خورشید خانوم



« November 2005 | Main | January 2006 »


December 29, 2005


ديدين گفتم سرم شولوغ شه قول می دم وراجی رو کم کنم. اين چند روزه برادر آقای همسر اينجا بود کلی خوش گذشت. خواهران برونته هم اومدن و از من طبق معمول آش می خواستن. من هم يه آش رشته مشتی و خورشت قيمه توپ درست کردم و بساط پوکر (فقط با ژتون البته!) و مسخره بازی هم به راه. عوضش خواهران برونته برام کلی کادوی کريسمس خريده بودن از مغازه "راز زبيده" که کلی حال داد. يه چيزايی رو آدم هيچوقت برای خودش نمی خره وقتی دانشجو هستش فکر می کنه گناه کبيره از نوع ولخرجی هست! برای همين کلی کيف می ده کادو بگيره آدم! تازه برادر آقای همسر کلی هم مجله فيلم آورده نمی دونين چه حالی می ده از همون صفحه فلاش بک هاش خوندن تا آخرين کلمه صفحه آخرش. هنوز هيچی جای اين مجله فيلم رو نگرفته برای من حتی اگه امير قادری توش بنويسه! (خيلی بدجنسم نه؟!) اين فيلم شهر زيبا هم عجب فيلمی بود. بعدا که دوباره تنها شديم و بيکار در موردش می نويسم.




گفته باشم که جناب "رضا خوبه" دارن تشريف فرما می شن محضر استاد. فکر کنم از 8 صبح شنبه تا روز آخر به صرف 57 و قهوه و نون پنيری که تا حالا نخوردن بست بشينن تو شوکا. اگه بفهمه نوشتم تو وبلاگم من رو می کشه! ولی گفتم خبر بدم دوستاش بدونن. بالاخره بچه های پايين مرام و معرفت دارن!!



December 25, 2005


خب خيالم راحت شد تونستم نظرات مشعشعانه ام رو در مورد فيلم هايی که ديدم بنويسم! قول می دم تعطيلات تموم شد کمتر وبلاگ بنويسم و به حجم گلواژه های اينترنت کمتر اضافه کنم! فعلا بيکارم يه جورايی هم انگاری تفريح کردن يادم رفته نشستم هی اينجا وراجی می کنم! (شايد هم ناخوداگاه می خوام پوز نيکان رو بزنم!!) کريسمس هم که تو داهات ما يعنی يه چيزی تو مايه های شهر مردگان.


فعلا تا اطلاع ثانوی مخ بنده پراز "جينگل بل، جينگل بل، جينگل آل دِ وی" با ورژن های مختلفش از آهنگ های قديمی ملايم و کليسايی گرفته تا هيپ هاپ و رپ و ساير جينگول مستان هاست. کريسمسه ديگه کاريش نمی شه کرد. مری کريسمس که ظاهرا نبايد گفت چون ظاهرا کريسمس يک عيد مذهبی است و اگه بگی مری کريسمس يعنی طرفدار مذهب و آقای جرج بوش هستی! ظاهرا شيوه درست تبريک گفتن اينه که بگی "هپی هاليديز" که دموکرات ها و غير مذهبی ها ناراحت نشن. پس تولد عيد هپی هاليدی همه کسايی که در ديار غربت هستن مبارک! (ولی ما يه درخت کريسمس کوچولوی بی ريخت گذاشتيم تو خونمون! از بچگی هم از کريسمس مثل همه عيدای ديگه خوشمون می اومد. از دين و مذهب و الف.نون و آقای جرج بوش هم هيچ خوشمون نمی آد! پس يواشکی: "مری کريسمس!!")




مقاديری فيلم!


در راستای اينکه مدتها بود سينما نرفته بودم و عين بچه های پاستوريزه سرم تو درس و کتاب بود، اين چند وقته مقادير متنابهی! فيلم ديدم که در موردشون اينجا می نويسم يه موقع عقده ای نشم!


"زورو" رو که قبلا گفته بودم مزخرف بود و قبلا هم ديده بودمش. فقط الان خواستم بگم اين کميک استريپ حميدرضا رو ببينين در موردش که ترکونده! يعنی يه جورايی خود خوشه!


اين "غرور و تعصب" جديده هم که فاجعه بود. يعنی اگه تلويزيون خطبه های نماز جمعه می داد و اين فيلم هم داشتين پيشنهاد می کنم هيچکدوم رو نبينين! بيچاره جين آوستين نقشش يه چيزی تو مايه های فهيمه رحيمی بود تو اين فيلم!


Guess Who رو هم کرايه کرديم ديديم فقط به خاطر اينکه "حدس بزن چه کسی برای شام می آيد" رو قبلا ديده بودم و خيلی فيلم رو دوست داشتم و می خواستم ببينم نسخه کمدی اش تو بافت امروزی چه جوريه. ولی خب آخر فيلم من هی از آقای همسر معذرت خواهی می کردم!! در مورد اين فيلم چيزی نمی گم. اما پيشنهاد می کنم "حدس بزن چه کسی برای شام می آيد" رو ببينين. يه فيلم کلاسيک با بازی سيدنی پواتيه و کاترين هيپورن و اسپنسر تريسی که داستان دختر سفيد پوستی است که می خواد با يه مرد سياهپوست ازدواج کنه. تمام داستان تو يک روز می گذره و بحث در مورد اختلاف نژادی و درگيری های مامان بابای دختره با مساله سياه پوست بودن نامزد دخترشونه. واقعا جای تاسفه که بعد از اين همه سال بايد اون سوژه محشر اينطوری مسخره بشه!


"چارلی و کارخانه شکلات سازی" تيم برتون رو هم امشب ديديم. اگه کارای عجيب غريب تيم برتون مثل ادوارد دسته قيچی و ماهی بزرگ رو دوست داشتين اين رو هم دوست خواهيد داشت. مثل هميشه عجيب و غريب و دوست داشتنی. ولی برای اولين بار سر فيلم های تيم برتون من يه ربعی سر اين فيلم خوابم برد! يه خورده يه جاهاييش زيادی کشش داده بود. بعد از اونطرف من فکر کنم آخرش رو می تونست يه خورده بيشتر طول بده تا تنهايی دوست داشتنی شخصيتی که جانی دپ بازی می کنه تو فيلم رو بهتر دربياره. اونوقت شايد مثل ادوارد دسته قيچی دوست داشتنی تر می شد. البته خب ما کی باشيم در مورد کار استاد برتون نظر بديم! اين کميک استريپ حميدرضا در مورد فيلم رو هم ببينين اگه فيلم رو ديدين.


Jarhead رو کمی تا قسمتی دوست داشتم. در مورد جنگ خليج فارسه و داستان پسری که چندين ماه تو صحراست و بعد اون جنگ چندروزه تموم می شه می ره پی کارش بدون اينکه اون و دوستاش حتی يه دونه تير شليک کرده باشن. اصلی ترين تم فيلم درمورد بيهودگی جنگه. يه نمه هايی هم هاليوود بازی داره و يه نمه هم کمديه.


Syriana خوب بود. راجع به شرکت های نفتی بزرگ و عرب های پولدار و حمله های انتحاری و سی آی ای و بازی های قدرت و غيره. از نظر سينمايی خيلی خوب بود. فيلم چند تيکه است و آخر فيلم پازل تا يه حدی حل می شه. تو مايه های "ترافيک". کارگردان و فيلمنامه نويسش هم همون فيلمنامه نويس "ترافيک" هستش. تمام اتفاقايی که تو فيلم می افته می تونه واقعی باشه. اما آدم باز هم فکر می کنه حقايق بيشتری پشت پرده می تونه باشه. به يک بار ديدنش حتما می ارزه چون خيلی فيلم خوش ساختيه. البته اينم بگم که من نصف فيلم رو تقريبا حاليم نشد و دی وی دی اش اومد بايد دوباره با زيرنويس ببينم. خنگم ديگه کاريش نمی شه کرد!


اما بهترين فيلمی که ديدم Good Night, and Good Luck بود. يه فيلم خيلی جدی و سياه سفيد در مورد يه گروه خبری تو شبکه سی بی اس آمريکا در دوران مک کارتيسم که تصميم می گيرن حال سناتور مک کارتی رو بگيرن. در مورد اين فيلم بعدا بيشتر می نويسم چون می خوام چند تا از دايلوگ هاش رو پيدا کنم بذارم. فقط ديدن اين فيلم به کليه خبرنگاران و دانشجوهای ارتباطات و سايره حوزه های مربوطه توصيه می شود.



December 24, 2005


راجع به مطلب قبلی خوشحال می شم باز هم نظر بذارين. بعدا بيشتر هم می نويسم. هرکدوم از نظرها برای خودش به نوعی جالبه!


***


از دست اين وبلاگ قهوه ای!


از اون روزی که فهميدم بچه های چلچراغ برای خاتمی يه وبلاگ درست کردن که تو رودرواسی بذارنش شايد بنويسه، دوباره همه تناقضات فکری ام اومدن سراغم. انتخابات برای من مثل خيلی های ديگه شک بزرگی بود، نااميدی، افسردگی، گريه و زاری و خيلی چيزهای ديگه. بعدش فکر کردم ديگه اصلا بی خيالش بشم. عکس العمل خيلی ازآدم هايی که از هر سطح فکری مخالفم بودن که شاهکار بود. از اونطرف عکس العمل های خيلی هايی هم که طرفدار رای دادن به معين بودن و دوستان به اصطلاح حزبی هم در نوع خودش شاهکار بود. فکر نکنم لازم باشه بگم که اصولا ديگه با ديدن نمونه های طيف های مختلف اجتماعی کلا نااميد شدم به همه چی. يعنی فکر می کنم جمهوری اسلامی هم نباشه هيچ فرقی نمی کنه. اصولا دموکراسی تو خون ما نيست. هرچی فکر می کنم که خب مثلا به جای جمهوری اسلامی چه امامزاده ای می تونه بياد هم عقلم به جايی قد نمی ده. اما از اونورم دست خودم نيست و با شنيدن مزخرفات آدمی که اصلا نمی تونم قبول کنم رئيس جمهور کشورمه شديدا عصبانی می شم. هرموقع يه فيلمی چيزی باشه که توش اين آدم باشه من ناخودآگاه می زنم زير گريه نمی دونم چرا و کلی اسباب خنده آقای همسر شدم اين چند وقته.


حالا اين وبلاگ خاتمی تمام داغ دل من رو تازه کرد. همش خون خونم رو می خوره. همش فکر می کنم چرا خاتمی فلان کار رو نکرد، چرا فلان جا سکوت کرد. به نظريه هايی که می دن گوش می کنم. بابا طرف هرکاريش کنی آخونده. سوپاپ بود ما رو گذاشته بود سرکار. يکی از نزديکانشون هم که يک بار گفت يزدی ترسوهست ديگه. يکی ديگه می گفت جنگ داخلی می شد، اين آدم خواست جلوی خون و خون ريزی رو بگيره. خيلی ها گفتن کاری نمی تونست از پيش ببره، نمی ذاشتن. و من هرکاری می کنم نمی تونم هيچکدوم اين حرف ها رو کامل باور کنم يا نکنم. ته دلم همش فکر می کنم اين آدم از بدنه قدرت دور بود و مرد شريفی بود. بعد فکر می کنم آدم شريف به رای 22 ميليون نفر خيانت نمی کنه. بعد فکر می کنم خب تعريف خيانت به رای چيه اصلا. بعد به گنجی و بقيه فکر می کنم. به حرف های طيف های مختلف که از خاتمی به عنوان مقصر صددرصد وضعيت گنجی تا بی گناه کامل در مورد وضعيت گنجی حرف می زنن. بعد به تمام تغييراتی که تو وضع فرهنگی و اجتماعی ايران به وجود اومد تو اون دوران فکر می کنم. بعد فکر می کنم اصلا فرقی هم می کنه؟


حالا يه وبلاگ هست که برای خاتمی درست کردن و مردم اومدن کامنت های مختلفی براش گذاشتن. اکثريت کامنت ها هم لحن تقديس کننده و قهرمان پرور داره. به اولين سالگرد دوم خرداد فکر می کنم که ما هم انگار با همين حالت تو مسجد دانشگاه تهران براش هوار می کشيديم و جيغ می زديم و يک ساعت يک لنگه پا پوسترهاش رو تو دستمون گرفتيم. اون سال ما هم اشک شوق می ريختيم. بعد فکر می کنم چه چيزی من رو از اين آدمايی که هنوز هم بهش به چشم قهرمان نگاه می کنن جدا می کنه؟ چرا منی که ادعا دارم دوران خاتمی بهترين دوران زندگی ام بوده، ديگه فکر نمی کنم خاتمی يه قهرمان مقدس بود؟ بعد فکر می کنم ولی چرا هنوز مورد احتراممه؟ چرا دلم می خواست تو سازمان ملل اون حرف می زد؟ اين حالت دوگانه از روزی که اين وبلاگ قهوه ای راه افتاده تو کلمه. بعد باز به کامنت ها نگاه می کنم. بعضی نظرها دست کمی از نظرهای "هاله نور"ی نداره. مثلا يکی نوشته من چيزی نمی نويسم چون شما نانوشته ها رو هم می خونين. فکر می کنم نظرهای اين جوری با گفتمان های "هاله نور"ی و جمکرانی چه فرقی می کنه؟ چقدر تو جامعه آدم های اينطوری ديده ايم؟ حالا اگه برای خاتمی بوده برامون دلپذير بوده و اگه برای راستی ها بوده اعصاب خورد کن و يا مسخره. جوون هايی که شايد فقط چند سال از من کوچيکترن هنوز به اين آدم اعتقاد دارن و براش هورا می کشن. و من فکر می کنم ديگه هيچ کسی نمونده که براش بشه هوار کشيد. و فکر می کنم فقط اون کسی که بشه براش هوار کشيد می تونه يه کاری از پيش ببره و اين جامعه ای رو که هر گوشه اش يه سازی برای خودش می زنه متحد کنه؛ عين همون 8 سال پيش که 22 ميليون نفر با هم متحد شدن. بعد فکر می کنم خب به فرض که اون آدم آدمش هم باشه، شورای نگهبان نمی ذاره، بعد فکر می کنم خب پس چيکار می شه کرد، بعد...


خب اين مطلب تا همين جاش هم زياديه. بقيه اش بمونه تو کامپيوتر خودم. واقعيتش اينه که من هيچ گهی نيستم. حالا هرجور هم که می خوام فکر کنم. کلاهم رو بگيرم باد نبره. با درسا سرو کله بزنم يه پولی بگيرم و اخراج نشم از دانشگاه و از پس زندگی شخصی ام بر بيام. تا سه سال ديگه بالاخره يه چيزی می شه. شايد هم هيچ چی نشد. حالا سه سال ديگه فکر می کنم به اين چيزها که تاثير مستقيم داره رو زندگی ام، آينده ام و مسيری که می خوام انتخاب کنم. فقط اين وبلاگ قهوه ای دوباره من رو هوايی کرد و ياد تناقض های فکری ام انداخت. مخصوصا که ظاهرا مسئولين وبلاگ قهوه ای بعضی از کامنت های انتقاد آميز رو هم پابليش نکردن که خودش من رو ياد خيلی چيزهای اواخر اون هشت سال انداخت. (اصلاحيه: اين توضيح مسئول وبلاگ می گه که کامنت ها رو حذف نمی کنن. فقط تعدادشون زياده و اينترنت هم سرعتش کمه، طول می کشه تا پابليش شه. من حرفم رو پس می گيرم!) اون هشت سال تموم شد و رفت. ديگه هم بر نمی گرده. اين موجود توهم زده کوتوله سياسی هم که حداقل تا چهارسال ديگه مسئول به توپ بستن ايرانه...


خب ظاهرا اين نوشته رو هيچ جوری هم نمی شه تمومش کرد. پس همينجور ناتموم بمونه. مسخره است که هزاران مايل از ايران دورم، اما هنوز يه جورايی می ترسم و حس می کنم بايد خودسانسوری کنم...


---
اينم بخونين:
نامه‌ای به آقای خاتمی - سولوژن




December 22, 2005


"داشتن روابط جنسی حق طبيعی و قانونی هر آدميه، زن و مرد هم نداره، تا وقتی که حقوق بقيه آدم ها زيرپا گذاشته نشه و به کسی آسيبی زده نشه. و البته رابطه جنسی ای که با توافق طرفين باشه." اين جمله از يه آدميه که مهم نيست کيه. می تونه مال هر کسی باشه. درست نيست به نظر شما؟ داشتن رابطه جنسی به نظر شما يه حقه؟ يا اينکه يه چيز لوکس اضافيه تو زندگی؟ به نظر شما رابطه جنسی يه نياز طبيعی هستش که تو آدم ها به ميزان مختلف وجود داره، يا اينکه لزوما يه نياز طبيعی نيست؟ آيا بحث اينکه چی طبيعيه و چی طبيعی نيست به اين بحث مربوط می شه؟ يعنی آيا لازمه "طبيعی" رو تعريف کنيم؟ همينجوری دلم خواست نظرتون رو بدونم. می تونين ناشناس نظر بذارين اگه دلتون خواست. فقط نظرهای بی ربط رو پاک می کنم.


پ.ن. می دونم آدم ها دارن می ميرن، بدبختی زياده، بی عدالتی زياده و غيره. اصلا گذاشتن اين پست به معنی به توجهی به اين چيزا نيست. فقط الان دلم خواست در اين مورد بنويسم. به همين سادگی...




لينک


تو خودت قند و نباتی


شکلاتی، شکلاتی!!


***


چادر، سکسی ترين سانسور (اين آقای نويسنده به قول آسيه واقعا يک جونور دوپاست. و البته يک خدای هوشمند در نوع خودش!)


***


و اما خبر های خوش وبلاگی برای من:


آيدا يه سرکی کشيده به وبلاگ سبزش.


پيام چرندياتی داره دوباره چرنديات می نويسه! فرقش ايندفعه با دفعه های قبل برای من اينه که ديگه صدا و قيافه اش رو هم می تونم تصور کنم موقع خوندن مطلب هاش و کلی بيشتر اسباب خنده است!!


عاليجناب نهال منتقد دوباره می نويسه، با احساس تر از هميشه.


شهرزاد هم که چندوقت تره که شروع کرده، عين قديما. حتی مهربون تر.


کولی ها هم کنار آتيش جمع شدن.


فقط اگه امير حسابدار دوباره می نوشت، سامان عين قديما می نوشت، نيما دوباره پيداش می شد، عليداد به سيب سرخش باز گاز می زد، وبلاگ صاحاب اعظم دستی به الواح شيشه ايش می کشيد، آينه گردگيری می شد، اميرقويدل تحويل می گرفت، سيب زمينی هم می اومد، کله لامپ نورافشانی می کرد، اژدها هم شوکولات پخش می کرد، آذر هم آينه اش رو گردگيری می کرد و ندا هم باز از افکار پراکنده اش می نوشت...وای تعدادشون خيلی زياده نمی تونم همه رو بنويسم! دلم اون سال اول رو می خواد. خاطره های خوب و دوست داشتنی و بعضی اوقات عجيب غريب...




مطلب پايين رو نتونستم پابليش کنم. سرورم يه مشکلی داشت. ولی خوبه که باشه به هر حال. خوش گذشت امشب. حتی يک لحظه اش هم به دلتنگی ها فکر نکردم. به حال و روز حامد تو "شب يلدا" هم فکر نکردم. به فرودگاه، به تلفن ها. به هيچ چی. فال هم گرفتيم. فالم رو بی دليل دوست داشتم:


هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک --- گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده میدارد--- و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویت--- زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات--- بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم--- و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا--- لان روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر میزنی به شمشیرم--- سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند--- به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ--- که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک


(از حافظ به سعی سايه)



December 21, 2005


کليشه های دوست داشتنی يلدايی


خوبه که يلدا داشته باشی. يلدا نداشته ام. شايد آرشيو رو اگه نگاه کنم ببينم قبلا هم نوشته ام که يلدا نداشته ام. اما عادت ندارم آرشيو خونی کنم. دوست دارم گذشته رو فراموش کنم. فقط اگه اين ذهنی که مثل ساعت کار می کنه و احتياج به هيچ آرشيو خونی نداره می ذاشت...


شب يلدا برای من "شب يلدا" کيومرث پوراحمده. همون جمله " زخمای آدم سرمايه س... سرمايه تو با اين و اون تقسيم نكن. داد نكش. هوار نكش..." همون که از فرط تکرار آدم های نوستالژيک نسل من خودش ديگه تبديل به کليشه شده، يه کليشه دوست داشتنی.


شب يلدا برای من حافظ ه. فال هايی که هميشه اميد می داد و هيچوقت هم درست از آب در نمی اومد. مامانی که می گفت فال بگير. يواشکی و با پچ پچ. بابا آخه خواب بود هميشه. بابا ديشب پای تلفن از يلدا می گفت. از انار و هندونه و آجيل. می گفت فال بگيرين حتما. و من نمی دونستم بخندم يا گريه کنم به ياد فال هايی که بدون اون گرفتيم...


شب يلدا برای من دو ساليه که در رفتم از پچ پچ های فال حافظ و رفتم جاهايی که چراغ ها روشن بود، صدای خنده ها بلند بود، صدای تخمه شکستن ها بلند بود، و حافظ با صدای بلند خونده می شد...


شب يلدا برای من اين ويژه نامه کاپوچينو است. ساعت ها وقت گذاشتن برای جمع کردن نوشته های بچه هايی که شايد هنوز "شب يلدا" رو نديده بودن، به ياد سينا مطلبی و شب هايی که انگاری از يلدا هم طولانی تر بودن... انگاری لينک دادن به اين مطلب هم شده يکی از کليشه های دوست داشتنی يلدای من.


شب يلدا برای من انارهای دون کرده مامانه با گلپر و نمک. شب يلدا برای من اين عکس آرشه:



شب يلدا برای من اين آهنگ حسين قوامی است. "در این شب یلدا ز پی ات پویم/ به خواب و بیداری سخنت گویم/ تو ای پری کجایی/ مه و ستاره درد من می دانند..."


شب يلدا امشبه به وقت آمريکای شمالی. می خوام امشب يلدا داشته باشم. يلدای خودم. با همه کليشه های دوست داشتنی اش. می خوام انارها رو دون کنم و نمک و گلپر بزنم. می خوام فال حافظ بگيرم و برای يک شب هم که شده فال رو باور کنم و الکی دل خوش کنم. می خوام چراغ ها رو روشن کنم و بلند بلند حافظ بخونم. امشب می خوام نه به تنهايی ها فکر کنم، نه به "پری" ای که نمی دونم کجاست و چرا رخ نمی نمايد! امشب می خوام زخم هايی که سرمايه هستن رو برای خودم نگه دارم و داد و هوار نکشم...



December 19, 2005


الان باد کردم چسبيدم به سقف! دو تا از استادهام تحقيق هام رو پس دادن و کلی تعريف کردن! نمره هام رو هم همين الان گرفتم. هر سه تاش رو A شدم!!! يه جورايی هيچ جوری باورم نمی شه!




اين دفعه من جدی جدی خوابش رو ديدم. عصبانی ام. از دست ناخودآگاه خودم عصبانی ام. چرا بايد خوابش رو ببينم وقتی که مدت هاست فکرش رو از سرم بيرون کردم؟ چرا همه اتفاقای خواب می تونست واقعی باشه، خيلی واقعی؟ من دلم نمی خواد ديگه خواب ببينم...



December 17, 2005


تئوری + عمل


با وجود کمک هايی که گرفتم، تقريبا همه تحقيق هام رو مزخرف نوشتم بر اساس استانداردهای اينجا. خب از اين بيشتر ازم بر نمی اومد. من هميشه مخالف تئوری بودم و ازش فرار می کردم. ولی خب واضحه که علوم انسانی بدون تئوری يعنی پشم. اصولا هم که چيزی بلد نبودم و نيستم. برای همين اون پشتوانه تئوريک لازم برای نوشتن تحقيق هام رو نداشتم و کلی جون کندم. ولی حداقل می تونم اميدوار باشم که C نگيرم، چون بالاخره همه تکليف هامو انجام دادم و سر همه کلاس ها رفتم. لياقت A رو هم که وقعا ندارم چون خودم رو با بقيه که مقايسه می کنم می بينم اگه به من A بدن به اون ها اونوقت چه جوری نمره بالاتری می تونن بدن که عدالت رعايت شه!! (متاسفانه اينجا هم بايد نمره برام مهم باشه چون اگه يکی از نمره هام هم پايين شه پول نمی دن بهم ديگه.)


ولی خب اين جون کندن های اين يه ماهه باعث شد يه خورده سر عقل بيام. فکر کنم از اين به بعد يه خورده تئوری رو بيشتر جدی بگيرم. البته نه به خاطر اينکه خوشم می ياد، بلکه به خاطر اينکه بتونم از پس نوشتن آکادميک بر بيام. وگرنه هنوز اعتقاد دارم لپ مطلب خيلی از مقاله های آکادميک تو علوم انسانی رو تو يک صفحه می شه گفت، بدون اينکه لقمه رو دور سرت بچرخونی و تئوری خيلی موقع ها فقط به شاخ و برگ دادن قضيه کمک می کنه. (می گم با اين تفکر خوبه نرفتم فلسفه بخونم!)


البته الان که فکرشو می کنم می بينم هميشه هم با تئوری مخالف نيستم. تا اون جايی اش رو مخالفم که فقط به حرف زدن و نوشتن صرف ختم می شه. تئوری هايی که به وضوح تو عمل هم به کار می يان خيلی بد نيستن. مثلا تو علوم ارتباطات يه سری از تئوری ها مثل شکاف ديجيتالی يا خلاء دانش می تونه کمک کنه به تعيين چهارچوب تحقيقات تو اين زمينه ها و اگه تحقيق ها خوب انجام بشه می تونه کمک کنه به اينکه راهبردهای عملی خوبی برای از بين بردن خلاءها و شکاف ها ارائه بشه. يا مثلا تئوری Information Subsidies کلی به درد روابط عمومی ها می خوره که درک بهتری پيدا کنن از ارتباط با رسانه ها و بفهمن چجور مطلب ها و اطلاعاتی که بيرون می دن به درد رسانه ها می خوره و کار می شه. خبرنگارها هم می تونن از اين تئوری استفاده کنن با بهتر فهميدن نوع ارتباط روابط عمومی ها با رسانه ها.


شايد به همين دليل هم بود که ارتباطات و مطالعات زنان رو با هم انتخاب کردم. به نظر من هيچی بيشتر از رسانه ها رو ملت تاثير نمی ذاره. ولی بعضی موقع ها آدم هايی که تو رسانه ها کار می کنن دانش تخصصی تو رشته های ديگه رو ندارن (که خب مجبور هم نيستن داشته باشن). اونايی هم که دانشگاهی هستن و تحقيق می کنن و غيره تو فضای بسته خودشون هستن اغلب اوقات و دليلی نمی بينن از اون فضا بيان بيرون.* مثلا در مورد بخصوص مطالعات زنان، خيلی تئوری ها هست در مورد جنسيت که اگه فراگير بشه می تونه نوع نگاه آدم ها رو عوض کنه، ولی خب اين تئوری ها تو دانشگاه می مونن. به زبون ساده گفته نمی شن که مردم عادی هم که دانش تخصصی ندارن بفهمن. بعد خب چه فايده ای داره اين تئوری ها هی توليد بشن و مثلا مشکلات اجتماعی رو نقد کنن، ولی بين مردم راه پيدا نکنن؟ خلاصه که دلم می خواد با چسبوندن اين دو تا رشته و تحقيقی که می خوام بکنم يه راه حلی از نظر خودم بدم. يعنی نه اينکه راه حل بدم، راه حل وجود داره و داره خيلی جاها هم استفاده می شه. در واقع با تحقيقم رو اون مساله بيشتر تاکيد می خوام بکنم. حالا بعدا راجع بهش می نويسم چون می خوام نظر شما رو هم بدونم.


* اين مساله رو بيشتر در مورد آمريکا دارم می گم چون اين يک ساله که اينجا بودم رو اين مساله دقيق شدم. خيلی نمی دونم چقدر از بحث هايی که تو دانشگاه های علوم انسانی می شه تو ايران به زبون ساده تو رسانه ها هم مياد.




خب اينا يه خورده دير اومدن، من تونستم توالت و ظرفا و مرغا و دستامو بشورم و فسنجون رو بار بذارم که لااقل به فردا برسه. و البته در هنگام طبخ فسنجون گاز آتيش گرفت چون اصولا گاز کثيف بود، بعد فسنجون سر رفت من تمييز نکردم خب آتيش گرفت ديگه! البته مشکلی نيست فقط بيرون قابلمه هه کاملا سياه شده ولی توش خوبه! گاز رو هم البته بالاخره شستم. تازه کشف کردم روی اين گازه رو می شه عين کاپوت ماشين زد بالا زيرش رو شست. حالا شايد اگه بقيه جاها هم آتيش گرفت اونا رو هم شستم! (اين ايهام جمله منو کشته!) معلومه حالم خوبه؟ :D



December 16, 2005


تموم شد! رکورد بی خوابی عمرم رو زدم ولی تموم شد. خونمون در حد افتضاحه. تمام ظرف هامون از دم کثيفه. دستشويی کثيفه. يخچال کثيفه. گاز وحشتناکه. همه خونه کاغذ و کتابه. خونه بوی گه گرفته از بس من اين مدت سيگار کشيدم. آقای همسر هم چند روزی مسافرت بود فردا می ياد. منتها همون موقع که اون می ياد يکی از دوست هام هم می ياد پيشمون برای سه روز که با هم رو يه پروژه ای که سر و صداش چند ماه ديگه در می ياد کار کنيم! خلاصه که بايد تنهايی به اين افتضاح رسيدگی کنم و تو اين چند ساعتی که وقت دارم باز بی خوابی بکشم و اين وضع آشفته رو يه کاريش بکنم که اين دوستمون سکته نکنه و در ضمن جا برای راه رفتن و نشستن و خوابيدن هم باز بشه! تازه بايد فسنجون هم بپزم چون دوستم ازم قول فسنجون گرفته و فردا ظهر که برسه احتمالا اولين چيزی که سراغش رو بگيره فسنجونه! ريخت خودم هم شاهکاره! چشمام گود افتاده و قرمزه. ابروهام پاچه پزه. لباسام همه کثيفه. خلاصه که شديدا آنجلينا جولی هستم در اين لحظه! آدم که بی سواد باشه بعد لقمه گنده تر از دهنش برداره (دانشگاه) همين می شه وضع. ولی خب چاره ای هم من نداشتم اينجا جز درس خوندن به خاطر ويزام. خودم هم دوست دارم بخونم ولی مشکل بی سوادی رو نمی دونم چجوری حل کنم! خب برم فعلا يه خورده بشورم بسابم باز می يام اينجا غر می زنم (بالاخره ياد گرفتم که غر با غين هستش! مرسی از دوستانی که تذکر دادن!) دلم برای وبلاگم تنگ شده بود!


يه تشکر ويژه هم به شادی و دکتر شکرخواه و اميد و پرستو و حامد و سيما و سيبيل طلای عزيز بدهکارم که به من بی سواد کمک کردن در مورد تحقيق های آخر ترمم. يه تشکر ويژه هم به شيده بدهکارم به خاطر اينکه با تقويت روحی اش من رو ديشب از خل شدن نجات داد. کاملا قضيه همسايه ها ياری کنين تا من شوهرداری کنم بود! ولی باز بگين وبلاگ بده! برای من که خيلی خوب بوده! استفاده کنين از وبلاگ نويس هايی که چهار تا چيز بارشونه و باهاتون آشنا هستن و حاضرن کمک کنن!


***


آپ ديت: هيچکار نکردم گرفتم خوابيدم گفتم تو راه غذا بخورن!! فقط يه خورده جا برای عبور و مرور باز کردم! داشتم می مردم به خدا!!!



December 14, 2005


داره خوابم می بره. ولی بايد مقاومت کنم. از ديروز نخوابيدم. يعنی راستش رو بخواين 2 ساعت خوابيدم. ولی باز هم نرسيدم کارم رو تموم کنم. يکی از استادهام تا پنجشنبه ظهر وقت داد، ولی اون يکی اصلا راه نداره. خلاصه که بايد تا 36 ساعت ديگه مقاومت کنم نخوابم. ولی موضوع اينه که حتی اگه نخوابم هم شايد فايده چندانی نداشته باشه. چون مخم کار نمی کنه.


اومدم چند تا وبلاگ خوندم خواب از سرم بپره ديدم باز بحث شيرين "درباره وبلاگ" به راهه. به زودی کرم خودم رو درباره اين بحث می ريزم. فقط دوستای عزيزی که از من يادداشت های شهر شولوغ می خواين مدل وقتی که تهران بودم. اگه تا 12 ساعت ديگه يه مقاله آکادميک به من تحويل بدين در مورد نقش دولت رو موقعيت زنان تو ايران، و تا 24 ساعت ديگه يک مقاله در مورد کارگرهای جنسی ايرانی تو دوبی بهم بدين، قول می دم هفته بعدش با کله برم تهران پنجاه تا يادداشت شهر شولوغ براتون بنويسم (البته حامد قدوسی عزيز سهم خودش رو در مورد تحقيق های من قبلا ادا کرده پس فکر کنم حق داره قر بزنه!).


فقط يادتون باشه وبلاگ نويسی که در مورد زندگی شخصی اش می نويسه، نوشته هاش متاثر از زندگی شخصی اش می شه، و در نتيجه اگه تو وبلاگش چيزی نمی نويسه، احتمالا به اين معنا است که چيز زيادی هم تو زندگی اش اتفاق نمی افته که بياد بنويسه. اون موقع ها تو تاکسی های تهران انگشتم می کردن، يه روز متلک بارم می کردن، يه روز نمايشگاه بود، يه روز يکی يهويی وسط خيابون منو مالونده بود، يه روز نمی دونم چی چی بود (جالبه فقط سوژه های سکسی الان يادم می ياد!)، خوب منم در موردشون می نوشتم ديگه. اينجا من همش می رم سر کلاس می يام خونه، نهايت تفريحم اينه می رم سوپرمارکت خريد می کنم که از گشنگی نميرم. روزی يه پاکت سيگار می کشم. آهان در دو ماه گذشته رفتم مزخرف ترين فيلم زورويی که تو تاريخ درست شده رو هم ديدم که بيشتر از قد و بالای آنتونيو بانداراس چيز ديگه ای نداشت. همش داشتم با کتابا سر و کله می زدم و خيلی اگه وقت می کردم تو اينترنت می چرخيدم. درسا سخته و مطمئن باشين من تنبل گشاد الدوله اگه يه خورده راه داشت کاملا زيرآبی می رفتم و کمی تفريح می کردم. ديگه مجرد هم نيستم که جريانات عشق و عاشقی هام رو بيام بنويسم (مثلا من در اين لحظه دارم گريه می کنم زار زار!). يه سری چيزای زندگی خصوصی ام رو هم که نمی تونم بنويسم چون بر خلاف عشاق سابق آقای همسر رو خيلی ها می شناسن، خيلی خوبيت! نداره بگم مثلا اسمش رو گذاشتم غاز چاق ناز کچل و براش سمفونی هم ساختيم! بقيه اش هم که دلتنگی هايی هست که گاهی خيلی شديد می شه و گاهی کم می شه.


خب حالا شما می گين چيکار کنم؟ از خودم قصه اختراع کنم؟ هيچوقت نتونستم قصه بنويسم يا از تخيلم چيزی بنويسم اينجا. هرچی بوده واقعيت بوده، نهايتش يه سری استعاره و ايما و اشاره بهش اضافه شده. مطالعه ام هم فعلا محدوده به درس های دانشگاه که جا برای هيچ چی ديگه نمی ذاره. از نوشتن تخصصی در مورد درسای دانشگاه تو وبلاگم هم که متنفرم چون اصلا فکر می کنم وبلاگ من جای اين چيزا نيست. همون روزی ده ساعت باهاشون سرو کله می زنم بسمه! خلاصه که اينجوريا! چقدر قر زدم. شبيه نيکان شدم که البته کارم که تموم شد يک روز تمام بايد بشينم تومار وبلاگش رو بخونم از بس ماشالاه نوشته اين چند وقته. برم پی کارم. می دونم نمی رسم مقاله ها رو تموم کنم و دهنم سرويسه...


اين آفتابه ی تابان رو هم ببينين روشن بشين.


اين عکس آقای حداد عادل رو هم تقديم می کنم به تمام عشاق ادب و ادبيات و فرهنگ و فرهنگستان و ساير قضايا. انقلاب کرن آزد باشن ديگه. انگشت تو دماغشون کنن، مملکت رو به... بدن، با هواپيمای گوسفند بری آدم حمل کنن و خلبانش رو مقصر اعلام کنن، ماشينای آشغال زرت و زرت توليد کنن بريزن تو خيابونا و مردم رو با آلودگی هوا خفه کنن، مهرورزی کنن...





December 7, 2005


پيشنهاد پرستو به روزنامه نگاران:
اعتراض مدنی در انجمن صنفی


توضيحات تکميلی پرستو


توضيحات تکميلی آسيه امينی


(فعلا قرار تحصن شنبه ساعت 12 در انجمن صنفی است.)


---


حرف های ساکنين بلوک 52 شهرک توحيد...


---


خيلی احساس بيچارگی کردم امروز وقتی از دانشگاه آن لاين شدم و خبر ها رو خوندم و نمی تونستم به هيچکس اون دور و اطراف بگم چی شده، کامپيوترهای دانشگاه ياهو مسنجر هم ندارن. به ملت دورو بر خودم نگاه کردم. داشتم می ترکيدم، يه جور احساس خفگی مزخرف...


انگار همين ديروز بود که هواپيماهه تو خرم آباد سقوط کرد.


بابام می گه نمی شه نفس کشيد. اينجا هواش خوبه، نمی دونم چرا احساس خفگی می کنم منم...


---


منوچهر نوذری هم مرد...



December 4, 2005


Free Mojtaba Saminejad


Freedom for Mojtaba


مجتبی را آزاد کنید
نامه ی سرگشاده به رییس دستگاه قضایی


آقای هاشمی شاهرودی

رییس دستگاه قضایی

با سلام؛


در میانه های پاییز1383،هنگامی که خبر بازداشت دوست عزیزمان،مجتبی سمیع نژاد را شنیدیم؛گمان نمی بردیم که بازداشت او اینگونه ادامه یابد.ولی امروز بیش از یک سال است که او زندان را در بدترین و ناگوارترین شرایط تجربه می کند."همزیستی اجباری او با تبهکاران حرفه ای،محرومیت از ابتدایی ترین حقوق انسانی و بازماندن از ادامه تحصیل در دانشگاه" از نمونه ستم هایی است که به وسیله دستگاه قضایی و امنیتی جمهوری اسلامی بر او رفته است.پرونده سازان امنیتی چه بسیار کوشش نمودند تا با وارد کردن اتهامات بی پایه و اساس به مجتبی،او را برای سالیان دراز به گوشه ی زندان بفرستند.این همه پافشاری دستگاه اطلاعاتی حکومت برای نگه داشتن سمیع نژاد در زندان،تنها به سبب استواری و ایستادگی مجتبی در عقایدش است که سخت بر پرونده سازان گران آمده است.دستگاه قضایی نیز متاسفانه بر مبنای آنچه که گزارش مرجع رسمی(وزارت اطلاعات)خوانده می شود،چشم و گوش بسته،حکم بر محکومیت مجتبی سمیع نژاد داده است.جای بسی نگرانی است که گزارش آزادی ستیزانه ی یک دستگاه امنیتی اینگونه مورد اعتماد قرار می گیرد و جوانی به سبب وبلاگ نویسی اینچنین در بازداشت باقی می ماند.چگونه است دستگاهی که خود را مستقل می داند اینگونه به راحتی تحت تاثیر پرونده سازی های دروغین،رای بر محکومیت جوانی می دهد که تنها جرم او"استفاده از حق آزادی عقیده و بیان" و "انتشار عقایدش در وبلاگ"بوده است؟


آقای رییس!


مجتبی نه دستی در بازی های سیاسی داشته است و نه جرمی انجام داده است.او جوانی است که این روزها به جای آنکه بر روی نیمکت دانشگاه و در میان دانشجویان به تحصیل مشغول باشد؛در پشت میله های زندان و در میان مجرمان خطرناک،بهار جوانی اش رو به خزان در حال گذر است.


آقای رییس!


مجتبی سمیع نژاد نباید "قربانی کارزار صاحبان قدرت" شود.او نه به این جناح امید دارد و نه به آن جناح دل بسته است.مجتبی را با بازی های نازیبای سیاسی کاری نیست.او جایی را برای کسی تنگ نکرده بود و کرسی قدرتی را هم نمی خواست.او تنها می خواهد آزادانه آنچه را که در ذهن خود می پروراند،بر روی وبلاگ منتشر سازد.این خواسته ی زیادی نیست اما تاوانی که او می پردازد چه بسیار زیاد است.


در پایان از شما خواهانیم که با تکیه بر استقلال دستگاه قضایی،بستر آزادی مجتبی سمیع نژاد را فراهم سازید.


محمدرضا نسب عبداللهی،نجمه امیدپرور
نهم آذرماه1384خورشیدی

freemojtaba.blogsky.com


***


خبر و لوگو از وبلاگ هاله



December 1, 2005


راستی الان وبلاگ شيده رو ديدم که به مطلب "بياييد درباره ايدز صحبت کنيم" که حدود يه سال و نيم پيش تو کاپوچينو نوشته بود لينک داده بود. اگه نخوندينش حتما بخونين چون اطلاعات خيلی مفيدی داره هم در مورد ايدز و هم در مورد فعاليت هايی که در اين مورد تو ايران می شه. يک سری هم آمار داره در مورد ايران.




گفتم تا دو هفته ديگه نمی نويسم، حالا که يه هفته گذشته باز هم می گم تا دو هفته ديگه (يعنی تا 14 دسامبر) نمی نويسم، مگه اينکه چيزی بخوام. الانم يه چيزی می خوام که اومدم.


دلم می خواد 3 ساعت ديگه جلوی ميدون انقلاب باشم. ساعت يک ظهر به وقت ايران، يعنی 4 و نيم صبح اينجا. ولی نمی تونم. همين امروز فهميدم برنامه رو و عصبانی هستم که زودتر نيومدم که خبرش رو بذارم. هر چند فکر نمی کنم نوشتن من اصلا تاثيری داشته باشه. به هر حال...


تريبون (فيلتر شده) فمينيستی:


از همه آنان كه به مبارزه با گسترش ايذر در زمينه‌هاي فقر، نابرابري جنسيتي، خشونت عليه زنان و كودكان و همچنین رفع انگ و تبعيض از افراد مبتلا به ايدز و حمايت از حقوق اجتماعي و دسترسي آنان به امكانات بهداشتي_ درماني متعهد هستند، دعوت مي كنيم روز پنج شنبه 10 آذر ساعت 1 بعداز ظهر در مقابل تئاتر شهر به ما بپيوندند.


انجمن تلاشگران سلامت
انجمن حمايتي فرهنگي کودکان کار
انجمن پرسپوليس (کاهش خسارات اعتياد) – کميته رنگين كمان
نشريه دانشجويي رستا
کانون هستيا انديش
مركز فرهنگي زنان


اين برنامه با هدف آگاهي بخشي درباره بيماري‌ ايدز و روش هاي پيشگيري از آن، ايجاد حساسيت در ميان مردم و دولت نسبت به ابعاد گسترش اين بيماري و حقوق افراد اچ آي وي مثبت برگزار مي‌شود. اجراي موسيقي و نمايش خياباني از جمله برنامه هاي اين روز است.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage