يکی از کلاس ها هم رفتم که اصولا ببينم کلاس های اينجا چطوريه. اسم کلاس "جنسيت، نژاد، و دموکراسی" هستش که هم از دانشکده ژورناليسم و هم از مطالعات زنان توش شرکت می کنن. جالب بود که هيچ پسری تو اين کلاس ثبت نام نکرده. اون روزی که من رفتم موضوع در مورد کليشه های نژادی بود که در مورد سياهپوست ها تو صنعت سرگرمی آمريکا به کار رفته. اولش که استاد اومد (که يک زن فنلاندی باحاله که خودش با يه مرد سياهپوست ازدواج کرده) هيچ کس به پاش بلند نشد که من خوشم اومد! هميشه حس بدی بهم دست می داد وقتی شاگردام از جاشون بلند می شدن. فکر می کنم اينکار بيشتر از احترام، فاصله ايجاد می کنه بين معلم و شاگرد. شاگرد ها برای خودشون آب و نوشابه و انگور! می خوردن. بعدش استاده شروع کرد راجع به يه کمپينی حرف زد که بر عليه يه برنامه راديويی راه افتاده. برنامه هه اسمش Drunk Bitch Friday هستش و مثل اينکه در باره اينه که به زنا مشروب می دن که کارای عجيب غريب کنن و بعد در همون حال باهاشون مصاحبه می کنن و عکس هاشون رو هم می ذارن تو وبسايتشون همون موقع و کلی توهين به زن هاست و غيره. خلاصه همه دانشجوها سر و صداشون در اومد و راجع به اين مساله يه خورده حرف زدن.


بعدش يه فيلمی گذاشت در مورد موضوع اون روز کلاس که جالب بود. بعد از فيلم هم دو تا از شاگردا کتابی که در باره همين موضوع بايد خونده می شد رو کنفرانس دادن. از سطح اطلاعاتشون و مدلی که مسائل رو تجزيه تحليل می کردن خوشم اومد. خيلی جاها از تجربه های شخصی خودشون می گفتن. و البته اشاره به برنامه های تلويزيونی هم زياد بود و من که تلويزيون زياد نگاه نمی کنم سر در نمی آوردم چی می گن. يکی از دخترايی که بايد کنفرانس می داد، اولش ازشون خواست رو کاغذ يک مرد و زن (هم سياه و هم سفيد) متوسط آمريکايی رو توصيف کنن. جواب همه تقريبا يه شخصيت دنيای سرگرمی بود. دختره گفت خودش هم اولين چيزهايی که به ذهنش رسيده يه شخصيت سينمايی يا تلويزيونی بوده. حتی استاده هم همينطور. خلاصه که اينجوری نتيجه گرفت که چقدر صنعت سرگرمی تاثير داره تو شکل دادن کليشه ها و برای همين چقدر مهمه که نسبت به برنامه های تلويزيونی و فيلم ها حساس بود و کليشه هايی که ارائه می دن رو نقد کرد. (ياد جلسه های سايت زنان و اون جلسه انجمن صنفی در اعتراض به صدا و سيما افتاده بودم!)


کلاس سه ساعت طول کشيد و من اصلا گذر زمان رو حس نکردم و بعدش فکر کردم چقدر دلم می خواد اينجا دانشجو شم!


غير از اين هم ديگه يا فيلم می بينم و يا کتاب می خونم و با اين و اون بيرون می رم. سی دی های ديکشنری هام رو هم بالاخره پيدا کردم و يه داستان دارم ترجمه می کنم. آقای همسر حسابی درس داره. من هم ساعت 7 صبح می خوابم و 4 بعد از ظهر بيدار می شم. و ديگه داره تو خونه موندن و نداشتن کار واقعی بدجوری کلافه ام می کنه!




لينک:


وبلاگ مسيح علی نژاد که بعد از اينکه مجلس هفتم بزرگترين افتضاحش (تا الان) رو به بار آورد شروع به کار کرده. مسيح جان، دمت گرم!
طنز بی بی گل در همين باره که البته فکرش رو که می کنی همچين طنز هم نيست!
و انقلاب گل سرخ - سيبستان


اين مطلب ويکتوريا طهماسبی رو از دست ندين اگه به مسائل مربوط به جنبش زنان علاقمند هستين. درباره تفاوت اولويت های اعضای مختلف جنبش زنان و اهميت همبستگی اين افراد در عين تفاوت هاشونه.


مجله ادبی کارنامه که فراتر از يه مجله ادبی بود بسته شد. اين طنز تلخ خوابگرد در باره اش رو بخونين.


وبلاگ ساوه جم بعد از گرفتنش تو وبلاگش عذر خواهی کرده و وبلاگش رو بسته. (مطلبی که قبلا تو وبلاگش درباره گرفتنش نوشته بود رو اينجا می تونين بخونين).


شيده وبلاگش رو صوتی کرده!


به سايت بنیاد ایدز ایران حتما سر بزنين. (لينک از شيده)


معرفي نرم افزار فيلترشكن قدرتمند و جديد «وب تونل»، وبلاگ نقطه ته خط


وبلاگ بيلی و من با وبلاگ نويس های مختلف مصاحبه می کنه


"ای بابا از دست اين بچه ما يه اپی ليدی هم نميتونيم بکنيم . مياد ميشينه کنار من و به زور ميخواد از دست من دستگاه و بگيره . تازه وقتی ميکشم رو پاهاش عين خيالشم نيست. تازه خوششم مياد اونوقت من انگار دارم شکنجه ميبينم. اينم به مناسبت ۱۳ به در بود مردم سبزه ميريزن دور ما پشم پا....."!!!! (از وبلاگ دخترم آيسان که يه عکس قندی هم از آيسان کوچولو بالای وبلاگش گذاشته.)


ارواحِ آگوســت ،داستانی کوتاه از گابریل گارسیا مارکز – از وبلاگ All of My Notes


Me And You | نوشته ها و خاطرات زندگي




سازمان گزارشگران بدون مرز يه سری وبلاگ رو کانديد کرده به عنوان بهترين وبلاگ مدافع آزادی بيان که يک بخشش هم مربوط به ايرانه. (لينک از زيتون) به غير از يکی از وبلاگ ها که معلوم نيست چرا اونجا سر دراورده، هر کدوم از وبلاگ های ديگه از نظر من به نوعی ارزشش رو دارن که بهشون رای داده شه:


وبلاگ سرزمين آفتاب به خاطر پيگيری هاش درباره زندانی ها و درست کردن پتيشن براشون، وبلاگ حسين درخشان به خاطر رواج وبلاگ نويسی، وبلاگ زيتون به خاطر نشون دادن زندگی و رنج های واقعی مردم، وبلاگ آرش سيگارچی به خاطر نوشتن درباره کشتار خاوران و يه سری حقايق ديگه و زندانی کشيدنش به خاطر نوشته هاش، وبلاگ قاصدک به خاطر نگاه انسانی اش به رنج های بشری خصوصا پناهنده ها، وبلاگ شبح به خاطر نکته بينی هاش و نوشتن از چيزهايی که شايد حافظه تاريخی ما از ياد برده باشنشون، وبلاگ نيک آهنگ کوثر به خاطر نوشتن از بلاهايی که به سر جامعه مطبوعاتی اومده، وبلاگ اميد معماريان به خاطر تلاش هاش در باره جامعه مدنی و سازمان های غير دولتی و زندانی شدن به خاطر تلاش هاش، وبلاگ های مجتبی سمیعی نژاد، شهرام رفیع زاده، روزبه میر ابراهیمی و محمدرضاعبدالهی نسب که به خاطر نوشتن و فعاليت در اينترنت به ناحق زندانی کشيدن، وبلاگ گروهی فانوس با نوشته های هوشمندانه اشون در باره دغدغه های مهمی که کما بيش هممون داريم، وبلاگ حامد متقی به خاطر نوشته های پی گيرانه اش درباره حقوق بشر در ايران، وبلاگ مصطفی قوانلو قاجار به خاطر نوشته هاش در باره جامعه اطلاعاتی و اينترنت که تنها تريبون موجود برای ماست، وبلاگ بیژن صف سری به خاطر نوشته های مسئولانه اش در باره مشکلات سیاسی و اجتماعی که گريبانگير مردم ايرانه، وبلاگ شبنم فکر به خاطر پيگيری هاش در باره زندانی ها و مطلب های خوب اجتماعيش، وبلاگ فرهاد رجبعلی به خاطر نوشته های سياسی اش...


البته جای خيلی از وبلاگ ها خاليه، مخصوصا وبلاگ مهشيد (زنانه ها)، پرستو (زن نوشت)، علی تمدن (بر ما چه گذشت)، فرناز (امشاسپندان)، گلناز، درياروندگان و فرشته قاضی و ...


اينجا می تونين به اين وبلاگ ها رای بدين.


اين هم خبر گويا در اين باره



April 3, 2005



حتما تا حالا شنيدين که خانوادهء مقتول رضايت ندادن و احتمالا حکم اعدام کبری رحمانپور قطعی می شه. اينجور موقع ها کاری نمی شه کرد مگر اينکه عفو بخوره از طرف مثلا شاهرودی. خلاصه که امضا گرفتن برای نامه ای که تو سايت زنان گذاشته شده بود تو دی ماه برای کبری دوباره فعال شده و اگه شما هم به اين حکم اعتراض دارين لطفا اسم و فاميلتون رو به اين آدرس ايميل کنين (آگه تو سابجکت ايميل اسم خودتون رو بنويسين يا اسم کبری رو گذاشتن اسم ها راحت تر می شه):
winiran@womeniniran.net


(فقط لطفا حتما اسم و فاميل کامل باشه چون احتمالا اين نامه برای هرکی که بشه فرستاده می شه )


اين پتيشن رو هم امروز ديدم برای کبری که البته نمی دونم بعد از گرفتن امضاها برای کی فرستاده می شه:
http://www.petitiononline.com/kobra/petition.html

***
لوگوی نامه کار هاله عزيزه




سيزده به در خوش گذشت. رفتيم يه درياچه باحالی که مال دانشگاه اينجاست و آش رشته و باقالی پلو و کباب خورديم و در کمال تعجب غذا زياد اومد برای اولين بار. يکی از دوستامون مسافرت بود و نتونست بياد و من به اين نتيجه رسيدم که کار کار خودشه که هميشه غذاها تموم می شه!


اين عکسا رو ديدم کلی ياد سيزده به در دو سال پيش افتادم که با بچه های کاپوچينو رفتيم ميدون آزادی گزارش تهيه کرديم و کلی خنديديم و بعدش رفتيم فود کورت جام جم بازم کلی خنديديم سر اينکه دوستان ضايع ما می خواستن از دختر های خوشگل عکس بگيرن و ما به عنوان سوژه عکس جلوی دوربين وايساديم تا دوستان زوم کنن روی دختر خانوم ها و عکس بگيرن و آخرش هم از ديوار عکس گرفتن!


بعدشم من مجبور شدم به جای سبزه درخت گره بزنم که گره اش تو عکس روی جلد خوب از آب در بياد و درخت گره زدن همان و گرفتار شدن همان! خلاصه که حواستون باشه اين روزا ديگه سبزه فايده نداره، بايد درخت گره بزنين اگه عقلتون کم شده!


اين هم يه عکس از آش رشته دستپخت من. دارم کم کم به اين نتيجه می رسم که اگه دانشگاه بهم پول نداد برم آشپز بشم. ظاهرا تنها استعدادی که برام باقی مونده آشپزيه (البته نمکی شدن رو هنوز تجربه نکردم!)


Aash.jpg





يکی از دلايلی که کم می نويسم اينه که موسيقی خونم شديدا پايين اومده اين مدت. اصولا من تا به يه چيز باحالی که ريتم خوبی نداشته باشه گوش ندم نمی تونم احساساتم رو خوب بريزم بيرون و خب دری وری های اينجا هم چيزی جز احساسات خام من نيست! سی دی هايی که از ايران آورده بودم رو هم اونقدر گوش کردم که ديگه زيادی تکراری شدن. ولی الان يه کوچولو اوضاع موسيقيم بهتر شده. يکی سی دی "به تماشای آب های سپيد" عليزاده به لطف يه دوست خوبم به دستم رسيد و از روزی که اومده فکر کنم سی باری گوشش دادم. مخصوصا اون آهنگ ترکی "ساری گلين". مامانم بعضی وقتا اينو زمزمه می کرد برای خودش و يه حس فشار دهنده خاصی داشت وقتی بار اول گوشش دادم و بعد هی گوشش دادم و گوشش دادم. و بعد هم آهنگ "مامان"ش... من کارای عليزاده رو دوست دارم، از "گبه" و "نينوا" گرفته تا "راز نو" و همين کار جديدش و دو تا کار ديگه ای که ازش دارم. به نظرمن اين آدم پر از خلاقيته و حسن کارش تو اينه که در عين اين که موسيقی رو خوب می شناسه و کارهای تحقيقاتی هم می کنه تو زمينه موسيقی، نوعی از موسيقی رو به وجود مياره که شنونده معمولی که از موسيقی چيز زيادی حاليش نمی شه هم از کارهاش لذت می بره و اينطوری می شه که شنيدن موسيقی سنتی ايرانی هم کار لذت بخشی می شه برای آدمايی که اينکاره نيستن.


يه خواننده ای هم که به لطف ميثم کشف کردم Anathema بود. کارهاش فوق العاده است. دو تا از آهنگاش رو ميثم گذاشته بود تو وبلاگش (Parisienne Moonlight و Emotional Winter ) و رفتم يه سری ديگه رو تو اينترنت پيدا کردم و کلی حال کردم. يه خورده مسخره است که من از وقتی اومدم اينجا کمتر موسيقی خوب گيرم می ياد. شايد يه دليلش اينه که تو ايران از کپی رايت خبری نيست و يهو يه سی دی ام پی تری دستت می رسه پر از آهنگای باحال و خواننده های جديد رو می شناسی. ولی اينجا سی دی کلی گرونه و تا کسی رو نشناسی هم خب نمی تونی آهنگش رو داونلود کنی از اينترنت (که تازه اونم بايد تنت بلرزه که اگه بفهمن موزيک داونلود کردی می تونن بگيرنت و پدرتو درآرن.) ما کانال ام تی وی هم نداريم و اصولا من زياد تلويزيون نگاه نمی کنم که از اون طريق هم بفهمم چه کار جديدی خوبه. خلاصه که لطفا تو وبلاگاتون دريغ نکنين از معرفی کارهای جديد باحال موسيقی!




اين مدتی که تو خونه موندن شديدا زده به کله ام شروع کرده ام تو جلسه های مختلف دانشگاه شرکت می کنم که قيافه ام شبيه مبل و صندلی خونه امون نشه! اين مرکز مطالعات زنان اينجا يه سرويس ايميل داره که خبرهای جلسه های مختلف رو ايميل می کنه برای آدم. يه چند تا شون که خيلی مزخرف بود. مثلا يه برنامه بود که گفته بودن يه سری از بچه های دانشگاه که فعاليت های خيريه اجتماعی می کنن می آن گزارش کارهايی که کردن رو می دن و بعد مثلا ياد می دن که چطوری می تونيم ان جی او خودمون رو داشته باشيم وغيره. موضوعش برام جذاب بود. ولی خوب رفتم ديدم چند نفرن که مثلا به بعضی از کشورای آمريکايی جنوبی رفته بودن برای دو سه هفته و خوش گذرونده بودن و يه خورده پول مول داده بودن به بچه های اونجا (يعنی پول دانشگاه رو) و بعد هم عکس های خوش گذرونی هاشون رو نشون دادن. بعد هم يه پسره اومد که يه سال بود درسش تموم شده بود و تو بانک آمريکا استخدام شده بود و کراواتی زده بود برای خودش و تعريف کرد که چجوری همکاراشو وادار کرده برای بچه های سرطانی کارت پستال درست کنن و به اين ترتيب Corporate America رو وادار کرده کارای اجتماعی کنن! بعد هم گفت شما هم می تونين همين کارو بکنين. همين! ولی خوب بعد که فکر کردم ديدم همينش هم خوبه. برای اينکه اينا از الان ياد می گيرن که چجوری سر و زبون داشته باشن و سخنرانی کنن و توجه مردم رو جلب کنن، و فردا اگه کاره ای بشن اين مهارت ها خيلی به دردشون می خوره. ياد خودم افتادم که چند ماه پيش که کاليفرنيا بودم دو جا بايد حرف می زدم و تازه نبايد از خودم هم حرف می زدم و يه جورايی از کارهای درست حسابی بقيه بايد حرف می زدم و سر هر دوش مردم و زنده شدم از دلهره و خجالت و غيره و آخرش هم اونجوری که بايد و شايد نتونستم ارزش اون کارها رو نشون بدم تو حرفام.


سه تا سخنرانی فمينيستی هم رفتم که جالب بودن همشون. يکی از جلسه ها در مورد حضور زنان در دانشگاه ها بود (در سطح های تدريس و مديريت) و اينجا هم زن ها شکايت داشتن که تو رشته های علمی زن ها خيلی کمتر از مردها حضور دارن و لی تو رشته های علوم انسانی تقريبا حضورشون برابره و خب احتمالا اينجوری می شه که رئيس دانشگاه هاروارد هم می فرمايند زن ها از نظر ژنتيکی تو رشته های علمی از مردها استعداد کمتری دارن (که البته فمينيست های آمريکا حسابی به خدمتش رسيدن و مدت ها تو رسانه های اينجا راجع به حرف ايشون بحث و جنجال بود و استاد های هاروارد هم به ايشون رای عدم اعتماد دادن.) اما چيزی که ازش صحبت زيادی نشد اين بود که چرا اينطوريه اصلا. شايد برای اوضاع ايران خيلی راحت بشه دليل پيدا کرد از مثلا ديد مرد سالارانه ای که سيستم مديريتی ايران به طور کلی داره گرفته تا تعصب های سنتی و مذهبی و مشکلاتی که خيلی از زن ها دارن تو خانواده که مسئوليت امور منزل (بچه داری و آشپزی و غيره)by default بر عهده زن هاست و غيره (که البته می تونه هيچ کدومش هم درست نباشه و دليل های ريشه ای تری وجود داشته باشه.) کلا منظورم اينه که دلايل تابلو صرف نظر از درست بودن يا نبودنشون می شه پيدا کرد که چرا زن ها تو رشته های علمی و سطوح مديريتی تعدادشون کمه تو ايران. اما توی آمريکا که بخشی از دنيای غربه که خيلی ها می گن ديگه فمينيسم توش تموم شده چون بهش احتياجی نيست و تو دوره پست-فمينيسم به سر می بريم عجيبه که هنوز نسبت حضور زن ها به مرد ها تو رشته های علمی کمتره.


شايد همين مساله يکی از دليل هايی بود که تو يه سخنرانی ديگه يکی از استادهای آينده من! در مورد همين پست-فمينيسم حرف زد. من که البته هنوز درست حسابی نمی دونم فمينيسم چيه تا به حال کلمه پست-فمينيسم به گوشم نخورده بود و ايشالا وقتی دانشگاه مجبورم کرد در موردش مطالعه درست حسابی کنم تا حداقل بفهمم خودم بالاخره فمينيست هستم يا نه می رم در مورد پست-فمينيسم هم می خونم. به هر حال اين استاده از اين حرف زد که خيلی ها اعتقاد دارن که تو آمريکا زن ها به حقوقشون رسيده ان و جنبش زنان آمريکا فعاليت هاش رو در مورد حق کار و رای و آزادی جنسی و غيره با موفقيت انجام داده و ديگه نيازی به فمينيسم نيست. از خودش حرف زد که 15 سال پيش وقتی يکی از شاگرداش ازش پرسيده تو يه فمينيستی فوری گفته نه، چون هيچوقت مشکلی با زن بودن خودش نداشته و هميشه هم تو خونه و هم تو جامعه از حقوق برابری برخوردار بوده. اما بعد از تجربيات بعديش حرف زد و موارد زيادی که ديده که به اين نتيجه رسيده که فمينيسم هنوز تموم نشده و هنوز بهش احتياج هست. از اين حرف زد که اگه يه زن سفيد پوست باشی از خانواده ای متوسط به بالا و زشت و چاق هم نباشی شايد مشکلی به خاطر زن بودنت پيش نياد، اما از اين هم حرف زد که اگه رنگين پوست باشی، اگه فقير باشی، اگه تو خونواده ای به دنيا بيای که سطح فرهنگی خانواده پايينه، اگه مورد خشونت خانگی قرار بگيری و خيلی اگه های ديگه، اونوقت می بينی که چقدر هنوز به فمينسيم احتياج هست. و از اين گفت که اگه يه آدمی خودش تو شرايطيه که حقوقش رعايت می شه و به خاطر جنسيتش بهش تبعيض نمی شه، نبايد بقيه ای که از اين شانس برخوردار نبودن رو فراموش کنه و به راحتی بگه فمينيسم ديگه تموم شده و هنوز هم لازمه که روی تفکر برابری حقوق زن و مرد تاکيد کرد و ازش حرف زد.


سخنرانی بعدی رو هم بعدا اگه حوصله ام اومد می نويسمش چون يه خورده سخنرانش عصبانيم کرد! و احتمالا شما ها هم حوصله نکردين وراجی های من رو تا آخرش بخونين که البته اگه اين حوصله رو به خرج دادين ازتون ممنونم و عذرهم می خوام که اينقدر تو اين پست از کلمه فمينسيم استفاده کردم (می دونم بعضی ها کهير می زنن اين لغت رو می شنون!)




خب آرش هم که جايزه فوتو بلاگيز رو برد و کلی به ضررش شد چون نه تنها چيزی گيرش نيومد بلکه به يه عده هم ظاهرا شام داده که خب چيزيش به ما نرسيد! آرش جونم تبريک قد آسمونا.


دروغ سيزده پندار هم بامزه بود در اين مورد. البته اگه من بودم دروغ سيزدهش رو اينجوری می نوشتم که سايت عکاسی به خاطر برنده شدن آرش يه دوربين سه ميليون تومنی بهش کادو داده و گفته از سال ديگه هم اسپانسر فوتوبلاگيز می شه برای بهترين فوتوبلاگ ايران!


سام جوانروح هم که جوايز رو درو کرد! مبارکش باشه. واقعا عکس هاش حرف نداره.


اين هم کادوی من به آرش (يکی از عکس های خودشه البته!):


Anaar.jpg


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage