خورشید خانوم



« September 2005 | Main | November 2005 »


October 30, 2005


لينک:


بحث جالبی تو کامنت دونی مطلب قبل در گرفته. فقط اميدوارم آخر و عاقبتش به خير شه.


فقط اومدم الان چند تا لينک بدم و برم. اول از هم اين خبر رو بخونين و لذت ببرين (لينک از بلاگ نيوز) :
آقای رييس جمهور با من هم نامردی؟!!


بعدش هم اين خبر رو در مورد بورس بخونين. من نمی دونم چرا نمی تونم باور کنم که حتی از دهن يه خری مثل اَ.ن اين حرف در اومده باشه!!
راه حل رييس جمهور براي حل بحران بازار سرمايه:
اعدام دو- سه نفر، بورس را به حالت عادي بر مي‌گرداند


Amnesiac Version 02.05 رو هم ببينين که به قول شيده شونصدمين سايت امير قربانی و دوستاشه، همونايی که مجله پلوتونيوم و پارکينگ رو قبلا در می آوردن. مطلب های خيلی باحالی توش پيدا می شه و طراحی سايت هم مثل هميشه قشنگه.


خبر خوب اينکه مجله ادبی قابيل دوباره منتشر می شه. داستان زيبای محمد شريفی رو تو قابيل حتما بخونين. در مورد محمد شريفی بعدا بيشتر بايد بنويسم. (لينک از هفتان)


حرف داستان شد، نمی دونم مجله ادبی بی سر و صدای خزه رو می خونين يا نه. علی عسگری ايندفعه کولاک کرده. ولی خوب من داستان های ديگه اش رو بيشتر دوست دارم. در نتيجه فکر کنم بايد اسم اونا رو ديگه ابر کولاک بذارم!!


و آخرين لينک مجله ای اينکه فروغ هم رخت نو پوشيده و کلی خوشگل شده.


و مهمترين خبر هم اينکه سايت دو در دو دوباره کارش رو شروع کرده. دو در دو يه سری از وبلاگ ها رو ايندکس می کنه و آخرين مطلبشون رو نشون می ده. اينجوری شما تيتر مطلب و خلاصه ای از وبلاگ های آپ ديت شده رو می تونين ببينين و می تونين تصيميم بگيرين که می خواين کل مطلب رو بخونين يا نه. از شر بلاگ رولينگ هم خلاص می شين. دست نويسنده وبلاگ ساده تر از آب درد نکنه که اينقدر برای اين سايت زحمت می کشه.



خب من برم سراغ سر و کله زدن با اين کتابه.


***


اينو بعدا اضافه کردم:
سخنان آقای شريعتمداری در باره حرف های ا.ن در مورد حذف اسرائيل. آقای شريعتمداری بدجوری تو ماتحتش عروسی گرفته ظاهرا!




October 29, 2005


جمع دو تا راديکال می شه بی نهايت راديکال!


(دوست دارم نظراتتون رو بدونم در مورد اين مطلب. می دونم خيلی طولانيه و يه جورايی هم مطلب منسجمی نيست. برای همين از قبل خيلی خيلی تشکر می کنم از هرکسی که وقت می ذاره و می خونتش و احتمالا نظر می ده.)


امروز سه تا جلسه مختلف رفتم که می خوام فقط در مورد دومی حرف بزنم. (جلسه اول در مورد transnationalism تو دپارتمان های مطالعات زنان بود و جلسه سوم سخنرانی Judith “Jack” Halberstam در مورد "شکست"، که تو چهارچوب queer theory بود. ازم نخواين در مورد هيچکدوم اين دو تا حرف بزنم که خودم هم به اندازه ای که بتونم توضيح به درد بخور بدم بلد نيستم و مطمئنا ويکی پيديا از من بهتر سرش می شه! بعد از جلسه دوم هم که ديگه مخم کاملا گوزيد و از سخنرانی سومی هيچی حاليم نشد.)


و اما جلسه دوم! جلسه توسط دپارتمان فرانسه گذاشته شده بود. برخلاف جلسه های اينجوری که تو دانشگاه برگزار می شه، استادهای فرانسوی ژشت شيک خودشون رو داشتن، لباس های شيک و کراوات و غيره. خوشامد گويی و خداحافطی هم به فرانسه گفته شد انگار نه انگار که جلسه برای عموم آزاد بوده و ملتی هم وجود دارن که فرانسه بلد نيستن. بگذريم! سخنران خانوم "شاهدخت جوان" بود، نويسنده و مردم شناس ايرانی که از سال 92 به فرانسه رفته و چندين کتاب چاپ کرده. موضوع سخنرانی "سکولاريسم و اسلام سياسی: تاملاتی درباره حجاب اسلامی" بود.



موضوعش شديدا مورد علاقه من بود و به اميد اين رفتم که با سخنران آشنا بشم و ايميل رد و بدل کنيم شايد بعدا بتونم ازش کمک بگيرم. اما شديدا نا اميد شدم. حرف هاش شديدا راديکال بود هرچند که بايد اعتراف کنم که با اکثر حرف هاش موافق بودم. بحث هايی که می کرد در مورد اسلام و حجاب و اسلام گرايی (Islamism) که اون رو در مقابل اسلام ميانه رو قرار داده بود، بحث هايی بودن که برای طرفداران سکولاريسم از جمله خود بنده آشنا و جذابه. اما چيزی که من رو شديدا ناراحت کرد اين بود که، به عنوان يه مردم شناس، من ازش انتظار داشتم که يه سخنرانی علمی بکنه، وقتی در مورد اين حرف می زنه که وجود حجاب تو اسلام چيزی نيست جز ديدن زن به شکل يه جسم جنسی و در واقع يک موضوع پورنوگرافيکه، انتظار داشتم که برای اين حرفش دليل بياره و تحليل کنه که بتونه زمينه يه دايلوگ سازنده رو برقرار کنه (و بعدا هم آدمايی مثل من بتونيم يه چيزی ياد بگيريم که تو استدلال هامون استفاده کنيم)، نه اينکه يه جمله ای بندازه و بره. حرف هاش به عنوان يه بيانيه سياسی خوب بود، اما نه به عنوان يه مردم شناس. نمی گم مردم شناس نبايد نظر داشته باشه و قضاوت نکنه، اما به نظر من نبايد تريبون يه فضای آکادميک رو با محلی برای جيغ و داد اشتباه گرفت. به نظر من حرف هاش که با لحن و کلماتی بسيار راديکال ادا می شد بيشتر به جيغ و داد شبيه بود تا يه سخنرانی آکادميک. چند تا دانشجوی مسلمون خفن تو جلسه بودن. وقتی که نوبت پرسش و پاسخ رسيد، يک پسر آمريکائی مسلمون حرف هاش رو به چالش کشوند و ازش يه سری سوال کرد. خانوم جوان گفت خسته است و انگليسی نمی فهمه و خواست ترجمه کنن براش. مترجم دو کلمه در گوشی به خانوم جوان می گفت و خانوم جوان جواب های بی ربط سرکوب کننده می داد. حاضرين هم هو کردن پسر مسلمون رو و يکی دو جا رو ميزاشون کوبيدن!! (مثلا پسر بهش گفت ديدن زن به چشم يه شی جنسی و ابزار سازی زنا يه پديده ای هستش که تو دنيای غرب بيشتر وجود داره، و خانوم جوان اصلا به اين سوال جواب نداد. وقتی پسر گفت شما مطالعاتتون در مورد قران در چه حده و بر چه اساسی اين برداشت ها رو از قران دارين، گفت من تو ايران تو مدرسه قران خوندم و درسم هم خيلی خوب بوده و خيلی خوب می دونم چی می گم. وقتی پسره گفت "اسلاميست" بودن يه برچسبيه که غربی ها دارن می زنن و مسلمون ها همچين چيزی ندارن و بر اساس گفته شما اين اسلاميست بودن 27 ساله که راه افتاده تو دنيا و شما در واقع فقط دارين بر اساس ايران اين نتيجه گيری ها رو می کنين که نمونه خوبی نيست و ما اصلا اسلام ايران رو قبول نداريم، خانوم جوان برگشت گفت اصلا تو به سخنرانی من گوش کردی؟!)


من ازش سوال کردم نظرتون در مورد فمينيست هايی که تو ايران در درون اين سيستم اسلامی کار می کنن در حاليکه خيلی هاشون سکولار هستن و در عمل چاره ای ندارن جز اينکه حجاب سرشون کنن و تو همون چهارچوب برای بهتر شدن وضع زنا تلاش کنن و در عوض از طرف خيلی ها برچسب فمينيست اسلامی بودن می خورن چيه؟ و نظرتون در مورد حرف شيرين عبادی که اسلام با حقوق بشر منافات نداره و اين قرائت های اشتباه از دينه که حقوق بشر رو ناديده می گيره چيه و البته توضيح دادم اولش که من اين سوال رو به عنوان يه زن ايرانی فمينيست سکولار ازتون می کنم. اون در جواب گفت دموکراسی اصلا در چهارچوب دين غير ممکنه (اشاره اش به حرف شيرين عبادی بود) و در مورد فمينيست های ايرانی هم گفت من در مورد يه گروه خاص حرف نمی زنم و در مورد حجاب و اسلام به طور کلی حرف می زنم. در مورد حرفش در جواب سوالم در مورد شيرين عبادی نظر خاصی ندارم، اما با قسمت دوم حرفش شديدا مشکل دارم. 90 درصد بحث اين خانوم در مورد وضعيت زنا تو ايران بود، اونوقت می گه من در مورد يه گروه خاص حرف نزدم. اصولا تو حرفاش می گفت زنها تو کشورهای اسلامی بدبخت هستن، در حد يه شی جنسی هستن به خاطر حجاب، و همه نوع ظلمی به خاطر دين بهشون می شه. خب من با اين حرف موافقم، اما فقط در صورتی که اينقدر به چشم يه مشت بدبخت بيچاره اين زن ها رو نبينيم. اصلا از کدوم زن حرف می زنيم؟ زنی که کاملا به اسلام اعتقاد داره تو همين ايران و اصلا هم فکر نمی کنه بهش ظلمی شده، زنی که برخلاف زن اولی به اسلام اعتقاد نداره و فکر می کنه بدبخت شده، يا زنی که با همون وضع موجود خيلی کارها کرده و تلاش کرده بدبخت و توسری خور نباشه حتی اگه روسری سرش باشه؟ به نظر من اين ديد که همه زن ها رو يه جور بدبخت ببينيم به خاطر وجود اسلام يه ديد راديکاله، همونطور که خيلی نظريه های اسلامی راديکاله. اگر می خوايم دايلوگ برقرار کنيم، بايد زبون دايلوگ رو بلد باشيم، توهين نکنيم به اعتقادات همديگه و به جاش نقد کنيم. من تو حرف های اين خانوم توهين ديدم. وقتی می گه اسلام دين پدوفيلی است، من اين حرف رو توهين آميز می بينم. نمی خوام منکر زن های سن پائين پيامبر بشم، ولی آيا همه مردهای مسلمون پدوفيل هستن؟ چند درصد مردهای مسلمون واقعا با دخترهای زير 18 سال ارتباط دارن به خاطر اسلام؟ وقتی می گه صيغه شکل قانونی روسپيگری است و مردم هم تو سالن دست می زنن، که من تا حدودی موافقم، آيا زن هايی که به صيغه به اين شکل نگاه نمی کنن رو هم در نظر گرفته؟ اگه يه زنی باشه تو سالن که با اين نظر مخالف باشه، آيا اصلا جايی برای دايلوگ می مونه وقتی خانوم جوان و حاضرين همچين فضايی به وجود می آرن؟ می دونين نتيجه اش چی شد؟ نتيجه اش اين شد که اين پسرهای مسلمون آخرش خيلی عصبانی بودن. نه به خاطر حرف هاش، به خاطر برخوردش. به خاطر اينکه يه جورايی خفه اشون کرد و نذاشت حرفشون رو بزنن و جوابشون رو نداد. به خاطر اينکه مردم تو سالن هوشون کردن. به خاطر اينکه وقتی يکی از پسرها خودکارش رو دراورد تا چيزی يادداشت کنه، کسی که بغلش نشسته بود يه حالتی کرد و خودش رو کنار کشيد انگار پسره اسلحه در آورده. اين کارا اگه اسمش راديکاليسم نيست پس چيه؟


من خودم بعد از جلسه يک ساعت با اين پسرای مسلمون بحث کردم. در مورد حقوق زن، حجاب، همجنسگرايی و خيلی چيزای ديگه، آيه های قران و حديث هايی بود که رد و بدل می کرديم. هيچ کدوم از دوطرف هم از دست هم عصبانی نشديم، در عين حال که هيچکدوم هم نتونستيم هم رو قانع کنيم. به خاطر اينکه اکثر مسلمون ها به تسليم اعتقاد دارن، هرجايی که يه بحثی با عقل جور در نمی آد، فوری می گن اين حرف خداست تو قران و حديث و بحثی توش نيست و ما تسليميم. يعنی در مورد حجاب زن، به من مزخرفات کتاب حجاب مطهری رو تحويل ندادن. خيلی راحت گفتن دستور خداست و مسلمون دستور خدا رو اجرا می کنه بی چون و چرا. در مورد حقوق زن، می گن تو قرآن و حديث اومده که مرد بايد از زن محافظت کنه و خرجش رو بده و زن هم از بچه ها مواظبت کنه و کار خونه کنه. اگه وقت کرد و دلش خواست هم کار کنه. بهشون گفتم من اعتقاد دارم اگه خدائی وجود داشته باشه، حتما عادله، شما چه عدلی می بينين تو اينکه زن بايد حجاب داشته باشه و بيشتر از بچه ها مواظبت کنه تا مرد و مرد از زنا محافظت کنه. می گه تو قران گفته و از نظر بيولوژيکی هم چون مادر بچه رو به دنيا می آره، بيشتر از پدر ازش بايد مواظبت کنه، من می گم با عقل جور در نمی آد، پس اگه نخوايم قران رو رد کنيم حداقل بايد بگيم قران تحريف شده، بعد می گه قران و حديث تحريف نشده چون چندين هزار آدم بر صحتش در طول تاريخ پافشاری کردن و از هزاران آدم نقل شده، من می گم خوب اکثر اين آدما مرد بودن! اون حرف از 80 زنی می زنه که شاگردای يه متفکر اسلامی بودن که اسمش باز يادم رفت (ابو حنيف؟) بعد بحث به توجيه عقلی رسيد، پسره گفت قبول نداری مردا از زن ها قوی ترن از نظر بدنی و بايد از زن ها محافظت کنن؟ من گفتم قبول ندارم! خنده دار قضيه اين بود که من قدم از همه اين پسرا بلند تر بود و درشت تر بودم و فکر کنم اگه کشتی می گرفتيم من می تونستم زمينشون بزنم! که بعد گفتن به هر حال خدا گفته! در مورد همجنس گرايی هم گفت که همجنس گرايی چيزی جز شهوت نيست، که باعث عدم زاد و ولد و ريشه کن شدن گونه بشری می شه! من گفتم که حتی تو روانپزشکی از سال ها پيش همجنس گرايی رو از دسته انحرافات جنسی کنار گذاشتن، و حداقل 1 درصد هر جمعيتی همجنسگراست؛ اگه تازه فقط علمی نگاه کنيم و به مسائلی مثل اينکه جنسگونگی و جنسيت يه ساختار اجتماعيه توجه نکنيم، بعد اون می گه نه اين قبول نيست و يافته های روانپزشکی رو توی دادگاه قبول ندارن! در مورد اون آيه مشهور سوره نسا هم حرف زديم. برای من آيه رو توضيح می ده و اينکه 3 مرحله است و زدن مرحله آخره و تازه زدن در حد آروم، يه تلنگر، در حدی که درد نداشته باشه و جاش نمونه. من می گم پس زنا چی؟ اونا چيکار می تونن بکنن؟ اون می گه زنا می تونن طلاق بگيرن! بعد من همه اين بحث ها رو در مورد ايران تکرار کردم و اينکه چقدر تو ايران متفاوته اوضاع و اسلام هميشه به اون گل و بلبلی که اينا می گن نيست، و اون می گه اصلا ما ايران رو کار نداريم. اون اسلامی که حکومت ايران اجرا می کنه اسلام واقعی نيست و نمونه تندرويانه ی شيعه هست که ما قبول نداريم. من ديگه بحث شيعه و سنی رو ادامه ندادم چون واقعا برام فرقی نمی کنه، شيعه، سنی، مسيحيت، يهوديت و هر دين ديگه ای. همشون به نظر من با حقوق زن منافات دارن و اين اصلی ترين دليلی بود که تمام اعتقادادت من رو سست کرد و هيچ متفکر و آخوند و کتاب و غيره اسلامی هم نتونسته توجيه کنه اشکال هايی که من می بينم در زمينه حقوق زنان.


بگذريم، فکر کنم اين حرف ها مدت ها بود تو گلوی من گير کرده بود! خلاصه که با اين پسرا خيلی بحث کردم که به جايی نرسيد، و اميدوار بودم که از سخنرانی خانوم جوان چيزی ياد بگيرم که تو بحث های اينجوری به دردم بخوره، اما خانوم جوان يک ساعت جمله های راديکال گفت و رفت و نتيجه اش عصبانی کردن اين پسرای مسلمون بود.


به نظر من وقتی خيلی راحت برچسب می زنيم روی يه دينی مثل اسلام، مسلمونايی که به همه چيز اسلام اعتقاد دارن، نه فقط به حجاب و مردسالاری دين، بلکه به آموزه های مثبت دين از جمله دروغ نگفتن و قتل نکردن و بخشش و غيره، عصبانی می شن و ممکنه راديکاليسم توشون رشد کنه. و بعد به همون دليل اينکه اسلام دين تسليمه و تسليم همه چيشن، ممکنه تسليم ايده جهاد اسلامی هم بشن. از اون طرف هم که يه سری ايدئولوگ تندروی اسلامی داريم که آماده ان اينجور آدم ها رو شستشوی مغزی بدن.

به نظر من، سکولاريسمی که خودش به قرائت های مختلف احترام نذاره و و خودش به شکلی راديکال ايده های ديگه رو سرکوب کنه، با اسلام راديکال فرقی نداره و به همون اندازه به تروريسم بال و پر می ده. من فکر می کنم وقتی با دينی روبرو هستيم که يکی از پايه هاش "تسليمه"، بايد تو گفتگوهامون با طرفدارای اون دين، اصل "تسليم" رو اول از همه به چالش بکشيم، نه اينکه ميون يه جمع هم فکر بشينيم و حرف های راديکال بزنيم و برای هم به به چه چه کنيم و هرکی هم حرف مخالفی زد بزنيم تو پوزش. اينجوری هيچ تغييری تو اوضاع به وجود نمی آد جزرشد چند برابر بنيادگرايی.


می دونين اصلا چيه؟ آخر اين جلسه احساس کردم حرف های شيرين عبادی خيلی عملی تره و تو دنيای واقعيت ها نوع نگاه خانوم عبادی و يا خيلی از فمينيست های سکولاری که برچسب فمينيست مسلمون روشون خورده خيلی بيشتر فايده داره و باعث تغيير مثبت می شه در مورد وضعيت زنان به عنوان مثال، تا راديکاليسم آدم هايی مثل خانوم جوان، حتی اگه اساس حرف هاشون درست باشه.



October 26, 2005


از وقتی اون مطلب رو در مورد مشکلم با زبان تو دانشگاه نوشتم، چند تا ايميل و يکی دو تا کامنت داشتم از کسايی که می خوان بيان آمريکا رشته علوم انسانی بخونن و ترس برشون داشته و ازم سوالاتی کرده بودن. گفتم اينجا يه چيزايی بنويسم شايد فايده داشته باشه.


به نظر من اگه زبان عمومی اتون کلا خوب نيست، يه مدتی درس خوندن رو به تعويق بندازين و زبانتون رو تقويت کنين. البته اين نظر شخصی منه. من خيلی دانشجوهای خاور دوری اينجا می بينم که زبانشون افتضاحه اما دارن درس می خونن (احتمالا به سختی ولی با موفقيت) و احتمالا يه جوری از پسش بر می يان که من خبر ندارم.


اصولا چون تو رشته های علوم انسانی اکثر کلاس ها به صورت سمينار برگزار می شه، همش بايد سر کلاس حرف بزنين و بحث کنين و حرفای بقيه رو هم بفهين و خيلی هم خوندنی داره. يعنی مثلا برای هر کلاسی حداقل پنج شيش تا کتاب بايد بخونين. برای آخر ترم هم برای هر کلاسی بايد يه تحقيق گنده بنويسين (معمولا امتحان ندارن اين کلاس ها) که خوب لازمه اش خوندن چند تا کتاب ديگه و ده بيست تا مقاله آکادميک هست. تازه خيلی از کلاس ها هر جلسه يه paper کوچولو هم می خواد و سر هر کلاسی کنفرانس هم بايد بدين. معمولا استاد ها دانشجوهای خارجی رو درک می کنن و باهاشون راه می يان، ولی اگه خيلی اوضاع زبانتون خراب باشه، علاوه بر اينکه کارتون خيلی سخت می شه، نمی تونين هم تو کلاس خوب شرکت کنين و مقاله هاتون رو هم خوب بنويسين.


اما کلا هم من فکر کنم اکثر آدم ها (به غير از موجودات استثنائی!) تا يه حدی می تونن زبان ياد بگيرن تو ايران، چون به هر حال هرکسی يه سری مشغله ها داره که نمی تونه تمام وقت زبان بخونه، به هر حال زبانی که خارج از محيط ياد گرفته شه کمی فرق می کنه با زبانی که تو خود محيط ياد گرفته شه، و اصولا زبان آکادميک هم تو کلاس زبان به آدم ياد نمی دن.


راهش چيه؟ راهش اينه که، اولا برای امتحان جی آر ای خوب درس بخونين و تا می تونين برای بخش verbal لغت های مخصوص جی آر ای رو ياد بگيرين. هم برای خود امتحان خوبه، هم اون لغت ها بعدا تو درس ها بهتون کمک می کنه. راه ديگه اش هم خوندن کتاب ها و مقاله های آکادميکه. هر چی بيشتر بخونين باعث می شه که يواش يواش دستتون بياد قضيه از چه قراره، با اصطلاحات آشنا می شين، نوع استدلال کردن رو ياد می گيرين و اون چيزايی که می خونين نمونه ای می شه برای چيزايی که بايد در آينده بنويسين. ترم اول احتمالا پوستتون کنده می شه، ولی خب ترم اول استاد ها هم راه می يان با آدم. بعدش يواش يواش اوضاتون بهتر می شه.


ولی به نظر من، اگه زبان عمومی اتون خوب نيست، اصلا فکر اومدن نکنين و اول زبان عمومی اتون رو قوی کنين، وبعد اقدام کنين. يعنی اگه به فکر افتادين که اقدام کنين برای يه دانشگاه انگليسی زبان، يه برنامه دو سه ساله بريزين. اول يه سال فشرده زبان عمومی بخونين تو ايران، کلاس زبان برين (اگه موسسه کيش هنوز خوب باشه، کلاس های هرروز داره)، معلم خصوصی هم بگيرين. به نظر من برای تافل درس نخونين. برای اينکه از پس تافل بر بياين، کلا زبان عمومی اتون رو خوب کنين. من فکر نکنم کلاس های اختصاصی تافل خيلی فايده داشته باشه و به جای اينکه وقتتون رو سر اون بذارين، وقت رو سر اين بذارين که کلا زبان ياد بگيرين. اگه زبان عمومی اتون خوب باشه، با تافل مشکلی نخواهيد داشت، چون امتحان تافل امتحان آسونيه برای کسايی که در سطح متوسط زبان بلد باشن.


بعد از يه سال، شروع کنين به مدت شيش ماه برای جی آر ای درس بخونين. و البته در کنارش زبان عمومی هم بخونين. بعدش تافل و جی آر ای بدين و اگه قبول شدين اونوقت اقدام کنين برای پذيرش. معمولا حدود يک سال تا نه ماه زودتر بايد اقدام کنين. برای همين يه وقتی به خودتون بدين که بتونين حداقل دو بار جی آر و تافل بدين (البته اگه امکان مالی اش رو دارين). معمولا نتيجه دفعه دوم خيلی بهتر از دفعه اول می شه.


بعد اون چند ماه باقيمونده تا اينکه جواب پذيرشتون بياد و ويزاتون بياد، باز هم زبان عمومی بخونين و کتاب و مقاله آکادميک. يه تعداد کمی مقاله های آکادميک از طريق سرچ Google Scholar قابل دسترسی هست. سعی کنين مقاله ای که تو يه ژورنال چاپ شده رو بخونين.


يه دوستی تو کامنت اون مطلب اين دو تا کتاب رو پيشنهاد داده بود برای لغت ياد گرفتن:
Vocabulary Builder
Word Power Made Easy
يه بخش هايی از کتاب دومی رو من تو دوره ليسانس خونده بودم و مفيد بود. اين فايل صوتی رو هم پيشنهاد داده:
Audio Book – Words Smart Genius Edition Vocabulary Builder


حالا بعدا اگه وقت کردم يه چيزايی هم در مورد امتحان جی آر ای و پذيرش گرفتن می نويسم. اگه کسی هم پيشنهاد ديگه ای داره لطف می کنه بنويسه. فکر کنم به درد خيلی ها بخوره.


***


کوزه هم اينجا در مورد پذيرش و نقش مهم ارتباط برقرار کردن با استاد ها برای پذيرش گرفتن و چند تا نکته مهم ديگه نوشته.



October 25, 2005


طوفان ظاهرا زده جنوب فلوريدا و کی وست عزيز رو درب و داغون کرده، البته من خبرش رو از دوستا و فاميل که از کلرادو و لندن و تورنتو و غيره ابراز نگرانی کرده بودن شنيدم. (اميدوارم دوستی که از ميامی کامنت گذاشته بود حالش خوب باشه.) می دونم سزاوار تمام فحش های عالم هستم که به دنيای اطراف توجه ندارم، ولی خب راه ديگه ای هم ندارم. اوضاع درسی خرابه. اونقدر درس دارم که دارم خل می شم. علاوه بر اينکه تو تعطيلات آخر هفته ای که گذشت هم به اندازه کافی درس نخوندم (يعنی به جای 300 صفحه 200 صفحه خوندم!) از بس که خسته بودم و شنبه ساعت 12 شب يهويی به آقای همسر گفتم بيا بريم سينما فيلم "باکره 40 ساله" رو ببينيم يه خورده بخنديم وگرنه من هردومون رو می کشم! و انصافا هم خوب خنديديم. به غير از آخرش بقيه فيلم خوب خندوند که البته واضحه که برای اينکه از ديدن فيلم لذت ببرم عينک فمينيستی ام رو برداشته بودم و گرنه کلی می شد از فيلم انتقاد کرد به خاطر مزخرف نشون دادن تصوير اکثر شخصيت های زن فيلم، البته بماند که گلی هم به سر شخصيت های مرد فيلم زده نشده بود! اصلا بگذريم. مهم اين بود که کلی خنديديم.


اين فيلم و فيلم Crash تنها فيلم هايی بودن که من اين چند وقته ديدم، به غير از چند تا مستند البته که تو دانشگاه ديدم و شايد بعدا راجع بهشون نوشتم. مهشيد کار من رو هم راحت کرده و به زيبايی در مورد فيلم نوشته. من با نظرش موافقم، فقط به نيمه دوم فيلم يه خورده انتقاد داشتم که اينجا نظرم رو نوشتم. اين هم جواب مهشيد به نظر من! (به اين می گن آخر تنبلی و سو استفاده وبلاگی از جانب من!!) ولی به نظر من فيلم Crash خيلی فيلم مهميه و لازمه که دوستان ايرانی نژاد پرست ضد عرب و افغانی و ترک، که البته مطمئنا شما جزوشون نيستين، اين فيلم رو ببينن (البته تو فيلم از افغانی و عرب و ترک خبری نيست، ولی فيلم کلا در مورد نژاد های مختلفه و توش يه خونواده ايرانی هم هست). حيف که نيمه دومش ضعيف بود و آخرش بد تموم شد به نظرم، و گرنه می تونست يکی از بهترين فيلمای تاريخ سينما باشه.


خب من اومدم خبر بدم که حالم خوبه و طوفان طرفای ما نيومده و نمی آد چون ما شمال فلوريدا هستيم و امروز هوا آفتابی ولی خيلی سرد بود، ولی طبق معمول وراجی امان نداد و تازه خود بزرگ بينی هم بهش اضافه شد!


راستی اگه می خواين بدونين چقدر اوضاع من از نظر وقتی ناجوره اين رو هم بگم که امروز آخرين مهلت اين بود که من يه کلاس اجباری رانندگی بگذرونم چون به لطف انتخابات دوره اول من از عصبانيت و در نتيجه حواس پرتی سر يه تابلوی ايست به اندازه کافی واينستاده بودم و جريمه شده بودم و بايد کلاس می رفتم که اصلا يادم رفته بود و بعدش هم وقت نکرده بودم و خلاصه امشب به هر زحمتی بود تا قبل از 12 شب آن لاين تمومش کردم (يعنی 11 و پنجاه و پنج دقيقه!) حالا هم ديگه مخم کار نمی کنه درس بخونم و تا خوابم بگيره در خدمت اين وبلاگ و وراجی هستم.


(کيف می ده روزمره نوشتن و گلواژه گفتن، ولی آدم ديگه کمتر روش می شه به روال سابق گلواژه بنويسه. آخه کلاس وبلاگستان يه جورايی رفته بالا! فکر کنم جيره ام برای گلواژه گويی تا هفته ديگه تموم شد!)


***


الان سريع چند تا وبلاگ خوندم و اين چند تا لينک رو گفتم بدم و ديگه برم.


يکی اينکه وبلاگ Second Self رو حتما بخونين، خودتون می فهمين چرا. يه خانوم محقق که تحقيقات خوبی در مورد وبلاگستان کرده و نوشته هاش زيباست و حرف حساب توشونه و تصميم گرفته از مستعار نويسی در بياد. (لينک از وبلاگ کيوان نهنگ نژاد)


اين مطلب بهمن کلباسی در مورد ازدواج و طلاق: "ساختار شکن" رو هم بخونين و اميدوارم نظر هم بدين، برام جالبه نظرات مردم رو در مورد اين پست بهمن بدونم و ديدم همش دو تا کامنت داره. (خيلی پررو و از خود راضی هستم؟!!)


اين هم کانديداهای مسابقه وبلاگ های دويچه وله که بخشی اش هم مال ايرانه و می تونين برين رای بدين. اون وبلاگی که اسمش به فارسی چپکی نوشته شده "زن نوشت" هستش! (لينک از طريق کلاغ سياه)


بحث های مهاجرت سلمان هم مثل هميشه جالبه، و البته اين مطلبش در مورد ای داد ای بيداد! (لينک از خودم!)


روی روبان صورتی هم حداقل اين ماه کليک کنين چون اين ماه ماه مبارزه با سرطان سينه هست تو آمريکا که البته به نظر من آمريکا و غير آمريکا نداره.
اين مطلب ها تو سايت زنان در مورد سرطان سينه:
اکتبر،ماه پیشگیری از سرطان پستان در امریکا
چگونه با خودآزمایی، سرطان پستان را در مراحل ابتدایی تشخیص دهیم
و اين مطلب از وبلاگ زن متولد 1357 در همين مورد


اين جريان ميمونه و مامانش که از بس ليسش زده کچلش کرده رو هم اگه نديدين برين ببينين (لينک از وبلاگ شيده) از وقتی اين رو ديدم روزی يه بار می رم عکس رو نگاه می کنم. خيلی خداست! از اين به بعد روزی يکی دوبار دارم کله آقای همسر رو ليس می زنم که بعدا بگم کچلی اش از مهر و علاقه من بوده!!!


من واقعا احتياج به لينکدونی دارم. نصف لينک ها موند و من خوابم گرفت. شب بخير.



October 19, 2005


دارم از هيجان می ميرم. تلويزيون رو روشن کردم ببينم اين طوفان آخری اوضاعش چطوره و شانس اين رو داريم که دانشگاه تعطيل شه يا نه، که در کمال تعجب ديدم يکی از شبکه ها داره بازی فوتبال رئال مادريد و روزنبرگ رو نشون می ده. بيست دقيقه آخره و واضحه که ديگه درس تعطيل خواهد بود اين مدت و من نديد بديد فوتبال رو نگاه خواهم کرد الان. الگرا برای رئال مادريد يه گل توپ زد و سه-يک شد بازی به نفع رئال. ديدن بکهام جيگر و رائول دماغ دراز و روبرتو کارلوس کوتوله چه حالی داره! ولی خيلی از بازيکنا رو اصلا نمی شناسم ديگه...


*جووووووووون، بکهام عجب گلی زد از روی ضربه ايستگاهی. خوبه موهاش هم ديگه خروسی نيست!



October 18, 2005


اين بلاگ رولينگ خرابه. يه عده از وبلاگ ها رو فقط پينگ می کنه. يه عده رو پينگ نمی کنه. يه عده رو زيادی پينگ می کنه. رفتم توی فرومشون پيغام گذاشتم. ديدم يه عده ديگه هم پيغام گذاشتن. خودشون هم رسما تو فروم گفتن که يه گندی زدن و يه چيزی رو خراب کردن. خلاصه که خيلی از وبلاگ ها داره آپ ديت می شه بدون اينکه شما توی ليست ببينين آپ ديت شدن. از دست وبلاگ هايی هم که روزی ده بار پينگ می شن عصبانی نباشين. تئوری توطئه ای در کار نيست. هيچ آدم بيکاری روزی 20 بار ده تا وبلاگ رو پينگ نمی کنه. کرم از خود درخت بلاگ رولينگه!!


*آپ ديت: الات خبر دادن که درست شده، منم امتحان کردم ديدم درست شده! اميدوارم فقط وبلاگ ها شصت دفعه پينگ نشن.


***


آهای ملت (به سبک کلاغ سياه غارغارو!) حکم مصالحه دادگاه مريم عابدی صادر شد. يعنی هم خانواده مقتول رضايت کتبی دادن که پول ديه رو بگيرن، هم دادگاه حکم دريافت پول و دستور پرداختش به خانواده مقتول رو صادر کرد. خبرش رو و تصويرهای حکم رو می تونين اينجا ببينين:


مریم عابدی با رضایت کتبی اولیائ دم ابراهیم یعقوبی از مجازات اعدام رهید


دم همه کسايی که کمک کردن، با پرداخت پول يا اطلاع رسانی يا هردو، گرم. آسيه جونم ديگه حسابی می شه بهت خسته نباشيد گفت.


***


اين رو هم برای ثبت در تاريخ بگم که من برای اولين بار در عمرم ساعت 6 و نيم صبح از خواب بيدار شدم، بدون اينکه کسی يا ساعت بيدارم کنه! البته دليلش اين بود که ديشب برای اولين بار تو عمرم ساعت 10 شب خوابيدم. ديروز بعد از کلاس رفتيم با بچه های کلاس بيرون فسق و فجور و من کمی ملنگ شدم. خيلی حال داد، چون بچه ها هم مثل من از دست يه چيزايی شاکی بودن و فقط من نيستم که غر می زنم. کلی همدردی کرديم و غيبت کرديم. ديگه احساس جوجه اردک زشت بودن نمی کنم!!


البته کلی هم به درد خورد اين زود بيدار شدن، که عکسای حکم مريم رو بتونم آپ لود کنم. فکر نکنم روزم از اين بهتر می تونست شروع شه. خب من برم سر کلاسم تا دير نشده!



October 16, 2005


تا خيلی دير نشده، اينم بگم و برم. 22 اکتبر يه کنسرت موسيقی سنتی ايرانی خيريه برای قربانيان طوفان کاترينا هست تو سين سيناتی که يکی از دوستای خوبم هم توش تار می زنه. منکه متاسفانه به خاطر دوری راه و درس نمی تونم برم، ولی اگه کسی از شماها نزديک اون طرف ها هست يا کسی رو می شناسين که اونطرف ها زندگی می کنن بهشون خبر بدين. شنيدم که کارشون خيلی خوبه. بروشور کنسرت رو گذاشتم اينجا که توش اطلاعات دقيق در مورد کنسرت از جمله محل کنسرت، پول بليط و نحوه خريد، آدرس و نقشه محل کنسرت و ساير اطلاعات لازم رو داره:


Katrina Victims Benefit Concert
Persian Classical Music
Cincinnati Persian Traditional Music Ensemble
@
Greaves Concert Hall
Northern Kentucky University





خيلی وبلاگ نوشتن سخت شده ها! يه مدت آدم نمی نويسه، بعد نمی دونه چجوری شروع کنه. کدوم يکی از چيزايی رو که می خواسته اين مدت بگه و نگفته رو بنويسه و کدومش رو حذف کنه. لينک هايی که بايد می داده و نداده رو چيکار کنه و ...


ولی خب از اون جايی که دلم برای وبلاگ نوشتن تنگ شده، ديگه به اين چيزاش سعی می کنم فکر نکنم و هرچيزی که خودش اومد تو فکرم رو می نويسم. فکر کنم فردا هم برسم يه چيزايی بنويسم. دلم نمی خواد اين بخش از زندگی ام که فکر کنم خيلی هم مهم باشه از دفترچه خاطرات اينترنتی ام حذف شه. بالاخره مزخرفات آدم بايد تکميل باشه ديگه!!


اين مدت که نبودم، همش مشغول درس خوندن بودم واقعا. برای اولين بار در عمرم روزهايی شده که 8، 9 ساعت درس خوندم و فقط خستگی و خواب نذاشته بيشتر بخونم. چند تا ميگرنی که گرفتم اين وسط واقعا از کار عقبم انداخت و متوجه شدم که ديگه حتی وقت برای ميگرن گرفتن هم ندارم!


من سه تا کلاس دارم اين ترم. يکيش تو مرکز مطالعات زنان هستش و اسمش "سکس، عشق، و جهانی شدن" هستش که با همين استادی درس رو دارم که بهم کار دستيار تحقيقی رو داده. يکيش "زنان و توسعه" تو دپارتمان مردم شناسی، و اون يکی هم "تئوری های ارتباطات" تو دانشکده خبرنگاريه. کلاس "زنان و توسعه" جذاب ترين کلاسمه، ولی استادش مزخرف ترين استادمه. هم ازش بدم می ياد، هم ازش می ترسم! روزی که کنفرانس داشتم سر کلاسش از ترس و ناراحتی رفتم تو دستشويی گريه کردم! باورش می شه کسی؟ خودم هم بعدا بهش فکر کردم باورم نشد. يعنی تو زندگيم، حتی سر کلاس های شيمی که غيرقابل درک ترين موضوع دنياست برام هم هيچوقت همچين حسی رو نداشتم. اصلا يه جوريه اين زنه. اولا که يه خورده دماغش باد داره و فکر می کنه خيلی خداست، بعد هم منابع درسيمون يه جورايی قديميه و بعضی هاش قابل درک نيست، بعدش هم سر کلاس راجع به مطالب پيچيده ای که می خونيم معمولا حرف نمی زنيم و خيلی موقع ها به بحث در مورد يه چيز کوچيک بی اهميت می گذره. بعد از اونور ازمون انتظار کارای زيادی داره. خلاصه که با اين کلاس مشکل دارم و واقعا هم می ترسم آخرش بهم نمره ای پايين تر ازB بده. من اصولا زيرB نمی تونم هيچ نمره ای بگيرم. چون من دارم رشته مطالعات زنان و ارتباطات رو با هم می خونم و برای اينکه درسايی که می گيرم جزو واحدهام حساب شه، بايد نمره هام بالای B شه، يعنی حتی B منفی هم قبول نيست. از اونور اگه معدلم هم زير B بشه، اونوقت کار دستيار تحقيقی و کمک هزينه تحصيلی ام هم قطع می شه. و خب يعنی اگه حتی يک کلاسم رو B منفی بشم يا C يعنی که اوضام خيلی خراب می شه. متاسفانه به اين مساله زياد فکر می کنم و برای همين زير استرس شديدی هستم.


استادای دو تا کلاس ديگه ام خيلی خوبن. با وجود اينکه از اون استاده که بدم مياد ازش خيلی جدی تر هستن تو کار، ولی هم مهربون هستن، هم درک می کنن شرايط آدم رو، و هم خوب درس می دن و آدم يه چيزی حاليش می شه! البته اين رو هم بگم که من شديدا با مشکل زبان روبرو شدم، يعنی اينکه ليسانس مترجمی و فوق ليسانی ادبيات انگليسی و پنج سال معلم زبانی و مترجمی کشک و پشم! اصلا زبان آکادميک اينجا يه چيز ديگه هست. بعضی موقع ها هيچ کلمه ای نيست تو يه جمله که ندونم، ولی نمی فهممش! بعضی وقتا هم که می خوام يه موضوع پيچيده ای رو بگم سر کلاس، يهويی به تته پته می افتم! اين وضعيت خيلی حرصم رو در می آره، به خاطر اينکه هميشه نقطه قوت من زبانم بوده و کلا قدرت حرف زدنم. يه جورايی احساس می کنم ترسيدم و کم آوردم. مخصوصا که اکثر بچه ها تو کلاس ها يا دانشجوی دکترا هستن يا سال آخر فوق ليسانس و تو هر کلاسی فقط يکی دو نفر سال اول فوق هست و کلا بچه ها خيلی قوی هستن. قبلنا شنيده بودم که دانشجوهای آمريکايی خيلی خنگن و اطلاعاتشون کم و محدود هستش. ولی اين دانشجوهايی که من ديدم اصلا اينطوری نيستن. شديدا باهوشن و خيلی هم پر اطلاعات، گاهی از خود استاد ها هم بهترن.


البته، خودم حس می کنم تو همين دو ماهه خيلی بهتر شده فهميدنم و حرف زدنم و حتی استدلال کردنم سر کلاس يا تو نوشته هايی که بايد هر از چند گاهی تحويل بديم. يعنی قشنگ حس می کنم که يه چيزايی ياد گرفتم و مثل دوره فوق ليسانسم تو ايران نيست که اکثرا سر کلاس ها از چيزهايی که خودم خارج از درس ها بلد بودم مايه می ذاشتم و آخرش هم اين حس رو داشتم که چيز خيلی زيادی ياد نگرفتم، که البته فکر می کنم اين بيشتر به خاطر دانشگاه مزخرف ما بود و بقيه دانشگاه های ايران اينجوری نيستن خيلی.


اين مدت سه تا کنفرانس داشتم سر کلاس های مختلف که پشت سر هم تو دو روز بود که کنفرانس اون کلاس کذائی رو گند زدم، ولی دو تای ديگه خيلی خوب شد و هم بچه ها هم استادها خيلی نظرهای خوبی نوشته بودن برام تو فرم های نظرخواهی که بعد از هر کنفرانس پر می کنن. يه سری هم بايد مقاله می نوشتيم تحويل می داديم که بازم مال همون کلاس کذائی به نظرم بد شد و بقيه خوب شد.


حالا ديگه تا آخرای ترم کمتر از اين کارا دارم و فکر کنم يه خورده از اين استرسی که اين مدت داشتم و همش وقت کم می آوردم خلاص شم و بتونم مثل آدم درس بخونم و بعضی وقتا کاری غير از درس خوندن هم انجام بدم که خل نشم! اين مدت اونقدر بچه خوبی بوديم و همش خونه يا دانشگاه مشغول درس خوندن بوديم که خرجمون تقريبا نصف ماه های قبل شد! اينجوری پيش بره فکر کنم يواش يواش بتونيم يه چيزی هم پس انداز کنيم!


حالا بازم می يام می نويسم، فکر کنم تا همين جاشم خيلی طولانی شد!



October 8, 2005


تولدتون مبارک خانوم کار عزيز!


اين روح خورشيد خانومه که صحبت می کنه! من رسما در چند هفته گذشته چندبار مرده شدم و زنده شدم. البته از نظر روحی، چون از نظر جسمی فقط چهار پنج تا ميگرن اساسی گرفتم. تعريفی زياد دارم. دلم می خواد حس های اين روزا و دانشگاه رو بنويسم. خيلی دلم می خواد. ولی نمی رسم واقعا. يه جورايی اين درس مثل مرگ و زندگی می مونه برام و واقعا نمی تونم از زيرش در برم. هفته پيش سه تا presentation داشتم و اين هفته هم دو تا paper بايد تحويل بدم. حالا اميدوارم که هفته ديگه يه خورده اوضاع بهتر شه تا من بتونم حرفای قلمبه شده رو بنويسم و لينکای قلمبه شده رو بدم.


اما نيومدم که اين حرفا رو بزنم. اصلا تصور کنين که من هنوز در غيبت کبری به سر می برم! فقط اومدم يه خبر خوش بدم و اونم اينکه مهرانگيز کار هم به دنيای اينترنت اومده و نوشته هاش رو احتمالا به طور مرتب از اين به بعد در سايت شخصی اش (شايد هم بايد گفت وبلاگش؟) می تونين بخونين:
www.mehrangizkar.com


از ميون نوشته هايی که الان هست روی سايت (يا وبلاگ؟!) بيوگرافی خانم کار، يادداشت "می خواهم زنده بمانم" و نامه ای به "فرشته عدالت" رو از دست ندين.


دست آرش گل درد نکنه که برای طراحی زيبای سايت خيلی زحمت کشيد. دست دوست ناشناسی که برای کارهای فنی سايت خيلی خيلی زحمت کشيد هم درد نکنه. دست فرشاد گويا هم که هميشه لطف داره درد نکنه.


اميدوارم به زودی وبلاگ های ليلی و آزاده پورزند هم در کنار سايت خانوم کار راه بيفته.


خانوم کار عزيز، تولد خودتون و تولد اينترنتيتون هر دو مبارک!


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage