خورشید خانوم



« July 2005 | Main | September 2005 »


August 29, 2005


A Waltz for a Night - wma - 1.64 MB
Julie Delpy
From: soundtrack of Before Sunset - view trailer


رويا هم واقعيت پيدا می کنه، ديگه مطمئن شدم. فقط بايد دل آدم مثل آينه صاف باشه. ديگه داستان فيلم های Before Sunrise و Before Sunset رو باور می کنم. اين دو تا فيلم رويا نيستن. فقط بايد مثل دوست من زيباترين روح های عالم رو داشته باشين.


برات خوشحالم، از ته دل...




می دونم خودم که نيستم. يهويی يک عالمه کار تلمبار شده روی سرم. دانشگاه شروع نشده خيلی کار داره و کمی هم ترسناکه! شب ها زودتر می خوابم و صبح ها زودتر پا می شم، به قول يه دوستی همون کاری که همه آدمای عادی انجام می دن! کلی چيز بايد می نوشتم، کلی اظهار نظر بايد می کردم که حناق نگيرم، کلی هم لينک بايد می دادم. ولی خب فعلا هنوز با ترس دانشگاه کنار نيومدم که زندگی ام به حالت عادی برگرده. البته همون بهتر که نرسيدم اظهار نظر کنم، وگرنه کليه اساتيد وبلاگستان و وبلاگ شهر و ساير سرزمين های وبلاگی باهام بد در می افتادن. به جای اين کارها البته شروع کردم به لاگيدن کلاس هام يه جايی. چون هنوز نمی دونم که می رسم اين کار رو ادامه بدم يا نه فعلا آدرسش رو نمی دم!


فقط جون هرکی دوست دارين به ايميل سايت زنان من فقط در مورد مسائل مربوط به سايت ايميل بزنين. فکر می کردم اين مساله واضحه، ولی ظاهرا بايد توضيح می دادم. ايميل شخصی ام بالای وبلاگ هست، که البته اين روزها نمی رسم جواب بدم.


راستی، اگر ساکن خارج از ايران هستين و هنوز به م.ع کمک نکردين لطفا سريع تر کمک کنين. چند روز بيشتر مهلت نداريم و بايد پول ها رو برسونيم ايران. چند ميليون بيشتر لازم نداريم!


و بقيه اش بمونه برای بعد. فعلا از خبر خوشی که از يه دوست گرفتم کلی شارژم...



August 21, 2005


malogo.jpg

م.ع رو فراموش نکنين. هنوز کلی پول بايد جمع شه، ولی اگه همين روند ادامه پيدا کنه مطمئنم که پول جمع می شه. هنوز سه هفته وقت داريم برای اينکه يک نفر به تعداد آدم هايی که اعدام می شن اضافه نشه. حدودا 10 ميليون تومن ديگه لازمه. به زودی يه گزارش مالی دقيق از پول هايی که تا حالا جمع شده می ذاريم تو سايت زنان. راستی، دلار کانادا و دلار آمريکا الان دقيقا چند تومن هستن؟




من و آقای همسر تونستيم دو سال همديگه رو تحمل کنيم! خودمون هم باورمون نمی شه! امروز خونواده هامون زنگ زدن و اين موفقيت بزرگ رو بهمون تبريک گفتن و آرزو کردن که سال به سال پوستمون کلفت تر شه!


يکی از فاميل هامون هميشه می گفت زن و شوهر، اول زندگی مثل دوست دختر دوست پسر می شن، بعد زن و شوهر، بعد مثل دو تا رفيق، بعد مثل خواهر و برادر، و بعد مثل دو تا خواهر. من سر بسرش می ذارم و می گم ما ديگه عين دو تا خواهر شديم، اون هم می گه نه، مثل خواهر برادرا شديم و حرصم رو بيشتر در مياره! ولی هر دومون خوشحاليم که بيشتر از هر چيزی عين دو تا رفيقيم. تو سر کله هم زياد می زنيم، خيلی زياد. ولی رفيقيم. اين خيلی خوبه. شايد برای همينه که نمی تونيم عين دوست دختر- دوست پسرا باشيم!


امشب عين دو تا رفيق مست کرديم. سوال تاريخی امشب هم اين بود:" شامپاين از شراب شنگين تره؟!" هرکاری می کردم بازم زبونم گير می کرد. ملت تو رستوران مونده بودن ما چرا داريم عين مشنگا اينقدر غش غش می خنديم. آخرش هم البته من نفهميدم کدوم شنگين تره، از بس که خنديديم!




هوا گرفته است. دل من هم دو روزه که گرفته. اين همه اتفاق خوب افتاده و هنوز دلم گرفته. ديروز بعد از يک ساعت خواب، خواب بدی ديدم و با گريه بيدار شدم. زنگ زدم ايران، نبودن. دلم برای بغل گرم و نرم مامانم تنگ شده. هيچ چی جاش رو نمی گيره. همش تقصيره اون فيلمه بود که ديدم. سه دقيقه فيلم از فرودگاه که داريم می خنديم و مسخره بازی می کنيم و بعد من مامانم رو بغل می کنم و يهويی اشکا سرازير می شه و من اشاره می کنم که ديگه فيلم نگيره. دلم برای اون بغل تنگ شده. وقتايی که از دلشوره و نگرانی يا غصه سرم رو می ذاشتم رو سينه هاش، دست روی قلبم می کشيد و زير لب دعايی می خوند که معنی اش می شد "با ياد خدا دل ها آرام می گيرد" و من اصلا سر به سرش نمی ذاشتم که کدوم خدا و دلم آروم می گرفت. دلم برای دست کشيدن هاش روی قلبم تنگ شده...


***


ديروز اولين روز کارم بود. کلاس هام چهارشنبه ديگه شروع می شه، ولی کارم از اين هفته شروع شد. خيلی هيجان داشتم. کار ساده ای هم بود برای روز اول. تو ديتا بيس های کتابخونه بايد دنبال يه سری مقاله تو ژورنال های مختلف می گشتم و بعد دنبال چند تا کار رو می گرفتم. دانشگاه داره زنده می شه. تعطيلات تموم می شه و دانشجوها می يان. از هرگوشه ای يه صدايی در مياد. گروه های موسيقی، گروه های ورزشی، يکی می خواد تو رو به مسيح پيوند بده، اون يکی به هاراکريشنا. از اينکه دوباره کوله پشتی رو دوشمه دلم غنج می رفت. يه نقشه هم دستم بود که جاهای مختلفی که بايد برم رو پيدا کنم. فضای دانشگاه خيلی بزرگه، حتی از شهرک اکباتان هم بزرگتره! گرما و هوای شرجی آدم رو خفه می کنه. ولی خب دانشگاه رفتن تو اين هوا بدون مقنعه قابل تحمل تره. ديگه احساس بيچارگی مرداد تهران و خفگی مقنعه نيست حداقل. کاشکی دانشگاهمون تو تهران هم کتابخونه داشت. کاش مقنعه اختراع نشده بود. استادم رو خيلی دوست دارم. همون استادی که بهم اين کار دستياری رو داده. اگه اون ازم خوشش نمی اومد اين کار رو نمی گرفتم و پول شهريه ام جور نمی شد. خيلی مهربونه. باهام ساعت ها حرف می زنه. صبوره. اما 6 تا کتاب ناقابل برای کلاسش بايد بخونيم. شوخی هم نداره. بقيه کلاس ها هم همينه. می ترسم از پس درسا بر نيام. خيلی وقته نوشتن برام سخت شده. اگه نتونم ديگه مقاله بنويسم چی؟ کوله پشتی رو دوشم رو دوست دارم. يه دونه جديد خريدم. اون کوله پشتی آديداسه که سال ها همه جا بهم چسبيده بود تيکه پاره شده. دلم نيومد بندازمش دور. بخشی از وجودم هنوز چسبيده بهش...



August 17, 2005


کمک!


برای قضيه م.ع و نجاتش از اعدام پول خيلی کمی جمع شده تا الان. کمتر از يک ماه وقت هست وگرنه اين زن فقط به خاطر نداشتن پول برای پرداخت ديه کامل يک مرد مسلمان اعدام خواهد شد.


دوستان خوبی که مخالف حکم اعدام هستين، با کمک های خودتون نذارين اين زن اعدام شه. اگه همه کمک کنن، شايد بشه 15 ميليونی که باقی مونده رو جمع کرد. اگر مثل من وضع مالی خوبی ندارين، می تونين يه کوچولو کمک کنين. هرچقدر که می تونين. و اگر کسانی رو می شناسين که وضع مالی خوبی دارن و با مجازات اعدام مخالفن، ازشون بخواين کمک کنن. لطفا به اين صفحه تو وبلاگ هاتون لينک بدين و لينکش رو برای دوستانی که فکر می کنين می تونن کمک کنن با ايميل بفرستين.


تو سايت زنان نوشتيم چجوری می شه کمک کرد. يک اکانت پی پال هم به کمک دوست گلمون نازلی کاموری تو کانادا باز کرديم که دوستان خارج از ايران بتونن با کرديت کارد کمک کنن. پول ها به حساب موسسه راه توانمند زيستن ريخته می شه و با نظارت شادی صدر برای پرداخت ديه استفاده می شه.


می تونين تو سايت زنان، يا سايت راهی، يا همينجا، روی اين لوگوی پی پال بالای صفحه کليک کنين و کمک کنين.


اطلاعات بيشتر در مورد اين زن:


شمارش معکوس اعدام زنی که نتوانست ادعایش را ثابت کند آغاز شده است! : زنان ایران – آسیه امینی



August 12, 2005


اطلاع رسانی


سايت هفتان
حتما تا الان سايت هفتان رو ديديدن. هفتان يه جور سايت لينکدونی هستش که لينک هاش مخصوص فرهنگ و هنر و ادبياته. هرکسی هم می تونه عضو اين سايت بشه و لينک های جالب رو بذاره اونجا. در واقع مخلوطی از صبحانه و خبرچين. فرقش اما با اين دو سايت خوب اينه که لينک ها دسته بندی موضوعی داره. و اگر شما مثلا فقط به يکی از دسته ها علاقمند هستيد، می تونين تنظيم کنين که فقط لينک های مربوط به اون موضوع رو ببينين. و البته فرق ديگه اش هم اينه که لينک دادن به مطالب سياسی ممنوعه. حتما به هفتان سر بزنين که لينک های خوبی توش پيدا می شه.


مسابقه وبلاگ نويسی
سايت اصلی مسابقه مقاله نويسی به دليل همراهی نکردن اسپانسر اوليه مسابقه پريده يه جورايی. البته هيچ جای نگرانی نيست چون همه مقاله ها الان در اين وبلاگ موجود هست و داور ها هم دارن مقاله ها رو می خونن. جايزه اول رو هم که قرار بود اسپانسر اصلی مسابقه بده و بعد نشد، سر جاشه، منتها آقای مسعود از هموطنها دات کام لطف کردن و جايزه ای معادل جايزه شرکت پيام تک برای برنده اصلی اين مسابقه در نظر گرفتن و در واقع جايگزين اسپانسر اصلی مسابقه شدند. تنها مشکلی که وجود داره که باز هم به خاطر همراهی نکردن اسپانسر اوليه اينه که، الان دسترسی به کسايی که تو مسابقه شرکت کرده بودن نيست. اگه شما مطلب فرستاده بودين تو مسابقه، لطف کنين حتما به علی تمدن ايميل بزنين ATAMADON@GMAIL.COM ، مطلب و مشخصاتتون رو بفرستين براش که اگه برنده شدين بشه باهاتون تماس گرفت. اگر هم احيانا ديدين که تو اين وبلاگ مقاله اتون فرمتش به هم خورده، حتما مقاله اتون رو دوباره بفرستين که فرمت درست بشه.


رويا طلوعی
گروهی از فعالين امور زنان نامه ای برای آزادی رويا طلوعی فمينيست کرد و فعال جامعه مدنی نوشتن. اينجا می تونين برين و شما هم اين نامه رو امضا کنين. سازمان Human Rights First هم يک اکسيون راه انداخته برای رويا طلوعی. کاری که شما بايد بکنين اينه که برين اينجا و نامه ای که آماده شده رو امضا کنين و ايميلتون رو بذارين. اونوقت اون نامه از ايميل شما برای شاهرودی و جواد ظريف فرستاده می شه.


نامه جمعی از وبلاگ نويسان
گروهی از وبلاگ نويس ها هم نامه ای خطاب به ملت ايران نوشتن. اينجا می تونين برين نامه رو بخونين و شما هم امضا کنين. اگه مثل من متوجه نشدين که اصلا اين نامه چی می خواد بگه و هدفش چيه، اين توضيح هاله رو بخونين شايد کمک کرد.




شيده تو پست صوتی که گذاشته بود از پيشو و اومدن من به کاليفرنيا گفته بود و من ديدم اصلا يادم رفته بود از اون سفر بنويسم. اين خاطره های اينجوری که می نويسم يکی دو سال بعد که بيام بخونمشون کلی حال می ده! فقط خيلی طولانيه!


اولش ما رفتيم پيش شيده اينا. خونه جديدشون خيلی خوشگله. آب و هوای اون طرف ها هم که عالی. البته من به طرز مريض گونه ای از آب و هوای شرجی خوشم می ياد و برای همين با فلوريدا خيلی مشکل ندارم. ولی بعضی وقتا ديگه اينجا غير قابل تحمل می شه. بدی هوای اين قدر گرم اينه که آدم همه جا با ماشين می ره و عملا پياده روی بيشتر از يک ربع می تونه آدم رو گرما زده کنه. خلاصه که هوای متعادل اون طرف ها که تازه به اوج گرمی خودش رسيده بود خيلی خوب بود. دريا هم چند بار رفتيم. در واقع من و شيده برای اولين بار تونستيم با هم بريم درست حسابی دريا! چون ايران که بوديم بابای من نمی ذاشت من با کسی برم مسافرت و يه بار هم که اجازه داد با شيده اينا برم در لحظه آخر پشيمون شد و نذاشت. از بس که دلشوره ای بود هميشه. خودش هم که من رو نمی برد شمال. يه بار فقط گذاشت با بچه ها تور يک روزه بريم کلاردشت و یه بار هم اون آخری ها با خواهرم گذاشت. البته بعد که من شوور کردم ديگه نمی تونست نذاره برم! و ما هم حسابی شمال رفتيم. ولی هيچوقت نشد که با شيده درست حسابی بريم دريا. خلاصه اونجا يه روز دو تايی رفتيم دريا. آب يه خورده سرد بود ولی ما کله خر بوديم! حسابی هم موج بازی کرديم. ساحل غرب آمريکا واقعا وحشيه و موج هاش خيلی گنده است. داشتم فکر می کردم برای اينکه يه اتفاق به اين کوچيکی بيفته چقدر اتفاقا بايد می افتاد و چند هزار مايل بايد طی می شد!

يه روز هم دسته جمعی رفتيم يه قهوه خونه ايرانی طرفای ايرواين. برادر بابک و همسرش برای کار تابستون اومده بودن لس آنجلس. با اون ها و بابک و شيده و پيام و علی تمدن و همسرش رفتيم اون قهوه خونه هه. خيلی باحال بود، انگار قهوه چيه رو از ناف فرحزاد آورده بودن. با سيبيل های پرپشت و سيگار پنجاه و هفت گوشه لبش. کله پاچه و ديزی و خوراک زبون هم داشت. وقتی ازش پرسيدم کباب کوبيده دارين کلی بهش برخورد و گفت خانوم اينجا قهوه خونه است! اونجا کلی از دست علی تمدن و پيام و کاپشن برادر بابک که ظاهرا يک هفته بعد از اينکه می خرتش احمدی نژاد يه چيزی مشابهش رو شروع می کنه پوشيدن خنديديم! کلی دلم برای قرار های وبلاگی تنگ شد...


بعدش من و بابک چند روزی رفتيم لوس آنجلس. اين خيابون وست وود لوس آنجلس شاهکاره. اکثر مغازه ها ايرانی هستن. از اپيلاسيون و بند و ابرو و مناجات خواجه عبدالله انصاری و هر چيز ديگه ای که فکرش رو بکنين تو اين خيابون پيدا می شه. فقط تابلوهای فارسی مغازه ها يه جوريه. فونت های درشت بی ريخت. از اونا که شايد خيلی سال پيش تو ايران پيدا می شد. يه کافه کوچيک هست اونجا که به اسم خانوم عطاری می شناسنش. ساندويچ سوسيس و کتلت ميدون انقلابی داره. آش جو هاش هم حرف نداره. البته نکته مثبت اين خيابون کتاب فروشی های ايرانی اش هست که کتاب های خوبی واقعا توشون پيدا می شه و باز جای اميدواريه. هرچند که من هيچ چی نخريدم چون همش قيمت ها رو با ايران مقايسه می کردم! بعد هم فکر کردم دوستای گلم تو ايران برام کتاب می گيرن و بابای بيچاره و گلم پست می کنه برام ديگه!


يه شب هم رفتيم تو لس آنجلس يه جايی به اسم ياران. وسط يه مرکز خريد شب ها اونجا قهوه خونه می شه و پر از جوونای ايرونی که ميان قليون بکشن و برای هم قرو قميش بيان. موزيک خوب هم می ذاره و از همه مهمتر ساندويچ کباب کوبيده داره! انصافا از دربند و فرحزاد بهتر بود، به غير از اينکه طبيعت اونجا رو نداشت و دوستای آدم هم نبودن!


اما جالب تر از همه اين بود که يه جا تو يه خيابونی ديديم تابلوی فالوده اکبر مشتی هست. رفتيم اونجا فالوده خورديم و يه عکسی هم زده بودن رو ديوار از مل گيبسون در حال فالوده خوردن اونجا!


با برادر بابک و همسرش اصولا هميشه خوش می گذره چون خيلی باحالن. جاهای مختلفی هم که رفتيم جالب بود و خلاصه لس آنجلس هم خيلی خوش گذشت.


بعدش بابک برگشت فلوريدا و من رفتم سان فرانسيسکو پيش يکی از فاميل هامون که در وضعيت خوبی به سر نمی برد (اينجا يه اشاره ای بهش کردم.) بعد هم که اون مشکله برای بابک پيش اومد يهويی و من کلی عذاب وجدان داشتم که چرا پيشش نيستم. خلاصه که زياد خوش نگذشت. فقط يه شب با يه دوستی شام رفتيم رستوران ميکده که خوب بود و بعد هم يه جورايی سيما و جوانه نجاتم دادن! يه روز بردن من رو حسابی گردوندن. کلی حرفا ی خوب زديم و بحث های خوب کرديم. سيما ساختمون زنان سانفرانسيسکو که خيلی خوشگل بود و خيابون های جالب اونجا رو نشونمون داد و من ديدم چقدر دلم برای شهر بزرگ تنگ شده بود!


بعدش من برگشتم پيش شيده و یاز چند روز اونجا بودم و مثل قديما ساعت های طولانی با هم حرف می زديم و می خنديديم.

اين مدت کلی با پيشو هم حال کردم. متاسفانه من به گربه های آمريکا حساسيت شديد دارم. روز اول که چشمام قرمز و قلمبه شده بود و عطسه و سرفه شديد. تمام روزايی که اونجا بودم بايد قرص می خوردم. پيشو هم علاقه شديدی داشت رو سر من بخوابه! و البته من هم نمی تونستم مقاومت نکنم و بغلش نکنم و باهاش ور نرم از بس که خوشگل و شيطونه.


ديگه روزای آخر دلم برای خونمون خيلی تنگ شده بود و سالم و سرحال و پرانرژی برای مقابله با مشکلی که برامون پيش اومده بود برگشتم خونه و انصافا هم انرژيه خوب جواب داد و ته نکشيد.


عکس ها:


پيشو در حال خوردن شير چايی من يک و دو. پيشو در ماشين خشک کن. پيشو خوشگل!
خيابون وست وود يک و دو
دريا نزديک خونه شيده اينا - يک و دو
ساختمون زنان سانفرانسيسکو يک، دو، سه
اشيا باحال! يک گالری باحال در سان فرانسيسکو - يک و دو
گلدن گيت يک و دو
فرودگاه لاس وگاس يک و دو (ملت خوره تو فرودگاه هم در دقايق آخر سفرشون قمار بازی می کنن!)



August 4, 2005


دختر نمونه ايراني معرفي مي شود
"خبرگزاري فارس: رئيس شوراي فرهنگي، اجتماعي زنان از تجليل دختر نمونه ايراني براي اولين بار پس از انقلاب در كشور خبر داد."


شبکه سه سيما و برنامه "با تو" پيشنهاد دادن که طرح انتخاب دختر نمونه اجرا بشه. شورای فرهنگی-اجتماعی زنان هم حال کرده با اين طرح و می خواد همکاری کنه. اين خبر نا خوداگاه کلمه "دختر شايسته" رو به ياد آدم می آره. مدل سازی و الگو سازی برای دخترا. حالا چه قبل از انقلاب باشه چه بعد از انقلاب. البته که الگوها کمی با هم فرق می کنه. ولی خب در نهايت الگو سازی برای دخترهاست. حالا چرا دختر ها و زن ها؟ خانوم نوبخت می گه: "زماني كه جامعه انتظاراتي را از زنان و دختران دارد براي شفاف شدن اين رويكرد با معرفي الگوها و موفقيت ها آن را تحقق مي بخشد."


اين حرف خانوم نوبخت هزار تا سوال به ذهن آدم می ياره. گذشته از سوال هايی که به ذهن آدم می ياد تو فهم اين جمله بی سر و ته به خاطر غلط های نگارشی و دستوری اش که معلوم نيست تقصير گوينده است يا تنظيم کننده خبر، اين سوال بزرگ تو ذهن من اومد که چرا جامعه از زنان و دختران انتظاراتی داره؟ يعنی از پسر ها و مردها انتظاراتی نداره؟ يعنی انتظارات جامعه از زن ها و دخترها انتظارات خاصی هستش که برای شفاف شدنشون احتياج به الگو سازی هست؟ چرا بايد همچين انتظاراتی وجود داشته باشه؟ فرق مرد ها و زن ها در چيه؟


"رئيس شوراي فرهنگي- اجتماعي زنان در مقايسه جايگاه خانواده بين كشورهاي جهان با ايران گفت:جايگاه خانواده در ايران قابل توجه بوده به همين علت انتخاب دختران و همسران موفق درخانواده به عنوان يكي از شاخص هاي دختر نمونه ايراني مي تواند ديده شود."


باز يه سوال ديگه: چرا دختری که همسر موفقی هست در خانواده شاخص يه دختر نمونه ايرانی می تونه باشه؟ يعنی دختری که انتخاب کرده مجرد بمونه يا نتونسته شريک مناسب زندگی اش رو پيدا کنه نمی تونه شاخص نمونه باشه؟ اصلا همسر موفق يعنی چی؟ به چه زنی همسر موفق گفته می شه؟ زنی که به هر علت تو زندگی مشترک شکست می خوره نمی تونه نمونه باشه حتی اگه در شکست اون زندگی مشترک مقصر همسرش بوده؟ علت تاکيد بر جايگاه خانواده تو اين الگو سازی اصلا چيه؟


"نوبخت افزود:يك عرصه نميتواند ملاك انتخاب دختر شايسته ايراني باشد به اين علت كه اندازه و استعداد انسان ها در عرصه بخصوصي است و با توجه به وجود زنان موفق كشور در عرصه هاي متفاوت اين طرح به طور عام تعريف مي شود."


باز هم صحبت از دختر شايسته ايرانی هستش در حالی که خانوم نوبخت از اندازه و استعداد انسان ها حرف می زنه. اگه در مقياس انسان ها حرف می زنيم چرا حرفی از مرد ها نيست؟ اصلا اين جمله چه معنی داره؟!


"وي تصريح كرد: شوراي فرهنگي _ اجتماعي زنان مصوبه اي را 4 سال پيش به تصويب شوراي عالي انقلاب فرهنگي رساند كه دستگاه ها براي تجليل از مقام زن در طول سال، طرح سياست ها و راهبردهاي فرهنگي_ تبليغي هفته زن را اجرا كنند كه اين طرح نيز از سوي شبكه 3 سيما حركت شايسته اي مي تواند باشد."


اين هفته زن اصلا قضيه اش چيه؟ چرا بايد فقط برای زنان سياست ها و راهبردهای فرهنگی-تبليغی اجرا بشه؟ يعنی زن ها عقب افتاده هستن و مردها کارشون درسته؟


"وي معتقد است: اگر شبكه 3 سيما بتواند طرحي شايسته در طول يك سال را داشته باشد گزارش و جمع بندي نهايي آن در هفته زن و به شكل فينال با معرفي برترين نمونه ها انجام خواهد شد. نوبخت انتخاب دختر ايراني را از سن 5 تا 25 سالگي با تقسيم بندي مقاطع مناسب دانست و افزود: اگر در عرصه هاي مختلف نمونه ها مطرح وشناخته شوند در الگوپذيري نوجوانان و جوانان مي تواند تاثير گذار باشد همچنين توجه به نمونه ها و موفق ها تقويت بيشتر موف قها را بدنبال دارد و با عملياتي شدن اين طرح آثار مفيد آن ملموس مي شود."


خب مشکل اينجاست که سر تعريف اين نمونه ها بحث هست. وقتی که جمهوری اسلامی تولد حضرت فاطمه رو به عنوان روز زن انتخاب می کنه و اصرار داره که از حضرت فاطمه الگو بسازه برای زن ها، اين شبهه هم پيش می ياد که اين طرح دختر شايسته هم بر اساس همون الگوهای حضرت فاطمه ای شکل خواهد گرفت. آيا شورای فرهنگی اجتماعی زنان به اين نکته توجه داره که بخشی از زنان جامعه حضرت فاطمه رو به عنوان الگوی خودش نمی پذيره؟ اصولا مشکل در پذيرفتن الگويی مثل حضرت فاطمه از اون جا شروع می شه که اصرار رسانه ها و دستگاه های مختلف جمهوری اسلامی بر نقش حضرت فاطمه به عنوان يه دختر، مادر و همسر هستش. اين مساله باعث شده خيلی از زن های مسلمون هم اعتراض داشته باشن چون خيلی ها اعتقاد دارن فاطمه نقشی بيشتر از يه دختر و مادر و همسر داشته. صحبت از خطبه هايی هست که فاطمه کرده و هيچ جا ازشون حرفی نيست. يعنی تاکيدی که بر حضرت فاطمه می شه به عنوان يه الگو بر اساس نقش همسری و مادری اش است. حالا اين سوال پيش می ياد که پس نقش های ديگه ای که يه زن می تونه تو جامعه داشته باشه چی؟


"وي اظهار كرد:طرح انتخاب دختر نمونه در مقاطع مختلف سني اجرا ميشود به اين معني كه اگر تحصيل علم و آموزش يك شاخص و موفقيت در جامعه است بايد نمونه ها و موفق ها در عرصه تحصيل به جامعه معرفي شوند."


اينجا خانوم نوبخت يه معيار ديگه هم برای نمونه بودن می ياره و برای مثال از علم و تحصيل حرف می زنه. درسته پيشرفت تو علم و تحصيل هم می تونه خيلی خوب باشه، ولی اينکه اين نمونه سازی و انتخاب شايسته فقط برای دختر ها باشه و برای مقاطع سنی خاص باز سوال پيش می ياره. تو جامعه ای که اين همه ظلم به زن می شه و حقوق زن پايمال می شه، چرا هيچکس به فکر نمونه سازی برای مرد ها نيست؟ چرا هيچکس به فکر اين نيست که مثلا مردهايی که به حقوق زنان احترام گذاشتن رو به عنوان نمونه به جامعه معرفی کنه؟


و سوال آخر من اينه که آيا اصلا لازمه که الگو سازی و نمونه سازی تو جامعه وجود داشته باشه؟ فرديت آدم ها پس چی می شه؟


پ.ن. - نمی دونم چرا همونقدر که با مسابقات دختر شايسته و Miss World مشکل دارم، با اين طرح انتخاب دختر نمونه ايرانی هم مشکل دارم. با Miss World مشکل دارم به خاطر اينکه هر کاريش کنيم بر اساس جنسيت و جذابيت های جنسی و جسمی زن ها شکل گرفته و بقيه معيارهای انتخاب از جمله قابليت های زنان يه جورايی در فرع قضيه قرار داره. با طرح انتخاب دختر نمونه ايرانی مشکل دارم چون بر اساس يه الگوسازی اسلامی و سنتی داره شکل می گيره. با هردوش هم کلا مشکل دارم چون بر الگو سازی برای زنان تاکيد داره در صورتی که نقش مرد ها ناديده گرفته شده...




شمارش معکوس اعدام زنی که نتوانست ادعایش را ثابت کند آغاز شده است!
" انگار چیزی برای از دست دادن ندارد. صورتش آرام است و گه گاه لبخندی آن را باز می کند. با دست روی گلهای قالی می کشد و شانه هایش را بالا می اندازد: « نفهمیدم چه شد. دیوانه شدم بودم. دائم به خودکشی فکر می کردم. هیچ راه دیگری به نظرم نمی رسید. می ترسیدم..... قبول دارم که اشتباه کردم. باید اتفاقی را که برایم پیش آمده بود به دیگران می گفتم....بدتر از این که پیش آمد و بدتر از این که الان هستم که نمی شد!» اینها حرفهای م.ع. است. او زنی در یکی از شهرهای شمالی است. زنی متهم به قتل. قتلی که به ادعای وی به خاطر دفاع از حیثیت و ناموسش رخ داد. ادعایی که وی هرگز قادر به ثابت کردن آن نشد و اینک جانش را بابت آن در گرو گذاشته است..."


اعلام شماره حساب برای کمک به م.ع
"سایت زنان ایران پس از انتشار خبر محکومیت به اعدام م.ع. تصمیم به پی گیری پرونده این زن و کمک به وی را دارد. در همین دو روز نیز خوانندگان این سایت و نیز کسانی که در جریان این پرونده قرار داشته اند خواستار این شدند که راهی مطمئن برای رساندن کمک مالی به م. و شاگردش پیشنهاد شود..."


آسيه امينی:
"یک شماره حساب اعلام شده از طرف موسسه مشاوره حقوقی و مددکاری" راه توانمند زیستن" ( راهی) که مدیرش شادی صدر حقوقدان و فعال امور زنان هست برای کمک به م.ع. که قبلا در موردش نوشتم. شماره حساب اینه:
بانک پارسیان - شعبه کریمخان زند - موسسه راه توانمند زیستن - شماره حساب ۰۱۰۰۰۲۳۴۰۲۰۰۳
باقی ماجرا هم که اینجاست ."


يعنی اينکه، يه زنی قراره اعدام شه و تنها راه نجاتش تهيه پول ديه اش است. شماره حساب هم اعلام شده. يه همت عمومی می خواد جمع کردن 25 ميليون پول. يک سومش تا حالا از طرف خيرين پرداخت شده. حداقل تو اين يه مورد پول می تونه مشکل رو حل کنه...


***


"نکته دیگر احتمال بروز این پرسش در بسیاری از هموطنان است که صدورحکم مرگ را تنها شایسته حق تعالی می دانند و اعدام را عاملی برای بسط کینه انتقام در جامعه بشری به حساب می آورند. در میان بسیاری از فعالان حقوق بشر و فعالان حقوق زنان نیز هستند کسانی که با حکم اعدام موافق نبوده و خانواده مقتول را دارای صلاحیت برای تشخیص نوع مجازات نمی دانند یا رضایت دادن و بخشایش آنها را نیز به دور از میزان عدالت ارزیابی می کنند. در منظر ایشان سپردن "حق" به خانواده مقتول - که می تواند خون عزیزش را ببخشد و قاتل را رهایی دهد یا وی را به طناب دار بسپرد - خود، عین ناحقی است. در عین اینکه اظهار نظرها و نقد و انتقادهای حقوقی به صدور حکم اعدام در جامعه ما امری تازه نبوده و بدون شک ادامه نیز خواهد داشت، اما به نتیجه رسیدن این چالشها مسلما به زمانی دراز و توانی پاینده نیازمند است. آنچه امروز ما را به بن بست این پرونده کشانده یک هدف کوتاه مدت است که در بستر آمالی دراز مدت تعریف می شود چرا که ایمان داریم گرچه "نه" گفتن اولین راه مبارزات اجتماعی است، اما همواره این نه گفتنها جواب نیک نمی دهد. اینک جان یک زن در گرو تصمیم کسانی است که باید بین این دو تصمیم بگیرند؛ یا بپذیرند که می شود با کمک به این زن؛ او را نمونه ای نجات یافته از یک محکومیت بی تردید، معرفی کرد یا می شود شعار داد و نشست تا وی گردن به دار اعدام بسپرد . به هر روی اعتقاد ما این است که تغییر ساختارهای نادرست اجتماعی و حقوقی نیازمند گرفتن تصمیمهایی با توجه به شرایط موجود است.و حتا تغییر شرایط موجود نیز گاه نیازمند اتخاذ سیاست یک گام به عقب، دو گام به جلو است. امید ما این است که راه آمده از دست نرود و به "قدم قدم به پیش رفتن" در رسیدن به خواسته های حقوقی زنان بیشتر از "پریدن به ناکجا" باور داریم..." ادامه...




نمی دونم چجوری اين پست رو شروع کنم. ولی خب بايد نوشتن رو زودتر دوباره شروع کنم، وگرنه نمی تونم هيچوقت ديگه بنويسم! اوضاع بد بود! يه شوک بد، يه اتفاق بد. يه جورايی به نقطه صفر رسيده بود به خاطر يه مساله ای. تمام اين مدت فقط به اين فکر می کردم که بايد قوی باشم و بتونم بهش کمک کنم به جای اينکه خودم يه بار اضافه بشم. مشکل که حل نشد. يعنی حل نشد که به نقطه صفر رسيد. ولی هميشه برای شروع دوباره يه راهی هست. يعنی فکر کرديم هر اتفاق و تغييری که از اين به بعد بيفته بهتر از اونی هست که اتفاق افتاد. عقلامون رو گذاشتيم روی هم. اين اولين بار بود تو دو سال گذشته ای که از ازدواجمون می گذره که واقعا مفهوم "ما" بودن رو حس کردم. هميشه تو کشمکش اين بودم که "من" و "تو" کجا ها بايد "ما" باشه. "ما" بودن در عين حفظ هويت و استقلال و حريم فردی. بالاخره تجربه اش کرديم و فکر نمی کنم هيچکدوم پشيمون باشيم. گذشته رو هم بخشيدم...


گاهی فکر می کنم اين تجربه رو کرديم چون مشکلی که پيش اومده بود يه چيزی بود خارج از روابط من و اون. رابطه شخصی ما درگيرش نبود. آينده امون شايد، ولی رابطه شخصی و احساسيمون نه. من حس کردم تو اين موقعيت چيزی که برام از همه مهمتره سلامتی اش و روحشه. هميشه می تونه اتفاقای خيلی بدی بيفته که سلامتی و روح آدم رو به خطر بندازه. اونوقت شايد ديگه نشه درستش کرد.


يه حسن ديگه اين بحران اين بود که خودم رو فراموش کرده بودم برای يه مدتی. و بعد که ياد خودم افتادم ديدم ديگه افسرده نيستم. يهويی، يه موقعی که خودم نفهميدم کی بوده افسردگی ام تموم شد! حتی وقتی که اون شب تا صبح مرغ سحر گوش می دادم و به خاطر گنجی گريه می کردم. گريه ها از جنس آگاهی بود. اما از جنس بدبختی نبود. اون مدتی که افسردگی مزخرف رو داشتم، احساس بدبختی هم می کردم. چون اميد نداشتم. حالا يه کورسوی اميدی دارم. حالا حد و مرزهای خودم و توانايی هام رو بهتر می بينم. اون مدت انگاری کور شده بودم. داشتم خودم رو هم دستی دستی از بين می بردم.


غم و رنج و گريه وقتی از جنس آگاهی باشه خوبه. چون اونوقت سازنده می تونه باشه. ولی افسردگی آدم رو فلج می کنه. من داشتم تبديل به يکی از همون شخصيت های زن دوبلينی های جويس می شدم که تو تزم اسمشون رو گذاشته بودم "زن های فلج". حالا ديگه حواسم هست. من نمی خوام فلج باشم! فکر می کردم اين يک سال رو درجا زدم تو آمريکا. اما يه دوستی امروز بهم گفت درجا نزدی چون رنجی که کشيدی سازنده بود و بهش فکر کردی و به آگاهی رسوندت. فکر می کنم راست می گه. اين يک سال هم خيلی چيزا ياد گرفتم. مخصوصا با درد و رنجی که خيلی از زن های سرزمينم می کشن آشنا شدم با گوشت و پوست. حالا انگيزه های بيشتری دارم برای شروع زندگی جديد. يه ماه ديگه دانشگاه شروع می شه. بايد خودم رو محک بزنم. بايد ببينم با اين آگاهی جديد و امکانی که دانشگاه بهم می ده چيکار می تونم بکنم. شايد نتونم هيچوقت برای آدمی مثل گنجی کاری کنم. ولی می تونم به کسايی که مشابه رنجی که کشيدم رو می کشن کمک کنم.


آهای خورشيد خانوم! من ديگه افسرده نيستم!



August 1, 2005


عمو یادگار



#ff00ff


مرغ سحر ناله سر کن..
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار اين قفس را
برشکن و زير و زبر کن


بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه اين خاک توده را
پرشرر کن


ظلم ظالم جور صياد
آشيانم داده برباد
ای خدا ای فلک ای طبيعت
شام تاريک ما را سحر کن


نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله بار است
اين قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشين
دست طبيعت گل عمرا مچين
جانب عاشق نگه ای تازه گل، ازين
بيشتر کن، بيشتر کن، بيشتر کن!
مرغ بی دل شرح هجران
مختصر، مختصر کن.


***


عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا بی سپر شد
ناله ی عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد


ظلم مالک، جور ارباب
زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد


ای دل تنگ! ناله سر کن
از قویدستان حذر کن
از مساوات صرف نظر کن


ساقی گلچهره! بده آب آتشین
پرده ی دلکش بزن ای یار دلنشین!
ناله برآر از قفس ای بلبل حزین!
کز غم تو سینه ی من پرشرر شد
کز غم تو سینه ی من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد


ملك الشعراي بهار


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage