خورشید خانوم



« June 2005 | Main | August 2005 »


July 30, 2005


Candles for Ganji




گنجی زندانی، خطرناکتر از گنجی آزاد! - آسيه امينی




کليک کنين. همه حرف ها رو اين کاريکاتور می زنه...




July 24, 2005


يکی از فيلمايی که ديدم اين چند روزه اسمش "ترور ريچارد نيکسون" بود با بازی عالی شان پن و بر اساس يه داستان واقعی. اول از روی اسمش فکر کردم باز يکی از اين فيلمای سياسی مربوط به واترگيته، ولی خب، اصلا همچين چيزی نبود. فيلم درباره يه مردی هست به اسم سام (با بازی شان پن) که در دوره رئيس جمهوری نيکسون زندگی اش داره از هم می پاشه و در عين حال می خواد آدم درستکاری باشه. از همه طرف داره در مورد رويای آمريکايی بمباران می شه و مرتب حرف های نيکسون رو گوش می ده که هی به مردم آمريکا وعده و وعيد می ده. نتونسته با بردارش که يه تاجر يهودی پولدار لاستيک هست کار کنه چون برادرش ازش انتظار داره که تو کار برای سود بيشتر دروغ بگه. فروشنده يه جايی می شه و مديرش هم تمام مدت داره سعی می کنه بهش راه و روش فروشندگی، تبليغات، و دوشيدن مشتری ها رو ياد بده و اين چيزها که با اعتقاداتش شديدا در تضاده ديوونه اش می کنه. زنش هم که ازش جدا شده داره ديگه طلاق رو قطعی می کنه. اين وسط دنبال اينه که از يه جايی وام بگيره تا با دوستش که سياه پوسته يه تجارت لاستيک شرافتمندانه راه بندازه. اما تو همه چی شکست می خوره و در حالتی که دچار بيماری روانی شده می خواد بره نيکسون رو بکشه و خب آخرش رو نمی گم که اونايی که فيلم رو نديدن عصبانی نشن! اينا همه ماجراهای فيلمه. اما حرف هايی که تو فيلم زده می شه فرای ماجراهاست. اون حس استيصال، بی رحمی دنيای سرمايه داری، دروغ رويای آمريکايی، و خيلی چيزهای ديگه آدم رو دو ساعت پای اين فيلم ميخ کوب می کنه.


خيلی موقع ها تو آمريکا دچار اين حس ها شده ام. توی سفرم به کاليفرنيا چند روز پيش يکی از فاميل هامون بودم که زندگی اش داره از هم می پاشه. البته خودش هم به نظر من تقصير داره، ولی کلا اين حس بی پناهی اش، اينکه شرکت های بيمه چطوری می تونن آدم رو بدوشن، اينکه اگه کارت رو از دست بدی چقدر راحت می تونی بدبخت شی، اينکه مرض بين يه زندگی خوب و بی خانمان شدن چقدر باريکه اينجا، و خيلی چيزهای ديگه خيلی من رو می ترسونه. من خيلی موقع ها خيلی چيزای خوب تعريف می کنم از اينجا، ظاهرا اونقدر خوب که بعضی ها بهم می گن فکر جوون هايی که تو ايران دستشون به هيچ چی بند نيست و با تعريف های تو خواب رويای آمريکايی رو می بينن رو بکن. يه دوستی هم گفته بود با نوشته هات ممل آمريکايی پرورش می دی! ولی خب من فکر می کنم از جنبه های متفاوت اينجا نوشته ام و باز هم می نويسم. اينجا می شه خيلی حال کرد و خوشبخت شد، اما يهو، به فاصله چند هفته ممکنه يهويی بدبخت کامل بشی. سيستم اينجا يه خورده ترسناکه يعنی! من به شخصه از رويای آمريکايی چيزی نديدم اينجا. شايد حالا يه روزی از اون شانس های توپ گيرم اومد و رو بال رويای آمريکايی سوار شدم و خيلی همه چی خوب بشه! ولی خب چندان به اين مساله اعتقاد قلبی ندارم. نمی دونم کشورهای غربی ديگه دنيا چطوری ان، ولی آمريکا ترسناکه! فقط کافيه سر کار ليز بخوری و مثلا يه بلايی سر ستون فقراتت و زانو هات بياد (بلايی که سر فاميل ما اومده)، بيمه ای که برای از کار افتادگی سر کار هست آنچنان بلايی سرت می ياره که به خاک سياه می تونی بشينی. اصولا بهتره آدم اينجا مريض نشه اگه پولدار نيست! دوست من که ليسانس هم داره و کار می کرد و عينک می زنه و حس می کرد چشمش ضعيف تر شده ماه ها نمی تونست بره دکتر چشم و عينک جديد بخره چون نمی تونست از پس پولش بر بياد! فقط تو ايالت فلوريدا يه چيزی حدود 10 ميليون نفر بيمه ندارن چون نمی تونن از پس پولش بر بيان. جالبش اينه که تو ايميلی که من از شرکت بيمه ای که به اجبار بايد ازش به خاطر دانشگاه بيمه بگيريم دريافت کردم نوشته بود بيمه تو آمريکا يک تجارته و با تامين اجتماعی و بهزيستی و غيره فرق می کنه. و يه جورايی گفته بود که حسابی حواستون به حساب کتاب هاتون باشه و گرنه راحت دوشيده خواهيد شد!


اومدم راجع به فيلم بنويسيم حرفم کشيد به چه چيزايی! خلاصه که اين فيلمه خيلی حال من رو بد کرد. اين روزها هم که ما يه مشکلی برامون پيش اومده و رو لبه تيغ داريم راه می ريم و ترسم بيشتر هم شده. به نظر من اين فيلمه با وجود اينکه در مورد دوره نيکسونه اصلا تاريخ مصرف نداره و خيلی به حال و روز الان آمريکا هم می خوره. شان پن هم يکی از بهترين بازی هاش رو تو اين فيلم کرده. پيشنهاد می کنم اگه شما هم به رويای آمريکايی اعتقاد دارين و يا تو مايه های ممل آمريکايی هستين اين فيلم رو حتما ببينين!



July 23, 2005


خب من بالاخره برگشتم سر خونه و زندگيم! يه مرخصی درست و حسابی بود از واقعيت زندگی. يه مرخصی ای که فکر می کنم هيچوقت تا به حال تو عمرم نداشتم. نه اينترنت بود و اخبار بی بی سی و نه شبکه پی بی اس و ان پی آر. نه روزنامه شرق بود و نه نيويورک تايمز. نه خبرنامه گروه زنان بود و نه سايت زنان. فقط بعضی وقتا بايد يه سری خبر تو سايت می ذاشتم که اصلا نمی خوندمشون و از تو ايميلم رو لينکا کليک می کردم و کپی پيست می کردم! تنها خبری که با وجود قرنطينه شديدی که برای خودم درست کرده بودم به گوشم می رسيد به هر حال اخبار گنجی بود و عکس هاش. و البته خبر انفجار های لندن رو هم شنيدم.


يه شب هم که يه اتفاق خيلی بدی افتاده بود و من سان فرانسيسکو بودم اومدم آن لاين و يه خورده وبلاگ گردی و ديدم جنگ جهانی دوم تو وبلاگا راه افتاده (اوليش سر انتخابات بود نه؟!) اونقدر حالم از خوندن بعضی چيزا بد شد و حالم از وبلاگستان به هم خورد که يه مطلب عصبانی نوشتم در مورد بستن وبلاگم. اما چون کرم خودم رو می شناسم گذاشتم رو درفت. بعد از چند ساعت که يه چيزای ديگه ای دستگيرم شد يه مطلب عصبانی تر ديگه نوشتم که فکر کنم از پير و جوون از هر دارو دسته ای رو با خودم دشمن خونی می کردم و خب اون رو هم طبق عادت معمول نوشته های اين مدلی ام گذاشتم روی درفت که بعدا روش فکر کنم. بعد هم که اصلا نرسيدم حتی روش فکر کنم.


اين دو روزه خيلی خسته بودم و مشغول کارهای دانشگاه چون ويزام اومده و بايد دنبال کارهای استخدامم تو دانشگاه و بيمه و غيره می بودم. شب ها نشستم حسابی وبلاگ خوندم. بعد که همه مزخرفات و غير مزخرفات رو خوندم يه تصميمی گرفتم. خلاصه از اين به بعد احتمالا وبلاگ من يه جوری خواهد شد. يه جوری که خودم باهاش حال می کنم و احتمالا ويزيتور هام کلی کم می شه. همين الانش هم خيلی کم شده چون چند وقته ننوشتم. ولی خب واقعا برام اهميتی نداره! من يه عده دوست وبلاگی دارم که نوشته های من رو دوست دارن بدون توجه به هر مساله خارج از وبلاگ من، بدون توجه به مسائل روز و غيره. يه عده دوست ديده و نديده دارم که براشون جالبه خاطرات زندگی من رو دنبال کنن و نوع نگاه من به اتفاقات معمولی و شخصی زندگی رو بخونن. يه عده آدمی که اگه بخوان خبرای سياسی رو بخونن می رن سايت گويا رو مثلا می خونن به جای وبلاگ من، اگه تحليل روشنفکری و ادبيات و غيره بخوان می رن ژورنال و مجله و کتاب می خونن، اگه هم دلشون بخواد در مورد سبکی تحمل ناپذير يا تحمل پذير! زندگی بخونن شايد بيان يه سری به وبلاگ من هم بزنن. همونجوری که من هم به خيلی از وبلاگ ها از اين رويکرد سر می زنم. اين جور خواننده ها هستن که واقعا برای من اهميت دارن چون می دونم از وبلاگ من انتظاری در حد خودش دارن و وبلاگ من رو با چيز ديگه ای اشتباهی نگرفته ان. خلاصه که من از اين به بعد می خوام فقط و فقط هرچيزی که دلم می خواد بنويسم. در مورد هر چيزی که خودم دلم خواست اظهار نظر کنم و در مورد هر چيزی که تشخيص دادم اطلاع رسانی يا حمايت من فايده ای خواهد داشت اطلاع رسانی يا حمايت کنم و اين البته در کنار احترام کامل به انتخاب بقيه وبلاگ نويس ها در مورد نوع نوشته هاشون خواهد بود.


قبلا چند بار هم گفته بودم که وبلاگ دريچه ای هستش به بخشی از زندگی يه آدم اونجوری که اون آدم انتخاب می کنه. اصلا اعتقاد ندارم که يه وبلاگ همه اون چيزی که آدم هست رو نشون می ده و برای همين هم برام مهم نيست که کسی قضاوتی بکنه در مورد همه شخصيت من بر اساس اون بخشی که انتخاب کردم تو وبلاگم بنويسم. اتفاقا اين حرف حسين رو هم قبول ندارم که می گه همه زندگيش رو تو وبلاگش گذاشته که اصلا به نظر من اين مساله غير ممکنه. چون مثلا در مورد خود حسين من اعتقاد دارم خودش خيلی باحال تر از وبلاگشه و وبلاگش خيلی بيشتر از خودش حرص آدم رو در مياره!


خلاصه که در پست های آينده هم احتمالا خاطرات سفر طولانی من رو می خونين يا در مورد دو تا فيلم باحالی که اين دو روزه ديدم می خونين و خبری از لوگوی حمايت از گنجی يا نوشی و بقيه نخواهد بود و لينک وبلاگی هم از ليست من حذف نخواهد شد و البته از چيزايی که متاسفانه اين مدت دستگيرم شده هم چيزی نخواهم نوشت چون فکر می کنم فايده ای نداره و هرکسی سناريويی رو که راضی اش می کنه می خواد قبول داشته باشه. در مورد اطلاع از کارهای دسته جمعی وبلاگی برای آزادی گنجی و ساير زندانی ها هم پيشنهاد می کنم مثل هميشه به وبلاگ هاله مراجعه کنين که وبلاگش رو به دوقسمت تقسيم کرده و در بخشی از وبلاگش با پشتکار همه فعاليت ها رو پوشش می ده.


و البته در روزهای آينده حتما تو وبلاگ من در مورد مسابقه وبلاگی که به همت علی تمدن راه افتاده و دوازده روز به پايان مهلتش بيشتر نمونده و درباره مقاله نويسی در مورد "مجازات اعدام" هست يا "اگر بخواهيد برای کسی نامه بنويسيد ، آن فرد کيست ؟ و چه می نويسيد؟ " می خونين. فعلا برين مطالب زير رو تو وبلاگ علی تمدن در مورد مسابقه بخونين که به نکات خيلی مهمی اشاره می کنه تا من هم نظراتم رو در مورد اين مسابقه بنويسم:


1- مسابقه مقاله نويسی وبلاگی
2- تازه از مسابقه مقاله نويسی
3- چرا موضوع اعدام
4- تازه درباره مسابقه مقاله نويسی
5- تازه درباره مسابقه مقاله نويسی
6- حاميان مسابقه مقاله نويسی
7- تازه درباره مسابقه مقاله نويسی


***


و ديگه اينکه دلم برای شيده کلی تنگ شده...



July 12, 2005


الان نشستم بيرون فرودگاه سن ديگو، منتظر پروازم به سانفرانسيسکو. البته اينجا اينترنت نداره و اصلا نمی دونم بتونم همين رو هم بعدا بذارم آن لاين يا نه. اين مدت حسابی مارکوپولو شده بودم و مشغول مسافرت. از دنيای واقعی و اخبار و بدبختی ها بی خبر بودم که فکر کنم برای سلامت روانی ام خيلی خوب بود. البته خبرهای گنجی و انفجارهای لندن به هرحال هرجا که باشی می رسه به گوشت...


دو هفته پيش رفتيم کی وست. جنوب فلوريدا توی اقيانوس اطلس يه سری جزيره های کوچولو کوچولو هستش که با يه جاده به هم وصلشون کردن و معروفه به Florida Keys (به هر کدوم از اين جزيره ها می گن key ). طبيعتش يه جورايی شبيه جزيره کيشه. دو روز تو چادر خوابيديم تو يه پارکی تو يکی از اين کی ها. چادرمون روبروی دريا بود و با وجود اينکه هوا خيلی گرم بود ولی کلی خوش گذشت. يه سری مواد غذايی داشتيم تو جايخی. يه شب که رفتيم بيرون و برگشتيم ديديم آقا يا خانوم راکن خيلی شيک سنگی که گذاشتيم روی در جايخی رو انداخته پايين و در جايخی رو باز کرده و هرچی اون تو بود خورده. تخم مرغ ها رو خيلی شيک از تو جعبه اشون در آورده بود و دونه دونه از وسط شيکونده بود و خورده بود. کنسروهای نيمه خورده رو هم کامل خورده بود و به گوشت و پنير هم رحم نکرده بود! خلاصه در عين حال که خيلی ناراحت بوديم که مورد دستبرد قرار گرفتيم ولی از فکر اينکه دزده يه راکن بوده کلی خنده امون گرفته بود. خلاصه که بساطی بود.


خب الان آقای پليس من رو از جايی که نشستم بلند کرد و مجبور شدم برم يه طرف ديگه. احتمالا يه شخصيت مهم می خواد از اونجا بره. کمرم ديگه داره می شکنه اينقدر اين بارو بنديل رو جابجا کردم! بگذريم.


خلاصه تو کی وست يه روز حدود يک ساعت و نيم دور جزيره رو با جت اسکی گشتيم و کلی حال داد. يه جاهايی وسط اقيانوس نگه می داشتيم و وسط آب پياده می شديم. و زير پامون ماسه بود. يعنی يه جورايی سطح زمين بالا بود. يک عالمه ماهی خوشگل هم دوروبرمون بود. يه روز هم به لطف يکی از دوستای آقای همسر که من اسمش رو گذاشتم آقای ماهی چون متخصص انواع حرکت های درياييه! رفتيم کی لارگو snorkeling و کاياک سواری. با کاياک رفتيم يه جاهايی که عين جنگل آمازون دريايی بود. يه سری درخت بود که زيشه اشون تو آب بود و بهشون می گن mangrove. بعد از روی اينا انواع و اقسام جک و جونور از جمله خرچنگای بامزه بالا می رفتن. برای اسنورکلينگ (يه جور غواصيه در سطح آب که عينک می ذاری و از اون لوله هل تو دهنت می کنی که سرش بيرون از آبه برای نفس کشيدن، عين همونا که تو کارتون ها بود و معمولا يه پرنده سر لوله می شست که طرف خفه شه! يه چيزی هم پات می کنی عين همونايی که غواصا پاشون می کنن که اسمشو يادم رفته الان. البته اگه آدم بخواد می تونه جليقه نپوشه و زير آبی هم بره که واضحه که من زير آب نرفتم اونقدر که ترسوام!) خلاصه که اسنورکلينک شاهکار بود. بهترين تجربه عمرم بود. سرمو می کردم زير آب و يک عالمه مرجان زيبا و انواع و اقسام ماهی های خوشگل و رنگ و وارنگ می ديدم. واقعا زيبا بودن. و بعد از يک ساعتی که تو آب بوديم اصلا دلمون نمی خواست برگرديم. ولی خب داشت غروب می شد و بايد برمی گشتيم تو قايق که يه خورده با قايق بگرديم و غروب آفتاب رو هم تماشا کنيم. يه سری عکس هم با اين دوربين هايی که می شه تو آب برد گرفتيم که البته خوب نشدن چون نور زياد نبود.


خب دوباره من رو بلند کردن از اينجايی که نشسته بودم. قضيه ظاهرا مربوط به يک چمدونه و الان شونصدتا پليس اينجاست و البته من دلم نمی آد برم توی سالن فرودگاه چون تو سرده از بس که اين آمريکايی ها داخل سالن ها رو سرد می کنن و در عوض بيرون يه هوای بهاری خيلی توپ هست و سيگار کشيدن در اين هوا کلی می چسبه.


خلاصه که بعد از کی وست رفتيم ميامی خونه همون آقای ماهی عزيز و يه روز هم ميامی رفتيم دريا و درحالی که 49 نقطه از بدن من توسط پشه های عزيز کباب شده بود برگشتيم شهر خودمون. يه روز شهر خودمون بوديم که مراسم 4 جولای رو که تو شهر ما 3 جولای برگزار می شه با دوستامون بگذرونيم و لباسامون رو بشوريم نصقه شبش راه افتاديم بريم فرودگاه که بريم کاليفرنيا.

با توجه به اينکه اگه بشينم پای تعريف کردن سفر کاليفرنيا تا الان اونوقت وراجی باعث می شه پروازم رو ازدست بدم و احتمالا اين پليس ها الان از اينجا هم من رو بلند می کنن می رم تو و اگه رسيدم تو هواپيما بقيه اش رو تعريف می کنم.


فقط اون يه روزی که شهر خودمون بوديم يه سری عکس گذاشتم تو فليکر از سفر کی وست که اين عکس و اين عکس رو توشون خيلی دوست دارم. البته جاهای اصل کاری که رفتيم رو نتونستيم عکس بگيريم چون دوربينمون خيس می شد و اون دوربين ضد آبه هم که گند زد. (اميدوارم بتونم اين مطلب رو بذارم آن لاين و بتونم لينک عکس ها رو هم بذارم.)


اگه ايميل جواب نمی دوم و خلاصه کم پيدا هستم به خاطر اينه که واقعا دسترسی ام به اينترنت خيلی کم بوده و همش روزی 10 دقيقه آن لاين شده ام روزای گذشته. حالا پنجشنبه که برمی گردم پيش شيده جونم شايد بتونم بيشتر بنويسم.


(So, I could get online and post this! I'll check the comments and approve them as soon as I get another chance to get online.)


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage