خورشید خانوم



« July 2006 | Main | September 2006 »


August 31, 2006


دانشگاه بالاخره شروع شد و من کلی از شروع شدنش خوشحالم چون کلاسای این ترمم رو خیلی دوست دارم، هرچند که شدیدا دو تاش سختن. یکی اش راجع به جنسیت و جنبش های اجتماعیه که دقیقا چیزیه که این چندوقته دوست داشتم راجع بهش بخونم. استادمون هم که اصلا رودرواسی نکرده و 5 تا کتاب و 25 تا مقاله ریخته سرمون.


این دنده ام کماکان درد می کرد و بالاخره امروز رفتم درمونگاه دانشگاه، چون فکر کردم خیلی عجیبه که بعد از 15 روز هنوز خوب نشدم. عکس گرفتن و فهمیدن که دنده ام شکسته! البته خب کاری اش که نمی شه کرد و فقط باید شبی سه تا قرص بخورم تا خودش خوب شه. حداقل حالا حواسم جمعه که دیگه بار سنگین بلند نکنم.


سیامک و آنیتا دیروز رفتن و یهویی خونمون خیلی خالی شد. تازه فهمیدم تنها شدم. واسه خودم دور خونه گیج می خوردم نمی دونستم چیکار باید بکنم! یه خورده عر و گوز کردم و چند بارم باهاشون تلفنی حرف زدم از دیروز. واقعا خیلی حیف شد برای من که رفتن. و البته همیشه می گم حیف ایران که این دو نفر ازش اومدن بیرون. فکر کنم بچه های جبهه سبز بفهمن منظورم چیه. به هر حال امیدوارم که بوستون کلی براشون خوب باشه و موفق بشن که واقعا لیاقتش رو دارن. واقعا خوش به حال بوستونی ها. قدر این دونفر رو بدونین و کوفتتون بشه!


بابک فردا شب می رسه اینجا و تا دوشنبه پیشمه که خودش خیلی خوبه. واقعا هیچوقت اینقدر دلم براش تنگ نشده بود. امروز خواهرم بهم زنگ زد و کمی غر زد به جونم و برای اولین بار خیلی احساس تنهایی کردم. یعنی بعد از تمام کمک هایی که به اون زنه کردم این یک ماه و آخرش هم اون برخوردها رو دیدم، اون هم فقط به خاطر خواهرم، اصلا انتظار نداشتم که این حرفا رو بهم بزنه. یهویی یه حس خیلی خیلی بدی بهم دست داد. طوفان ملخ ها انگاری تمومی نداره.



من یه جورایی سختمه طولانی مدت پای کامپیوتر بشینم. واسه همین کلی ایمیل جواب ندادم و کلی مطلب هست که باید می نوشتم و ننوشتمم. خیلی دلم می خواد راجع به رادیو زمانه بنویسم. بعضی روزا می ذارم از بلندگوهای کامپیوتر پخش می شه و کارم رو می کنم تو خونه. عاشق موسیقی های تاجیکی اش شدم. به نظرم نقطه ضعف کار یکی غارغارهای نیکانه و یکی هم طراحی سایت. بقیه اش به نظرم برای یه پخش آزمایشی خیلی خوبه. حالا باید بعدا مفصل بنویسم.



راجع به کمپین جمع آوری یک میلیون امضا هم باید بعدا مفصل بنویسم که به نظر من یکی از بهترین کارهایی هستش که داره تو جنبش زنان انجام می شه. نه به خاطر خود امضا جمع کردن ها. به خاطر این پروسه ای که جمع کردن امضا داره. حرف زدن با آدم ها و... حتما به سایتش سر بزنین و اگه کاری از دستتون بر می آد بکنین.



August 25, 2006


قدم های کوچیک، امیدهای بزرگ



یک سایت دیگه به سایت های زنان اضافه شده. میدان زنان مجموعه ای از کمپین هایی که یک سری از فعالین حقوق زنان و شبکه وکلای داوطلب انجام می دن رو پوشش می ده. الان چهار تا کمپین تو این سایت پوشش داده شده. یکی اش کمپین سنگساره. چند زن الان محکوم به سنگسار هستن و در زندان هستن و شبکه وکلای داوطلب وکالتشون رو برعهده گرفته. در مورد اشرف کلهری و حاجیه اسماعیلوند و ملک قربانی تا الان تو سایت نوشته شده. برای هرکدوم هم پتیشنی وجود داره برای امضا. و البته این سایت فقط بازتابی است از اتفاتی که داره در دنیای خارج از اینترنت رخ می ده و قدم هایی که در دنیای آف لاین برداشته شده و پتیشن فقط بخش کوچیکی از کارهایی است که در این باره داره انجام می شه.

شبکه وکلای داوطلب تشکیل شده از چهل وکیل که داوطلبانه به پرونده زنان رسیدگی می کنن. (سایتش هنوز درست حسابی راه نیفتاده چون اعضای شبکه خیلی هم آن لاین نیستن.) این شبکه کمپين وکلای جوان تا قانون خانواده برابر رو شروع کرده.


کمپین دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها و کمپين "مادر من، وطن من" هم دو تا کمپین دیگه ای هست که تو این سایت دیده می شه.


در میدان زنان می خونیم:


حاجيه اسماعيلوند، محکوم به سنگسار، دوباره محاکمه مي شود


سنگ نزنيد گوش کنيد!


روياي قانون برابر


نامه کمپين دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاه به فيفا و اي اف سي


عملکرد ضعيف دولت در مورد کودکان بي شناسنامه


سرزمين خودمان!


فيلم مهناز محمدي از تجمع 22 خرداد 84


و...


یه خسته نباشید به شادی و محبوبه و خیلی های دیگه که اصلا نمی شناسمشون به خاطر تلاش هاشون و نا امید نشدن هاشون و هزار حرف نا گفته دیگه...



August 21, 2006


طوفان ملخ ها!


بسه دیگه، زنجه موره بسه! امروز مخصوصا رفتم با ماشین بابک همونجایی که تصادف کردم و همون مسیر رو رد شدم و بعدش هم رفتم تو اتوبان روندم که ترسم بریزه. شب هم رفتم نشستم پشت جنازه ماشینی که داغون شده بود و تا پارکینگ خونه دوستم روندمش و روش چادر کشیدم که چند روز بمونه ببینم می تونم وکیل گیر بیارم و شانسی دارم یا نه. طفلک حالش خیلی بده و با وجود اینکه وضع مالی اشون خوبه (شوهرش خلبانه یه شرکت هواپیمایی خیلی خوب عربیه) اما شدیدا ضربه خورده از داغون شدن ماشین. نمی دونم، از زندگی مردم خبر نداریم، شاید یه چاله ای هست تو زندگی اشون. به هر حال شوهرش زنگ زد به من و خیلی خوب حرف زد که البته متاسفانه همه اش فیلم بود و لحن نمایشی اش بدجوری توی ذوق می زد، اما همینکه می خواد پول بفرسته که دوباره ماشین بخرن و همینکه از من طلبکار نشد (حداقل ظاهرا) خیلی خوب بود و کلی آروم تر شدم. به هر حال به من فعلا احتیاج داره چون زنش کسی غیر از من رو نداره تو این شهر و البته من اگه راننده هم نبودم اون روز بازهم حالم خراب می شد و به هر حال تنهاش نمی ذاشتم. امروز برای خونه اش یه سری کادوهای جینگول خریدم و براش سوپ درست کردم بردم و نشستیم چایی خوردیم و یه خورده همچین احساس کرد زندگی داره به روال طبیعی اش برمی گرده و یه خورده بهتر شد. منکه خوبم، فقط شبا یهویی از خواب می پرم و هی خواب می بینم کامیون داره می یاد روی سرم. حالا این کامیون از کجا پیداش شده رو دیگه نمی دونم!


معاشرت با زنی که شدیدا سنتیه و به همسرش می گه "مردَم" و اعتقاد داره که بدون مردهامون زندگی امون خیلی سخت خواهد شد و می گه خدا رو شکر که یه مرد (سیامک) بود که به دادمون برسه وقتی تصادف کردیم و یه سری چیزای دیگه تجربه جالبیه. بد نیست آدم گاهی از اون جلد فمینیستی اش در بیاد ببینه بقیه چطوری ان و آیا امکانش هست مخشون رو زد یا اینکه آیا اصلا هیچ دلیلی وجود داره که مخ کسی زده شه؟ چون اصلا کی گفته که اینی که من می گم درسته؟ شاید اصلا این شیوه زندگی اون و طرز فکرش خیلی هم حداقل برای خودش درست و خوب باشه. این درگیری های ذهنی هم بد نیستن گاهی اوقات.


خیلی خیلی مرسی از ایمیل هاتون و اون دو تا تلفن توپ از ایران هم که دیگه آخرش بود. از راهنمایی ها هم ممنون. دیگه فقط باید ببینم وکیل می تونم گیر بیارم یا نه. امروز اولین روزی بود که دردم کم شد و دیگه نه پماد زدم و نه قرص خوردم. کبودی هم که اصولا قیافه اش همیشه بده وگرنه دردی نداره. عکس های ماشین بدبخت رو گذاشتم اینجا که مَردش ببینه (می خواد بدونه چه بلایی سر ماشینه جدی جدی اومده.) البته عکسا عمق فاجعه رو خیلی نشون نمی ده خوشبختانه و از نزدیک جنازه اش ترسناک تره!


یک عالمه موضوع مختلف بوده که می خواستم راجع بهشون بنویسم. کلی می خوام وراجی کنم. حالا فکر کنم از فردا این وبلاگ از عزاداری در بیاد. حالا یه شوخی ای که می کنیم عینهو الاغای بیشعور اینه که من کارم درسته؛ تصادف نمی کنم، وقتی هم می کنم حسابی تصادف می کنم می زنم ماشین رو توتال می کنم! خلاصه بالاخره باید این رو هم تجربه می کردم. خدا رو شکر که همه سالمن دیگه. ولی کلا همه اش یاد اون صحنه طوفان ملخ های "چراغ ها را من خاموش می کنم" زویا پیرزاد می افتم! اومدن اینا و کل ماجراهای مربوط بهشون عینهو طوفان ملخ ها تو زندگی ام بود...



August 18, 2006


حالم خوبه، سالمم که می تونم بشینم پای کامپیوتر. دنده هه که درد می گیره پماد می زنم و قرص می خورم و قابل تحمل می شه. هی می رم سایت های مسخره که حواسم پرت شه. شبا کامپیوتر رو خاموش می کنم می رم بخوابم، بعد هی کابوس های مسخره می یاد سراغم که مثلا یه کامیون داره میاد رو سرم و اینا. پا می شم میام دوباره کامپیوتر رو روشن می کنم و تا صبح چت می کنم تا حواسم پرت شه و دوباره بخوابم. دنبال وکیل خوب هستم. مطمئنم که مقصر نبودم و یه وکیل خوب می تونه کارم رو جلو ببره. یه وکیل هایی هستن اینجا که پول نمی گیرن اولش و اگر برنده بشی تو دادگاه بخشی از پولی که می گیری رو برمی دارن. دنبال یکی از اون وکیل ها هستم. باید یه فکری هم به حال جنازه ماشین بکنم که تا دوشنبه تو پارکینگ یکی از دوستامه و بعد از اون باید از شرش خلاص شد و من هنوز نمی دونم به جنازه اش احتیاج هست واسه دادگاه یا نه. از فردای همون روز رانندگی کردم. مجبور بودم. بردمش دکتر. صدای قلب بچه اش رو که شنیدیم عین منگل ها زدم زیر گریه. خسته شدم عین سگ. دلم می خواد دیگه هیچ مسئولیتی گردنم نباشه. اما هنوز خیلی هست. حتی اگه خودم راننده نبودم هم باز حس می کردم باید بهش کمک کنم. هرچند که یه رفتارهایی نشون داده که خیلی برام علامت سوال ایجاد کرده. از ته دل می گم کاشکی از اینجا بره. ولی نمی ره. خانواده "مردش" شهرای نزدیک ما هستن، اما نرفته پیش اونها که زیر منت فامیل نباشه. نمی دونم چطور فکر کرده که یه منگلی مثل من می تونه از پس کارهاش بر بیاد. هفته دیگه دانشگاهم شروع می شه. کلاس های وحشتناک دارم. دو تا سخت تر ها که هر کدوم دو سه روز خوندن و کار کردن می خوان سه شنبه ان. یکی اش صبح زود و یکی اش عصر. من گاهی نمی رسم تا چهار روز حموم کنم وقتی درسام زیاده. اصلا جا برای فکر کردن به مشکلات اون زن رو هم ندارم، چه برسه به اینکه کاری کنم. ولی باز فکر می کنم اون هم گناه داره، تنهاست، زبون بلد نیست، از نظر جسمی اوضاع احوال خوبی نداره، پسر شیطون مدرسه ای داره. نمی دونم والا این چه بلایی بود به سر من نازل شد. راستی اون کلاس کذایی گزارش نویسی رو پاس کردم با نمره C+ که برای من اندازه A ارزش داره! دوشنبه نمره رو گرفتم می خواستم بیام اینجا کلی ذوق کنم اما دیگه همه چی گند زده شد. دلم بغل گنده مامانم رو می خواد که بعدش هم بیاد دست روی قلبم بکشه و زیرلب دعا کنه و فوت کنه و من از گرمی دستاش و چشای مهربونش آرامش بگیرم. تهران که بودم، هر موقع تو یه وضعیت گوزپیج ناجور قرار می گرفتم می رفتم سراغش. یه خورده باهام کلنجار می رفت و بعد می گفت نگران نباش درستش می کنیم و درست می شد کار. حالا حتی نمی تونم بهش بگم. عین این بچه ننه ها هی خودم رو می خورم و کله آنی و سیامک و بابک رو می خورم و هی تحلیل های مختلف می کنم و استراتژی های مختلف می چینم و بعد می بینم اصلا انرژی هیچ کاری ندارم. دادگاه رفتن هم وقت می خواد و انرژی. اصلا نمی دونم وسط کلاس هام می تونم این کار رو بکنم یا نه. آنی و سیامک هم که ده روز دیگه از اینجا می رن و من می مونم و حوضم. رکورد رانندگی ام هم افتضاح شد و به زودی پول بیمه ماشین سر به فلک می زنه. مشکل خودمم هست دیگه این یکی که البته ضررش به بابک هم می رسه. راستی اگه حالتون از خوندن این زنجه بوره ها تو وبلاگم به هم می خوره خب نخونینش. نوشتن این چیزها اینجا خودش کلی حواسم رو پرت می کنه و دوستام هم با خبر شدن از اوضاع و احوالم و کلی احوال پرسی کردن که خودش خیلی خوبه و هیچ خجالتی ندارم از اینکه بگم به این احوال پرسی ها که حتی وقت نداشتم جوابشون رو بدم احتیاج داشتم. دیگه تو رو خدا تو این وضعیت دست از سرم بر دارین که خیلی خنده داره زرت و پرت هاتون! آره عزیزم من یه بچه ننه لنگ درازم که تو یه وضعیت بغرنجی گیر افتادم و مسلمه که از پسش بر می آم. اما احتیاج به همدلی و همراهی و همفکری دوستام دارم و این وبلاگ هم کاربرد اصلی اش برای من همین چیزاست که به زندگی مربوطن. من از کمک گرفتن، مخصوصا کمک عاطفی وقتی بهش احتیاج دارم هیچ خجالتی ندارم. آدم بدون این چیزا باید بره سرش رو بذاره بمیره به نظرم! حالا هی برید تو پیت غر بزنین چرا من نمی خوام دنیا رو نجات بدم با وبلاگم!



August 16, 2006


هنوز باورم نمی شه زنده ام. جلوی چشمام شیشه ماشین قرچ قرچ ترک خورد. سمت چپم له می شد میومد تو و من هی خودم رو می کشیدم سمت راست، تا اینکه متوقف شد. اصلا نفهمیدم چطوری متوقف شد. نفهمیدم ماشینه از کجا اومد زد. راه باز بود که من چپ پیچیدم. اما مقصر من بودم ظاهرا. هیچکدوم ماشینه رو ندیدیم. اول صدای ترمزش اومد، بعد خورد به سمت چپم، ستون بین دو تا در. امروز که رفته بودیم سراغ اوراقچی ها و صافکارها که ببینیم ماشینه درست بشو هست یا نه، فهمیدم همون ستون اصلی ماشین که حالا داغون شده و به همین خاطر هم ماشین رو دیگه نمی شه درست کرد جونم رو نجات داد. اصلا حالیم نبود خودم چم شده. دستام می لرزید. هرطوری بود زنگ زدم 911. گریه می کردم و می گفتم اون حامله است. خدا رو شکر هیچ چی اش نشده بود. بعدا دیدم کمرم زخم شده و دنده هام کمی درد می کنه. باورم نمی شه سالم در اومدیم. ماشینش تموم شد. حالش بد بود اون روز و هرچی اصرار کردم خودش بشینه قبول نکرد و ازم خواست من بشینم. حالا من باید پول قرض کنم ماشین بخرم براش. بدون ماشین که نمی شه. همه چی قاطی پاتی. هی می خوام بخوابم پاشم فکر کنم همه اش خواب بوده. ولی زمان به عقب بر نمی گرده. هی می گم خوبه که سالمه، بچه اش سالمه، خودم زنده ام، اما اون همه اش غصه ماشین رو می خورده. 4800 دلار بود. نمی دونم. گیجم. اصلا نمی فهمم چی شد، چرا شد. نمی دونم باید خوشحال باشم که زنده ام و سالم و اونم زنده است و سالم، یا اینکه منم مثل اون غصه ماشین رو بخورم و وصعیت بغرنجی که من رو مجبور کرده حالا پول جمع کنم براش ماشین بخرم. حتی یه بار نپرسید حالم خوبه یا نه؟ کاشکی یه بار می پرسید. فقط یه بار...



August 12, 2006


از یاداشت های شهر دور


انگاری باز شونزده هیفده سالم شده بود و رفته بودم پارتی "بچه معروفای" شهرک و هی با انگشتام و نک موهام بازی می کردم و نمی دونستم با لنگای درازم چیکار کنم و چه جوری یا خودم رو جایی که جام نیست جا کنم یا چجوری در برم. بار و کلاب و اینا خوبه که بری، ولی نه اینکه یهویی مجبور بشی بری با دو سه نفری که نمی شناسی برقصی و گیج بشی که با دست و پاهای درازت باید چیکار بکنی، یا اینکه مجبور شی بری تنهایی یه گوشه ای سیگار بکشی و یخ های ته نوشیدنی ات رو به زور هرت بکشی که مثلا هنوز داری می خوری و حوصله هم نداشته باشی یه پاتیل بوگندو بیاد باهات لاس بزنه و الکی موبایل رو بگیری دم گوشت که آره مثلا اگه اومدی اون گوشه واسه اینه که کار داری، نه واسه اینکه یه تنهای بی عرضه هستی که نمی دونی باید توی بار شولوغ که صدا به صدا نمی رسه و تو فقط یه نفر رو اون وسط می شناسی چیکار کنی. اینجوری بود که تا دوستم رفت بیرون واسه یه کاری و برگرده، خیلی شیک سرم رو انداختم و رفتم بیرون. یعنی یه جورایی در رفتم. بهش زنگ زدم پیغام چاخان گذاشتم. بعد اومدم خونه فکر می کنم آخه واسه چی در رفتم؟ طفلی تازه از برزیل اومده بود و شیش ماه بود ندیده بودمش و فردا هم از شهر می رفت. واسه چی پیغام دروغ گذاشتم که کار پیش اومد مجبور شدم برم خونه؟ واسه چی به نظرم اینقدر دست و پاهام کش اومده بودن و دراز شده بودن؟



August 10, 2006


وضعیت حکم سنگسار اشرف کلهری و نتیجه پتیشن اعتراضی


شادی صدر پتیشنی که بیش از چهار هزار نفر در اعتراض به سنگسار اشرف کلهری آن لاین امضا کرده بودن، به علاوه یک نامه که صد فعال زن ایرانی امضا کرده بودن رو به شاهرودی داده اول هفته گذشته و شاهرودی حکم سنگسار رو متوقف کرده. البته هنوز وضعیت اشرف کلهری معلوم نیست.


منبع:
Update on Stoning Sentence of Ashraf Kalhori - Shadi Sadr




ببخشید اینجا بیخودی پینگ شد. یکی از لینک های لینکدونی رو اشتباهی به جای وبلاگ لینکدونی گذاشتم تو وبلاگ اصلی که خودش پینگ می کنه.


من حالم کلی بهتره. فردا امتحان آخر این کلاس گزارش نویسی رو دارم. یه گزارش دیگه ازم چاپ شد الان که به علت کمبود جا فقط یک سومش چاپ شده و فعلا چون حالم گرفته از این مساله لینکش رو نمی ذارم! بالاخره امروز بعد از چهار ساعت و نیم معطلی لاستیک هام رو نصب کردن و بالاخره بعد از سه هفته برای خانوم حامله قرمه سبزی درست کردم (از روزی که اومد ویار کرده بود.) به جای اینکه وبلاگ من رو بخونین برین عکس های آزادی منصور اسانلو رو ببینین و این مطلب لیلی و نازلی رو بخونین و یه خورده خوشحالی کنین. بد نیست گاهی هم تو وبلاگ ها لبخند بزنیم. بعدش می تونین باز دوباره دنیا رو نجات بدین از پشت کامپیوتر!



August 6, 2006


همه اش هذیونه. همه اش آشفتگیه. خوندن نداره، ولی بعدا یادم می یاره همه این روزای عجیب غریب شولوغ تنها رو. این پست عین زندگی این روزهای من کشدار و طولانی و قاطی پاتیه...

نه موسیقی، نه هیچی دیگه. به قول کیانا کوچولو "مکسی هم دیگه غم منو دوا نمی کنه" و البته منظور از مکسی اینجا سگ دکتر فولتزه. همه چی اونقدر شولوغ پولوغ بود که نفهمیدم اصلا چی شد. نفهمیدم واسه چی گریه کردم. نفهمیدم کی گریه هام تموم شد. نفهمیدم کی خوابیدم، کی پاشدم، چی خوردم، چی نخوردم. اول اون خونواده هه اومدن که خانومه حامله است و گرین کارد داره و می خواد یه سال بمونه بچه اش رو به دنیا بیاره و سیتیزن هم بشه. یه پسر 11 ساله هم داره و شوهرش خلبانه و فقط یه هفته مرخضی داشت. یه روز زنگ زدن گفتن ما میامی هستیم و پس فردا صبح می رسیم شهر شما. حالا من صبح کلاس دارم و بابک هم گوزپیج دم رفتنش و هیچم تا قبل از اومدنشون باهاشون حرف نزده بودیم. خلاصه یه هفته خونه ما بودن، دنبال خونه شهر رو متر کردیم. بابک غرغر کرد. درس داشتم. ماشین باید می خریدن. حساب بانکی باز می کردن. بیمه بی بضاعت ها رو می خواستن بگیرن چون هیچ جا زن حامله رو حاضر نمی شد بیمه کنه و باید مترجمشون می شدم که چونه بزنن. غذا باید می خوردن، چایی باید می خوردن، معاشرت می خواستن. گله، توقع، بیخوابی. آخرش گفتم دارم دیگه "پاره می شم." رفتن هتل. بابک باید پروژه اش رو تحویل می داد. ویزاش باید درست می شد. وسایلش رو باید تو دو تا چمدون می چپوند. باید برای سنگسار چند تا چیزمی نوشتم. باید اتاق بزرگه رو خالی می کردیم و من می رفتم اتاق کوچیکه. پسره دنبال جا می گشت که بیست روز وسایلش رو بذاره و من گفته بودم جا دارم. ظهر اومد وسایلش رو گذاشت و نصف هال پر شد. سه تا سبد لباس شستیم. کمد ها رو خالی کردیم و جابجا کردیم و چمدون بستیم. باید 4 گیگا بایت زندگی ام رو از لپ تاپم برمی داشتم می ذاشتم روی دسک تاپ که لپ تاپ رو ببره. ساعت هفت و نیم عصر پروازش بود. من هی نمی دونم چرا گریه می کردم. آخرای انتقال فایل ها بود که کامپیوتر کرش کرد و یک بایت هم منتقل نشد و 4 گیگا بایت از زندگی ام با لپ تاپ رفت. بدو بدو از خونه رفتیم بیرون و به موقع رسیدیم فرودگاه. حتی لحظه آخر ساندویچ زبان هم درست کردم براش. پرواز تاخیر داشت. وقتی رفت، تو پارکینگ فرودگاه همه خستگی ها و قاطی پاتی بودن ها و درد دستی که له شده بود و دلتنگی ها رو رو فرمون ماشین خالی کردم. نیم ساعت تو پارکینگ عر زدم و بعدش بان جوی گذاشتم تو ماشین و تمام دو ساعت برگشت رو بان جوی گوش دادم به یاد دوران دبیرستان و شیده و هیجان. دو ساعت تو راه فقط دوره کردم این دو سال رو. صدای ضبط رو بلند و بلندتر کردم چون خوشبختانه کاملا غیرممکنه که با بان جوی با صدای بلند آدم گریه اش بگیره. شب که برگشتم خالی های خونه بدجوری توی ذوق می زد. خونه پر از وسایل پسره و دوستامون بود که از همون شب قرار بود بیان یک ماه پیش من. اما خونه باز یه جورایی خالی بود. خوبیش این بود که هزار تا کار عقب افتاده داشتم و باید گزارش می نوشتم و اومدم سرم رو بهش یه خورده گرم کنم که بعد از دو هفته عینهو گاو خوابم برد. صبح دست از پا دراز تر به استاده گفتم نتونستم. اونم گفت هفته دیگه دو تا گزارش بده. ورکشاپ های پروژه تو گرگان برگذار شده بود و باید نامه نگاری می کردم با بچه های گرگان. خانومه رو باید می بردم بیمارستان و نقش دوست و مترجم رو بازی می کردم. زن حامله رو دوست دارم. شیکم قلمبه زن حامله رو دوست دارم. بچه کوچولو رو دوست دارم. یادش بخیر، وقتی روشی سیاوش رو حامله بود بهش التماس می کردم روزی یه بار شیکمش رو ببینم و ماچ کنم و اونکه حالش از هیکل قلمبه شده اش به هم می خورد هاج و واج من رو نگاه می کرد که من چه خلی ام. لاستیکیه الاغ بعد از اینکه سه ساعت گشتم و معطل شدم و به خیالم لاستیک هام داشت تعویض می شد و چرخام بالانس می شد و اینا و نشسته بودم تو کتابفروشی بقل لاستیکیه خاطرات شیرین عبادی رو می خوندم، گفت که ابزارش نمی خورده به پیچای لاستیک. ساعت دیگه هفت بعدازظهر بود و تعطیل می شدن. سه ساعت معطلی واسه اینکه بهت بگن بعد از چهارصد و پنجاه دلاری که دادی برای لاستیک و نصب، کارت به خاطر یه پیچ گوشتی 3 دلاری انجام نشده. می گه باید هیجده میلمیتری باشه. می رم تعمیر گاه هیجده میلیمتری اش رو می خرم. می برم نشون می دم باهاش یه خورده ور می ره می گه نه باید 20 میلمیتری باشه. 21 میلمیتری خریدم چون فقط دیگه همون بود که می خورد ولی دیگه نبود نشونش بدم. حالا دوباره باید برم یه روز دیگه سه ساعت بشینم. تازه یه پولی هم باید بدم که لاستیک های قدیم رو بازیافت کنن. خوبه البته، پارسال نزدیک بود تو اتوبان بمیرم چون با ماشین از روی یه لاستیک کامیون که به امون خدا وسط اتوبان ول شده بود پریدم هوا. حالا همش دارم فکر می کنم اینکه سه ساعت معطل شدم و آخرش گفتن باید برم ابزارش رو بخرم به خاطر اینه که منگلم و هیچوقت خیلی از این چیزا سر درنیاوردم و به "مردهام" وابسته بودم، یا اینکه اگه مثلا بابک هم بود همینجور حالش رو می گرفتن. این خانومه که حامله است به شوهرش گاهی می گه "مرد" و اون روزی که از دست غرغرهای بابک و اینکه اینا باید از خونمون برن و توقعات اونا از من که هزار تا کار براشون بکنم و کارهای عقب مونده خودم و بیخوابی هام و خل و چل بازی های قبل از پریودم شروع کردم عین دیونه ها نیم ساعت زار زدن، برگشت به شوهرش که نمی دونست چم شده گفت "مردش" داره می ره این غصه داره. شبش که "مردم" رسید واشنگتن بهش گفتم چرا ما دو تا اینجوری هستیم که نه می تونیم با هم زندگی کنیم نه بدون هم؟ کف کردم که تو فرودگاه بعد از اینکه کلی آهنگ سوزناک تو ماشین گوش داده بود بالاخره دو قطره اشک ریخت. حالا خوبی اش اینه که زود زود برام بلیط می گیره برم پیشش. منم که کلی از واشنگتن خوشم می یاد مخصوصا اگه پول بلیطش رو خودم ندم و تعطیلات آخر هفته رو برم الواطی! اینکه این ماه دوستام پیشم هستن خیلی خوبه. کیانا کلی فیلمه و اگه یه روزی از تصمیمش مبنی بر اینکه رئیس جمهور آمریکا شه و طلسم مردونه بودن ریاست جمهوری رو بشکنه منصرف بشه، به نظر من باید هنرپیشه بشه. سیامک و آنیتا عین ماه می مونن و بابک می گفت تو گریه هات بیشتر به خاطر اینه که اینا دارن یه ماه دیگه می رن نه رفتن من و من هیچ به روی خودم نیاوردم که راست می گه. حالا بماند که تو سوپرمارکتمون که بودم زنگ زدم به بابک می گم جای "جو" کجا بود، پیدا نمی کنم، اینجا هم اینا انگاری اصلا نمی دونستن که جو هم می فروشن! اونم به دقت بهم آدرس داد که سمت راست قفسه های سوپ هاست. حالا یه ماه دیگه که دوستام برن برای اولین بار تو زندگیم تنها می شم. حواسم به پنی ها هم باید باشه که درآمد ماهی هشتصد و پنجاه دلار و خرج ماهی هزار دلار رو یه جوری جور کنم و از کسی هم کمک نگیرم. باید حواسم باشه که دلم نگیره که وقتش رو ندارم و باید به جاش خر بزنم. باید حواسم باشه که خودم رو باید جمع و جور کنم که مسئولیت یه زن حامله که زبان بلد نیست هم گردنم افتاده نا خواسته. باید حواسم باشه که بعد از ماجراهای اخیر ویزاها دیگه فکر ایران رفتن تو تابستون رو از سرم بندازم بیرون. باید حواسم باشه همه دلتنگی هام رو باید تا دو سه سال دیگه و شاید خیلی سال دیگه تنهایی خرکش کنم. باید حواسم باشه که نذارم این دوری دو ساله با بابک رفاقتمون رو بزنه به هم. باید حواسم باشه که کم نیارم، پاره نشم، دل سنگ نشم، گریه نکنم، نا امید نشم، خل و چل نشم، درسم رو گند نزنم، پروژه رو خراب نکنم، یهویی وسایلم رو نریزم تو دو تا چمدون و بلیط نخرم برگردم ایران. باید، باید، باید...



August 4, 2006


الان دو سه تا ایمیل گرفتم از ایرانی های کالیفرنیا که 12 تا دانشجوی فارغ التحصیل دانشگاه شریف که ویزای معتبر آمریکا داشتن و از ایران داشتن می اومدن سان فرانسیسکو تو reunion فارغ التحصیل های شریف شرکت کنن، تو فرودگاه سان فرانسیسکو (SFO) دستگیر شدن و الان تو بازداشت اداره مهاجرت فرودگاه سان فرانسیسکو هستن. ظاهرا ایرانی های فعال اونجا یه کنفرانس مطبوعاتی امروز برگذار می کنن اینجا:
today at 1:00 PM at :444 Washington @ Sansome.(INS the special visa section), outside


اگه خبری چیزی دارین بنویسین اینجا.


* کامنت رو هم بخونین لطفا. بعضی ها می گن فقط دیپورت شدن.
** این مطلب مهدی رو هم بخونین.


*** این هم یه خبر رسمی تو رسانه های آمریکا:
Iranian professionals detained at S.F. airport, face deportation



August 1, 2006


هذیون


می گه چیکار کنیم؟ دیدی چی شد؟ می گم هیچی، بیا محکم تر رو کیبوردهامون تایپ کنیم. اصلا بکوبیم رو کیبوردهامون. شروع کنیم هرچی فحش آبداره تو وبلاگامون بنویسیم خطاب به هرکی که خوشمون نمی آد ازش. می گه خب مگه این چیزی رو تغییر می ده؟ می گم مگه فکر می کنی راهی اصلا مونده واسه تغییر دادن؟ "تغییر" رو دیگه باید تو گیومه گذاشت. یعنی یه کلمه ای که لزوما معنی ای نداره، بعضی ها الکی فکر می کنن معنی داره و با دلخوشی ازش استفاده می کنن. می گه تو خیلی بدبینی. منم سیگارم رو روشن می کنم و بهش می گم باشه، برو با کیبرد و مانیتور و اینترنت دنیا رو نجات بده. فقط یادت باشه، سهراب گفته بود "بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم." می خوای بد و بیراه بگی حداقل به اون آفتاب سوزان بگو که زده ریشه همه امیدها رو خشک کرده. به مهتاب بیچاره چیکار داری که یه کورسویی داره روشن می کنه تو این شبای بی ستاره؟ می گه بابا، جوون بدبخت رو کشتن تو زندان. می گم مگه شیاف پتاسیم نکردن تو ماتحت سعیدی سیرجانی بدبخت؟ مگه آب از آب تکون خورد؟ مگه داریوش و پروانه فروهر رو قاچ قاچ نکردن؟ مگه... حرفم رو قطع می کنه و می گه خوبه همه این چیزا رو می دونی و باز اینقدر بیخیالی. دلم می خواد با زیرسیگاری بکوبم تو کله اش و منم مثل خیلی های دیگه خشم و غم و غصه ام رو رو سر یکی که باهاش حال نمی کنم خالی کنم. یادم می آد پارسال تو یه مراسمی تو دانشگاه قسم خوردم بر علیه هیچ انسانی خشونت فیزیکی به خرج ندم. پک عمیقی می زنم به سیگارم و می گم دفترچه ات رو باز کن، اسم همه اشون رو بنویس، ببین چند تا می شن؟ هزار تا؟ دو هزار تا؟ سه هزار تا؟ یه میلیون نفر؟ تو چه مدت زمانی ای؟ یه سال، یه دهه؟ بیست سال؟ صد سال؟ هزار سال؟ می گه خب که چی؟ دنیا همیشه همینه دیگه. می گم خب همین دیگه. دنیا همیشه همینه دیگه وقتی سوراخ دعا رو عوضی می گیریم. پس بشین سر جات و حداقل اون ایده آلیسم دن کیشوت وار متعفنت رو برای خودت نگه دار. اکبر محمدی هم خونش حروم شد. ما هیچوقت لیاقت نداشتیم و نخواهیم داشت. اکبر محمدی هم اگه الان بیرون بود پیراهن عثمان بود، حالا مرگش شده بازیچه. کاش می رفت خونه اش ماستشو می خورد. کاش باور می کرد لیاقتش رو نداریم. کاش تلویزیون برنامه هاش رو کلا قطع می کرد و بیست و چهار ساعت در روز تئاتر"زائر" حمید امجد رو پخش می کرد که بدجوری وصف حال این روزای ماست. می گه اگه تلویزیون اونقدر باحال بود که"زائر" رو نشون می داد که خب یعنی اوضاع ردیف بود و دیگه مشکلی نداشتیم اصلا. بالاخره یه حرف حساب زد! ولی خب باز رسیدیم به سوال معروف اول مرغ بود یا تخم مرغ. حوصله ندارم دیگه باهاش حرف بزنم. کیبورد رو می دم دو دستی بهش و می گم اصلا بیا بکوبونش رو کله من. بیا نجات بشریت رو از همین کله کچل من شروع کن. یه خورده چپ چپ نگام می کنه و می گه...


***


دفن فوری و شبانه پيکر اکبر محمدی برغم خواست خانواده اش


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage