خورشید خانوم



« August 2005 | Main | October 2005 »


September 14, 2005


از يادداشت های شهر دور


انجمن دانشجوهای ايرانی دانشگاه ميز داشتن تو محوطه دانشگاه. گروه های مختلفی ميز داشتن برای تبليغ خودشون. روی ميز انجمن دانشجوهای ايرانی يه تمبک بود و يه سنتور و يه دف که روش يه شعری نوشته شده بود و عکس يه دختر ابرو کمونی داشت. يه سری هم عکس گذاشته بودن از پارتی های انجمن. اسمی از ايران نبود، ولی پرچم بود. يه سری آب نبات. يه کاندوم هم روی ميز بود کنار ليست ايميل ها. اشتباهی از جيب يکی از دخترها دراومده بود. دو تا پسرا می گفتن "يه خورده دختر خوشگل جمع کنين تو انجمن". پسر گفت "پنج تا دختر خوشگل جمع کنی بهت شام می دم". به پسر گفتم جلوی دانشکده ما گروه های "اسلام" و "اسرائيل" و "طرفداران آزادی فلسطين" کنار هم ميز گذاشته بودن. به پسر گفتم جلوی دانشکده ما هم ميز بذارين، دانشجوهای علوم انسانی احتمالا به مسائل ايران بيشتر علاقه دارن. گفت "آره من عضو گروه اسلام هستم. خيلی باحالن و کلی قدرت دارن تو دانشگاه. اينجا هم اين يهودی ها ميز دارن." بعد هم گفت "بابا دختر جمع کنين. همش اين سياهپوستا عضو شدن." بروبچه های خودمون هم بودن احتمالا می گفتن دختر جمع کنيم. شيطنت پسرونه. مامان بابای هيچکدوم از برو بچه های ما نماينده مجلس پنجم و طرفدار طرح جدايی زنا و مردا تو بيمارستانا و مخالف آزادی مطبوعات نبودن. برو بچه های ما عضو گروه پرقدرت اسلام نيستن و از دخترای سياهپوست هم خوششون مياد. بروبچه های ما برای پيروزی آبادگران تو مجلس هفتم شادی نکرده بودن. پسره البته توی بار کار می کنه و يه بار به من و دوستم مارگاريتای مجانی هم داد. شب عاشورا هم سياه پوشيده بود تو مهمونی. نمی دونم چرا دختره خجالت کشيد کاندوم رو ديديم روی ميز. گفت مال يکی ديگه است پيش منه. گذاشتش تو جيبش. من فکر کردم انجمن ايرانی تبليغ سکس مطمئن می کنه. به پسر گفتم چرا نژاد پرستی؟ بعدش گفت "تو کارو زندگی نداری بری خونتون؟" من نيم ساعت کلا دم ميز بودم. بعد رفتم ايميلم رو برای گروه اسرائيل گذاشتم و گفتم ايرانی هستم. برای گروه های طرفدار آزادی فلسطين و حقوق بشر و انجمن فمينيستا و گروه رهبری زنان هم ايميلم رو گذاشتم. يه پسر آمريکايی با حرارت با مردم بحث می کرد و می خواست قانعشون کنه که چرا بايد طرفدار آزادی فلسطين بود. روی ميزشون يه سری بروشور بود و يه چفيه. روز قبلش هم ايميلم رو برای گروه دوستای گی ها و لزبين ها و دو جنسی ها گذاشتم. روی ميزشون جلوی دانشکده امون توالت فرنگی گذاشته بودن. اونا طرفدار توالت هايی هستن که زنونه مردونه نباشه و از نظر جنسيتی خنثی باشه. دلم می خواست کنار پرچم ايران بيشتر می موندم. اون روزی سر کلاس بی هوا شروع کردم فارسی حرف زدن. خوشبختانه آدمای زيادی نفهميدن و زود جمعش کردم. دخترآمريکاييه که شعر رو روی دف ديد گفت "من اين ترم کلاس عربی گرفتم ولی نمی تونم اين جمله ها رو بخونم. تفاوت داره نه؟" کسی بهش نگفت اين خط نستعليقه. فقط دختره که کاندوم رو اشتباهی گذاشته بود رو ميز گفت "فکر کنم يه خورده فرق کنه". برای من هم ديگه فارسی و عربی فرقی نداشت تو اون لحظه. فقط دلم می خواست سنتور می زدم يه خورده. حيف که بلد نيستم. بعدش رفتم سوار اتوبوس شم. تو ايستگاه يه زن آمريکايی داشت از مردم امضا می گرفت برای يه مساله ای در رابطه با حفظ بچه ها از اعتياد. به من گفت "تو سيتی زن نيستی نه؟" گفتم نه نيستم. گفت "از رنگ پوستت حدس زدم. خيلی خوبه آدم سيتی زن باشه." بعد هم رفت از يه دختر موبلوند امضا بگيره...



September 11, 2005


خبر خوب!


من بدبختم! يه کتاب 300 صفحه ای رو بايد تا فردا تموم کنم و يه کتاب 200 صفحه ای هم تا پس فردا. برای همينه که پيدام نيست.


فقط اومدم خبر خوب بدم. پول برای آزادی ميم عين جمع شد. 15 ميليون تومن خانواده اش جمع کردن. ما هم از طريق پی پل و شماره حساب راهی تو ايران و دو سه نفر آدم خوب که پول های قلمبه دادن تونستيم بقيه اش رو جمع کنيم. آسيه به محظ اينکه پول پی پل برسه ايران پول رو می ريزه به حساب اون شعبه قضايی که مربوط به اين کاره و خبرش رو هم تو سايت زنان می ذاره. مدارک پرداخت ها و حساب کتاب ها رو هم می ذاريم تو سايت به زودی. (اگر متوجه شده باشين لوگوی پی پل رو هم برداشتم.)


به نوبهء خودم از همه کسايی که کمک کردن ممنونم. واقعا روزای اول ترس برمون داشته بود که اگه پول جمع نشه پدرمون در خواهد اومد تا پول ها رو پس بديم، علاوه بر غصه اين که اون زن اعدام می شد. البته اگه همت آسيه و معصومه و نازلی و پويا نبود اين کار ممکن نبود.


آسيه و چند تا از بچه های راهی يه سفر هم رفتن پيش خانواده مقتول برای دلجويی که البته اون ها خيلی حالشون خوب نبود...


خلاصه که خيلی خيلی مرسی از همه، چه اونايی که خبررسانی کردن و لينک دادن، چه اونايی که پول دادن، چه اونايی که هر دو کار رو انجام دادن. بار بزرگی بود که از روی دوشمون فکر کنم برداشته شد.


----


*حرف های آسيه در مورد اين پرونده


**گزارش مالی اوليه سايت زنان



September 7, 2005


تولد وبلاگ سلمان، يکی از بهترين وبلاگ های فارسی، مبارک. وبلاگ سلمان يکی از اون معدود وبلاگ هايی بوده که تمام مطالبش رو از اول تا آخر خونده ام، و به دوستی مجازی با سلمان افتخار می کنم. نوشته هاش پر از فکره. به مسائل مختلف، حتی اونايی که به نظر ما شايد پيش پا افتاده بياد عميق نگاه می کنه و خيلی موقع ها نگاهش متفاوته. تو دوران انتخابات خيلی مطالب خوبی نوشت، دغدغه های جالبی داشت، و حيف که مطلب های خوبش تو کوران بزن بکش های انتخاباتی - وبلاگی زياد ديده نشد يا لينک داده نشد، حتی خودم هم آخر يادم رفت به اون مطلب ها لينک بدم، اونقدر که مشغول جواب دادن کامنت ها شده بودم.


***


بعضی از وبلاگ نويس های عزيز دارن سالگرد تولد وبلاگ سلمان ر وبه عنوان سالگرد تولد وبلاگ های فارسی جشن می گيرن. حسين هم وقتی راهنمای ساختن وبلاگ ها رو درست کرد اون روز رو به عنوان سالگرد وبلاگ ها پيشنهاد داد. يادمه همون موقع من هم يه شوخی بی مزه کردم و گفتم چون روز بعدش زن ها هم شروع به وبلاگ نويسی کردن، اون روز رو هم به عنوان جشن تولد وبلاگ های زن ها اعلام کنيم. البته قصد من فقط سر به سر گذاشتن دوستای آنتی فمينيستمون بود و گرنه خودم می دونستم حرفم چقدر چرنده! يادمه که سال اول انتشار اون راهنما من هم سالگرد وبلاگ ها رو تبريک گفتم. ولی دو سال بعد رو بی خيال شدم. سالگردهای تولد وبلاگ خودم رو هم تقريبا بی خيال شدم. واقعيتش اينه که سالگرد گرفتن برای وبلاگ خودم و کلا سالگرد وبلاگ نويسی برام چندان مهم نيست. به نظرم اين پديده خيلی نا متمرکزه، خيلی تعريف های مختلف داره، و خيلی آدم های مختلفی وبلاگ می نويسن که نه تنها از اين سالگردها خبر ندارن و حسين درخشان و سلمان رو نمی شناسن، اصلا نمی دونن چجوری وبلاگ ها تو ايران اومدن و چه سيری رو طی کردن. يادمه تو فستيوال زنان دو سال پيش، دو تا از مدل های شوی لباس وبلاگ داشتن، و اصلا اسم هيچکدوم از وبلاگ نويس هايی که ما می شناسيم و سايت های معروف به گوششون نخورده بود. اصلا نمی دونستن وبلاگ نويسی چه مفهومی داره. يه فضايی داشتن که مثلا توش شعر می نوشتن يا خاطره. هردوشون هم يادشون رفت آدرس وبلاگ هاشون رو برای من ايميل کنن. خلاصه که من فکر می کنم اين کاميونيتی که ما داريم و مجموعه ای از لينک های گوشه وبلاگمونه و همه تا حدودی هم رو می شناسيم چند هزار تا بيشتر نباشه، و می دونيم که تعداد وبلاگ های فارسی خيلی خيلی بيشتر از اين حرفاست. و برای همين حس می کنم سالگرد وبلاگ فارسی معنی زيادی نداشته باشه. می دونم که حرفم مخالف های زيادی داره، حتی از الان جمله های بعضی مخالف ها رو هم می تونم تصور کنم که چی باشه، ولی خب اين نظر منه. يعنی اصولا جشن تولد وبلاگی برام خيلی مفهموم خاصی نداره.


اما


وبلاگ سلمان برام خيلی مهمه، و کاملا می شه تصور کرد که آدمی به دقيقی سلمان که خيلی عميق و جهانی فکر می کنه اولين وبلاگ فارسی رو شروع کرده باشه به نوشتن. و خوشحالم که هنوز می نويسه.


و


اين مساله رو هم هيچوقت يادم نمی ره که حسين چه کار مهمی کرد با درست کردن اون راهنمای ساختن وبلاگ ها و درست کردن اون چند تا قالب اوليه فارسی. اون راهنما به حدی ساده بود که حتی منی که نمی دونستم دو تا صفحه اکسپلورر رو می شه کوچيک کرد و کنار هم بازشون کرد هم تونستم وبلاگ درست کنم! (من راهنما رو زدم روی فلاپی و بردم پرينت گرفتم و گذاشتم جلوم و از روش قدم به قدم وبلاگ درست کردم.) هميشه هم گفتم زندگی من با وبلاگ نويسی خيلی تغييرات مثبت کرد. اصولا آشنايی با دنيای اينترنت (که اون رو هم مديون نوشته های ساده حسين تو روزنامه های خدا بيامرز اون موقع می دونم) و دنيای وبلاگ ها ديد من رو نسبت به دنيا عوض کرد و من از اين دانشگاه آن لاين خيلی چيزا ياد گرفتم و خيلی دوستای خوبی پيدا کردم.


و


يادم نمی ره که احسان و نيما و پرشين تولز و گردون و نويد و نويد اسپ سوار و ماهنامه دنيای کامپيوتر و ارتباطات و پرشين بلاگ و هاله و اين اواخر بلاگفا و بقيه بچه های فنی که اونقدر خوشبختانه زياد هستن نمی تونم اسم همشون رو بيارم چقدر به گسترش اينترنت و وبلاگ و بهتر شدن وبلاگ ها و سايت های ايرانی کمک کردن. در واقع خيلی هاشون در بعضی موارد کارهای بيشتری هم از حسين انجام دادن.


و خلاصه اينکه، شخصا ترجيح می دم به جای بحث و فکر در مورد انتخاب روزی برای سالگرد وبلاگ ها، در مواقع مختلف کارهای خوبی که شده رو ياداوری کنم و قدر شناس باشم و يادم بمونه که به چه آدم هايی مديونم، و يادم بمونه که هميشه بايد تلاش کنم و مواظب باشم که جانب انصاف رو رعايت کنم. هرکسی هم حق داره هر روزی رو که دلش می خواد جشن بگيره. هر گروهی هم. جشن همه کسايی که جشن می گيرن هم مبارک!


***


و راستی، آقا جان اصلا چه سالگردی، چه کشکی و چه پشمی وقتی اينترنت تو ايران وحشيانه فيلتر می شه؟! آهای بچه های فنی که اينقدر هندونه! گذاشتم زير بغلتون، خلاقيتتون رو به کار بندازين و يه فکری بکنين. کسی نمی خواد دنبال ايده P2P بره برای خلاص شدن از شر فيل ترينگ؟


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage