خورشید خانوم



« January 2006 | Main | March 2006 »


February 27, 2006


تا صبح خواب می ديدم که اون اتفاق افتاده و برگشتم ايران. می خوام برم خونه خاله ام. اما انگاری نمی تونم اصلا از خونه بيام بيرون. همون حسی بود که اين مدت نذاشت تلفن بزنم. می گفتن صداش در نمی آد. هر روز يه مشکلی پيش می اومد، يا کارت تلفن کار نمی کرد، يا دير از خواب پا می شدم، يا يادم می رفت، يا بايد می رفتم سرکلاس. صداش هم که در نمی اومد و نمی تونست حرف بزنه.

تو خواب و بيداری هی می ديدم نمی تونم از خونمون برم بيرون. تلفن زنگ زد و از خواب پريدم. کالر آی دی رو نگاه کردم. مونا بود. می دونستم می خواد چی بگه. منتظرش بوديم. برای همين خوابش رو داشتم می ديدم. تلفن رو قطع کردم. همش دو ساعت قبلش خوابم برده بود اونقدر که سردرد داشتم. بايد باز می خوابيدم. هنوز تحمل شنيدنش رو نداشتم. چی بهش بگم؟ وقتی دوستی مادرش مرد، نمی دونستم چی بگم. دوبار موبايلش رو گرفتم و آنتن نداد. ته دلم خوشحال شدم که موبايل های ايران آنتن نمی ده. از اينهمه راه دور چی می شه گفت؟ اون حس ناتوانی خيلی درد داره. وقتی دوست ديگه ای پدرش مرد بهش زنگ نزدم با وجود اينکه آمريکا بود. خودم رو پشت سر تسليت دسته جمعی قايم کردم. بعدا ها تو چت راجع به يه چيز ديگه حرف می زديم و تونستم بهش بگم که من نمی تونم تسليت بگم، حناق می گيرم اين موقع ها. وقتی برادرش مرد، عين منگلا زار می زدم و چرت و پرت می نوشتم تو ايميل براش. وقتی باهاش حرف زدم هيچی نمی تونستم بگم. باز حناق گرفته بودم. حتی هنوز هم باهاش راجع بهش حرف نمی زنم. تا 4 بعدازظهر تلفن رو روشن نکردم. می دونستم چی قراره بشنوم. سيمون دوبوار يه کتابی داره به اسم "همه می ميرند." قصه مردی که هيچوقت نمی ميره و هزاران سال عمر کرده. کتاب رو نتونستم تموم کنم. حس بدی داشت. قبول واقعيت سخته. ترسناکه. ياد ناتوانی هات می ندازتت. خبر مرگی که دور از تو اتفاق افتاده هم سختی خودش رو داره. نمی تونی تصورش کنی. می ترسی اتفاقای بدتر از اون هم بيفته. هيچ کاری از دستت برنمی آد. حداقل دخترش که مرد عين خل ها يک هفته رفتی اونجا و هی کار کردی، حلوا ها رو خوشگل کردی، خرماها رو هسته گرفتی و پودر نارگيل زدی. سينی های چايی کنارشون گل مريم داشت. کنار عکسش يه گل تازه بود هرروز. پا به پاشون گريه کردی و بغلشون کردی. اينجوری فقط خودت رو دلداری می دادی. انگاری داری يه کاری می کنی. وقتی نمی تونی غم بقيه رو کم کنی درد داره. غم خودت و ارتباطت با اون آدم يادت می ره. آدم های نزديک تری به اون بودن که بايد بهشون رسيد و دلداريشون داد. اما نمی تونی دلداری بدی که. فقط خودت رو گول می زنی. تازه خودت هم غم داری. همه اش خنده ها يادت می ياد. مسخره بازی ها. اون روز شعله پزون که هرچی غذا می خوردی سير نمی شدی و آخرسر بهت گفت اصلا بيا کونمو بخور! و تو هم پررو پررو دنبالش می دويدی تو خونه که گازش بگيری و همه از خنده غش کرده بودن. زنای شمالی تپل بی تربيت مهربون که سخت می شه راضی اشون کرد. برای خودشون کسی هستن. عين ملکه ها حکومت می کنن، از آدم يک عالمه توقع دارن. بعد وقتی بتونی قاپشون رو بدزدی خيلی کيف می ده. وقتی عزيز دردونه اشون شی خيلی خوبه. کپل بود و غمگين. تمام چهارسالی که دخترش مرد شب ها سرجانماز گريه می کرد. شبی که داشتم می رفتم سر جانمازش کلی سر به سرش گذاشتم. گفتم اينطوری کنی مريض می شی ها. به خاطر من و مونا مواظب خودت باش. من می خوام وقتی می يام ايران حالت خوب باشه. وقتی يواشکی شيرينی خامه ای می خورد سربه سرش می ذاشتيم و دعواش می کرديم که نمی تونه رژيم بگيره. ظاهرا همش 60 کيلو شده بود. خوب شد که رفت. راحت شد. از دست غده های گلوش راحت شد. می گن خيلی می تونن اين غده ها اذيت کنن. يکی دو ماه بيشتر طول نکشيد. فقط من نمی تونم تصور کنم که ديگه نيست. می تونم تصور کنم که 74 سال داشت و خب زندگی اش رو کرده بود و تازه از شر همه غم و غصه و دردهاش هم راحت شد. کلی از اين قصه های واقع گرايی خبر دارم. نمی دونم چرا ناراحتم پس. اين ناراحتی حتما خودخواهيه. کتاب "همه می ميرند" سيمون دوبوار رو خوندم. می دونم چقدر وحشتناکه اگه آدم هيچوقت نميره. می دونم زندگی چقدر غيرقابل تحمل می شه اگه آدم نميره. می دونم اگه آدم يه نفر رو دوست داره بايد از اينکه از دست غصه هاش خلاص شده خوشحال شه. ولی نمی دونم چرا خوشحال نيستم. نمی تونم تصور کنم قضيه رو. نمی تونم تصور کنم چند ساعت ديگه می ذارنش تو خاک. اين خودخواهيه حتما. خودخواهی چون می ترسم باز اين اتفاق بيفته، چون ناراحتم که آخر باهاش حرف نزدم، چون نمی تونم مرگ رو برای خودم حلاجی کنم. چون نمی تونم مونا رو آروم کنم. چون نمی تونم از غصه مامانم کم کنم. چون ديگه تحمل شنيدن خبر يه مرگی رو از راه دور ندارم. چون می دونم تا مدت های طولانی اين هول و هراس دست از سرم برنخواهد داشت. بايد بليط بگيرم برم سراغ مونا. بايد پروپوزال فردام رو اول بنويسم. پنج شنبه هم يه پروپوزال دارم. 250 صفحه مونده بايد بخونم اين هفته. يه مقاله هم برای چهارشنبه. آخر هفته؟ هفته بعدش تعطيلات بهاريه. سبزه بذارم امسال؟ مامانش که رفت، مامان بزرگش هم رفت. باهاش چيکار کنم؟ عجيب غريبه اصولا. اما به هم خيلی نزديکيم. همش به من زنگ زده اين چند روزه. چيکار می تونم براش بکنم؟ قرص بخورم؟ تعطيلات بهار بايد مقاله های آخر ترمم رو بنويسم. بايد پروپوزال فردارو بنويسم و سه تا مقاله راجع به هژمانيک مسکولينيتی بخونم. بايد واقع گرا باشم و يادم بياد صد کيلو درس دارم و اون فقط خاله من بوده و دليلی برای گريه کردن و ناراحت بودن و در رفتن از زير کاروجود نداره. من می ترسم....





ديشب رفتيم فيلم Brokeback Mountain. البته نه به خاطر اينکه بحث همجنسگرايی دوباره تو چند تا وبلاگ راه افتاده! هيچ فيلم به دردبخوری که نديده باشيم نداشت سينما و فقط همين بود که به نظر می اومد ارزش پول بليط دادن داره و داشت. فيلم نسبتا خوبی بود مخصوصا به خاطر موضوع جسورانه ای که انتخاب کرده بود (قصه عشق دو تا کابوی مرد نسبت به هم و مشکلاتشون تو دهه های 60 تا 80 آمريکا) و به خاطر صحنه های زيبای طبيعت کوهستان. اما به نظر من داستان فيلم می تونست بهتر از اينا روايت شه. فيلم از روی يه داستانی به همين اسم ساخته شده و من حس کردم کارگردان خواسته بيشتر اتفاقای داستان رو تو فيلم بياره، يعنی داستان 20 سال رو تو دو ساعت نشون بده، ولی خب به همين دليل خيلی صحنه ها کوتاه کوتاه و گذری بود و خيلی تو عمق نمی رفت. البته فکر کنم تو دوروبری هامون من تنها کسی هستم که اين نطر رو دارم و بقيه تقريبا از فيلم خيلی خوششون اومده. به نظر من Heath Ledger بازيگر نقش Ennis Del Mar خيلی خوب بازی کرد هرچند که من تقريبا از حرفاش هيچی نفهميدم و مجبورم بعدا دی وی دی فيلم رو با زيرنويس دوباره ببينم بفهمم اين آقا چی می گفت (شايد هم به همين دليله که فکر می کنم فيلم خيلی تو عمق قضيه نرفته بود!) اما از بازی Jake Gyllenhaal بازيگر نقش جک خيلی خوشم نيومد. يعنی بيشتر از بازی اش تو سال های آخر زندگی اش خوشم نيومد. هم گريمش بد بود و هم نوع بازی اش گذر سنش رو نشون نمی داد و اگه سبيل براش نذاشته بودن و يه خورده گوشه موهاش رو سفيد نکرده بودن هيچ فکر نمی کردی بيست سال گذشته از زندگی اش از شروع فيلم.


ديدن فيلم به دوستانی که ازپايه و اساس با همجنسگرايی مخالفن و دلشون می خواد نسل هرچی آدم "فاسد" و "آنرمال" اينطوری از روی زمين برداشته شه اصلا توصيه نمی شه چون ممکنه يهويی جوونمرگ شن تو سينما. اما فيلم به آدم هايی که احساسات متضادی دارن نسبت به همجنسگرايی و بهش فکر می کنن و می خوان ببينن بايد قضيه رو "طبيعی" بدونن يا نه (!) توصيه می شه. شايد کمکی باشه برای اينکه اين سوال براشون پيش بياد که اصلا "طبيعی" يعنی چی؟ چرا رابطه يه زن و مرد حتما "طبيعيه" و رابطه دو تا همجنس نيست! راستی تا حالا از خودتون پرسيدين که چی شد که فکر کردين بايد حتما با جنس مخالفتون رابطه داشته باشين؟ يا اينکه اين سوال رو از خودتون نپرسيدين و خودش پيش اومد؟ به نظر شما برای بقيه آدم های دنيا چطوريه قضيه؟ همه آدمای دنيا مثل هم هستن يا بايد باشن؟ جوابش رو به من ندين. (من خودم گاهی از اين سوالا از خودم می پرسم.) فقط پيش خودتون فکر کنين. به قول يه دوستی که خيلی باهاش حال می کنم: "تو فقط فک کن!"


اينجا يه سری از دايلوگ های فيلم رو گذاشته که برای من زبون نفهم خيلی مفيد بود!


شيده و آق بهمن و جوانه هم در مورد فيلم نوشته ان.


* رويا بهم گفت داستان رو خونده (فيلم رو نديده البته) و داستانش همش 20 صفحه است و احتمالا ماجراهای فيلم رو خلاصه که نکردن هيچچی، کشش هم دادن!




February 26, 2006


قدرت، ترس، و فعلا هیچ! (یا اینکه چجوری یاد گرفتم با اعتماد به نفس تمام، تحلیل‌های علمی، روانشناختی، و اجتماعی بدم بدون اینکه یک کلمه درموردشون بخونم و تحقیق کنم!)


خوبه که می‌نویسه. خوبه که ترس‌ها و سرخوردگی‌هاش رو تو غالب نظریه‌های بی‌‌پایه و اساس می‌نویسه. این نشون می‌ده که محیط وبلاگستان اونقدر هم فشار به آدم وارد نمی‌کنه که از ترس اینکه بهت بگن امل یا منگل نظر واقعی‌ات رو نگی و خودت رو جور دیگه جا بزنی. من حداقل از صداقتش خوشم می‌آد و تکليفم باهاش مشخصه. نوشته اش عصاره واقعی تفکر اکثریت ایرانی هاست. حداقل اکثر ایرانی هایی که من دیده‌ام تو تمام عمرم. نوشته‌های اینجوری به درد می‌خوره. به درد آدم‌هایی که دوست دارن تغییر ایجاد کنن و طرز فکر آدم‌ها رو عوض کنن، اما آدم‌ها رو خیلی خوب نمی‌شناسن و نظرهایی که می‌دن کاربرد عملی نداره برای ایجاد تغییر*. یه نگاه که به نوشته‌اش بکنی می‌بینی که خیلی چیزهایی که برای تویی که تلاش می‌کنی برای ایجاد تغییر پیش‌فرض و بدیهی هستش،‌ برای اون نیست. تو راجع به «طبیعی» و «نرمال» حرف می‌زنی و این واژه‌ها رو زیر سوال می‌بری. اما مشکل عمیق‌تر از این حرفاست. مفهوم خیلی چیزهای بدیهی‌تر و ساده‌تری از کلیشه‌هایی مثل "رابطه نرمال" هنوز برای خیلی‌ها مشکل داره. حتی رابطه زن و مرد هم پر از کلیشه است. مفهوم زن، مفهوم مرد و از همه مهم‌تر حقوق بشر. اینجا هنوز زن خوب تعریف داره، مرد خوب تعریف داره. اینجا هنوز لغت نجابت مقدسه. حتی مفهوم نجابت هم با اون چیزی که از این کلمه انتظار داری فرق می‌کنه. اینجا اخلاق فقط یک تعریف داره و اونم یعنی هرچیزی که مردسالاری رو تحکیم و تقویت کنه. اینجا هنوز زن یعنی طبیعت و مرد یعنی فرهنگ و اجتماع. اینجا هنوز برای زن و مرد نقش تعیین شده. اینجا هنوز اندرونی و بیرونی مفهوم داره. اگه می‌خوای تغییری ایجاد کنی، باید از همین چیزای بدیهی شروع کنی. باید به زبون خودشون حرف بزنی. باید اول بری سراغ اون اندرونی و بیرونی، بعد بری سراغ کلیشه‌های زن خوب و مرد خوب، دختر خوب و پسر خوب، مادر خوب و پدر خوب، اخلاق خوب. تازه وقتی اون کلیشه‌هایی که "خوب" بودن رو تعریف می‌کنن شيکوندی، بعد شاید بتونی بری سراغ مردسالاری، بعدش مفهوم زن و مرد. بعدش شاید بتونی بری سراغ تفاوت‌های جنسیت و سکسوالیته و جنسگونگی. قدرت رو یادت نره. وقتی احساس خطرکنه که قدرتش زیر سوال داره می‌ره ناخودآگاه قاط می‌زنه. قدرتش حتی با یه طرز تفکری که متفاوته از طرز تفکرش هم ممکنه زیر سوال بره. اصولا به هم زدن عادت‌های فکری آدم رو هراسون می‌کنه. آهان این رو هم یادت نره: بخشی از احساس قدرتش به این بستگی داره که فکر می‌کنه يه تحلیل‌گر موفقه. فکر می‌کنه خیلی دیدگاه‌هاش دقیق و درسته. احساس می‌کنه خیلی تجربه داره و خیلی بیشتر از آدم‌هایی که واقعا تو یه زمینه‌ای تحقیق کردن اطلاعات داره. اگه بهش بگی اشتباه می‌کنه اون حس خودارضایی خود تحلیل‌گربینی و خود متخصص‌بینی اش رو زیر سوال بردی و اون‌وقت دوباره احساس خطر می‌کنه. همه این‌ها رو باید در نظر بگیری وقتی می‌خوای تغییرایجاد کنی تو طرزفکرهای اینطوری.


فقط تنها غصه من اینه که، چرا اون آدمی که ادعا می کنه داره تحلیل می‌کنه یه مساله‌ای رو و فکر می‌کنه کاملا هم درست تحلیل می‌کنه، یک ذره هم نرفته مطالعه کنه درمورد اون چیزی که اینقدر شجاعانه ازش حرف می‌زنه. چرا اطلاعات غلط می‌ده، حتی تحریف تاریخی می‌کنه. اگه واقعا دوست داره در این مورد نظر بده، یه خورده به خودش زحمت بده بره چند تا از این همه تحقیق‌هایی که شده رو بخونه. ببینه حتی از طریق همون علمی که تازه حاکمیتش باید زیر سوال باشه خلاف تحلیل‌های آبکی‌اش ثابت شده. خوندن تحقیق‌هایی که روش‌هایی غیر از روش‌های آمار و ارقامی و آزمايشگاهی بوده و تحلیل‌های جامع‌شناسی و مردم‌شناسی پيشکشش. خوندن تحقیق‌های تاریخی و روانشناسی هم پیشکشش. کاشکی فقط همه ماهایی که از مدرنیته و مدرنیسم و مدرن و سایر مشتقاتش حرف می‌زنیم یه بار صادقانه از خودمون بپرسیم اصلا می‌دونیم از چی داریم حرف می‌زنيم؟ چقدر راجع بهش خوندیم؟ چقدر درباره اون نکته به‌خصوصی که داریم تحلیل صادر می‌کنیم مطالعه کردیم؟‌ غصه من اینه که این آدم می‌گه قضیه همونیه که من می‌گم. نمی‌گه این نظرشخصی منه. نمی‌گه من دوست دارم اینطوری باشه قضيه. می گه قضيه واقعا اينطوريه. يه جوری می‌گه انگاری همه تحقيق‌ها هم همين رو می‌گن و يه عده آدم احمق بی‌سواد الکی حرف می‌زنن. هيچ نمی‌خواد فکر کنه شايد اون آدم‌ها به خودشون زحمت دادن رفتن خوندن. رفتن نتيجه تحقیقاتی که هزاران آدم زحمت کشيدن و انجام دادن رو خوندن. پای حرف‌های تجربه‌های واقعی آدم‌ها نشستن. تجربه‌ها اونجوری که هست، نه اونجوری که ما خوشمون می‌آد به هر دليلی.


×××


می‌دونی چرا از فمینیسم بدشون می‌آد؟ نمی‌دونن فمینیسم یعنی چی. اما احساس کردن که فمینیسم فقط یه زمینه فکری برای برابری زن و مرد نیست، فهمیدن که فمینیسم با زیر سوال بردن قدرت سر و کار داره. قدرت به هرشکلی، از رابطه‌های خرد گرفته تا رابطه‌های کلان. می‌دونن فمينيسم قدرتشون رو زیر سوال می‌بره، قدرتی که دارن برای تعریف دنیا، اونجوری که اون‌ها باهاش حال می‌کنن و خوششون می‌آد. برای همین اینقدر از فمینیسم بدشون می‌آد بدون اینکه واقعا بدونن یعنی چی! از ازدست‌دادن قدرت می‌ترسن!


---
* منظورم شخص خاصی نيست، بيشتر روی حرفام با خودمه. يه جور بلند بلند فکر کردن.



February 25, 2006


خيلی دور، خيلی نزديک. از وقتی اون 10 تا دی وی دی که با يک عالمه مهر برام کپی شده بودن رسيده دستم، فقط رسيدم موسيقی فيلم "خيلی دور، خيلی نزديک" رو گوش بدم. هی گوش می دم، اين مديا پلير دوباره می بره از اولش. دلم نمی آدم ببندمش. دلم نمی آد يه آلبوم ديگه رو باز کنم. دلم نمی آد کامپيوتر رو خاموش کنم برم بخوابم. يک عالمه موسيقی عالی تو اين دی وی دی ها هست اما فقط همون يک آلبوم رو گوش کردم تا الان. 10 تا دی وی دی پر از موسيقی، پر از مهر، و عکس های فرودگاه. عکس ها رو نگاه کردم و پلک نزدم، چه برسه به يه قطره اشک. خيلی دور، هزاران مايل، يه اقيانوس و يه آسمون گنده پرستاره دور. خيلی نزديک، به نزديکی همون ستاره ای که تو آسمون قلبمه و کافيه دستم رو دراز کنم و لمسش کنم، بغلش کنم. به نزديکی همين سی دی ها که فقط با مهر تونستن از اون سر دنيا برسن اين سر دنيا. خيلی دور، خيلی نزديک...

اينجا می تونين دو تا از آهنگا رو گوش کنين.




در خواست 160 روزنامه نگار و فعال اجتماعی برای آزادی الهام افروتن


کانون زنان ایرانی: بیش از 160 نفر از روزنامه نگاران و فعالان اجتماعی کشور با امضاء نامه ای خطاب به رئیس قوه قضائیه خواستار آزادی الهام افروتن ، روزنامه نگار 21 ساله هرمزگانی که نزدیک به یک ماه در زندان است ، شدند.


در بخشی از این نامه آمده است :
"در آستانه فصلی سرد و در شرایطی که امید، مثل پرنده ای از آسمان مطبوعات میهن عزیزمان کوچ می کند به آستان خانه دادخواهی ملت پناه آورده ایم با طوماری که در آن نام شما را بر پیشنایش نوشته ایم؛ شما که مدیریت بخشی از این حاکمیت را به دست دارید که بیش از هر نهاد و سازمان و مدیریت دیگری داعیه دار دادخواهی ملت است."


متن نامه و اسامی امضاء کنندگان به این شرح است :

ریاست محترم قوه قضائیه
جناب آیت الله هاشمی شاهرودی
با سلام و احترام


در آستانه فصلی سرد و در شرایطی که امید، مثل پرنده ای از آسمان مطبوعات میهن عزیزمان کوچ می کند به آستان خانه دادخواهی ملت پناه آورده ایم با طوماری که در آن نام شما را بر پیشنایش نوشته ایم؛ شما که مدیریت بخشی از این حاکمیت را به دست دارید که بیش از هر نهاد و سازمان و مدیریت دیگری داعیه دار دادخواهی ملت است.
جناب آقای شاهرودی
اجازه دهید بی مقدمه و بی پیرایه بگوییم. که آنچه از دست می رود و باز نمی گردد به جوی، نه فقط آبروی رفته که جان آدمیان نیز هست.

ریاست محترم قوه قضائیه
در تاریخ سوم بهمن ماه سال جاری، در استان هرمزگان، شهرستان بندر عباس، یک هفته نامه محلی به نام تمدن هرمزگان بر اثر بی مبالاتی گردانندگان این نشریه، اقدام به انتشار مطلبی نمود که بدون شک محتوای آن نه مورد تایید تحریریه این نشریه و نه هیچ روزنامه نگار دیگری است که در چارچوب قانون اساسی و قانون مطبوعات این کشور و با علم به آن، حرفه سخت روزنامه نگاری را بر گزیده است.


بی شک تاکنون در جریان این پرونده قرار گرفته و مستحضرید که چاپ این مطلب در صفحه ای از نشریه صورت گرفته است که دختر جوانی به نام "الهام افروتن" مطالب آن را تهیه می کرد. شاید نیاز به این توضیح ضروری باشد که گردانندگان یک صفحه نشریه در برخی مطبوعات، بخشی از مطالب را خود، تحریر کرده و باقی را از منابع اطلاع رسانی ( و عموما رسمی) و با ذکر منبع، انتخاب و منتشر می کنند.


آنچه اینک، این نشریه و بیش از همه مسوول صفحه مذکور یعنی خانم افروتن را در شرایطی ناگوار قرار داده است، کپی کردن از مطلبی است که بدون شک سهوا و از روی اشتباه ( به علت کمبود وقت برای رساندن نشریه به موعد چاپ) به چاپ رسیده است. ظاهرا روزنامه نگار جوان و کم تجربه این نشریه، بی توجه به متن نویسنده یا منبع خبر( که یک وبلاگ شخصی و نه منبع رسمی بوده است)، و تنها با روئیت تیتر مطلب و با این گمان که متنی است در خصوص مبارزه با بیماری ایدز، به استفاده از آن مبادرت می ورزد.

جناب آقای شاهرودی
ما جمعی از روزنامه نگاران و فعالان اجتماعی، با امضای این نامه از حضرتعالی تقاضا داریم که با توجه به نگرانی عمومی که در مورد وضعیت جسمی و روحی این روزنامه نگار جوان وجود دارد، دستور رسیدگی به وضعیت ایشان و اطلاع رسانی درست به خانواده وی و افکار عمومی را صادر فرمایید.


فروزان آصف نخعی
ساسان آقایی
بهمن احمدی امویی
میثم احمدیان
ایمان ابراهیم بای
زهرا ابراهیمی
علی ابراهیمی
محمد رضا ارشاد
مهدی افشار
سید افشین امیر شاهی
اسدالله افلاکی
علی اقدم
محمدهاشم اکبریانی
علی اکرمی
ساناز الله بداشتی
آسیه امینی
شکوفه آذر
رضا انصاری راد
هوشیار انصاری فر
ابوالقاسم ایرانشاهی
سولماز ایکدر
سماء بابایی
امیر بابایی
سرگه بارسقیان
پیام برازجانی
ترانه بنی یعقوب
ژیلا بنی یعقوب
سهام الدین بورقانی
رحمان بوذری
عماد بهاور
المیرا بهشتی
سپیده بهکام
مصطفی بهمن آبادی
امید پارسانژاد
لیلا پاینده
مژگان جمشیدی
عادل پازیار
فریبا پژوه
بهنام پاکزاد
وحید پور استاد
عبدالرضا تاجیک
مهدی تاجیک
آرزو ترکتاز
ناهید توسلی
علیرضا توکلی
مریم جعفری
کریم جعفری
هادی چپردار
احسانه حاجی اسماعلی
مرجان حاجی رحیمی
آرش حسن نیا
محبوبه حسین زاده
سید رضا حسینی
شیرین حسینی
سید علیرضا حسینی
محبوبه حقیقی
شاهد حلاج
هادی حیدری
محمد حیدری
مرضیه خادم شریف
لیلا خاکسار
نازنین خسروانی
فهیمه خضر حیدری
سمیرا دالوند
فریبا داوودی مهاجر
صنم دولتشاهی
جواد دلیری
پرستو دوکوهکی
علی دهقان
قاسم دهقان
نیلوفر دهنی
عظیم رجب پور
مریم رضایی
بنفشه رمضانی
محمد رهبر
کیوان زرگری
احمد زیدآبادی
علی زهرابی
سجاد سالک
مهدی ساوالان پور
معصومه ستوده
امید سرخی
محمد رضا سرداری
مسعود سفیری
فرناز سیفی
علی شاملو
کاوه شجاعی
کاظم شکری
شهریار شمس مستوفی
علی شیدفر
آمنه شیرافکن
شادی صدر
محمود صدری
علی صدیقی
منصور ضابطیان
هادی عابدی
محبوبه عباسقلی زاده
آزاده عصاران
حبیب علیزاده
آرش غفوری
نادر فتوره چی
حسن فرامرزی
عذرا فراهانی
علی فرح بخش
آیدین فرنگی
پناه فرهاد بهمن
گیسو فغفوری
فاضل قاسمی
سینا قنبر پور
محمد قوچانی
امید علیزاده
مسیح علی نژاد
فریده غائب
سونیا غفاری
رضا غیب شاوی
مرتضی کاظمیان
علی کدخدازاده
ناصر کرمی
یلدا کشفی
انوشیروان گنجی پور
حدیث لزر غلامی
محسن مالج
حمید متقی
نیلوفر محبعلی
فخرالسادات محتشمی پور
داوود محمدی
مهناز محمدی
حسن محمدی
علی اصغر محمدی
آزاده مختاری
پ یه مددی
مهدیه مصطفایی
علی معظمی
سهیل معینی
پیمان مقدم
علی ملائکه
اکبر منتجبی
جواد منتظری (خبرنگار)
لیلا موری
مریم میرزا
مریم میرزایی
فخرالسادات میرفتاح
فیروزه مهاجر
احسان مهرابی
کیوان مهرگان
حسین نورانی نژاد
معراج نادری
مریم نراقی
سهیلا نیاکان
لادن نیکنام
نسرین وزیری
محمد ولی زاده
اعظم ویسمه
هنزله هدایتی
مهدی یزدانی خرم
هیوا یوسفی
محمد یاشار هدایی



February 20, 2006


الپر:


"الهام افروتن را اگر تا يك ماه پيش هيچكس نمي‌شناخت و اگر يك روزنامه‌نگار ساده كم‌تجربه در يك نشريه محلي كم‌تيراژ بود، اكنون همه كساني كه اخبار را مي‌خوانند و مسائل حقوق بشري ايران را پيگيري مي‌كنند او را مي‌شناسند. او به دنبال يك اشتباه مطبوعاتي به خاطر انتشار يك طنز سياسي در صفحات اجتماعي هفته‌نامه تمدن هرمزگان بازداشت مي‌شود، در حالي پشت پرده كل ماجرا انتقام و حال‌گيري يك جريان سياسي از ديرباز نماينده بندرعباس و مدير اين هفته نامه است. مديرمسئولي كه نامردي هم نكرد و سريعا خود را كنار كشيد تا همه تقصيرها به گردن خبرنگار جوان روزنامه بيفتد.


اين دختر قرباني يك دعواي سياسي مي‌شود، به زندان مي‌رود، زير فشار قرار مي‌گيرد و اذيت مي‌شود. يك هفته قبل هم پرونده او و هم خود او توسط قوه قضاييه از اداره اطلاعات استان گرفته مي‌شود و به تهران، زندان اوين، منتقل مي‌شود. سه روز قبل كه خبر خودكشي او منتشر شد، او در تهران بوده و روز گذشته كه يك مقام مسئول در قوه قضاييه خبر خودكشي او را تكذيب كرد، آنطور كه شنيده مي‌شود او در حال كما در درمانگاه اوين است..."


ادامه در وبلاگ الپر...



February 19, 2006


راستی، اين مدت خيلی پيغام گرفتم که وبلاگم گاهی ديده نمی شه. مشکل از فضای وبلاگم بود که عوضش کردم. احتمالا ديگه نبايد مشکلی باشه. ولی اگه باز مشکلی بود ممنون می شم بهم خبر بدين.




ديروز خوش گذشت. انجمن ايرانی های دانشگاهمون که فقط به درد مهمونی گرفتن می خورن تو يه کلابی دی جی ايرانی آورده بودن. اسمش دی جی سلطانه و به نظر من سليقه اش خيلی خوبه. قردارترين آهنگ های دامبولی ايرانی و ترکی و عربی و خارجکی رو می ذاره. اين پارتی ها رو هم معمولا با انجمن لبنانی ها و ترک های دانشگاه برگزار می کنن و بچه های باحال لبنانی و ترک و صد البته آمريکايی های عشق پارتی هم می يان هميشه. خلاصه خر تو خر خوبی بود و بعد از مدت ها اخمالو بودن و بعد از يه ميگرن پنج روزه که از اول هفته شروع شده بود بهم خوش گذشت. اين جوانه اونقدر از اپل مارتينی تعريف کرده بود که من هم امتحانش کردم ديشب (البته اين کارامل اپل مارتينی) بود و خيلی خوشم اومد. کلی هم با آقای همسر رقصيديم و خل بازی درآورديم. از اون شبی که دوستام که اومده بودن شهرمون داشتن می رفتن و کنار خيابون با صدای ضبط ماشين ساعت چهار صبح رقصيديم (درحالی که من پيرهن تو خونه و کفش ورزشی و روبدوشامبر آقای همسر تنم بود!) تا ماشين بياد دنبالشون ببرتشون فرودگاه نرقصيده بودم. قبلاها يه موقع هايی تو خونه عين خلا برای دل خودم می رقصيدم. خيلی وقته اين عادت رو يادم رفته. بايد دوباره شروع کنم. هميشه که مهمونی تو کلاب نيست. هميشه هم که دوستای باحال آدم که کلی باهاشون مسخره بازی درآريم و دور کمر همديگه بشکن بزنيم نيستن. يعنی اصولا الان که هيچکدوم از دوستام به غير از آقای همسر نيستن و مهمونی های خل و چلی امون تو تهران هم که خدا می دونه کی برای من دوباره تکرار بشه. بايد بيشتر برقصم. خسته شدم از بس اخمالو جلوی اين مانيتور نشستم. توی کلاب دو سه تا پسر هم بهم گير دادن وقتی آقای همسر پهلوم نبود. اصولا بد نيست هر از چندگاهی يکی به آدم گير اينطوری بده (مودبانه با جمله های خوب، مثلا اينکه "از مدل موهات خوشم می ياد!!") آدم خوش خوشانش می شه و يادش می ياد هنوز پير نشده! (اگه آمپرتون می زنه بالا با خوندن يه همچين چيزايی اون قسمت دستتون رو که بين انگشت شصت و انگشت سبابه است گاز بگيرين و بگين واه واه واه استغفرالله! حالتون خوب می شه!)




برای يه کاری بايد چند تا از مطلب های وبلاگم رو به انگليسی ترجمه می کردم و برای همين مجبور شدم به آرشيوم سربزنم. اصولا هيچوقت آرشيو وبلاگم رو نخوندم، مگر اينکه تو سرچ وبلاگم دنبال يه چيزی بخوام بگردم. ايندفعه که مجبور بودم تو سال های مختلف آرشيو وبلاگم بگردم، کلی چيز جالب پيدا کردم، يعنی کلی خاطره جالب. فکر نمی کردم چيزايی که حداقل می نويسمشون از يادم برن، اما ديدم چقدر اتفاقات از يادم رفته بوده که با خوندن نوشته هام يادشون افتادم. بعضی اتفاقات بود که مثلا می خواستم کسی نفهمه چی بودن و با يه سری استعاره و جمله های کوچه علی چپی نوشته بودم که خوشبختانه هنوز آلزايمرم اونقدر حاد نشده که يادم نيفته منظورم چی بوده. خلاصه که فکر کردم چقدر خوب بوده که اين چندسال از زندگی ام رو نوشتم. يعنی برای خودم خوب بوده. البته آدم عاقل که بخواد به خاطر خودش خاطراتش رو بنويسه، بايد تو يه جای خصوصی بنويسه. البته من تو جاهای خصوصی، مثلا وبلاگ خصوصی، يا دفترچه خاطرات هر از چندگاهی چيزی نوشتم، ولی هيچ وقت مرتب نبوده. خلاصه که فکر کنم کرم وبلاگ نويسی باعث شده مرتب اين مدت خاطراتم رو در کنار چيزای ديگه نوشته باشم. حالا بايد دوباره سعی کنم بنويسم. اين قسمت هاش می شه برای دل خودم. منتها چون دل خودم تنبله و تو جای خصوصی مرتب نمی نويسه، اون بخشی از وجودم که کرم اين رو داره که تو جای عمومی بنويسه می تونه کمک کنه که خاطراتم هم برای دل خودم نوشته شه. و البته بزرگترين آرامش خاطر برام اينه که کسی مجبور نيست چيزی رو تو اينترنت حتما بخونه و اگه کسی از نوشته های من، چه اونايی که برای دل خودمه و چه اونايی که برای مخاطبه، خوشش نياد، خيلی راحت می تونه نياد سراغ وبلاگم. اين حس خوبی می ده بهم چون فکر می کنم در مورد هر چيزی که خودم دلم بخواد می تونم بنويسم. بايد خاطره هام رو بنويسم. فراموشی هميشه هم خوب نيست. گاهی آدم به خاطره هاش احتياج داره.



February 16, 2006


همين جوری...


يه عده آدم حالم رو بهم می زنن. حتی الامکان سعی می کنم خودم رو در معرض افکار مشمئز کننده اشون قرار ندم که حرص هم نخورم. هرچند که می دونم بالاخره هستن و رشد می کنن و خرخره کشورم رو چسبيدن. تعدادشون داره زياد و زيادتر هم می شه که البته تعجبی نداره. تو سيستمی که هيچ چيش درست نيست، آموزشش، فرهنگش، و خيلی چيزهای ديگه، اخلاق ها و تفکر های مزخرف رشد می کنن و بازتوليد می شن و زياد و زيادتر می شن. عامل بازدارنده ای هم وجود نداره که جلوشون رو بگيره.


***


يادم می آد روزای موشک بارون که می گفتن ممکنه شيميايی بزنن، مامان های ما يه سری ماسک و لباس برای بچه ها درست کردن (فکر کنم از يه برنامه ای تو تلويزيون ياد گرفته بودن) که مثلا به خيال خودشون موقع حمله شيميايی بچه ها محافظت بشن. يادم می آد مدرسه ها تعطيل بود و بابای من نمی ذاشت برم بيرون با بچه ها بازی کنم و من بايد خودم تو خونه درس می خوندم و به تنها چيزی که فکر می کردم صدای بچه ها بود که تو محوطه بازی می کردن و من هی تو دلم غر می زدم که چرا بابام نمی ذاره برم پايين مثل بقيه بچه ها بازی کنم. يازده سالم بود. تلويزيون هرموقع روايت فتح نشون می داد فوری کانال رو عوض می کردم. سال ها طول کشيد تا فهميدم آقايی که روايت فتح رو می ساخت همونيه که گفته خونه هامون رو بايد روی قله آتشفشان بسازيم. اولين بار درمورد اين حرفش تو يه جلسه ای که برده بودنمون علامه محمد تقی جعفری رو ببينيم شنيدم. علامه جعفری، همون پيرمرد بامزه و خوش سخن، داشت راجع به ماهواره ها حرف می زد و اينکه بايد آزاد باشن. خبر شهادت افشين ناظم رو که آوردن، شکه شده بودم. ذهن کودکانه ام نمی تونست تجزيه تحليلش کنه. اينکه چرا مامانش که سال چهارم دبستان معلممون بود گريه زاری می کنه اما خواهر افشين اينقدر قوی داره برخورد می کنه. گريه اش رو البته ديدم، وقتی لباس برادرش رو بهش دادن و من يواشکی نگاه می کردم. افشين برق شريف خونده بود. از اون باهوشا.


***


ازکرخه تا راين که تموم شد، يک ربع توی سينما زار زار گريه می کردم. همش به اين فکر می کردم که اون موقع که من به فکر بازی با بچه ها بودم و حرص می خوردم و با لباس های ضد شيميايی که که مامانم درست کرده بود بازی آدم فضايی می کردم يه عده آدم مشغول چه کارهايی بودن. از همون موقع بود که اگه تلويزيون روايت فتح نشون می داد کانال تلويزيون رو عوض نمی کردم. تازه يواش يواش شروع کردم به فهم اين که چی گذشته بوده. دايی اش استاد دانشگاهه. اونم شريفی بود. تو وزارت دفاع هم کار می کرده. داوطلب می ره جنگ. يک هفته مجبور بودن از همون آبی بخورن که رفيقاشون رو باهاش غسل کرده بودن. انواع و اقسام بيماری های گوارشی و روحی رو داره. از اون آدمايی که هيچوقت نمازش ترک نشده و واقعا اعتقاد داره. از وزارت دفاع خيلی سال پيش اومد بيرون. گفت ديگه نمی تونه باهاشون کار کنه. سرخورده شده بود.


***


"زمين سوخته" احمد محمود رو هيچوقت نتونستم تموم کنم. حتی به سختی شروعش رو می تونم بخونم. تمام تنم خيس عرق می شه. فضاسازی های روزهای اول جنگ حالم رو بد می کنه، می ترسم، غصه ام می گيره. از سوسنگرد هم نوشته. شايد تنها متن نوشته ای باشه که توش می شه ردی از تجاوز به دخترا تو سوسنگرد رو پيدا کرد. هرموقع به اون قسمتش می رسم ياد اين می افتم که "اون" درست يه هفته قبل از اينکه سوسنگرد با خاک يکسان شه مرخصی گرفت و از سوسنگرد برگشت. درسته که الان برام ديگه اهميتی نداره چون جزو همون لاشخورها شده. ولی فکر اينکه اگه يه مو از سرش کم می شد مامانم چه حالی می شد حالم رو بد می کنه. جای پسرش بود هميشه. پسر عزيز دردونه اش. خوشحال بود که نذرهاش جواب داده بود و زنده برگشت.


***


سه ماه بعد از عروسيشون جنازه اش رو آوردن. تو سن 17 سالگی مفقود الاثر شده بود. 12 سال. از روی پلاکش شناخته بودن. هيچوقت مرگ انقدر نزديک نبود. چهره مامانش هيچوقت يادم نمی ره. گريه هاش شب های احيا. گريه های باباش وقتی صدام رو گرفتن. چندباری که به بهانه اش رفتم قطعه شهدا داغ کرده بودم. فقط سنگ قبرها رو می خوندم. سن و سال هاشون رو. اونجا گاهی يادت می ره به گورستان خاوران فکر کنی و قبرهايی که سنگ هم ندارن. بنياد شهيد سيصد هزارتومن می خواست بهشون بده گمونم. از همون موقع ها بود که ديگه نديدم نماز بخونه.


***


حالم از يه عده ای بهم می خوره. يه عده آدم که همه چی رو می خوان قبضه کنن. عين لاشخورهايی که از خاطره های مرده ها هم دست نمی کشن. از اين روزهای کثافت هم حالم بهم می خوره. روزهايی که قانون جنگل توش بيداد می کنه. ايده ئولوژی ها و اعتقادات مردگان تحريف می شه و قصه های جديد مشمئز کننده در موردشون نوشته می شه. روزهايی که ديگه به زحمت ايدئولوژی ای به غير از پول و قدرت و گوسفندبودن می بينی. يه عده هم احساس دن کيشوت بودن بهشون دست می ده. يه عده هم شيزوفرنی يا پارانويای حاد دارن و با خيال راحت و بدون هيچ افساری برات اعتقاد و عقيده و ايدئولوژی جعل می کنن. گاهی فکر می کنم اگه آدم حتی الکی هم شده عرعر يا بع بع کنه بد نيست. ممکنه امر بهش مشتبه شه و دچار تناسخ گوسفندی يا الاغی بشه. اونوقت زندگی خيلی راحت می شه. اونوقت راحت می تونی هم خودت گول بخوری و هم بقيه رو گول بزنی. چقدر بايد انسان بدبخت باشه که راست ترين قصه ای که تاحالا نوشته شده قلعه حيواناته!




February 11, 2006


مراسم افتتاحيه المپيک زمستونی رو نگاه کردم امروز. به قشنگی المپيک آتن نبود، ولی نکته های جالب خودش رو داشت. مخصوصا که پرچم المپيک رو دادن 8 تا زن حمل کردن که ترکيبشون خيلی جالب بود. از سوفيا لورن و سوزان ساراندون گرفته تا فعال حقوق زنان کامبوجی و برنده جايزه صلح نوبل و ايزابل آلنده و اولين زن مسلمون برنده يک مدال المپيک. تيم ايران خيلی نحيف بود. فقط چند تا اسکی باز. کسی هم که پرچم ايران رو حمل می کرد يه اخمی کرده بود که. ولی اميدوارم که نتيجه های خوبی بگيرن. اين ساوه شمشکی ها خيلی تو اسکی اعجوبه هستن. اما حيف يه دونه زن هم نبود تو تيم ايران. يوکو اونو زن جان لنون هم اومد ملت رو به صلح فرا خوند و بعدش پيتر گابريل آهنگ "تصور کن" جان لنون رو خوند. اين مجری کانال ان بی سی هم که همش زر می زد و سر رژه تيم ايران هم به الف.نون يه اشاره ای کرد. امسال به دليل بی پولی نشد بريم اسکی. حالا اميدوارم برسم يه خورده از مسابقه های اسکی رو ببينم. اينجا يه سری عکس از مراسم افتتاحيه و بازی ها می تونين ببينين.




خب ننه من غريبم بسه! اين چند روزه شونصد تا مطلب نوشتم، اما يا پاکشون کردم يا تو فايل ورد ذخيره کردم و اينجا نذاشتم، از فحش و بد و بيراه تا آه و ناله و گريه زاری و چند تا هم مطلب جدی. واقعيتش اينه که بعد از جريان سفارت دانمارک من برای اولين بار واقعا از ايرانی بودن خودم شرمنده شدم. برای همين هم اونقدر تحت تاثير قرار گرفتم. وسط هفته ها هم که معمولا شبی سه چهار ساعت بيشتر نمی تونم بخوابم، برای همين خيلی ضعيف تر و احساساتی تر می شم! امروز تا چهار بعد از ظهر خوابيدم و الان احساس می کنم حالم خيلی بهتره! می دونم که دوشنبه استادم راجع به اوضاع ايران و آمريکا می خواد ازم بپرسه، تو ايميلش هم يه اشاره ای کرده بود. ولی خب مشکلی نيست. راجع به اون چيزايی که فکر می کنم بهش می گم. ذهنش بازه و درک می کنه. اصولا ملتی که تو دپارتمان ما هستن همشون خوبن. مرام فمينيستی دارن! حالا بعدا راجع به اين "مرام فمينيستی"! می نويسم. اون چيزی که من به اسم فمينيسم اين چند وقته شناختم خيلی خوب بوده و خوشحالم که تو اين دپارتمان بودم که هيچ نوع احساس تبعيض نژادی نکردم. همه به فکر هم ديگه هستن و سعی می کنن هوای هم رو داشته باشن. سال ديگه استادم نمی تونه به من پول بده، اما از الان دنبال اينه که من حتما سال ديگه پول بگيرم در صورتی که وظيفه اش نيست. بچه ها هم هوای آدم رو دارن. هر چند که اونقدر همه سرشون شولوغ درس خوندن و تز نوشتنه که خيلی نمی رسيم با هم بريم بيرون. تنها کلاسی که خيلی ازش راضی نيستم کلاس تئوری های فمينيستيه. با وجود اينکه استاد باحاله ولی يه خورده شل و وله و ميزان مطلب هايی که می خونيم هم کمه. هرچند من خيلی پرروام که در حالی که همين ها رو هم به سختی می رسم بخونم انتظار مطلب بيشتر دارم، اما واقعيت اينه که بزرگترين ضعف من تو قسمت تئوری فمينيستيه. از تئوری هم بدم می ياد، ولی خب آدم اگه خوب بلد نباشه کلی به مشکل برمی خوره نمی تونه از پس تحقيق هاش بربياد. اين هفته سرکلاس چهل و پنج دقيقه درباره باسن خانوم جنيفر لوپز حرف می زديم!! بحث هم کاملا آکادميک بود! راجع به نژادپرستی جديد و استفاده ای که رسانه ها از کليشه های جنسيتی و نژادی می کنن حرف می زديم و بخشی اش هم به باسن جی لو جان پرداختيم! داشتم تصور می کردم مثلا اگه سر يه کلاس علوم انسانی تو ايران راجع به ماتحت سوزان روشن بخوايم حرف بزنيم چه وضعی به وجود می ياد!! خلاصه که اگه فکر کنم سفارت دانمارک رو بی خيال و باسن جی لو جان رو عشق است اوضاعم خيلی بهتر بشه!



February 8, 2006


معذرت خواهی!


من رسما معذرت می خوام که نوشتم "کثافت" و لينکش کردم به اين عکس حاجی بخشی. فحش دادن اصلا کار خوبی نيست (گاهی به آدم فشار می ياد از دستش در می ره!!)* عکس های حاجی بخشی رو هم می ذارم اينجا محض معذرت خواهی دوبله! لذت ببريد...



*اين مطلب در جواب اين کامنت نوشته شده:

کثافت راساً خود تویی! این آدم پسرش و دامادش جلوش شهید شدن و خودش جانبازه تو چه گهی خوردی؟

سید | February 8, 2006 05:03 PM




February 6, 2006


بدون شرح...


اول: اتومبیل سفارت دانمارک در داخل سفارت به آتش کشیده شد / دانشجویان کفن پوش آماده ورود به سفارت


دوم: هجوم دانشجویان به داخل سفارتخانه/ سالن غذاخوری سفارت در آتش/ تشکیل هیات سینه زنی در محوطه سفارت


سوم: جانشین فرمانده نیروی انتظامی: شور انقلابی و غیرت اسلامی شما قابل تحسین است/ حضور خواهران در بین تجمع کنندگان


***


اين هم عکس های يکی از پرافتخارآميزترين روزهای ايران:
يک - دو - سه - چهار


انصافا اين خبرگزاری مهر چه سنگ تمومی گذاشته تو ثبت اين حادثه تاريخی و پرافتخار! اصلا هم مشکوک نيست!!



February 5, 2006


نچ! اصلا نظری ندارم! هيچ نظری. نه در مورد کاريکاتور ها، نه در مورد پرونده تخمی (بر وزن هسته ای) ايران. روزنامه دانشگاهمون چند ماه پيش يه کاريکاتور چاپ کرد که کاندوليزا رايس داره به کنيا وست يه چيزی می گه و توش از کلمه "نيگر (کاکاسياه)" استفاده کرده بود (و البته بماند که کلمه نيگر نقل و نبات کنيا وسته اصولا و ظاهرا کاريکاتوريست قصد نيش و کنايه داشته به اين قضيه)، بعدش يک غوغای اساسی شد، يک عالمه مطلب بر ضد اون کاريکاتوره چاپ شد، يه سری کمپين کردن که به روزنامه ديگه کسی آگهی نده و از اينجور حرفا. البته کسی تظاهرات نکرد و جايی رو هم به آتيش نکشوند. خلاصه که گه با گه جواب داده نشد. تفسير قضيه يه چيزی بايد باشه تو همون زمينه گه شناسی، عين فيلم "مونيخ" (حالا ربطش بمونه برای بعد)، منم تخصص چندانی تو اين زمينه ندارم پس نظر نمی تونم بدم. پرونده تخمی ايران هم به نظر من و شما هيج ارتباطی نداره و باز هم تو جستار آسيب شناسی گه شناسی قرار می گيره که گفتم توش تخصص چندانی ندارم. پس بی خيال!


حالم خيلی متوسطه. يه مدت قاط زده بودم اساسی، بعد امروز سر يه حادثه و سر به هوايی هميشگی ام يه ضربه خورد سمت چپ چونه ام، سمت راست مغزم بدجوری تکون خورد (من تو کف ارتباط سمت چپ چونه با سمت راست کله هستم)! بعد يهويی بعدش احساس کردم قاط زدگيم يه خورده پيچيدگی اش کم شد. يعنی يهويی يادم افتاد هنوز يه چيزی به اسم مغز تو کله امه که حتی با وجود عدم کارايی مفيد به هر حال وجود داره و بايد ازش مواظبت کرد. شايد هم مغزم کمی جابجا شده بود با اين ضربه اومد سر جاش. خلاصه که فکر کردم بهتره به حرف های دختره گوش ندم و بشينم يه گوشه ماستم رو بخورم. تازه خنده دارش اينه که تازگی ها کشف کردم يه چيزايی ياد گرفتم اين چند وقته که به قول بابام سوسک شدم از بس ادای درس خوندن درآوردم. خلاصه با کشفم حالم کردم. بعد فکر کردم ديدم کلاهم رو بايد بگيرم باد نبره، ساير مسائل غير از کلاه من هم واسه خودش يه چيزی می شه چه من بخوام چه نخوام، چه قاط بزنم چه نزنم. برای همين امروز نشستم پنجاه صفحه درس خوندم. روزنامه دانشگاه رو هم ديگه نمی خونم از بس که توش تحليل های تخمی راجع به پرونده تخمی ايران چاپ می کنن. صد رحمت به وبلاگ های فارسی. شبکه های خبری رو هم نگاه نمی کنم از بس آگهی مزخرف و خبرهای جنايی نشون می ده. بی بی سی می خوندم که لااقل کفران نعمت نکرده باشم حالا که اينجا مشکل فيلترينگ نداريم. مامانم هنوزم چشمش رو باز نکرده ولی می گه از گوشه اش نور می بينه و اميدواره که چشمش ببينه وقتی بازش کنن. خاله ام سرطانش اود کرده. عمه ام غده اش دو سانتی متر بزرگتر شده ولی فعلا برای بار شيشم عملش نمی کنن تا چهار ماه ديگه. مشی هم عمل کرد و حالش خوبه ظاهرا. بماند که عين مشنگ ها واسه همشون يه سری عر زدم. يکی نيست به من بگه آخه به تو چه. از روشی صد ساله خبر ندارم. پيشوی "خيکی خپل جونم" تفلدش بود، بعد امروز بسته پستی اش رو باز کردم ديدم برام کادوی تفلد فرستاده! کلی ذوق کردم و کلی حرص خوردم که اين سال ها تولد هامون رو پيش هم نيستيم من کيک بمالم رو صورتش. حالا اينا رو هم ولشون کنين. يه سری به اين کتابخونه و جادو بزنين چهار تا چيز خوب گير بيارين روحتون شاد شه. اين آهنگه رو هم بد نيست گوش بدين. بهتون قول می دم هيچکس نمی تونه پوز من رو تو مزخرف نويسی بزنه! شب بخير! نيستی، هيچ وقت نبودی....


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage