خورشید خانوم



« June 2006 | Main | August 2006 »


July 31, 2006


آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست، هر کجا هست خدايا به سلامت دارش...



July 30, 2006


می ترسم، عین خلا. عین دختر بچه های لوس. شاید هم عین دخترهای 18 ساله اینجا وقتی برای اولین بار از خونه جدا می شن و می رن یه شهر دیگه کالج. اونا 18 سالشونه، شاید بگن از یه آدم 18 ساله توقع زیادی نمی ره که اشتباه نکنه و گیج نزنه. ولی از یه زن 28 ساله چی؟ زن 28 ساله ای که هنوز بعد از دو سال تو شهر به این کوچیکی گم می شه؟ می ترسم، از گم شدن، تنهایی، شبا که سردم بشه یا خواب بد ببینم، وقتایی که سردرد می گیرم و هیچکس نخواهد بود که بهم غذا بده، وقتی از اتوبوس جا می مونم و کلاسم دیر می شه و هیچکس نیست ببره برسونتم. وقتی که ماشین باتری خالی می کنه چون یادم رفته چراغ ماشین رو خاموش کنم و دیرم هم شده و امتحان دارم، وقتایی که اصلا هیچ حال از خونه بیرون رفتن و یا تو خونه غذا درست کردن ندارم، وقتایی که سخنرانی دارم و تا دقیقه نود همه کارهام مونده و هیچکس نیست بره برام هند آوت ها رو کپی بگره یواشکی بیاد دم کلاس بهم بده، وقتایی که دلم تنگ می شه برای همه کس و همه چیز و الکی گریه می کنم، اصلا از همه چی می ترسم. ترس های 18 سالگی وقتی که 28 سالمه...



July 25, 2006


امضا کنین لطفا


به شخصه نمی دونم امضا کردن پتیشن آن لاین چقدر فایده داره، اما در مورد بخصوص اشرف کلهری که قراره سنگسار شه، فکر می کنم که سر و صدای رسانه ها می تونه تاثیر داشته باشه چون ممکنه هزینه های دولت ایران رو بالا ببره و اجرای حکم رو متوقف کنه، و فکر می کنم حداقل اگه این پتیشن تعداد امضاهاش زیاد شه، رسانه ها بتونن روش مانور بدن. لطفا یک کلیک کنین و این پتیشن رو امضا کنین که خواستار دو نکته است:
1- اشرف کلهری را سنگسار نکنید، چرا که سنگسار یکی از وحشیانه ترین شیوه های کشتن انسان است.
2- رابطه جنسی خارج از ازدواج را "جرم" به حساب نیاورید.


نامه خطاب به رئیس قوه قضائیه است، نه به خاطر اینکه کسی عاشق چشم و ابروش است، بلکه به خاطر اینکه این آدم در عموم اعلام کرده که در ایران کسی سنگسار نمی شه. این پتیشن تناقض حرفش رو بهش گوشزد می کنه، و ازش می خواد که از اختیاراتش استفاده کنه و اجرای حکم رو متوقف کنه. خطاب کردن شخص دیگه ای تو این تومار فایده ای نداشت، چون مثلا کوفی عنان یا اعلیحضرت همایونی جورج بوش هیچ قدرت اجرایی ندارن برای توقف این حکم.


ممنون که این پتیشن رو با اسم کامل (نام و نام خانوادگی) امضا می کنین.


***


ظاهرا یک زن هم تو ارومیه به سنگسار محکوم شده. دو تا زن هم که در مشهد سنگسار شده ان. تعدادشون داره زیاد می شه و شدیدا نگران کننده. یادمه که چند سال پیش شیرین عبادی در مراسم هشت مارس پارک لاله برگشت گفت شما حق حیات به ما بدید، ما بقیه حق هامون رو خودمون می گیریم. حالا ظاهرا بعضی ها به این نتیجه رسیده ان که همون حق حیات رو هم زیادی داده ان، یه خورده کمش کنن که کسی به فکر بقیه حقوق نیفته. خب البته واضح و مبرهن است که جنبش زنان با وجود تمام جنگ و دعواهاش و خط کشی ها و قبیله بازی هاش می تونه بلند به این بعضی ها بگه "زرشک!"



July 23, 2006


باز هم سنگسار؟


وحشتناکه...


منبع: دویچه وله. (از سایت دویچه وله عذر می خوام برای کپی کردن کامل مطلب اینجا. سایت برای بعضی ها ایران دیده نمی شه.)


به زن ۳۷ ساله‌‌اى به نام ”اشرف كلهرى“ كه پنج سال است به اتهام مشاركت در قتل همسر و داشتن رابطه نامشروع در اوين زندانى است، گفته‌اند به زودى تا دو هفته ديگر رجم می‌شود. اين در حالى است كه از سال ۸۱ طبق دستور آيت‌الله شاهرودى اجراى حكم سنگسار متوقف شده بود.


شادى صدر وكالت اشرف كلهرى را پس از اتمام مراحل دادرسى و تهديد خطر رجم، برعهده گرفته است.


مصاحبه: مهيندخت مصباح


-خانم صدر از قرار با وجودى كه دادگستري قبلا اجراى حكم سنگسار را طبق دستور آقاى شاهرودى متوقف كرده بود، الان چند حكم براى اجرا آماده است. شمااطلاعات مستقيم و موثقى در اين زمينه داريد؟


شادى صدر: بله! سال ۸۱ بود كه اعلام شد اجراى سنگسار متوقف شده به دستور آقاىشاهرودى اما متاسفانه چون در قانون هيج چيز تغيير نكرده بود و مجازات سنگسار در آن وجود داشت، احكام متعدد رجم از دادگاه‌هاى مختلفى در سراسر ايران صادر می‌شد كه خبرهايش را در گوشه و كنار مى‌شنيديم. البته بسيارى از اين احكام به صورت معلق باقى مى‌ماندند اما متاسفانه اخيرا شاهد اين هستيم كه برخى از اين احكام در حال اجرا هستند. مشخصا يك خانمى در زندان اوين به نام اشرف كلهرى كه موكل من هستند و هفته گذشته ايشان را به اجراى احكام دادگسترى خواسته‌اند و حكم رجم را مجددا به ايشان ابلاغ كرده‌اند و گفته‌اند تا پانزده روز ديگر حكم اجرا می‌شود.


-چه اقدام‌هايى براى جلوگيرى از اين حكم می‌توان كرد، يا چه اقدام‌هايى كرده‌ايد؟


شادی صدر: تنها راهى كه پيش پای ما بوده استفاده از يك ماده قانونى است كه گفته در مواقع قطعى شدن حكم رجم، اگر محكوم توبه كند و قاضى توبه‌اش را بپذيرد، حد رجم ساقط می‌شود. به اين ترتيب هم خود اين خانم براى آقاى شاهرودى نامه نوشته و اعلام كرده كه توبه كرده و درخواست عفو كرده از ايشان و ما هم نامه‌اى با اين تركيب از نظر حقوقى تنظيم كرده‌ايم و براى آقاى شاهرودي فرستاده‌ايم.


-چه اتفاقى مى‌تواند بيفتد الان؟ آقاى شاهرودي می‌تواند از اختيارات خود استفاده كرده و مانع از اجراى حكم شود؟


شادى صدر: بله! اين جزو اختيارات آقاى شاهرودى هست و ايشان در موردى مشابه، خانمی را عفو كردند. منتهى مشكل اينست كه ما نمى‌دانيم الان دقيقا چند نفر در تمام ايران هستند كه وضعيت مشابهى دارند و نمى‌دانيم آيا همه اين زنها مى‌توانند از امكان عفو آقاى شاهرودى استفاده كنند؟ سوال من اينست كه چه بر سر دستور آقاى شاهرودى مبنى بر توقف حكم سنگسار كه به طرز وسيعى هم در جامعه جهانى مطرح شد، آمده و تكليف ما با دستگاه قضايى با اين وضعيت چه خواهد بود. از نظر من تا زمانى كه قانون تغيير نكند، ما اين وضع را شاهد خواهيم بود. ممكن است برخى موارد را وكلا و افكار عمومى مطلع شوند و اقدام كنند. ممكن است برخى موارد هم باشد كه در سكوت و فراموشى حكم سنگسار اجرا شود و حساسيت كسى هم برانگيخته نشود.


-واقعا فكر مى‌كنيد به چه دليل اين روش دوباره دارد رايج می‌شود و شما وكلا از نظر قضايى چه می‌توانيد بكنيد براى تغيير در وضع؟


شادى صدر: على القاعده وظيفه مجلس و قوه قضاييه است كه تغيير در قانون بدهد. ما تنها كاری كه می‌توانيم بكنيم نشان دادن اينست كه هنوز حكم سنگسار اجرا می‌شود. مثلا شنيديم مدتى قبل در مشهد براى دو نفر حكم رجم اجرا شده كه اين در سايت هاى اينترنتى هم درج شده بود و تنها مورد ظرف دو سه سال گذشته بود. ما ميتوانيم اينكار را بكنيم و به جامعه وسياستگزاران و قانونگزاران بگوييم تا وقتى تغيير قانونى انجام نشود، اين ميتواند اجرا شود. دلايل قاطعى وجود دارد كه ديگر نبايد سنگسار اجرا شود و بايد قانون تغيير كند. اگر قانونگزاران و كسانى كه حاكميت مى‌كنند، اراده‌اى داشته باشند، به اندازه كافى دلايل در فقه و قوانين و موازين حقوق بشر وجود دارد كه بتوان چنين تغييرى را ايجاد كرد.


-كمى بيشتر در باره شرايطى كه موجب زندانى شدن و مجازات خانم كلهری شد، توضيح مى‌دهيد؟


شادي صدر: ايشان ۳۷ ساله و اهل مشهد هستند اما در تهران پرونده‌اش تشكيل شده. من البته پس از اتمام مراحل دادرسی‌ پرونده ايشان را وقتى در خطر رجم قرار داشت، برعهده گرفتم. ادعاى ايشان اينست كه به زور مجبور به اعتراف به رابطه نامشروع با مردى شده كه شوهرش را به قتل رسانده است. بحث اينست كه حكم صادره براى خانم كلهرى كه توسط ديوان عالى كشور تاييد شده، ۱۵ سال حبس به اتهام معاونت در قتل و رجم بخاطر زناي محصنه است. بحثى كه از نظر حقوقى اينجا وجود دارد اينست كه طبق قاعده كلى ايشان بايد ۱۵سال حبس را تحمل می‌كرد و بعد مجازات رجم اجرا می‌شد در حاليكه ايشان الان ۵ سال است زندانى است. اين اعتراضى است كه ما به لحاظ قانونى به موضوع داريم و به آقاي شاهرودي هم نوشته‌ايم.


-خانم صدر فكر مى‌كنيد در دو هفته‌اى كه باقى مانده، با تلاش‌ها امكان اين وجود داشته باشد كه حكم اگر لغو كامل نشود، دستكم به تعويق بيفتد؟


شادى صدر: من اميدوارم اين اتفاق بيفتند. اگر ايشان نتواند از اين امكان بهره مند شود كه عفو شود يا توبه‌اش پذيرفته شود يا از امكانات ويژه قانونى برخوردار نشود، همه ما بايد فكر كنيم چرا بايد چنين شود؟ آيا اين درست و عادلانه است؟ بايد فكر كنيم به كسان ديگرى كه در معرض سنگسار هستند و اينكه در چه وضعيتى قرار دارند.


-و درغير اينصورت؟ اگر حكم اجرا شود، شما بعنوان يك وكيل يا فعال حقوق زنان چه خواهيد كرد؟


شادى صدر: ما اعتراض هاى خود را ادامه خواهيم داد. من اميدوارم اين اتفاق نيفتد اما قطعا براى زنان ديگرى كه در اين وضع هستند، فعاليت خواهيم كرد. تا زمانى كه قانون تغيير نكند، من فكر می‌كنم فعاليت‌هاى جنبش زنان و حقوق زنان و حقوق بشردر اين حوزه ادامه پيدا كند تا ما شاهد حكم سنگسار براى هيچكس نباشيم.




بدترین و شولوغ ترین روزای عمرم رو می گذرونم. نه، بدتر از این هم بوده. منتها بعد از یه مدتی که می گذره آدم یادش می ره. دارم له می شم. ببخشید اگه بی توجهی کرده ام. حالا بعدا مفصل لوس بازی می کنم. فعلا لوس بازی همینقدر بسه!



July 19, 2006


قرص هایم کو؟ چه کسی بود صدا کرد شمسی؟!


هرکسی از ظن خود شد یار من! به این می گن "پلورالیزم!!!!!!!!!!!"


و خدایان همه را شفای عاجل عنایت بفرمایند و به من هم یک پول گنده بدهند که شدیدا مورد نیاز است.


قول می دم به همتون که رژیم رو براتون عوض کنم تا چند ماه دیگه. جنبش (ببخشید حزب) زنان هم به کمکم می یاد به حق حضرتش که تولدش بود همین چند روز پیش!


فقط به جان خودتون الان هیچی برام مهمتر از پاس کردن این کلاسه و این دلدردی که چند روزه دارم نیست. حتی نجات شما!!


من رو لطفا جدی نگیرین. نه الان، نه هیچوقت! کارهای مهمتری هست تو این دنیا که شما شایستگی اش رو دارین. باور کنین راست می گم!!!!


سوووووووووووووت!


*تیتر این مطلب رو دوباره بخونین تا گوشی دستتون بیاد!



July 18, 2006


کاچی به از هیچی؟


پریروز با یه عده دانشجوی لبنانی، یه سوریه ای، و یه اسرائیلی صحبت کردم. داشتم یه گزارشی می نوشتم راجع به اینکه دانشجوهای دانشگاهمون که خونواده هاشون اونجا درگیر جنگن چه حال و روزی دارن. سه تا سازمان اسرائیلی-یهودی تو شهرمون می شناسم که دو تاشون مال دانشگاهن. به ده نفر از مسئولان این سازمان ها زنگ زدم و آخرش فقط یک اسرائیلی پیدا کردم که فامیلش اسرائیلن (مادر پدرش اینجان). دانشجوهای لبنانی ناهار یه جایی بودن همه و اونی که زنگ زدم بهش دعوتم کرد گفت بیا اونجا همه رو ببین با هرکی دلت خواست حرف بزن.


اصولا نمی خواستم زاویه سیاسی داشته باشه گزارشم برای همین حرف های سیاسی شون رو نیاوردم تو گزارش. ولی خیلی برام جالب بود جمعشون. قشنگ احساس می کردم تو جمع بروبچ ایرانی هستم. همه لبنانی ها خانواده اشون لبنان بودن. حال همه اشون خیلی بد بود. و همه اشون به شدت هم نسبت به حزب الله و هم اسرائیل انتقاد داشتن. از این شاکی بودن که چرا رسانه ها به کشته شدن غیرنظامی های لبنانی و فلسطینی به اندازه کشته شدن اسرائیلی ها توجه نمی کنن. یکی از دوستاشون هم تعطیلات تابستونی برگشته بود لبنان و حالا گیر کرده یه جایی که اکثرا آب و برق و غذا نیست و معلوم نیست کی برگرده. این وسط فقط اون سوریه ایه بود که می گفت حزب الله اصلا یک گروه تروریستی نیست و مدافع مظلومانی است که به دست اسرائیل کشته می شه. به نظرم سوریه ایه یه خورده خل اومد چون گفت باید اسرائیل به سوریه حمله کنه تا سوریه حالش جا بیاد و حمایت های بیشتری از حزب الله بکنه!


از پسر اسرائیلیه پرسیدم برات مهمه کی این وضع جدید رو شروع کرده یا کشته شدن آدمهای غیرنظامی دو طرف مهم تره؟ اون هم گفت درسته که آدم های غیرنظامی کشته می شن، ولی اسرائیل داره از خودش دفاع می کنه و حق داره که این حملات رو بکنه. گفت اگه اوضاع خراب تر شه می ره اسرائیل تو ارتش. بعد هم گفت مردم اسرائیل صد در صد طرفدار حکومتشون هستن. جالب بود که از نظر اون هم رسانه های آمریکا بی طرف نیستن و گفت ماهواره های اسرائیلی رو نگاه می کنه. ازش پرسیدم چرا هیچکس دانشجوی اسرائیلی به من معرفی نمی کنه و من هر تلفنی می زنم می خوره به دیوار.اونم گفت به خاطر اینه که دانشجوهای اسرائیلی تابستونا معمولا می رن اسرائیل و اکثرا تو شهر نیستن و با وضعیت پیش اومده ممکنه اصلا برنگردن و برن تو ارتش.


خلاصه، اومدم گزارشم رو نوشتم دیدم یه مشکل اساسی وجود داره و اونم این که فقط یک اسرائیلی هست این وسط و یک عالمه لبنانی. شدیدا دلم می خواست گزارشم بیطرفانه باشه برای همین مجبور شدم خیلی از بخش های لبنانی اش رو حذف کنم و آخرش یه چیز بی مزه ای از آب در اومد. دلم می خواست تعداد بیشتری دانشجوی اسرائیلی در دسترس بودن که می تونستم حرفای لبنانی ها رو هم بیشتر بذارم و جنبه حقوق بشری گزارش رو پررنگ تر کنم. اما با این وضع بیشتر قسمت ها رو حذف کردم.


فقط وقتی که با لبنانی ها حرف زدم، قشنگ اون حس وحشت دوران جنگ ایران و عراق رو توشون دیدم. حیف که عرضه اش رو نداشتم از نظر زبانی اون حس رو بذارم تو گزارش. اینا یه مشت جوون جینگولن که اومدن آمریکا درس بخونن و برگردن کشورشون و با حزب الله و بنیاد گرایی هم اصلا حال نمی کنن و خودشون هم یه جورایی سکولار هستن. ظاهرا اینجور که می گفتن یه جورایی نصف مردم طرفدار حزب الله هستن و نصفی اشون هم نیستن. اما معلوم بود که همه این بچه ها نسبت به سیاست های اسرائیل هم حس خیلی بدی دارن.


وقتی از اون بار اومدم بیرون با خودم فکر کردم کاش می شد دنیا رو دو قسمت کرد. یه قسمت رو داد به بنیادگراها از هر فرقه و مسلکی که با هم دیگه بجنگن و هرکاری دوست دارن بکنن (وبلاگ هاشون دیدنی می شد!!)، یه قسمت رو هم بذارن واسه آدم هایی که می خوان ماستشون رو بخورن و زندگی اشون رو بکنن و با بقیه ملت دنیا رفیق باشن و هیچ علاقه ای هم به جنگ و بنیادگرایی مذهبی (هر مذهبی) ندارن و طرفدار گوناگونی و صداهای متفاوت هستن. می دونم که از اون آرزوهای ایده آلیستی و به شدت سانتیمانتاله. ولی واقعا دیگه حالم به هم می خوره از هرچی بنیادگرای متعصبه، از هر فرقه و مذهب و کشور و گروه سیاسی که می خواد باشه. اصلا دلم می خواد یه مدت سانتیمانتال باشم. به قول بابای آقای همسر: It’s good for your mental health!


پ.ن. 1- گزارش امروز منتشر شد. یه مقدار باز ازش حذف کرده ان. شدید پشیمونم که خودم هم یه سری حذفیات انجام دادم. یه گزارش کامل راجع به اسرائیلی ها منتشر شده بود امروز. یه جورایی حس بدی بهم دست داد. چون می خواستم بی طرف باشم و منتشر شه گزارشم اون همه خودم حذفیات انجام دادم. بی طرفی خبرنگارانه خیلی سخته. من هم که اصلا خبرنگار نیستم، برای همین واسم سخت تره. حس کردم فقط واسه اینکه نمره اضافه بگیرم خیلی از حرف ها رو نیاوردم. آقای همسر می گه اگه اینکار رو نمی کردی اصلا چاپ نمی شد و همین یه ذره هم از لبنانی ها تو روزنامه چیزی نمی اومد. می گه کاچی به از هیچیه. من فعلا حالم از خودم به هم می خوره!
پ.ن. 2- استادمون امروز جلوی 75 تا شاگرد فقط به ایران فحش داد. نمی گفت دولت ایران، می گفت آی-رن. دلم می خواست زمین دهن باز می کرد می رفتم توش.
پ.ن. 3- اسرائیل وارد جنوب لبنان شد.



July 14, 2006


حرف های معمولی


یک:
اولی: "رژیم اسرائیل جنایت کاره. یه کشور رو اشغال کرده و پدر ساکنین اون منطقه رو درآورده. اینهمه آدم رو به کشتن داده. ناآرامی به وجود آورده تو خاورمیانه. الان دوباره دهن مردم بیگناه رو تو غزه و لبنان سرویس کرده. اردوگاه جنین رو انگار همه یادشون رفته. این کارای چند روزه اسرائیل خودش یه جورآپارتایده. و …"


دومی: "تو یک ضد یهود تروریستی که طرفدار جمهوری اسلامی هستی. همه این چیزا زیر سر جمهوری اسلامیه که حزب الله و حماس رو حمایت می کنه. تو هم لیاقتت همون آدم کشای تروریست بنیاد گرا است. تو حتما مامور جمهوری اسلامی هستی. تو …"


دو:
اولی: "آخه مردم غیر نظامی اسرائیل چه گناهی کرده ان که تو حملات انتحاری باید کشته بشن؟ می دونم اونایی که دست به حمله انتحاری می زنن هم یا خودشون درد کشیدن و قربانی هستن یا اینکه مورد شستشوی مغزی قرار گرفته ان. ولی آخه جواب خون رو که با خون نمی دن. من این همه دوست یهودی خوب داشتم که آزارشون به مورچه هم نرسیده. فرهنگشون هم خیلی شبیه فرهنگ ایرانی هاست اتفاقا. همه مردم اسرائیل یا همه یهودی ها صهیونیست نیستن. بدی تو همه کشور ها و فرهنگ ها وجود داره و نباید هر ملتی رو یه پدیده واحد در نظر گرفت. و …"


دومی: "تو یه کثافت مزدوری. تو نوکر دولت جنایتکار اسرائیلی. صهیونیست بدبخت. تو..."


***


لعنت به جنگ! کامران از آن سوی دیوار می گه
عملیات محدود: به شوری خون، به تلخی دود
آپارتایدِ اسرائیل را محکوم کنیم
نگران خلیل بودم
شمایی که زندگی را شرمسار وجود خود کردید
بهمن آقا (یک) و (دو)
اصلا کسی اينجا حواسش به اين چيزها هست؟
آرامش می خواهم. دنیای بی جنگ، بی قحطی، بی انرژی هسته ای، بی فلسطین و اسرائیل... (مطلب جمعه، 23 تير، 1385)
آی آدم ها
ساده است...
استخوانهای دوست داشتنی
خداوندا.... (مرتب آپ دیت می شه این پست و از نگرانی هاش در مورد خانواده اش در لبنان نوشته)
نگرانم/میترسم
برای لبنانی ها (ابطحی)
يك لحظه كانال تلويزيون رو عوض نكن...
به دل‌سوزی برای مردم فلسطین دل خوش نکنیم
لعنت به رسانه ها.همه جا.
کرخت و بی‌عار مشو!
ساعات اخیر در اسرائیل
در يک جنگ نابرابر طرفدار ظالميد يا مظلوم؟
کودک لجوج و غداره بند مست و پست!
باز هم جنگ لبنان (یک) و (دو)
فلسطین: کابوس مرگ
بازی بزرگان
اصلا به اين فکر کرديد روزانه چند موشک ‏به داخل اسرائيل شليک مي‌شه؟
آیا راه سومی هست؟
جنگ خاورمیانه و ادبیات دوگانه ی صدا و سیما
فلسطين


به انگلیسی
وبلاگ نویس اسرائیلی:
I wonder when the politicians will learn to act instead of react
(کلی لینک های خوب داره به وبلاگ های اسرائیلی و لبنانی)
این مطلب بعدی اش هم بخونین. قراره بره حیفا.
وبلاگ نویس فلسطینی:
From bad to worse: the downpour continues




July 12, 2006


"...اصالت از آن فرهنگ است. اين بدين معني است كه اگر بخواهيم اساس را شعور انسانها بگذاريم، بايد بگوييم بزرگ‌ترين يا يگانه مشكل يا علّه‌العلل مشكلات جامعه‌ فرهنگ آن است و مراد از «فرهنگ» مجموعه‌ي باورها، احساسات و عواطف، و خواسته‌ها، آداب و رسوم، عادات و مَلَكات و الگوهاي ذهني ـ رواني ـ رفتاري مشترك افراد جامعه است. تا عناصر و مؤلفه‌هاي نامطلوب، باطل، غلط، و ناسالم فرهنگ جامعه حذف و طرد نشوند و نوعي جرح و تعديل و حك و اصلاح و تغيير و تبديل فرهنگي انجام نگيرد و بخشي كمابيش وسيع از باورها، احساسات و عواطف، خواسته‌ها، آداب و رسوم، عادات و ملكات و الگوهاي ذهني ـ رواني ـ رفتاري مشترك افراد جامعه دگرگون نشود تغيير همه‌ي آرمان‌ها و نهادهاي حكومتي يا ساختارهاي اجتماعي هيچ سودي نخواهد داشت. كساني كه فرهنگشان دست نخورده مانده است، نظام سياسي و حكومتي جديد يا نهادهاي اجتماعي جديد را دير يا زود به صورت همان نظام سياسي و حكومتي قديم يا نهادهاي اجتماعي قديم درمي‌آورند و با همان عقب‌ماندگي‌ها و بدبختي‌ها دست به گريبان مي‌شوند..."


مباني جنبش تحول دموكراتيك در ايران - اكبر گنجي




قهوه ای!


چقدر بده آدم خلاقیت نداشته باشه و از رو دست یکی دیگه کپی کنه. حالا کپی کردین اشکالی نداره، لااقل گند نمی زدین به طراحی.


این دوستان عزیز، خیلی شیک طراحی سایت خانوم کار رو به طرز ناشیانه ای کپی کرده ان، نه اسمی از طراح اصلی سایت خانوم کار بردن که آرش خاکپور بوده و بدون هیچ چشمداشتی لطف کرده و این طرح رو زده، نه اجازه گرفتن، نه هیچی دیگه. خب قانون کپی رایت وجود نداره هرکی هر گندی دلش بخواد می زنه دیگه. منتهی در راستای اینکه هرکی هرکیه آدم هم می تونه تو وبلاگش هرچی دلش می خواد بگه دیگه! بابا زشته به خدا! به خدا یه خورده تلاش کنین خودتون می تونین طرح های خوب بزنین. حالا بماند که معلوم نیست چند تا از کلیپ ها اختصاصی سایت است و از جاهای دیگه نیومده! حقا که همه چیزمون باید به همه چیزمون بیاد. متاسفم و امیدوارم به زودی این سایت طراحی اش رو عوض کنه و یه طرح غیر دزدی برای سایتش بذاره.




July 11, 2006


دارم از خوشحالی می ميرم!​ الان تو دانشگاهم و با اديتور هاله می نويسم. گزارشم چاپ شد تو روزنامه دانشگاه امروز! بهم خبر نداده بودن. نا امیدانه روزنامه رو باز کردم و دیدم گنده تو صفحه ورزشی چاپ شده. اين جا آن لاين می تونين ببينينش. يه خورده کلمه ها و جمله بندی هاش رو تغيير دادن، اما چيز خاصی رو حذف نکرده ان. اينجا اصل چيزی که نوشته بودم رو گذاشتم که تغيير ها رو ببينين اگه خواستين. برای آموزش زبان خوبه فکر کنم.


باز بگين فوتبال و جام جهانی بده!!


***


پ.ن. ها ها! زیادی جو گرفته بود منو! نمره ام شده C منفی! ولی خب حال کرده بود استادم که چاپ شده (برای خودش هم خوبه که کارای شاگردش چاپ شه). اون استادمون که فقط سخنرانی می کنه برامون هر هفته (و البته مسئول نمره گزارش هامون نیست!) که خیلی خوشش اومده بود. ایراد کلی ای که استاد اولیم گرفته بود این بود که اولش رو خیلی کند شروع کرده ام، ولی بعدش خوب شده. یه سری جزئیاتی که از اواسط گزارش نوشته بودم رو انتظار داشت اوایلش بنویسم. به کل گزارش B داده بود. سه تا هم غلط علامت گذاری داشتم که کرده بودش C منفی. حالا یه نمره اضافی می گیرم چون این چاپ شده، اما کماکان خطر افتادن این درس خیلی بیشتر از پاس کردنشه.



July 10, 2006


برش های کوتاه فوتبالی


خب قول می دم این دیگه آخرین زردبازی فوتبالی ام تا چند وقت دیگه باشه! از جمیع دوستانی که انتظار داشتن این مدت دنیا رو نجات بدم ولی به جاش در مورد فوتبال نوشتم هم عذر نمی خوام!


***


فوتبال رو تو یه بار ورزشی نگاه کردم. یه چیزی حدود دویست نفر آدم جمع شده بودن. 12 تا تلویزیون هم بود که آدم یک لحظه بازی رو هم از دست نده! اولین بارم بود که فوتبال رو با یه همچین جمعیت زیادی می دیدم و کلی کیف داد. جام جهانی های قبلی که خیلی موقع ها حتی جیغ هم نمی تونستم بکشم چون بابام معمولا خواب بود سر بازی های شب و فقط وقتی گل می زد تیم مورد علاقه ام آروم و بیصدا بالا پایین می پریدم. تو بار یکی از هم کلاسی هام رو دیدم که ایتالیاییه و پرچم ایتالیا رو دور خودش پیچونده بود. دوستاش که اهل جامائیکا بودن هم طرفدار ایتالیا بودن. دوست آقای همسر هم که باباش آرژانتینی و مامانش کوباییه اما خودش آمریکا به دنیا اومده و آقای همسر هم تو این بازی طرفدار ایتالیا بودن. دو تا از دوستای ایرانیمون هم بودن و خلاصه یه جمع ایتالیایی دو آتیشه شده بودیم. میز بقلی مون چند تا فرانسوی بودن. چند تا هم مکزیکی بودن که یه عده اشون طرفدار ایتالیا و یه عده هم طرفدار فرانسه. خلاصه از همون اول بازی بساط کری خونی و هو کردن و سوت و جیغ و اینا به راه بود. واقعا چیز زیادی از خود بازی نفهمیدم اونقدر که جیغ و داد کردیم. یه بهانه ای پیش اومده بود که تمام انرژی ام رو خالی کنم. وقتی بازی تموم شد با دوستم اونقدر بالا پایین پریدیم و جیغ زدیم که خدا می دونه. دیگه صدام تا امروز قطع شده بود! ولی به لطف فوتبال یک عالمه دوست جدید از ملیت های مختلف پیدا کردم!


***


من واقعا تحلیل های عجیب و غریبی می بینم این روزا. ظاهرا کسی یادش نیست که ایتالیا آلمان رو به اون زیبایی برد، همون آلمانی که میزبان بود و آرژانتین رو برده بود. ظاهرا بازی ایتالیا و اوکراین فراموش شده. ظاهرا فراموش شده که ایتالیا دو تا گل خورد در کل بازی ها که یکی اش رو تیم خودش به خودش زد و یکی دیگه هم پنالتی بود. ظاهرا گل های زیبای ایتالیا و دفاع آهنینشون فراموش شده. ظاهرا کسی حواسش به بازی شاهکار کاناوارو نیست (شاید چون کارش دفاعه و گل قرار نیست بزنه.) سیستم فوتبال ایتالیا دفاعیه. دفاع آهنین و گل های کم تو ضد حمله و یا در لحظات حساس. حالا اگه این سیستم بازی رو دوست ندارین حرفی نیست، ولی اینکه بگین ایتالیا تیم بدی هست و الکی رسید به فینال دیگه فقط بی سوادی خودتون رو نشون می دین! باور کنین هیچ تیمی نمی تونه الکی به فینال برسه. اگه تیم مورد علاقه اتون باخت، ناراحتی و کری خونیتون قابل درکه. اما اینکه وقتی تحلیل می کنین دیگه ارزش های تیم ایتالیا رو نادیده بگیرین واقعا تحلیلتون رو بی اعتبار می کنه! والا من این وسط تنها آرژانتینی با شخصیتی که دیدم جنبه شکست داشت و به قضایا واقع بینانه نگاه کرد همین حمید گردبادی بود. آرزوی قلبی ام این بود که فینال بین آرژانتین و ایتالیا اتفاق می افتاد، اما به خاطر گروه بندی ها حتی اگه آرژانتین از آلمان می برد هم این اتفاق نمی افتاد. حالا همونطوری که طرفداران ایتالیا، تیم ایتالیای جام 94 رو ته دلشون همیشه قهرمان می دونن، طرفدارای آرژانتین هم می تونن تیم جام 2006 رو قهرمان بدونن برای همیشه. نوبت همه می رسه! (البته از همه منظورم تیم هایی است که واقعا فوتبال بازی می کنن. مسلمه که منظورم تیم هایی مثل ایران نیستن!)


***


فوتبال رو دوست دارم چون از جنس سینما و تئاتر و تراژدی و دراما و زندگیه. فوتبال رو دوست دارم چون به هزاران بچه فقیر و پولدار و غیره تو همه دنیا امید زندگی می ده و به رویاهاشون شکوه بیشتری می بخشه. فوتبال رو دوست دارم چون زمین فوتبال جزء معدود جاهاییه که مفهوم فرد و جمع توش به تعادل می رسه و هر دو در جای خودش اهمیت پیدا می کنه. فوتبال رو دوست دارم چون عین خود زندگی، عوامل متفاوتی توش تاثیر داره، شانس، تجربه، سواد، تاکتیک، تکنیک، سلامت، روح و روان، بدجنسی، مهربونی، بازی جوانمردانه، تقلب، و، و، و... معمولا هم عین خود زندگی سخته آخرش رو حدس بزنی و برای همین کلی هیجان داره. فوتبال رو دوست دارم چون 90 دقیقه می تونی بشینی و زیبایی ها رو تحسین کنی. همه جور زیبایی!


***


کاش داوری که زیدان رو اخراج کرد، ماتراتزی رو هم اخراج می کرد. کاملا واضحه که زیدان مشنگ نبود که بی دلیل بره با مخ تو شیکم طرف و ماتراتزی هم حتما یه حرفی زده که خلاف روح بازی جوانمردانه فیفا است. تو خیلی از بازی ها وقتی درگیری های اینطوری به وجود می آد داور هر دو رو اخراج می کنه. بازی هلند و آلمان تو جام 90 رو یادتونه؟ ولی، واقعا درک نمی کنم افرادی رو که کار زیدان رو تایید می کنن. یه جورایی ترسناکه این تایید خشونت. چون بحث به خشونت کلامی و فیزیکی مربوط می شه و شخصا درگیری های زیادی با این مساله داشتم بعدا مفصل راجع بهش می نویسم. اما با همه اینها، چیزی از ارزش زیدان برای من کم نشده. زیدان اعجوبه است و الگوی خیلی ها تو سراسر دنیا. کاشکی این کار رو نمی کرد. الان تمام زندگی حرفه ای این آدم از طرف خیلی ها داره فراموش می شه. این هم جزوی از زندگیه انگار! ولی به نظر من که بازی های زیدان تو این جام بهترین بازی هاش بود تو چند سال گذشته و اگه فرانسه تا فینال اومد بخش بزرگی اش رو مدیون بازی عالی زیدان بود. این فیلم رو اگه هنوز ندیدین ببینیش و ایمان بیارین! (لینک از طریق حسین)


***


* یادش بخیر، اولین مطلبی که برای کاپوچینو نوشتم راجع به فوتبال و مالدینی بود!
** ما ايتاليايی‌ها - علی لطفی
*** چرا من طرفدار تیم ایتالیا هستم؟ - رویاهای گمشده
**** پسر عمو، تــوتــی! - از پشت یک سوم
***** شب به ياد ماندني ايتاليا در شرق - عقاید یک احسان


حالا برین اینجا جشن گرفتن!



July 9, 2006


مالدینی! مالدینی عزیز!


این جام باید تو دستای تو قرار می گرفت. حیف که زمان نذاشت! ولی ما یادمون نرفته...


Viva Italia!


بقیه اش رو بعدا می نویسم! باید الان گزارشم رو تکمیل کنم. صدام در نمی آد دیگه از بس جیغ زدم.



July 8, 2006


من و کلاس گزارش نویسی


(این پست دراز رو می نویسم شاید دانشجوهای خبرنگاری براشون جالب باشه. اگه براتون جالب بود شما هم در مورد تجربه ها و کلاس های گزارش نویسی اتون بنویسین یا اینکه من خیط می شم!)


وقتی که برنامه مشترک ارتباطات و مطالعات زنان به دلیل اشتباه دانشگاه شروع نشده حذف شد، مدیر گروه های دو تا دانشکده ام نامه نوشتن به مسئولان مربوطه و موافقت شد که حالا که برنامه مشترک نمی شه، بتونم هر دو تا رشته رو همزمان بخونم و دو تا فوق بگیرم چون به هر حال من از هر دو تا رشته کلاس برداشته بودم. خیلی فرقش نبود با برنامه مشترک به جز اینکه حالا من باید دو تا تز بنویسم، در حالیکه برای برنامه مشترک فقط یک تز باید می نوشتم که به هر دو رشته مربوط بود. علاوه بر اون، برای دانشکده ارتباطات باید حالا دو تا کلاس دوره لیسانس رو به عنوان پیش نیاز بر می داشتم. یکی اش آمار بود که ترم اول تابستون برداشتم و دو هفته پیش امتحانش رو دادم و از شر این کلاس اعصاب خورد کن راحت شدم (اعتقاد دارن که دانشجوی ارتباطات، صرف نظر از روش تحقیقش باید از آمار سر در بیاره). دومی اش هم کلاس گزارش نویسی بود که ترم کامل تابستون که سه ماهه است برداشتم و الان یک ماه و نیمش گذشته.


این همه کلاس فوق من برداشتم سال گذشته که کلی هم سخت بودن و باز از پسشون بر اومدم و همه رو با نمره کامل پاس کردم، حالا این یه دونه کلاس پیشنیاز دهن من رو سرویس کرده! با تمام خبرنگاران و دانشجوهای خبرنگاری حالا همدردی می کنم و واقعا می فهمم که بیخود نمی گن خبرنگاری یکی از سخت ترین مشاغله و تازه می فهمم عجب پرروی کله خری بودم یک سال بدون اینکه هیچی حالیم باشه دبیر اجرایی کاپوچینو بودم (و درک می کنم چرا بعضی خبرنگارا اینقدر از دست ما حرص می خوردن!!)



***


برای این کلاس، ما هر هفته باید یه گزارش خبری از شهرمون بنویسیم. گزارش باید جوری باشه که برای خواننده عادی شهر جالب باشه. شهر ما کلا صد هزار نفر جمعیت داره که نصفش به دانشگاه مربوط می شه. حالا خودتون حساب کنین که چقدر کلا تو این شهر اتفاقات می افته که ما غیر دانشگاهی هاش رو هم سوا کنیم و ازشون گزارش بنویسیم!


گزارش رو که می نویسی، استاد تیکه پاره اش می کنه، یک عالمه خط خطی می کنه و غلط می گیره، هر چی از دهنش در می آد پای ورقه ات می نویسه (مثلا یه بار برای من نوشته بود "تا حد مرگ کلی گویی کرده بودی!" یه بار هم نوشته بود "غلط املایی ات فاجعه بود!")، بعد سر کلاس گزارشت رو روی اورهد می ذاره و با بی رحمی تمام در مورد غلط هات تو کلاس حرف می زنه و گاهی هم مسخره ات می کنه (البته اسمت رو نمی آره). اول به هر گزارش یه نمره می ده در مورد ساختار گزارش و نحوه روایت و غیره. بعد ازش یه سری نمره کم می کنه در مورد دیکته و علامت گذاری و AP Style. (کل کتاب رو باید بلد باشیم.) اگه یک ویرگول رو اشتباه بذاری یا هر غلط علامت گذاری و استیل ازت پنج نمره کم می شه. هر غلط دیکته ای هم ده نمره. کافیه دو تا غلط داشته باشی و بخش اول نمره ات هم مثلا B شده باشی که رسما نمره ات صفر بشه (در واقع نمره E بهت می دن که پنجاه می شه که فرقی با صفر نداره)! من تا حالا چهار تا E گرفتم. یه بار یه اشتباه احمقانه کردم و حرف a تو اسم یه آدمی رو eنوشتم و بیست نمره ازم کم شد. شنیدم تو بعضی دانشکده های روزنامه نگاری مخصوصا اگه تو اسم آدم ها غلط دیکته ای داشته باشی کلا بهت صفر می دن! خلاصه که پدرم در اومده و فکر کنم این کلاس رو بیفتم.

اگر گزارش هامون خوب باشه تو روزنامه محلی چاپ می کنن و نمره اضافی می گیریم. بعضی ها که خوبن کارشون به چاپ شدن رسیده تو همین یه ماه و نیمه. یکی از بچه ها دو بار این ترم کارش چاپ شده و برام جالب بود ببینم چیکار می کنه که اینقدر کارش خوب بوده که فهمیدم سومین باریه که این کلاس رو گرفته! (میانگین نمره این کلاس همیشه C بوده!)


دو جلسه در هفته برای این کلاس یک استاد خیلی باحال می آد در مورد نحوه خبر نویسی و لید و انواع لید و گزارش و غیره و همچنین استیل حرف می زنه. یک روز در هفته هم کارگاه داریم. تو کارگاه هرکسی پشت یه کامپیوتر می شینه. بهمون یه صفحه یادداشت هایی از یه اتفاق رو می دن و بعد می گن این رو گزارشش کنین. روی کامپیوتر هامون هم Spell Check نداریم و اصولا استفاده از Spell Check ممنوعه. یکی دو جلسه اول بهمون کمک می کردن اما دیگه بهمون کمک نمی کنن و انتظار دارن خودت دیگه خوب بنویسی. من یکی از این گزارش های کارگاه رو A گرفتم. بعد دیدم زیر ورقه ام استادم نوشته "کاشکی فقط بدون کمک من نوشته بودی گزارش رو!" خلاصه که احساس گهی بهم دست داد و دفعه بعد اصلا روم نشد حتی یه سوال بپرسم. بعد از کلاس هم عین این منگلای لوس بدبخت تا خود خونه عر زدم!


موضوع اینه که علاوه بر اینکه هنوز زبانم خیلی خوب نیست و گرامرم مشکل داره و دیکته ام هم بدتر از دیکته فارسی ام افتضاحه، کلا با شهر هم خیلی آشنایی ندارم و هنوز خیلی مشکلات فرهنگی هم دارم. بخش بزرگی از روزنامه نگاری خلاقیت زبانیه. خیلی اصطلاحات و کلمات هستش که من اصلا نمی دونم وجود دارن تو زبان انگلیسی، چه برسه به اینکه شنیده باشم و بلد باشم که خودم استفاده کنم. بعدش هم مثلا اصلا روم نمی شه یا اینکه اصلا یه جورایی نمی تونم پاشم برم مثلا اداره پلیس بپرسم چه جنایت هایی شده و بعد از یکیشون گزارش تهیه کنم! این یک سالی هم که دانشگاه رفتم اینجا همه اش با زبون آکادمیک سر و کار داشتم و هی رو این کار کردم که چطوری مفاهیم پیچیده رو از زوایای مختلف بررسی کنم و خودم هم بپیچونمشون. زبان روزنامه نگاری باید زبان ساده ای باشه. ساده ترین کلمه ها (مخصوصا فعل ها) باید توش به کار بره. مثلا تو گزارش ممکنه بیست بار کلمه "said" رو به کار ببری و نباید فعل های دیگه ای به جاش به کار ببری چون ممکنه هر کدوم یه بار معنایی خاصی داشته باشه. استادمون می گه نگران تکرار این فعل نباشین، خواننده اصلا متوجه نمی شه که این فعل چقدر تکرار شده و من هم که دقیق شدم دیدم راست می گه! از اونطرف نوشته بهتره "رنگی" باشه. یعنی کلمه های جذاب، کلمه های ساده ای که در عین سادگی خواننده رو جذب خودش می کنه. هر پاراگرافی که می نویسی باید بعدش بگی خب که چی؟ اگه جواب سوالت رو می تونستی از اون پاراگراف بگیری یعنی اینکه اون پاراگراف درسته. در ضمن، هر پاراگراف باید طوری نوشته شه که خواننده با خوندنش وسوسه شه که حتما پاراگراف بعدی رو هم بخونه.


یکی از توصیه هایی که به ما می کنن اینه که تا می تونیم بخونیم و بخونیم. هر چی که دستمون می رسه، روزنامه، مجله های زرد، کتاب، بروشور، سایت های خبری و غیره. اینطوری هم از اوضاع باخبرتر می شیم و هم نوشتنمون بهتر و دایره لغاتمون وسیع تر می شه. ازمون انتظار دارن تلویزیون هم زیاد نگاه کنیم و از اتفاقای مختلف با خبر باشیم. هر جلسه استادی که سخنرانی می کنه برامون امتحان های مضحک می گیره ازمون. یه بار مثلا سوالش این بود که تو برنامه 'Today' show این هفته چه اتفاقی افتاد؟ (یکی از اولین مجری های زن بعد از مدت ها خدافظی کرده بود.) من هم که اصولا تلویزیون نگاه نمی کنم به جز یک سریال جنایی که گاهی می بینم و به طرز منگلانه ای سوال های اینجوری اش رو نمی تونم اغلب جواب بدم. خلاصه جزو درس خوندن های این کلاسم باید تلویزیون هم نگاه کنم!


راجع به اینکه اصولا چی خبر هست و چی نیست هم خیلی بحث می کنیم. به نظر استاد ما که کارش خیلی درسته و سه نفر از کسایی که براش کار کرده ان تا حالا پولیتزر گرفتن و سال ها کار ادیتوریال تو تایمز کرده، خبر ممه جانت جکسون یکی از مهمترین خبرهای چند سال اخیر آمریکا بوده! عکسش رو هم گنده تو کلاس صد نفری نشون داد و بعد وقتی می خواست اسلاید رو عوض کنه از پسرها پرسید "خب خوب نگاه کردین که عوضش کنم؟!" یعنی اینکه رودرواسی ندارن، ژورنالیسم رو یه جور صنعت می دونن. صنعتی که یکی از مهمترین وجهه هاش بعد از خبر رسانی سرگرمی است. تمام استادهایی که تو دانشگاه ارتباطات باهاشون سر و کله زده ام هم خیلی رک می گن که بی طرفی وجود نداره و امکان نداره که آدم بی طرف باشه. برای همین اصرارشون فقط رو این هست که تو وقتی در مورد یه موضوع حساسی که جهت گیری های متفاوتی روش هست می نویسی، باید نظرات متفاوت و مخالف هم رو منعکس کنی که یه موازنه ای بین ایده ها وجود داشته باشه و اونوقت این خواننده باشه که قضاوت کنه. البته خب واضح و مبرهن است که همچین اتفاقی همیشه تو مطبوعات هیچ جای دنیا و مخصوصا همین آمریکا نمی افته.


من اصولا نمی خوام خبرنگار بشم. خودم می دونم که به خاطر مساله زبان هیچ شانسی در دنیای انگلیسی زبان خبرنگاری ندارم. اما خوشحالم که این کلاس رو مجبور شدم بگیرم. به هر حال هرکاری که من بکنم با رسانه سر و کار خواهم داشت. خوبه که آدم بدونه روند تولید تو رسانه و آموزش هایی که داده می شه چطوریه. خوبه که آدم بدونه رک و راست ژورنالیسم هم یک جور صنعته که باید بفروشه. اینطوری، وقتی که می خوای رسانه مستقل داشته باشی، و یا حتی وقتی فقط مخاطب رسانه هستی، چشم و گوشت باز تره.


به گمونم این کلاس رو حداقل یک بار دیگه هم باید بگیرم. از این نظر که چیز یاد می گیرم خوبه. تمام این سخت گیری ها و حال گیری هایی که می کنن لازمه. اصولا وقتی بهت نمره قبولی می دن تو این کلاس که واقعا یاد گرفته باشی گزارش و خبر بنویسی. ولی خب یه مشکل اساسی وجود داره و اونم اینه که باید پول این کلاس رو خودم بدم که خیلی هم گرونه! این ترم از پس اندازم دادم. اما خدا می دونه دفعه بعد از کجام باید بدم. اگر هم همین کلاس کذایی رو که اصلا واحدش جزو واحدهای فوق لیسانسم هم محسوب نمی شه پاس نکنم، کلا فوق ارتباطاتم که این همه مدیر گروه هام خودشون رو به آب و آتیش زدن که جور شه می پره! تازه نمره کلاسه گند هم می زنه به معدلم که تا الان 4 بوده (یعنی همون بیست خودمون.)


این هفته هم که دیگه رسما گند زدم چون سوژه برای گزارش پیدا نکردم و گزارش رو هم باید هر هفته تا قبل از ظهر دوشنبه به دست استاد برسونیم. تازه باید حواسمون باشه که سوژه ما تو روزنامه های اون روز کار نشده باشه. اگر احتمال می دیم که ممکنه کار بشه اون روز باید تا قبل از ساعت 9 صبح به دستش برسونیم. یعنی به اصطلاح نباید خبر بخوریم و اگر بخوریم صفر می گیریم! حالا تنها امیدم به جام جهانی هست. یکی دو تا بار هستن که اینجا بازی ها رو نشون می دن. می خوام برم بازی رو تو یکی اشون نگاه کنم و امیدوارم که طرفداران ایتالیا که قهرمان جام خواهد بود هم باشن تو بار! بعد فکر کنم بتونم از جنبه اقتصادی و اینکه بازی های جام جهانی چه تاثیری از نظر مالی تو کسب و کار این بار ها داشته و طرفداران فوتبال تو کشوری که فوتبال رو اصلا تحویل نمی گیره چیکار می کنن بنویسم. اگر این هم نشه دیگه رسما E که نه، بلکه این هفته صفر می گیرم و در واقع تو همون دور مقدماتی حذف می شم و به فینال نمی رسم که فکر کنم ببینم آیا ممکنه یک درصد این کلاس رو پاس کنم یا نه!



July 6, 2006


از یادداشت های شهری که شهر من نیست – 4


کوله پشتی سنگین رو ببند محکم به خودت و کیفت رو یه دستت بگیر و ساک رو بکش فوری توی مترو. چشمات رو ببند که حرکت سریع مترو بهت سرگیجه نده. سریع پیاده شو که لای در نمونی و جا نمونی. چرخ ساک گیر می کنه. بلندش کن بگیر تو بغلت. سرگردون وسط یه میدون، تو یه شهر غریب و بزرگ. راست باید برم یا چپ؟ پسره داد می زنه: "می کشمت، لعنتی. می کشمت." دنبال پسره راه می افتی. لگد می زنه به سطل آشغالا. از صدای سطل آشغالا که تقی می خورن زمین می ترسی. فاصله می گیری. شبیه میدون ونک نیست؟ ماشینا بوق می زنن. دکه روزنامه فروشی هست تو این شهر! یادش بخیر. انگاری داری از سر کار برمی گردی. ای! مقنعه ات پس کو؟ چرا موهات رو داره باد می ریزه به هم؟ چطوری پس موهات رو بافتی از دو طرفت آویزون کردی؟ پس چرا این خیابون رو پیدا نمی کنی؟ پسر گوشی تلفن عمومی رو برمی داره و دق می کوبونه به تلفن چند بار. "می کشمت. می کشمت مادر فلان." چراغ عابر پیاده قرمزه. وای میستی. راه می افته وسط خیابون. ماشینا می زنن رو ترمز. زن که روبروشه بهش می گه مواظب باش. داد می زنه "خفه شو، با من حرف نزن، می کشمت، می کشمت لعنتی مادر فلان." انگشت وسط نشون می ده. وایسادم سر جام. تند تند می ره و لگد می زنه و می گه می کشه. تو خم یه کوچه گم می شه. من وایسادم وسط میدون نمی دونم کدوم طرفی برم. همون میدونه که شبیه میدون ونکه.


***


*پ.ن. سفر خوب بود. آدمای خوب، دوستای خوب، الواتی خوب، حرفای خوب، حس های خوب، بی خبری خوب، سانگریای خوب که وادارت کرد پنج شیش بار بری دستشویی و هی جلوی زبونت رو بگیری که حرف های مسخره نزنی، ترافیک خر تو خر، تاکسی هایی که وسط خیابون نگه می دارن و بوق ماشین های دیگه که از عصبانیت جیغ می کشن، نوستالژی های شهر شولوغ که حالا خیلی دوره...




از یادداشت های شهری که شهر من نیست - 3


می گه عاشق همه معشوق های سابقشه. سابق دیگه نمی شه که وقتی هنوز عاشقی. هنوز معشوقه، هنور حاضره. خوش به حالشون نه؟ همون معشوق ها رو می گم. خاطره دور نمی شن، از اون خاطره ها که تو زمان گم می شن نمی شن. چطور می شه؟ حافظه؟ حس؟ شور؟ خاطره ای که زنده بمونه خیلی خوبه نه؟ خوش به حال خاطره هایی که زنده می مونن و فراموش نمی شن. خوش به حال معشوق هایی که معشوق می مونن. باشه؟ می دونم. هنوز مستم انگاری! مست چی؟ اپل مارتینی؟ سانگریا؟ گمان نکنم!




از یادداشت های شهری که شهر من نیست - 2


دلم واسه اون پسر "خوبه" تنگ شده. واقعا "خوبه." مرسی دوست! عین خلا، عین خودت اون شبی، دو تا قطره اشک. حواسمه! همیشه حواسم به این چیزا هست. مگه می شه حواسم نباشه وقتی که قهوه ترک فقط تو خونه تو پیدا می شه نصفه شبی تو اون شهر بزرگ دور؟




از یادداشت های شهری که شهر من نیست - 1


کافه فرانسوی که همه جاش از چوب باشه خوبه. از همون کافه ها که انگاری وسط راه روستاهای فرانسوی ساخته شدن. یادت می ره کی هستی و جات کجاست. بی خیال می شی. با دوست گپ می زنی و از جهانی شدن چند لحظه ای لذت می بری. یهویی می گی که هنوز ماشین دنده ای سوار می شی واسه اینکه رفتی تهران بتونی رانندگی کنی و یه گاز به ساندویچ مخصوص فرانسوی می زنی. اون هم می گه عموش وقتی می یاد سال ها ماشین دنده ای داشته. 27 ساله که نرفته ایران. حالا ماشین دنده اتوماتیک داره. بره ایران می کشنش. اینجا رئیس یه دپارتمانه و کلی کار کرده. زیاد به این فکر نکردیم که اگه ایران بود چقدر می تونست کار کنه. به جاش شیرینی خوردیم. شیرینی های کافه فرانسوی خیلی خوب بود. قهوه اش هم خوب بود، عین فضاش. پیرمرد خاور دوری اومد اعتراض که چرا قهواش رو گرون حساب کرده ان. فروشنده سیاهپوست با تحقیر بهش گفت دو دلار می شده و اون هم دو دولار داده و ازش خواست کافه رو ترک کنه. بعدش یه نگاه تمسخر آمیز بهش زد و به من نگاه کرد که من هم باهاش نچ نچ کنم و بخندم. راهم رو کشیدم رفتم قهوه ام رو بریزم، قهوه فرانسوی با طعم جهانی ام رو!



July 5, 2006


اعتصاب غذا به دعوت گنجی برای آزادی زندانیان سیاسی


در شهری که من هستم کسی تره خورد نمی کنه برای اعتصاب غذا و در این نقطه جغرافیایی که من هستم هر حرفی بزنم جز خودنمایی و فیلم بازی کردن معنی دیگه ای نخواهد داشت. اگر اعتصاب غذا هم بکنم هیچکس نمی فهمه و تازه از کجا معلوم که راست می گم و در حالی که پشت مانیتور دارم می نویسم اعتصاب کردم مشغول خوردن میرزا قاسمی نباشم؟ (اصلا قصدم توهین و تیکه انداختن به کسی نیست. این فقط و فقط وضعیت مسخره منه و مشکل منه که همیشه در مورد خودم به مسخره ترین حالت ها فکر می کنم!)

برای همین فقط لینک می دم به افرادی که یا در مکان هایی هستن که امکان تجمع و اعتصاب غذای بیشتر از دو سه تا آدم وجود داره و کارشون حداقل معنی نمادین خواهد داشت و یا اینکه کلا از این اعتصاب غذا حمایت می کنن و مشکلات مسخره فلسفی من رو ندارن:


نازلی
احمدرضا
سایه
شورین
زنانه ها
Free Political Prisoners in Iran
درباره اعتصاب غذا
در ايران اعتصابي در كار نيست؟


امیدوارم که این حرکات بتونه تاثیری هرچند کوچیک رو این وضعیت بلبشو داشته باشه.



July 4, 2006


ایتالیا رو عشق است!


با عرض تسلیت به همه طرفداران آلمان و آرژانتین و اسپانیا و برزیل و انگلیس و غیره (که فقط دلم برای طرفدارن آرژانتین سوخت این وسط البته!)، این چند وقت چیزی ننوشتیم که نمک به زخمتون نپاشیم. ولی خب، کاریش دیگه نمی شه کرد. ایتالیا سروره، همیشه بوده و خواهد بود! با همون بازی سنتی اشون، که تو رو تا لحظه آخر جون به لب می کنه. خوشگل، باهوش، دقیق، و با احساس. احساس همون چیزیه که خوشگلشون می کنه (!) و حظ بصری رو به اوج می رسونه. همون چیزی که باعث می شه ببرن. و البته، دود هنوز از کنده بلند می شه. این گل آخر دل پیرو تاریخ بود. خود تاریخ! چی بگم دیگه. عشقه، کاری اش هم نمی شه کرد. فعلا کلی خوشحالیم. کلی نوشته های نوستالژیک گذاشته بودم روی درفت که حالا بعدا می ذارمشون. فعلا برای لحظاتی فقط ایتالیا رو عشقه! راستی هنوز شک دارین که کی قهرمانه؟ هنوز شک دارین؟!


***


کامنت رو باز گذاشتم که برخی آقایون که حرص می خورن از این قضیه حظ بصری و اینکه زن ها هم فوتبال نگاه می کنن بیان خودشون رو خالی کنن یه موقع سکته ای چیزی نکنن و ما هم کمی به ریششون بخندیم! البته طرفداران قدیم و جدید ایتالیا هم قدمشون روی چشم!


***


معصومه ناصری: "ایمان آوردید یا 121 دقیقه دیگر بازی کنیم؟"
عالیجناب منقد: DelPiero the Greatest (عکس هاش رو ببینین حالش رو ببرین!)
عقايد يک احسان: Viva Italia
بقیه لینک ها رو هم از وبلاگ صفا ببینین من دیگه باید برم بیرون مراسم 22 بهمن آمریکاست تو حیاتمون غذای نذری می دن!


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage