خورشید خانوم



« March 2006 | Main | May 2006 »


April 26, 2006


به توصیه یه دوست خیلی عزیز، یه مدت خیلی خیلی کوتاه این وبلاگ بسته است. احتیاج به اعصاب آروم دارم و تمرکز برای کارهای آخر ترمم و همین الانش از بی خوابی سه روزه دارم می میرم. ببخشید دیگه ایمیل جواب نمی دم تا برگردم. کامنت ها رو هم بستم. امیدوارم این جو مزخرف وبلاگ ها هم وقتی برمی گردم خوب شده باشه. هیچ وبلاگی نمی خوام بخونم چند روز. اوضاع درسی ام شدیدا بحرانی شده! همین دیگه. تا بعد...



April 24, 2006


وجدان و قانون و آزادی بیان و از اینجور حرفا!


دوستای گلم که وجدان دارین، لزومی نداره این مطلب رو بخونین. در راستای همون ماجراهای قبلی هستش که احساس کردم لازمه بنویسم. ببخشید که وبلاگم مزخرف تر از مواقع دیگه شده! بعضی از دوستان که دلشون برای حقوق بشر و آزادی بیان می تپه احتیاج به یه سری توضیح دارن و من مجبور شدم میون این همه درس این توضیحات رو بنویسم. البته خوب بد هم نیست یه خورده با بعضی از قوانین حقوق بشر و آزادی بیان هم آشنا می شین اگه خیلی آشنایی ندارین.



The United Nations INTERNATIONAL COVENANT ON CIVIL AND POLITICAL RIGHTS



Article 17
1.No one shall be subjected to arbitrary or unlawful interference with his privacy, family, home or correspondence, nor to unlawful attacks on his honour and reputation.
2.Everyone has the right to the protection of the law against such interference or attacks.

Article 19
1.Everyone shall have the right to hold opinions without interference.
2.Everyone shall have the right to freedom of expression, this right shall include freedom to seek, receive and impart information and ideas of all kinds, regardless of frontiers, either orally, in writing or in print, in the form of art, or through any other media of his choice.
3.The exercise of the rights provided for in paragraph 2 of this article carries with it special duties and responsibilities. It may therefore be subject to certain restrictions, but these shall only be such as are provided by law and are necessary:
1.For respect of the rights or reputations of others
2.For the protection of national security or of public order (ordre public), or of public health or morals.


***


در دنیایی که "آزادی بیان" وجود داره، فقط وقتی می شه اتهام زد که مدرک وجود داشته باشه و در همون دنیایی که "آزادی بیان" وجود داره، اتهام بدون مدرک به عنوان libel و slander شناخته می شه. در دنیایی که "آزادی بیان" وجود داره می شه به دادگاه براساس libel و slander شکایت کرد. دادگاه هم براساس همون قوانین که شامل قانون آزادی بیان هم می شه libel و slander رو محکوم می کنه. براساس همون قوانین کسی که libel و slander انجام داده موظف به retraction است یعنی نوشتن توضیح در محلی که libel و slander انجام شده، توضیح درباره اینکه اون مطلب اشتباه بوده و براساس مدرک نبوده و تکذیب کردن اون.


ادیتور اون سایتی که به ما اتهام زده بود هم متوجه شد که مطلب بدون مدرکی که توسط یک بلاگر اون سایت نوشته شده بود می تونه مصداق libel و slander باشه و به همین دلیل اون مطلب پاک شد و یک اظهار تاسف نصفه نیمه هم براساسش نوشته شد. ادیتور یک سایت حرفه ای ژورناليستی یکی از مهمترین چیزهایی که می دونه قانون مطبوعات و نشر اینترنتی و آزادی بیان در آمریکا است. تمام دانشجویان خبرنگاری در آمریکا باید واحد قانون مطبوعات رو بگذرونن و به قول استاد مشاور من دیوانگی است که کسی در آمریکا خبرنگاری بخونه و واحد قانون مطبوعات رو نگذرونه. وکیلی که من باهاش مشورت کردم نوشته اون سایت رو مشمول libel و slander دونست در مورد من و مشمول "آزادی بیان" نمی دونست چون اتهام بدون مدرک بود. ادیتور اون سایت هم مطمئنا اگر فکر می کرد که مطلبی که اونجا نوشته شده مشمول "آزادی بیان" است اون مطلب رو پاک نمی کرد و از کسی که بهش ایمیل زده بود عذر خواهی نمی کرد و به هیچ عنوان مجبور نبود اون کار رو بکنه چون در دنیایی که "آزادی بیان" وجود داره این قانون در صورتی که قضیه به دادگاه کشیده می شد ازش حمایت می کرد. ادیتور اون سایت مطمئنا متوجه شده بود که مطلبی که در اون سایت نوشته شده مشمول libel و slander است و گرنه به خاطر ترس از یک ایمیل اون مطلب پاک نمی شد، ایمیلی که خواستار نشون دادن مدرک یا پاک کردن مطلب نوشته شده بدون مدرک و عذرخواهی شده بود و اشاره کرده بود که اگر یکی از این دو کار صورت نگیره افراد مورد اتهام ناچار به پیگیری قضایی هستند. چنین ایمیلی در دنیایی که "آزادی بیان" وجود داره تهدید به حساب نمی آد و یک رویه کاملا قانونی است.


راستی، آدم هایی که تو جایی زندگی می کنن که از موهبت "آزادی بیان" برخوردار هستن دیگران رو به خاطر رای دادن مورد تفتیش عقاید قرار نمی دن و براساس ماده 2 قانون 25 همون قانونی که لینکش رو دادم هر کسی آزاده که در انتخابات شرکت کنه. و در ضمن بر اساس ماده 20 همون قانون تبلیغ برای جنگ افروزی باید ممنوع باشه.


***


لطفا بر اساس مدرک حرف بزنیم و به اسم آزادی بیان حیثیت و آبروی خودمون رو به گند نکشیم. لطفا وجدان داشته باشیم و اسم آزادی بیان رو هم به لجن نکشیم. لطفا وجدان داشته باشیم و با اتهامات بی اساس زندگی و آبروی افراد رو به خطر نندازیم. لطفا وقتی که ادعای دفاع از حقوق بشر و آزادی بیان می کنیم زندگی دیگران رو با اتهامات بی اساس به خطر نندازیم. نه، اصلا می دونین چیه، لطفا فقط وجدان داشته باشیم، بقیه چیزها خودشون باهاش می آن.


***

مطلبی که راجع به شیما کلباسی نوشته بودم اینجا رو برداشتم هر چند جواب سوالم رو نگرفتم.


***


من این بحث رو اینجا تموم شده می دونم و هرکسی می خواد بگه آره تو مثلا ضد غرب هستی یا خودت هم به دیگران اتهام زدی و از این حرف ها، یک نمونه از این چیزهایی رو که می گه لطفا رو کنه. در ضمن اگر کسی فکر می کنه من مامور هستم لطفا مدرکی که وجهه قانونی داره ارائه کنه که چون هیچ مدرکی پیدا نخواهید کرد خودتون رو بیخود خسته نکنین. به بد کسی گیر دادین، هیچی ازش نمی تونین گیر بیارین چون حسابش پاک پاکه!!



April 23, 2006


یک هفته نخواهم نوشت! باید خر بزنم گندهایی که زدم رو جمع کنم. به جای اینکه بشینم درس بخونم الکی خودم رو درگیر ماجراهای جاسوس بازی کردم و کلی از کارهام عقب افتادم. سه شنبه یک پرزنتیشن دارم، چهارشنبه و پنج شنبه هم باید دو تا پیپر تحویل بدم و هنوز هیچ کدوم رو ننوشتم. مگر اینکه فقط "یجوج مجوج" کتاب قصه بچگی ام بتونه به دادم برسه وگرنه از نظر فیزیکی که امکان پذیر نیست این مقاله ها نوشته بشه (یکی اش 10 صفحه و اون یکی 25 صفحه است.) به هر حال زور خودم رو می زنم و اگر نشد نمی دونم چی می شه اصلا. امیدوارم "ملاها" هم کارشون به مشکل نخوره این چند روز نمی تونم براشون جاسوسی کنم!! اگه من رو آن لاین دیدین لطفا با کتک بندازینم بیرون از اینترنت!



April 21, 2006


یک سری توضیح و تشکر:


1- از همه معذرت می خوام به خاطر نوشتن اون مطلب. به نظر خودم بدترین مطلبی بود که تو عمرم نوشته ام. تعریف هایی که از خودم کرده بودم، استفاده ابزاری از کارهام و غیره. به زودی بخش های زیادی از اون مطلب رو حذف می کنم که حداقل تو آرشیوم نمونه.


2- از همه تون متشکرم. برای اولین بار "از طرف همه" این مطلب درست تعبیر شده بود. واقعا ممنونم که متوجه شدین قصدم تعریف از خودم نبوده و فقط ترسیدم و دردم گرفته و می خوام خودم رو بیخودی ثابت کنم.


3- از همراهیتون، دلداری هاتون، و حمایتتون، چه در کامنت ها، چه در چت، وبلاگ یا کامنت مطلب اون خانوم دکتره ممنونم. ممنونم که خیلی هاتون حتی با وجود اختلاف عقیده هایی که با من دارین باز حرف های خوب زدین.


4- من آدم ترسویی هستم. همیشه سعی می کنم وسط دعواها موضع میانه بگیرم یا اینکه نامه نگاری خصوصی کنم. گاهی البته از دستم در می ره. اشتباهاتی هم کرده ام. اما خیلی موقع ها وقتی مطمئن نیستم موضعم درست باشه راجع بهش چیزی نمی گم چون می دونم ممکنه بعدش نتونم ازش خوب دفاع کنم. من از اتهام خوردن و توهین شنیدن بدم می آد و می ترسم. ظرفیتش رو ندارم، برای همین خیلی موقع ها چیزهایی که می خوام رو نمی نویسم. نمونه اش یکی از بحث های وبلاگی اخیره که من با برخورد یک نفر خیلی مشکل داشتم، اما از عکس العملش می ترسیدم، برای همین موضع عمومی نگرفتم. به خودش هم گفتم. یک مثال دیگه: من با نوع کمک بوش به مردم ایران برای دموکراسی مخالفم. دلیلم هم به خاطر اینه که هرموقع اونها اعلام می کنن می خوان این کمک ها رو بدن، برای خیلی از فعالین حقوق بشر داخل ایران مشکل ایجاد می شه. و در ضمن برای اینکه بیشتر کمک های دولت بوش به دست آدم هایی که از دید من واقعا هدفشون دموکراسی و استقلال ایران هستش نمی رسه و خیلی موقع ها به دست آدم هایی می افته که از دید من برای دموکراسی در ایران خطرناک هستن (نه در همه موارد البته). اما، من راجع به این ها نمی نویسم. چون به اندازه کافی اطلاعات و بینش ندارم در موردش. منبع ندارم. و اگر کسی من رو به چالش بکشونه نمی تونم جوابش رو بدم. به خاطر همه این دلیل ها خیلی موقع ها ساکت می شینم، از دوست هام دفاع نمی کنم و غیره. البته این برخورد من و ترسو بودن من هم می تونه مورد انتقاد باشه و احتمالا به دورویی تعبیر بشه. اما به هر حال خیلی زور داره که این هزینه رو بدم و گاهی دوستام رو دلگیر کنم که چرا ازشون دفاع نکردم و یا به بعضی دوستای دیگه ام انتقاد نکرده ام و بعد باز اتهام بخورم.


5- به نظر من حمله آمریکا به ایران خطرناکه، مخصوصا برای دموکراسی و آزادی ایران. برای این یکی یک عالمه دلیل دارم. باز هم در آینده راجع بهش می نویسم. اگر با من هم عقیده این این توضیح رو بخونین که اصلا جریان اون اتهام هایی که به ما زده شده تو وبلاگ اون خانومه چی بوده:


نومحافظه کارها در آمریکا از اصلی ترین حمایت کننده های ایده حمله آمریکا هستن. چند ایرانی که در وبلاگ ها هستن با نو محافظه کارها همفکری می کنن (یا می گن همفکری می کنن یا تو ویلاگ هاشون نوشته ان). بعضی هاشون مرتب تو وبلاگ افرادی که موضع ضد جنگ دارن نظرات ناجور می ذارن. یکی از این آدم ها هم با اون سازمان نو محافظه کاری که تو یکی از وبلاگ هاش به ما اتهام زده شده ارتباط داره. حالا یا باهاشون به صورت شخصی دوسته (اینطور که خانوم دکتر نوشته)، یا پول می گیره ازشون، یا اینکه از یه سازمان ایرانی ضد رژیم ایران پول می گیره، یا یه چیز دیگه. من نمی دونم و اصلا هم مهم نیست و نمی خوام نظر قطعی بدم در این مورد. به هر حال، این وبلاگ نویس و چند نفر دیگه که باهاش همفکر هستن مرتب تو وبلاگ ها می چرخن تا وبلاگ نویس های ضد جنگ رو بکوبن. کارشون هم اینه که بر اساس سفسطه القا می کنن که وبلاگ نویس های ضد جنگ طرفدار رژیم ایران هستن. می تونن الکی الکی برای آدم پرونده سازی هم کنن که البته کارشون نتیجه قانونی نخواهد داشت چون اتهاماتشون هیچ اساس قانونی نداره. نمونه اش هم اینکه ناعادلانه اتهاماتی به ما بستن و به یک وبلاگ نویسی که فارسی بلد نیست این نظرشون رو انتقال دادن و اونهم در یک اقدام غیر حرفه ای اتهام ها رو نقل قول کرده. این آدم ها اعتقاد دارن که وبلاگ ها نقش بزرگی دارن در جلوگیری از حمله آمریکا و برای همین فکر می کنن حتما باید با وبلاگ هایی که اندیشه های ضد جنگ رو ترویج می کنن برخوردهای شدید داشته باشن. به هر حال این بر عهده هر وبلاگ نویسی شخصا هست که با این ها چه برخوردی کنه. من فقط می خواستم اطلاع بدم که من در مورد این قضیه چی فکر می کنم.


6- دلیل اصلی ناراحتی ام این بود که من با ویزای دانشجویی اینجا هستم و می ترسم اتهامات اینطوری برای ادامه تحصیلم مشکل ایجاد کنه. وگرنه اتهامات معمولی و فحش و این چیزا که زیاد می شنوم و تیکه و کنایه هم از اون بیشتر می شنوم و معمولا عکس العملی نشون نمی دم. حالا بعضی از دوستان بهم اطمینان دادن که اون مزخرفاتی که اونجا نوشته شده نمی تونه برام مشکلی ایجاد کنه، اما در عین حال خیلی ها از جمله استادهام بهم توصیه کرده ان که تو اینترنت دیگه به این قضیه خیلی گیر ندم که اون ها هم بیشتر شناخته بشن و هیت بخورن و غیره و در عین حال از طریق قانونی قضیه رو پیگیری کنم. خلاصه منم می خوام همین کار رو بکنم.


بازم ممنونم از همه اتون که با وجود همه زرد بودن هام و مزخرفاتی که تو وبلاگم می نویسم و اختلاف عقیده هایی که احتمالا باهام دارین باز ازم حمایت کردین. خیلی ممنونم.


***آپ دیت: طرف بالاخره اسم های ما رو پاک کرد و اظهار تاسف کرد که ناراحتمون کرده.



April 20, 2006


"هموطن"


عصبانی ام. به همین راحتی، چند تا "هموطن" عزیز که در رویای از بین رفتن "ملاها" و اومدن "دموکراسی" به ایران از طریق نشستن تو خونه هاشون و اراجیف نوشتن پای اینترنت سیر می کنن زندگی آدم رو می تونن به خطر بندازن. گاهی فکر می کنم بیخیال هرچی وبلاگ و "هموطن" و روزی چند ساعت وقت گذاشتن برای درست کردن يه شبکه برای زنان ایرانی و تحقيق راجع به حقوق زنان و کمک کردن گروه های زنان و غیره بشم و برای خودم راحت زندگی کنم و از "رویای آمریکایی" لذت ببرم!! حداقل جونم به خطر نمی افته.


يکی دو تا ایرانی عزیز به این خانوم دکتر بلاگر اراجیف گفتن و نتیجه اش این شده که من بدبخت و چند تا دیگه از دوستان وبلاگی* جاسوس بشیم. من که از بردن اسم واقعی ام تو وبلاگ ها بدم می یاد و دلم می خواد همیشه یه بلاگر ساده باشم که یک عالمه سوال توی ذهنش هست و از روزمره گی ها و نگرانی هاش می نویسه و همیشه هم "زردی" نوشته هاش به بقیه چیزهاش می چربه، حالا با اسم واقعی ام تو این وبلاگ انگلیسی مورد اتهام قرار گرفتم که کار نمی کنم و پول آمریکا رو می گیرم و لذتش رو می برم و برای ایران جاسوسی می کنم، چون یک دوست ایرانی مورد اعتماد این خانوم این حرف ها رو بهش گفته. یاد موقعی می افتم که گفتم به معین رای می دم و بهم اتهام زدن که از مشارکت پول می گیرم و عامل جمهوری اسلامی هستم. فقط نمی دونم چرا این جمهوری اسلامی عاملش رو یک هفته قبل از اینکه بیاد آمریکا سر یه مساله خیلی تخمی دستگیر کرد و باعث شد یک هفته من دیرتر بیام و کلی ضرر مالی و غیره بخورم.


این چهره کریه بعضی دوستای ایرانی عزیز ماست که با این کارهاشون انتظار دارن "ملاها" از بین برن و "دموکراسی" بیاد ایران. دستت درد نکنه دوست عزیز، هر کسی که هستی و تو هر نقطه ای از این دنیا که نشستی. دستت درد نکنه که موقعیت من رو که اینجا با هزار تا بدبختی به دست آوردم به خطر انداختی. حتما اگه فردا هم من و سایر دوستانی که به خانوم دکتر راپورتشون رو دادی به جرم جاسوسی بگیرن کلی خوشحال می شی و احتمالا همون فرداش "ملاها" از کار بر کنار می شن. حداقل می رفتی تعداد پتیشن هایی که من امضا کرده ام رو می شمردی بعد راپورت می دادی. پتیشن هایی که ناشناس درست کرده ام یا ترجمه کردم که پیشکشت. هر وقت فهمیدی من چه بدختی کشیدم سال اولی که اینجا بودم که بتونم "زنده" بمونم و برم دانشگاه و با چه بدبختی اینجا درس می خونم و عین خر کار می کنم که بتونم تو دانشگاه بمونم و خرج شهریه ام رو در بیارم، و هر وقت فهمیدی که چه کارهایی بدون سر و صدا و ناشناس انجام دادم برای آدم های مختلف یا در راه همون "دموکراسی" که خوابش رو می بینی، اونوقت احتمالا می فهمی چند تا از پتیشن هایی که شاید امضا کردی یا خبر هایی که تو دنیا پیچیده یا کمک به فعالین حقوق بشری که تونستن از ایران فرار کنن کار من بوده.


از نوشتن این چیزها متنفرم اینجا. هر اتهامی هم که بهم زده شده باز هیچوقت راجع به این چیزها ننوشتم هیچ جایی و به هیچکس نگفتم. از هوار زدن بدم می یاد. از خودنمایی هم بدم می آد. اما واقعا دردم گرفت ایندفعه. از اینکه یک "هموطن" می تونه اینقدر پست باشه. با همچین "هموطن" هایی چقدر واقعا می شه امید داشت که از شر "ملاها" خلاص شیم و "دموکراسی" تو کشورمون بیاد. واقعا که لیاقت همچین "هموطن" هایی اینه که کشورشون توسط ارتش آمریکا له و لورده شه و جنگ داخلی به وجود بیاد و نا امنی به وجود بیاد و همه چی بریزه به هم. هر چند که بعید می دونم این "هموطن" های اراجیف گو اصلا ساکن ایران باشن که تبعات جنگ روشون اثر بذاره.


*سیما، نازلی، حسین و بهمن عزیز، حالا می فهمم شماها این مدت چی کشیدین...



April 17, 2006


باز هم شروط ضمن عقد – قضيه چيه؟! می تونین تو تحلیلش بهم کمک کنین؟!


می خواستم برای بقيه شرط ها دونه دونه مطلب بنويسم. اما بعد ديدم به خوبی تو وبلاگ ها راجع به اون ها بحث شده و به خوبی بعضی از دوستان تمام توضيحات رو ناديده می گيرن و بازهم حرف خودشون رو می زنن. انگاری اصلا توضيحات رو نديدن.


به نظر من توضيح اضافه به اين دوستان بی فايده است نه به دليل اينکه توضيحات ما متقاعد کننده نيست، بلکه به اين دليل که هيچ توضيحی اين دوستان رو متقاعد نخواهد کرد چون فقط دوست دارن مخالفت کنن.


مثلا در مورد حق طلاق هرچقدر توضيح هم داده بشه باز اين دوستان می يان حرف از مهريه می زنن. هرچقدر بگی که بابام جان، اين ها شروط اختياری است و مرد هم می تونه در مقابل بگه پس مهريه بايد بخشيده بشه، و اون چيزی که اختياری نيست اين وسط حق طلاقی است که مرد بدون چون و چرا داره، باز دوباره می بينين حرف از مهريه می زنن. در مورد حق مسکن هرچقدر هم بگی چون مرد مجبور نیست تمکين کنه مجبور نیست تو مسکنی که زن انتخاب می کنه زندگی کنه و حق مسکن به زن با توجه به اینکه باید تمکین کنه تنها بهش این راه رو می ده که مجبور نشه جایی که نمی خواد زندگی کنه، و هرچقدر هم بگی مطابق قانون فقط حق مسکن به یک طرف داده می شه، باز هم می یان می گن این قانون حق رو به زن ها می ده زن سالارانه است و "فاشیستی" است و غیره در صورتیکه تنها چیزی که "فاشیستی" و سالارانه است است این وسط اینه که زن باید از مرد تمکین کنه مطابق قانون!!!


خلاصه که من ديگه وقتم رو تلف نمی کنم چون در موقعيتی نيستم که بتونم تغيير چندانی تو اين وضع بدم و به کسی که انتخاب کرده که گوش نکنه و چشم هاش رو به روی واقعیت های قانون رسمی کشورش ببنده توضیحی بتونم بدم. فقط در مورد تمام اين قضايا دارم برای آخرم ترم يکی از کلاس هام يک مقاله می نويسم که البته هيچ کس جز استادم نخواهد خوند و خيال انتشارش رو هم ندارم. ولی کلا به نظرم بحث های اينجوری وبلاگی نمونه های جالبی برای تحقيقات رشته های مردم شناسی و جامعه شناسی می تونن باشن و نوشتن اين مقاله هم يه تمرين می شه برای من برای اتنوگرافی آنلاين.


و اما، در تمام اين بحث ها يه سری اعتراض به جمله بندی اين شروط می کردن و توجه نمی کردن اين جمله بندی ها عينا از طرف قوه قضائيه اعلام شده و اگر يک واو ازش تغيير کنه اعتبار نداره. حالا اينجا می تونين در اين مورد دوباره بخونين:
هدیه قوه قضائیه : 6شرط ضمن عقد برای زنان (که البته خبر جدیدی نیست و اگه اشتباه نکنم تصویب شده سال های 58-59 باید باشه. اگه کتاب "کدام حق، کدام تکلیف" مهرانگیز کار رو دارید یه نگاهی بکنین باید اونجا نوشته شده باشه.)


***


خيلی تجربه تلخی بودن ديدن اينکه حتی خیلی از مردان روشنفکر جامعه ما به فکر خیلی از حقوق زنان نیستن و تنها موقعی که حقوق زنان یادشون می یاد وقتی هستش که احساس می کنن حقوقی که بیشتر از زن ها داشتن داره به خطر می افته. کاش جامعه شناسا و تحليل گرای آسیب شناس وبلاگی یه تحلیل هم در این مورد می دادن که چرا اینطوریه؟ به انواع و اقسام مردسالاری برمی گرده که تو این یه نکته اشتراک دارن؟ مردانگی هژمونیک به خطر می افته؟ با وجود تمام انواع و اقسام مردانگی ها از مردد و آلترناتیو و غیر هژمونيک و غیره، آیا برابری حقوق زن و مرد، مردانگی رو به صورت کلی به خطر می ندازه؟ احساس خطر به خاطر حس از دست دادن قدرته؟ تو تحلیلش موندم خودم هم! اگه می تونین کمک کنین! نظرتون چیه؟




یه سری ایمیل ها برام خیلی مهمه. وقتی می خونمشون می ذارم تو یه فولدر که سر فرصت جواب بدم. گاهی جواب نصفه می مونه و می ذارم رو درفت. بعدش یادم می ره، دیر می شه، یا خیلی چیزای دیگه. عین ایمیل گشنیز، نگار، علی، مهرداد، فرین و...


اميدوارم بخونین این پست رو و بدونین جواب ندادنم از بی توجهی نیست، از پیدا نکردن یه وقتیه که بتونم با خیال راحت اون چیزایی که دوست دارم رو براتون بنویسم.


*از همه کسایی که از من بدشون می یاد ولی میان وبلاگم رو می خونن و احتمالا این نوشته عصبانی اشون می کنه و فکر می کنن می خوام الکی نشون بدم محبوبیت دارم و غیره عذر می خوام. می دونم که محبوبیتم خیلی کمه. به خدا قصدی ندارم از نوشتن این مطلب. فقط یه جواب کلی عذرخواهانه برای چند تا دوسته که خیلی وقته می خوام براشون بنویسم و به دلایل مختلف نمی نویسم.



April 16, 2006


جنبش ضد جنگ راه بياندازيم


از وبلاگ لیلی فرهادپور


"همه جای دنيا ايران در صدر خبرهاست. از سوی امريکا جدا تهديد به جنگ شده است. تمام جنبش‌های مردمی جهان فعاليت های خود را بر اين متمرکز کرده اند که عليه جنگ در ايران قبل از وقوع آن اقدام شود. نمی دانم چرا در داخل کشور اين سکوت وجود دارد فقط دولت و دولتی‌ها هستند که در مورد جنگ حرف می‌زنند. يعنی در مورد جنگ و صلح حرف زدن جزو خط قرمزهاست و يا جزو موارد خود سانسوری و يا ...


به هر حال يک خبر دارم که در اينجا می‌گذارم در مورد کنفرانسی در قاهره است مادرم دکتر الهه رستمی استاد دانشگاه لندن آنجا بوده و بيانيه آن را به من نشان داد و من از روی بيانيه اين خبر را تنظيم کردم. برای روزنامه شرق هم فرستادم نمی‌دانم کار می‌کنند يا نه. به هر حال شما هم توانستيد روی اين خبر مانور بدهيد..."


ادامه...



April 13, 2006


ويکی پيديا، اوپن سورس و ساير قضايا!


جيمی ويلز (جيمبو)، بابای ويکی پيديا امروز اومده بود دانشگاه ما سخنرانی. بخشی از حرف هاش راجع به اين بود که ويکی پيديا چی چیيه و چطوری کار می کنه، بخشی اش هم راجع به جامعه ويکی پيديايی بود که بر اساس احترام و اعتماد جمعی است و همه چی جمعی تصميم گيری می شه و عملا اين جامعه رئيس نداره. برای خيلی ها ترسناکه که يه دائرة المعارف به اين گندگی ولنگ و وازی باشه و هرکی هر چی می خواد توش بنويسه و مطلب های بقيه رو بتونه ويرايش کنه. اما خب واقعيت اينه که ويکی پيديا موفق بوده. آدم های مريض هم بوده ان که خرابکاری کرده ان، اما روح جمعی کار جلوی خرابکاری ها رو گرفته. جيمبو خان مخصوصا رو اين تاکيد کرد که ما با خرابکارها با مدارا رفتار می کنيم. اولش فقط نوشته اشون رو پاک می کنيم، بعد يک هفته مثلا جلوی کارشون رو می گيريم، و بعدش هم اونقدر آدم ديگه هميشه وجود داره که مواظب هر صفحه ای باشه که بشه خرابکاری ها رو هم درست کرد و هميشه هم اميدواريم که خرابکارها خسته بشن از کارشون.


جيمبو قضيه اينکه جلوی دسترسی آزاد برای توليد و ويرايش مطلب رو بگيريم از ترس اينکه کسی خرابکاری نکنه رو به يه رستوران تشبيه کرد که مثلا کارد استيک بری نذاريم کنار استيک ها چون ممکنه يکی باهاش آدم بکشه و يا اينکه آدمی که کارد استيک بری دستش گرفته رو بندازيم زندان که يه موقع کسی رو چاقو نزنه! (قضيه خود منه که کامنت هام رو قبل از پابليش شدن اول نگاه می کنم!!)


ويکی پيديا و جامعه ويکی پيديايی براساس اين تفکر به وجود اومده که دانش و فرهنگ بايد مجانی و آزاد باشه. آزاد برای استفاده و تغيير دادن. سه چهار نفر ديگه هم تو کنفرانس امروز صحبت کردن که هر کدومشون از ايده اپن سورس و يا جامعه ويکی پيديايی برای يه کاری استفاده کرده ان يا پيشنهاد کردن که استفاده بشه (می دونم جمله بندی هام ديگه امشب آخرشه. دارم از خواب می ميرم ولی می دونم اگه الان ننويسم اينا رو ديگه هيچ وقت نمی نويسم!)


يکی از سخنران ها که دانشجوی دکترای جامع شناسيه و هم کلاس من هم هست راجع به استفاده از ويکی پيديا و شيوه کار ويکی پيديا تو سيستم آموزشی حرف زد. تو کلاس هاش شاگردها به شيوه ويکی پيديا مطلب توليد می کنن، يعنی هر کسی مطلب های اون يکی رو ويرايش می کنه. بعد هم کارهاشون رو تو ويکی پيديا می ذارن که ملت بتونن بخونن. کارها معمولا مطلب هايی درباره مسائل جامعه شناسيه که اگه کسی بخواد مقاله ها و کارهای اساسی رو بخونه بايد خدا تومن خرج کنه تا مثلا ژورنال های علمی رو بگيره، در صورتی که اين نوشته هايی که ساده تر هستن و تو کلاس توليد می شن می تونن خيلی بيشتر به درد مردم عادی بخورن. (يه نمونه اش همين مطلب خودشه که من مقاله اصلی رو اصلا نفهميدم و اين مطلب رو که خوندم تازه فهميدم چی به چيه) راجع به اين ايده هاش ديدم اينجا خيلی مفصل تر نوشته.


يکی از استادها هم راجع به اين حرف زد که ژورنال های علمی بايد اوپن سورس بشن و به جای اينکه برای اشتراک ژورنال ها ملت يا دانشگاه ها خداتومن پول بدن، خود نويسنده ها که بابت چاپ مقاله هاشون پولی هم نمی گيرن، يه پولی بدن برای چاپ مقاله اشون اما مقاله اشون اوپن سورس باشه توی اينترنت. اينجوری هم ژورنال ها پولشون در می آد، هم با يه پول کمی که نويسنده می ده مقاله برای هميشه اوپن سورس می شه و در دسترس عموم و مطلبش بيشتر خونده می شه و علم هم برای مردم مجانی می شه. (يه نمونه خوب پروژه ژورنال های علمی اوپن سورس پلاس است.)


اين قضيه فرهنگ اوپن سورس ديگه کم کم تبديل به جنبش اجتماعی اوپن سورس شده. شايد بيشتر در مورد اوپن سورس تو نرم افزار شنيده باشين، اما می تونه در مورد خيلی چيزها مخصوصا علم و فرهنگ هم صدق کنه. من که ديگه حالش رو ندارم چيز ديگه ای بنويسم يا وقت بذارم يه مطلب درست حسابی راجع بهش بنويسم. ولی اگه شما مطلب خوبی نوشتين راجع به اين مساله کامنتی چيزی بذارين بقيه بخونن به جای مزخرفات من (يا اينکه صفحه های مربوط به اون تو ويکی پيديا رو به فارسی ترجمه کنين بذارين تو ويکی پيديای فارسی).


کاشکی يه خورده بيشتر همت کنيم به اين ويکی پيديای فارسی بيچاره برسيم (روی حرفم اول به خودمه.) امکانات به اين خوبی فراهمه برامون. ماشالا دست به فارسی نوشتنمون هم که خوبه هزاران وبلاگ فارسی چپ و راست وجود داره. کاشکی يه بخشی از اين وقت رو برای نوشتن تو ويکی پيديای فارسی بذاريم. (اين حسين بدبخت قبلا کلی بال بال زده تو وبلاگش راجع به اين مساله يه سری به آرشيوش بزنين می بينين.)




April 11, 2006


Shall we dance?!


اين قضيه دادن اولين قطعه کيک زرد به آستان قدس رضوی ديگه آخرش بود! به قول بانوآيالا کاش اين کيک رو با چايی قند پهلو به آقايان مسئول می دادن نوش جان کنن لوکميا بگيرن از شرشون راحت شيم! جدا که مشنگن. يعنی خيلی چيزهای ديگه هم هستن، ولی خب در کنارش در حد بالايی مشنگ هم هستن. اين نوشته بهمن کلباسی هم باحال بود (دو تا تيکه ويديوی جالب هم گذاشته). اون يکی بهمن هم که راجع به جينگولک بازی های تلويزيون نوشته. باورم نمی شد! حنيف هم که می گه تو راديو اعلام کرده تو مدارس می خوان زنگ پيشرفت ايران در تكنولوژي هسته اي رو به صدا در بيارن! بگيم دی جی اليگيتور و آرش به جای آهنگ برای تيم ملی* برای تيم هسته ايمون آهنگ درست کنن با ترجيع بند "انرژی هسته ای حق مسلم ماست!" و ما هم همگی با هم بريم ميدون آزادی با آهنگه، عربی برقصيم!


اين روزا تو دانشگاه دوستا و استادای من چپ و راست راجع به قضايای ايران و مخصوصا مقاله سيمور هرش حرف می زنن. با نظر مهدی موافقم و فکر می کنم که خيلی هم نبايد حرف های هرش رو باور کرد. به نظر من جو آمريکا خيلی ضد بوش تر و ضد جنگ تر از سابق شده. ملت تو دانشگاه ما که چپ و راست به بوش و رفقا فحش می دن. هيچ بعيد نيست اين برنامه هاشون برای بازار گرمی باشه. ولی هر اتفاقی که بيفته، بازنده اصلی قضيه مردم عادی ايران هستن و جامعه مدنی ايرانی.


* اين آهنگ آرش و دی جی اليگيتور رو گذاشتم اينجا و اينجا. (اوليش رو از وبلاگ لگو فيش برداشتم (اين مطلبش) و دومی رو حميدرضا بهم داد که مال سايت بيا تو دم در بده است ولی لينکش رو پيدا نکردم.)



April 9, 2006


سيستم تبليغ مجانی وبلاگ!


بالای لينک های بلاگرولينگم اگه نگاه کنين الان يه مربع است که توش تبليغ دو تا وبلاگ رو می بينين که هربار هم اين صفحه رو ريفرش کنين اسم دو تا وبلاگ جديد رو می بينين. اين سيستم باحال تبليغ مجانی وبلاگ رو احمد و مهدی درست کرده ان. هم می تونين برای وبلاگ های ديگه تبليغ کنين و هم بقيه برای شما تبليغ می کنن. مجانی و اتوماتيک است. تو اين صفحه دو سری کد می بينين. کد اول رو که بذارين وبلاگ های ديگه تبليغ می شن تو وبلاگ شما و وبلاگ شما هم تبليغ می شه. کد دوم رو اگه بذارين وبلاگ شما به شکلی که خودتون بخواين تبليغ می شه يا مثلا می تونين فقط لينک يه مطلب خاصتون رو که می خواين بيشتر خونده بشه بذارين.


فکر کنم حالا يه خورده کار داشته باشه. ولی اين بهترين راهه که وبلاگ هاتون بيشتر ديده بشن. مخصوصا وبلاگ هايی که تازه شروع به کار می کنن. توضيحات بيشتر رو هم تو وبلاگ مهدی بخونين و کامنت هاش رو هم نگاه کنين شايد جواب سوال هاتون داده بشه. برای اين کار يک وبلاگ جداگانه هم درست کرده ان که توضيحات بيشتر رو می تونين اونجا بخونين.



April 6, 2006


از تجربه های زنان:

"...گفتم بیشتر از یک سال این شرایط مزخرف را تحمل کردم. گفتم که احساس پوچی میکردم. که نمی گذاشتند قدم از قدم بردارم. که پارسال یک ماه حبسم کردند. حبسم کردند چون 2 بار با یک پسر قرار گذاشته بودم. گفتم که قبل از به قول خودشان آن افتضاح هم من آسایش نداشتم. گفتم که دانشجوی عکاسی هستم و تمام این 8 ترم را توی خانه پاس کردم. گفتم که دانشگاه باید به من لوح افتخار بدهد!! گفتم البته وقتی به عکاسی طبیعت رسیدیم استاد با خواهش و تمنا از ما خواست که طبیعت را محدود به حیاط خانه مان نکنیم! گفتم بابا من را برد جاده چالوس و گفت: "بیا! این هم درخت! خب عکست را بیانداز دیگر! چرا خودت را لوس می کنی!" گفتم که هر کسی می تواند دکمۀ دوربین را فشار بدهد ولی من نا سلامتی دانشجوی رشتۀ عکاسی بودم و قرار نبود یک عکس یادگاری از یک درخت- از نظر بابا هر درختی که باشد!!- بیاندازم! گفتم که وقتی قرص ها را خوردم تمام چادر هایم را با قیچی ریز ریز کردم و ریختم وسط اتاقم. گفتم که بیشتر از 10 سال بود که در مورد چادر باهاشان صحبت کرده بودم اما موفق نمی شدم. گفتم که حالم از چادرهایم به هم میخورد اما بدون آن دانشگاه را هم از دست میدادم..."


ادامه...



April 5, 2006


فضولی خيلی کار بديه. منم مثل خيلی های ديگه به دردش دچار هستم. ايندفعه هم يه فضولی ای کردم که کار دستم داد. عين سگ پشيمونم. واقعا بايد بزرگترين هدف امسالم رو بذارم رفع عادت زشت فضولی. آدم از يه چيزايی خبر نداشته باشه خيالش راحت تره.


ولی خودمونيم، يه ديوونه يه سنگی رو می ندازه تو چاه، صد تا عاقل نمی تونن درش بيارن. يه چيزايی خيلی حال به هم زن شده. به اين نتيجه رسيدم که خيلی زود و راحت هم اعتماد می کنم به آدما. آدم بچسبه به همون دوستای قديمی اش که از سير تا پيازشون رو می دونه و گوشت هم رو هم بخورن استخونش رو نمی ندازن دور (يا يه چيزی تو همين مايه ها!) خيلی سنگين تره. از آدم های judgmental متنفرم. از آدمايی که می گن از قضاوت کردن بدشون می آد اما همچين قضاوت می کنن که قاضی مرتضوی هم نمی کنه بدم می آد. از آدمای فضول هم بدم می آد. برای همين از خودم هم بدم اومده.


* جمله آخر رو پاک کردم فکر کنم خيلی بد سوء تفاهم ايجاد می کرد.



April 3, 2006


اطلاع رسانی


يک:


سازمان همجنسگرايان ايرانی (PGLO)برای ترجمه متون فارسی به انگليسی احتياج به کمک دارند. این ترجمه ها برای انتشار در وب سایت انگلیسی سازمان و نشریات انگلیسی زبان استفاده خواهند شد. اگه مايل هستين کمکشون کنين باهاشون تماس بگيرين لطفا: pglo@pglo.org


دو:


وبلاگ های آب و آتش، سرزمين آفتاب و از زندگی دارن يه کاری رو شروع می کنن برای اطلاع رسانی درباره سرطان پستان. اگر مايل هستين کمکشون کنين و درباره کارشون اطلاع پيدا کنين به لينک های زير سربزنين:
بیایید در مورد سرطان اطلاع رسانی کنیم...
سرطان پستان
سایت ایران کنسر
شایعترین سرطان زنان


سه:


به حکم اعدام فاطمه حقیقت‌پژوه اعتراض کنیم



April 2, 2006


خب مسخره بازی بسه! من واقعا فکر نمی کردم دوروغای شاخدار منو کسی باور کنه! يکی از تفريحات بيمارگونه من هميشه اين بوده که دوروغای شاخدار غيرقابل باور می ساختم که از تصورشون هم با بچه ها می خنديديم. يه بار شيده می خواست ديگه سر يه کاری نره، منتهی با رئيسش رودرواسی داشت. من براش يک تومار دروغ شاخدار ساختم و کلی هميشه از دست اين دروغا می خنديديم. ايندفعه هم اول می خواستم فقط يه چيزی بنويسم سر به سر نيکان و حسين و اميد بذارم شايد اين جو بدی که درست شده يه خورده آروم شه، بعد ديدم نمی شه از اين استعداد خداداديم صرف نظر کنم و خلاصه دروغا پشت سر هم اومد و ديدم کلی می تونم با خيلی از بحث هايی که اين مدت تو وبلاگ ها شده بود شوخی کنم و آقای همسر هم کلی کمک کرد تو ساختنشون.


محض راحتی خيال همه، تمام اون نوشته دروغ اول آوريل و سيزده بود و من درحالی که تو بغل آقای همسر ولو بودم و داشتيم غش غش می خنديديم اون پست رو نوشتم. گوگل رمانس که دروغ آوريل خود گوگل بود. اون خبر سهام گوگل هم که دروغ آوريل سی ان ان بود. وبلاگی که گفتم برای بچه درست کردم هم که لينک کرده بودم به يه صفحه تو ويکی پيديا که تمام دروغای آوريل امسال رو ليست کرده بود. (خلاصه تابلو نشون داده بودم که اونا همش دروغ آوريله!) فقط اون قسمت هاش که وبلاگ نويسای تورنتو باحالن (به غير از حسين و نيکان البته!) و اينکه فرح خانوم باحاله و برادر آقای همسر و همسرش گلن، و اينکه حميدرضا هی می گه با يه چيزی بکوبيم تو کله پيشوی شيده (!) و همچنين اون قسمتش که بابای آقای همسر امروز می اومدن درست بودن. البته اين آقای همسر بدجنس باباش رو هم سر کار گذاشت و وبلاگم رو به صورت گزينشی خوند براش. بابا بهم تبريک گفت برای نی نی و بعد گفت کاش اون قسمت های کارای آقای همسر رو بنويسی دروغ سيزدهه! بعد بهشون اون فيلم سونوگرافی رو نشون داديم و کلی خنديديم!! يعنی جدا اونايی که باور کردن اون فيلم رو نديدن؟! (کرديت اون فيلم سونوگرافی رو هم که تبليغ بی.ام.و بود بايد بدم به آقای همسر.) و باز هم محض راحتی خيال همه دوستان نزديکی که می دونن ما چه زندگی شولوغ پولوغ بی نظم کثيفی (!) داريم و نگران هستن که اگه ما يه موقع بچه دار شيم خدايی نکرده بچه هه از گشنگی و تشنگی و بی توجهی به ديار باقی بشتابه بگم که ما حالا حالا خيال بچه دار شدن نداريم. ببينين چقدر آش شوره که مامان سنتی من هم می گه شما ها هنوز صلاحيت بچه دار شدن ندارين!


به هر حال اگه کسی رو ناراحت کردم می بخشيد. از لطف و توجهتون هم کلی ممنونم. من و آقای همسر که شديدا لذت برديم از اين دروغ پراکنی. از واکنش ها و ايميل ها و کامنت ها و تلفن ها هم بسی لذت برديم! اميدوارم اين بيماری من رو ببخشيد!!


پ. ن. چون چند نفر درباره اون ويزای 30 روزه دانشجو ها پرسيده بودن که باهاش دانشجوها می تونن تا سی روز به کشورهای همسايه آمريکا سفر کنن، بگم که اون قانون در مورد ايرانی ها و چند تا کشور به اصطلاح حامی تروريسم ديگه صدق نمی کنه.




April 1, 2006


از يادداشت های شهر سرد "مکتب تورنتو" (و نی نی ای که در راهه!)


از تورنتو می لاگم! چند وقت پيش ها دانشگاه تورنتو ازم دعوت کرده بود برم به عنوان "مادر بزرگ" وبلاگ های فارسی يه سخنرانی اونجا بکنم. مشکل ويزا داشتم ولی فهميدم می تونم از قانونی که برای ويزای دانشجويی وجود داره و می شه رفت باهاش 30 روز کانادا استفاده کنم. ديدم اين هفته بهترين موقع است چون از هفته ديگه بايد بشينم روی تحقيق های آخر ترمم کار کنم. بهانه خوبی هم شد برم وبلاگ نويسان "مکتب تورنتو" رو ببينم. هر چی به اين شيده هم گفتم بيا قبول نکرد. می خواست بره کنسرت اندی تو لوس آنجلس دختره جواد! امشب همه بچه ها جمع شدن تو يه رستوارن ايرانی تو خيابون يانگ و يه کباب کوبيده مشتی زديم (جای اين آقای علی قديمی خيلی خالی بود!). ولی نمی دونين چه اوضاعی شد. کباب برگ هاش خيلی سفت بود. عين چماق می موند. ولی کوبيده هاش حرف نداشت، دست نازلی درد نکنه که توصيه کرد. اميد هم از برکلی اومده بود برای سخنرانی و وقتی فهميد ما تو رستورانيم اومد اونجا. من از بس اين چند وقته کباب نديده ام و از بس گشنه بودم در سکوت محض شروع کردم به لمبوندن کباب کوبيده. احتمالا به خاطر نی نی که در راهه ويار هم کرده بودم. اميد هم ساکت نشسته بود داشت ماستش رو می خورد. حسين يه خورده بهش چپ چپ نگاه کرد از اينکه داره نون رو می کنه تو ماست بدش اومد گفت خيلی بی کلاسی. اميد هم کلی "غمگين" شد و بهش زبون درازی کرد. حسين هم يه دونه از اين کباب برگ ها رو برداشت کوبوند تو کله اميد بدبخت! نيکان هم يهو از دست حسين عصبانی شد. يه سيخ کباب کوبيده چپوند تو دهنش و شيشه سماغ رو کوبوند تو کله حسين. منتهی کباب پريد تو گلوش. خلاصه که حسين و اميد يه ور افتاده بودن و نيکان يه ور ديگه. فرح خانوم زنگ زد به 911. اومدن همشون رو بردن. بعد نازلی و فرح خانوم و بهمن که ديدن اينجوريه من رو بردن بيرون شهر رو بگرديم يه خورده و من يه خورده هوا بخورم آروم شم بچه ام نيفته. از بس هوا سرد بود داشتم می مردم. فکر کردم برای نی نی هم خوب نيست. خلاصه اومديم خونه. حالا نگران همشونم.


چقدر اين فرح خانوم زن باحاليه، بهم قول داده کلی غذاهای خوشمزه برام درست کنه اين چند روزه. نازلی و بهمن هم خيلی با محبتن. به خاطر من هی سعی می کنن به روی خودشون نيارن چی شده. جای سيما کلی خاليه. فردا می خوام برم مرمرو رو ببينم. بعدش اگه بشه مريم وشايان رو هم می بينم. به سايه هم بايد زنگ بزنم صد ساله بهش گفتم می خوام بهت زنگ بزنم هی يادم می ره. شايد يه قرار وبلاگی هم گذاشتيم با اين وبلاگ نويسای باحال تورنتو. تا آخر هفته اينجام، يه ايميل بزنين اگه دوست داشتين دور هم جمع بشيم.


خدارو شکر به خاطر نی نی سيگارم رو ترک کردم وگرنه تو اين شهر سرد بدبخت می شدم. هيچ جا که نمی شه تو فضای بسته سيگار کشيد. بيرون هم که آدم تا ماتحتش يخ می بنده اگه وايسه سيگار بکشه. اين مدت حرفی از نی نی نزدم تو وبلاگم به خاطر مسائلی که بين من و آقای همسر پيش اومده بود. من، نی نی رو بايد بدون پدر بزرگ کنم. اينترنت هم به من شوهر داد، هم شوهرم رو ازم گرفت. از وقتی اين سرويس گوگل رمانس در اومده، دور از چشم من می رفت "خانم" بازی. ظاهرن با يکی دو نفر هم رو هم ريخته. برادر آقای همسر و همسرش که خيلی گل هستن بهم خبر دادن. حالا ظاهرا باباشون يکشنبه داره می ياد فلوريدا با آقای همسر صحبت کنه. خوبه من حق حضانت بچه رو جزو "شرايط ضمن عقد"م نوشته بودم. حداقل می دونم پسر "شومبول طلا"م رو خودم می تونم بزرگ کنم. خوبه آمريکا هم به دنيا می آد به بهانه اش می تونم اينجا بمونم لازم نيست يه شوهر سيتی زن پيدا کنم. از حالا به فکر آينده اش هستم. امروز تو سی ان ان ديدم گوگل سهامش رو کلی ارزون کرده برای يه مدت کوتاهی. می خوام برم برای پسر کاکل زری ام يه سری سهام گوگل بخرم آينده اش تضمين باشه.


راستی، برای نی نی يه وبلاگ درست کردم که از همين حالا راجع به حس هام براش بنويسم. خوبه وقتی بچه به دنيا می ياد آرش هم ديگه اومده اينجا تو دانشگاه ما عکاسی درس بده. می گم يه سری عکس باحال از نی نی بگيره بذارم تو وبلاگ. (خدا می دونه اين حميد رضا چه کميک استريپ هايی که نکشه از زدن قابلمه تو کله بچه من و پيشوی شيده!) يه فيلم هم از اولين سونوگرافی اش گذاشتم اينجا. کلی هيجان زده ام! فعلا برم بخوابم تا فردا خبر بدم بهتون اين حسين و نيکان و اميد زنده موندن يا نه.


پ.ن. ممنون از C.E.O جديد گوگل برای فرستادن لينک اخبار گوگل و اون سايت کذايی گوگل رمانس و درست کردن وبلاگ برای نی نی ام.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage