خورشید خانوم



« May 2005 | Main | July 2005 »


June 28, 2005


سيما زحمت کشيده يه نامه به انگليسی تهيه کرده و گذاشته تو وبلاگ ايرانيان هوادار صلح در مورد فرشيد فرجی فيلمبردار و کارگردان ايرانی که توسط نيروهای آمريکايی دستگير شده و اسمش تو ليست صليب سرخ نيست. فعلا بايد فشار آورد که اسم فرشيد فرجی حداقل تو ليست صليب سرخ بياد و بعدش برای آزاد شدنش تلاش کرد. خلاصه اگه کسی خواست به سناتور يا اعضای کنگره آمريکا يا سازمان های حقوق بشری نامه بده می تونه از نامه ای که سيما به انگليسی نوشته استفاده کنه.


***


من دارم می رم مسافرت تا شنبه و احتمالا تا جمعه اصلا به اينترنت دسترسی نخواهم داشت چون تو چادر قراره بخوابيم! ممکنه کامنت ها اين چند روز نياد تا من برگردم و منتشر کنمشون.


اين رو هم بخونين و شاد شين! فکر کنم آخرش رابين هود نژاد يا لری فلينت شه يا اندی وارهول! نمی دونم چرا فقط اين مشاوره منو ياد اون وزير تبليغات صدام می ندازه! آقای ابطحی ايشون رو ارشاد کنين يه وبلاگ بزنن ماها بيشتر شاد شيم.


و البته خبر لغو حکم اعدام ليلا که جای شادی واقعی داره.


و حرف های همسر گنجی رو هم بخونين که اصلا جای شادی نداره...



June 27, 2005


بدم نيست ها. رو راسته واقعا!! آراء سهمگين هم پشت سرش داره. دخالت قوه مجريه تو ساير قوا رو هم ديکتاتوری می دونه. و خب احتمالا اصلا نمی دونه يکی از وظايف رئيس جمهوری پيگيری اجرای قانون اساسيه. شايد هم می دونه و فکر می کنه اصلا حقوق بشر تو قانون اساسی جايی نداره. آره ديگه، بحث نخ نما و تهوع آور حقوق بشر!


***


حالا می گم که، ماها که هميشه کارمون غر زدن بود، يعنی ديگه به جون اين نبايد غر بزنيم چون آراء سهمگين پشت سرش داره؟ نمی شه به جون شما! ما به دولت خاتمی هم کلی غر زديم، حالا به رابين هود نتونيم غر بزنيم حناق می گيريم. دوستای تحريمی عزيز، وبلاگ بدون غر "مثل مسواک بدون خمير دندون می مونه"!* به خدا اگه غر می زنم منظورم کنايه به شما نيست. انتخابات تموم شد رفت پی کارش و دعواهامون! رو با هم کرديم و ما هم که ديشب با دوستامون يک مجلس ترحيم برای اصلاحات گرفتيم به صرف خرما و نوحه و کويتی پور و مارگاريتا به همراه چفيه بر گردن! و داشتيم فکر می کرديم اگه رابين هود انتخاب نمی شد ماها بهمون اينقدر خوش نمی گذشت ديشب. حوصله ندارم ديگه به خاطر هر حرفی که می زنم يه دوست تحريمی بياد باهام بحث کنه. من تسليم، من اصلا مردم رو نمی شناختم، من عامل جمهوری اسلامی، من به خون شهدای دهه شصت خيانت کردم و رفتم به جانی ها رای دادم. من بچه پولدار سوسول!! که درد فقر رو نمی شناسه و به جای فدا کردن خودش در راه شکم گشنه مردم ايران رفته آمريکا حرف از دموکراسی و حقوق بشر و همجنسگرايی می زنه.** قبول! ولی بذارين غرم رو بزنم. وگرنه ديگه وبلاگ نوشتن برام لطفی نخواهد داشت. چهار ساله غر زدم کسی نيومد بگه چرا غر می زنی. از اين به بعد هم بذارين غر بزنم. ديگه هممون حتما فهميديم که با وبلاگ نمی شه دنيا رو نجات داد ديگه نه؟! پس پيش به سوی چهار سال ديگه غر غر برای اينکه حناق نگيريم!


* اين اصطلاح رو عامل رژيم! قبلنا در مورد "وبلاگ بدون لينک" به کار برده بود.
** دوستی ايميل زده بود که مردم نون ندارن بخورن و اونوقت تو از همجنسگرايی می نويسی. واقعيتش اينه که هيچکس نمی تونه با وبلاگ شيکم گرسنه ای رو پر کنه (که اتفاقا در ايده آل ترين وضع ما يه بار يه کارايی کرديم و همراه با شيده برای عمل مريم خانوم تونستيم از طريق وبلاگ پول جمع کنيم.) اصولا حرف درست تر می تونست اين باشه که مردم گرسنه هستن و اونوقت ماها داريم وبلاگ می نويسيم. اينجوری اگه بخوايم به قضيه فکر کنيم می تونيم خيلی چيزای ديگه هم بگيم. مثلا مردم گرسنه هستن و اونوقت ما داريم دم از ادبيات می زنيم. مردم گرسنه هستن و ما دم از حقوق بشر و حقوق زنان می زنيم. مردم گرسنه هستن و ما رستوران می ريم. مردم گرسنه هستن و ما ماشين داريم. مردم گرسنه هستن و ما سينما می ريم و پيتزا می خوريم. واقعيتش اينه که از مردم ما گرسنه تر هم وجود داره. ولی هيچکس نمی تونه به تنهايی دنيا رو نجات بده. هر کسی روال معمولی زندگی اش رو داره همراه با شادی ها و تفريحات کوچيک زندگی خودش و اگه اينا رو نداشته باشه تبديل می شه به يه آدم مريض افسرده و باری اضافه به روی دوش جامعه می شه. هر چيزی جای خودش را داره. تنها کاری که آدم های معمولی که مسئوليت مديريتی ندارن می تونن انجام بدن اينه که در حد خودشون به آدم های بی بضاعت دور و اطرافشون توجه داشته باشن و به اونها کمک کنن و در عين حال کارشون رو با وجدان انجام بدن و کم کاری و دزدی نکنن. باز هم می گم با وبلاگ نمی شه دنيا رو نجات داد و بياين يک بار برای هميشه اين توهم رو بذاريم کنار و توقع اضافی از وبلاگ هامون نداشته باشيم. ولی در عوض، يه سری اطلاع رسانی محدود می شه کرد از طريق وبلاگ ها و يه سری حرف ها زد و بحث ها کرد تو وبلاگ که جای ديگه نمی شه زياد راجع بهشون حرف زد. و اين حرف ها شايد بتونه ذهنيت حتی يک آدم رو عوض کنه. و اونوقت می شه گفت که يک وبلاگ هم تونسته رو همون آدم های دور و اطراف خودش تاثير بذاره که حکايت همون کمک کردن آدم های معمولی به آدم های دور و اطرافشون می شه.



June 26, 2005


دوستانی که سيتی زن يا مقيم آمريکا هستين، شايد بتونين کمک کنين.


فرشيد فرجی، فيلمبردار مستقل ايرانی که داشته تو عراق در مورد کوروش کبير فيلم می ساخته توسط نيروهای آمريکايی دستگير شده. "کورش کار" کارگردان فيلم هم دستگير شده و اسمش تو ليست صليب سرخ هست، اما اسم فرشيد فرجی تو ليست صليب سرخ هم نيست و کلا هيچ خبری ازش نيست. من پرس و جو کردم از چند نفر که تو ارتش آمريکا هستن و گفتن می شه به سناتورهای ايالتمون نامه بفرستيم و ازشون بخوايم پيگيری کنن اين آدم کجاست. (البته ظاهرا خانواده کوروش کار اطلاع داده ان که فرشيد فرجی هم دستگير شده، ولی اسمش تو ليست صليب سرخ نيست.)


برای اطلاعات بيشتر برين وبلاگ خوابگرد رو بخونين که همه لينک های لازمه رو هم گذاشته و برای سناتور های ايالتتون نامه بدين شايد اونا بتونن خبری بگيرن. (تجربه نشون داده بعضی وقتا اين نامه ها اثر داره.)


بعدش هم به سازمان گزارشگران بدون مرز و عفو بين الملل و بقيه سازمان های حقوق بشری هم که می شناسين نامه بدين که اولا اسمش بره تو ليست صليب سرخ و دوما اگر می شه برای آزادی اش کاری کرد.


اينجا هم درمورد ستادی که برای پيگيری وضعيت اين فيلمبردار تشکيل شده و شماره تلفن های ستاد (در خانه سينماگران جوان) توضيح داده شده.



June 25, 2005


#ff00ff


بالاتر از سياهی هم رنگی هست. يه جور رنگ قهوه ای بخصوصی هست که از سياهی هم بالاتره، تازه از اون هم بالاتر باز رنگی هست.


This is not the end, this is just the beginning…


#ff00ff


و خدا روح جيم موريسون رو شاد کنه که اين روزها خوب به داد آدم می رسه. هر چند که احتمالا الان داره تنش تو قبر می لرزه از دست من که آهنگاش رو به اين دلايل مسخره دارم می ذارم اينجا. راستی، حالم داره می ياد سر جاش. احتياج به خوردن اين سيلی محکم داشتم. فعلا دارم فکر می کنم کجای اين دنيا وايسادم. مطمئنا اتفاقی که افتاد رو مسير آينده من تاثير زيادی خواهد داشت. بايد حسابی فکر کنم و يه راه جديد پيدا کنم. مثلا موضوع تحقيق استادم که راجع به توريسم تو کشورای آمريکای جنوبی هست اصلا هم بد نيست! فکر کنم از تحقيق در مورد همجنسگرايی در زنان ايرانی و تقابل اسلام و حقوق زنان و هويت عمومی و خصوصی زنان ايرانی (درونی و اندرونی) و موج اول فمينيسم ايرانی و ساير مواردی که به ايران مربوط می شه به درد بخور تر باشه! ظاهرا مردم ايران به اين چيزا احتياج ندارن و فقط بايد در مورد تهيه نون شب براشون حرف زد و در واقع براشون نون شب فراهم کرد. باور کنين اينو به خاطر رايشون به احمدی نژاد نمی گم. اين رو از حرف های دوستای روشنفکر طرفدار حقوق بشر فهميدم. من هم که اقتصاد بارم نيست و نمی تونم نون آور باشم... استغفرالله. الان باز فحش بی ناموسی می دم. کماکان اين وبلاگ تعطيله تا وقتی که تعادل روانی پيدا کنم و بتونم بدون تمايل به فحش دادن مطلب بنويسم.



June 20, 2005


روزنامه اقبال رو بستن. ستاد کروبی رو پلمپ کردن. احتمال مرگ گنجی و زرافشان هم زياده...
اين وبلاگ برای مدت کوتاهی به علت مشنگی حاد نويسنده اش تعطيل است.



This is the end...

(عکس از آرش)


اين هم برای کسايی که ته دلشون به حمله آمريکا دل بستن.




لطفا ايستاده نشاشيد.
(عکسی از دستشويی مرکز اسلامی ای که من رفتم توش رای دادم.)


shaash




نا اميدی مطلق،... ايران وطن منه؟


شبش تا 7 صبح بيدار بودم. صد تا آف لاين اومده بود برام: "بدبخت شديم." وقتی ساعت 7 رفتم بخوابم بعد از سه روز بی خوابی که بيشتر به بحث با طرفداران تحريم برای تغيير دادن نظرشون و دستشويی رفتن به خاطر اسهال شديد گذشته بود هنوز اميد به کروبی بود. تمام مدت تنم می لرزيد. دوستی جايی نوشته بود احمدی نژاد با معين مگه چه فرقی می کنه و تمام عصبانيتم رو سر اون ريختم. نوشتيم "تحريم، ترحيم آزادی شد". کدوم آزادی؟ آزادی اينکه ايرانی های زيادی تونستن بعد از مدتها برگردن به ايران، وقتی که صدها هزار ايرانی ديگه هنوز نمی تونن برگردن، آزادی اينکه بتونيم آزادانه با همکلاسی های پسرمون تو دانشگاه حرف بزنيم، آزادی اينکه يه مدت روزنامه ها و کتاب های کمتر سانسور شده بخونيم، آزادی اينکه تو دانشگاه در مور عقايدمون آزادانه حرف بزنيم، آزادی اينکه از حقوق زنان بيشتر حرف بزنيم، آزادی اينکه پاچه شلوارهامون چند سانت کوتاه تر شه و روسری ها عقب بره، آزادی اينکه صدها زن تو شوراهای شهرستان ها و روستاها نماينده بشن... نه، از اين حرف ها خيلی بالاتر بود، می تونم صدها خط بنويسم اينجا، ولی اهميتی هم داره مگه؟


فکر کردم معين فقط يک ميليون و نيم رای می خواست تا به جای احمدی نژاد بره بالا، يک ميليون و نيم رای از 20 ميليون رايی که داده نشد، ولی اهميتی هم داره مگه؟


وقتی تو رستوران ايرانی نشسته بودم بعد از رای دادن يه شبکه ماهواره ای ايرانی همش جمله "انتخابات تحريم شد" رو چشمک زنون نشون می داد و من داشتم بحث می کردم که اين جمله غلطه چون خيلی ها رای دادن و شبکه ای که خيلی ها تو روستاها هم می بينن نبايد جمله غلط بنويسه! بعدش هم که نتيجه نهايی اعلام شد ديديم 28 ميليون رای دادن و سهم رای دهنده های به معين تو مشروعيت بخشيدن فقط 4 ميليون رای بود. بعد بجث می کردم که وقتی می گين نظام ديکتاتوريه پس بحث مشروعيت ديگه چه معنايی داره؟ تو نظام ديکتاتوری که مشروعيت معنی نداره، داره؟ اگه عقيده داريم نظام ديکتاتوريه حداقل تلاش کنيم که ديکتاتوری دردش کمتر باشه. اگه اعتقاد داريم مشروعيت مهمه که پس يعنی اعتقاد داريم دموکراسيه و تو دموکراسی بايد رای دادی. ولی اهميتی هم داره مگه؟


وقتی بيدار شده بودم تموم شده بود. يه قاتل با يه مغز متفکر قتل رفتن بالا برای اينکه رئيس جمهور کشور من شن. بابک رو بغل کرده بودم و زار می زدم. تمام روز سوگوار بودم. سوگوار چيزی که درست نمی دونم چيه. ميگرن، سرفه، سيگار پشت سيگار، ولی اهميتی هم داره مگه؟


می گن تقلب شده، می گن امکان نداره احمدی نژاد رای اول تهران رو آورده باشه. ولی اهميتی هم داره مگه؟


حوزه رای گيری لوس آنجلس رو مثل چهار سال پيش ايرانی های اونجا تلاش کردن و بستن. حوزه رای گيری ايرواين رو که تو يه هتلی بود تهديد به بمب گذاری کردن و در نتيجه هتل رو تخليه کردن و نشد اونجا هم رای بگيرن. يک نفر از اعضای ستاد معين به خاطر به آتيش کشيده شدن ستاد دچار 60 درصد سوختگی شد. احمدی نژاد می خواد برنامه های جدا سازی خانوم ها و آقايون بذاره برای حفظ و صيانتشون. رفعت بيات می گه به احمدی نژاد رای داده شد چون اسلام رو تو تبليغاتش بر باد نداد. رضا پهلوی که ادعای آزادی ايران رو داره به جای اينکه بره ايران و جونش رو به خطر بندازه برای اينکه رژيم رو بندازه تو خطر هزينه دادن، 3 روز اعتصاب کرد!!! اهميت داره نه؟


اون لوگوی به معين رای می ديم يهو با لوگوی رای دادن به رفسنجانی عوض شد و من شيش متر از جام پريدم وقتی ديدمش تو وبلاگم. دوباره اشکام سرازير شد، ولی اهميتی هم داره مگه؟


تو رويا به سر می برم. از دست من کاری بر نمی آد. من اگر ما بشويم هم کاری بر نمی آد. 50 هزارتومنی های کروبی رای می آرن. می دونستم رای می آرن. برای همين اينقدر دغدغه کتاب خونی و روزنامه خونی داشتم هميشه، دغدغه مطالعه و فرهنگ. شاگردام رو تو کلاس اينگليسی وادار می کردم هر روز روزنامه فارسی بخونن! تو رودرواسی می نداختمشون که کتاب بخونن. براشون از کنوانسيون منع تبعيض عليه زنان حرف می زدم! بهشون گاهی استفاده از اينترنت رو ياد می دادم. شاگرد هايی که اکثرا از جنوب تهران می اومدن و تفريحاتشون تلويزيون ديدن و ماهواره ديدن و مجله خانواده خوندن بود. وقتی رای کروبی رو شنيدم گفتم آيا نبايد ول کنم برگردم ايران و دوباره به شاگردام بگم روزنامه و کتاب بخونن؟ بعد با صدای بلند به ريش نداشته ام خنديدم. اهميتی مگه داره؟


معين خيلی بد حرف می زنه. معين کاريزما نداره. مشارکت حکم حکومتی رو پذيرفت. مشارکت همه اقشار حکومت رو در نظر نگرفت تو تبليغاتش. نيک آهنگ می گه مشارکتی ها هم خيلی دزدن. من اعتقاد دارم اصلاحات پله ای لازمه. فرناز از جوون هايی می گه که اندکی هوا برای نفس کشيدن رو به خفقان ترجيح می دن. علی دوستم از ايده آليسم روشنفکری حرف می زنه. هاله برای رايش ارزش قائله. من می خوام دن کيشوت وار به جنگ خفقان برم. شادی می گفت اينها که برن معلوم نيست ديگه بتونيم هيچ وقت برای پروژه امون مجوز بگيريم. من خواب انقلاب کردن با پروژه امون رو می ديدم. سيامک از فعاليت ان جی او ها حرف می زنه، نهاد های مدنی مستقل. اهميتی مگه داره؟


همه اينها چه اهميتی داره وقتی که ما مونديم و احمدی نژاد و رفسنجانی؟ چه اهميتی داره وقتی که من موندم سر دوراهی اينکه برای رفسنجانی تبليغ کنم يا نه؟ همه اينا چه اهميتی داره وقتی از اونطرف مردم بدبخت کشوری که منابع طبيعی خوبی داره به خاطر غم نان يا عمامه روی سر کروبی بهش رای می دن. وقتی که يه عده ذوب ولايتن، وقتی که از اونور هموطن های تحصيل کرده من حوزه رای گيری رو می بندن و حق فکر کردن و تصميم گيری و رای دادن رو از يه عده ديگه از هموطن هام می گيرن؟


بعد از گريه هام به خاطر نتيجه انتخابات تصميم گرفتم يکی از همين روزها برگردم ايران. راه بيفتم عين يهودی سرگردان با مردم کوچه و خيابون حرف بزنم. روزی ده ساعت درس بدم به دخترهای جنوب شهری. بعد تصميم گرفتم بمونم و بخونم و بخونم و بخونم و بعدش که حسابی پر شدم برگردم ايران و باز برم درس بدم به دخترهای جنوب شهری. بعد فکر کردم اهميتی هم داره مگه؟


من احمقم. من هم ايده آليست هستم. من فکر می کردم درست فکر می کنم. من به اصلاحات اعتقادات دارم. کی می گه اين درسته برای ايران؟ حتی يه عده از ايرانی هايی که تو آمريکا کلی تحصيل کرده ان هم به ديکتاتوری اعتقاد دارن. پس کی می گه من درست فکر می کنم؟ تعداد زيادی از مردم ايران به ديکتاتوری علاقه دارن. خيلی هاشون انتخاب می کنن که حتی تو کوچه و خيابون ديکتاتورهای کوچيکی باشن. تو لوس آنجلس هم انتخاب می کنن ديکتاتور باشن. تو کتابخونه يه دانشگاه انتخاب می کنن ديکتاتور باشن. آره، همشون اينطوری نيستن، ولی خيلی هاشون اينطوری ان. اونايی که می گن من مردم رو نمی شناسم درست می گن. من شايد بدونم زن های مسجدی اکباتان 8 سال پيش خاتمی رو به ناطق ترجيح دادن فقط به خاطر اينکه عمامه اش سياه بود و سيد اولاد پيغمبر بود، شايد بدونم اون دختر جنوب شهری که هميشه مورد خشونت پدرش بوده ياد نگرفته جز مجله خانواده و فهميه رحيمی چيز ديگه ای بخونه و اصلا نوع ديگه ای از مطالعه بهش آرامش نمی ده، شايد بدونم که سکينه خانوم دو ماه تموم سيب زمينی به خورد بچه هاش داده بود چون شوهر مريض و بيکارش کتکش می زد و نمی ذاشت بره تو خونه های مردم کلفتی، شايد بدونم که کميته امداد شناسنامه معصومه خانوم رو در ازای پونزده هزارتومن گرفت و به جاش رای داد به کسی که معصومه خانوم حتی نمی دونه کی بود، شايد بدونم که فاميل عوضی مون به خاطر پايين تنه اش سر زن جوون خوشگلش که به زور چهاربار حامله اش کرده بود هوو آورد و چندين روز تو خونه زندانی اش کرد و کتکش زد و وادارش کرد رضايت بده به ازدواج دوم، شايد بدونم که اون زن هيچوقت جرات نکرد به پدرش که دايی شوهرش هم بود بگه که شوهرش سرش هوو آورده چونکه می ترسيد باباش شوهرش رو بکشه و اونوقت 6 تا خواهرهاش که تو فقر دست و پا می زنن بی سرپرست شن، شايد بتونم تصور کنم اين فاميل ما به احمدی نژاد هم رای می ده چون شديدا مذهبيه و طرفدار ولايت! شايد خيلی چيزای ديگه در مورد مردم بدبخت و محروم کشورم بدونم، اما هيچچی در مورد اون 20 ميليون نفری که رای ندادن نمی دونم، هيچی در مورد اون آدم های ايده آليستی که 28 سال پيش انقلاب کردن نمی دونم، هيچی در مورد اون آدم های لوس آنجلس نشينی که حوزه رای گيری رو بستن نمی دونم، هيچ چی در مورد آدم هايی که پشت پرده تلويزيون های ماهواره ای هستن و نه تنها از معين حمايت نکردن، از نظريه گنجی هم که گفت تحريم کنيم و بعدش نافرمانی کنيم و هزينه بديم هم حمايت نکردن و به جاش هخا به خورد مردم دادن نمی دونم (همون ماهواره هايی که تا دل روستا ها هم می رن، روستاهايی که صدا و سيما هنوز مشکل آنتن دهی اشون رو درست نکرده و تلويزيون ايران رو نمی تونن ببينين!) هيچی در مورد آدمی که اعتقاد داره احمدی نژاد بی غل و غشه نمی دونم، هيچی در مورد آدمی که از رای دادن من حالش به هم می خوره نمی دونم. من هيچی در مورد اين نوع تفکرها نمی دونم. و من اميدم به اين آدم ها بود. آدم هايی که تو دسته روشنفکرها قرارشون می دم. اميدم به اين آدم ها بود که بتونن راهکار عملی ارائه بدن برای تغيير اوضاع. اما من از اين آدم ها هيچی نمی دونستم و نمی دونم.


من اميدی ندارم که روشنفکرای ما هيچوقت به راه حلی برسن برای تغيير اوضاع. من اميدی ندارم که روشنفکرای ما بتونن مردم رو آموزش بدن تا مردم بفهمن وعده پنجاه هزارتومن در ماه يه شوخی خنده داره. من ديگه هيچ اميدی برای تغيير اوضاع ندارم. من اصلا شک کردم که آيا من ايرانی هستم و ايران وطن منه؟ من حس می کنم بی وطن شده ام. هيچ جا جام نيست. من احساس می کنم هيچوقت از دست من برای ايران هيچ کاری بر نمی آد. به خاطر همه اين چيزها، من برای رای دادن به رفسنجانی تبليغ نمی کنم. حرف من اصلا تاثيری نداره. من می رم به رفسنجانی رای می دم فقط به خاطر فرناز و پرستو و آسيه و شادی و آرش و حميدرضا و پريسا و کتی و خسرو و نيما و اميد و همه دوستای ديگه ام که تو ايران زندگی می کنن و هيچوقت هم خودم رو نمی بخشم برای رای دادن به رفسنجانی.


من شايد ديگه هيچوقت ... مگه اينکه غم دوری دوستام به مرز ديوونگی منو بکشه. و البته من حالم خيلی بده و ميگرن و حس بی وطنی داره من رو ديوونه می کنه. من شايد حرفم رو پس بگيرم بعد از چند روز روزه سکوت و هضم واقعيت. من شايد حرفم رو پس بگيرم اگه مردم ايران جلوی رئيس جمهور شدن احمدی نژاد رو بگيرن، اما مگه اهميتی هم داره؟


نظر خواهی ندارم. منم می خوام ديکتاتور بشم و به قول دوستان تحمل شنيدن نظر مخالف رو نداشته باشم. من هم يه ديکتاتورم که حالم خيلی بده و ديگه انرژی گفتمان ندارم.



June 18, 2005


تحریم ترحیم آزادی شد.



June 17, 2005


يه جورايی مسموم شدم و دل پيچه و غيره ولی در تلاشی دن کيشوت وار در حالی که تاپ نارنجی پوشيدم دارم می رم دو ساعت رانندگی کنم تا به مسجد محل رای گيری تو يه شهر ديگه برسم و مشتی محکم بر دهان خودم بزنم و باز دوباره با اين حال دوساعت برونم و بر گردم و البته فقط به اعتبار دستشويی های پمپ بنزين های توی راه و از ترس اينکه می گن رای احمدی نژاد داره می ره بالا. اه اصلا به ريخت احمدی نژاد فکر می کنم دل پيچه ام بدتر می شه. دوستان ساکن آمريکا هنوز چند ساعت وقت هست.


http://www.election1384.com/location.pdf



June 16, 2005


و بالاخره من هم تبليغ می کنم:


در انتخابات رياست جمهوري از دکتر معين حمايت مي کنيم


و اين مطلب هم نهايت استدلالم هستش و نمی تونم از استدلال هام بيشتر از اين دفاع کنم اما استدلال مخالفی هم نتونست نظرم رو عوض کنه:


تحريم يا ضد تحريم – محمد حيدری


***


اين ها رو هم مفيد دونستم (همه در موافقت با رای دادن به معين و با عرض معذرت ايندفعه لينک مخالف ها رو نمی ذارم چون مثلا دارم تبليغ می کنم. ولی تو ليست وبلاگ های اين گوشه خيلی هاشون رو می تونين پيدا کنين. خيلی از دوستام...)


آیا باز هم روشنفکران اشتباه خواهند کرد؟ - ليلی فرهادپور


دكتر معين بهترين گزينه اصلاحات /عزت الله سحابي


ورود نهضت آزادی و ملی مذهبی ها به انتخابات


رأي انتقادي و فرداي انتخابات – خشايار ديهيمی


حقيقت جو: وجود دولت دمكراسي خواه و مدافع حقوق بشر حداقل اجازه رشد غده سرطاني ديكتاتوري را مي گيرد


علوي تبار - عالم خیال را رها کنیم ؛ تحریم برنامه سیاسی نیست


نامه ي عضو شوراي مركزي دفتر تحكيم(علامه) به شوراي عمومي


يادمان باشد بر ما چه گذشت - منيژه حکمت


من رای می دهم، من رای نمی دهم! – آسيه امينی


اعجاز رسانه های کوچک و چرا خانه نشینی روا نیست – اميد معماريان


چرا به معین رای می دهم - فرهاد رجبعلی (وب نامه)


اگر رای ندهم...؟ - چرا نگاه نکردم


پس از واقعه – خودمونی


الف-چرا حتما حتما رای می دهم؟ و ب-چرا به نامزد اصلاح طلب ها رای می دهم؟ - معصومه ناصری


اين مطلب و اين مطلب و اين مطلب از دنتيست


خسته، مردد و بی میل... – فرناز سيفی


و باز برای ایرانی آزاد و آباد – اين يک زن است


اين مطلب تفتستان


اين مطلب آلوچه خانوم


حاشیه بر بحث انتخابات (يک) و حاشیه بر بحث انتخابات (دو) – روزنگار تورنتو


بوي بناپارتيسم - گلناز


راي من روزنه‌اي كوچك به سوي دموكراسي - صورتک


و و و ...




اطلاع رسانی:


"اعتصاب غذای سراسری در زندان در دفاع از آزادی و اعتراض به برگزاری نمایش انتخابات ریاست جمهوری:


گروهی از زندانیان سیاسی زندان اوین قصد دارند در اعتراض به "برگزاری انتخابات غیر آزاد ریاست جمهوری"، "عدم رعایت حقوق بشر در ایران" و در دفاع از "آزادی بیان"، "قلم" و "عقیده" و "آزادی بی قید و شرط همه زندانیان سیاسی و عقیدتی"، از روز 20 خرداد ماه سال جاری در یک اقدام مشترک و هماهنگ دست به اعتصاب غذا بزنند.


این زندانیان گفته اند اعتصاب غذای خود را تا پایان روز 18 تیر ماه ادامه خواهند داد."


گروهی از مردم و وبلاگ نويس ها هم برای پشتيبانی اين حرکت روز جمعه 27 خرداد در يه حرکت سمبليک اعتصاب غذا می کنن. در موردش اينجا بخونين و حتی اگه با اينکار همراهی نمی کنين در موردش اطلاع رسانی کنين چون اين کار فقط وقتی فايده داره به نظر من که در سطح دنيا خبرش پخش شه:



(و البته من در اين حرکت شرکت نمی کنم)




1- بی سوادی خيلی چيز بديه و کليه بحث هايی که اين مدت در مورد انتخابات شد من رو به اين نتيجه رسوند که علاوه بر خيلی چيزهای ديگه در مورد تاريخ ايران (در اينجا تاکيد بر تاريخ معاصر) هم شديدا بی سوادم. تو بحث ها هرجا حرفی از يک نکته تاريخی شد من کم آوردم. 27 سالمه و هنوز نمی تونم يه کتاب جدی در مورد تاريخ ايران بخونم و اين مساله خجالت آوره. اميدوارم که بتونم مثلا دو سال ديگه بيام تو همين وبلاگ بنويسم که يه خورده سوادم در اين مورد رفته بالا.


2- پرسيده بودم راهکار عملی برای تغيير اوضاع چيه و به جای رای دادن چيکار می تونيم بکنيم. نگاه سوم تو جواب اين مطلب نوشته بود "نافرمانی مدنی". لرد شارون هم در همين مورد نوشته (لينک از طريق ندا). اين ايده نافرمانی مدنی برام خيلی جالبه. هر چند که مدل گاندی رو که نگاه سوم ازش حرف زده بود در مورد ايران کارگر نمی دونم چون اونجا مردم در برابر استعمار يه حکومت خارجی بودن و حس ناسيوناليستی مردم به موفقيت حرکنشون خيلی کمک کرد و تو ايران ما با يه حکومت خارجی روبرو نيستيم. خيلی از مثال هايی که لرد شارون زده در مورد کشورهای خارجی رو هم در مورد مشکل اصلی ايران يعنی اساس حکومت عملی يا مرتبط نمی دونم و فکر می کنم مثال هايی که زده در مورد يک مساله خاص بوده، در صورتی که ما با يک مساله عام يعنی اساس حکومت و دموکراسی روبرو هستيم که نافرمانی گسترده تری می خواد از اونچه که تو مثال ها اومده. به عنوان يه آدمی که ديگه تو ايران حضور فيزيکی نداره هم مسخره است که بگم آهای مردم نافرمانی مدنی کنين و چوبش رو بخورين و منم اينجا در امنيت براتون غصه می خورم، ولی اين ايده به نظرم ايده خوبيه! حکم و دستور نمی دم، اما پيشنهاد می کنم فارغ از نتيجه انتخابات در مورد نافرمانی مدنی و اينکه چه ماهيتی می تونه داشته باشه تو ايران تو وبلاگامون بيشتر حرف بزنيم. اصولا خوبه که در مورد هر راهکار عملی ای که برای تغيير پيشنهاد بشه حرف زده شه و فعلا اين تنها راهکار عملی ای بود که من شنيده ام. لرد شارون از تجمع زنان در اعتراض به قانون اساسی به عنوان يه نافرمانی مدنی مثال آورده. با يه گشت کوچيک تو وبلاگ های زنان و سايت ها می بينيم که بخشی از زن هايی که تو اون تجمع شرکت کردن و به تعبيير لرد شارون نافرمانی مدنی کردن، می خوان رای بدن (در کنار بخش ديگه ای که تحريم می کنن). نمی شه نتيجه گرفت که می شه هم رای داد و هم نافرمانی مدنی هم کرد؟ يعنی اين دو تا در تضاد هستن؟ در اين مورد محمد حيدری خوب نوشته.


3- سوال اصلی ترم اينه که آيا نمی شه همه ماهايی که هدف و خواسته مشترک داريم، يعنی دلمون می خواد تو کشورمون دموکراسی برقرار شه همراه با رعايت کليه مفاد حقوق بشر و حکومتی سکولار داشته باشيم (به اين معنی که قوانينمون بر اساس شرع نوشته نشه و دين با حکومت مخلوط نشه)، اعم از تحريم کننده ها و رای دهنده ها (حالا به هر کانديدايی) بعد از انتخابات با هم همفکری کنيم برای راهی برای تغيير؟ يعنی رای دادن يا ندادن خط جدايی بين ما می ندازه و راهمون رو از هم جدا می کنه؟ يعنی از فردای روز انتخابات هر اتفاقی بيفته بايد وقتمون رو صرف سرزنش طرف مقابل کنيم يا اينکه می تونيم فراموش کنيم کی چيکار کرد تو انتخابات و با هم همفکری کنيم برای پيدا کردن راهکارهای عملی؟ نمی شه اين همه انرژی ای که داريم و حسابی تو اين مدت برای بحث در مورد انتخابات ازش استفاده کرديم رو برای بحث در مورد راهکارهای عملی برای تغيير هم به کار ببريم؟




اين مطلب آقای معروفی رو می ذارم اينجا برای کسايی که به خاطر فيلترينگ نمی تونن وبلاگشون رو ببينن.


دعوا همه سر يک صندلی‌ست


از يک ماه پيش وبلاگ‌های من، يعنی «حضور خلوت انس»، «جمهوری قلم»، «گردون ادبی»، «فريدون سه پسر داشت»، و «Abbas Maroufi's Deutsch Weblog» همگی در ايران فيلتر شده است. بسياری از دوستانم حدوداً يک ماه است که نمی‌توانند صفحه‌ام را باز کنند. مدتی ساکت ماندم تا شايد خودم موضوع را سليقه‌ای و ادواری تلقی کنم، و ماجرا بگذرد. اما چنين نيست.
بايد از راه‌های ديگر اقدام کنم، با تمام توان. بايد رمان و ادبيات را بگذارم برای جايی ديگر، و فعلاً از حقوقم دفاع کنم. راهی نيست جز ادامه‌ی ژورناليسم سياسی، افشاگری، نورتاباندن به ويرانگری و ويرانه.


با مرکّبم سياه‌شان می‌کنم
از دوستانم که هنوز فيلتر نشده‌اند می‌خواهم مطالبم را در وبلاگ‌هاشان بازنويسند. اين را می‌دانم که هر دوستی يک پنجره‌ی خانه‌اش را برای من باز می‌گذارد. اين تنها دارايی من است، بارها گفته‌ام. اما راستش حالا ديگر قابل سانسور نيستم، فقط از اين نکبت خسته شده‌ام.
بحث‌هايی چون آزادی بيان، دموکراسی، و حقوق بشر حالا ديگر از حوصله‌ی امکان جهانی بشر خارج است. همانطور که دوازده سال پيش در ايران، در همين "حضور خلوت انس" نوشتم: «چيزی که در جامعه‌ی ما حذف شده، اوليسس جيمز جويس است؛ رمانی که پنج هزار نفر بيش‌تر قادر به درکش نيستند. اما چيزی که فراوان می‌يابيد فيلم‌های پورنو ساخت هنگ‌کنگ است؛ در ميدان توپخانه کيلويی می‌فروشند...»
عارم می‌آيد از راست‌ها و نظامی‌ها حرف بزنم. روی سخنم با اصلاح‌طلبان است که دارند خودشان را به در و ديوار می‌زنند تا صندلی مقام را بچسبند، و خودشان را توجيه کنند. دروغ می‌گويند. در همين سايت "رويداد" و "امروز" که دور بزنيد، يک "غريبه" نمی‌بينيد، از نام ما کهير می‌زنند، آنوقت شعر سيمين را شعار تبليغاتی می‌کنند. به قول خودشان در "بازترين دوره" ما را برنمی‌تابند، وای به روزی ديگر که يکی با رأی مردم به حکم حکومتی گردن ‌نهد!
با هيچ‌کدام از چهره‌های جمهوری اسلامی راه به جايی نمی‌توان برد. اين نظام و اين اسلام جز اينکه بشريت را به گورستان هدايت کند، دستاوردی ندارد.


ديکتاتور بد، ديکتاتور خوب!
واژه‌ها گاهی بار لغتنامه را سنگين می‌کنند؛ صدام بد بود، فيدل کاسترو خوب است! اصولگرايان بدند، اصلاح‌طلبان بهترند! خدای من! بيست و پنج سال، و هربار به ترفندی مردم را مجبور "اکل ميته" * کرده‌اند تا خودشان از حکومت نيفتند. و حرف آخر را رهبرشان امروز زد: «ملت ايران روز جمعه از نظام و قانون اساسی دفاع می‌کند.»
بميريد که کشته نشويد، تحقير ‌شويد که بی‌آبرو نشويد، در زندان بمانيد که کاميونی‌تان نکنند! به "اين" رأی دهيد تا به "آن" رأی نداده باشيد، در فقر و فلاکت فرو رويد که از گشنگی نميريد. فعلاً "اين" را قبول کنيد که "بدتر" نشود. بدتر يعنی چی؟ مگر از اين بدتر هم هست؟
وای بر مردمی که خيال کنند در بازی بد و بدتر، پا به انتخابات سالم و انسانی گذاشته‌اند. وای بر آنهايی که تصور کنند اينها (از دم) بهتر از چائوشسکو يا استالين يا صدام حسين‌اند. و وای بر جوانانی که از سايه‌ی زودگذر يک فاشيست نظامی يا فاشيست کهنه‌کار بهراسند تا به يک دولت مستعجل تحت حکم حکومتی تسليم شوند.
نه. در ايران آزادی نيست، حقوق بشر نيست. و اين بازی‌ها اصلاً دموکراسی نيست. دعوا همه سر يک صندلی‌ست.


* اکل بر وزن اهل، ميته بر وزن عينه، يعنی انسان ناچار به خوردن مردار شود تا نميرد. يک اصل فقهی.


لينک مطلب: http://maroufi.malakut.org/archives/013314.shtml

لينک نظر خواهی مطلب: http://www.malakut.org/cgi-bin/mt/mt-comm-malakut.cgi?entry_id=13314



June 15, 2005


زن، سکس، و شوک فرهنگی!


نمی دونم چند نفر آدم همجنس گرا اين متن رو می خونن. اميدوارم که هيچکدومشون از حرف های من و واژه هايی که احتمالا ممکنه اشتباه به کار ببرم ناراحت نشن. تازه فهميدم که چقدر شوت می زدم. اميدوارم خامی و بی دانشی من رو ببخشيد.


نمی دونم چرا تا می خوام از کنفرانس بنويسم، فکرم گره می خوره به هزار تا تجربه شخصی، و هزارتا خاطره مربوط به ايران. و از امروز صبح هم گره خورده به اين مطلب سيبيل طلا و فرنگوپوليس. گفتم که دچار شوک فرهنگی شدم تو کنفرانس. معمولا وقتی با يه چيزی که از ظرفيت فکری يا احساسيم بالاتره مواجه می شم تب می کنم و برای همين شب دوم هم تب کردم. چی باعث شد تب کنم؟ حتما بهم می خندين يا عصبانی می شين و می گين عجب عقب افتاده ای هستم. من از ديدن چند صد زن همجنسگرا تو کنفرانس دچار شوک شدم! هميشه می گفتم انتخاب جنسی حق هر کسی هست و تا وقتی برخلاف طرف مقابل عمل نشه هر نوع رابطه جنسی اشکالی نداره. اما اونجا فهميدم که اصلا هيچوقت نمی دونستم از چی حرف می زنم! واقعيتش اينه که هيچوقت يه زن همجنسگرا تو عمرم نديده بودم. از روی هوا حرف می زدم. برام ملموس نبود چيزی که ازش حرف می زدم. يه جوری حرف می زدم انگار من حتما بايد حق بدم که يه نفر همجنس گرا باشه، انگار که همجنسگرايی يه چيز غير طبيعيه که حالا ما چون خيلی روشنفکريم و معتقد به آزادی جنسی و حق هر کسی بر بدنش اجازه می ديم که يه عده هم همجنسگرا باشن و نقدشون نمی کنيم. وقتی زن های همجنسگرا رو ديدم فهميدم که همجنسگرايی اصلا يه همچين چيزی نيست. همجنسگرايی يه واقعيته، يه واقعيت عين همون واقعيت مثلا تمايل من به رابطه با يه مرد. يه واقعيتی که اصلا مسخره است من برای بودنش بخوام از حق داشتن يا نداشتن و يا اصلا همين واقعی بودن حرف بزنم! انگار که يکی بگه من حق دارم باشم يا نه! بحث طبيعی و غير طبيعی اصلا يه بحث بيهوده ای به نظرم اومد. به همون اندازه بيهوده که مثلا بخوايم اثبات کنيم که طبيعيه که من دلم می خواد با يک مرد بخوابم! يعنی اساسا اون گزينه مطلق دو تايی زن و مرد که همه عمر تو ذهنم فرو شده بود دچار تزلزل شد. اولش درکش برام سخت بود. اصلا نمی تونستم باور کنم آدم های متفاوتی از من و گزينه های دوتايی متفاوتی از گزينه هميشگی مرد و زن هم وجود داره. يعنی حتی وقتی از حق همجنسگرايی هم حرف می زدم، باز هم در چهارچوب همون زن-مرد بود و اين يعنی اينکه به نظرم زن-زن و مرد- مرد و غيره رابطه ای خارج از تنها دوتايی ممکن بود که بايد قبولش می کرديم چون بعضی آدم ها از نظر ژنتيکی و روانی و مغزی و هورمونی و غيره خارج از اون دو تايی بودن. خلاصه که ساختار اون دو تايی از بيخ و بن تو ذهنم شکست و البته نمی تونستم هضمش کنم. يعنی آدم هايی که اونجا می ديدم رو تونستم باور کنم، ولی همش دنبال اين دو تايی زن-زن تو جامعه ايرانی می گشتم. اونچه که روبروی خودم می ديدم برام واقعی بود چون با گوشت و پوست و احساس جلوی چشمم بود و اصلا باعث شد مفهموم زن و مرد هم تو ذهنم بريزه به هم و تعريف های جديدی جاشون رو بگيره. اما چيزی که باعث شد تب کنم تصور اين دو تايی زن-زن تو جامعه ايران بود. سعی می کردم واقعيتی که جلوی چشمام می بينم رو تو جامعه ايران تصور کنم و نمی تونستم. يعنی از فکرش هم می ريختم به هم. از فکر همه اون زن های واقعی که تو ايران تو دوتايی زن-زن گنجونده می شن، و من هيچوقت نديدمشون. يعنی يه واقعيت گنده که رسما حذف شده! همين الان هم که بهش فکر می کنم سردرد می گيرم. نمی تونم قبول کنم که همچين دوتايی هايی تو ايران وجود نداره! نمی تونيم بگيم يه واقعيتی فقط مختص به يه ناحيه جغرافيايه که! و من همش فکر می کنم پس اين زن ها کجا هستن تو ايران؟ چند نفرشون اصلا می دونن که تو چه چهارچوبی قرار می گيرن؟ چند نفرشون مجبور شدن يا به خاطر همون روند طبيعی جامعه خواستن که تو دو تايی زن-مرد قرار بگيرن؟ چند تا ازدواج کام نيافته به اين خاطر به وجود اومده؟ و هزار تا سوال ديگه...


اين سوال ها از اون روز داره من رو آزار می ده و نمی تونم با وجود اينکه بحث روز انتخابات و زندانی های سياسيه، بهشون فکر نکنم. و بعد مطلب سيبيل طلا رو خوندم و به دنبال اون مطلب سيما و نيک آهنگ و فکر کردم ما کجای کاريم؟ و فکر کردم اين تابوها و بحث اندرونی و بيرونی چی به سر خيلی ها آورده؟ اينکه ما هنوز اندر خم يک کوچه ايم که آيا يک زن حق داره در مورد سکس حرف بزنه يا نه، اينکه آيا اصلا فضای عمومی جای شايسته ای يا مفيدی برای حرف زدن از تمايلات جنسی يک زن هست يا نه، اينکه يه زن با حرف زدن از سکس فقط آبروی زن ايرانی رو می بره و ديگر هيچ، اينکه ما اندر خم کوچه پرده بکارت هستيم، اينکه هزار تا اولويت هست و زن های ايرانی از پايه ای ترين حق هاشون هم برخوردار نيستن و حرف زدن از مسائل جنسی فقط به تحريک کردن مردها منجر می شه و دردی رو دوا نمی کنه!! خلاصه هزارتا چيز از اين قماش داره ذهنم رو آزار می ده و فکر می کنم تا کی بايد اينجوری باشه؟ کجا بايد از اين چيزا حرف زد که فايده داشته پس؟ حق های اوليه زن ها کی به دست می آد که بعدش راجع به حق جنسيشون حرف زد؟ اصلا حق های اوليه زن ها و اولويت هاشون چيه؟ آبرو يعنی چی؟ آبروی زن ايرانی به چيه؟ واقعيت ها تا کی بايد ناديده گرفته بشن به خاطر يک سری اولويت ها؟ و در کنار اين حرف ها اين هزاران زن همجنس گرای ايرانی (و به نوعی خيلی از مردهای همجنس گرا که البته به لطف نمی دونم چه چيزی حداقل مرد همجنسگرا تو جامعه ايرانی ديده می شه، هرچند کم) کجای جامعه هستن؟ با پايمال شدن حقوقشون و ناديده گرفتن واقعيت وجوديشون چه جوری کنار می يان؟


اين سوال ها داره آزارم می ده و نمی دونم چرا باعث شده قضيه انتخابات بدجوری مضحک به نظرم بياد. اساسا اين شوک من رو ريخته به هم. دوست دارم نظر کسايی که در اين مورد تحقيق کردن و کتاب خوندن يا تجربه شخصی دارن رو بدونم. دوست دارم جواب سوال هامو بگيرم. ممنون می شم در اين باره نظرتون رو بشنوم.


و البته ايندفعه وقتی نظر بذارين يه خورده بايد صبر کنين تا پابليش شه. دوست ندارم نظرخواهی به گه کشيده شه توسط بعضی ها که خوششون مياد با همچين موضوعاتی شوخی های بی ربط بکنن. همه نظر هايی که مربوط به مطلب باشه و از توهين و به انحراف کشين متن خبری توشون نباشه بعد از اينکه خوندم پابليش می کنم. ممنونم که وقت گذاشتين اين مطلب طولانی رو خوندين و احيانا لطف می کنين و نظر می دين.



June 14, 2005


لينک:


گزارشی از تحصن در مقابل زندان اوین – تريبون فمينيستی


عکس ها و گزارش زيتون از تحصن زندان اوين


عکس های برون کا از تحصن مقابل زندان اوين


گزارش فرهاد رجبعلی از تحصن


گزارش دوست 26 ساله عباس معروفی از تحصن




دو ساعت ديگه آدمايی که دلشون برای آزادی می تپه و جرات و شهامت هم دارن می رن برای آزادی ناصر زرافشان تحصن کنن. کاری از دست من بر نمی آد، جز اينکه آرزو کنم که بلايی سر کسی نياد و زرافشان زنده از زندان آزاد شه...



فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین


مردم آزاده ی ایران
سازمان های مدافع حقوق بشر!
ناصر زرافشان هشتمین روز اعتصاب غذای دردناک خود را می گذراند و در خطر جدی مرگ قریب الوقوع است. ناصر زرافشان مبتلا به بیماری حاد کلیوی است و هر لحظه بر وخامت بیماری او افزوده می شود. ما از همه ی مردم، نهادهای فرهنگی و اجتماعی درخواست می کنیم که درگردهمایی اعتراضی تحصن کنندگان، از ساعت چهار تا شش بعد از ظهر روز سه شنبه بيست و چهار خرداد هشتاد و چهار در برابر در بزرگ زندان اوین شرکت کنند.
کانون نويسندگان ایران - ٢٢/٠٣/٨٤




بيست و چهار ساعت خواب و بيداری و هيچ، نبودن


دچار شوک فرهنگی عظيمی شده بودم تو کنفرانس. حرف زياد دارم برای گفتن، ولی الان نه. ديروز بعد از اون تلفن ها و يک ربع آن لاين شدن و کمی خبر گرفتن ديگه نتونستم آن لاين شم. فقط چند تا خبر از بچه هايی که اينجا هستن و تو اينترنت چيزی خونده بودن گرفتم. انفجارها...


توی راه تصادف وحشتناک شده بود و يک ساعت و نيم ماشين متوقف بود يا با سرعت لاک پشت جلو می رفت. پنج تا ماشين به هم زده بودن تو بارون شديد و ماشين ها خورد خاکشير شده بودن و البته کسی چيزی اش نشده بود، احتمالا به خاطر بستن کمربند. تا اومدم خونه بعد از يه ربع خوابيدن بايد می رفتيم جايی. وقتی برگشتم خونه يه خورده تب و لرز داشتم. اصلا نتونستم پای کامپيوتر بشينم و يه راست رفتم تو تخت. تمام شب تا صبح هذيون و کابوس بود. پهلوی راستم درد می کرد عجيب. فرناز تو پهلوی راستت زده بودن يا پهلوی چپت؟ شادی تو چی؟ ظاهرا همش تو خواب غلت می زدم. وسط خوابم يهو گنجی می پريد اون وسط. اون عده ای که تو کنفرانس برای توماراعتراض به نبود غذای سبزی خوارها و بازيافت زباله در هتل امضا جمع می کردن می اومدن جلوی چشمم. تو خواب فکر کردم تومار برای حمايت از فراخوان اعتراض زن های ايرانيه! بعد يهو اون دختر همجنس گرا که تو کنفرانس دعوام کرد وقتی تو حرفم يه جا گفتم "جنس مقابل" اومد با پتيشن زد تو کله ام! راستی تو خواب بود يا بيداری که سر انتخابات با دوستمون بحث کردم؟ هی تو خواب سرود جنبش رو می خوندم. تو خواب هم حفظ بودم! بعد صدای جيغ می اومد. تو خواب ديدم آرش رو با باتوم زدن. بعد يهو پرت شدم از صندلی های استاديوم آزادی وسط زمين. دکتر فوزيه احمد داشت بهم می خنديد و می گفت تو که از فرهنگ يه منطقه خبر نداری حق نداری در موردش حرف بزنی! گفت می شه از اسلام به نفع حقوق زن ها استفاده کرد و روايت مردسالارانه از اسلام وجود نداره و برداشت من سطحيه! همش تنم می خاريد چرا؟ سردم هم بود. به هزازان زن همجنس گرای ايرانی فکر می کردم که انگار تازه فهميدم وجود دارن و هيچ وقت ديده نمی شن چون نبايد ديده شن، حتی تو متن اعتراض ها. دوباره تو خواب اون وانت رو ديدم که مرده کله اش رو از توش بيرون کرده بود و با صدای رفسنجانی می خنديد. پشت وانت نوشته بود:

Just married, finally did it and got r done!

پائولا عصبانی شده بود. گفتم معنی اون جمله چيه؟ گفت يعنی ترتيبش رو دادم. از آمريکا تا ايران چقدر راهه؟


اصلا يه 24 ساعت انگاری حذف شد از چرخه زندگی من، همون 24 ساعتی که همه جا پر از خبر و عکس و صدا شد. همون 24 ساعتی که هيچ نبودم و به تب و لرز و هذيون و کابوس گذشت. همون 24 ساعتی که توش مهم ترين اتفاقات عمر من افتاده. سرم سنگينه. تمام تنم درد می کنه. گلوم درد می کنه. من که ديروز اونجا نبودم کتک بخورم، فرياد بزنم، سرود بخونم، وجود داشته باشم. چرا پس همه جام درد می کنه؟


***

همه لينک های مربوط به تجمع يکشنبه که شايد هنوز همه لينک ها هم نباشه و به مرور تکميل شه، برای بايگانی تاريخ.



June 12, 2005


دلم می خواست الان جلوی دانشگاه تهران بودم. موبايل فرناز و پرستو که در دسترس نيست. آرش گفت داره می ره خونه. گفت يه چيزی نزديک هزار نفر جمع شدن ولی از اونور هم يک عالمه اومدن که بگيرن مردم رو. خوب آنتن نمی داد. زياد نفهميدم چه خبر بود. فقط همين که حدود هزار نفر اومدن، و خيابون رو بستن که ديگه کسی اضافه نشه. اميدوارم تا آخرش به خوبی و خوشی تموم شه.



June 10, 2005


جعفرخان به فرنگ می رود يا خورشيد خانوم به کنفرانس می رود!


الان نشستم وسط يه فضای گنده بين ساختمونای هتل. اين فضای گنده البته مسقف هستش، ولی يه جوری درستش کردن انگار آدم وسط طبيعته!. تو اورلاندو پره از اين جور هتل ها که خيلی گنده هستن و توشون کنفرانس های مختلف برگزار می شه. من از طرف دانشگاه و به توصيه استادم که از ترم ديگه دستياری اش می کنم اومدم اينجا. پول هتل و ثبت نام کنفرانس رو هم دانشگاه داده برام. من هم البته بايد چند ساعتی داوطلبی براشون کار کنم تو کنفرانس. اين کنفرانسه مال انجمن مطالعات زنان ملی آمريکاست که هر سال يه کنفرانس گنده برگذار می کنه. ظاهرا قبلا ها تا دو هزار نفر هم تو کنفرانس شرکت می کردن، اما چند سالی هست که تعداد آدم های شرکت کننده حدودا هشتصد تا هزار تا شده. دليلش هم ظاهرا اينه که استادای دانشگاه ديگه خيلی تحويل نمی گيرنش به خاطر گروه ها و افراد مختلفی که اين کنفرانس دعوت کرده و به نظرشون خيلی ارزش علمی نداشته کارشون و افراد شرکت کننده ارزش کافی برای تحقيقات دانشگاهی قائل نمی شن. خلاصه همون بساط دعوای نخبه گرايی و عملگرايی! به هر حال من که خيلی ذوق زده شدم، اول به خاطر اينکه پولی نبايد می دادم (با ماشين استادم هم اومديم!) و دوم هم به خاطر اينکه اينجا با آدمای زيادی آشنا می شم و شايد يه خورده هم چيز ياد گرفتم. هر چند که واقعا بايد دانش زبانم رو بدم جاش خروس قندی بگيرم. امروز نصف حرف های سخنرانی افتتاحيه رو نفهميدم. حرف های خانوم واندارا شيوا جالب بود. ولی خب خيلی نکاتش رو نمی گرفتم. خيلی جاها مردم براش دست می زدن يا قه قه می خنديدن و من نمی فهميدم چی می گن (تقصير لهجه اش نبود! برعکس اکثر هندی ها اصلا لهجه هندی نداشت و با لهجه بريتيش عالی حرف می زد.) اصولا فعاليت هاش الان بيشتر روی محيط زيست و توسعه متمرکزه. خيلی ايده آليسته، اما خب خيلی کارها تونسته پيش ببره تو هند. و تمرکزش روی زن ها هم هست. چون فکر می کنه زن ها خيلی موثر هستن تو محافظت از طبيعت و در عين حال هم اولين کسايی هستن تو خانواده که از از بين رفتن محيط زيست ضرر می کنن. يه سری چيزا گفت در مورد مالکيت که من خيلی هاش رو نفهميدم، اما بخشی اش انتقاد به مالکيت های خصوصی بود، مخصوصا مثلا مالکيت های خصوصی شرکت هايی مثل کوکاکولا که تمام منابع طبيعی يه کشور رو به خود اون کشور می فروشن و از بين می برن. در مورد کوکاکولا هم به نقل از يک نفر ديگه گفت که خوردن کوکاکولا مثل نوشيدن خون زمين می مونه! چون اين شرکت های کوکاکولا می رن مثلا يه جای خيلی خوب زمين می خرن و بعد تمام آب های زير زمينی اون منطقه رو از طريق چاه هايی که تو اون تيکه زمين حفر می کنن استفاده می کنن. و بعد رو کرد به جمعيت کرد و گفت همين تعداد آدمی که تو اين سالن نشسته می تونه تغيير انجام بده. شماها می تونين ايده هاتون رو انتشار و ترويج بدين. شما می تونين برعليه شرکت ها و دولت ها کار انجام بدين در زمينه محيط زيست. خلاصه کلی ملت رو به هيجان آورد. يه شوخی هايی هم همش با دکارت می کرد که من اصلا نگرفتم! (به حرف های من در باره سخنرانی اين خانوم کلا اعتماد نکين به خاطر ضعف زبانم. شايد بتونين تو وب سايتش راجع به عقايد و فعاليت هاش بيشتر بدونين. آدم جالبی بود و البته يه کوچولو ايده آليست و راديکال.)


بعدش هم که يه مهمونی کوچولو بود که بهش می گن Reception. Reception می تونه شامل غذای سبک يا سنگين باشه. معمولا برای عروسی ها غذای مفصل و برای اين جور مراسم ها يه سری چيزای کوچولوی جينگول و پنير منيره. يک نوشيدنی هم ملت می گيرن دستشون و سرپا وای ميستن و با اين و اون حرف می زنن. شانس گير بياری آدم جالب گيرت می ياد و حرف های جالبی رد و بدل می شه. اما در اکثر موارد يه سری حرف های بی سر و ته زده می شه! کلی استاد و دانشجوی مطالعات زنان و جامعه شناسی اينجا هست و البته لازم به گفتن نيست که همه هم زن هستن! حالا اميدوارم تو دو سه روز آينده با يه عده آدم آشنا شم. اونقدر برنامه هست که آدم نمی دونه کدوم رو بره. در عين حال هم خيلی هاشون موضوعاتش جالبه، ولی هيچ تضمينی نيست که مزخرف و خواب آور نباشن. يک عالمه هم فيلم های توپ نشون ميدن که به غير از دوتاشون که ايرانی هستن (زندان زنان و زينت) که ديدمشون قبلا، دلم می خواد همه رو ببينم! ولی فکر کنم خيلی ضايع باشه تو کنفرانس همه اش فيلم ببينم. فکر کنم استادم کاملا نااميد شه ازم!


فعلا برم بخوابم که برای من سحر خيز! برنامه کاری صبح زود گذاشتن. بازم می يام از نديد بديد بازی هام می نويسم براتون. آی کسايی که قبلا يک بار هم که شده کنفرانس رفتن بخندن بهم اينا رو بخونن!



June 9, 2005


من تا يکشنبه نيستم. دارم می رم اينجا و شديدا ذوق زده هستم! حالا اگه رسيدم از اونجا آن لاين شم درباره اش می نويسم. اگه نه هم که می مونه برای وقتی که برگشتم. نظر خواهی رو موقتا می بندم چون نمی تونم بهش رسيدگی کنم. اميدوارم ماسماسک جذاب و پرانرژی هم زياد غصه نخوره اين چند روزی که نظر خواهی بسته است.




بچه ها متشکريم!


اين روزا همش دلم می خواست ايران بودم. خيلی اتفاقای خوب و مهم داره می افته. صبح که رفتم فوتبال رو ببينم خونه يکی از دوستای ايرانی مون که ماهواره دارن، باباش گفت راديو اسرائيل گفته نذاشتن دخترا بيان استاديوم. من تمام طول بازی غصه خوردم که بچه ها نمی تونن بازی رو ببينن و پشت در استاديوم موندن. حتی لحظه گل هم خيلی خوشحال نبودم، چون فکر کردم گل رو حتما نتونستن ببينن. فقط آخر بازی که احسان جونوور رو ديدم داره اون وسط پرچم ايران رو تکون می ده يه خورده نيشم واشد. و بعد عصری که وبلاگ پرستو رو خوندم، ديگه حسابی خوشحال شدم. بله، می شه هم روزنامه نگار بود و هم پيگير حق استاديوم رفتن، می شه هم دنبال حق بچه هايی که تو بهزيستی کشته شدن بود و هم پيگير حق استاديوم رفتن، می شه وکيل چندين زن بی پناه شد و از اعدام نجاتشون داد و هم پيگير حق استاديوم رفتن ، می شه هم فعال نهاد های مدنی بود و هم پيگير حق استاديوم رفتن، می شه هم پيگير دفاع از آزادی بيان بود و هم استاديوم رفتن. می شه هم نشست از دور تهمت های رنگ و وارنگ زد و اولويت ها رو به رخ کشيد و بدبختی های ديگه رو ياداوری کرد و در عين حال هم هيج فعاليتی نکرد و حتی پيگير حق استاديوم رفتن هم نبود و آخرش هم فقط حرف های مفت به جا گذاشت. به نظر من که هرچيزی به جای خودش مهمه، و هر گوشه کار رو که بشه درستش کرد ارزش داره. فعلا هم که پيگيری حق استاديوم رفتن، جنبش زنان رو از پيگيری ساير حقوقشون عقب ننداخته يا منحرف نکرده. واقعا دم معصومه، شادی، پرستو، ساناز، محبوبه و نسرين و بقيه کسايی که رفتن امروز استاديوم گرم. يکی از آرزوهام هميشه اين بود که بتونم تو استاديوم فوتبال ببينم.


ولی خوب اين تلويزيون هم که ديگه تهوع آور شده. صحنه هايی که مدام از عکس خامنه ای و خمينی نشون می دادن که عکسشون رو عين رهبران کمونيستی گنده اون بالا زدن و در مقابل دريغ از يک تصوير کوچيک از زنان. منظور آقای دادکان رو هم نفهميدم که گفت می شه هم ديندار بود و هم تيمداری کرد. ديندار بودن به تيم داری چه ربطی داره؟ مگه دين دار بودن يه امر شخصی نيست؟ اون هم تيمی شد؟ به هر حال، بچه ها متشکريم!

مطلب پرستو
مطلب ساناز
مطلب کوتاه معصومه که واقعا بايد به پشتکارش آفرين گفت
عکس های توپ منصور نصيری يک و دو


و اين هم عکس هايی از شادی بعد از فوتبال:
کسوف
صفا در لس آنجلس



June 8, 2005


اطلاع رسانی – سه:
فراخوان عمومی برای اعتراض به «نقض حقوق زنان در قانون اساسی»



حمايت می کنم از ته دل. واقعا افسوس می خورم که نيستم اونروز برم دانشگاه تهران. شايد اگه يک ماه زودتر خبردار می شدم بيخيال همه چی می شدم و می اومدم ايران برای شرکت تو اين کار، برای اينکه اين اولين و تنها راهکار عملی هستش که در طول اينهمه مدت ديدم برای رسيدن ريشه ای به هدف هامون. دم همه کسايی که اين حرکت رو راه انداختن گرم. اميدوارم همه اون روز برن دانشگاه تهران. به نظرم خيلی مهمه. جای من رو هم خالی کنين. و از طرفی هم نگرانم که بلايی سر کسی نياد. اميدوارم حرکت در آرامش انجام بشه و خشونت پيش نياد. خيلی نگرانم. کاشکی من هم بودم...


متن فراخوان در تريبون فمينيستی. ليست حمايت کننده ها در اينجا مرتب به روز می شه.


متن فراخوان در سايت زنان


بيانيه شماره 1 گروه هماهنگ‎كننده تجمع اعتراضي فعالان جنبش زنان : اعتراض خود را به «نقض حقوق زنان در قانون اساسي» هرچه رساتر كنيم




ارزيابی شتابزده:

"هرکسی که توی فرنگستان زندگی کرده باشه، بخصوص توی امريکا، با مطبوعات ايرانی چاپ خارج آشناست. حدود هفتاد در صد اين مجلات، در واقع مجموعه ای هستند از تبليغات برای فلان دندانپزشک و بهمان دلال معاملات املاک. مطالب اکثرا" يا برگرفته از روزنامه های ديگر هستند (چاپ خارج از کشور يا داخل کشور) يا ترجمه از مقالات مجلات خارجی. البته جديدا" هم رونويس کردن از اينترنت و همين وبلاگ های ما هم کلی مد شده، و از اونجايی که تنها چيزی که ارزش نداره، حقوق مردمه، بعضی وقتها حتی بدون ذکر نويسنده..."


ادامه مطلب خداداد رو حتما بخونين، اگه دستی بر آتش دارين تو مطبوعات فارسی آمريکا. من تعداد کمی از مطبوعات ايرانی چاپ آمريکا رو ديدم، اما اون چيزايی که من ديدم دقيقا با توصيف های خداداد جور در می ياد و چيزی جز تاسف برای آدم نمی مونه. اين همه نيروی ايرانی متخصص خوب داريم تو آمريکا، اما تو اين قسمت کارمون لنگ می زنه و حيفه در کشوری که حداقل می شه در مورد ايران آزادی بيان و عمل داشت، از اين فرصت استفاده نشه.




آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست، هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...



دوست جونم که اين يه سال کلی باهم ماجرا داشتيم رفت يه جای دور برای کار. اين مدت بودنش خيلی برام خوب بود، کلی چيز ازش ياد گرفتم، کلی تو سر و کله هم زديم، کلی اينور اونور رفتيم. دلم براش تنگ می شه ولی خوشحالم که رفت يه جايی که براش خيلی بهتره از اين شهر.


داريم حسابی تنها می شيم. خيلی از دوستامون رفتن و تا آخر تابستون بقيه اشون هم می رن و همش دو تا از دوستامون می مونن. اين يه ساله بودن اين دوستا باعث شد که راحت تر تحمل کنم دوری رو. حالا اون ها هم می رن و بايد دوری و تنهايی رو با درس جبران کنم. آقای همسر می گه زندگی تو آمريکا همينه. همه همش در حال رفتن از يه جايی به يه جای ديگه هستن. حتی به همين دليله که هيچ کس تا وقتی خونه نخريده وسايل درست حسابی برای زندگی اش نمی خره، چون خيلی زود بايد از اونجا بره و هزينه بردن وسايل هم خيلی گرون تر از خريدن دوباره وسايل می شه و بايد همه چی رو بذاره و بره. خيلی موقع ها اصلا نمی شه همون وسايلی که داری رو بفروشی. همه رو بايد ببخشی و بری. الان کلی از وسايل دوستمون رسيد به ما، از جمله يه کتابخونه که شديدا احتياج داشتيم. يه سری ليوان خوشگل چايی هم (از همون ها که فقط تو ايران پيدا می شه و دسته داره و کمرش قوس داره) رسيد به ما. ولی خوب چايی خور ما اون بود! به چه دردمون می خوره ديگه ليوانا! آقای همسر می گه بازم دوستای جديد می يان. من شک دارم! جای هيچ کدوم از اينايی که رفتن کسی نيومده! جای اونايی هم که گذاشتيمشون و اومديم هم کسی نيومده. آدم ها منحصر بفرد هستن. مثل همين دوستم که رفت. اميدوارم هرجا که هست هميشه موفق باشه و به آرزوهاش برسه.



June 7, 2005


:اطلاع رسانی- دو


پرستو: چهارشنبه می رويم به استاديوم آزادی برای تشويق تيم ملی فوتبال. قرار است ساعت 4:30 بعدازظهر جلوی در غربی استاديوم آزادی باشيم. البته سه شنبه بليتمان را می خريم. از موسسه ی مالی-اعتباری بنياد.


جناب آقای رحمانی
استاندار محترم تهران
با سلام واحترام


قطعا مطلع هستید که سال هاست زنان ایرانی به بهانه فقدان امنیت در ورزشگاه ها از حق ساده و طبیعی حضور در استادیوم های ورزشی و یک فرصت مسلم برای گذران اوقات فراغت خود محروم شده اند. زنان ایرانی چند باری است که در رقابت های حساس ملی برای تشویق تیم ملی کشور به استادیوم می روند اما ماموران انتظامی مانع از نشستن شان بر روی صندلی های استادیوم می شوند.
ما معتقدیم در طول سال های سکوت و انتظارمان شاهد هیچ تلاشی از سوی مسئولانی که نگران امنیت ما هستند برای بهبود فضای ورزشگاه ها صورت نگرفته است.
ما معتقدیم هیچ چیزی نمی تواند توجیه کننده مسئولیت ناپذیری متصدیان امر باشد چرا که وظیفه حفظ امنیت و حرمت شهروندان ایرانی در هر گوشه ایران بر عهده پلیس و نیروهای انتظامی است.
با این مقدمات اکنون که بار دیگر تیم ملی کشورمان در آستانه بازی های حساس مقدماتی برای صعود به جام جهانی قرار گرفته است لازم می دانیم برای احقاق یک حق مسلم شهروندی تلاش کنیم.به همین منظور این نامه سرگشاده را منتشر می کنیم تا از شما بخواهیم روز چهارشنبه در بازی حساس تیم ملی کشورمان برای امنیت زنانی که برای تماشای بازی و تشویق تیم ملی ایران مقابل بحرین به استادیوم می آیند چاره اندیشی کنید و ضمن اختصاص فضایی خاص و مناسب برای حضور خانواده های علاقه مند که به حفظ حرمت شهروندی شان می اندیشند مسئولیت امنیت آنها را به عهده بگیرید.
در غیر این صورت تلاش ما برای تماشای معمولی یک بازی ملی تبدیل به تحصن و اعتراض در پشت درهای استادیوم آزادی خواهد شد.


با احترام
اسامی امضا کننده ها رو که مرتب آپ ديت می شه تو وبلاگ پرستو بخونين.


اين ها رو هم تو وبلاگ معصومه ناصری بخونين که حسابی داره تلاش می کنه برای اين مساله:
نیمی از آزادی سهم زنان
یک پیشنهاد مدنی-فوتبالی
فوتبال از آن لحاظ
یک موضوع قدیمی: زن ها و استاديوم




اطلاع رسانی – يک:


فرنگوپوليس: اگر هنوز پتیشن را نخوانده اید و اگر پس از خواندن مایلید که امضا کنید، حدود 20 ساعت دیگر وقت هست (یعنی روز چهارشنبه 8 ژوئن، قبل از ظهربه وقت واشنگتن دی سی، این پتیشن را بفرستیم و تماس تلفنی با دفتر کمیسیونر ها بگیریم و مطمئن بشویم که به دست کمیسیونر ها می رسد).


***


"اگر با این نامه موافقید، لطفاً این پتیشن را امضا کنید. استماع دادرسی 3 روز دیگر است. ما پتیشن را می خواهیم فردا به کمیسیونرها بفرستیم. سعی بر این داریم که دیدی متفاوت از نظراتی را که معمولاً در واشنگتن به آنها پلاتفرم داده می شود ارائه کنیم. از همکاریتان ممنون.


متن نامه به کميسيونِ امنيت و همکاری در اروپا (کميسيونِ هلسينکی آمريکا)
(ترجمه علیرضا دوستدار-- اگر نمی دانید این نامه در مورد چیست، اینجا و اینجا و اینجا را ببینید.)


کميسيونرهای عزيز،


ما گروهی از ايرانيان در داخل و خارج ايران هستيم که از برگزاری جلسهی «بحرانِ ايران: يک پاسخِ ماوراء [اقيانوسِ] اطلس» در نهمِ ژوئن 2005 نگرانيم و از شما میخواهيم که بگذاريد صدای ما در اين جلسه شنيده شود. به دليلِ محدوديتهای جغرافيايی، بسياری از ما نمیتوانيم در اين جلسه حضور داشته باشيم، ولی اميدواريم که اين نامه جزو شهادتنامههايی باشد که در بررسی بحرانِ حقوق بشر در ايران خوانده میشود.

ما، بهعنوانِ ايرانيانِ حامیِ جريانهای دموکراتيک در کشورمان، قويآ مخالفِ هرگونه دخالتِ نظامی يا مالیِ آمريکا در ايران هستيم. ما اعتقاد نداريم که گفتمانِ «تغيير رژيمِ» آمريکا از طريقِ حمايتِ گروهها و افرادِ «ناراضی» بهنفعِ پيشرفتِ دموکراسی در ايران باشد. برعکس، باور ما، بر اساسِ تجربهی تخصصی و شخصیمان، اين است که اين دخالتها فقط سدِ راهِ جريانهای دموکراتيک میشود و موجبِ زوالِ آزادیِ اجتماعیِ مردمِ ايران خواهد شد. بهعلاوه، ما شديدآ مخالفِ تحميلِ تحريمهای اقتصادی عليه ايران هستيم و اعتقاد داريم که تحريمها فقط به ضرر مردم خواهد بود، نه به ضرر دولت. ما نگرانيم که منطقِ پوسيدهی دوگانهنگرانهی بعضی گروههای «اپوزيسيون» ظرافتهای وضعيتِ سياسیِ امروزِ ايران را ناديده بگيرد. حرکتهای اجتماعیِ امروز ايران ظرفيتهای اميدبخشی دارند و هرگونه دخالتِ آمريکا فقط باعثِ کندی اين حرکتها خواهد شد. متاسفانه، بهدليلِ عدمِ دسترسی، تنها صداهايی که در چنين جلساتی نمايندگی میشوند صدای گروهِ محدودی از نخبگان است که با واقعيتِ زندگیِ روزمرهی مردمِ ايران در تماس نيستند. ما از شما میخواهيم که با احترام به حقوقِ بشر اجازه بدهيد صدای ما هم شنيده شود. هر عملی غير از اين نقضِ حقوقِ ما بهعنوانِ اعضای جامعهی جهانی، و صدمهای به روحِ دموکراسی خواهد بود.


امضاء:
http://www.petitiononline.com/csce/petition.html


اطلاعات بيشتر رو هم اينجا تو وبلاگ فرنگوپوليس بخونين.



June 6, 2005


اين مدت همش فيلم ايرانی ديدم و زياد نرسيدم برم سينما. مامان دوستم کلی فيلم ايرانی آورده بود. مهمان مامان رو دوست داشتم. فيلم جمع و جور خوبی بود. شادی ها و نگرانی های کوچيک زندگی تو زندگی ای که فقر از سر و روش می باره. ولی تعجب کردم از اونهمه تعريف و تمجيدی که از مهرجويی شده بود. به نظر من اين فيلم يکی از معمولی ترين فيلم های مهرجويی بود. برام عجيبه که چرا خيلی از منتقد ها اين فيلم رو هم سطح اجاره نشين ها دونسته بودن. و عجيب تر از اون اينکه مجله فيلم براش پرونده درست کرده بود. به نظرم هيچ در سطح پرونده درست کردن نبود. به هر حال خوب شد ديدمش، چون موقع اکرانش اونقدر همه تعريف کرده بودن از اين فيلم که داشتم می مردم ببينمش.


شب های روشن رو هم بالاخره ديدم. وقتی رو اکران بود نرسيدم ببينمش، اما از حس خوب دوستام نسبت به اين فيلم يه جوری شده بودم و دلم می خواست حتما ببينمش. دوسش نداشتم اصلا. ديالوگ ها خيلی عجيب و دوست نداشتنی بود. حرفی که پشت ديالوگ ها بود دوست داشتنی بود، حس فيلم دوست داشتنی و خيلی آشنا بود، "ميعاد در لجن" توی فيلم بدجوری زده بود تو خال (باز من همزاد پنداری کردم با اين جور فيلم ها....) اما متن گفتگو ها خيلی بد بود. حتی خنده دار بود. از دست خودم لجم گرفت که حس خوبی نسبت به گفتگو ها بهم دست نداد. می فهمی چی می گم که؟ اما آقای همسر فيلم رو دوست داشت، و حسش نسبت به فيلم رو دوست داشتم. مثل حس بقيه دوستهام نسبت به فيلم دوست داشتنی بود. اه اين پست چرا شخصی شد باز؟!!


بوی کافور عطر ياس و خانه ای روی آب رو هم ديدم. خيلی فيلم های خوش ساختی بودن. اما باز با معنا گرايی خانه ای روی آب مشکل داشتم. احساس کردم پيام فيلم اينه که به اين دليل زندگی دکتر(رضا کيانيان) اينقدر افتضاحه که اعتقاد نداره و برای همين هم خانه اش روی آبه. احساس کردم پسر بچه حافط قران تو فيلم نمادی از خداست (چون دکتر به پسر بچه می گه تا صدات نزدم از کمد نيا بيرون و وقتی داد می زنه ای خدا پسر بچه از کمد می ياد بيرون) و خلاصه فيلم می خواد بگه حضور اين پسر بچه نجات بخشه و در عين حال جامعه هم داره از مذهب سوء استفاده می کنه (چون توی فيلم از حافظه بچه سوءاستفاده می شه و اونقدر بچه رو وادار به حفظ کردن قران و چيزای ديگه می کنن که می ره تو کما.) خلاصه که به خاطر تغيير کردن اعتقادات و ايده هام، از اين جور معنا گرايی ها ديگه زياد لذت نمی برم. فکر کنم خوب نيست اين مساله. درست عين قضيه آهنگ های گوگوش شد. از وقتی که به آهنگ هاش جور ديگه ای گوش کردم، ديگه از آهنگاش خوشم نمی آد. آهنگ "آقا خوبه، آقا جونه..." حالم رو به هم می زنه. "کمينه" ای که خاک پای آقا است و فکر می کنه لياقت آقا رو نداره. عاشقی که تمام هويتش رو تو وجود معشوق می بينه و زندگيش بدون مردی که ترکش کرده هيچ معنايی نداره رو دوست ندارم. اون موقع ها تو جاده های شمال نسبت به آهنگ های گوگوش همچين حسی نداشتم. فکر کنم بعضی وقتا برای لذت بردن بايد بيخيال فکر کردن شد!


راستی اصلا خبر ندارم تو سينماهای ايران چه خبره. تو وبلاگ ها نه خبری از سينما هست، نه تئاتر...




رضا عليجانی در نامه خود نکات تکان دهنده ای از شيوه نگهداری آنها در زندان را فاش می کند و مدعی می شود که :


"وضعيت‌ ضوابط‌ و اداره‌ انفرادی‌های‌ اين‌ زندان‌ ويژه‌ نيز در ابتدا بسيار ناشيانه‌ و افتضاح‌ بود. به‌ طور مثال‌ همه‌ زندانيان‌ مجبور بوديم‌ با چشم‌بند در سالن‌ انفرادی‌ پابرهنه‌ راه‌ برويم‌ در حالی‌ که‌ خود آقايان‌ با کفش‌ و دمپايی‌ راه‌ می‌رفتند ـ يک‌ حوله‌ کوچک‌ برای‌ خشک‌ کردن‌ دست‌ و صورت‌ نمی‌دادند و مجبور بوديم‌ با آستين‌ روپوش‌ زندان‌ دست‌ و صورتمان‌ را خشک‌ کنيم‌ ـ با وجود شدت‌ گرمای‌ هوا در تابستان‌ يک‌ ظرف‌ کوچک‌ پلاستيکی‌ آب‌ هم‌ در سلولها نبود ـ نگهبان‌ها فکر می‌کردند فقط‌ روزی‌ سه‌ بار بايد زندانيان‌ را به‌ دستشويی‌ ببرند و بيشتر از سه‌ بار را يا نمی‌بردند يا با تعلل‌ بسيار می‌بردند. مدت‌ها طول‌ کشيد تا مسائل‌ ابتدايی‌ رايج‌ در زندان‌های‌ انفرادی‌ توسط‌ مسئولين‌ اين‌ بازداشتگاه‌ که‌ دو سه‌ سالی‌ بود پذيرای‌ زندانيان‌ انفرادی‌ بود پذيرفته‌ شود. من‌ خودم‌ يک‌ بار در يکی‌ از شب‌ها به‌ علت‌ دل‌پيچه‌ شديدی‌ که‌ داشتم‌ و عدم‌ مراجعه‌ نگهبان‌ برای‌ بردن‌ به‌ دستشويی‌، در طی‌ يک‌ شب‌ دوبار مجبور شدم‌ در ظرف‌ يک‌ بار مصرفی‌ که‌ صبحانه‌ می‌دادند مدفوع‌ کنم‌ و دوستان‌ ديگری‌ هم‌ بودند که‌ به‌ علت‌ برخی‌ بيماری‌ها دچار تکرر ادرار بودند و مجبور می‌شدند در داخل‌ ليوان‌ يا ظروف‌ ديگری‌ در سلول‌ ادرار کنند."



June 5, 2005


بازنويسي نامه اي که منتشر نشده است


کلاغ سياه يه پيشنهاد داده:


" آهاي ملت ، طبق گفته اقاي مشاور مجتبي سميع نژاد طي نامه اي از زندان نسبت به خيلي رفتارهاي انجام شده توضيحاتي داده که بسيار تلخ تر از گزارش وبلاگ نويسان زنداني قبلي است . باز هم طبق گفته آقاي مشاور به دليل معذورات انتشار اين نامه به مصلحت اونها نيست . شما فکر ميکنين وبلاگ نويسان با توجه به قدرت تخيل خودشون و شواهدي که گزارشهاي قبلي در دست است ميتونن اين نامه رو بازنويسي کنن ؟ با يک محاسبه سرانگشتي هشتاد درصد متن اين نامه ي خيالي مبتونه با متن نامه ي اصلي مجتبي سميع نژاد همخواني داشته باشه . و حتي ميتونه از اون خيلي فاجعه بار تر و تلخ تر باشه . هميشه وقتي که مجاري رسمي اطلاع رساني بسته ميشه مخاطبين بر اساس تخيل خودشون خبرسازي ميکنن . حالا چطور ميشه اگر هر کس که داراي قدرت تخيل خوبيه متن اون نامه رو با نام خودش بازنويسي کنه . نميخوام يک کمپين سياسي راه بندازم ولي اگر حالشو دارين به عنوان يک مسابقه ي بدون جايزه هر کدومتون يک نامه ي مجازي از رفتاري که ميتونه در زندان به جرم وبلاگ نويسي با شما انجام بشه بنويسين .بعبارتي متناسب با اتهاماتي که بالقوه ميتونه متوجه شما باشه (!) از خودتون دفاع کنين. اصلا اسمي هم از مجتبي سميع نژاد نيارين تا اشتباهي داخل پرونده اون نره ولي يک تيتر ثابت رو استفاده کنين تا معلوم بشه چرا اين نامه ي خيالي رونوشتين . مثلا " بازنويسي نامه اي که منتشر نشده است " ."


اين هم نامه خودشه.


اين هم قرار بود نامه من باشه...

بازنويسي نامه اي که منتشر نشده است


توی کوچه وايساده بودم. داشتيم با هم گپ می زديم. مراسم دم خونمون بود. مرده اومد ازمون آدرس پرسيد. دو دقيقه بعدش با يه پيکان سفيد اومد. کارت نشون دادن. گفتن سوار شيم بريم. گفتم بدون شوهرم جايی نمی رم. می خواستن کيفش رو بگردن. کوله پشتی اش رو تو بغلش گرفته بود. جيغ زد و نذاشت به کوله اش دست بزنن. نمی دونستن چقدر روحش پاک و حساسه. گفتم بايد به شوهرم زنگ بزنم باهامون بياد. اجازه دادن. بهش زنگ زدم و گفتم. اون توی مراسم بود. آخر حرفم به انگليسی گفتم Make it public . همون موقع يکی دو نفر فهميده بودن به ما اون پشت گير دادن. مرده فکر کرد من خبر کردم. موبايل رو اومد از گردنم بکشه. گردنم تا شد. بند موبايل کنده شد و موبايل رو گرفت و مقنعه ام هم از سرم کشيده شد. شروع کردم جيغ زدن که تو حق نداری به من دست بزنی. دستت رو بکش. چند نفر جمع شدن. با باتوم ريختن رو سرشون و کتکشون زدن و دورشون کردن. شوهرم اومد. من و دختر و شوهر رو کردن تو ماشين. موبايلم رو هم پس دادن. زنگ موبايل رو قطع کردم و به بچه ها که توی مراسم بودن زنگ زدم. موبايل رو پايين گرفته بودم. از هر خيابونی که رد می شديم اسمش رو بلند می گفتم. دم کلانتری که رسيديم هم اسمش رو بلند گفتم که بچه ها بفهمن کجاييم. کيف دختر رو گشتن. چرا نمی فهميدن نوار بهداشتی توی کيفشه و دوست نداره کسی وسايل شخصی اش رو بگرده.


واقعيتش اين بود که خودمون رو زديم به کوچه علی چپ. گفتم اونجا بودم که اعتراض کنم به چند همسری که شوهرم نره سرم هوو بياره. بعدش يه هفته برو بيا. دوربين رو گرفتن. کلانتری نيلوفر. سينا می شناسه اونجا رو. بازجو رو هم می شناسه. من شدم يه آدم منگل که نه وبلاگ داره نه به سايت ربطی داره. بی سر و صدا همه چی تموم شد.


غير واقعی اش به خاطر مجتبی. از اينجا به بعد تو فکر کن تخيله. من هم خوشحالم که برای من تخيله. ولی می دونيم که از اينجا به بعدش هم تخيل نيست. چند نفر رو می شناسيم که براشون تخيل نيست؟ يک نفر؟ دو نفر؟ صد نفر؟ نفر واحد آدمه؟


وقتی يکيشون فهميد شوهر آمريکا درس می خونه گير سه پيچ داد. يکيشون گفت اين بايد بررسی شه. حاج آقا، آمريکا درس می خونه، مورد مشکوکه. (اين جمله از واقعيت بود!) پشيمون شدن که شناسنامه رو ضامن بگيرن. بردنمون يه جای ديگه. اين يه تيکه اش تخيل از روی واقعيت: تو يه جايی انداختنمون که چند تا دختر معتاد بودن. يکيشون داد می زد سيگار می خواد. منم دلم می خواست. دختره 17 سالش بود. عين برگ گل بود پوستش. روی دستاش جای سوختگی سيگار بود. منتظر "مامانش" بود. منظورش از مامان، مادام بود، مامانم بهم گفت بعدا. يکيشون می گفت می خوان فردا ببرنم پزشک قانونی معاينه. تنش می لرزيد. من جيش داشتم. زنه بهم گفت غلط کردی شاش داری (اينا همه از يه واقعيت دوری بود.) صبحش بردنم بازجويی. دختر رو ديگه نديدم...


ديگه قول می دم بقيه اش کاملا تخيلی باشه. حواسم نبود که بگم جايی خبرش درز نشه. همون شب خبرش رو زدن. تو بازجويی ازم پرسيدن وبلاگ هم که داری. فقط پرينت 3 تا نوشته جلوش بود. قبل از ازدواج تنت با تن مرد آشنا شده؟ حجاب رو زير سوال بردی؟ حجاب با عدالت در تضاده؟ به خدا شک داری؟ مرتدی؟ چشم بند بهم زدن. بوی چشم بند خيلی بد بود. با لنگه کفش تو سرم زد يکيشون که اعتراف کنم می خواستم با وبلاگم تو نماز جمعه بمب بذارم. يک ماه انفرادی بودم. صدای مرد بازجو تمام پوست تنم رو خشک می کرد. لحنش، منطقش، جمله هاش. از بوی چشم بند متنفر بودم. همه وبلاگم رو پرينت گرفته بودن. کافی شاپ می خوری؟ اسکی رفتی؟ ادعا می کنی مربی های پرورشی باعث شدن به خود ارضايی تشويق و کنجکاو شی؟ گناه کبيره می کنی؟ با اين لينک و اون لينک وبلاگت حتما رابطه نامشروع داشتی. چرا به سايت حمايت از حقوق کودکان لينک دادی؟ با بچه ها ارتباط نامشروع داری؟ چرا از آنجلينا جولی خوشت می آد؟ لزبينی؟ گناه کبيره می کنی؟ امضا کن. امضا نکردم. يک دقيقه صدای زجه های مامانم رو شنيدم. يک دقيقه صدای شکستن بابام رو. يک ماه نذاشتن برم حموم. بعدش بردنم تو بند مردونه حموم کنم. از حموم کردنم فيلم گرفتن. بعدش گفتن شانس آوردی پسر نيستی و گرنه ترتيبت رو...


نه، من ديگه نمی تونم ادامه بدم اين نامه رو. تصويرها اونقدر واقعی ان که حتی از به ياد آوردن اتفاقايی که براشون افتاده حالم بد می شه. کلاغ سياه عزيز نمی تونم اين نامه رو بنويسم. من اگه بودم، همون موقعی که چشم بند رو چشمم می زدن اعتراف می کردم به فاحشه ترين زن شهر بودن، به خوابيدن با همه مردها و زن های شهر، به غلط کردن، به خيانت به جمهوری اسلامی، به رافت جمهوری اسلامی، به بيراهه رفتن، به اينکه حکومت من دموکرات ترين حکومت های دنياست، به اينکه 100 تا روزنامه نگار و وبلاگ نويس جاسوس بودن و من رو با پول خام کردن که براندازی کنم...


درد داره حتی دونستن يه گوشه ای از اونچه که گذشته به همشون. درد همه اون چيزی که بهشون گذشته چقدر بوده؟




گنجيشکا جيک جيک می کنن. نی نوا تو گوشمه. ديشب طبق معمول ملت گوشه و کنار خيابون بالا می آوردن از بس خورده بودن. اما يه دختره تنها بود و بالا می آورد. يه جوری شدم. معمولا اونايی که بالا ميارن يکی باهاشون هست. چرا تنها بود؟ به من چه... مارگاريتا خيلی دوست دارم. مارگاريتای بدون تکيلای "چيلی" تخت طاووس رو هم دوست داشتم (راستی تخت طاووس مطهری بود يا بهشتی؟ هيچوقت ياد نگرفتم.) دلم برای همه بچه هايی که از چيلی خوششون نمی اومد و هميشه غر به جونمون می زدن تنگ شد. دلم برای گل صد برگ که هيچوقت نشد با هم بريم مارگاريتا بخوريم و همش دو بار تو عمرم ديدمش هم تنگ شد. چقدر دلم می خواست باهاش حرف بزنم. راستی خيلی بده به يکی بگين چرا آرايش می کنی، مگه می خوای بری عروسی؟ آرايش خيلی خوبه. روح آدم رو شاد می کنه. زنده باد فرهنگ سرمايه داری و بهره کشی اقتصادی از زنايی که دلشون به رنگ و وارنگ خوشه. خوشه های خشم رو هم می شه پشت قرمزی رژ لب و ريمل و سايه چشم و سرخاب قايم کرد. خستگی چشم ها رو هم همينطور. اما بارون که اومد ريمل نزنين که بتونين راحت برين زير بارون خيس بشين. يعنی منم اگه پير بشم وقتی بارون بياد فوری می دو ام زير يه سقف قايم می شم که آب به موهام نخوره؟ يه موی سفيد ديگه پيدا شد و کندمش. من هيچوقت پير نمی شم، من از بارون فرار نمی کنم. صدای تق تق بارون توی ناودون خونه امون رو دوست دارم. برام عين لالايی می مونه و خوابم می بره باهاش. من آرايش کردن رو دوست دارم، خستگی چشم ها رو قايم می کنه، اما نگاه رو قايم نمی کنه. من عينک آفتابی رو هم دوست دارم...



June 3, 2005


آزادی برای مجتبا سمیع‌نژاد


وبلاگ آزادی برای مجتبا سميعی نژاد


مجتبی سمیعی‌نژاد، وبلاگ‌نویس 25 ساله و دانشجوی رشته ارتباطات، نویسنده‌ی وبلاگ "من نه منم" و سپس "استیجه"، از تاریخ 11 آبان 1383 تا هشت بهمن 1383 را، "به دلیل انتشار خبر بازداشت 3 وبلاگ‌نویس دیگر" در بازداشت به سر برد. سپس بعد از آزادی موقت در بهمن‌ماه 1383، برای انتشار نظراتش وبلاگ جدیدی ایجاد کرد و همین امر موجب دستگیری مجدد وی، درست به فاصله‌ی چند روز پس از آزادی‌اش گردید که این حبس تا امروز نیز ادامه داشته است. مجتبی سمیعی‌نژاد اینک در زندان قزل حصار در میان مجرمان عادی و خلافکاران به‌سر می‌برد.


حکم دو سال زندان برای مجتبا، رسماً به وکیل وی ابلاغ شده است و جرم ناکرده‌ی او "وبلاگ‌نویسی" است؛ همان‌کاری که همه‌ی ما به آن مشغول‌ایم. این حکم در شعبه‌ی سیزده دادگاه انقلاب به‌وسیله‌ی قاضی سعادت صادر شده است. وظیفه‌ی انسانی و اخلاقی ما وبلاگ‌نویسان و همه‌ی کسانی که به حقوق بشر اعتقاد دارند، اعتراض به این ظلم مسلم است. از تمامی وبلاگ‌نویسان، نهادهای حقوق بشری و انسان‌های آزاده‌ی ایران و جهان خواستاریم تا صدای اعتراض خود را به این عمل غیر قانونی و حکم غیر انسانی بلند کرده و آزادی فوری مجتبا سمیعی‌نژاد را خواستار شوند.




The Great Masturbator!


چند روز پيش رفتيم موزه سالوادور دالی تو شهر تمپا. مثل اينکه تو اين موزه بيشترين تعداد از کارای دالی رو جمع کردن. من زياد با موزه رفتن و مخصوصا ديدن تابلوهای نقاشی حال نمی کنم. بخشی اش به دليل اينه که اصلا سبک و اينجور چيزا بلد نيستم و خيلی از نقاشی ها رو نمی فهمم، بخشی اش هم به اين دليله که بيشتر اوقات عکس رو به نقاشی ترجيح می دم. يه سری کار ها هم هست که دوست دارم، مثلا کارای ون گوگ يا کلا امپرسيونيست ها رو، ولی مطمئنم اونم به خاطر اينه که داستان زندگی ون گوگ و تولوز لوترک و يه سری ديگه از امپرسيونيست ها رو خوندم و بهتر می تونم نقاشی هاشون رو بفهمم، و گرنه تا قبل از اون اندازه گاو هم حاليم نبود در اين باره و زياد هم نقاشی هاشون رو دوست نداشتم.


ولی کارای سالوادور دالی يه چيز ديگه بود. اتفاقا سورئاليسم از اون سبک هايی يه که اصلا نمی فهممش! ولی با وچود اين بازم يه چيزايی می شه از کارای دالی فهميد. نابغه ديوونه ای که خودش بدون هيچ شکسته نفسی ای معتقد بود نابغه است و البته فکر می کرد تنها فرقش با يه آدم ديوونه اينه که ديوونه نيست!



روی ديوار موزه، اون بخشی که مربوط به کارهای دالی در دوره ايمان آوردنش به خدا بود، چند تا جمله در مورد اعتقادش به خدا و اينجور چيزا گنده نوشته بودن که البته دوستام که چند سال قبل اين موزه رو رفتن می گن قبلا اين جمله ها اينجا نبود. ظاهرا دالی در يه دوره ای که ديگه از سورئاليسم به سبک کلاسيک رو می آره به خدا هم اعتقاد پيدا می کنه. و البته مذهبش يه جورايی هم با علم فيزيک و علاقه اش به اتم و هسته و اينجور چيزها (و البته اروتيسم!) مرتبط بوده. ظاهرا تحت تاثير يک فيزيکدانی هم که به خدا اعتقاد داشته تو يکی از جمله هاش گفته بود علم فيزيک کاملا وجود خدا رو ثابت می کنه و البته جالب اينه که من شنيده بودم اکثر فيزيکدان ها (شايد هم فيزيکدان های قرن 21!) به خدا اعتقاد ندارن چون روش های علمی براشون اعتقاد به خدا رو غير ممکن می کنه. به هر حال من به دالی حسوديم شد که اينقدر با قاطعيت به وجود خدا ايمان آورد. بعضی وقتا قاطعيت تو يه عقيده ای و برطرف شدن شک و ترديد ها خيال آدم رو راحت می کنه و به آدم آرامش می ده! (شايد هم اعتقادش چندان قاطع نبوده و اون جمله هايی که رو ديوار موزه بود فقط مربوط به يه دوره کوتاه بوده.)


اينجا کارهای زيادی از دالی رو گذاشته (هم نقاشی، هم طراحی و هم اشيا). رو قسمت Gallery که کليک کنين دسته بندی کارهاش رو می بينين. اميدوارم فيلتر نشده باشه تو ايران. يه سايت ديگه در مورد دالی رو که يکی از دوستام گفت تو ايران فيلتر شده. اين هم دالی در ويکی پيديا. اين هم يه سايت ديگه است که کارای دالی رو داره و اولش هم يه تيکه فيلم ازش داره.اين هم کتاب سيبيلش! اين هم يه سری جمله معروف از ايشون. اصلا برين گوگل سرچ کنين کلی چيز تو اينترنت هست در موردش! يه خورده اين انتخابات رو ول کنين برين با کارهای بی ناموسی اين نابغه ديوونه حال کنين!



June 2, 2005


لينک


(چقدر مطلب خوب تو وبلاگ ها زياد پيدا می شه اين روزا. اينا فقط چند تا بود. اصلا ديگه نرسيدم وبلاگ بنويسم و بقيه وبلاگ ها رو بخونم اونقدر خوندنی و ديدنی زياد بود!)


در انتخابات مردان شرکت نمی کنیم! – گلناز

ضعیفه ها! مرداتون کجا هستند؟! - امشاسپندان

(هر دو لينک بالا در مورد تحصن در اعتراض به رد صلاحيت زنان)


اکبر گنجی و مصطفی معین... – کسوف


گفتگو با منصور نصیری عکاس فوتوبلاگ «نصیری فوتو» - بيلی و من


يک گفتمان وبلاگی! سوال های دختر همسايه از من و جواب های من (قسمت اول)


با کامپيوتر می توان انقلاب کرد - وب نامه


فرق بدبینی حرکت زا و بدبینی فلج زا – فرنگوپولیس


"...ما با تحریم انتخابات چیزی بهدست نمیآوریم، فقط تلاش میکنیم که چیزی را از دست ندهیم! که این بار با خودمان رو راست باشیم، که هیچ نداریم! که پسفردا از سر نداری خاتمی نماد صلح ما نشود!..." - سرزمين آفتاب


نوری، گنجی وسرآغاز خطاها... – اميد معماريان

تحریم های مدرن و ماجرای هسته ای ایران - اميد معماريان


عکس هايی از از مراسم «پاسداشت آزادی» (حلقه زدن دور ميدون آزادی) – پرستو


روزی روزگاری – عاليجناب منتفد (خيلی حال کردم با اين ادای دين به کارتون های دوست داشتنی مون!)


"خیانت بعد از ازدواج" - زيتون


"بعد از 32 سال آخر سر هویت Deep Throat یا همون افشا کننده ی پرونده ی واترگیت معلوم شد..." سينا تابش (من يک نظريه احمقانه داشتم که طرف کيه. عمرا ديگه بگم فکر می کردم کيه! منم خوب خرم ها!! يادش بخير، کتابی که در مورد واتر گيت نمی دونم وودوارد يا برنشتاين نوشته بود رو اطلاعات ضميمه به صورت پاورقی چاپ می کرد و من قورت می دادم اين پاورقی رو!)


لينک های وبلاگ های زنان رو هم سر بزنين.


بقيه لينک ها و وبلاگ نويسی هم باشه برای بعد.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage