خورشید خانوم



« December 2005 | Main | February 2006 »


January 30, 2006


اين همه فکر، اين همه اتفاق، اين همه خبر. اعتصاب سنديکا، رفتارهای وحشيانه، گنجی دو ماه ديگه آزاد می شه، آرش سيگارچی دوباره رفته زندان، رويا طلوعی هرطوری هست تونسته بياد بيرون و از شکنجه حرف بزنه، يه مطلب طنز يه وبلاگ تو يه روزنامه به اشتباه چاپ می شه و کلی تضاد جالب به وجود می ياره اما مسئول گذاشتن مطلب به اعدام تهديد می شه، مجتبی با دستبند امتحان می ده، راديو رو باز می کنی از آی رَن حرف می زنه و سلاح های اتمی، روزنامه محلی دانشگاه هر روز راجع به آی رَن و انرژی هسته ای می نويسه، حرف از ترسه، تروريسم، برنده شدن حماس تو انتخابات فلسطين، استاندارد دوگانه بوش در مورد انتخابات ايران، "شاهزاده" رضا پهلوی برای يه سنديکای "کارگری" بيانيه صادر می کنه و "اعليحضرت" که با پشتوانه اموال سلطنتی بزرگ شده از حرکت "کارگری" حمايت می کنه. احمدی نژاد هيولاست اما "خوبه که رئيس جمهور شده که فجاعت جمهوری اسلامی رو نشون دنيا بده و حداقل صداقت داره!" دو تا دختر هزار تا بدبختی می کشن چون خواستن رو پای خودشون وايسن و جوجه کبابی "دختران" رو راه بندازن و حالا حتی به خاطر اسم مغازه هم دچار مشکل شده ان. خوبی اش اينه که شهرداری باشگاه وبلاگ نويس ها راه انداخته. تابلو اش که اينطور می گه. می دونيم سه تا دختر منتظر اعدامن. نمی دونيم چند تا دختر ديگه منتظر اعدامن. خبرنگار دانشگاه که می خواد باهام مصاحبه کنه می پرسه چقدر وضعيتت فرق کرده اومدی اينجا با توجه به وضعيت زنا تو ايران. بدجنس می شم می پرسم "وضعيت زنا" تو ايران چه جوريه؟! می گه نمی دونم! دلم نمی آد بلايی که منصور ظابطيان سر اون مصاحبه گر مبتدی آورده بود سرش بيارم. ايميل دوست آلمانی ام رو که می گه "شنيده ام يک زن رو می خوان تو ايران اعدام کنن، يعنی وضعيت زنا اينقدر بده تو ايران؟" جواب نمی دم. هنوز يکی از مقاله هايی که راجع به زنای سياهپوست پليس تو آمريکاست نخوندم. هنوز اون کتابه که راجع به زنای آمريکايی که فرهنگ رو می نويسن نخوندم. بحث نوشتنه تو اون کتاب. و من از نوشتن ديگه کم کم حالم به هم می خوره. "بل هوکس" می گه مهمه که حرف های دل زن ها نوشته شه، گقته شه، شنيده شه. احساساتشون، افکارشون. حرف هايی که هميشه نشنيده مونده و بی اهميت شناخته شده. ياد بحث وبلاگ نويسی اون اولا می افتم. بحث سر اينکه زنی که از احساساتش می نويسه "زن خرابيه"، زنيه که آبروی زنای ايرانی رو می بره و حرف های بی اهميت می نويسه. از نوشتن احساساتم ديگه حس خاصی بهم دست نمی ده. مخم پکيده. از اينهمه خبر و اتفاق و بدبختی مخم پکيده. می گه بايد نوشت. بايد درباره همشون نوشت. اگه ننويسی يعنی بی خيالی. اون يکی می گه اگه الان بنويسی ديگه فايده نداره چون من قبلا نوشتم و ديگه الان اگه بنويسی فقط داری از "مد" پيروی می کنی. و من اصلا ديگه اعتقادم رو به نوشتن دارم از دست می دم. همون اعتقادی که باعث انتخاب موضوع تزم بود. می گه می خوای بعدش چيکار کنی، و می بينم ديگه نمی تونم با قاطعيت بگم. ديگه نمی دونم واقعا.


دلم می خواد همه اين چيزا رو ول کنم. برم الان زير بارونی که از صبح داره شر شر می ياد قدم بزنم. راز نو و يادگار دوست گوش بدم. خيس بشم، بو بکشم، خاطره هام رو مرور کنم، خيالبافی کنم. اما می دونم بارونای اينجا بو نداره. می دونم الان نمی تونم برم زير بارون خيس شم چون بايد راجع به زنايی که فرهنگ می نويسن بخونم. چون سرم درد می کنه از غصه يه دختر کوچولويی که می شناسم و هيچ کاری نمی تونم براش بکنم. دختر کوچولويی که نزديک خودمونه، تو همين شهر، و هيچ کاری نمی تونم براش بکنم، چه برسه برای آدم هايی که فرسنگ ها ازم دورن و خاطره های 26 ساله ام تو سرزمين مادری ام من رو بهشون پيوند می ده. من حتی نمی تونم برای اون دختر کوچولو کاری بکنم. حتی نمی تونم مامان باباش رو دو دستی بگيرم و تکون بدم و بگم تو رو خدا بچه ها رو يادتون نره. حتی نمی تونم راجع بهش بنويسم. از نوشتن ديگه بدم می ياد. فکر کنم "بل هوکس" هم فقط منظورش نوشتن خالی نبود. استادمون که می گفت منظورش نوشته ای هستش که به عمل تبديل بشه. شايد راست می گه. نوشتن خالی، جدال واژه ها تو خلآ، واژه هايی که بر باد می رن، لوح های شيشه ای بی مصرف...


ديگه فايده نداره. از اولش هم فايده ای نداشت...



January 27, 2006


دختره می گفت خيلی بده که آدم نتونه هيچ جوری از شر مزخرف گويی ها و بدجنسی های يه نفر خلاص شه. مستاصل بودن حس بديه. وقتی که آدم دلش خيلی چيزا می خواد، اما حداقل هاش هم زير سواله و هيچ راهی هم نداره برای تغيير وضعيت تو يه محدوده زمانی مشخص. حتی نمی تونه گوشاش رو بگيره که نشنونه. حتی نمی تونه برای خودش يه جزيره خيالی داشته باشه و دور خودش ديوار بکشه و بايد تحقير شدن رو با گوشت و پوستش حس کنه. مستاصل بودن حس بديه. راست می گه نه؟



January 23, 2006


....


دختره می گفت عشق يعنی دوری، يعنی نداشتن، نبودن، عادت نکردن. وقتی نزديک باشه، وقتی داشته باشی اش، وقتی باشه، عادی می شه. عادت عشق رو می کشه. راست می گه نه؟



January 22, 2006


هفته وحشتناک تموم شد. کتاب چهارصد صفحه ای به توصيه دوستان به روش سمبليزاسيون خونده شد. يعنی خيلی ها بهم گفتن هيچکس همه کتاب رو نمی خونه. يه سری جاهايی که به نظرش مهمه عميق می خونه، که بتونه در موردشون بنويسه و حرف بزنه، و بقيه جاها رو سرسری می خونه که بدونه در مورد چيه که بعدا اگه لازم بود بدونه راجع به چی هستن که بهشون مراجعه کنه. خلاصه که من هم نصف کتاب رو خوندم. خيلی کتاب باحالی بود. در مورد سکس و جنسيت (يا همون جنسگونگی = gender) بود و کلی از سوال هام رو جواب داد و کلی سوال ديگه به سوال هام اضافه کرد. يک عالمه هم در مورد تحقيفاتی که روی مغز شده يا در مورد هورمون ها شده داشت که البته من اون قسمت ها رو سرسری خوندم چون خيلی برای موضوع کلاسمون مهم نبود و اتفاقا توی کلاس هم اصلا در موردشون صحبت نشد ولی خب می دونم که بعدا اگه در مورد اين چيزها سوالی داشتم می تونم بهش مراجعه کنم. جالبه که تا مدت ها در "دفاع" از همجنسگرايی سعی می کردم بگم اين مساله ديگه بيماری شناخته نمی شه و همش به جنبه روانی و بيولوژيکی قضيه اشاره می کردم. اما خوندن اين کتاب حتی همه اون فکرها رو هم به چالش کشيد. کتاب کاملا دسته بندی دوگانه زن-مرد و اصولا هر نوع دسته بندی جنسی رو زير سوال می بره و به صدها تحقيق مختلف در اين زمينه اشاره می کنه. بحث اصلی کتاب هم اينه که جنسگونگی فقط به سکس يا بيولوژی يا جامعه مربوط نيست. به همه اينها با هم مربوطه و تازه به خيلی موارد ديگه هم مربوطه. يعنی حتی گفتن اينکه جنسگونگی يه چيزيه که تو اجتماع ساخته می شه (مثلا اينکه يه نفر خيلی "دخترونه" يا "مردونه" رفتار می کنه) هم چندان درست نيست. يه جوری هم نوشته شده که خواننده غير آکادميک هم بفهمه. يه سری از بحث های آکادميک رو تو قسمت پانوشت ها کرده (تقريبا نصف کتاب پانوشته.) فکر کنم هنوز خيلی چيزهای کتاب رو هضم نکردم. ولی خب تازه اول ترمه و اين کتاب رو فقط برای يک جلسه بايد می خونديم و 40 تا مقاله تئوريک و عملی در مورد جامع شناسی جنسيت (يا همون جنسگونگی) بايد بخونيم و اميدوارم تا آخر ترم يه چيزايی حاليم بشه.


دو تا مقاله يک کلاس ديگه رو هم تونستم با يک شب بيخوابی بخونم و 5 صفحه هم درموردش بنويسم و تحويل بدم. نکته جالب هم اينه که در مورد يکی از مقاله ها اشتباه فکر کرده بودم و کاملا از يه زاويه غلطی نقد کرده بودم قضيه رو! برای اون يکی کلاس هم يه کتاب بايد می خونديم که به روش سمبليزاسيون خوندم و دو صفحه هم در مورد اون نوشتم. تنها مشکل اين بود که بی خوابی های اون هفته و کار زياد اونقدر خسته ام کرد که امروز اصلا درس نخوندم و دوباره عقب افتادم و باز اين هفته بايد بی خوابی بکشم. نمی دونم تا چند هفته بتونم اينجوری بکشم!


اتفاق جالبی هم که اين هفته افتاد اين بود که بهم گفتن يه دختره می خواد اين برنامه مشترک مطالعات زنان و ارتباطات رو که من شروع کردم بخونه و اومده که دانشگاهمون رو ببينه. چون اين برنامه رو تازه شروع کردن (يعنی در واقع من اختراعش کردم و اون ها هم قبول کردن!!) منو بهش معرفی کردن که بهش بگم برنامه چجوريه چون خودشون هم هنوز نمی دونن درست حسابی و درواقع من موش آزمايشگاهی دانشکده شدم. دختره رو ديروز ديدم و فهميدم دختر شايسته سال 2005 جامائيکا است! کلا با توجه به موضعی که اکثر فمينيست ها در مورد مسابقات دختر شايسته دارن جالب بود که می خواد مطالعات زنان بخونه. خودش گفت که می خواد اصلا در مورد همين مساله تحقيق کنه و برای اين تو مسابقه شرکت کرده که چهره خوبی از جامائيکا تو دنيا نشون بده و از وقتی دختر شايسته جامائيکا شده به ارتباطات هم علاقه پيدا کرده و تو گوگل سرچ کرده ديده فقط دانشگاه ما برنامه مشترک رو داره. احساس می کنم استادهامون هم براشون جالبه که می خواد مطالعات زنان بخونه و بهش پذيرش رو می دن. دانشکده ارتباطات که ظاهرا خيلی هيجان زده شدن يه "سلبريتی"! می خواد بياد تو دانشگاهشون درس بخونه! به نظرم بچه باحالی اومد. اگه بياد سال ديگه دانشگاهمون برای من خيلی خوب می شه چون يکی ديگه به اين برنامه من اضافه می شه و من هم از تنهايی در می يام. فقط شديد دوست دارم نظرش رو در مورد قسمت مايو پوشيدن تو مسابقات دختر شايسته بدونم!



January 16, 2006


کرم بيچاره!


درس دارم وحشتناک. اون مطلب رو هم بد موقعی نوشتم چون وقت پيگيری اش رو ندارم الان. کلا دلم می خواست بعدا می نوشتمش که جزوی از اين بحث های اخير وبلاگی نشه. ولی فکر کردم بعدا که بنويسم می گن اين می خواد کشش بده. متنم رو با حذف جمله های آقای نقطه خوندم ديدم چقدر تند و عصبانی به نظر می رسه، در صورتی که اصلا عصبانی نبودم وقتی نوشتمش. بعد دوباره با جمله های آقای نقطه خوندم و ديدم به خاطر اينه که خواستم با لحن نوشته آقای نقطه جواب بدم و برای همين اونجوری به نظر رسيده. به هر حال، هر موقع بحث ها تموم شد و آرامش بعد از توفان حکمفرما شد، دوباره نکته هايی که تو ذهنم بود و نوشته آقای نقطه بهانه اش شد رو دوباره می نويسم، با مثال های بيشتر و با حذف تاکيد روی متن آقای نقطه. فقط هم به اين دليل که به نظرم مهمه. چيزاييه که تو پنج سال وبلاگ نويسی تکرار شده و يه رويه است. و البته به وبلاگ ها هم محدود نيست. اصولا تو جامعه اينطوريه. يه نمونه کوچيک وبلاگی اخيرش هم اين مطلب و بعد اين مطلب به دنبالش برای توجيهش است. يه وبلاگ به تنهايی مهم نيست، به گفته نويسنده اش اون وبلاگ هم که اصلا يه وبلاگه با خواننده های خيلی کم. اصلا اون چهارتا کلمه مهم نيست. هيچ کدوم از توهين هايی که شده به تنهايی مهم نيستن. اينا فقط مثاله. فقط وقتی به صورت يه تصوير کلی بهشون نگاه کنيم مهم می شن. اميدوارم به زودی برسم بيشتر توضيح بدم که منظورم چيه.


***


و اما امروز آنجلا ديويس اومده بود دانشگاه ما سخنرانی. فکر می کردم خيلی هيجان انگيز باشه، اما نبود. بد حرف زد. فقط يه سری چيزای کلی گفت راجع به دکتر لوتر کينگ و اعدام و البته خيلی تاکيد داشت که اعدام هنوز هم يه مساله نژاديه. خب شايد تو آمريکا اينطور باشه. داشتم فکر می کردم تو ايران به جاش بيشتر يه مساله مذهبيه. نمی دونم، حالا بايد بيشتر بهش فکر کنم. جالبه اخيرا چند جا خوندم که "مخالفت با اعدام مد شده اين روزا"!


**


راجع به قضيه بی سوادی ام و بدبختی هام هم بايد بعدا بيشتر بنويسم. فقط برای بعضی ها سوءتفاهم پيش اومده بود که منظور من اينه هرکی ايران درس خونده بی سواده. من مشخصا داشتم راجع به خودم حرف می زدم و اصلا همچين منطوری نداشتم. اين همه دانشجو تو ايران درس خوندن و اومدن دانشگاه های اينجا و جزو موفق ترين دانشجو ها هستن. بحث علوم انسانی با بقيه رشته ها فرق می کنه. تازه بحث دانشجويی که رشته ليسانس و فوق ليسانسش تو ايران با هم فرق می کرده و اينجا هم اومده دوباره يه رشته جديد و بی ربط بخونه تو علوم انسانی باز هم فرق می کنه. تازه اين آدم از يه دانشگاهی هم اومده باشه که حتی کتابخونه نداشته بازهم فرق می کنه. تازه اون آدم يکی مثل من باشه که به قول يه نفر تو نظر خواهی اين مطلب وبلاگ خداداد به فکر برباددادن پرده بکارتش بوده وقتی همه درس می خوندن بازهم فرق می کنه! راستی اين هم يه نمونه باحال شد ها! چقدر مثال های بحث من اين روزها زيادن. آفتاب آمد دليل آفتاب. بهتره بيشتر از اين چشماتون رو باز نکنين به واقعيت های دورو برتون. خوبيت نداره! فعلا اوضاع ايران خرابه. رئيس جمهور عزيزمون و خودمون که آگاهانه تو سرنوشتمون شرکت کرديم داريم کشورمون رو برباد می ديم. بعد نشستيم بحث از کليشه های جنسيتی زبانی می کنيم. همش تقصير ما بوده. بياين با وبلاگ هامون به جنگ الف نون و شورای امنيت و هرکی که می خواد بهمون حمله کنه بريم. بياين شورش کنيم!! من، خورشيد خانوم، بر عليه هرکسی که می خواد بهونه بده به دست قدرت های خارجی که به ايران حمله بشه يا بر عليه مردم ايران تحريم صورت بگيره با وبلاگم شورش می کنم! برای همين هم از اينکه تو انتخابات شرکت کردم از همه عذر می خوام. اصلا همون موقع که نوشتم به معين رای می دم و يه نفر بهم گفت "جنده خانوم" بايد عذر خواهی می کردم. بازهم که مثال شد برای اون مطلبی که می خوام بعدا بنويسم که! بگذريم. فقط حوصله يکی از همکلاسی های غير آمريکايی ام رو ندارم که هفته پيش بهم گير داده بود چرا گذاشتين اين رئيس جمهور جديدتون انتخاب شه. آمريکايی هم نبود که بگم اگه راست می گی چرا شما گذاشتين بوش رئيس جمهورتون بشه. حوصله بحث و توضيح دادن وضعيت پيچيده ايران رو نداشتم و به بهانه سيگار کشيدن دودرش کردم. اصلا به من چه که نمی دونه. بره يه خورده اطلاعاتش رو زياد کنه! بهتره نوشتن اين متن رو ادامه ندم چون همه دوستام رو از دست خودم دلگير می کنم. ببخشيد. بذارين به حساب خستگی شديد و زيادی درس ها. تا پنجشنبه احتمالا نمی رسم چيزی بنويسم. البته هميشه به عنوان زنگ تفريح وسط درسا اينطرفا پيدام می شه. نمی دونم چرا دلم برای اين کرمه اينقدر سوخت!


*لينک اون وبلاگه رو حذف کردم. باز دوباره حرفام به يه وبلاگ و دو وبلاگ تقليل پيدا می کرد و بحث الکی می شد.



January 13, 2006


Nothing is Sacred


يک گپ و گير دوستانه به نقطه ته خط که ربط چندانی به بحث های آتشينی که اين روزها درگرفته نداره!


نقطه جان، اين مطلب تو بهانه شد برای من که چند تا چيز رو مطرح کنم. وگرنه هرچی دلت می خواد بنويس، مثل بقيه آزادی از هفت دولت و البته ما هم آزاد برای گير دادن. اما گير دادن من به مطلب تو بيشتر به اين دليله که مطلب های شبيه تو رو چند جايی ديدم و مطلب تو يه نمونه خوب بود برای بحث من. راستی اين مطلب هيچ ربطی به حسين که انگاری زده به سرش و پاک مشنگ شده و ساير فرهيختگان دانشگاه وبلاگ الشهر عليه السلام که اين روزها درگير تاريخی ترين بحث های آسيب شناسی وبلاگستان جينگول بلا هستند نداره.


و اما...


نقطه می گه: "خط به خط نوشته‌هايش را پر كرده از واژه‌هاي ركيك و عَلَم كردن آلات و ادوات تناسلي و حواله‌ي آن به زمين و زمان. در كمال تعجب مي‌بيني كه نويسنده‌ي آن يك زن است."


من نمی دونم قضيه اين "کمال تعجب" چيه؟ حالا اگه نويسنده اين مطلب يه زن باشه چه فرقی می کنه؟ قضيه بر نمی گرده به اين کليشه های جنسيتی که زن بايد سنگين و رنگين و نجيب و آفتاب مهتاب نديده باشه؟ چرا اگه يه مرد می نوشت باعث کمال تعجب نمی شد؟ ما اگه نخوايم اين کليشه های جنسيتی از طرف هم وبلاگی هامون هم بهمون تحميل شه کيو بايد ببينيم؟


نقطه می گه: "آيا اين همه پابند بودن به آلات تناسلي مردان و تكرار واژه‌هاي سخيفي كه مردان هم به ندرت آن را جز شوخي‌هاي خصوصي به كار مي‌برند اهانت به ذات زن و حقير و دچار كمبود نشان دادن او نيست؟ و اين كه اين زن جز عقده‌ي جنسي شخصي چه نيازي دارد خود را با استفاده از واژه‌ها و كلمات مردانه آن هم از نوع سخيفش نشان دهد تا مورد توجه واقع شود؟"


پابند بودن به آلات تناسلی مردان يعنی چی اصلا؟ آيا استفاده از واژه مثلا "تخمی" که ماشاالله مثل نقل و نبات از دهن خيلی ها در مياد به اين معنی هست مثلا که همه پاپند تخم مرد ها هستن؟ يعنی مردهايی هم که واژه تخمی رو به کار می برن پابند آلات تناسلی مردان هستند؟ يعنی مثلا نيکان که از واژه هسته زياد استفاده می کنه پابند هسته های مردان است؟


سخاوت واژه ها رو کی تعريف می کنه نقطه جان؟ اين واژه های به قول شما سخيف از کی تا حالا "به ندرت، جز در شوخی های خصوصی" به کار رفته اند؟ پس چرا خيلی از زن ها اين واژه ها رو از ده يازده سالگی به عناوين مختلف تو کوچه و خيابون شنيدن؟ پس چرا تو ايميل هاشون از اين نوع واژه ها شنيدن؟ تو کامنت هاشون؟ چرا يه زنی تا يه خورده آرايش کنه از اين حرفا می شنوه؟ چرا يه زنی تا از حق و حقوقش حرف می زنه از اين حرفا می شنوه؟ از کی تا حالا همه مردها اينقدر پاستوريزه شده ان؟ از کدوم حريم خصوصی حرف می زنی نقطه جان؟ بعد از نظر تو فقط مردها حق دارن تو حريم خصوصی و شوخی هاشون از واژه های سخيف استفاده کنن؟ راستی، از کی تا حالا شما روانشناس شدين و نظر می دين که حرف زدن از آلات تناسلی نشانه کمبود آدم هاست؟ از کی تا حالا شما متخصص شناسايی عقده های جنسی آدم ها از روی واژه هايی که به کار بردن شدين؟ اين که يه بازی قديميه! وقتی تو تاکسی يکی ما رو می مالوند و ما اعتراض می کرديم فوری طرف می گفت اين خودش کمبود داره داره می ماله به من. و ما بارها مجبور بودين به خاطر نشنيدن اين قضيه که طرف کمبود داره خفه خون بگيريم. آدم نخواد توسط افراد غير متخصص مورد تجزيه تحليل شخصيتی قرار بگيره کی رو بايد ببينه؟ و اصلا کمبود داشتن يا نداشتن يه نفر به بقيه چه ربطی داره؟


نقطه می گه: "از همه بدتر تا از او نقدي مي‌كنند همين فردي كه لش‌اش را هم از پشت كامپيوتر تكان نداده، پشت سپر فمنيسم قايم مي‌شود و آبروي همين چند فعال واقعي حقوق زنان را هم با سوءاستفاده و سفسطه تحت اين عنوان مي‌برد. بعد هم چنين استنباط مي‌كند كه دنياي تمام مردان در همين كلمات خلاصه شده و ما اگر بخواهيم با مردان برابر باشيم بايد مثل آنها حرف بزنيم!"


شما از کجا نتيجه گرفتين که اين فرد لش اش رو هم از پشت کامپيوتر تکان نداده؟ اصلا در مورد اين آدم چی می دونين؟ می دونين چقدر درس خونده؟ چقدر کار کرده؟ چقدر به بقيه کمک کرده؟ حداقل از چهار نفر که می شناسنش می پرسيدين. بابا شما هم که شدين روزنامه کيهان و حسين درخشان که از روی هوا حرف می زنن و تهمت می زنن.


بعدش منظور شما از "چند فعال واقعی حقوق زنان" کيا هستن؟ اين واقعی بودن رو کی تعيين می کنه؟ اصلا مگه هر کسی برای حقوق زنان فعاليت می کنه رو شما می شناسين؟ اصلا شما چطور به خودتون اجازه می دين راجع به واقعی بودن يا نبودن فعاليت يه نفر برای حقوق زنان نظر بدين؟ تا جايی که من می دونم اکثر فعالين حقوق زنان، بيشتر کارهاشون رو بی سر و صدا انجام می دن و شما اصلا ازشون خبر نمی شين که بخواين نظر بدين. شما فقط بخشی از کارهای رسانه ای رو باخبر می شين. حداقل از همين آدم های به قول شما فعال واقعی بپرسين تا براتون از هزارن فعال ديگه بگن که اصلا اسمشون به گوش شما نخورده. يا از کارهای زيادی که خودشون کردن بگن که اصلا روح شما هم با خبر نشده. مثلا همين خانومی که به قول شما لش اش رو از پای کامپيوتر کنار نبرده عامل موثر نجات يک زن از اعدام بوده. و خيلی کارهای ديگه ای که کرده که خيلی ها خبر دارن و شما خبر ندارين. پيامبر شدين نقطه جان؟


بعد، منظور شما از آبرو چيه؟ کدوم آبرو؟ می دونين بحث آبرو تو گفتار فمينيستی چقدر خنده داره و اونوقت شما پاسدار آبروی زن ها شدين؟ آخی، اين زن های بيچاره بی پناه، آبروشون داره می ره، جرات ندارن از خودشون دفاع کنن. مردهای مودب که فقط تو حريم خصوصی اشون به زن ها حرف های بد بد می زنن بايد ازشون تو حريم عمومی دفاع کنن. آخی...


از اين نکته هم بگذريم که اون خانوم ادعا نکرده برای برابری با مردها بايد عين اون ها حرف زد. اين خانوم با اين طرز حرف زدن داره نشون می ده چقدر زبان ما چقدر پر از اشاره های جنسيتی سرکوب کننده است. فرقش رو کرده تو چشمتون. برای همينه اينقدر به نظر سخيف می ياد نه؟!


"نخير خانم كم‌محترم، همه‌ي زنان مثل شما فكر نمي‌كنند، همه‌ي مردان مثل هم حرف نمي‌زنند و همه‌ي مردان مثل هم فكر نمي‌كنند و همه‌ي مردان ادبيات‌شان را مثل شما از دروازه غار و كشتارگاه نياورده‌اند و همه‌ي زنان هم مثل شما نيستند.
يك نفر هم پيدا نمي‌شود كه به او بگويد: تو فمنيست نيستي، تو بي‌تربيتي!"


آدم هايی که می دونن فمينيست و غير فمينيست يعنی چی خودشون تصميم می گيرن ايشون فمينيست هست يا نه. اين مساله به آدم هايی که نمی دونن فمينيسم يعنی چه و بعد براساس ندونسته ها حکم و ادعا می کنن چندان ربطی نداره. نعوذ بالله اينجور اظهار نظر شما اين شبهه رو به وجود می آره که سواد کافی ندارين ها! اگه به نظر شما اين خانوم بی تربيته، نظرتون محترمه! خب يک کلمه می گفتين بی تربيته. اين همه صغرا کبری چيدن و حرف های بی ربط لازم نداشت که.


"تو بي‌فرهنگ و فاقد شعور درست صحبت كردن هستي چه رسد به دفاع از حقوق زنان. شما در جمع خصوصي و دوستانت هر شوخي و هر لفظي مي‌تواني به كار ببري ولي وقتي پشت تريبون يك رسانه هستي اين همه به شعور ديگران و مهم‌تر از همه شعور زنان و به نام زنان اهانت نكن."


آقای نقطه، خواهش می کنم از جمع بستن زن ها خودداری کنين. منظور شما کدوم زن ها هستن؟ مگه می شه کلی بگيم زنان؟ يک عالمه زن هستن که از نوع برخورد اين خانوم خوششون می ياد. شما به چه حقی وکيل وصی زن ها شدين؟ باور کنين زن ها چلاق و الکن نيستن و خودشون بلدن انتقاد کنن. کم هم انتقاد نکردن. اين جمله شما که می گين " به نام زنان اهانت نكن" از هر اهانتی برای من به عنوان يه زن بدتره. يعنی شما من و بقيه زن ها رو بدبخت و ضعيف فرض کردين و حالا شواليه ای شدين برای نجات شعور و آبرو و حيثيت ما؟!! و مگه شما جمهوری اسلامی و هسته گزينش هستين که بخواين اجازه صادر کنين کی می تونه از حقوق زنان دفاع کنه و کی نمی تونه؟


بعدش از کی تا حالا همه وبلاگ ها شدن رسانه؟ اصلا رسانه يعنی چه؟ اگه يه نفر تعريف رسانه ای برای وبلاگش قائل نباشه کی رو بايد ببينه. بعد کی گفته رسانه بايد پاستوريزه باشه؟ ظاهرا شما فقط رسانه های جمهوری اسلامی رو ديدين. اينهمه رسانه غير پاستوريزه تو دنيا هست. از وبلاگ و تلويزيون و راديو و غيره. هيچ کس هم اين رسانه ها رو مدل شما نقد نکرده. هيچکس زن ها رو و شعورشون رو يک معيار ثابت ندونسته که مدعی اش بشه. اين خانوم يک زنه که به نام خودش حق داره حرف بزنه. شما هم می تونين به نام خودش نقدش کنين. همه زنان اين وسط چی کار می کنن؟


"بگذريم. مساله اين نيست. مساله اين است كه برخي بر چنين ادبياتي (و در حقيقت ضدادبيات) نام طنز مي‌گذارند. نه محترم! اينها طنز نيست. اينها «باد مغز» است. لطفاً علاوه بر فمنيست‌ها، آبروي طنزنويس‌ها را هم با اين قياس نبريد. طنزنويسي عملي شريف و مبتني بر رنج و دانايي است نه هرزه‌درايي و هرزه‌گويي."


آره، واقعا مساله اين نيست. منتهی معلوم نيست چرا برای چيزی که مساله نيست اين همه شما گلواژه سروديد؟ به نظر شما طنز نيستيد؟ خب اين هم نظريه. به هر حال شما در اين زمينه تخصص دارين. فقط لطفا برای نقد اينکه چی طنز نيست و چی طنز هست دست از سر کچل فمينيسم که نمی دونين چيه بردارين. شما لطفا همون مطلب های طنزتون رو بنويسين که بالاش می نويسين خانوم ها نخونن. چون از نظر شما قباحت داره زن های نجيب در مورد مطلب مربوط به ايميل های تبليغ بزرگ کردن آلت مردانه بخونن. اصلا هم يادتون نيست که اين زن های نجيب هم از تو آشپزخونه گاهی بيرون می يان و بلدن به اينترنت وصل شن و برای اون ها هم از اين ايميل ها می ياد. طنز اون مطلب شما انصافا توی همون هشدارش بود. از اون طنزهای تلخ. و البته چقدر هم که تيتر اون مطلب "ز نيروي جنسي بود مرد را راستي!" پاستوريزه بود!! (بماند که من با اون تيتر کلی هم حال کردم!)


به بقيه مطلبتون کار ندارم. درباره حوزه تخصصی اتون يعنی طنزه. حتما از من بهتر بلدين. فقط فکر کنم طنز پرداز ها بيشتر از همه بايد به اين نکته اعتقاد داشته باشن که "هيچی تو اين دنيا مقدس نيست". اشتباه می کنم؟




خب بالاخره لينکدونی من به لطف احسان راه افتاد. حالا مقاديری کار داره، که تا پايان سال 2006 درستش می کنيم!


***

و اما آسيه يه سوال اساسی پرسيده: "اگر شما با کسی زندگی می کنید که عاشقش هم هستید، و یکهو متوجه شوید که او عاشق شخص دیگری شده، چه برخوردی با این مساله می کنید؟" برين کامنت بذارين!


من از اينجور بحث های وبلاگی خوشم می آد. چون به نظر من وبلاگ جای خوبی هست برای مطرح کردن همچين بحث هايی. يه سری بحث ها جاشون تو دانشگاه و روزنامه و محيط های علمی يا حرفه ای هستش که احتياج به منبع و تحقيق دارن. اما بحث های اينجوری با طرز فکر آدم ها و گاهی احساسشون سر و کار دارن، و لزوما احتياج به کار علمی ندارن و برای همين به درد گفتگوی وبلاگی، کافی شاپی، مهمونی ای و غيره می خورن. البته فکر می کنم می تونن هميشه منبع خوبی برای تحقيق مردم شناس ها هم باشن.


قبلا در مورد "عشق های مثلثی"، که شايد تا حدی به اين بحث مربوط شه، کيوان يه سری مطلب خوب نوشته بود که من نرسيده بودم لينک بدم. برای من که خيلی جالب بودن:


عشق های مثلثی - يک
عشق های مثلثی - دو
عشق های مثلثی - سه
عشق های مثلثی - چهار



January 12, 2006


حالم بهتره الان! مرسی برای ايميل ها و نظرهای خوبتون. ديشب فقط کته پختم و با تن ماهی خوردم و آقای همسر بيچاره هم با خورشت بادمجون يک هفته مونده خوردش. خوندن رو از ظهر شروع کردم. يه گوشواره آويزونی هم خريدم برای خودم از يه دانشجوی دستفروش تو دانشگاه که حالم بهتره شه. الانم می رم دوباره می خونم تا شب، بعد جايزه به خودم يک ساعت آن لاين می شم!



January 11, 2006


از دست خودم عصبانی ام. از اينکه چند سال عمرم رو به خاطر تنبلی به هدر دادم که حالا که اين موقعيت خوب برام پيش اومده اينطوری احساس بدبختی کنم. از دست دانشگاه آزاد هم عصبانی ام. درسته که درسم اونقدر خوب نبود که برم دانشگاه سراسری شايد يه خورده بيشتر ياد بگيرم، اما دليل نمی شه دانشگاهی که کلی از آدم پول می گرفت و شيش سال وقتت رو توش گذروندی هم حتی اندازه گاو ياد آدم نده. تازه دانشگاه که درس می خوندم. ولی نه، از همه بيشتر از دست خودم عصبانی ام که اين همه سال رو تلف کردم نرفتم چهار تا چيز درست حسابی ياد بگيرم. امروز سر کلاس نزديک بود عين احمقا بزنم زير گريه. هرکسی يه چيزی بايد می گفت. واقعا حرفی نداشتم بزنم. آخرش نمی دونم نوبتم که رسيد از کجام چهار پنج تا جمله بی ربط درآوردم گفتم. نمی دونم چطوری می تونم تا هفته ديگه 600 صفحه بخونم و سه تا نقد بنويسم و يه سری سوال مطرح کنم. اين حس بی سوادی داره ديوونه ام می کنه. و فکر می کنم به اينکه همه عمرم خوندم. فقط معلومه که اشتباهی خوندم. البته کف دستم رو هم بو نکرده بودم. ولی وقتی فکر می کنم دانشجوهايی که ادبيات هم خوندن راجع به چيزايی که سر کلاس ها بحث می شه يه چيزايی قبلا خوندن و ما حتی راجع به ادبياتش هم درست حسابی نخونديم اعصابم خورد می شه. حالم بده خلاصه. الانم دارم از بی خوابی و گشنگی می ميرم. بعد از کلاس با بچه ها رفتيم بيرون، کلی دلداری بهم دادن و سعی کردن اعتماد به نفس بدن. اما من از ناراحتی انگليسی ام هم يادم رفته بود درست حسابی نمی فهميدم چی می گن. غذا هم از گلوم پايين نرفت. الانم حال ندارم غذا بپزم. ولی نوبت منه غذا بپزم. تازه روم هم نمی شه غذا نپزم چون هيچ کاری نکردم اين چند روزه. تنها فکری که به ذهنم رسيد اين بود که امشب ديگه بعد از غذا پحتن هيچ کاری نکنم و تو اينترنت ول بچرخم و حسابی بخوابم. بعد از فردا عين شتر هی بخونم شايد تونستم تا هفته ديگه 3 تا کتاب رو تموم کنم. اگرم نتونستم تموم کنم می رم با استادها حرف می زنم شايد اونا راهنمايی ام کردن چجوری از پس اين کارا بر بيام. اصلا نمی دونم اينا رو هم برای چی اينجا نوشتم. اگه کسی روانشناسی خونده بگه قضيه چيه وقتی آدم خوشش می آد از بدبختی ها و حس های بدش تو يه جای عمومی بنويسه. عقده خود کم بينی و ميل به جلب توجه و جلب همدردی؟ يا اوضاع حتی از اينم بدتره؟


***


خب مثل اينکه همدرد پيدا کردم!


خداداد هم يه چيزی نوشته.



January 9, 2006


خب لات بازی ديگه يواش يواش تعطيل! دانشگاه شروع نشده استادهای عزيز شونصد تا ايميل فرستادن برای جلسه اول هر کلاسی يه چيزی حدود 60 صفحه بايد بخونيم. برنامه هرکلاسی رو که ديدم سرگيجه گرفتم. برای يکی از کلاس ها 6 تا کتاب (هر کدوم سيصد صفحه) و يه ژورنال کامل و 4 تا مقاله ناقابل 30 صفحه ای بايد بخونيم. برای اون يکی 3 تا کتاب دويست سيصد صفحه ای و 38 تا مقاله. کلاس سوم هم که هنوز سرگيجه نداده.


کلاس هام شديدا تئوريک هستن اين ترم. يکيش Feminist Ethnography که خودم هنوز درست حسابی نمی دونم چی چيه. اون يکی Sociology of Gender که خب اصلا هيچی در موردش حاليم نمی شه و فعلا در سطح ترجمه کلمه gender باقی موندم. سومی هم تئوری های فمينيستيه که البته اين واحد پيشرفته است و واحد مقدماتی اش رو من نگذروندم. منتها چون اين کلاس دير به دير ارائه می شه مجبور بودم بگيرمش.


خلاصه هر خوبی/بدی از من ديدين حلالم کنين! سعی می کنم هر از چند گاهی بيام اينجا يه سری بزنم! ولی خب ديگه کمتر گير گلواژه های من می افتين! فعلا جعفر خان که به فرنگ رفته بايد بره سر کلاس های تئوريک مطالعات زنان گلواژه بگه.


اينم بگم برم برای اينکه در تاريخ وبلاگی ام ثبت بشه و روزهايی که از دست درس ها گوزپيچ می شم و وقت نمی کنم يه نيمرو هم درست کنم بيام ببينمش يه خورده دلم وا شه! امروز با سه تا از دوستای باحالمون رفتيم لب دريا و يه کباب کوبيده مشتی برامون درست کردن (که البته نصفش به هنرمندی من و آقای همسر سوخت، ولی بقيه اش خيلی خوب شد!) نکته مهم اين وسط اين بود که من چربی های گوشت رو نگه می دارم برای آبگوشت و برای همين يک عالمه چربی داشتم که قاطی اين کبابا بکنيم. فقط حيف که گوشت چرخ کرده های اينجا گوشت گوساله ان و گوسفند زياد پيدا نمی شه. وگرنه ديگه آخر کباب کوبيده می شد. (اينو دارم می نويسم که اين دوستامون که وبلاگ من رو شديدا دنبال می کنن بخونن، دفعه ديگه رضايت بدن بريم گوشت گوسفند جور کنيم!) ياد کباب کوبيده های کثيف و چرب و چيلی و به قول بابام مگس نشان فرحزاد بخير!



January 7, 2006


و اما اوهام آلوده!


Aloodeh


از وقتی اومدم آمريکا و بساط ولخرجی تعطيل شده، هر موقع يه چيزی غير از مواد لازم از قبيل کتاب و غذا می خوام برای خودم بخرم سعی می کنم به يه مناسبتی باشه. خلاصه که به عنوان کادوی نمره هام برای خودم آلبوم جديد اوهام رو خريدم و اصلا هم از خريدم پشيمون نيستم!


به نظر من اين آلبومشون بهترين کارشونه (البته من اصلا متخصص هيچ نوع موسيقی ای نيستم و اين نظر شخصی و غير تخصصی منه). خصوصيات ايرانی بودن و موسيقی ايرانی توی اين کارشون خيلی بيشتره. خلاصه من اسم اين کارشون رو می ذارم يه راک ايرانی. به نظر من جنس موسيقی و فرهنگ ما چه بخوايم چه نخوايم با فرهنگ و موسيقی غرب فرق می کنه. از نظر امکانات هم که خيلی پيشرفته نيستيم. برای همين اگه بخوايم صددرصد از موسيقی غربی تقليد کنيم معمولا خيلی چيز به درد بخوری از آب در نمی آد. اما اين کار اوهام فرق می کنه. در حاليکه راک هستش و لذت خودش رو داره، ويژگی های خاص خودش رو هم داره. مثلا خوندن شعر های حافظ و مولانا با صدای فالش باحال شهرام شعرباف خودش يه حس باحالی می ده به آدم. شنيدن صدای تمبک (نمی دونم با چی زدنش ولی، ظاهرا تمبک نيست!) و نی و دف وسط موسيقی راک (البته در صورتيکه درست حسابی کار شده باشه) هم حس خوب مخصوص به خودش رو داره. شنيدن آواهای موسيقی ايرانی با گيتار الکتريک هم لذت خودش رو داره.


من فقط آهنگ شماره 4 "آلوده" که اتفاقا هم اسم آلبومه رو دوست نداشتم. به نظر من اين از اون آهنگا بود که فقط يه تقليد بود از راک دهه هشتاد و هيچ چيز خاصی نداشت. اما بقيه آهنگ ها هرکدوم ويژگی خاص خودش رو داشت. آهنگ مورد علاقه ام شماره 7 "غم دل" بود. جوری که شعر حافظ رو خوندن خيلی به دل می شينه. يه چيز ديگه هم در مورد اين آلبوم که با کارهای قبلی اشون اين کار رو متمايز می کنه اينه که آهنگ ها ملودی های مختلفی دارن و خيلی هاشون با هم کاملا فرق می کنن. درصورتی که اکثر کارهای قبليشون به نظر من خيلی شبيه به هم بودن و هيچکدومشون به خاطر يه ويژگی خاص از نظر ملودی اش تو ذهن آدم نمی موند. و ديگه اينکه اين آلبوم جديدشون جون می ده برای اينکه آدم تو ماشين گوش بده. طراحی سی دی هم خيلی خوشگل و در عين حال حرفه ايه که کار زرتشت سلطانيه.


اميدوارم دوستانی که تو آمريکا و کانادا هستن اين آلبوم رو بخرن. با پول پستش می شه 16 دلار که در مقايسه با خرج هايی که اينجا آدم مجبوره بکنه واقعا پولی نيست. گروه اوهام با گذاشتن آهنگ های قبلی اشون رو سايتشون اين امکان رو به ما دادن که مجانی کارهاشون رو گوش کنيم. الان وقتشه که ما حمايتشون کنيم. حتی دوستانی که آخرراک هستن و خيلی ادعاشون می شه و اوهام رو قبول ندارن هم بهتره که حمايتشون بکنن تا کارهای بعدی اشون بهتر بشه و به استانداردهای اون ها نزديک تر شه. فقط اميدوارم که گروه اوهام هم يه فکری به حال طرفداراشون تو ايران بکنن که دسترسی به اين آلبوم رو ندارن. دلم می خواست چند تا از آهنگاشون رو بذارم اينجا، اما اين يه بار فکر کنم بهتره همه صبر کنيم تا حداقل تعداد زيادی از سی دی هاشون فروش بره و بعد به صورت غير قانونی کارهاشون رو کپی کنيم! بالاخره ما اوهام رو حمايت نکنيم کی بايد حمايت کنه؟


پس لطفا اگه در کانادا و آمريکا هستين يه کليک اينجا بکنين و آلبوم "آلوده" اوهام رو بخرين. اين شرکتی که سی دی رو می فروشه هم خيلی شرکت باحاليه و کلی ايميل ها و پيغام های بامزه می فرسته برای آدم!


* اين لوگويی که گذاشتم هم کار زرتشت سلطانيه.


** خداداد تو وبلاگ انگليسی اش يه نقد مفصل در مورد "آلوده" نوشته.




لينک


امروز تولد آزاده پورزند دختر گل مهرانگيز کاره. مهرانگيز کار براش تولد مجازی گرفته:


"آزاده...تولدت را در این خانه مجازی جشن می گیریم. از ما بهتران پنج سال پیش خانه حقیقی تو، خواهرت لیلی، پدر و مادرت را خراب کردند و حالا هر یک در نقطه ای از جهان تک و تنها زندگی می کنیم و فقط در این خانه مجازی است که شانه به شانه هم می زنیم و هر دم به بهانه ای از آن "خانه" که ملک پدری ماست و ما را به آن راه نمی دهند سخن می گوییم."


آزاده جون، تولدت مبارک. اميدوارم هميشه شاد و شنگول باشی و از پس مشکلات بر بيای و به آرزوهات برسی.


***


اين چند روزه که روزهای آخر وبلاگ خونی با خيال راحت منه وبلاگ افکار خصوصی رو کشف کردم. البته اين وبلاگ از سه سال و نيم پيش داره می نويسه و کلی خواننده داره و از خنگی من بوده که تا حالا نديده بودمش. نشستم از اول آرشيوش می خونم و کلی چيز جالب ازش ياد گرفتم. البته جالبه که با اکثر چيزای مربوط به ايران ظاهرا مخالفه و تا اينجا که من خوندم فقط با فرهاد خواننده موافقه! (فکر کنم با عقايد من هم شديدا مخالف باشه!) ولی خوب خيلی نوشته هاش جالبن يه سری بهش بزنين (مخصوصا آرشيوش) اگه حال داشتين.


***


ديگه اينکه پويا عزيز يک مقاله تئوريک درباره فمينيسم ترجمه کرده که خوندنش به مخالفان و موافقان فمينيسم پيشنهاد می شه که اطلاعاتشون رو افزايش بدن در اين مورد: قسمت اولقسمت دومقسمت سوم.
پويا جان دستت درد نکنه.


***


و خبر خوش هم اينکه پانته آ غربتستان دوباره می نويسه!


***


و خبر خوش ديگه هم اينکه صبا شادور عزيز، که نوشته هاش رو قبلا تو کاپوچينو تو ستون وضعيت آخر و سايت سينما و بعضی روزنامه هامی خونديم هم وبلاگ نويسی رو شروع کرده. صبا جونم خوش اومدی!



January 6, 2006


عجب چيزی پيدا کردم! يه سری موسيقی ترکی خوب، و يک عالمه رشيد بهبودف. ساری گلين، پری باخ، ريحان...


ترکی اصلا حاليم نمی شه با وجود اينکه مامانم يک رگه اش ترکه. اما عاشق رشيد بهبودفم. و می دونم که آنا به ترکی يعنی مامان...




کدوم شهر؟


100 هزار نفر جمعيتشه. حدود 40 هزار تا 50 هزار تا دانشجو داره. موقع تعطيلات انگاری گرد مرگ روش پاشيدن چون اکثر دانشجوها می رن خونشون. از خونه تا دانشگاه يه اتوبوس سوار می شی. اتوبوسی که در خونه ات مياد سر هر نيم ساعت می ياد و می ره. يک دقيقه دير کنی رفته. اونوقت بايد همش 3 دقيقه راه بری تا به يه ايستگاه ديگه برسی که می ره اونجايی که تو می خوای. تو اتوبوس هميشه جا هست که تنهايی بشينی. اگه يه موقعی صبح زود باشه و اتوبوس خودت رو از دست بدی شايد يه اتوبوس شولوغ به تورت بخوره. پسره اگه بغل دستت نشسته باشه خودش رو بهت نمی ماله. احتمالا يا آی پاد تو گوششه يا داره با موبايلش حرف می زنه. دختر باشه هم فرقی نمی کنه. اگه کالجی باشه از همه قصه اش با دوست پسرش باخبر می شی وقتی با موبايل حرف می زنه. راننده اتوبوس خودت يه زن سياهپوست چاق هميشه غمگينه که جواب سلام و تشکر نمی ده. دانشگاه خيلی بزرگه. از اين سرش تا اون سرش پياده يکی دو ساعتی راه. ساختمونای مربوط به کلاس های تو نزديک همن. ساختمونا همه آجری قرمزن. کتابدارها مهربون ترين و مودب ترين کارکنان دانشگاهن و کافيه يک دقيقه وسط کتابخونه گه گيجه بخوری تا يکيشون بياد سراغت و هرچی که لازم باشه رو يادت بده يا راهنمايی ات کنه. وسط دانشگاه يه زمين چمن گنده است. يکی برای خودش گيتار می زنه. چند نفر رو زمين ولو می شن می خوابن. کريشناها ظهر ها ديگ و قابلمه امام حسينی می يارن و غذای سبزی خواری می دن و دمبک هندی می زنن. يه بار هم يه زوج کريشنا که دانشجوی دانشگاه بودن عروسی اشون رو وسط همون زمين چمن گرفتن. هميشه يکی دو نفر هم هستن که به آغوش مسيح تو رو فرامی خونن. طرفدارای اسرائيل و فلسطين معمولا کنار هم ميز می ذارن برای تبليغ. جمهوری خواها و دموکرات ها هم همينطور. روزای شولوغ دانشگاه سگ صاحابش رو نمی شناسه. اکثرا همه تنهايی راه می رن. بيشتر بچه کالجی ها چند تا چند تا هستن. يهويی بارون مثل سيل می گيره. همه پانچوهای پرپری يا چترهاشون رو که هميشه باهاشونه در می يارن. پر دوچرخه است دانشگاه. محوطه اصلی روزا طرح ترافيکه ماشين نمی شه آورد، ماشين هم بياری جايی نيست پارک کنی. تازه اکثر اعضای دپارتمان ما همه جا با دوچرخه می رن. اکثرا هم سبزی خوارن و طرفدارغذاهای ارگانيک. البته بيشتر دوستای من سيگاری ان و آبجوخور قهار. سه دفعه باهاشون رفتم بيرون بدک نبود، همش پشت سر استادا و يکی از بچه هايی که بهش نگفته بودن بياد غيبت می کرديم!


بيرون محوطه دانشگاه می شه شهر. يک عالمه پيتزايی و فست فود و مک دونالد داره. دو تا سينمای گنده داره. يه وال مارت گنده داره که از شير مرغ تا جون آدميزاد جنس بنجل ارزون داره. يک عالمه استارباکس داره که قهوه ها و کيک هاش مزه خر می دن. دو سه تا کتابفروشی زنجيره ای بزرگ داره. دو تا کتابفروشی محلی مستقل داره. يکی اش فقط کتاب های فمينيستی و مطالعات جنسيتی داره. ما کتابامون رو از اونجا می خريم که حمايتش کنيم. يعنی اگه کتاب هاتو آن لاين خريدی هم بهتره بگی از اونجا گرفتی. تازه شکلات های ارگانيگ هم داره. يه سينمای هنری مستقل هم داره که فيلم های جشنواره ای می ياره. يه کافه هم داره که فضاش خيلی خوبه. اسم دسرهاش اسم فيلم ها و هنرمنداست. ظهرها فيلم های هنری سياه سفيد می ذاره. بقيه مواقع هم فيلم های سياه سفيد بی صدا می ذاره. شب های آخر هفته تابستون موسيقی جاز زنده داره. يه مرکز خريد گنده داره که غذای چينی کثيف فودکورتش خيلی خوشمزه است، فقط يه بار تو غذاش سوسک پيدا کرديم که من با قاشق برش داشتم گذاشتم کنار ونتونستم از بقيه غذام بگذرم و همش رو خوردم.


زمستونا يه سالن پاتيناژ هم وسط شهر برپا می کنن جون می ده بری هفت هشت بار با ماتحت بخوری زمين و برای هميشه فراموشش کنی. بيليارد همراه با آبجوی توی پارچ هم داره. يه درياچه آليس هم داره که جون می ده وقتی حالت گرفته پياده بری کنارش. از وقتی ديگه تام و جری نيستيم تنهايی مجبورنشدم برم کنارش. دم غروب هم خفاش ها ميان بيرون. يکی از بزرگترين جمعيت خفاش های آمريکا رو داره. خلاصه هر مهمونی بياد می تونی به عنوان يه اثر باستانی بری خفاش نشونش بدی. شبای شنبه و يکشنبه يک عالمه مست داره. 1000 نفر هم بی خانمان داره. گاهی می بينی سر خيابون وايسادن، يه مقوا آويزين کردن از خودشون که گشنشونه يا آبجو می خوان. تازه تو پمپ بنزين مرده با يه ماشين قراضه اومد طرفم و گفت پول بنزين ندارم کمک می کنی؟ منم بهش دو دلار دادم بعد بنزين نزد و گازش رو گرفت رو رفت. ازم که با نگاه عاقل اندر سفيه پرسيد چقدر کمکش کردی روم نشد بگم دو دولار گفتم يه دلار. يک عالمه هم پليس داره. از هفتاد و دو ملت هم آدم داره. شيده نداره، آرش نداره، حميدرضا نداره، روشی نداره، پرستو نداره، احسان نداره، نيما نداره، شادی نداره، مامان نداره، بابا نداره، يک عالمه هم تنهايی داره. همين...



January 4, 2006


کتابخانه والدين


نمی دونم چند نفر از مخاطب های وبلاگ من مامان يا بابا هستن يا اصولا با بچه ها و تربيت بچه ها سر و کار دارن. به هر حال اگه شما تو اون دسته قرار می گيرين حتما به وبلاگ "کتابخانه والدين" سر بزنين. نويسنده های اين وبلاگ داوطلبانه کتاب های مفيد برای "فرزند پروری" رو معرفی می کنن. خوبی اش اينه که اين وبلاگ نظرخواهی هم داره و نظرهای مختلف در مورد کتاب های معرفی شده رو هم می شه خوند. خلاصه که از وبلاگ می شه استفاده های مفيد هم کرد مثل همين وبلاگ "کتابخانه والدين"!



January 1, 2006


به همين سادگی...


سال اول فکر می کنی اين غربزدگی ها چيه. کريسمس چه معنی داره. سال نو چه معنی داره. می ری توی مرکز خريد غذا بخوری. تنهايی. تازه از يه مخمصه ای در اومدی. مردم دسته دسته اومدن بيرون خريد کنن. خريد شب عيد؟ دلت با آهنگ جينگل بل می گيره. شب سال نو شوخی می کنی می گی می خوام برم يه جايی شولوغ باشه، می خوام ساعت 12 شب همه رو بوس کنم! می رين لب رودخونه. شولوغی جمع می گيرتت. خوشحالی جمع. شمارش تا لحظه سال نو. دلت هری می ريزه پايين. سال تحويل شد؟ کدوم سال؟ سال کجا؟ من کجام؟


سال دوم همش فکر می کنی بايد خونه تکونی کنی. بايد لباس نو بخری. تاريخ ها رو هی اشتباه می کنی. بهانه داری برای خونه تکونی. خونه دو ماهه تميز نشده. بهونه داری برای خريد. شيش ماهه لباس نخريدی. همش فکر می کنی بايد چند جا بری که لباس نو می خوای. به روی خودت نمی آری که هيچ جايی قرار نيست بری. می ری تو مرکز خريد. همه جا شولوغه. همه دارن خريد می کنن. بازم جينگل بل. ايندفعه دلت نمی گيره. لباس نو می خری. همش نگران اين هستی که سبزی کوکو تموم شده. همش دلت می خواد سبزی پلو با ماهی بپزی. درخت کريسمس می ذاری بالاخره. هی فکر می کنی ايران هم عيده. شب سال نو ديگه جدی جدی می خوای بری بيرون بوس کنی! بيرون يک عالمه آدم جمع شدن. دو تا گروه موسيقی آوردن. کله ات حسابی گرم می شه. ديگه هيچی حاليت نيست. سه چهار تا ليوان می ری بالا. چشمات رو می بندی و می رقصی. شمارش معکوس شروع می شه. سفت بغلت می کنه و می بوستت. جرقه های خاموش شده يه لحظه روشن می شه و خاموش می شه. زن سرخپوست تنهايی که نزديکته بغل می کنی ماچ می کنی. دوستات رو ماچ می کنی. تو خيابون راه می ری و جيغ می زنی سال نو مبارک. عين همون آدمايی که مسخره می کردی پارسال. حس می کنی بايد به چند نفر زنگ بزنی تبريک سال نو بگی. کارت تلفن همراهت نيست به مامان بابات زنگ بزنی. ميای خونه خوشحالی می کنی. انگاری سال تحويل شد. کدوم سال؟ سال کجا؟ سال تحويل چند ماه ديگه نيست؟ خوش گذشته پس چرا اينقدر؟ سبزی پلو با ماهی هم که نپختی ولی باز خوش گذشت. تغيير اينجوری شروع می شه؟ دوگانگی اينجوری شروع می شه؟ سفره هفت سين چی شد پس؟ عادت؟ تغيير عادت؟ قاطی کردن عادت ها؟ ريشه ها؟ ريشه های جديد؟ کدوم ريشه؟ به همين سادگيه؟


***


راز نو باز دوباره حس خوبی می ده وقتی مستی از سرت می پره. غم هر بوده و نابوده تا چند، حکايت گفتن بيهوده تا چند...


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage