خورشید خانوم



« April 2005 | Main | June 2005 »


May 31, 2005


ای دوستان دن کيشوتی من فعلا من خائن رو چند روزی به حال خودم بذارين و يه خورده هم اين هنرمندای عزيز رو نقد کنين که به دستبوسی آقای رفسنجانی رفتن (مجموعه عکس يک، دو، و سه). قول می دم همين جا حی و حاضر باشم تا بعد که کار اون ها رو نقد و تحليل کردين بياين منو اعدامم کنين! راستی محل اعدام وبلاگ نويسان خيانتکار به وطن کجاست؟!




اينجا ليست ايالت های آمريکا که توشون انتخابات برگزار می شه رو می تونين ببينين. (لينک از طريق لينکدونی پريشان بلاگ) اگه می خواين بدونين چه شهری هست با اين شماره می تونين تماس بگيرين: 4023-889-800-1


(نمی دونم چرا صدای ضبط شده مردِ که وقتی به اين شماره زنگ بزنيم پخش می شه يه جورايی حالم رو بد کرد! همچين يه جورايی مور مورم شد...)


تو فلوريدا تو شهر Tampa حوزه دارن. البته ننوشته کجاش. اميدوارم تا روز انتخابات آدرس محلش رو بگه. ساعت انتخابات هم از 9 صبح تا 9 شب به وقت محلی هستش. با گذرنامه يا شناسنامه می شه رای داد.




سرم شولوغ بود، چون تنبلم. کاری که يک عالمه وقت داشتم برای انجام دادنش انجام ندادم و گذاشتم دو روز آخر. بعد يهو موتورم راه افتاد و کار رو انجام دادم. اما نتيجه اينکه الان که 7 صبح باشه وقت وبلاگ نوشتن ندارم، ولی بايد حتما خبر يه تحصن رو بدم! بقيه اش بمونه برای فردا پس فردا.


چهارشنبه 2 بعد از ظهر يک عده می رن جلوی دفتر رياست جمهوری تو خيابون پاستور تحصن می کنن در اعتراض به رد صلاحيت زنان. اين به اين معنی نيست که اگه مثلا اين زن ها (مثلا رفعت بيات!) صلاحيتشون قبول می شد بهشون رای می دادن. فقط اعتراضی هستش به رد شدن کلی صلاحيت زنان و اصولا تفسير کلمه رجال. اگه ميون اين همه مشکلات و بدبختی ها حالی براتون مونده يا اصلا دغدغه اين رو دارين که زن ها هم بتونن کانديد رياست جمهوری شن، برين چهارشنبه تحصن کنين. من دغدغه اين مساله رو دارم و اگه بودم تو اين تحصن شرکت می کردم. اميدوارم چشم های قرضی من بره اونجا چهارشنبه و از تحصن عکس بگيره!


منبع خبر:
سايت زنان
زن نوشت



May 29, 2005


بمب گوگلی و انتشار متن در وبلاگ ها برای آزادی اکبر گنجی


Human Rights


يادتونه برای خليج فارس (به پيشنهاد و ابتکارنويسنده وبلاگ لگو ماهی) چيکار کرديم؟ هممون نوشتيم خليج عربی و لينک داديم به صفحه ای که توش نوشته شده بود خليج عربی وجود نداره و درستش خليج فارسه. بعد اونقدر لينک داديم که تو درجه بندی های گوگل اول شديم و هرکس تو گوگل جستجو می کرد برای خليج عربی، اولين نتيجه جستجو براش همون صفحه ای می اومد که توش نوشته بود خليج عربی وجود نداره و خليج فارسه. خبرش هم تو خبرگذاری ها پيچيد و در کنار نامه هايی که فرستاديم به نشنال جئوگرافی باعث شد که بالاخره نشنال جئوگرافی نقشه اش رو اصلاح کرد.


وبلاگ گوشزد چند وقت پيش نوشته بود که بياين يه حرکت درست حسابی وبلاگی برای گنجی بکنيم. نی لبک هم پيشنهاد داد که بمب گوگلی درست کنيم براش و يه متنی رو تو وبلاگ هامون بذاريم. در همين راستا يه وبلاگ درست کردن برای آزادی گنجی و بقيه وبلاگ نويس ها هم کم کم دارن از کارشون حمايت می کنن و بهشون کمک می کنن.


قضيه بمب گوگلی برای گنجی از اين قراره که تو وبلاگ هاتون بايد بنويسين Human Rights و اون رو لينک بدين به اين صفحه:

http://www.rsf.org/article.php3?id_article=13356


يعنی اينجوری:
Human Rights


اونوقت اگه همه لينک بديم و گوگل رو بمباران کنيم، هرکس تو گوگل کلمه Human Rights رو جستجو کنه، اولين نتيجه جستجوش خبر وضعيت گنجی خواهد بود و باعث می شه کلی خبرش بيشتر منتشر شه.

و اما در کنار بمب گوگلی، اين هم متن نامه ای هستش که هم می تونين تو وبلاگ هاتون بذارين اگه خواستين و هم به ارگان ها، مقامات و رسانه های بین المللی بفرستين. اگر حمايت کننده اين طرح و در واقع امضا کننده اين نامه هستيد هم بريد به وبلاگی که برای اينکار درست شده و تو قسمت نظرخواهی اسم وبلاگتون رو بذارين و اعلام حمايت کنين.


متن نامه به ارگان ها، مقامات و رسانه های بین المللی:


اکبر گنجی قدیمی ترین روزنامه نگار ایرانیست که به دلیل ابراز عقيده و دفاع از آزادی و حقوق حرفه ی روزنامه نگاری، زندانی است. وی به بهانه ی انتقاد از مقامات دولتی به دست بالاترین مقامات قوهی قضائیه ی جمهوری اسلامی، محكوم شده است و تا این لحظه بيش از ٦١ ماه است كه در زندان به سر می برد. او در طول اسارتش به انتشار "مانیفست جمهوریخواهی" -اثری که به قصد ارائه راه کار برای رسیدن به جامعه ی باز و دموکرات نگاشته شده است- و دعوت مردم به نافرمانی مدنی مبادرت ورزیده است و از همین رو به سختی مورد خشم و کینه ی حاکمان و مسئولان قضایی قرار گرفته است که از طریق سوء استفاده از قدرت قانونی سعی در خاموش ساختن صدای وی دارند، به طوری که حتی دکتر ناصر زرافشان وکیل مدافع گنجی نیز هم اکنون در زندان به سر می برد. اكبر گنجی در اعتراض به برخورد ناعادلانه و غير قانونی با وی و عدم برخورداری از مرخصی استعلاجی، از ساعت ١٩ پنجشنبه ٢٩ ارديبهشت ٨٤ اعتصاب غذای نامحدودی را آغاز کرده است و این در حالیست که وی به شدت بیمار است و نیاز مبرم به درمان های ویژه دارد. ما روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان ایرانی نگران سلامتی گنجی هستیم و به دلیل خودداری مسئولین قوه قضائیه از آزادی و درمان وی، خواهان اقدام فوری نهادهای حقوق بشری برای تحت فشار گذاشتن قوهی قضائیه ایران برای آزادی و درمان وی هستیم. تحت شرایط فعلی، مسئولیت جان اکبر گنجی با نهادهای بین المللی حقوق بشر و آزادیخواهان جهان است.


متن نامه به انگلیسی


Akbar Ganji is the longest-serving political prisoner in Iran’s journalistic community, jailed for expressing his opinion in defense of freedom and the professional rights of journalists. He was convicted by high-ranking judiciary officials in the Islamic Republic for criticizing government officials, and has so far spent more than sixty-one months in prison. Since his imprisonment, Ganji has published “The Republican Manifesto,” a work that outlines plans for achieving an open and democratic society, and has invited the people to engage in civil disobedience. These actions have brought him further wrath from the officials of the judiciary, who are abusing their legal powers to silence his voice, so much so that even his attorney, Dr. Nasser Zarafshan, has been sent to prison.


At 7 PM on Thursday, May 19th 2005, Ganji went on an indefinite hunger strike to protest his unfair and illegal treatment, including the refusal to grant him medical leave. This is while he is severely ill and is in dire need of special medical attention. We Iranian journalists and bloggers are extremely concerned about Ganji’s health, and we call on human rights organizations to take immediate measures to pressure Iran’s judiciary to release and treat him. In the present circumstances, international human rights organizations and freedom-loving people all over the word are responsible for the protection of Akbar Ganji’s life.



May 25, 2005


تمام روز آشپزی کردم. تمام ديروز و امروز. لذت بردم از قاطی کردن سبزی و گوشت و پياز و ليمو. لذت بردم از جلز و ولز بادمجون ها تو روغن، له کردن بادمجون ها و روغن زيتونی که با هر فشار گوشت کوب بيرون می زد. لذت بردم از طعم آشنای کشک های تهران. لذت بردم از بوی خوش نعنا وقتی تو آتيش تفت داده می شد، بوی خوش سير که منو ياد سوغاتی خريدن های شمالم می نداخت. لذت بردم از رنگ نارنجی زعفرون خوشبو که با قرمزی زرشک ها عشق بازی می کرد. لذت بردم از بوی پودر موسير و نعنای مامانم که توی ماست و خيار قاطی می کردم. لذت بردم از ريز ريز کردن گوجه فرنگی ها و خيارها و پيازچه ها. اما، "تاج کاغذی" ام رو دوست نداشتم. يه جورايی اون تاج رو سرم سنگينی می کرد. عاشق آشپزی ام، اما آشپزی بدون اون تاج کاغذی، آشپزی با اون کلاه گنده سفيد ها که مخصوص آشپزاست...



May 24, 2005


خيلی خوبه!!!! معين و مهرعليزاده هم صلاحيتشون تاييد شد. چون به غلط کردن افتادم نظری نمی دم! برين وبلاگ شرح رو بخونين که خبر رو از وبلاگ اون ديدم و دو سه تا لينک جالب ديگه هم داره!


اميدوارم دکتر هم زودتر واکنش نشون بده و خيال ما راحت تر شه!




لينک:


عکس های فرهاد رجبعلی از تحصن جمعي از روزنامه نگاران مقابل مجلس و همچنين تجمع اعتراضي براي اكبرگنجي و دومين روز تحصن


بايد از اکبر گنجي دفاع کرد، رضا معيني – حتما بخونينش. (لينک از طريق هاله)


مانیفست جمهوری خواهی اکبر گنجی – اگه فيلتر شده برين اينجا رو بخونين (لينک از طريق دنتيست)


معین به کسی مدیون نیست – حسين درخشان


"شاعره"، " مديره"، "زوجه"، و "نجيبه"! – ارزيابی شتابزده


زنان جلودار دموکراسی (مقدمه) -زنان جلودار دموکراسی - ديدار در دفتر دکتر معين: قسمت اول، قسمت دوم، و قسمت سوم – زنان ايران


اين داستان رو هم خيلی دوسش داشتم...




دماغ و باقی قضايا!


خب اول از همه اينکه من ديگه غلط بکنم زرت و پرت کنم در مورد مسائل سياسی. وقتی آدم يه چيزی می نويسه، منطقی اش اينه که تا صد سال ديگه مسئوليت نوشته اش رو به عهده بگيره که خب اينکار از انرژی و سواد من خارجه. من نه کارشناس هستم نه هيچ چی. فکر می کردم اين نوشته ها مثل گپ و گفتگو می مونه. برای گپ و گفتگو هم ديگه مدرک و دستک و دنبک لازم نيست. خلاصه که، در راستای اينکه من دانش سياسی ام در حد صفره، و آدم وقتی چيزی رو بلد نيست بيخود می کنه در موردش زر می زنه، از اين به بعد سعی می کنم جلوی خودم رو بگيرم و مزخرف ننويسم در باره نظرم در مورد مسائل سياسی! خلاص!


نظرم در مورد رای دادن يا ندادن رو هم به زودی به آقای اسد می دم تو وبلاگش لطف کنه بذاره. آخه وبلاگ بيلی و من يه فراخوانی داده و از وبلاگ نويس ها خواسته نظرشون رو براش بفرستن که آيا در انتخابات شرکت می کنن يا نه، و چرا. اگه دوست دارين شرکت کنين.


***


و اما خنده داره که خود من به گفتگوی اسد جان با نويسنده وبلاگ خورشيد خانوم نرسيده بودم لينک بدم تا الان. من معمولا يه سری لينک جمع می کنم با هم لينک ها رو می ذارم که خب نرسيده بودم اين کار رو بکنم. حالا هم ديگه داره خيلی دير می شه! به هر حال، تجربه گفتگو با اسد عزيز تجربه خيلی خوبی بود چون با خودش آشنا شدم و بعد از مصاحبه کلی گپ زديم و يه دوست خوب به دوست هام اضافه شد. بيلی هم چون من سگ ندارم باهام قهر کرد و مصاحبه نکرد. بابای بيلی هم تا گفتم يه زن خوب برای بيلی سراغ دارم فوری جا زد و بحث رو عوض کرد! حالا اين دختر بيچاره که اينجا هيچکس رو نداره مونده تو مرکز نگهداری از حيوانات شهر ما و چشم به راه که يکی ديگه بياد ببردتش!


و اما نکته ای که من رو دچار عقده خود کم بينی کرده بود اين بود که چرا هيچکس در مورد دماغ من نظر نداد، که البته دوست عزيزی امروز در ايميل اينکار رو کرد و من کلی خوشحال شدم! ضمن تشکر از اين دوست که اين مطلب رو تو ايميل به من و اسد گفت و نظر خواهی اسد عزيز رو پاکيزه نگه داشت، عکس دماغم رو می ذارم که نگرانی اون دوست عزيز در مورد دماغ من و سوالش در مورد اينکه کجا عملش کردم برطرف شه. دماغ من همون سيب زمينی پشندی ای هستش که بود. فقط موضوع اينه که تو عکس تمام رخ زياد معلوم نمی شه و نيمرخش واضح تره! يه تشکر ويژه ديگه هم به اين دوست بدهکارم. برای اينکه از ديروز که خبر رد صلاحيت معين رو شنيدم و بعد هم ماجرای حکم حکومتی، داشتم عين اسفند روی آتيش جلز و ولز می کردم. اين ايميل دماغ کلی شادم کرد و مثل آبی روی آتيش بود! تا دماغ هست انتخابات رو وللش!


mynose.jpg


و ديگه اينکه از همه دوستای گلی که تو نظر خواهی اون مصاحبه به من يا وبلاگم لطف داشتن ممنونم.


راستی، اين هفته اسد عزيز با آقای مجيد زهری گفتگو داره، اگه سوالی دارين که دوست دارين از آقای زهری پرسيده شه به اسد ايميل بزنين:
Assada [at] gmail [.] com




May 22, 2005


ایران برای همه ایرانیان!

accessdenied.jpg


لوگو از وبلاگ الفبا – خبر های مرتبط رو هم داره جمع می کنه


آره، تاج زاده راست می گه. دولت بعد ازخاتمی دولت کودتاست. برای اينا مشروعيت مهم بود؟!! اگه مهم بود که اين کار رو نمی کردن. می ذاشتن ما ها که هنوز ته اميدی داشتيم و به قول شماها گوسفندای مزرعه بوديم به معين رای می داديم. ماها که دلمون به اصلاحات پله ای خوش بود. يواش يواش... سلطنت نمی خواستن مامان باباهامون. اينهمه کشته دادن و اعدام و زندان و اونوقت يه سلطنت متحجرتر از توش اومد بيرون. فکر اينجاش رو نکرده بودن. نمی دونم بخندم يا گريه کنم. حالا می تونم خوشحال باشم که ديگه هيچکس نمی تونه بهم اتهام بزنه خيانتکار و جنايت کارم به ايران با رای دادنم، چون من هم ديگه رای نمی دم. ولی مگه مهمه کی چی می گه؟ دلم به چی می تونه خوش باشه؟ اپوزيسيونی که به منِ نوعی اتهام خيانت می زنه؟ اون يکی اپوزيسيون که خودش پرونده حقوق بشری داره به خاطر رفتار با اعضای خودش؟ اون يکی اپوزيسيون که کارش حکم صادر کردن از روی باد شيکمه؟ رفراندومی که قراره رو هوا انجام شه؟ اپوزيسيونی که از واقعيت بيست و پنج سال دوره؟


يه دوست قديمی چند وقت پيش بهم گفت درسته که اميدمون به اصلاحات تدريجی از درون بايد باشه، اما همين اصلاح طلبا هنوز خودشون راست می زنن. هنوز به اندازه کافی برای تغيير راديکال نيستن. رای نياوردن معين به راديکال تر شدنشون کمک می کنه. اونوقت شايد در دوره های بعدی که اومدن، از خاتمی کارای بيشتری بکنن. ته دلم اين حرف يه جورايی درست اومده بود. دو به شک شده بودم که رای بدم يا نه. می خواستم ازش بنويسم يکی از همين روزا. اما همين هم نشد. يعنی اصلا قبولش نکردن. رجل سياسی که به ولايت فقيه هم اعتقاد داشت و اهل نماز و روزه و ريش و پشم هم بود و از خودشون بود رو هم رد کردن. راديکال شدن پيشکششون. حالا ديگه خنثی بودنشون هم فرقی به حالمون نمی کنه. گنجی بيخودی زندانی کشيدی. گنجی فکر اينجاشو کرده بودی؟ می موندی خونه ماستت رو می خوردی. حالا با تو و امثال تو چيکار خواهند کرد؟ نگرانم. نگران شوهر دوستم که معلوم نيست چرا زندانی شده. نگران مجتبی. نگران مسيح و محبوبه و اميد و آرش. نگران همه اونايی که با اسم خودشون حرف زدن و کار کردن. چی به سرشون مياد؟ نگران شهر شولوغم. نگران همه دوستامم. نگران خودمم. انگاری ته ريشه هامون رو هم بريدن.


می گه اينا برنامه اشون قلع و قمعه. کودتای اساسی. اون يکی می گه می خوان دهه شصت رو تکرار کنن. تنم می لرزه. از دستمون چيکار بر می آد؟ از دست من و تويی که به هيچ جا بند نيستيم، از سياست متفريم، و فقط تمام زندگيمون رو سياست پيچونده هميشه؟ ار دست من و تويی که دلمون می خواد فقط يه هوای تازه برای تنفس تو کشورمون باشه چی بر مياد؟ با ديکتاتور چيکار می شه کرد؟ باز بايد خونی ريخته شه؟ باز بايد تئوری آخر زمانی بشه که اونقدر ظلم و جور بشه تا بعد يهويی از يه جايی بزنه بيرون و قيام و انقلاب بشه؟


می گه بايد اونقدر گندش رو درارن تا بترکه. می گم ديگه چقدر بايد گندش درآد؟ می گم مگه دهه شصت نهايت گندش در نيومد؟ می گم مگه بالاتر از سياهی رنگی هست؟ می گه يه نگاهی به عراق بنداز...


من از حکومتم متنفرم. از دزدهايی که کشورم رو، هوا رو، و خنده رو از مردم کشورم دزدين متنفرم. از ناتوانی خودم هم متنفرم.


***

مجموعه ای از لينک های مرتبط در هنوز





اعتراض
























May 21, 2005


D:




يه غر غر بی دليل، شايد هم اسمش رو بشه گذاشت کافه و بورژوازی و ساير قضايا


از سر کار بيرون می اومدم. پياده از سر فلسطين خيابون انقلاب رو قدم می زدم و می رفتم و بر می گشتم و می رفتم کافه 469 تو خيابون وليعصر، همون که نزديک بتهونه. مجله ها رو می ذاشتم جلوم و قهوه می خوردم و سيگار می کشيدم. خسته گيم که در می رفت تاکسی می گرفتم می رفتم خونه. حواسم بود که جلو بشينم دو نفر حساب کنم که حالم گرفته نشه. اين مال روزايی بود که صبح ها کلاس داشتم و بعدش هم شاگرد نداشتم.


نه، قبلش شوکا بود. نه اشتباه نکنين. شوکای اکباتان رو می گم. طبقه پايينش ساندويچ می داد. طبقه بالاش کافه بود. پسره گيتارش هم جزو تزئينات کافه اش بود. يه دونه طوطی هم داشت. بعضی وقتا تابلوهای مردم رو هم از ديوار آويزون می کرد بفروشه. به همراه منوی کافه، منوی موسيقی هم می داد دستت. فرهاد و کوروش يغمايی و مسافر کوير و جو ساتريانی و خلاصه هر چی که مجاز بود ولی دوست داشتنی بود داشت. هر مشتری جديد می تونست آهنگ بعدی رو انتخاب کنه. مثل خر بستنی و شان ساين! و شوکولات گلاسه می خورديم. تولد می گرفتيم توش. يه پاکت سيگار رو با هم می کشيديم و شيده اخم می کرد و دماغش رو با روسريش می گرفت. بعد يهويی پسره و طوطی و گيتارش رفتن و گفتن اجازه نداريم ديگه تولد بگيريم. موسيقی هم دامبولی شد و از منو خبری نبود. شان ساين ها هم ديگه تبديل شده بود به سان شاين های بد مزه.


نه، نه، قبل از اون الوند بود. همون که شيده تا روز آخر هم بهش گفت دماوند! همون که سر پل تجريش بود و پله می خورد می رفت پايين رو می گم. روزای دوشنبه 4 ساعت بيکار بودم بين کلاس هام و خونمون هم خيلی از تجريش دور بود. برای همين می موندم دورو ورای دانشگاه. کسی رو نمی شناختم. می رفتم اونجا درس می خوندم و مجله می خوندم و سيگار می کشيدم و کافی شاپ می خوردم! ترم های بعد که با شيده کلاس هامون يکی می شد يهويی کرمم می گرفت، می گفتم هوا کافی شاپيه! اونم که بد تر از من آماده بود. کلاس ها رو دودر می کرديم می رفتيم شان ساين و کرم کارامل بی استخون و قهوه می خورديم. يه بار هم که يک قرون پول نداشتيم از بچه ها پول قرض گرفتيم رفتيم بيتا.


کجا بودم اصلا؟ قاطی پاتی شده ذهنم. می خواستم از کافه 78 بگم. فکر 469 نمی ذاره! روميزی هاش چهار خونه های سبز يا قرمز بود. عين در مربا. آدم های مختلفی اومدن سر اون ميز کناری نزديک در با من نشستن، اما همشون رفتن و آخرين بار هم تنهايی اونجا نشستم. با فرق اينکه آخرين نفری که اونجا سر اون ميز نشست باهام، يه جای دور ديگه منتظرم بود.


ولی داشتم از شوکا می گفتم. اون رو که بستن. بعدش 77 باز شد. تولد ها رو اونجا می گرفتيم. همونجا بود که يه دسته کرفس رو به جای دسته گل به علی کادو داديم. دم در توالتش اونقدر خوشگل بود که کنارش عکس می گرفتيم. قرارمون شب يلدا سال 87 همونجاست دوباره. ساعت هفت. آخه جمعمون يه جورايی پاشيد. روزای آخری که داشتم می رفتم ديدم اسم 77 شده 7!


عدد ها، عددها. کافه های عددی... اونی که تو مرکز خريد گاندی بود و اسمش رو يادم رفته. کنج هم خوب بود. کافه تئاتر مزه اش به تيکه "نان، مهر، و چهار ديواری" بود که از اون شعر برام خوند و اشک تو چشاش جمع شده بود. کافه رئيس رو زياد دوست نداشتم. کاشکی می دونست استار باکس اصلا حس و حال کافه رو نداره که از اون تقليد کنه. آناناس و توت فرنگی کيفشون به شوخی ها و خنده هامون بود. توت فرنگی و صدف روبروی پارک ساعی خاطره هاشون به ياد موندنی شد. از اونا که تا آخر عمرم هم يادم نمی ره. موسيقی متن خاطره اش هم موسيقی متن فيلم تايتانيک. آلبالو سياه رو هم يادم نمی ره. دليلش رو فقط خودم می دونم و ستون های اونجا! چه ستون های خوبی بودن!! کافه بلاگ رو به خاطر تست های ژامبون مخصوصش! دوست داشتم. کافه عکس فضاش خوب بود ولی غريبه بود...


اما 78 يه چيز ديگه بود. تنها کافه ای بود که جمع پر سر و صدای مارو ننداخت بيرون. روی خوش اون خانومه، کل کل کردن ها با اون آقاهه، منوی منحصر به فردش. پاتيل خيار سکنجبينش. يه سال خاطره. يه سال خنده. تولد ها، دعوا ها. خداحافظی با يه عده دوست تو اون کافه...


***


خاطره های من از کافه های تهران، بهترين قسمت خاطره های من از شهر شولوغه. شهر شولوغی که بهترين سينماش آتيش گرفته بود، مهمونی هاش همراه با ترس و لرز کميته بود، کلاب و بار نداشت، فيلم خوب برای ديدن کم داشت، تئاتر خوب خيلی کمتر داشت، قليون کشيدن برای خانوم هاش هزار تا اما و اگر داشت، بچه های خيابونی از سر و روش می باريد، ترافيکش وحشتناک بود، و و و...


شادی های کوچيک ما تو شهر شولوغ خيلی هاش تو همين کافه ها بود. همون شادی های کوچيکی که حالا اسمش رو گذاشتن تفريح بورژوا ها، تفريح مرفهين بی درد، تفريح جوجه روشنفکرا...


نمی فهمم اين آدما رو. آدمايی که خودشون هم تو همون شهر زندگی می کنن، آدمايی که حتما خودشون هم بعضی وقتا کافه می رن. نمی فهمم چرا داشتن شادی های کوچيک زندگی اتهام می شه، نمی فهمم چرا هميشه ازمون انتظار می ره فقط به درد و رنج فکر کنيم و شادی نداشته باشيم. نمی دونم چرا بعد از ساعت ها کار و سر و کله زدن با سختی های شهر شولوغ، دو ساعت کافه نشينی به ريشخند گرفته می شه و برچسب بی دردی روش خورده می شه.


***


تو شهر دور تو يه روز آخر هفته راه می رم و شلوغی رو نگاه می کنم، لباس ها رو نگاه می کنم، بوی الکل رو استشمام می کنم، يه ماشين از جلوی صف دراز کلاب رد می شه که راننده اش لپ تاپش رو رو به بيرون گرفته و از لپ تاپش فيلم پورنو پخش می شه، يکی اونورتر از بس خورده داره بالا می آره. هوا يه خورده خنکه اما دخترا کمترين ميزان لباس رو پوشيدن. خوبه، خيلی خوبه. اما شهر شولوغ من نه بار داشت نه کلاب، نه دختراش لباسای لخت و رنگی می پوشيدن نه پسراش از خوردن زيادی مشروب گوشه خيابون بالا می آوردن. شهر من فقط به شادی های کوچيکی مثل گپ زدن ها تو کافه هاش خوش بود.


نمی فهمم اين آدم ها رو...



May 20, 2005


قبلا که خبر رای گيری سازمان گزارشگران بدون مرز رو برای انتخاب بهترين وبلاگ مدافع آزادی بيان نوشتم، از وبلاگ خودم اسمی نياوردم. اما تو اون مطلب نوشته بودم که چرا هر کدوم از کانديداهای ديگه به نوعی شايسته اين جايزه هستن (که شايد بغضی از دليل هايی که آوردم اصلا به آزادی بيان ربط نداشت!). خودم هم برای انتخاب يک نفر واقعا مردد بودم ولی آخر سر با اطمينان به کسی رای دادم که برای دفاع از وبلاگ نويسان زندانی و آزادی اشون بيشتر از بقيه (به نظر من) زحمت کشيده بود و حداقل برای من کارش به دفاع از آزادی بيان ربط بيشتری پيدا می کرد تا بقيه.


دليل اينکه از خودم اسمی نياوردم، اصلا شکسته نفسی نبود. البته که آدم خوش خوشانش می شه تو يه رای گيری اينجوری برنده شه. ولی خب از طرفی خودم می دونستم که اصلا حتی کانديد شدن حق من نيست، چون من اساسا کار خاصی تو وبلاگم برای دفاغ از آزادی بيان نکرده بودم و هر کاری هم که کردم کپی پيست کردن و اطلاع رسانی و لينک دادن به کارهای بقيه بوده، اگر کاری هم در زمينه دفاع از آزادی بيان کرده باشم خارج از وبلاگ خورشيد خانوم بوده، و اصولا ترجيح می دم بيشتر در مورد گل و بلبل بنويسم تو وبلاگم، و از طرفی ديگه به همون دليل طرف اول! می دونستم که شانس زيادی هم ندارم!


و خب البته واضح و مبرهن است که دچار سوزش شديدی شدم وقتی که با اين ذهنيت، يکی دو نفر فرمودن که فلانی داره خودش رو به آب و آتيش می زنه که برنده شه! و کمی هم از دست سازمان گزارشگران بدون مرز عصبانی شدم که با من قبلش تماسی نگرفته بودن. چون ظاهرا با بعضی وبلاگ ها تماس گرفته بودن و کانديد شدن منوط به قبول خود کانديدا ها بوده و من نفهميدم چرا با من تماسی نگرفتن. (البته باز هم انکار نمی کنم که از اينکه من رو هم انتخاب کرده بودن خوش خوشانم شده بود!)


حالا همه اين صغری کبری ها رو چيدم که شايد پيش داوری ها رو نسبت به اين نامه ای که اين زير برای سازمان گزارشگران بدون مرز نوشتم کمتر کنم. دليل اينکه اين نامه رو نوشتم اصلا اين نيست که فکر کرده باشم کسی اصلا ممکنه به من رای داده باشه! دليلش اين نيست که بخوام ثابت کنم انتخاب وبلاگ من اصلا درست بوده از اول و ببينين من چه مدافع خوبی هيستم. دليلش هيچ چيزی به جز اين نبوده که وقتی عليداد بهم ايميل زد و اين پيشنهاد رو داد، فکر کردم کار خوبيه و شايد به آزادی مجتبی کمک کنه. به همين دليل هم ازش خواستم خودش پيشنهادش رو تو وبلاگش بنويسه و من از روش کپی کنم. هم من و هم عليداد می دونستيم که چون مدت هاست وبلاگش رو آپ ديت نکرده، تعداد بازديد کننده هاش کمه و فکر کرديم که با گذاشتن اين مطلب تو وبلاگم به بيشتر ديدنش کمک می کنيم. همين!


کلاغ سياه عزيزم به مطلب خوبی اشاره کرده تو وبلاگش که ما هم داريم باز از اين کارهای مصلحتی انجام می ديم. اين رو کاملا قبول دارم. ولی خب اصلا اساس اين رای گيری مگه غير از مصلحته؟ اصلا انتخاب يه همچين موضوعی برای انتخاب وبلاگ ها، يعنی دفاع از آزادی بيان، خودش يه کار سمبليک و مصلحتيه. فکر نمی کنم سازمان گزارشگران بدون مرز اين رای گيری رو به خاطر چيزی به جز يه کار مصلحتی در دفاع از آزادی بيان تو بلبشوی دستگيری وبلاگ نويس ها انجام داده باشه. برای همينه که فکر می کنم حالا که يه کار مصلحتی داره صورت می گيره، (چه اين کار رو بپسنديم چه نپسنديم و چه به ماهيت اين کار انتقاد داشته باشيم چه نداشته باشيم) پس حداقل مصلحتش رو تکميل کنيم. وگرنه اگه به من باشه، هيچوقت همچين رای گيری راه نمی اندازم. از روز اول هم با انتخاب وبلاگ های برتر غير تخصصی مخالف بوده ام و خواهم بود!! فکر می کنم "آزادی بيان" و مخصوصا دفاع از اون، اون هم در مورد پديده ای مثل وبلاگ که هزارجور ماهيت و تعريف مختلف می تونه داشته باشه، از اون چيزايی يه که قابل اندازه گيری و انتخاب و غيره نيست. يه جورايی انتزاعيه.


اميدوارم ساير وبلاگ نويس های منتخبی که دوست ندارن تو اين حرکت شرکت کنن، که کاملا هم حق دارن، از اين حرکت بقيه کانديدا ها ناراحت نشن. به هر حال اين انتخاب مصلحتی بايد به مصلحتی ترين شکل ممکن انجام بشه تا ماهيت و اعتبار مصلحتی خودش رو نقض نکنه! دوستای عزيزی که زندان کشيدن اين چند مدت، اميدوارم فکر نکنن که اين کار يعنی بی اهميت شمردن سختی هايی که کشيدن، مطمئن باشين هر کدوم از شماها هم اگه هنوز اون تو بودين، همين کار رو در مورد شما هم می کرديم. کار ديگه ای که از دستمون بر نمی آد...


***


مطلب زيتون در مورد شمردن رای هاش برای مجتبی
نامه هاله سرزمين آفتاب به سازمان گزارشگران بدون مرز در همين باره
نامه شبح به سازمان گزارشگران بدون مرز
نامه قاصدک در همين رابطه
نامه فرهاد رجبعلی (وب نامه)


بقيه کانديد ها هم يا می تونن خودشون يه نامه بنويسن، يا از نامه ای که شبح نوشته استفاده کنن.





مسئولين محترم انتخاب بهترين وبلاگ مدافع آزادی بيان،
سازمان گزارشگران بدون مرز،


من از شما خواهش می کنم اسم من رو از ليست کانديداها بيرون بذارين و رای هايی که احتمالا تا به حال به من داده شده رو به نفع مجتبی سميعی نژاد بشمرين. مطمئنا اگر کسی هم تا به حال به من رای داده با نيت اينکه من وبلاگ مدافع آزادی بيان بودم!! (که احتمالش خيلی کمه) اين حرکت رو در راستای دفاع از آزادی بيان درک می کنه.


دليل اين کار نه به خاطر بی اهميت شمردن کار بقيه دوستان کانديد (که خيلی هاشون مثل مجتبی زندانی کشيده ان و خيلی هاشون شايد از مجتبی هم بيشتر در اين راه زحمت کشيده ان)، بلکه به خاطر اينه که در اين لحظه فکر می کنم بيشتر از هر کسی مجتبی به اين رای احتياج داره. فکر می کنم جمهوری اسلامی در نگهداشتن برنده جايره بهترين مدافع آزادی بيان مجبور باشه احتياط بيشتری به خرج بده و در حالت خوش بينانه، آزادش کنه.


اميدوارم که اين حرکت سمبليک بتونه به آزادی مجتبی کمک کنه.


خورشيد خانوم


کانديداهای ديگه ای که تا الان از اين حرکت حمايت کرده ان:
زيتون
سرزمين آفتاب
شبح
شبنم فکر
قاصدک
وب نامه



May 18, 2005


عليداد، يکی از اولين بلاگر های فارسی که البته مدت هاست کم می نويسه، در مورد مجتبی سميعی نژاد يک پيشنهادی داشت. پيشنهادش به نظر من جالبه و برای همين عينا اينجا می يارمش و لطفا اگه کسی ايده ای داره در اين مورد يا می خواد کار جمعی خاصی انجام بده به عليداد ايميل بزنه:
Alidad [at] gmail [.] com
(هاله جونم کاشکی بودی. اينجور پيگيری ها از تو خيلی خوب بر می اومده هميشه. واقعا به وجودت تو وبلاگستان احتياج هست...)


حرکت موثر


"من دلم نميخواد سياسي بنويسم . اينم دارم با کمال تواضع و صداقت ميگم. اين مطلب اصلا" سياسي نيست.صرفا" يک پيشنهاد عمليه براي کمک به آزاد شدن دوستمون از زندان.
خوب من مدتهاست که نمينويسم. اما ايندفعه ديدم که دونستن و ساکت بودن خطاست.
خوب لابد اکثريت جريان مجتبي سميعي نژاد رو ميدونين و جريان نامه نگاري هاي که انجام شده و احيانا" پتيشن هايي که درست شده.
حالا فرصت خوبي پيش اومده که اونهايي که با نامه نگاري و يا پتيشن به هر دليلي مخالف بودن حسن نيتشون رو ثابت کنن و قدمي در راه آزاد شدن مجتبي بردارن.
خبرنگاران بدون مرز، يک جايزه گذاشته براي وبلاگهايي که براي آزادي بيان فعاليت کردن. اسم وبلاگ مجتبي هم تو اون ليست هست. خوب البته هر کسي که اسمش تو اون ليست هست حق داره براي خودش تبليغ کنه. شايدم از مجتبي بيشتر براي ازادي بيان و فعاليت کرده باشده و اين جايزه هم براش مهم باشه. اما اون کسي که بيشتر از همه به اين جايزه احتياج داره مجتبي است. اگر واقعا" علاقمند آزادي مجتبي هستيم، و از نامه و نگاري و پتيشن امضا کردن هم گريزان، شايد اين کم هزينه ترين راه باشه براي اون.
شايد بد نباشه يه نمونه نامه هم درست کنيم که تک تکمون مثل جريان خليج فارس براي سايت خبرنگاران بدون مرز بفرستيم و اينکه چرا داريم اين کار سمبوليک رو انجام ميديم توش شرح بديم. و از همه مهم تر، به مجتبي راي بديم. براي گرفتن جايزه. مجتبي الان بيشتر از هر کسي به پابليسيتي که از اين انتخاب براش بوجود مياد احتياج داره.
اينم آدرس سايت مربوطه. گرچه سايت مجتبي ظاهرا حک شده اما اصلا" مهم نيست. مهم اينه که ما اين حرکت سمبوليک رو در پشتيباني از اون انجام بديم."

http://www.globenet.org/rsf/voteblog.php?cat=6&lang=en




لينک


دادگاه تجدید نظر اولیای دم "زهرا کاظمی" بدون حضور متهم، شاکي و خبرنگاران برگزار شد
کانادا هم سطح روابطش با ايران رو به خاطر همين دادگاه تنزل داد. مبارکه!


ا مثل او، ا مثل ایشان، ا مثل ایران – قاصدک*


قسمت اول مصاحبه شرقيان با يوسف اشکوری


دانشگاه آزاد و همايش "نور مستور"!!!
اين خبر هم در همين مورده


مجله ادبی قابيل يک ساله شد


اين مطلب هم قابل توجه کسانی که می خوان به رفسنجانی رای بدن


وبلاگ يادداشت های يک غريبه



May 16, 2005


بخونين و لذت ببرين:


"...به گزارش خبرنگار ايلنا, دكتر محمدرضا راه چمني, رييس سازمان بهزيستي، در جمع خبرنگاران، گفت: تشكيل خانه‏هاي امن زنان نبايد در كشور نهادينه شود و راه‏اندازي چنين اماكني در كشور ضرورت ندارد.
خانه‏هاي امن زنان با هدف ساماندهي زناني كه خانه شوهر را بر اثر نزاع خانوادگي ترك كرده‏اند، راه‏اندازي شده, اما نبايد در اين زمينه اطلاع‏رساني شود. راه چمني معتقد است؛ تبليغات در اين زمينه باعث گسترش نزاع‏هاي خانوادگي مي‏شود و هر زني با كوچكترين نزاعي خانه را ترك خواهد كرد. وي خاطرنشان كرد: وزارت كشور نبايد طرح‏هايي مثل خانه‏هاي امن زنان را مطرح كند، زيرا اين طرح باعث تشديد منازعات خانوادگي مي‏شود..."


بعد از عشرت جون و ساير بر و بکس فراکسيون زنان مجلس هفتم، چشممون به جمال آقای راه چمنی روشن شد. من دورم شايد خبر نشدم اصلا تو ايران خانه امنی هم تازگی ها درست شده. اما اين حرف آقای راه چمنی هم مثل اين می مونه که بگيم اتوبان نسازيم و مشکل ترافيک رو حل نکنيم چون اگه اين کارو بکنيم اونوقت خيابونا خلوت تر می شن و ماشين ها تند تر می رن و تصادف بيشتر می شه.


آقای راه چمنی، برای کم کردن نزاع های خانگی به چيزهايی فرای نبودن خانه های امن احتياج هست. جامعه افسرده، عدم امنيت شغلی، فقر، ترافيک، نبود آموزش های لازم و بستر سازی فرهنگی، مردسالاری و در بعضی موارد زن سالاری، مشکلات جنسی و نبود آموزش های لازم برای حلشون و هزار تا چيز ديگه هست که باعث نزاع های خانوادگی می شه و تازه همه اين ها هم که درست باشه، باز هم نزاع های خانگی تا حدی خواهند بود. حالا شما از ميون همه کارهايی که می شه کرد برای کم کردن نزاع های خانگی چسبيدين به اينکه خانه های امن نهادينه نشن؟ حالا مگه چند تا خانه امن تو ايران هفتاد ميليونی درست کردين که خطر نهادينه شدنشون وجود داره؟ راستی آقای راه چمنی اصلا شما می دونين خانه امن يعنی چی و برای چی ساخته می شه؟ به نظر شما زنی که از شوهرش کتک می خوره و هيچ جايی رو نداره که بره بايد بمونه و باز هم کتک بخوره که خدايی نکرده نزاع های خانگی زياد نشه؟ به نظر شما زن ها مريضن که با يه نزاع کوچيک خونه رو ترک کنن؟ منظورتون از نزاع کوچيک راستی چيه؟ يعنی يه کتک کوچيک؟ يه بادمجون کوچيک دور چشم؟ يه مشت و لگد کوچيک؟ منظورتون از هر زنی يعنی چی؟ يعنی همه زنای ايران رو شما می شناسين و تو يه دسته قرار می دين؟


آقای راه چمنی من اگه جای شما بودم يه عذر خواهی گنده می کردم برای اين سوتی و يه استعفای کوچيک هم می دادم!


------
کمی مرتبط به اين مطلب:
کتک می زنم، پس خیلی مردم! - امشاسپندان





لينک:


روز آنلاين. با نوشته های آشنا. سراب دوم خرداد ياد آدم می ياد دوباره. ده تا روزنامه در روز... کاشکی می شد از پشت مانيتور بوی کاغذ روزنامه رو حس کرد. جای گنجی و باقی خالی نيست؟ ستون زنان نداره؟ نقد سينمايی و وبگردی نداره؟


خواسته های زنان از رئیس جمهوری آینده
" ...بر آن شدیم در گفت و گو ها و خبر رسانی هایمان پای صحبت زنان صاحب نظر و زنان فعال در گروه های اجتماعی و فرهنگی بنشینیم،به این خواسته ها که در واقع بخشی از حرفهای جنبش زنان ایران است گوش دهیم و آنها را در سایت زنان ایران بازنمایی کنیم.این انتقال ایده ها و اطلاع رسانی ربطی به تمایل به شرکت در انتخابات یا تحریم آن ندارد و تنها به طرح مطالبات زنان می پردازد..."
(خواسته هاتون رو برای سايت ايميل کنين.)
در همين زمينه: دادستانی زنان از دولت خاتمی


آسيه امينی عزيز (شاعر، روزنامه نگار، و سردبير سايت زنان) هم وبلاگ دار شد. (خدا به بلاگفا عمر بده که کار باهاش خيلی راحته. بی زحمت تمپلت هاش رو زياد کنين!)


شيده و پيام يه نی نی ملوس دارن ديگه!


نمی دونم در مورد پرشين گيگ شنيدين يا نه. يه سايتيه که در راه خدا 1 گيگ فضای مجانی می ده برای آپ لود کردن فايل و غيره. کار باهاش هم خيلی راحته. منتها مدل جی ميل دعوتنامه ايه. من که دعوتنامه هام تموم شد. (خدا عمرشون بده که منو دعوت کردن!) اگه دنبال فضای مجانی می گردين دنبال دعوتنامه بگردين!


قسمت سوم مصاحبه وبلاگ بيلی و من با آقای شکراللهی عزيز هم منتشر شد و مثل قسمت اول و دومش خوندنيه.


"خیلی ازت عصبانی هستم اگه دور و برم پیدات بشه می کشمت و همه رو از دستت راحت می کنم... دیشب یک تفنگ دور برد برداشتم اومدم روی پشت بوم ونشستم تا پیدات بشه. واقعا ازت دلخوروعصبانی بودم. باید به این بازی تکراری، مسخره و ناجوانمردانه خاتمه می دادم. اما تو باز گولم زدی سرمنو به ماه و ستاره ها گرم کردی و من اصلا یادم رفت اصلا برای چی تو پشت بوم بودم ..." – وبلاگ شراره های آتش در بهار


قربانيان بيگناه سينما در ايران- يک مطلب جدی از کلاغ سياه ورنپريده (و ن) اگه وبلاگ کلاغ سياه (و ن) رو تا حالا نخوندين به بقيه مطلب هاش هم سر بزنين. نکته بينی اش حرف نداره.


وبلاگ سيزيف رو از دست ندين. سيزيف از وبلاگ نويس های قديميه. ولی مدت هاست که تو وبلاگش به جای نوشته های خوبش عکس های فوق العاده زيباش رو می ذاره.


کافه مون رو هم بستن. دلم برای خيار سنکنجبين هاش و اذيت کردن طاها و روز های خوش کاپوچينو بيشتر تنگ می شه.


"وقتی آمدی دوستت نداشتم . به تو رای داده بودم اما تو را انتخاب نکرده بودم . رفته بودم تا به آن دیگری بگویم: نه. خوشحال بودم که می دیدم بدون هماهنگی وسازمان دهی و به صورت خود جوش یک حرکت ملی شکل می گیرد. دوستت نداشتم و تعجب می کردم از دیگرانی که چنین شیفته ات بودند، خصوصا جوان ها..." – يادداشت های تنهايی


و آخر اينکه، می دونم خيلی ديره، اما تبريک به نوشی خودمون برای چاپ شدن کتاب نوشی و جوجه هاش.


بقيه اش هم باشه برای بعد. باز دوباره ساعت شد 7 صبح و من نخوابيدم...




يه سال شد. اصلا نمی دونستم دارم چيکار می کنم. اون شب عين يه ربات بودم. مطمئن بودم هواپيما سقوط می کنه. اشک بود، اشک، خواب و بيداری. روسری هاشون رو برداشته بودن و من هنوز تو شوک بودم. ايران اير خوب. ايران اير دوست داشتنی. ايران ايری که سال هاست به افسانه ها پيوسته. تمام تنم بی حس بود. بقلت کردم و تو بقلت زار زدم و رفتم. يادته؟ با چشام از همه چهره ها، پرده های اشک، نگاهاشون که پشت ديوار رديف شده بودن عکس گرفتم. آسمون دور می شد. آسمون من دور می شد. دلم می خواست چنگ بندازم و ساختمونای اکباتان رو که کوچيک و کوچيک تر می شدن بگيرم. قيافه دوست داشتنی سينا از پشت شيشه ها. دو ساعت گپ زديم تو همون فرودگاه و سيگار کشيديم. يادته؟ می خواستيم همشو برامون بگی. می خواستيم بدونيم چی به سرت گذشت. فرناز دوست داشتنی. چقدر خوبه روزنامه روز در اومد. مانی چقدر ناز شده بود. اون سه روز رو بايد از تقويم اين يه سال جدا کنم. صفحه هاش رو بکنم و نگه دارم. بابام زنگ زد. گفت يه سال شد بابايی. و من زدم زير گريه. بغض اين يه سال رو براش نگه داشته بودم. همه اش ترکيد. گفتم خيلی سخت گذشت. گفت يه قرن گذشت. گفت تحمل کن. گفت همه چی بهتر می شه. گفتم ديگه نمی تونم. گفت می تونی. گفتم آره می تونم.


اين يه سال رو از تقويم عمرم بايد بکنم بريزم دور. نه به خاطر درد نوستالژی ها، نه به خاطر درد دوری ها، نه به خاطر دلتنگی های کافه ای که همين چند روز پيش بستنش. اين يه سال اصلا انگار که نبود. اصلا به خاطر همه روزاش. گم شدن هاش. پا در هوا بودن هاش. درد هاش. خورشيد گم شده بود. صنم گم شده بود. ماه پيشونی هم گم شده بود. اين يه سال سال هذيون هام با دخترم "آبی" بود. اين يه سال درخت گلابی هم ميوه نداد. قهر کرده بود انگار. آره، اين يه سال رو از تقويم عمرم بايد بکنم بريزم دور. درخت گلابی حتما امسال ميوه می ده. سه ماه ديگه آبستن می شه. امسال خورشيد و صنم رو دوباره پيدا می کنم. ماه پيشونی رو می کشم. "آبی" رو به دنيا می آرم...



May 13, 2005


:(((((((((((((((((((((



May 12, 2005





لطفا يا اولی يا دومی يا هر دو رو با توجه به گروه خونی تون امضا کنين. به اين پسر اتهام ارتداد زدن! آقای شاهرودی بهتره خجالت بکشين و برين حداقل نهج البلاغه خودتون رو يه بار بخونين...


*منابع و لوگوها و زحمت ها کار: هاله عزيز (اولی و سومی) و آقای آلپر (دومی)



May 11, 2005


و البته واضح و مبرهن است که الان که نشستم بعد از صد سال می نويسم اين نوار قلبه رو دوربالای خودشه! فکر کنم يکی از دلايل اينکه حالم خوبه الان اينه که مامان آقای همسر اومده پيش ما و هم از تنهايی در اومدم و هم بهانه دارم برای اينکه کاری کنم و صبح ها از خواب پا شم. برامون يک چمدون سوقاتی آورده که خيلی مزه داد. يک عالمه خوراکی خوشمزه از جمله يک کوه! پسته و يه سری چيزای خوشگل برای خونمون، و از همه مهمتر يه گوشواره نقره خوشگل برای من، از همونا که انگاری بعد از قرن ها از زير خاک در اومده. نمی دونم اين يه نقطه ضعفه يا چيه که دلم غش می ره برای اينکه گوشواره آويز گوشم کنم و وقتی سرم رو تکون می دم گوشواره ها تکون بخورن!


مامان آقای همسر زن جالبيه. از اونا که دلم می خواد يه بار يه داستان در باره اش بنويسم. يه شخصيت به ظاهر آروم که کلا هم عاشق آرامش و امنيته، ولی در عين حال پشت اون شخصيت آروم سرپرشوری داره و من هر دفعه يه چيز جديدی تو شخصيتش کشف می کنم.


اصولا بيشتر اعضای خانواده آقای همسر يه جوری هستن که من به خاطر خودشون دوسشون دارم و باهاشون حال می کنم، نه به خاطر اينکه قوم شووَر هستن! و خوب از اين مساله خوشحالم. چون با وضع و روحيه ای که دارم اصلا تو موقعيتی نيستم که بتونم فيلم بازی کنم و الکی روی خوش نشون بدم. حالا اميدوارم "مَشِی" رو زيادی اذيتش نکنم اين يه ماهه که بازم بياد پيشِمون. آخه يه جورايی بوی مامان خودم رو می ده...




مشکل چی بود؟ مشکل هميشگی. يه سال داره می شه. يه بار دوستی برام ايميلی زد که به خاطر همون مشکل هميشگی هنوز جوابش رو ندادم. سوال کرده بود چه فايده ای داره وقتی ناراحتی از ناراحتيت می نويسی؟ چی به دست می آری جز اينکه دوستات رو ناراحت کنی؟ راست هم می گه. درسته که دوستای خوب نامه می دن، تلفن می زنن، حالتو می پرسن و تو ذوق می کنی از اينکه هنوز برای بعضی ها مهمی و دوست دارن. ولی خوب بعدش چی؟ فقط بقيه ناراحت می شن، بهت نصيحت هايی رو می کنن که خودت هم می دونی و بلدی و در مورد مشابه به دوست ديگه ای همون حرف ها رو توصيه می کنی. فقط يه فضای سياه رو تصوير می کنم. برای همينه که مدت هاست وقتی حالم بده سعی می کنم نه تو وبلاگم بنويسم، و نه اينکه اصلا باشم. خودم رو يه جورايی گم و گور می کنم. اينجوری برای خودم بهتره. چونکه باعث می شه اون حس رو تشديد نکنم برای خودم. ثبتش نکنم که بعدا يادم بياد دوباره.


چرا ناراحتم؟ چه مرگم می شه يهويی؟ نمی دونم. از اسم ها وحشت دارم. دلم نمی خواد بگم افسردگيه. اسمش رو گذاشتم نوار قلب. يه جوريه که بعضی روزها کلی خوشحالم و با وجود همه چيز احساس خوشبختی می کنم، و بعضی روزها هست که فقط دلم می خواد بميرم! ساعت ها می شينم در و ديوار رو نگاه می کنم و خيالبافی می کنم. عين ماشين يه سری کارها رو انجام می دم. روزی يه پاکت سيگار می کشم. هيچ تلفنی رو جواب نمی دم. هيچ ايميل و آف لاينی رو جواب نمی دم. همش فيلم نگاه می کنم. کارهايی که رو دستمه رو انجام نمی دم. کتابی که بايد بخونم رو نمی خونم. تا صبح بيدار می مونم و ورق بازی می کنم. سردرد می گيرم و هی قرص می خورم و قرص ها هم بی خوابی مياره به خاطر مقدار کافئين بالايی که داره و باعث می شه خوابم نبره. تو دلم هی غر می زنم. حتی دست و دلم نمی ياد برای دفتر خصوصی خودم چيزی بنويسم. بعد از دست خودم عصبانی می شم و بدتر می شه حالم! افتادم تو يه دور باطل. تو خلاء.


خودم می دونم که همش سه ماه ديگه مونده تا برم دانشگاه و همه درد و مرض هام تموم شه. می دونم که اينجا هزار تا امکانات خوب داره برای سرگرم شدن. می دونم چيکار بايد بکنم که اوضاعم بهتر شه. می دونم که حداقل 5 ميليادر آدم تو اين دنيا وجود داره که وضعشون به خوبی من نيست. چشام رو هيچ وقت نبستم به روی بدبختی های آدم ها. می دونم که بايد به بچه های خيابونی فکر کنم، مردم سومالی، آدمای بيگناهی که تو زندانن، زنای بدبخت، همه اون مشکلاتی که تو وبلاگ ها روزی صد بار ازشون حرف زده می شه. می دونم به خدا.


موضوع اينه که دست خودم نيست. يه حالت عجيبيه که هيچوقت تجربه نکرده بودم. من خيلی پوستم کلفت بوده و خيلی مشکلات واقعی داشتم که از پسشون بر اومدم و هيچوقت هيچکدومشون منو به اين حال و روز ننداختن. درست نمی دونم کی خودم رو وا دادم که اينجوری شم. و هرکاريش می کنم درست نمی شه.


فقط کاملا مطمئنم که وقتی برم دانشگاه از پس اوضاع حتما بر ميام و حالم مياد سر جاش. خودم رو تا حدی می شناسم. می دونم روزی که دليلی برای از خواب بيدار شدن پيدا کنم ساعت 7 صبح از تخت می پرم بيرون و می رم دوش می گيرم و آرايش می کنم و از خونه می زنم بيرون و تا ساعت ده شب می تونم مثل ساعت کار کنم و تازه شبش برم مثلا مهمونی و بعد تا نصفه شب آنلاين باشم و دوباره روز از نو روزی از نو. عين گذشته. عين همه اين پنج سال. اينو خوب می دونم. برای همين زياد به خودم گير نمی دم اين روزا. وقتی نوار قلبه پايين ميوفته می ذارم بيوفته! خودم رو ول می کنم. تو خلاء می مونم. نمی تونم تغييرش بدم. مشکلم اينه که به کار بيرون از خونه معتادم. پنج سال عين اسب کار کردم و هميشه تو تعطيلات بين کار حال و روزی مشابه همين حال و روز الانم رو داشته ام. افسردگی های تعطيلات نوروز رو وقتی ايران بودم يادمه. اصلا بخشی از تنفرم از عيد نوروز به همين افسردگی ها بر می گشت.


خلاصه که، يک سالش گذشت، سه ماه ديگه مونده. اينا رو نوشتم که بگم تا سه ماه ديگه لطفا اين نوار قلب من رو تحمل کنين. وقتی گم و گور می شم از دستم دلخور نشين، اگه ايميل جواب نمی دم دلخور نشين، اگه لينک ندادم دلخور نشين. اگه يه کاری رو که قول دادم انجام بدم ندادم دلخور نشين. فقط همين! اگه ببينم اين نوار قلب ها زيادی دراماتيک شد در اين وبلاگ رو می بندم بره پی کارش که ديگه وبلاگی نباشه که توقعی هم باشه و احيانا دلخوری ای. بعد هر وقت حالم سر جاش اومد بر می گردم. اگه هم ديدم می تونم همينجور کجدار و مريض ادامه بدم تا سه ماه ديگه خب ادامه می دم!


خواهش می کنم قضاوتی نکنين (چون خيلی واقعيت ها هست که نمی تونم ازشون بنويسم که تصوير کامل تری بهتون بدم)، در باره اين مطلب بهم ايميل نزنين، و تحملم کنين! وقتی حالم بياد سر جاش در مورد اين روزا خيلی حرفا دارم که بنويسم. اون موقع همه حرفاتون رو هم می شنوم.


خيلی خيلی مرسی!



May 7, 2005


ببخشيد که نيستم چند وقته و دو سه روز ديگه هم نخواهم بود...


فقط می خواستم بگم جلسه پالتاکی وبلاگ نويس ها شنبه ساعت 10 شب به وقت تهران و 10 و نيم صبح به وقت شرق آمريکا و يک و نيم بعد از ظهر به وقت غرب آمريکا تو اتاق blogiran به راه است. موضوع بحث هم آگهی ها در وبلاگستان هست. (در ادامه همون بحثی که چند وقت پيش از وبلاگ پرستو شروع شد درباره آگهی سايت خبری هاتف تو بعضی از وبلاگ ها.) فکر کنم از اين به بعد هر هفته همين موقع جلسه پالتاکی بلاگر ها به راه است.


چند روز ديگه ميام مثل بچه آدم وبلاگ می نويسم. ببخشيد که ايميل ها رو جواب ندادم و تو قضيه اکبر گنجی اصلا نبودم. يه مشکل کوچولو برام پيش اومده بود.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage