خورشید خانوم



« April 2006 | Main | June 2006 »


May 1, 2006





اگر پارسال، شاید هم همین چند ماه پیش ازم می پرسیدین می گفتم وبلاگ بهترین اتفاق زندگی ام بوده چون بهترین دوستام رو از طریقش پیدا کردم. این مدت با چرت و پرت هایی که می نوشتم وبلاگم رو سرپا نگه داشتم که رابطه شبکه ای وبلاگی ام باقی بمونه. این رابطه به نظرم مهم ترین وجه وبلاگ بود.


امروز همچین فکری نمی کنم. خیلی موقع ها شده که چرت و پرت بهمون گفتن، وبلاگ هایی درست شده که پشت سر آدم فقط حرف بزنن و فحش بدن، فروم هایی بوده که توش بهم چرت و پرت گفتن و مسخره کردن و توهین های جنسی کرده ان. من اگه از اون آدم ها خوشم می اومد کماکان بهشون لینک می دادم و اگه کاری از دستم بر می اومد براشون می کردم. اگه مطمئن بودم که دغدغه اشون حقوق بشره. خب از من خوششون نمی اومد، مهم نیست که! مگه من چه گهی ام! اگر هم منم ازشون خوشم نمی اومد فقط نادیده می گرفتمشون.


اما امروز قضیه فرق کرده. چند تا اتفاق پشت سر هم افتاده که اعتقاد من رو به همه چی از بین برده. به حقوق بشر، حقوق زنان، و اصلا انسان. امروز یک اتفاقی افتاد که من هیچ جوری نمی تونم هضمش کنم. با جعل و تحریف یک سری چیزها روبرو شدم که اصلا نمی دونم چرا این کار انجام شده. از قدرت تفکر و تجزیه تحلیل و عقل و همه چیزم خارجه. انگاری حباب ترکید. به قول دوستی انگاری بهم تجاوز شد و بعد یه عده فقط نگاه کردن اون تجاوز رو و شخص متجاوز رو تشویق کردن و تازه فقط به من هم تجاوز نشده. و بد بختی اش اینجاست که به هیچ دادگاهی هم نمی شه شکایت کرد. می شه تو یه وبلاگ مدرک رو کرد و نشون داد اون جعل و تحریف رو، اما چه فایده؟ اون کسی که جعل کرده و اون کسی که شاهد جعل بوده و تشویقش کرده که خودشون می دونن که جعل شده. چه فایده ای داره ثابت کردن؟ چه فایده ای؟


من دیگه به هیچ چی اعتقاد ندارم. حالم خیلی بده. احساس بی ریشگی می کنم. تمام تصوراتی که داشتم، تمام برنامه هام از هم پاشیده.


دیگه از آدم ها می ترسم. دیگه از هرکسی که می گه دوسم داره و دوسته می ترسم. همش می ترسم فردا دوباره یه چیزی از توش درآد. مارگزیده از ریسمون سیاه سفید می ترسه.


من می رم تو یه سوراخ، تو یه جزیره. می رم گم و گور شم. خسته ام از همه چی. حتی گفتن اینکه چی شده هم دردی رو دوا نمی کنه. آره دقیقا احساس می کنم از پشت خنجر خوردم، یا یه دوست بهم تجاوز کرده. از وبلاگ متنفرم. از وبلاگ خودم و سادگی و حماقت خودم بیشتر از هرچیزی متنفرم. نمی دونم چقدر باید طول بکشه تا این شوکی که بهم وارد شده اثرش از بین بره. حتی دیگه پرسیدن چرا هم فایده ای نداره، حتی اگه ایندفعه راستش گفته شه. که دیگه اصلا نمی تونم بفهمم راست و دروغ کدومه. فقط خوبه که هنوز به چشمام اعتماد دارم. خوبه که حداقل می دونم چشمام بهم دروغ نمی گن. خوبه که چشمام دیدن اون چیزی که درست بود چی بود و چه چیزی جعل شده.


خورشید خانوم امروز مرد...


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage