خورشید خانوم



« February 2006 | Main | April 2006 »


March 31, 2006


وراجی های بی خوابی


بالاخره اين پرزنتيشنم رو دادم خلاص شدم. دهنم سرويس شد اساسی، بايد راجع به همه تحقيق های عملی که درباره خانواده و جامعه شناسی جنسيت (يا همون جنسگونگی) که تو يه ژورنالی انجام شده بود حرف می زدم و نقدشون می کردم. البته خوبيش اين بود که خودم بايد انتخاب می کردم چيکار کنم و منم فقط چند تا موضوع خاص تو خانواده رو انتخاب کردم، وگرنه اگه راجع به همش می خواستم حرف بزنم بايد حداقل 300 تا تحقيق رو می خوندم! ولی خب کلی پدرم دراومد. دو روز نخوابيدم و غيره. يک ساعت يه کله حرف می زدم. بعدش خيلی همه گفتن خوب بود کارم خيالم راحت شد. فقط امشب خونه رئيس دانشکده آقای همسر مهمون بوديم، من عين روح سرگردان شده بودم با يه چشم قلمبه قرمز. راجع به تنها چيزی که حرف زدم با ملت فوتباليستای خوشگل ايتاليا و اسپانيا بود! در کمال تعجب اسم مورينتز رو هم يادم رفته بود. امسال تو جام جهانی هست؟ يادتونه که جام جهانی قبلی من خودم بهش يه جام دادم!


***


برای امروز بايد يه کتابی از جوديت باتلر می خونديم. يه فيلسوف خيلی معروفه که يه سری از کتاب هاش هم راجع به جنسيته. ايده هاش خيلی خوبن، اما خيلی هم پيچيده ان. با بدبختی بخشی از کتاب رو که برای امروز بايد می خونديم خوندم و چيزهای زيادی هم ياد گرفتم. ولی يه خورده هم عصبانی شدم. نمی دونم ولی آدم حداقل از نوشته های فمينيستی انتظار داره که يه جوری باشن که همه بتونن بفهمن، نه اينکه فقط يه قشر خاصی از زن ها که بيشترشون امتيازهای بيشتری از بقيه داشتن تو زندگی اشون و به اصطلاح اليت هستن بفهمن چی می گه، يا اينکه اصلا نفهمن چی می گه. خيلی از اين فيلسوف های باحال ايده های خوبی دارن، مخصوصا راجع به اينکه زبان چه قدرت مخربی داره و چقدر خيلی از مشکلات و نابرابری ها و تبعيض های جنسی و دوگانه ها و تفاوت های زن و مرد رو همين زبان به وجود می آره. اما درعين حال همين حرف ها رو يه جوری پيچيده می گن که زبانشون خودش يه دوگانه اليت و غير اليت به وجود می آره. نمی خوام بی سوادی خودم رو توجيح کنم. مسلما من حالا حالا ها بايد بخونم و خيلی پشتوانه تئوريکم ضعيفه، و در ضمن از حرف های باتلر هم کلی چيز ياد گرفتم. ولی خوب حرصم در اومد از پيچيده نوشتنش و احساس کردم مدل نوشتنش ناقض ايده هاشه. از خيلی های ديگه هم شنيدم که همچين عقيده ای دارن و امروز که استادمون فيتيله پيچ شده بود از سوال های عجيب غريب ما يکی از بچه ها خيلی شيک اين چيزايی که من اينجا دارم می نويسم رو تند تر به استاده گفت. منکه عمرا از اين حرف ها تو کلاس بزنم (عدم اعتماد به نفس به خاطر اينکه سوادم کمه). ولی حس خوبی داشت که ببينم بقيه هم مثل من فيتيله پيچ شده بودن اين کتاب رو خوندن. تازه اونا مشکل زبان هم ندارن مثل من. حالا منم عقده هام رو به جای کلاس تو وبلاگم خالی می کنم!!


***


يه قضيه ای داره خيلی تند و تيز می شه. ناراحتم که اينطوری شده. منم خنگ اين وسط بيخودی از يه سری چيزا باخبر شدم در صورتيکه اونقدر بينش ندارم که بتونم اصلا تجزيه تحليل کنم چه اتفاقی داره می افته. خلاصه که فقط می تونم بگم از برچسب زدن به آدم ها بدم می ياد (خودم چندباری ناعادلانه برچسب خوردم و می دونم که چقدر حس بدی داره.) اميدوارم راجع به اين قضايا ديگه هيچ چی به طور خصوصی نشنوم چون کاری از دستم بر نمی آد و فقط غصه می خورم.


***


من وقتی خيلی بی خوابی می کشم به زور خوابم می بره. الانم هم به همين مشکل دچار شدم دارم شر و ور می نويسم اينجا. تلويزيون هم روشنه داره يه فيلم تخماتيک از زندگی MC Hammer نشون می ده. يهويی کنجکاو شدم برم ببينم چی به سر اين آدم اومد. يه زمانی خيلی با آهنگاش حال می کرديم تو مهمونی ها. بعد ديدم چند وقته وبلاگ زده! جالب بود برام هر چند نوشته هاش چنگی به دل نمی زنه و عکسايی که با موبايلش می گيره هم خيلی بدن!


***


الان يه گزارشی از کريستين امانپور داد راجع به زنا تو فلسطين. گزارشش رو دوست نداشتم، مثل خيلی گزارش های ديگه که زنای ايرانی و فلسطينی و غيره رو تبديل به يه سوژه جذاب می کنن، انگار اينا آدمای درجه دومی هستن که حالا اگه تو دانشگاه راجه به فرويد و فمينيسم و غيره حرف می زنن عجيبه و می شه ازش يه برنامه جذاب درست کرد که ملت غربی دهنشون باز بمونه. الان حال ندارم بهتر توضيح بدم منظورم چيه حالا شايد بعدا بيشتر توضيح بدم. ولی ميون گزارشش يه دانشگاهی رو نشون داد عين دانشگاه های ما يکی دم در دانشگاه وايساده بود حجاب و لباس دانشجوها رو چک می کرد. يهويی مو به تنم سيخ شد ياد پرنسس های دانشگاهمون افتادم که هرروز از سرتا پامون رو ورانداز می کردن و هی بهمون گير می دادن. ياد روز اول دانشگاه دوره ليسانسم افتادم که دکتر بيرجندی رئيس دانشگاه از سر کلاس منو کشيد بيرون می خواست اخراجم کنه چون از بيرون کلاس ديده بود مقنعه ام رفته عقب. اين چيزا رو چند وقت بود يادم رفته بود. چقدر زود آدم بعضی چيزا يادش می ره و به بعضی چيزا عادت می کنه. ولی چقدر راحت اون ترس دوباره می ياد و همه خاطره های بد دوباره زنده می شه. برم تلاش کنم بخوابم تا بيشتر از اين شر و ور ننوشتم! تازگی ها بيخوابی منو شديدا وراج می کنه!


پ.ن. راجع به هفت شين می نويسم دوباره به زودی.



March 27, 2006


با وبلاگ نمی شه انقلاب کرد ولی...


من تا پنجشنبه نمی رسم فکرام رو جمع و جور کنم راجه به بقيه شين ها بنويسم چون يه کنفرانس ناجور! دارم و يک عالمه درس. الان که 9 صبحه تازه يه مقاله ای تموم شد بايد برم بخوابم سه ساعت ديگه پاشم. فقط می خواستم دو تا نکته رو بگم. يکی اينکه لينک دوستانی که در اين باره نوشته ان و لينکش رو برام گذاشتن (يا اينکه نفرستادن) رو هم همون موقع زير مطلب بعدی ام می ذارم (يا اگه مربوط به شرط خاصی است اونجا نقل قول می کنم). ببخشيد اگه الان نمی ذارم. يه سری رو تو سايت زنان رو درفت گذاشتم ديروز، اگه برسم اونا رو مرتب آپ ديت می کنم.


يه نکته ديگه هم با توجه به نظرات نه چندان دوستانه بعضی از دوستان در گوشه و کنار. دليل اينکه برای من نوشتن درباره اين موضوع اينقدر مهمه تو همين وبلاگی که به هيچ عنوان اعتقاد ندارم می شه باهاش انقلاب کرد اينه که درست از همون موقعی که قبل از عروسی ام تو وبلاگم درباره اضافه کردن شرايط ضمن عقد نوشتم تا الان، شايد بيش از 50 تا ايميل از آدم های مختلف (99 درصد دخترها) گرفته ام که سوال های مختلف در مورد نحوه اضافه کردن شرايط، آدرس محضری که عقد کرده ام و غيره مطرح کرده ان که اصولا من هيچوقت درباره هيچ مطلب ديگه ايم اينقدر ايميل نگرفته ام. شادی صدر هم بعد از اون مطلب من يه مقاله تو ياس نو نوشت که اگه درست يادم باشه اونم زياد در اين مورد ايميل گرفت بعد از اون مطلب (بماند که تو اون مطلب اسم وبلاگ من رو گذاشته بود و بابام هم اون مطلب رو خوند که البته من اصلا به روی مبارک خودم نياوردم ولی کمی تا قسمتی ضايع شد با توجه به اتفاقاتی که سر عروسی ام افتاده بود!!) يه مدتی در اين مورد يه مطلبی تو سايت زنان هم گذاشته بوديم که به سايت زنان هم ايميل زياد می اومد که باعث شد آدرس و شماره تلفن محضری که من توش عقد کردم رو بذاريم تو سايت ار بس ملت خواسته بودن يه محضری که گير نيست بهشون معرفی کنيم. شادی تو سايت راهی هم يه مطلبی گذاشته بود چند وقت پيش درباره اين شرايط که راهی هم ايميل زياد گرفت. الان هم مطمئنم سايت زنستان يک عالمه ايميل در اين مورد خواهد گرفت. خلاصه که ممکنه مردم کوچه خيابون ندونن اکبر گنجی کيه و قضيه فقط تو وبلاگ ها و سايت ها باشه و مهم نباشه اگه مثلا فقط 1000 تا خواننده و نويسنده وبلاگ ها راجع به اکبر گنجی بدونن و بقيه ندونن. ولی مهمه که 50 زن حتی اگه "بورژوا" و "بچه پولدار" باشن که توانايی آن لاين شدن داشته باشن و تو "باند" ما باشن و غيره راجع به اين مسائل بدونن. قضيه اضافه کردن شرايط ضمن عقد تو عقدنامه من و بخشيدن مهريه ام و بعدش مهريه مسخره ام که آقای همسر جوگير شد يهويی پيشنهاد بيمه درمانی مادام العمر داد (اما الان می زنه زيرش از بس بيمه گرونه اينجا، منم اذيتش می کنم به شوخی می گم مهرم رو بده!) باعث شد بعضی از دخترهای فک و فاميل و دوستامون هم به اين مساله علاقمند شن و يه سری پرس و جو کنن و مشخصا يکی از دخترهايی که بعد از من ازدواج کرد هم مهر نگرفت و به جاش حق طلاق و سفر و کار و انتخاب محل سکونت گرفت. (بماند که خيلی های ديگه رو می شناسم که قبل از من اينکار رو کردن و الگويی شدن برای من.)


به خاطر همه اين دليل ها خيلی خوشحال شدم وقتی ديدم مجله زنستان اينقدر مفصل به اين بحث پرداخته تو شماره جديدش. مخاطب های همين وبلاگ ها هم روز به روز تغيير می کنه و بيشتر می شه و مطمئنا اين شماره مجله زنستان تعداد مخاطب هاش خيلی بيشتر از اون مطلب های چند سال پيش وبلاگ من و سايت زنان هست. به خاطر همين هم کلی می تونه باعث ايجاد تغيير بشه (بازم می گم حتی اگه مخاطب هاش از اون "بورژواهای روشنفکرنما" به قول بعضی از شماها باشن که از فکرشون هم تازگی ها کهير می زنين!) وبلاگ ها هم با پرداختن به اين شرايط ضمن عقدی که تو سايت زنستان نوشته شده می تونن علاوه بر نقد اين شرايط و احتمالا پيشنهاد جايگزين های بهتر، به بهتر ديده شدن اين شرايط کمک کنن. حتی اگه يه نفر از مخاطب های وبلاگ شما هم اين شرايط رو تو عقدنامه اش بذاره، کلی اتفاق مهمی افتاده. پس اينقدر بدبين نباشين. آره با وبلاگ نمی شه انقلاب کرد، ولی تغييرهايی خيلی کوچولو می شه داد. من خودم شاهد اين قضيه بودم بارها. شما هم فکر کنين شايد چند تا نمونه يادتون بياد. بعدش هم به جای اينکه اول ببينين چه کسی يه حرفی رو می زنه، اول ببينين اون حرف چيه. می تونين تا آخر عمرتون هم با نويسنده اون مطلب چپ باشين و اصلا ازش خوشتون نياد، ولی برای زير سوال بردن يه مطلب خيلی دليل های قانع کننده تری لازمه و مطمئن باشين از نوع نقدتون آدم قشنگ می تونه حدث بزنه که دارين مطلب رو نقد می کنين يا نويسنده مطلب رو. (و خب لازم به گفتن نيست که نقد نويسنده به جای متن از اعتبار استدلال و چيزهای ديگه آدم شديدا کم می کنه!)


وای چقدر يک کله چرت و پرت نوشتم. بی خوابی و سيگار و کوکا هايپرم کرده ظاهرا. برم بخوابم تا بدبخت تر نشدم!


پ.ن. خوشبختانه اون موقع که خواستم مطلب رو بذارم سايتم کله پا شده بود و نتونستم بذارمش. الان اومدم دوباره مطلب رو خوندم يه سری مطالب دردسردارش رو حذف کردم. استغفرالله! واقعا اميدوارم بتونم جلوی دهنم رو بگيرم يه سری حرف ها رو نزنم!



March 26, 2006


شين دوم (حق سفر)
2. زوجه اجازه دارد از هم اكنون هرگاه خواست به خارج از كشور برود و نياز به اجازه مجدد زوج ندارد. چه براي اخذ يا تمديد يا تجديد گذرنامه و اين اجازه دائمي است.


(1)
زن دلش می خواست بره انگليس برادرش رو که پناهنده بود بعد از سال ها ببينه. (خود زن تحصيل کرده انگليسه و همسرش هم همينطور) خرج سفرش رو هم برادرش حاضر بود بده. مرد از اول هم علاقه ای به خانواده زن نداشت و مشکل ايدئولوژيکی هم باهاشون داشت. آخرين باری که زن رو ديدم گفت هنوز هم حاضر نشده محضر بره و اجازه بده که زن گذرنامه بگيره. بهم گفت تو رو خدا تو اين مجله اتون بنويسين راجع به اين مردهايی که نمی ذارن زنشون گذرنامه بگيرن.


(2)
توی اداره گذرنامه باهاش آشنا شدم. يه زن چادری مسن. سفر سوريه برده بود از يه جايی. اومده بود التماس می کرد که بهش گذرنامه بدن. با شوهرش مدت ها بود اختلاف داشت. مرد طلاقش نمی داد. حاضر هم نبود بياد امضا بده که به زن گذرنامه بدن. اشک به پهنای صورت زن می ريخت. می خواست بره پيش "حضرت زينب" دعا کنه شوهرش يا طلاقش بده يا ديگه کتکش نزنه.


(3)
هفتاد سالشونه. پير و بداخلاق شده ان و گاهی وقت ها خيلی با هم دعوا می کنن. گذرنامه زن باطل شده. می خواد تمديدش کنه که هم بره کربلا و هم بره يکی از کشورهای خليج فارس دخترش رو ببينه. هفت ماهه که مرد قراره بره محضر اجازه صادر کنه برای اينکه زن گذرنامه بگيره. اما نمی ره. به همين راحتی! نمی گه که اجازه نمی دم. فقط هر دفعه يه بهانه ای می ياره و الکی زن رو سر می دوونه. عين بقيه بازی هاشون. زن هم می گه نبايد خيلی سربه سرش گذاشت چون ممکنه لج کنه و بگه اصلا اجازه نمی دم. هنوزم داره باهاش کج دار و مريض رفتار می کنه شايد بالاخره بره اجازه رو بده.


(4)
زن و مرد هردو آلمان زندگی می کردن و دوتا بچه داشتن. زن داشت فوق ليسانسش رو می گرفت. مرد با زن ديگه ای رابطه داشت. می يان ايران برای ديدن خانواده. مرد و بچه ها دو هفته زودتر برمی گردن. وقتی زن می ره فرودگاه که برگرده می بينه شوهر ممنوع الخروجش کرده. نه می تونه بره آلمان بچه هاش رو ببينه، نه می تونه ادامه تحصيل بده. کلی دوندگی می کنه تو ايران برای طلاق غيابی که تا اونجايی که من خبر داشتم موفق نشده بود و خواسته بود غيرقانونی از مرز خارج بشه که دستگيرش می کنن و می ندازنش زندان. نمی دونم ادامه کارش چی شد. (اين قضيه خيلی قديميه شايد الان جزئياتش دقيق يادم نمونده باشه. از يه وکيل شنيدم قضيه رو.)


(5) زن تو امتحانای بورس دکترا خارج از کشور قبول شده بود. شوهرش نذاشت بره. به همين راحتی! (بچه هم نداشتن.)


راجع به اين موضوع ديگه داستانی نشنيدم. اما شايد شماها شنيده باشين. روابط خانوادگی خيلی پيچيده است. بله، بحث بايد سر روابطی براساس احترام متقابل باشه. به قول دوستی بحث نبايد سر زن و مرد باشه و بايد در باره انسانيت باشه. اما اين ها نمونه های کوچيکيه که قانون اجازه می ده مرد به راحتی رو زندگی همسرش سلطه داشته باشه و گاهی مشکلات خيلی حادی به وجود بياره. مسخره نيست که يک زن هفتاد ساله نتونه بره دخترش رو ببينه فقط به خاطر لج بازی شوهرش؟ آيا يه زن با استعداد بايد از حق تحصيل تو خارج از کشور محروم شه فقط برای اينکه شوهرش با قضيه حال نمی کنه؟ اين قانون به شوهر حق سوءاستفاده از موقعيتش رو می ده و نشون می ده که يک زن به تنهايی قادر نيست مصلحت خودش رو تشخيص بده و بايد آقا بالاسرش تصميم بگيره و بهش اجازه بده. آخه کسی فکر نمی کنه چنين زنی پس اصلا صلاحيت تشکيل خانواده و بچه داری و غيره هم نمی تونه داشته باشه و پس کلا نبايد باهاش ازدواج کرد؟! حتی اگه با رفتن زنی به خارج از کشور کل اون خانواده از هم بپاشه، باز هم زن حق داره اين تصميم رو بگيره. می شه تصميمش رو نقد کرد (حتی از ديد مردسالارانه!) و گفت اساس خانواده از هرچيزی مهم تره. اما اينکه با يک قانون از پيش تعيين شده مواظب اين موضوع بود به بهبود شرايط کمکی نمی کنه و فقط روابط رو آلوده می کنه. مردی که اجازه سفر به زنش نده، خود به خود مفهوم خانواده و همراهی و همدلی رو زير سوال برده و ديگه خانواده ای باقی نمی مونه که قانون ازش بتونه محافظت کنه. بماند که خيلی موقع ها بعضی از مردها از اين قانون برای گروکشی و آزار دادن همسرشون هم استفاده می کنن. و بدترين مفهوم اين قانون اينه که می گه مردها صلاحيت اين رو دارن که تصميم بگيرن چه موقعی بايد برن خارج از کشور و چه موقعی نبايد برن، اما زن ها اين صلاحيت رو ندارن. حتی اگه به مفهوم خانواده سنتی اعتقاد داريم، اونوقت بايد بگيم زن و مرد هردو بايد اجازه شريک زندگی اشون رو بگيرن برای سفر خارج از کشور نه فقط زن. دو تا آدمی که باهم يک زندگی مشترک رو تشکيل دادن با عقل و احساسشون روابطشون رو پيش می برن و بايد اجازه داد اين عقل و احساس آدم ها که در همه موارد ديگه زندگی، مثل خانه داری، کار و درآمد، بچه داری و غيره تصميم می گيره، در مورد سفر هم تصميم بگيره.


راستی، اگه شما زنی هستيد که شوهرتون هميشه اجازه می ده به خارج از کشور مسافرت کنين، يا مردی هستيد که هميشه اجازه مسافرت به همسرتون رو می ديد، دليل نمی شه که بقيه هم اينطوری باشن. مردهايی هستن که از اين قانون سوءاستفاده می کنن. اگه شما طرفدار انسانيت هستين، بايد به اين قانون معترض باشين، چه مرد، چه زن. اگر شما مردی هستين طرفدار انسانيت، بايد موقع ازدواج خودتون پيشنهاد کنين که اين شرط در عقدنامه ذکر بشه. انسانيت با همکاری همه، زن و مرد، ممکن می شه، نه با تلاش نيمی از جامعه.



March 25, 2006


شين اول (حق طلاق)


1. زوج به زوجه وكالت بلا عزل با حق توكيل به غير مي‌دهد تا زوجه در هر زماني كه بخواهد از جانب زوج اقدام به متاركه نموده و از قيد زوجيت خود را رها كند به هر طريق اعم از اخذ يا بذل مهريه.


(1)
مرد کتک می زنه. مرد خسيسه. مرد تحصيل کرده است، زن هم همينطور. مرد بعد از دوسال از کار کردن زن، جلوی کارش رو می گيره. پدر زن ارتشی بوده. از اون آدم هايی که حرف حرف اونه. به زن حکم می کنه که با وجود تمام سختی ها با مرد زندگی کنه. زن يه قطعه زمين داره جايی با مالکيت مشترک با پدرش. مرد می خواد اين قطعه زمين به اسمش شه. زن حرفی نداره. اما پدر زن مخالفه. زن بين پدر و همسرش گير کرده. زن می ترسه که تنها دارايی که داره رو هم از دست بده و مرد هرموقع که خواست بندازتش از خونه بيرون. مرتب مرد اذيتش می کنه به خاطر اون يه قطعه زمين. مرد يه روز گلوی زن رو می گيره که خفه اش کنه. زن به کمک همسايه ها می ره کلانتری و پزشک قانونی. مرد محکوم می شه 20 هزار تومن ديه پرداخت کنه. پدر زن رضايت می ده که زن طلاق بگيره. اما می گه بايد به فکر خرج خودت باشی. زن 20 سال پيش مهريه نخواسته بود. مرد طلاق نمی ده. يه سالی زن رو سر می دونه تا تمام اموالش رو به اسم خواهرش کنه. ماشين و خونه رو می فروشه و پولش رو به حساب خواهرش می ريزه. بعد تازه موافقت می کنه. دادگاه براساس دارائی های کمی که مرد داره يه اجرت المثل کمی رو تعيين می کنه، بدون توجه به ارزش کارهايی که بيست سال زن تو اون خونه کرده بوده. زن با اين پول به زحمت می تونه پول پيش کرايه يه خونه رو بده. سهم زمينش رو به پدرش می فروشه. زن حقوق بازنشستگی نداره. زن رو من می شناسم. گوشه ای تو شهر شولوغ زندگی می کنه.


(2)
مرد همجنسگراست. خانواده اش هم می دونن. اما از دختری که پسنديده ان پنهان می کنن. زن از مرد خوشش می آد و ازدواج می کنه. وقتی می فهمه که مرد همجنسگراست می خواد از مرد جدا شه. مرد و خانواده اش اذيتش می کنن. چندين ماه بايد دوندگی کنه تا بتونه طلاق بگيره. زن رو می شناسيم. تو همين شهر مجازی زندگی می کنه.


(3)
زن دانشجوست. خانواده ای فقير تو جنوب شهر تهران. مرد می آد خواستگاری. خانواده می گن اگه می خوای ادامه تحصيل بدی و هر موقع دلت خواست از خونه بری بيرون که دانشگاه بری بايد سايه شوهر بالا سرت باشه. مرد بهش قول می ده بعد از ازدواج هم اجازه داشته باشه ادامه تحصيل بده هم کار کنه. مهريه زن سفر مکه است. بعد از ازدواج خانواده شوهر با تحصيل زن مخالفت می کنن و مرد هم مخالفت می کنه. زن هرطوری هست شوهر رو بعد از يک ترم مرخصی از دانشگاه راضی می کنه که بتونه ادامه تحصيل بده. بعد از فارغ التحصيلی مرد اجازه نمی ده کار کنه و می گه بايد بچه دار شيم. زن مخالفت می کنه. مرد شروع می کنه به آزار و اذيت زن. جلوی بيرون رفتن زن از خونه رو می گيره. گاهی کتکش می زنه. زن به فکر طلاق می افته. فکر می کنه هنوز جوونه و اگه بره يه شهرستان کوچيک پيش مادرپدربزرگش می تونه کار کنه و خرجش رو دربياره. يه سالی دنبال طلاقش بود. تا جايی که خبر داشتم هنوز نتونسته طلاقش رو بگيره. پدرش هم تو خونه زندانی اش کرده و می گه يا می ری خونه شوهر يا تو خونه زندانی می مونی.


(4)
زن شوهرش رو دوست داره. زن اهل کار نبوده هيچوقت، مرد هم حال نمی کرده زن کار کنه. زن به سر و وضعش می رسيد. خوشگل و خوش بر و رو بود. زن خونه، آشپزی مثل ماه! مرد زنی رو صيغه می کنه و زن می فهمه. زن می خواد طلاق بگيره اما مرد طلاقش نمی ده. زن نمی تونه تو دادگاه ثابت کنه که مرد زن دوم گرفته. زن دلش شکسته است. نمی دونم بالاخره طلاقش رو گرفت يا نه. حاضر شده بود 300 سکه مهرش رو هم ببخشه. زن ديگه به خودش نمی رسيد. دوستم می شناستش دورادور.


(5)
مرد نصف شب ها می رفت تو اتاق دختر بچه. زن دلش آشوب شده بود. دختر رو برمی داره می ره خونه خواهرش. دنبال طلاقش می افته. مرد می گه بچه مال من طلاق مال تو. زن می ترسه که بچه زير دست پدر بمونه. مرد رو می کشه!


(6)
مرد معتاد بازی های کامپيوتريه. هيچ مشکلی نداره. نه هيزه، نه دست بزن داره. نه خسيسه. فقط هرموقع می ياد خونه ساعت ها می شينه پای بازی. زن ديگه مرد رو دوست نداره. ديگه عاشقش نيست. ياد روزهايی می افته که دلش برای مرد می تپيد. براش غير ممکنه که بغل مردی بخوابه که ديگه بهش احساسی نداره. می خواد طلاق بگيره. هيچ جا حرفش رو قبول نمی کنن و می گن ادامه بدين به زندگی. توافق کنين. درست می شه. مرد حرصش دراومده و نمی خواد هيچ توافقی کنه. پدر زن هم حاضر نيست دختر رو خونه اش راه بده. می گه شوهرت هيچ چی اش نيست. تو هرزه ای. دلت هوای مردهای ديگه رو کرده. زن هيچ جايی رو نداره بره. معلمه. ماهی 150 هزارتومن حقوق می گيره. نمی تونه تنهايی از پس هزينه های زندگی اش بربياد. دلش عشق می خواد. داره هنوز با مرد زندگی می کنه.


(7) (8) (9) (10) (1000)
چند تا قصه ديگه می خوای برات بگم؟ تازه اينا قصه هاييه که خودم از نزديک يا دور شاهدشون بودم. چند تا قصه ديگه هم دارم. اما همين ها بس نيست؟ اگه زن هم مثل مرد حق طلاق داشته باشه آيا باعث نمی شه که تو يه روند ساده و صلح آميز دو نفر از هم جدا بشن و فاجعه و شکنجه روحی و جسمی و يارکشی به وجود نياد؟ می گی مهريه رو بايد زن ببخشه. درست می گی. هيچ زنی رو نمی شناسم که حق طلاق گرفته باشه و مهريه اش رو نبخشيده باشه. مخالف صددرصد مهريه ام. آرشيو وبلاگم رو بخونی می بينی سر ازدواجم چقدر سختی کشيدم تا بابام رو راضی کنم مهر نگيرم. اما بخشيدن مهريه فقط در صورتی منطقی هستش که زن اجازه کار کردن داشته باشه و علاوه بر اون داخل خونه هم به اندازه مساوی همسرش کار کنه. يعنی اينکه هردو شرايط برابر کسب درآمد داشته باشن، نه اينکه مثل اکثر موارد کارهای خونه هم به عهده زن باشه که حتی اگه بيرون از خونه هم کار کنه، باز به خاطر مسئوليت های بيشترش تو خونه نتونه مثل مرد درآمد داشته باشه (تازه تبعيض های شغلی و درآمدی و مديريتی که نسبت به خيلی از زن های شاغل در مقايسه با مردها می شه رو فاکتور می گيرم فعلا!) فقط اگه زن بتونه مثل مرد قدرت کسب درآمد و پس انداز داشته باشه منطقيه که مهر رو ببخشه. چرا اينو می گم؟ چون اگه زن مهر رو ببخشه، بعد زمان های کسب درآمدش رو هم تو خونه سر کنه که طبعا به خاطرش حقوق هم نمی گيره، مرد هر موقع طلاقش بده اون زن هيچ پشتوانه مالی نداره که بتونه رو پای خودش وايسه. خيلی از پدرها هم از پذيرفتن دختر مطلقه تو خونه اشون امتناع می کنن به اين اميد که زن از خر شيطون پياده شه و برگرده خونه شوهر. ولی مرد می تونه تنهايی از نظر مالی از پس زندگی اش بربياد چون هميشه کار کرده.


ولی اگه زنی امکان کار کردن و پس انداز داره، هيچ دليلی برای گرفتن مهريه، حتی يک قرون وجود نداره. اونوقته که مهر معنی خريد و فروش پيدا می کنه. زنی که ممنوعيت کاری و شغلی نداره و باز بخواد مهر بگيره مثل اينه که اعلام کنه من يا چلاق و بی عرضه ام که نمی تونم پشتوانه مالی برای خودم درست کنم، يا اينکه علاقه دارم خودم رو بفروشم.


گرفتن حق طلاق واجبه. بخشيدن مهريه هم واجبه، اما به شرطی که زن امکان کار کردن و کسب درآمد و پس انداز داشته باشه.


حالا سراغ شين های بعدی هم می رم. خاطرات روزهای قبل از عروسی دونه دونه برام زنده شد!


و البته لطفا تفسير حقوقی شرايط ضمن عقد رو از ديد يک حقوقدان هم بخونين.



March 23, 2006


يه سوال جدی دارم! کسی می دونه به زبان فارسی درباره Nonviolence Theory (تئوری عدم خشونت) چيزدرست حسابی نوشته شده، يا ترجمه شده؟ اگه خبر دارين خيلی ممنون می شم اسم نويسنده و مشخصات نشرش رو بهم ايميل بزنين:
khorshid [at] gmail [dot] com


***


ممنونم برای ايميل ها. خشايار عزيز اين لينک رو بهم معرفی کرد و کتاب های "انديشه عدم خشونت " و "گاندی و ريشه های فلسفی عدم خشونت" رامين جهانبگلو فکر کنم خيلی مفيد باشه.


مهدی و راوی قصه های عامه پسند هم اين رو بهم معرفی کردن (اگه فيلتره اينجا برين). من خيلی خنگم، تو سايت بدون مرز درست حسابی نچرخيده بودم(فقط به قسمت سانسور زن توجه کرده بودم.). کلی چيزهای خوب در مورد تئوری عدم خشونت توی اين سايت هست. دست جادی (مترجم)، و سايت بدون مرز و وبلاگ گروهی فانوس درد نکنه با اين کار خوبشون.


اصولا خيلی ها می گن اين تئوری بدون خشونت خيلی مهمه با اين اوضاع الان ما. کاش آدم هايی که اهل تئوری و عمل هستن تو ايران راجع به اين تئوری با توجه به اتفاقايی که اين چند وقته تو ايران افتاده (مثلا اعتصاب سنديکا اتوبوس رانی، اتفاقای جنبش دانشجويی، گردهمايی فعالين زنان جلوی دانشگاه تهران و پارک دانشجو) بيشتر بنويسن و نقدش کنن. اينجا هم يه چيزی پيدا کردم. اين هم يه مطلب خيلی خيلی خلاصه به انگليسی. دو سه تا مقاله آکادميک به انگليسی هم دارم اگه کسی خواست بگه براش بفرستم.



March 22, 2006


اين رو 29 اسفند نوشتم، بعد ديدم خيلی چرت شده و نذاشتمش تو وبلاگم. الان اين مطلب بازتاب رو ديدم (لينک از طريق بلاگ نيوز) همچين قلقلکم اومد چند تا فحش آبدار تو وبلاگم بنويسم، بعد ديدم فحش بدم دوباره بايد بيام معذرت خواهی کنم! خلاصه که همين مطلب چرت رو می ذارم اينجا که يه موقع حناق نگيرم چون اصلا وقت ندارم دوباره چيزی بنويسم! (البته تو مطلب بازتاب منظورم به همون بحث مصدق و غيره است و اصلا با قسمت مشارکتش هيچ کاری ندارم!)


ملی شدن صنعت هسته ای!


روز ملی شدن صنعت نفت آدم رو ياد حرف های چند وقت پيش احمدی نژاد می ندازه که می خواست يه جورايی انرژی هسته ای رو با صنعت نفت مقايسه کنه و بگه انرژی هسته ای هم مثل نفت حق ماست و بايد ملی باشه. با بعضی از ايرانی ها، حتی روشنفکرهاشون که حرف بزنی می بينی يه جورايی ته دلشون واقعا همچين اعتقادی دارن که انرژی هسته ای حق مسلم ماست. حتی بعضی ها که می گن داشتن سلاح اتمی هم حقمونه چون کشورهای دور و برمون و آمريکا و اسرائيل سلاح اتمی دارن. خنده دارش اينه که نه احمدی نژاد مصدقه، نه انرژی هسته ای نفته. تفاوتش مثل تفاوت شب و روزه برای من و احتمالا خيلی های ديگه. آدم ها خيلی راحت، داشتن سلاح هسته ای توسط کشورهای ديگه رو توجيهی می دونن برای اينکه ما هم سلاح هسته ای داشته باشيم. بازی های سياست و قدرت مثل هميشه کثيفن و باعث می شن آدم ها يادشون بره اگه يکی کار غلطی کرده دليل نمی شه ما اون کار غلط رو بکنيم. چقدر اين روزها از زن های مختلف می شنوم که می ترسن برای به دنيا آوردن بچه ای چون احساس می کنن هيچ جا امن نيست. اين حرف های ساده سانتيمانتاليسم و احساس گرايی تلقی می شه و تو هيچ بحث و معادله ای نمی آد، چون دوره دوره عقل گراييه (بماند که کدومش واقعا عقل گراييه!) واقعيتش اينه که خودمون هم داريم پيام غلط می ديم به دنيا. دنيا هنوز مطمئن نيست که مردم ايران واقعا دلشون نخواد سلاح هسته ای داشته باشن. اختلافات سياسی و عقيدتی هم بين ايرانی ها اونقده زياده که اصلا نمی شه يه پيام واحد به دنيا داد. از دست آدم های معمولی کاری بيشتر از اين بر نمی آد که به دنيا نشون بدن مثل حکومتشون طرفدار خشونت و جنگ و سلاح هسته ای و غيره نيستن. اما همون کار رو هم يا نمی کنن، يا نمی تونن بکنن، يا اگه بکنن شيوه های ارتباطشون مورد انتقاد شديد قرار می گيره. همينجوری می شه که باز هم مثل هميشه برامون می برن و می دوزن. شايد زن هايی که نگرانن، تنها کاری که از دستشون بر بياد اين باشه که ديگه بچه ای به اين دنيا نيارن. منتظر بشينن همراه با بقيه هموطن هاشون که فکر می کنن ارتش آمريکا براشون صلح و آزادی و پول می ياره تا ارتش آمريکا بلايی که به سر افغانستان و عراق آورد سر ايران هم بياره.


سال جديد سال ترسناکيه! سالی که با تبريک عيد "مصدق جديد" (!) مملکت شروع خواهد شد و جنبش ملی شدن صنعت انرژی هسته ای به اوج خودش می رسه. فقط اگه آدم ها حواسشون باشه که نه احمدی نژاد مصدقه و نه انرژی هسته ای نفته...



March 20, 2006


من عصبانی ام. اين موقع که تازه سال تحويل شده نبايد از اين حرفا زد. ولی خب هيچکس رو ندارم که الان بتونم باهاش اينجا حرف بزنم الا اين وبلاگ زپرتی. نخونينش. حال و هوای عيد نداره.


آقای همسر که پذيرش نگرفت آخرش. امروز موقعی که سال تحويل می شد تو دفتر مدير گروهمون بودم. عيدی بنده هم اين بود که اين برنامه فوق ليسانس من که دو تا رشته با هم بود ديگه وجود نداره! يعنی ظاهرا اينا اشتباه کرده بودن برنامه رو راه انداخته بودن و يکی از مرکزهايی که بايد تاييد کنه اصلا تو جريان نبوده و حالا می گن که اصلا نمی تونه اين برنامه وجود داشته باشه. خلاصه من دو راه دارم، يا اينکه دو تا فوق ليسانس با هم بگيرم که معنی اش اين می شه که دو تا تز بايد با هم بنويسم و تابستون ها هم کلاس بگيرم که من يک قرون هم پول ندارم برای تابستون کلاس گرفتن (هر واحدی 800 دلاره که می شه 1600 دلار برای هر کلاسی). تابستون ها من درامد ندارم معلوم نيست پول کرايه خونه ام رو چجوری می خوام بدم، چه برسه به اينکه کلاس بگيرم. راه ديگه هم اينه که بيخيال ارتباطات شم و فقط مطالعات زنان رو بخونم. اون کلاسی هم که تو ارتباطات گرفتم کشک می شه اونوقت. برای تزم می خواستم بيام تابستون سال ديگه ايران. ولی حالا اگه فقط مطالعات زنان رو بخونم بايد سال ديگه تزم رو بنويسم و در نتيجه فقط همين تابستون رو دارم بيام ايران که خب منتفيه. چون نه پولش رو دارم الان، نه منطقيه که تو اين اوضاع بيام چون ممکنه ويزا بهم ندن دوباره و در نتيجه بايد يه تغييرات اساسی تو موضوع تزم بدم. تازه به خاطر موضوعی که اين يک ساله روش کار کردم، احتياج دارم به هر حال باز تو ارتباطات کلاس بگيرم. و چون بايد موضوعش رو فقط تو مطالعات زنان کار کنم احتياج دارم که کلاس های تئوری فمينيستی بيشتر ی هم بگيرم. بعد باز مجبور می شم تو تابستون کلاس بگيرم. اگه بخوام دوتا فوق ليسانس هم بگيرم، به احتمال قوی از سه سال بيشتر طول می کشه و من هنوز تو پول سال سومش موندم که يه قول های کمرنگی بهم داده شده، چه برسه به بعدش. بعدش هم اصلا اين برنامه مشترک خيلی خوب بود. واقعا باورم نمی شه که اينقدر الکی برنامه رو گذاشته بودن و اينقدر الکی هم لغوش کردن و من هم شدم موش آزمايشگاهی. ظاهرا اين برنامه مشترک باعث شده بود کلی دانشجو ثبت نام کنن برای مطالعات زنان که در حالت عادی ممکن بود نکنن و استادم می گفت خيلی ها ممکنه حالا کنار بکشن. حالا در ضمن من بايد تا دو هفته ديگه تصميم بگيرم که می خوام چی کار کنم، کميته هام رو تشکيل بدم و برای تشکيل کميته ها با استاد ها حرف بزنم. اصلا هم نمی دونم چی به چيه. هفته ديگه يه کنفرانس مزخرف دارم که بايد 50 تا مقاله رو خلاصه کنم و نقد کنم و اصلا وقت اينکه بشينم تحقيق کنم برای کميته ام رو ندارم. درست بعد از سال تحويل که مدير گروه عيدی ام رو داد اومدم تو محوطه دانشگاه به مامان بابام زنگ بزنم اين کارت تلفن هم نمی گرفت. عين خلا نشستم وسط دانشگاه گريه کردم. مسخره است. اين همه آدم ها بدبختی می کشن به خاطر مشکلات فجيع، بعد من هم احساس بدبختی می کنم به خاطر اينکه نمی تونم اون رشته ای که دوسش دارم رو بخونم و کلی کارم زيادتر می شه. لوسم نه؟ به جهنم. اعصاب ندارم. آقای همسر هم سر کلاسه الان نمی شه با اون دردل و غرغر کرد. دلم بغل مامانم رو می خواد الان فقط. عجب سال تحويل مزخرفی بود...



March 19, 2006


امسال هفت سين نداريم. سبزه هم سبز نکردم چون دير شد. اصلا عيد نداريم. پارسال اولين عيد تو خونه خودم بود و واقعا هم خوش گذشت. امسال تو درس غرق شدم و همه چی از يادم رفت. بعدش هم که اتفاقای بد افتاد. خوب شد حداقل مسافرت خوش گذشت. بعدش هم که نگرانی های کنفرانسی که هفته ديگه بايد بدم. نمی تونم بگم بابا عيده، بهاره، می شه به من يه هفته ديگه تعطيلی بدين عيد بازی کنم؟ می شه دو سه هفته ديگه کنفرانس من رو عقب بندازين؟ من فکر می کردم عيد هفته ديگه است! گفتم تا چهارشنبه اون هفته عيد بازی رو عقب می ندازم تا کنفرانس رو بدم و خيالم راحت شه. اما محاسباتم غلط بود. ملنگم ديگه! راديوی پانته آ رو گوش کردم، چند تا وبلاگ رو خوندم و ايميل هام رو چک کردم و ديدم همه تو حال و هوای عيدن. موقع سال تحويل من تو يه جلسه ای با يکی از استادهام هستم. اگه مسافرت نمی رفتم شايد وقت می کردم يه خورده عيد بازی کنم. ولی بايد می رفتم حتما. خب يه سال هم اينطوری شه. اکثر عيد های ايران رو دوست نداشتم و آرزو می کردم کاشکی عيد نبود. کاشکی اونقدر تعطيلی کسل کننده نبود. حالا برعکسش شده. انگاری که هيچ اتفاقی نيفتاده! عوضش يه اتقاقای خوب تو زندگی من و آقای همسر افتاده. به يه آرامش خوب و دوست داشتنی رسيديم. اميدوارم هميشه همينطوری بمونه...


خب حداقل تا اين يکی رو يادم نرفته که مجبور شم تو تابستون بگم (!)، عيد شما مبارک، دمب شما سه چارک!




فيل و فنجون!*


Ganji at Home.jpg


تو اين عکس های جديد آرش قشنگ معلومه چقدر گنجی لاغرشده. حالا فکر کنم يه دوره جديدی از سختی ها براش شروع می شه. هم مشکلات جسمی، وهم بلاهايی که سر همه دگرانديش ها آوردن بعد از آزادی از زندان. کنترل کردن تلفن هاشون، جاسوسی کردن درباره زندگی اشون، دنبالشون کردن هرجا که برن، هر ازچندگاهی پيغام تهديد آميز فرستادن، جلوی کارشون رو گرفتن و خيلی کارهای ديگه که بعضی ها رو بعد از آزادی خيلی اذيت کرد و باعث شد از ايران برن. کابوس هايی که بعد از آزادی هم تمومی نداره. اميدوارم آقای گنجی بتونه از پس کابوس های بعد از آزادی هم بر بياد...


* تيتر شوخی با عکاسه که تو کوزه افتاده!




راديو غربتستان - برنامه ويژه نوروز


Radio Ghorbatestan


روی عکس کليک کنين و برنامه راديويی رو که پانته آ خانوم گل به مناسبت عيد نوروز درست کرده گوش بکنين. يک عالمه موسيقی خوب داره و چند تا از بلاگر ها هم تبريک نوروزی گفته ان و صداشون رو ضبط کرده ان و پانته آ تو برنامه اش گذاشته. (اينجا هم کمی درباره برنامه توضيح داده.) من خيلی شوتم، اگه اين برنامه نبود فکر می کردم عيد هفته ديگه است! و يه معذرت خواهی گنده به پانته آ به خاطر اينکه بدقولی کردم و صدام رو ضبط نکردم. فکر کنم به يه دنيا به خاطر بدقولی و فراموشی معذرت خواهی بدهکارم...



March 18, 2006


00255-02-akbar-ganji.jpg



March 17, 2006


بهشت برفی!


خب من بالاخره سالم برگشتم! خيلی خوش گذشت، هم چند روزی که با دختر خاله ام بودم سان فرانسيسکو که رفتيم حسابی الواتی کرديم و کلی روحيه امون عوض شد، و هم دو روزی که رفتيم با آقای همسر اسکی. اين درياچه "تاهو" و کوهستان "سيرا نوادا" عين بهشت می مونه. منتهی بهشت برفی!


عصر روز دوشنبه از سانفرانسيسکو راه افتاديم به طرف درياچه تاهو. مسير 4 ساعته 7 ساعت طول کشيد، چون تو کوهستان گير برف و بوران شديد شديم. خيلی اوضاع ترسناکی بود و حسابی دچار وضعيت پاپيونی شده بوديم. خيلی از ماشين ها وسط راه مونده بودن. خدا رو شکر ماشينی که کرايه کرده بوديم (به توصيه خداداد اس.يو.وی گرفتيم) عالی بود و ما رو به سلامت به مقصد رسوند. (برای اولين بار به تبليغات اين ماشين ها ايمان آوردم!) ظهر که از خواب پاشديم ديديم رسما هتل و ماشين ها تو برف مدفون شدن! عصرش رفتيم اسکی تا 9 شب. پيستش عين اتوبان بود و برای من دست پاچلفتی که اسکی ام مثل خيلی کارهای ديگه ام شديدا ضعيفه خيلی راحت بود. روز بعدش هوا خيلی خوب بود و تو دره "اسکوا" که المپيک زمستونی سال 1960 توش برگزار شده بود اسکی کرديم (اونجا رو هم به توصيه خداداد رفتيم!) پيست اونجا که معرکه بود و خلاصه من تونستم يه خورده اسکی کنم بدون اينکه ناتوانی هام به رخم کشيده شه! (البته کله معلق شدن و لنگ درهوا شدن جزء ثابتی از اسکی کردن منه که تو پيست اتوبان هم با موفقيت انجامش دادم!)


بعدش رونديم تا برکلی و رسيديم جوانه رو ببينيم تو اينجا که خيلی جای باحالی بود. بعدش ديگه پدرمون دراومد. 8 ساعت پرواز شب تا صبح. بعد دو ساعت هم رانندگی از فرودگاه تا شهر خودمون. (تازه يه موزه هم رفتيم که نزديک فرودگاه بود!) البته من که همش خواب بودم و آقای همسر بيچاره زحمت همه رانندگی ها رو کشيد. (برای اولين بار هيچ علاقه ای به رانندگی نداشتم!)


از دنيا کاملا به دورم. هيچ چی نخوندم. يک عالمه ايميل جواب نداده دارم. رفتنه تو فرودگاه آتلانتا که آن لاين شدم آسيه انگاری بو کشيده بود که هستم و وقتم به آپ لود کردن اين عکس ها و اين عکس ها گذشت. برگشتنه هم تو فرودگاه تمپا به لطف وايرلس مجانی رسيدم عکس هامون رو تو فليکر آپ لود کنم. اينجا می تونين عکس های بهشت برفی رو ببينين. (خلاصه ببخشيد که درباره مسائل مهم روز اينجا خبری نيست و فقط روزمره گی است. بعضی وقت ها آدم به بايکوت خبری احتياج داره.)


خبر خوب هم اينکه از دانشکده امون نامه گرفته ام که سال ديگه هم بهم پول می دن و با همين استاد امسالم کار می کنم. مبلغ هشتصد دلار هم به کل حقوق سال آينده ام هم اضافه کرده ان! خلاصه که شارژ روحی خوبی شدم برای يک عالمه درسی که بايد بخونم در روزهای آينده و يک پرزنتيشن اساسی تو هفته ديگه که هنوز يک کلمه هم براش نخوندم.



March 10, 2006


دارم می رم سان فرانسيسکو پيش نوه خاله ام برای چهار روز. خيال داريم بريم اينور و يه خورده خوش بگذرونيم به جای اينکه بشينيم خونه عذاداری کنيم، چون فکر کنم برای هردومون غم و غصه خيلی مضر باشه اين روزا! البته مرور خاطرات بخش مهمی از اين سفر خواهد بود. می دونم که دوست داره يه گوش شنوا باشه که همه اون خاطرات سخت رو باهاش دوره کنه...


بعدش دو سه روزی با آقای همسر می ريم اسکی. من الان رسما جنازه متحرکم. خودم هم نمی دونم چطوری از پس درسای اين هفته بر اومدم و بعدش تازه کلی هم وبلاگ خوندم. مخصوصا درسای امروز ديگه حسابی زده بود تو جاده پست مدرنيسم و البته من فهميدم که متاسفانه خيلی پست مدرنم چون به قول آقای جيمسون خيلی اهل نوستالژی هستم که اصلا چيز خوبی نيست چون گذشته رو اونجوری که دلم می خواد يادم می ياد و بيشتر چيزای خوبش رو يادم می ياد و واقعيت های بد تاريخ رو فراموش می کنم و از اينجور حرفا. ساعت 3 صبحه، خوشبختانه ساکم رو بستم اما کلی کار ديگه مونده، صبح هم بايد دو ساعت برونم تا فرودگاه. ديگه کلی از لينک هايی که بايد می دادم عقب افتادم ولی تنم از بی خوابی و خستگی خيلی درد می کنه. وقتی برگشتم اگه تاريخ مصرف بعضی از مطلب ها نگذشته بود لينک ها رو می ذارم. واقعا به اين تعطيلات احتياج دارم. البته اگه 9 ساعت پرواز حالی برای آدم بذاره! گمان نکنم بتونم چندان هم آن لاين بشم تا چهارشنبه. يه هفته بی خبری فکر کنم خيلی ضروری و مفيد باشه برای جلوگيری از ترکيدن مخ. پس فعلا...



March 9, 2006


درد، تحقير، و "آتشی که ديگر خاموش نمی شود"


درد نيست، درد جسم نيست که آزار می ده و روحت رو خراش می ده. زايمان هم که می کنی درد می کشی، مادر ها از چهاردرد زياد حرف می زنن. پريود که می شی درد می کشی، گاهی از درد نمی تونی از جات جم بخوری. گاهی با همون درد می ری بيرون، کار می کنی، وظايفت رو انجام می دی. درد رو يادت می ره. درد حتی گاهی شيرينه!


اما،


تحقيره که روحت رو خراش می ده. تحقير و ناديده گرفتن موجوديتت، هويتت، و بودنته که آزار می ده. همون نيشخنده. همون نيشخندی که قبلا هم بارها تجربه کرديش، وقتی مثلا تو خيابون به مردی که بهت تعرض کرده اعتراض کردی. نيشخند و بدوبيراه پشت سرش که می خواد بگه تو هيچ کاری نمی تونی بکنی، تو کوچولويی، تو جات توی خونه زير دست آقاتونه. اون تحقير رو توی دانشگاه ديدی، وقتی که مسئول مرد دبيرخونه پشتکاری که برای پيگيری پرونده ات داری رو مسخره می کنه و وقتی اعتراض مدنی می کنی يه نگاه عاقل اندر سفيه می ندازه و يهويی پرونده ات گم می شه و وقتی به رئيسش اعتراض می کنی متوجه می شی که بايد بی خيال اعتراض شی و برای انجام شدن کارت تسليم تحقير شی. نيشخند مسئول حفاظت اطلاعات که دستگيرت کرده برای تجمع به يه برنامه تلويزيونی ضد زن وقتی از نگرانی هات می گی در مورد رواج برنامه های ضد زن. نيشخند يه مرد وقتی بهت می گه مگه تو شوهر نداری الان بيرونی؟ نيشخند سردفتر محضر وقتی از اضافه کردن شرايط ضمن عقد حرف می زنی. نيشخند قاضی تو دادگاه وقتی به جرم بی حجابی گرفتنت و می خوای از حقت دفاع کنی که هيچ بنيان خانواده ای رو با دو تا شيويد مو به هم نزدی و مستحق اين نيستی که "اون دنيا" برعکس آويزونت کنن! نيشخند سربازی که می گه خانوم خيلی زيادی حرف می زنی تو رو چه به اين حرفا. نيشخند مامورهايی که عرضه مقابله "مردونه" باهات ندارن و با شارلاتان بازی سوار اتوبوست می کنن که مثلا ببرنت دم در ديگه استاديوم و بعد هراسون می برنت ميدون آزادی پياده ات می کنن.


ديروز هم حتما همين تحقير بوده. تحقير بوده که اشکت رو درآورده. درد باتوم نبوده حتما. درد باتوم شايد تو رو ياد دردهای دانشجوهايی بندازه که 18 تير کتک خوردن، ياد دردهای زن های کتک خورده و خشونت ديده، ياد دردهای قربانی های جنگ. درد می ياد و می ره. اون تحقيره که روحت رو خراش می ده. تحقير از طرف کسايی که بر طبق معيارهای انسانی بايد در کنار تو قرار بگيرن و از هدفی که داری حمايت کنن. تحقير از طرف هموطن هات. تحقير از طرف کسايی که شايد يه روزی معلم و استاد بچه هاشون بشی. تحقير از طرف کسی که تو همون هوايی که تو نفس می کشی نفس می کشه. نيشخند هاشون رو ديدی حتما. فحش هاشون رو شنيدی. نگاه کريهشون رو ديدی که داد می زنه تو رو چه به اين حرفا زنيکه، تو جات توی خونه پشت پرده هاست، همين که اجازه داری بری مدرسه و دانشگاه و زير سقف شيشه ای کار کنی کلی بهت لطف کرديم...


تحقير آدم رو له می کنه، روح آدم رو خراش می ده، غم تلخ رو تو تمام سلول های آدم می ياره، آدم رو خسته و فرسوده می کنه.


اما،


سارا چه خوب گفته که:


"آتش خوب گرفته است
دارد می‌سوزاند
و
دیگر خاموش نمی‌شود"



March 8, 2006


تجمع زنان در پارک دانشجو به خشونت کشيده شد.
گزارش وبلاگ صبا بی قرار درباره تجمع
نسرين درباره تجربه باتوم خوردنش نوشته.
اين هم عکس های آرش از مراسم
آره حق با ما است - يه روايت از تجمع ۸ مارس (فصل زن)
روبوت عزیز! منم، انسان!


لينک هايی برای تمام فصول!


پارسال اين رو نوشتم، امسال بنا به دلايلی نمی خوام چيزی بنويسم. فقط اينکه خوشحالم که به اين نتيجه رسيدم هيچ آدمی که به حقوق بشر اعتقاد داره نمی تونه بگه فمينيست نيست، مگر اينکه الکی بگه به حقوق بشر اعتقاد داره، يا اينکه ندونه فمينيسم يعنی چی! امسال اونقدر نوشته های خوب روی وب هست که احتياجی به نوشتن من نيست. پس، به جای تکرار خودم، لينک همه مطلب هايی رو که ديدم نوشته شده به مناسبت روز جهانی زن اينجا می ذارم. (اگه مطلبی نوشتين در اين مورد لينکش رو بذارين تو قسمت کامنت. من شايد نرسم بيشتر وب گردی کنم و لينک ها رو اضافه کنم.) روز جهانی زن به همه انسان های طرفدار حقوق بشر مبارک!


سايت زنان ايران و هشت مارس:
فلش زيبای پويا:


پیام ادرین ریــچ، شاعر و نــظریــه پرداز فعالیت های زنان به زنان ايرانی به مناسبت 8 مارس
مخالفت با که؟ و برای چه؟ آسيه امينی
8 مارس: یک دقیقه سکوت! سهيلا وحدتی
ما و هشتم مارس - ايمان مظفری
شبکه ارتباطی سازمانهای غیر دولتی زنان با حرکت جهانی زنان در 8 مارس اعلام همبستگی کرد
بیانیه 24 انجمن غیردولتی زنان گلستان به مناسبت روز جهانی زن
بیانیه جمعی ازدانشجویان و فعالان اجتماعی دانشگاههای ایران در اعتراض به ممانعت از برگزاری روز جهانی زن


مرکز فرهنگی زنان و هشت مارس:
اولين دوهفته نامه اينترنتی زنان، هديه مرکز فرهنگی زنان به همه ما. بهترين چيزی که می تونست تو اينترنت اتفاق بيفته اين روزها!
اين مطلب هاش رو رسيدم بخونم تا الان:
روزی که من فمینیست شدم. سیما شاخساری
من دیگر فمینیست نیستم! فیروزه مهاجر
این واژه کفر آمیز! فرناز سیفی
فمینیسم، و نه دنیای تک بعدی! شیرین احمد نیا
و ساخت شکنی در هشت مارس - اولين نوشته وبلاگی نوشين احمدی خراسانی در "انجمن زنان زنده" - وبلاگ گروهی اعضای مرکز فرهنگی زنان


و وبلاگ ها:

زن بودن يعنی درد مشترک داشتن - ويران
زن یعنی زنده‌گی - قاصدک
تو که زیاد مي داني… - سايه
چه زنی قابل قبوله؟ گپی با خودم
روز جهانی زن را گرامی می دارم با آرزوی... - صعود برهنه
اولین هشت مارس من - جوانه ها
توضيح به پسرکی که زاده شد - آوات و هيوا
قفس حجاب - زن متولد ۱۳۵۷
کدامیک؟ روز جهانی زن یا روز ملی آن؟ و جهان و روز جهانی زن - سحر مرانلو
هفت تا مطلب آخر وبلاگ ترانه ای در تاريکی
افتخار به فمینیزم - حسين درخشان


يه سری لينک هم که قبلا اينجا گذاشته بودم.



March 6, 2006


خيلی بده که يه عده آدم که دوسشون داری تو رو فقط برای وقتی که کارت دارن بخوان و بقيه مواقع اصلا تو رو يادشون بره. خيلی حس بديه. بايد برم خوب فکر کنم ببينم خودم با چند نفر اين کار رو کردم بدون اينکه حواسم باشه. آدم اگه فکر و توجه نکنه ممکنه اصلا نفهمه که به يه آدمی فقط موقعی که احتياج داشته توجه کرده. اونقدر زندگی آدم شولوغ و پولوغ می شه که به اين نکته های ريز توجه نمی کنه.

احتمالا اونا هم اصلا به اين نکته توجه نکردن که من خودم رو جزئی از اونا می دونستم، برای همين هم هميشه اينقدر وقت می ذاشتم که بهشون کمک کنم از همين راه دور و هميشه ارتباط های لازم رو از همين راه دور برقرار می کردم. ولی يهويی بفهمی که نه، اونا تورو جزئی از خودشون نمی دونن، اونا فقط گاهی ازت استفاده می کنن چون می بينن که خب حاضری اين کار رو بکنی ديگه، و بقيه نکته های ريز هم براشون اهميتی نداره. معجزه اينترنت و وسايل ارتباطاتی هم کشکه ظاهرا. اگه تو وقتی که فقط تو بيست و چهار ساعت فقط دو ساعت وقت خوابيدن داری و 150 صفحه هم بايد بخونی باز سعی می کنی ارتباطت رو حفظ کنی و کارت رو انجام بدی، فکر می کنی خب اونا مگه چقدر بايد وقت بذارن برای ارتباط برقرار کردن. هی هی، واقعا که از دل برود هر آنکه از ديده برفت. مخصوصا اين روزا خيلی خورد توی ذوقم...



March 5, 2006


هشت تا هشت



هشت تا هشت"، عنوان کلی برنامه ای است که با شعار "نه"، روز چهارشنبه، 17 اسفند برابر با 8 مارس با همکاری کانون زنان ایران، مرکز کارورزی سازمانهای جامعه مدنی، سایت زنان ایران و موسسه راهی برگزار می شود. این برنامه که به طور هم زمان در دو سالن مجزا اجرا می شود شامل دو میزگرد با موضوعات "بررسی و تحلیل جنبش زنان؛ از 8 مارس گذشته تا 8 مارس امسال" با حضور شهلا لاهیجی، فاطمه صادقی، بابک احمدی، حمیدرضا جلایی پور و شادی صدر و میزگرد وبلاگ نویسان درباره "سانسور زنان در اینترنت" با حضور لیلا نظری، فرناز سیفی، مریم میرزا و پرستو دوکوهکی است. همچنین نمایش فیلم ماده 61، ساخته مهوش شیخ الاسلامی و نمایش خیابانی "همچنان ایستاده و زنده ایم" به کارگردانی آینا قطبی یعقوبی و هنرمندی گروهی از دانشجویان دختر دانشگاه هنر دانشگاه آزاد اسلامی، فلش "8تا8" و سه اسلاید شو با موضوع عکسها و نقاشیهایی درباره زنان و وقایعی که از سال گذشته تا امسال در حوزه زنان رخ داده است بخشهای دیگری از این برنامه را تشکیل می دهد. مرور مطبوعات در یک سال گذشته نیز جزیی از برنامه است. برنامه که از ساعت 9.30 صبح شروع می شود و تا ساعت 5 عصر ادامه دارد در مجموعه فرهنگی شقایق واقع در خیابان ولی عصر، پایین تر از پل پارک وی، پلاک 1541 برگزار خواهد شد.




وبلاگ ها و 8 مارس


يادداشت های مهرانگيز کار رو که هر روز مرتب به مناسبت 8 مارس در مورد حقوق زنان ايرانی منتشر می شن از دست ندين. تا حالا مطلب های زير منتشر شده:


زن در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران

قانون گذاری در ایران بر ضد برابری حقوق زن و مرد عمل می کند

حقوق مادران نسبت به فرزندان

حقوق مادر داغدیده

حقوق جنین مونث

حقوق زنان 9 ساله

حقوق زن خطا کار

خون بها زنان غیر مسلمان

حقوق زن عاشق

حقوق ارثی زن

حقوق زن همجنس گرا

حقوق زن صیغه ای

حقوق زن کارشناس


يه سری يادداشت ديگه هم هست که تا سه چهار روز ديگه منتشر می شن. سحر مرانلو هم می خواد تا هشت مارس چند تا مطلب بنويسه. "کدامیک؟ روز جهانی زن یا روز ملی آن؟" اولين مطلبشه. وبلاگ ترانه ای در تاريکی هم سه تا يادداشت تا الان نوشته:"Feminisms" و "ریشه‌های درد" و "مرد سالاری/ پدر سالاری". پرستو هم خبرهای مراسم مختلفی که قراره به مناسبت 8 مارس برگزار شه رو تو وبلاگش مرتب می نويسه. تا الان سه تا خبر نوشته: مراسم پارک دانشجو - مراسم نشریه‌ی «دور باطل» با همکاری انجمن علمی-دانشجویی دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران و مراسم جبهه مشارکت


اگه مطلبی تو وبلاگتون درباره 8 مارس نوشتين لطفا بهم ايميل بزنين تو وبلاگم يا سايت زنان لينک بدم.





8march06.jpg



March 4, 2006


عجب روزايی بود! بعد از يه اتفاق بدی که چند ماه بعد از اومدنم اينجا افتاد و تا چند ماه تلخی اش تو وجودم مونده بود، اين چند روز گذشته عجيب غريب ترين روزای عمرم بود اينجا. اون روز که خبر رو شنيدم عين خل ها نشستم يک عالمه گريه کردم و وبلاگ نوشتم. بعد آقای همسر اومد خونه و سرم رو به يه اتفاق ضايعی که برای يه نفر افتاده بود گرم کرد و شبکه غيبت کنی امون (يه چيزی تو مايه های همون خزپ بعضی ها!) هم کمکم کزد. بعد دوباره هی هر نيم ساعت يه بار يادم می افتاد چی شده و هی يه حالت عجيب و غريبی می شدم. يه سری تلفنی حرف زدم با کسايی که بايد حرف می زدم. گلوم درد گرفته بود. بعد نصف شب شد و ديدم بايد پروپوزال رو بنويسم. وقتی خوابيدم هشت صبح بود. سر کلاس عين جنازه ها بودم. و تا سه روز بعدش قضيه به همين منوال بود چون کلی از درسا عقب افتاده بودم و هر شب فقط تونستم دو ساعت بخوابم. با روزی چهار تا قرص از پس سردردها براومدم و درس ها رو هر جوری بود خوندم. تا اينکه شد امروز. تجربه عجيبيه. تجربه اينکه وقت برای عذاداری نداشته باشی. حتی سياه هم نپوشيدم. از سياه پوشيدم متنفرم و فکر کردم دليلی هم وجود نداره وقتی می رم سر کلاس همه تعجب کنن چی شده که من يهويی اين ريختی لباس پوشيدم و بعد بپرسن چی شده و منم بگم خاله ام مرده و اونا هم يه خورده تعجب کنن که خب خاله آدم مگه چقدر برای آدم می تونه مهم باشه و يه آی ام ساری و بگن و از اين ادا اطوارايی که هيچ معنی نداره. خلاصه بی خيال شدم. اتفاقی نيفتاده! به همين راحتی. اينجوری قضيه رو برای خودم حلش کردم. منکه به هرحال تا چند سال ديگه نمی ديدمش، حالا هم فکر می کنم هنوز زنده است. هرموقع رفتم ايران بهش دوباره فکر می کنم. البته هنوز هی نيم ساعت يه بار يادم می آد. اما سر خودم رو به يه چيزی گرم می کنم. فکر کنم مدلش اينطوری بايد باشه اينجا. چه می دونم والا، دو تا از هم کلاسی هام وقتی مامان باباشون برای سه چهار روز تعطيلات اومده بودن پيششون غر می زدن! حتی استادم هم خيلی احساس راحتی نکرده بود وقتی برای اولين بار بعد از سال ها خواهرش و خوانواده اش تعطيلات اومده بودن پيشش. خلاصه اينا اينجوری ان ديگه. ظاهرا مدل اينا آسون تره. فقط اگه آدم اون فکره که تو کله اش می ياد هر از چند گاهی رو بتونه بندازه بيرون از کله اش خيلی خوب می شه. من فکر می کنم هنوز زنده است. ولی نمی دونم هفته ديگه که ميرم چند روزی پيش مونا چه حالی می شم. از همه کسايی که بهم توجه کردن و دلداری ام دادن و غيره ممنونم. حس خوبی داشت. دوستای وبلاگی آدم هم يواش يواش مثل خونواده آدم می شن. مخصوصا وقتايی که خيلی تنهايی. خيلی خوب بود که چند تا دوست خوبم حواسشون بهم بود. مرسی...


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage