خورشید خانوم



« October 2005 | Main | December 2005 »


November 26, 2005


کمک!


آيا کسی تحقيق "سازمان دفاع از قربانيان خشونت" در مورد قاچاق زنان ايرانی به دوبی و پاکستان رو داره يا می تونه برای من پيدا کنه؟ برای چند روز آينده می خوام. البته تو خيلی از گزارش هايی که تو سايت ها در اين مورد نوشته شده از گزارش اين سازمان نقل شده، اما من اصل گزارش رو می خوام.


از سازمان دفاع از قربانيان خشونت يه جزوه دارم که اسمش "قاچاق زنان و کودکان و استثمار جنسی معاصر" هست و تيرماه 1382 منتشر شده (ترجمه و تنظيم طيبه اسدی). اما اين اون چيزی نيست که تو خبرها بهش اشاره می شه. اونی که تو خبرها بهش اشاره شده يه تحقيق اوريژينال هست و ترجمه نيست. آيا کسی اين رو داره يا می تونه پيدا کنه و برای من صفحه هاش رو اسکن کنه و ايميل کنه؟ اگه آره و کسی می تونه، خودش هم بگه چجوری ترجيح می ده که من جبران کنم. به هر حال هر کس اين رو برای من پيدا کنه خيلی لطف کرده. شديدا و فوری برای تحقيق آخر ترمم بهش احتياج دارم. و البته هيچ اميدوار هم نيستم که بتونم پيداش کنم. تا حالا فکر می کردم اون جزوه ای که دارم همونيه که می خوام. تازه فهميدم اين فرق می کنه و خلاصه می دونم دير شده. گفتم يه تيری در تاريکی بندازم شايد شد!


در ضمن اين وبلاگ حداقل به مدت 2 هفته تعطيله. مگه اينکه باز يه چيزی بخوام!



November 24, 2005


خب تنکس گيويوينگتون مبارک!! اين رو اگه هنوز نديدين ببينين خيلی باحاله.


بعدش هم برای اينکه حسابی شکرگذار باشين، مصاحبه ا.ن رو با خودش بخونين و لذت ببرين.


مهرانگيز کار هم از سيامک پور زند گفته...


و پرستو فروهر: 7 سال است در جستجوی تکه های کوچک حقیقت می گردم
(اگر فيلتر شده اينجا ببينينش)



November 21, 2005


Raindrop


يک بارونی داره مياد، يک هواييه...


حالم گرفته بود اصولا. دچار ياس فلسفی شده بودم تو يه مسائلی. با يه دوست عزيز حرف زدم و خيلی خيالم راحت تر شد. امروز کلاس رو پيچوندم، چون اونقدر حالم بد بود که نتونسته بودم درس بخونم و هيچی تو مخم نمی رفت. اوضاع جسمی ام هم ريخته به هم که فکر کنم بيشتر به خاطر اون فکر و خيالا بود. حالا يه خورده مطمئن ترم. فکر کنم ديگه بتونم برم بشينم سر درسم.


فقط اينکه برای بار هزارم به اين نتيجه رسيدم که مشکل ماها نداشتن مطالعه و از اون طرف سود محوريه. می خوايم يک شبه راه صد ساله طی کنيم، و از اون طرف مطالعه و توانايی های لازم رو نداريم برای ره صد ساله. يه طرز تفکر رو که نتيجه اش بايد برابری و توانمندی باشه، با يه ايدئولوژی هيجان انگيز اشتباهی می گيريم، و بعد هم انتظار داريم قهرمان اون ايدئولوژی بشيم، به جای اينکه به هدف اون تفکر فکر کنيم. خلاصه که سوراخ دعا رو گم می کنيم. يه روزی بايد در اين مورد بيشتر بنويسم. از خودم هم بايد بنويسم. فعلا اين بارون رو عشقه. حال و هوای عاشقی به کله آدم می زنه.


***


راستی دو تا سوال دارم. يکی اينکه کسی می تونه به من بگه خ ز پ يعنی چی؟! اين روزا زياد می شنوم.


* سوال دوم حذف شد. مخاطب سوال رو اشتباهی فرض کرده بودم! دليلی ديگه برای اهميت دادن و پرسيدن سوال وجود نداره.


***

روی عکس کليک کنين. آهنگ Raindrop يا همون گلنسا جونم از گروه Axiom of Choice - با تشکر از no-words عزيز



November 20, 2005


هوراااااااا، وبلاگ زن نوشت به عنوان بهترين وبلاگ ژورناليستی فارسی مسابقه وبلاگ های دويچه وله انتخاب شد. پرستو جونم تبريک از ته دل. واقعا لياقتش رو داشتی :*




حالا ديگه از تولد بازی بگذريم که اين روزها همش خبرها بده:


نمايندگان مجلس ايران رای داده اند که اگر پرونده اتمی جمهوری اسلامی به شورای امنيت ارجاع شود، ايران فعاليتهای داوطلبانه از جمله اجازه بازرسی سرزده از تاسيسات اتمی بر اساس پروتکل الحاقی را متوقف کند. خدا خودش رحم کنه...


اين مطلب حسين رو که هم خوندم واقعا ناراحت شدم. خانوم طهماسبی رو خيلی کم می شناسم. نمی خوام اصلا در مورد برخوردشون هيچ نظری بدم که شايد اصلا حق داشته باشن. فقط می تونم بگم متاسفم که اصولا تو گروه های مدنی خيلی ها با هم اختلاف دارن. اين فقط يه نمونه اش بود. چيزای زيادی وقتی ايران بودم ديدم که اصلا گفتن نداره. چيزای زيادی هم می شنوم و يه سری برخورد ها رو هم ديدم. هميشه فکر می کردم با اين اوضاع افتضاح حکومت، فقط اميد به نهادهای مدنی غير دولتيه. از اون ور که دولت می خواد ريشه به تيشه اشون بزنه، از اين ور هم خيلی از همين نهاد ها با هم اختلاف دارن يا يه سری مشکلات پشت پرده دارن. (اه، نمی خوام يه چيزی بگم بعدا برام دردسر درست شه، هی مجبورم خود سانسوری کنم.) اصلا فقط همين رو بگم که خيلی ناراحتم که اين اتفاق بين اين دو نفر افتاده. فکر کنين اگه اين دو نفر از پتانسيل های هم استفاده می کردن چقدر خوب می شد.


بعدش هم ديگه بايد اين غرغر رو که مدتهاست نگهش داشتم يه خورده بکنم که قلمبه نشه حناق نگيرم. کار خيلی از ماها شده فقط برچسب زدن به همديگه. يه عده برای حسين صفحه گذاشتن، بعد حسين به طرز ناجوری به عباس معروفی برچسب زد، بعد آقای معروفی اونجوری جوابش رو داد، بعد حسين به نيکان گير داد، نيکان هم واکنش برچسبانه نشون داد، حالا خانوم طهماسبی برچسب می زنه، حسين اون جواب رو می نويسه تو وبلاگش (به شخصه نمی دونم چقدر لازم بود اون اطلاعاتی که حسين داده گفته می شد تو مطلبش). اين تازه فقط يه گوشه کوچولو اش بود که يه سر همه اش هم به دنيای مجازی برمی گرده. از اونور چه حرف هايی که بعضی دوستان جامعه مدنی... برای خيلی ها قشنگ بحث خودی و غير خودی وجود داره. آدم واقعا غصه اش می گيره که پس ديگه به چی و کی می شه اميد داشت؟ شايد هم من اشتباه می کنم و دارم مشتی رو نمونه خروار می دونم. اما به هر حال، اون مشت هايی که من ديدم خيلی اميدوار کننده نبودن. الان فقط می تون بگم يه جورايی ترس برم داشته برای پروژه ای که به کمک يه عده از دوستام تو ايران می خوايم اجرا کنيم و يهويی اين حس بهم دست داده که نکنه من که هيچ جوری خودی به حساب نمی آم و اصولا هميشه نخودی بودم اصلا نتونم از اين راه دور کاری کنم و بيخيال پروژه ای شم که خيلی بهش اميد داشتم و براش زحمت کشيدم...


خب بقيه خبرهای بد رو ديگه بی خيال. تا وقتی که يه سايت خبری خزعبلاتی مثل خبر اين سگه رو می نويسه و هيچکس هم در مورد اخلاق روزنامه نگاری نمی تونه اعتراضی بکنه که آخه کدوم اوشکولی اجازه داده يه خبرنگار همچين چيزايی رو تو يه سايت خبری بنويسه و تنظيم خبر!! کنه، و با وجود اين همه خرافات مسخره ای که داريم چپ و راست می شنويم در مورد نامه امام زمان و چاه جمکران و غيره، اصلا فکر کنم هيچ لزومی نداشته باشه من تو وبلاگم از خبر های بد بنويسم. همون بهتر که راجع به تولدم و رقص و کادو و زندگی شخصی ام بنويسم. حداقل با چند تا از دوستام با هم حال می کنيم.


***


راستی، وبلاگ زيتون دچار مشکل شده. فعلا به اين يکی وبلاگش برين اگه می خواين نوشته هاش رو بخونين.




قد آسمونا مرسی!


مرسی، از همتون ممنونم که تولدم رو تبريک گفتين. خوشحالم که حداقل تو وبلاگ خودم به اندازه انتخابات و رای دادن به معين مهم هستم!! (کامنت های اين دو تا مطلب تقريبا برابر شد.)


روز تولدم می تونست روز مزخرفی باشه و حسابی افسرده شم، چون کار خاصی قرار نبود بکنيم و حتی کيکی هم نبود چون آقای همسر اين هفته امتحان GRE داره و بعدش هم تو يه همچين روزايی آدم بيشتر به آدمايی که دوست داره و پيشش نيستن فکر می کنه و اصولا برای اين آمريکايی ها هم روز تولد خيلی مهمه و سر کار هی بچه ها از من می پرسيدن می خوای برای تولدت چيکار کنی و از اين جور حرفا. ولی خب بيشتر وقت رو پای اينترنت بودم و کامنت های شما رو می خوندم و با دوستام که تلفن می زدن حرف زدم. عصرش هم رفتم برای خودم کادوهای خوشگل خوشگل خريدم از مغازه ی "راز ويکتوريا"! شب هم تو يه کلابی گروه ايرانی های دانشگاه دی جی ايرانی آورده بودن و يه مهمونی توپ بود. ما هم نصف شب رفتيم يه سری بزنيم و من هم نه گذاشتم و نه برداشتم و رفتم اون بالای سن يک ساعت رقصيدم، کاری که تو خواب هم نمی ديدم يه موقعی انجام بدم! خلاصه که خيلی بهم خوش گذشت. منتها چون من اصولا ميگرنی هستم و سه روز هم بود درست نخوابيده بودم و مارگاريتاش هم خيلی خوب بود، فرداش همه چی از دماغم در اومد و تمام ديروز به شکوفه زدن و درد گذشت.


حالا من موندم و لطف شماها که از طريق انواع راه های ارتباطی تولدم رو تبريک گفتين و من واقعا نمی دونم چجوری ازتون تشکر کنم. فقط می تونم بگم که خيلی بهم لطف کردين و کاملا جلوی افسرده شدن من رو گرفتين. از همتون خيلی ممنونم. :)


* راستی چون من نوشته بودم سال ديگه آقای همسر می ره، يه نفر تو کامنت نوشته بود يعنی می خواد ترکت کنه؟ گفتم يه توضيحی بدم که آقای همسر سال ديگه بايد دانشگاهش رو عوض کنه چون اون کاری که می خواد بکنه برای تز دکتراش رو تو دانشگاه اينجا نمی تونه بکنه و داره برای پنج شيش تا دانشگاهی که تو اون زمينه کار می کنن اقدام می کنه. به هر حال اگه نتونه پذيرش بگيره هم بايد ديگه دنبال کار بگرده که به احتمال فراوون تو اين شهر کوچيکی که ما هستيم نخواهد بود. ولی من اينجا می مونم چون از برنامه دانشگاهم راضی هستم. يه برنامه سه ساله مشترکه بين مطالعات زنان و ارتباطات که نگران پول سال سومش بودم که اون هم خوشبختانه يه جورايی جور شد و خلاصه ديگه خيال ندارم دانشگاهم رو عوض کنم.


** يکی هم در مورد توضيحات زيادی که برای نظرخواهيم دادم يه اشاره ای کرده بود که واقعيتش اين بود که احساس می کنم بعضی ها از اين سيستم نظر خواهی که اول نظر رو من بايد ببينم و بعد اجازه پابليش بدم خوششون نمی اد و فکر کردم بايد حتما يه توضيحی بدم که چرا اينجوريه به اين اميد که شايد کمتر ناراحت باشن از دست اين سيستم نظر خواهی!



November 18, 2005


يک تولد مبارکی نارسيستی!


چقدر ضايع است آدم 28 سالش بشه در صورتيکه هنوز عقلش اندازه يه دختر 15، 16 ساله (شايد هم کمتر!) است!!


مسخره است که هنوز تو ناخودآگاهت دنبال اين هستی که يکی مواظبت باشه، اگه کسی حواسش به اين نباشه که بايد غذا خورد غذا درست نکنی، اگه کسی حواسش نباشه که بايد لباساتو بشوری لباساتو يادت بره بشوری، اگه کسی به فکرکارهای مالی و اداری و قبض های خونه نباشه کارهاشو انجام ندی، هنوز ندونی اگه ماشين خراب بشه بايد چيکارش کنی، هنوز روزی که کنفرانس داری تا دقيقه نود مشغول کار روی کنفرانس باشی و احتياج به کمک يکی داشته باشی که کاغذهايی که بايد بين ملت پخش کنی رو بره پرينت بگيره و يواشکی بياره بيرون کلاس تحويلت بده، هنوز يادت بره چک هاتو به حسابت بخوابونی و يکی بايد به زور بکشونتت دم بانک، هنوز بعضی جاهای شهر رو بلد نباشی چون خيالت راحته يکی هست که اگه گم بشی بهش تلفن بزنی و بهت بگه کدوم وری بری، اصلا حواست به آشغال های خونه نباشه و يکی ديگه هميشه حواسش باشه که آشغالا رو بريزه دور، هنوز مثل آدم بلد نباشی با دستگاه کپی کار کنی و وقتی يک عالمه کپی دو رو احتياج داشته باشی يکی باهات بياد کپی هات رو بگيره، هنوز...


28 سالم شد، اما فکر می کنم هنوز بچه ام و برای مستقل زندگی کردن مثل آدم بزرگ ها کامل آماده نيستم. بخشی از چتر حمايت مامان و بابا و روشی با چتر حمايت آقای همسر عوض شده و اين 27 که تبديل به 28 شد چند ساعت پيش يهويی من رو ترسوند، چون سال ديگه که آقای همسر بره ديگه خودم می شم و خودم و هيچ توجيحی هم برای ننه من غريبم بازی نخواهم داشت چون اينجا از 18 سالگی همه تنها زندگی می کنن و از پس کارشون بر می آن.


از اون طرف ولی خوشحالم که تو 28 سالگی حداقل 70 درصد از نظر مالی مستقل هستم. هنوز خيلی مونده تا 100 درصد مستقل بشم. ولی همين که 30 درصد استقلال مالی ام تو ايران شده 70 درصد اينجا خودش خيليه. دهنم صاف شده برای اين 70 درصد و با چنگ و دندون به دست آوردمش. برای همين خيلی هم ناراحت نيستم و فکر می کنم هنوز جای اميدواری هست که بالاخره يه روزی بتونم مسئوليت ها و ذهنيت و عقلم رو با سنم هماهنگ کنم.


تولدم رو به همه اونايی که دوسم دارن تبريک می گم!! انصافا اگه منو نداشتين خيلی حيف می شد ديگه، مگه نه؟!!


(در يک اقدام ديکتاتورانه فقط کامنت های مثبت رو پابليش خواهم کرد!!)



November 16, 2005


خبر جديدی نيست. دلم تنگ شده. همون خبر قديمی. نمی دونم کجای دنيا وايسادم. دلم تنگ شده. هويتم وابسته به اون دنيای قبليه. همه کارايی که دارم می کنم تو دانشگاه رو يه جورايی دارم ربط می دم به اون دنيا. اما فکر می کنم که چی بشه؟ وقت بذارم مثلا رو کشورای آمريکای جنوبی کار کنم و يواش يواش راه و چاهش رو ياد بگيرم بهتر نيست؟ مد تر نيست؟ دلم تنگ شده. دلم برای سفر اصفهان تنگ شده. دلم برای ستاره های آسمون کوير تنگ شده. عکس های اعتراض زنا جلوی دانشگاه رو نشون کلاس می دم. از تفاوت قضيه حجاب تو ايران و مصر حرف می زنم. استادی که ازش بدم می اومد و می ترسيدم ازم خواست برم هفته ديگه سر اون يکی کلاسش يک ربع در اين باره سخنرانی کنم. عکس های ختنه زن ها رو نشونمون می ده. سه نوع ختنه داريم. اين نوعش که فقط کليتريس رو می برن از همه بهتره. می گه کاشکی فقط کليتريس رو می بريدن. تو دلم می گم آخيش، اين يه کار رو ديگه تو ايران نمی کنن. تو ايران پرده ها رو می دوزن. اسمرت می گه می خواد حجاب بذاره چون برای پوست خوبه. اسمرت از فرهنگ غربی عصبانيه که به اسم آزادی حجاب رو نفی می کنه و حجابی به اسم مد رو تو پاچه آدما می کنه. بهش می گم يادت نره چی مهمه، انتخاب، انتخاب، انتخاب. سر بمانی هم همين حرف رو می زديم با بابک. بعد فکر می کنم هنوز دارم تو دنيای قبلی سير می کنم. دلم تنگ شده. دلم برای خنده های از ته دل و شوخی های بی ناموسی تنگ شده. برای لارنژيت هام سر کلاس ها و قلب گرفتگی هام وقتی می خواستم به بچه ها WH Questions ياد بدم. می خوام چيکاره بشم؟ کجا بمونم. برگردم ايران چه جوری می خوام زندگی کنم؟ دو سال ديگه اگه برگردم فسيل سال 2007 نمی شم؟ ديگه به کتابخونه و ژورنال ها که دسترسی نخواهم داشت. آبی چی می شه؟ آبی رو که نمی تونم تو ايران به دنيا بيارم. اصلا می خوام به دنيا بيارمش؟ زن، مرد، سازه های اجتماعی. باربی، تفنگ، صورتی، آبی. مادر، پدر، بچه. اينجا بمونم چيکار کنم؟ حرف مفت در مورد تجربه های واقعی تو ايران صادر کنم؟ روزنامه نگاری و حقوق زنا رو به هم بدوزم؟ توسعه و ان جی او و سازه های اجتماعی جنسيت رو به هم بدوزم؟ می شه هفته ای يه بار بين ايران و آمريکا پرواز کرد؟ اگه لاتاری رو ببرم چی می شه؟ اصلا می دونی چيه؟ من فقط دلم تنگ شده...


***


کتابخونه سوخت...




عملش کردن. بهم نگفتن. بعدش خبر دادن. حالش خوبه. اگه پيوند رو پس بزنه ديگه کاريش نمی شه کرد و اون چشمش کور می شه. ولی دکتر گفته خيلی خوب بوده عملش. گفتش بايد حتما ببينم. گفتش بايد حتما خوب بشه که بتونم ببينمت دوباره…



November 15, 2005


Tomgirl


گروه Tomgirl رو می شناسين؟ يه گروه جديد موسيقی هستن. اينجا می تونين آهنگای باحالشون رو بشنوين. اين هم يه وب سايت ديگه اشونه.


و نکته مهمش اينه که خواننده اين گروه شادی، دوست قديمی وبلاگيمونه! يعنی اگه فردا اين گروه معروف شه و تو گرمی جايزه بگيرن می تونيم کلی پيش بقيه پز بديم! من که از همين الان دارم پز می دم!



November 13, 2005


طراح وب می شناسه کسی که ايران باشه و زن باشه و کارش هم خيلی خوب باشه؟ برای يه پروژه ای می خوام. اگه کسی رو می شناسين لطفا تو کامنت بنويسين. اگه خودتون هستين اگه می شه به من يه ايميلی بزنين و مثلا يه نمونه کاری چيزی بفرستين.

khorshid [at] gmail [.] com



November 10, 2005


زندگی من الان دقيقا شبيه دسک تاپ کامپيوترمه! اگه ديدين يهويی برگشتم ايران و "نمکی" شدم تعجب نکنين! تو چهل و هشت ساعت گذشته همش نيم ساعت خوابيدم و تازه هنوزم نمی تونم بخوابم تا کاغذه (بهش چی می گن؟ مقاله؟ پروژه؟ پيپر؟ آی ام بلک بورد؟!) رو تموم کنم. فقط گفتم به افتخار پرشدن دسک تاپم و اينکه از زور بی خوابی پای تلفن کلی چرت و پرت گفتم به ملت وبلاگم رو هم آپ ديت کنم و شما رو هم از چرت و پرت بی نصيب نذارم!



desktop.jpg


راستی امروز بد مزه ترين آش دنيا رو در عرض بيست دقيقه پختم چون يهويی هوس آش جوهای مامانم رو کرده بودم وسط اين همه کار. جوی پرک! و برنج و عدس و سبزی خشک آش و سيرهايی که جوانه زده بودن رو ريختم تو قابلمه جوشيد و پياز داغی که سوخت و کشک هم بهش زدم. مشکل اينجا بود که برنجش زياد بود و تبديل شد به يک جور کته بد مزه.


من دلم خواب و آش جوی واقعی و پائيز تو جاده چالوس می خواد اما دارم الان وبلاگ می خونم و می نويسم و پازل بازی می کنم (لينک از وبلاگ شهرزاد) تا شايد يه خورده خواب از سرم بپره بتونم برم سراغ زنای کشاورز چين و فيليپين و تايلند. بابک هم از بی خوابی هايپر شده صداهای نا هنجار از خودش در می آره و تازه شاکيه که من چرا تحويلش نمی گيرم! ترک سيگار بر اثر دانشگاه هم که جک بی مزه ای بود و تازه دوبرابر هم شده. و حالا ربط همه اينها بهم بماند. ديگه کسی پيغام پسغام نده من چرا دير به دير آپ ديت می کنم ها!!


(نظرخواهی برای انتقادهای سازنده و کوبنده شما باز است!)



November 7, 2005


خيلی بده لينکدونی ندارم. اين روزا اصلا نمی رسم وبلاگ بنويسم، اما يه لينک هايی هست که بايد حتما داد، و گرنه آدم خودش از دست خودش حرصش می گيره!


اول از همه اين نوشته دنتيست رو فکر کنم حسين و نيک آهنگ و بعدش هم همه وبلاگ نويس ها بايد بخونن!


بعدش هم اينکه خيلی خوشحال شدم مجله راوی در اومده. همچين يه حس نوستالژيکی بهم دست داد. اميدوارم که جينگولش رو هم يه خورده زيادتر کنن و همينطور موفق پيش برن. نوشته ندا دهقانی در مورد حاکميت اينترنت خيلی جالب بود. مفيد و مختصر و پر از اطلاعات با يه تيتر جذاب: می خواهند " ژنرال" را از مادرش بگیرند


اين مطلب نيما رسولزاده (همون پسره که دوران شاه شهيد با نور چراغ نفتی وبلاگ می نوشت و حالا به نسل دايناسور ها پيوسته!) در مورد بازی پرسپوليس و استقلال خيلی دوست داشتنی بود. (لينک از طريق خسرو)


کليپ فلشی که پويای عزيز برای آهنگ تصور کن سياوش قميشی ساخته رو هم اگه نديدين هنوز ببينين حتما اينجا. خيلی کار زيبايی شده. اگه لينک سايت پيک ايران فيلتر بود می تونين اينجا ببينينش.


بقيه اش بمونه برای بعد. خيلی خسته ام اين روزا...




November 4, 2005


تریبون فمینیستی ايران فیلتر شد


تریبون فمینیستی ایران:
"به نظر می آید که "ضعیفه" های جامعه مردانه "خشم برانگیز "شده اند!
از روز 5 شنبه 12 آبان 1384 ما هم درکنار فیلترشدگان قرار گرفته ایم. ازچند ماه پیش و بلاخره چندروز پیش از منابع غیررسمی مان شنیدیم که مخابرات نام تریبون را نیز برای فیلترینگ به ISPوICP ها داده است اما امیدواربودیم که شایعه باشد که نبود. این خبر را نیمه شب دیشب بلاگرها برایمان SMS کردند و این بار دیگر چوپان دروغ گو نبود. به هرحال ما زنان که در دنیای حقیقی جامعه جزو اقلام ممنوعه هستیم در دنیای مجازی نیز ممنوع شدیم.در هرحال امیدواریم آنان که می توانند هنوز ما را ببینید و با شیوه های دور زدن آَشنایند این خبر را به دیگر دوستان بدهند که کارمان ادامه دارد و ما تلاش مان را برای ماندن در فضای مجازی انجام خواهیم داد.


چندی پیش تریبون هم به همراه دیگر سایت های زنان به سیاست فیلترینگ زنان در اینترنت اعتراض کرد. فیلتر شدن کنونی تریبون فمینیستی نشان از آن تداوم این سیاست دارد."




به نظر من اين خبر مهميه:


من از خانه هنرمندان ایران حذف شدم!
ليلی فرهاد پور


(راست و دروغش پای نويسنده، احتمالا تکذيبيه هم براش می ياد، ولی اگه واقعا همه چی همونطوری باشه که خانوم فرهادپور گفته، واقعا جای تاسفه. سردبير يه سايت خبری بودن تو ايران واقعا کار مشکليه. و اينجور رفتارها اونم از آدم های فرهنگی ...)


***


ياداشت خوابگرد در اين مورد


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage